Sam Ghandchiسام قندچيایران آینده نگر: آینده نگری در برابر تروریسم

سام قندچی

http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm

 

FUTURIST IRAN: Futurism vs Terrorism

http://www.ghandchi.com/500-FuturistIranEng.htm


<<برای نصب کتاب بر روی موبایل متن را از اینجا دانلد کنید>>  Futurist Iran- mobile‑-  ايران آينده نگر- موبايل

 

 

 

ایران آینده نگر: آینده نگری در برابر تروریسم

(کتاب الکترونیک،  ویرایش سوم)

نوشته : سام قندچی

 

 

 

 

Futurist Iranايران آينده نگر  

 

 

 

 

FUTURIST IRAN

 

 

 

ایران آینده نگر: آینده نگری در برابر تروریسم

سام قندچی

 

فهرست مطالب

 

A0. مرور اولین ویراش این کتاب از طرف جامعه جهان آینده WFS

00. پیشگفتار-ویرایش سوم کتاب-درباره بحران 2001

01. مقدمه-چگونه به تروریسم اسلامگرا پایان دهیم

02. ترقی خواهی و انقلاب 1357

03. نه یک کودتا بلکه یک انقلاب ارتجاعی

04. آینده نگر ها و تجربه ایران

05. روحانیت شیعه و دولت در ایران

06. کردستان، فدرالیسم، و احساسات ملی ایرانیان

07. اقتصاد دولتی ستون اصلی استبداد در ایران

08. حمله پیش صنعتی به گلوبالیسم

09. روشنفکران ایران و چپ گرائی

10. سازمان مجاهدین خلق-MKO

11. سلطنت، جمهوری، و قانون اساسی قرن 21

12. لابی ایست ها، حقوق بشر، و اسلامگرائی

13. جنبش دموکراسی خواهی

14. فلسفه، دموکراسی، و عدالت

15. آینده نگری، حزب آینده نگر، و ایران

16. یادداشت بیوگرافیک

17. لیست مقالات منبع

18. ضمیمه ها

 

 

 

A0. مرور اولین ویراش این کتاب از طرف جامعه جهان آینده WFS

جامعه جهان آینده

http://www.wfs.org/futupsep03.htm

سپتامبر 2003

 

آینده نگری در برابر تروریسم

 

آینده نگری میتواند به تروریسم فناتیک های اسلامی پایان دهد، آینده نگر ایرانی سام قندچی، سردبیر و ناشر ایرانسکوپ بحث میکند.

 

در کتاب جدید خود،  ایران آینده نگر، قندچی برای یک برنامه فیوچریستی جهت ساختن آزادی و ترقی در یک جامعه آزاد بحث میکند. این آزادی و باز بودن است،  که میتواند با حمایت از ایجاد  دولت ایده ال اسلامی تروریست ها،  مقابله کند. برای دسترسی به این هدف، وی یک پلاتفرم حزب آینده نگر ایران را پیشنهاد میکند.

 

او در مقدمه کتاب مینویسد "برای سالها، برای برنامه ای فیوچریستی برای ایران بحث کرده ام وقتیکه مسائل توسعه ایران بسوی قرن بیست و یکم را بررسی کرده ام"،  و ادامه میدهد که "راه های گذشته راست و چپ نه برای آزادی ایران کار میکنند، و نه برای ساختن ایرانی نو."

 

پیوندها:

ایرانسکوپ، پورتال فیوچریستی سام قندچی برای اخبار و فرهنگ ایران: http://www.iranscope.com

ایران آینده نگر-کتاب بروی اینترنت: http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm

 

 

یادداشت سام قندچی:  عنوان این کتاب در ابتدا "ایران آینده نگر: تأملی بر انقلاب ارتجاعی 1357" بود.  عنوان توضیحی "آینده نگری  در برابر تروریسم" را برای کتاب خود، در ویرایش سوم، از عنوان مرور بالا، که سردبیر جامعه جهان آینده در بررسی کتابدر سپتامبر 2003 در باره کتاب برگزیده استفاده کردم. با تشکر از سینتیا واگنرCynthia Wagner ، مدیریت سردبیری مجله  فیوچریست، برای مرور کتاب، و برای استفاده از این عنوان مناسب.

 

 

00. پیشگفتار-ویرایش سوم کتاب-درباره بحران 2001

 

بحران اقتصادی 2001 اولین بحران عمده اقتصاد اطلاعاتی بود و به بسیاری از بدبینی ها درباره اقتصاد اطلاعاتی دامن زد.  اقتصادی که امید آن میرفت که یک سکتور موازی تجارت سنتی را، از طریق تجارت الکترونیکeCommerce،  بوجود آورد، با از هم پاشی شرکت های دات کام در سال 2000 ، به یکباره فرو ریخت، و در پی اش سقوط صنایع ارتباطاتtelecom و شبکه  های کامپیوتریnetworking.

 

واقعیت آن است که تجارت الکترونیک نمرد. آنچه احتیاج داشت تغییر عادت های بشر بود، تا از امکانات اینترنت استفاده شود و نه تجارت سنتی و همچنین کاربردهای applications  زندگی واقعی و نه برنامه های کامپیوتری محدود کنونی.

 

تغییر عادات با نسل جدید که کارهای زیادی را روی کامپیوتر میکند به واقعیت میپیوندد، و همچنین کابینه کلینتون در آمریکا تشویق عادات جدید برای شهروندان را آغاز کرد، استفاده از کامپیوتر و اینترنت در زندگی روزمره، و گرچه تشویق عادات جدید با کابینه بوش متوقف شد، انتظار میرود بعد از بوش در آمریکا، و نقاط دیگر جهان توسط رهبران سیاسی، ادامه یابد.

 

از سوی دیگر، کاربردهایapplications بیشتر با احساس زندگی واقعی، در حال توسعه هستند، که بازارهای خرید مجازیvirtual shopping malls را هم توان بازارهای واقعی کنند، و به مشتریان احساس رفتن به یک بازار واقعی نظیر ادمونتونEdmonton در کانادا را بدهند. . البته کاربردها به تجارت الکترونیک محدود نیست، و آنها پیشبران موج بعدی اینترنت هستند، که براحتی میتواند اینترنت2 Internet2 نامیده شوند، که با گروه تازه ای از کاربردهاapplications، نظیر حضور مجازیvirtual presence  ، که در امتزاج با اینترنت سریع هستند، در حال رشد هستند.

 

به عبارت دیگر، این درست نیست که  عصر کامپیوترها و شبکه هاnetworks به پایان رسیده.  واقعیت آن است که اقتصاد اطلاعاتی در واقع تازه با موج جدید کاربردها و شبکه ها شروع خواهد شد، و گرچه عرصه های دیگر تکنولوژی نو نظیر بیو تک و ننوتک نقش های مهمی در آینده در حال شکل گیری خواهند داشت، اما اقتصاد اطلاعاتی، کامپیوترها، کاربردها، و شبکه ها، کماکان محرک های اصلی در دهه آینده خواهند بود، و بدبینی درباره این تکنولوژی ها درست نیست.

 

حتی شغل های مربوط به اقتصاد اطلاعاتی که به خارج از آمریکا  میرود، این سکتور را در اقتصاد آمریکا، و نقاط دیگر غرب،  بی اهمیت تر نمیکند، زمانیکه موج جدید اقتصاد اطلاعاتی آغاز شود.  اقتصاد اطلاعاتی همه نیروهای انسانی که بتواند در آمریکاو نقاط دیگر جهان  بیابد را نیاز خواهد داشت، زمانیکه به شکوفائی کامل خود دوباره بازگردد، در پی خیزش کاربردهاapplications جدید.

 

در واقع کامپیوتر های قبل از کامپیوترهای خانگیPC  با رکود در سالهای 1960 و 1970 مواجه شدند، به این دلیل که افق های کاربردها گشوده نشد، تا آنکه کامپیوترهای خانگیPC آن مانع را شکستند،  وقتیکه عرصه هائی نظیر تایپ کردنword processing ، حسابداری شخصیspread sheets، و طراحی و ارائهpresentations  کامپیوتری شده ، و در زمان کوتاهی متداول شدند، و با تکمیل شبکه هاLAN در موسسات ، به سرعت به تمام جهان گسترش یافته ، و هر استفاده کننده در خانه و دفتر کار ، به دیگران در اقصی نقاط جهان متصل شد.

 

سری بعدی کاربردهاapplications  با شبکه های جدید دنبال شده و تجربه زندگی واقعی را برای هر مصرف کننده کامپیوتر در جهان فراهم میکند، در نتیجه ایده الهای اولین پیش قراولان تجارت اینترنتی به واقعیت میپیوندند، با اهمیتی معادل اولین توسعه سرمایه تجاری در تاریخ بشر، با تغییر شکل کامل شکلی که محصولات در جهان تولید و مبادله میشوند، و ثروت واقعی در حقوق  مالکیت دانشی  بروی تکنولوژی های جدید خواهد بود.  حتی امتیاز مالکیت برروی یک نام یک سایت اینترنتی میتواند بیش از داشتن امتیاز بر مالکیت یک  محل دو نبش در بازار ارزشمند شود.

 

***

 

بحران اقتصادی تکنولوژی های نوین که در سال 2001 آغاز شد همزمان با انتخاب جرج بوش به ریاست جمهوری در آمریکا بود. کابینه بوش برروی صنایع ماقبل تکنولوژی های نوین، نظیر نفت و خطوط هواپیمائی تأکید داشت. از هم پاشی دات کام ها پیش از دوره بوش شروع شده بود، اما سقوط صنایع ارتباطات telecom با ریاست جمهوری بوش شروع شد.  معهذا، برنامه های اقتصادی بوش، به صنایع نفت و خطوط هواپیمائی کمک کرد، اما وی هیچگاه به تکنولوژی های نوین،  دات کام ها ، و تله کام یاری نرساند.

 

شکست اقتصاد اطلاعاتی در غرب، بویژه در آمریکا، به موقعیت رژیم هائی نظیر جمهوری اسلامی ایران کمک کرد.  تمام این سالها،  چالش مقابل شوروی، جمهوری اسلامی ایران، و رژیم های واپس گرای دیگر، موفقیت توسعه فراصنعتی در غرب بود، و نه قدرت نظامی آمریکا. در واقع، امپراطوری شوروی بدون هیچگونه عملیات نظامی آمریکا یا ناتو، از هم پاشید.

 

به عوض بوش سعی کرد تا بر چالش بعثی ها و اسلامگرایان در خاورمیانه، از طریق قدرت نظامی فائق شود، و نه از طریق نشان دادن پیروزی اقتصاد فراصنعتی در آمریکا، که میتوانست جلب کننده اصلی مردم خاورمیانه باشد، تا از تبلیغات اسلامگرایان برای بهشت اسلامی دور شوند. متأسفانه آنچه دفاع از خود به حق در برابر حمله اسلامگرایان در 11 سپتامبر بود، به مرکز توجه کابینه بوش تبدیل شد، و هزینه اش هم یک اقتصاد کاملأ شکست خورده.

 

در عرض دو سال، مراکز اصلی تکنولوژی نوین نظیر سیلیکان ولی در کالیفرنیا طی این پروسه مردند، و تصویر بزرگتر آنکه آمریکا جذابیت خود را در خاورمیانه و نقاط دیگر، برای آنهائی که به سیلیکان ولی و مراکز دیگر تکنولوژی در آمریکا، بمثابه ایده ال توسعه اقتصادی خود، در فراسوی رژیم هائی نظیر جمهوری اسلامی  مینگریستند، از دست داد.

 

مهاجرین تازه ایرانی بسوی کشورهائی نظیر استرالیا رفتند، وقتیکه اخبار خویشاوندانشان را که یا در سیلیکان ولی در آمریکا برای زنده ماندن در این وانفسای اقتصادی میشنیدند، یا از خویشاوندانی که به ایران بازگشته بودند، آنهائی که قبول زندگی تحت شرایط نا مطبوع جمهوری اسلامی را ترجیح داده بودند،  وقتیکه میتوانستند زندگی خود و خانواده شان را تأمین کنند، تا که در صف بیکاران در سیلیکان ولی و مراکز دیگر تکنولوژی نو در غرب بایستند.

 

مراکز تکنولوژی نو در آمریکا تحت برنامه های اقتصادی بوش به سقوط کشیده شدند، و اقتصاد شکست خورده غرب به رژیم ملایان کمک کرد، و شکست معنی اش زیان برای  نیروهای سکولار فراصنعتی در خاورمیانه بود، که برنامه شان با اقتصادهای شکست خورده  تکنولوژی نو در غرب و تجاوز آمریکا به عراق هم هویت شده بود، صرفنظر از آنکه در صف بندی های جهانی  آنها چه موضعی اتخاذ کرده بودند..

 

در واقع، توسعه فراصنعتی در غرب، از سوی نیروهای ناسیونالیست افراطی، که به توسعه فراصنعتی علاقه ای نداشتند، صدمه دید، همانگونه که نیروهای ماقبل صنعتی در خاورمیانه، پیشرفت کشورهائی نظیر ایران را سد کرده اند. بنابراین به عبارتی، آمریکا هم نظیر ایران، با مانع سیاسی برای توسعه فراصنعتی روبروست، هرچند نیروی  سیاسی ای دیگر.

 

اگر در نوامبر، آمریکا آنتوراک توسعه فراصنعتی جرج بوش را پشت سر گذارد، و باری دیگر اقتصاد اطلاعاتی در غرب وارد مسابقه شود، بازنده اصلی رژیم های واپس گرا در خاورمیانه نظیر جمهوری اسلامی ایران خواهند بود.  رژیم های واپس گرائی که، نه تنها مانع توسعه فراصنعتی در خاورمیانه هستند، بلکه طرح های واپس گرایشان بمثابه دولت ایده ال ، از سوی حامیان تروریست شان، ترویج میشوند، تا امکان توسعه فراصنعتی  مسالمت آمیز را در جهان به خطر بیاندازند.

 

به امید جمهوری آینده نگر، فدرال، دموکراتیک، و سکولار در ایران 

 

سام قندچی، ناشر و سردبیر

ایرانسکوپ

http://www.iranscope.com

1تیر 1383

June 21, 2004

 

 

01. چگونه به تروریسم اسلامگرا  پایان دهیم

 

تقریبأ هرکسی که وضعیت ایران طی سه دهه گذشته را دنبال کرده باشد،  به خیزش اسلامگرائی در ایران 1357، وادامه آن در برپائی اسلامگرائی در خاورمیانه و نقاط دیگر، و بالاخره گسترش تروریسم اسلامگرا در جهان، اذعان دارد. پایان یافتن حکومت طالبان در افغانستان به تروریسم اسلامی پایان نداد. این نوع تر.وریسم با ایده ال این تروریستها مرتبط است، که دولتی نظیر طالبان یا جمهوری اسلامی ایران است، همانگونه که تروریستهای چپی، نیم قرن پیش از اینان، شوروی و دولت های کمونیستی دیگر را، بمثابه بهشت خود میدیدند، و میخواستند با میانبرسریع تروریسم، در کشورهای  خود، به ایده ال خود برسند.

 

طی دهه های مختلف، سرکوب هر دولت کمونیستی از طرف دموکراسی های غرب، اساسأ مشروعیت تروریستها را تقویت کرد. فقط زمانیکه امپراطوری شوروی سقوط کرد، و آن هم نه با دخالت نظامی دموکراسی های غرب، بلکه از طریق طغیان خود مردم شوروی و اروپای شرقی، دیگر ایده آل تروریست ها نیز با آن مرد.  وقتیکه مردم کشورهائی که تحت حکومتهای کمونیستها بودند، بیرون آمده و گفتند که بهشت کمونیسم بهشتی نبود، و این بهشت خیالی در واقع یک جهنم زنده بود، که در آن روح و بدن آدمی در زنجیر بود، فقط در این زمان بود که تروریست های چپ دلیل عمل خود را از دست دادند.  به اینگونه بالاخره رویائی، که تروریسم چپ را سالها زنده نگه داشته بود، مرد،  وقتیکه امپراطوری شوروی از هم پاشید.

 

همین پروسه در مهد تولد انقلاب اسلامی، یعنی در ایران در حال وقوع است.  فروپاشی دولت اسلامگرای ایران، نه بشکل سقوط طالبان با دخالت خارجی، بلکه از طریق خود مردم ایران، راهی است که به اسلامگرائی و تروریسم مرتبط با آن،  پایان داده شود. اینگونه جذابیت بهشت موعود اسلامگرایان، در ذهن مردم،  با واقعیت جشونت بار جهنمی که بوده است، جایگزین خواهد شد، از زبان آنهائی که سه دهه  در بهشت اسلامگرائی در ایران زندگی کرده اند.

 

سالها، برای برنامه یک حزب آینده نگر برای ایران بحث کرده ام، وقتیکه مسائل توسعه ایران بسوی قرن بیست و یکم را بررسی کرده ام.  یاداوری  شد که راه های گذشته راست و چپ، نه برای آزادی ایران کار میکند، و نه میتوانند برای ساختن ایران آینده بکار روند، حتی اگر اپوزیسیون موفق به کسب قدرت سیاسی شود.  نشان داده شد که برخوردی آینده نگرانه و حزب آینده نگر لازم است، که جامعه ای باز را در ایران شکل دهد.  این کتاب بحث جنبه های مختلف ایران آینده نگر را در بر میگیرد.

 

 

02. ترقی خواهی و انقلاب 1357

 

 

در سال  1365 (1986)، در سری مقالات  "ترقی خواهی در عصر کنونی"،  نوشتم که انقلاب 1357 ،. یک عقب گرد دوران مدرن از ترادف انقلاب و ترقی بود، همسانی ای که از زمان انقلابات 1775 آمریکا و 1789 فرانسه،  اصل فرض شده  است،. یعنی که با انقلاب 1357 ایران، این ترادف معکوس  شده، و جهان شاید به امانوئل کانت دیگری نیاز داشته باشد، تا این برگشت را فرموله کند، وقتی که واپس گرائی ، و نه ترقی، ویژگی اساسی یک انقلاب سیاسی عصر حاضر، در ایران بوده است.

 

قابل ذکر است که قبل از زمانیکه انقلابات آمریکا و فرانسه اتفاق افتادند،  کانت هیجگاه  درباره انقلابات چیزی ننوشت، و قبل از آن رویداد ها، وقتی درباره موضوعاتی نظیر درگیری های مسلحانه مینوشت، موضوع نوشته هایش جنگ و صلح بین دولت های مختلف بود، و نه انقلابات درونی یک رژیم.  تئوری کانت برای دولت ایده ال،  و حقوق فردی،  در ارتباط با وضعیت اجتماعی حاصل شده از طریق رفرم بود،  و *نه* انقلاب.

 

در نتیجه، پشتیبانی کانت از انقلابات آمریکا و فرانسه،  نه بخاطر تعلق خاطر وی به انقلاب بوده است.  در واقع، برعکس، با اینکه وی انقلابی *نبود*، از آن انقلابات حمایت کرد، *فقط* چونکه وی مشاهده کرد، که  ایده ال هائی که وی سالها ترویج نموده بود، نظیر حقوق فردی، در آن انقلابات بدست آمدند. در واقع آرزوی کانت این بود که،  این ایده الها،  از طریق رفرم حاصل شوند، و کوشش وی نیز برای کسب آنها از طریق رفرم در آلمان بود.  در نتیجه  حمایت وی از آن انقلابها،  به این دلیل نبود که وی انقلابی بود، که نبود، بلکه به خاطر ایده الهای مترقی بود،  که آن انقلابها در خواستهای خود میجستند.  بیشتر در پائین بحث می شود، اما اجازه دهید که اول،  نکته اصلی بحث خود را درباره انقلاب 1357 ایران، توضیح دهم.

 

همانگونه که در "ترقی خواهی در عصر کنونی" نوشتم، نه آنکه همه نیروهای فعال در انقلاب 1357، اهداف ارتجائی دنبال میکردند، اما نیروهای اصلی  انقلاب،  در *پی*  اهداف واپسگرا بودند. در مقایسه، نیروهای اصلی انقلابهای آمریکا و فرانسه،  در پی اهداف مترقی، نظیر حقوق فردی، جامعه مدنی، و انصاف بی طرفانه بودند.  لارم بتذکر است که بالعکس،  در آن انقلابها نیز،  نیروهای دیگری بودند  که در پی اهداف ارتجائی بودند،  ولی آن جریانات واپسگرا، نیروهای اصلی انقلابات آمریکا و فرانسه *نبودند*.

 

اساسأ نیروهای اصلی انقلاب 1357 ایران،  *ضد* حقوق اجتماعی فرد  بودند، و حتی رژیم شاه، که آنها بر ضدش بودند، به آزادی های اجتماعی (نه آزادی های سیاسی)،  بیش از این نیروها احترام میگذاشت. این است که اسلامگرایان، از همان نخستین روزهای پس از پیروزی انقلاب 1357،  شروع به زدودن حقوق فردی کردند، با شعار "یا روسری یا تو سری"، وقتی که اولین تظاهرات زنان در تهران، یک ماه پس از بهمن 57 برگزار میشد.

 

و اسلامگرایان از اصل اسلامی "امر به معروف و نهی از منکر" میگفتند، یعنی یکی از اصول اسلامی که تحت رژیم جمهوری اسلامی به قانون رفتار اجتماعی در ایران تبدیل شده است.  این اصل  برای سرکوبی حقوق فردی اجتماعی شهروندان در ایران، بوسیله پاسداران انقلاب اسلامی،  و پلیس اخلاقی،  به اجرا گذاشته شده، و این چنین ارگان های دولتی جمهوری اسلامی،  عهده دار پاسداری فضائل جامعه، و مسول تنبیه برای گناهان و معاصی مردم هستند.

 

اگر در زمان رژیم شاه، تنها حقوق سیاسی فرد سرکوب میشد،  دولت جدید جمهوری اسلامی به حقوق سیاسی بسنده نکرده،  و برای چگونه خوردن، آشامیدن، لباس پوشیدن، یا روابط جنسی داشتن مردم هم تعیین تکلیف کرده، و حتی تصمیم میگیرد که مردم در خانه خود هم چگونه زندگی کنند.

 

یک چرخش ارتجاعی کامل زندگی اجتماعی در ایران،  با انقلاب 1357 ؛ به ظهور رسید، که در رأسش حضور پر قدرت اسلامگرایان در انقلاب بود، علت این امر هم این واقعیت بود که شاه جلوی شکل گیری سازمان های دموکراتیک را برای سه دهه قبل از انقلاب 1357 ، در ایران سد کرده بود،  و به این شکل  مساجد را از چالش نیروهای سکولار آزاد گذارده، و به اینگونه مساجد به مراکز مقاومت در برابر رژیم شاه مبدل شدند.

 

وقتی به انقلاب های فرانسه و آمریکا دقیق تر بنگریم، گرچه درآنها نیز، در سوی انقلاب،  برخی نیروهای ارتجاعی حضور داشته اند، *اما* نیروهای اصلی در طرف انقلاب، اهداف مترقی را دنبال میکرده اند، نظیر *حقوق فردی* و جامعه مدنی.  در صورتیکه در انقلاب 1357 ایران، گرچه برخی نیروهای مترقی در طرف انقلاب حضور داشته اند، اما نیروهای اصلی انقلاب ، اهداف ارتجاعی سرکوب *آزادی های فردی* و جایگژینی جامعه مدنی با امت اسلامی را دنبال میکرده اند.

 

به عبارت دیگر، انقلابهای فرانسه و آمریکا، شکل دهنده ایده ال هائی شدند،  که کانت در نوشته هایش، از طریق رفرم خواستار شده بود.  اساسا مترقی بودن، ربطی به رفرمیست یا انقلایی بودن ندارد، و همانگونه که ذکر مردم، امانویل کانت تئوریسین اصلی ترقی خواهی درعصر روشنگری، فکر میکرد درآلمان،  از طریق رفرم به ایده آلهای خود در زمینه آزادی های فردی نایل خواهد شد،  هر جند فردریک ویلیام دوم،  جانشین فردریک کبیر،  و برعکس  فردریک کبیر، احترامی برای حقوق فردی قائل نبود، و نگاشتن درباره مذهب را برای کانت، پس از نگارش کتاب "مذهب در محدوده فقط خرد" در سال 1793 ، ممنوع کرد،  وکانت تا زمانی که فردریک ویلیام دوم زنده بود، در مورد مذهب کتابی منتشر نکرد.

 

در نتیجه اتفاق تاریخ است که ایده الهائی که کانت در نظر داشت،  زودتر در آمریکا و فرانسه از طریق انقلاب حاصل شدند، و نه از طریق رفرم،  آنگونه که وی در آلمان امیدوار بود اتفاق افتد.  جنین است که وقتی در فرانسه،  انقلاب مردم را قادر به دستیابی به اهداف مترقی نظیر آزادِهای فردی نمود،  کانت از انقلاب دفاع کرد، همانگونه که ذکر کردم،  نه چون انقلابی بود، که نبود، بلکه چون اهداف انقلاب را مترقی مید ید.

 

کانت یک مظهر فردی با اندیشه دموکراتیک بود،  که هم و کوشش وافرش برای عمل سیاسی از طریق *فرمانبرداری* مدنی بود، و تنها دلیل پشتیبانی اش از انقلاب های آمریکا و فرانسه ، آن بود که وی میدید که این انقلابات ایده الهائی را که برای یک دولت مدرن لازم است  را، تحقق بخشیدند، و نه چون وی نافرمانی مدنی یا انقلاب را ترویج میکرد، که نمیکرد.

 

برای کانت، *ترقی* مهم بود، چه از طریق رفرم یا انقلاب، گرچه وی ترجیح میداد که ترقی از طریق رفرم حاصل شود. به عبارت دیگر یک انقلاب همانقدر میتواند ارتجاعی باشد که یک رفرم.   و بالعکس، یک انقلاب میتواند همانقدر مترقی باشد که یک رفرم.

 

در مقایسه، بسیاری از آنان که از انقلاب 1357 ایران پشتیبانی کردند،  *فراموش* کردند که چه *ایده الهائی* را انقلاب دنبال میکرد، و نپرسیدند که آیا آن ایده الها مترقی هستند یا ارتجائی، و آنها از آن ایده آلها حمایت کردند، فقط بخاطر آنکه در جهت انقلاب برای سرنگونی رژیم دیکتاتوری و فاسد شاه بودند، و نه به خاطر آنکه اهداف مترقی و دموکراتیک برای آینده ایران در آن ایده آلها بیان میشد.

 

منابع فصل 2

 

 

03. نه یک کودتا بلکه یک انقلاب ارتجاعی

 

توسعه مترقی در جهان مدرن، پا به پای مبارزه برای شکل دادن جامعه باز انجام میشود.  قابل ذکر است که  برخی از آن هائی که به تصورشان انقلاب 1357 ، نتیجه نسیم حقوق بشر کارتر است، از زمان انقلاب تا امروز،  کارتر و آمریکا را برای عدم ایجاد اهرمهای لازم برای کنترل آزادیها محکوم کرده اند، و بالنتیجه فکر میکنند انقلاب ایران به حکومت اسلامگرایان منتج،  که از آزادی برای کشتن آزادی استفاده میکند، چونکه به خیال آنان،  آمریکا آزادی ها را از بند رها ساخت، بدون آنکه بتواند از دموکراسی حمایت کند.

 

البته، در مورد ایران، گرچه خط مشی کارتر در پایان کار، حمایت از اسلامگرایان بود، و این خط مشی به غلبه نهائی اسلامگرایان در ایران کمک کرد، اما جنبش ایران کار آمریکا نبود، که آمریکا بتواند به "لجام گسیختگی"  آزادی ها، در زمان سقوط شاه، مهار بزند، چه با سیاست مناسب و چه نامناسب، و دولت موقت و نیروهای سیاسی 57 را بیشتر بایستی سرزنش کرد، که در انقلاب تسلیم اراده اسلامگرایان شدند، همانگونه که در "چرا شیعی گری به پرچم انقلاب 1357  ایران" تبدیل شد، ذکر کرده ام.

 

تلقی کردن انقلاب 1357 ، به عنوان یک کودتا،  از سوی برخی از سلطنت طلبان و دیگران، تنها به این معنی است که آنها هنوز این واقعیت را درک نکرده اند، که انقلاب مترادف ترقی *نیست*، و از آنجا که آنها انقلاب 1357 را واپسگرا مییابند، کراهت دارند که آنرا انقلاب بنامند، و آنرا کودتا میخوانند، گوئی که انقلاب همیشه چیزی مترقی و خوب است، در صورتیکه آنگونه که توضیح دادم، همیشه چنین نیست، نه برای همه انقلابها،  و نیز نه برای همه رفرم ها.

 

برای برخی دیگر از صاحب نظران، دلیل آنکه آنها انقلاب 1357 را کودتا میخوانند، به این خاطر است که میخواهند مسائل ایران را به تقصیر نیروهای خارجی بیاندازند، و نمیخواهند باور کنند که این توسعه ارتجاعی،  یک رویداد داخلی بوده است. دوباره تکرار کنم که نگریستن به خیزش 1357 به مثابه انقلاب، و نه یک کودتا، و دیدن آن بشکل یک رویداد داخلی، و نه یک توطئه خارجی، به معنی تلقی آن بمثابه  یک رویداد "خوب" و مترقی نیست.

 

همانگونه که اشاره شد، تحول 1357 را رویدادی *ارتجاعی* میبینم، گرچه از نظر اینجانب یک *انقلاب*بوده و آنرا تحولی داخلی بوسیله خود ایرانیان ارزیابی میکنم. نه توطئه ای خارجی.

 

وقتیکه جهان بسوی جامعه فراصنعتی در حال ترقی است، ایران به دست نیروهای ارتجاعی ای سقوط کرده است،  که در پاسخ به مسائل واقعی توسعه در ایران، جز یک عقبگرد ارتجاعی،  برای جامعه به ارمغان نیاورده اند، و  طی سه دهه قبل از انقلاب 1357، در دوران دیکتاتوری شاه، به دلیل سرکوب نیروهای سکولار توسط رژیم شاه، اسلامگرایان بدون چالش رشد کردند، و معنی اش آن بود که در جامعه،  هیچ تشکیلات اجتماعی و سیاسی با قدرتی که بتواند با مسجد رقابت کند در زمان انقلاب وجود نداشت، و اینگونه مسجد به مرکز انقلاب و تشکیلات رهبری آن مبدل شد.

 

انقلاب 1357 ، سمبل یک پاسخ ارتجاعی به بحران جامعه صنعتی بود، در شرایط عدم وجود نیروهای اجتماعی و سیاسی آینده نگر،  که بتوانند توسعه آلترناتیوی را بسوی جامعه فراصنعتی رهبری کنند.  ایران کشوری بود که زمانی تصمیم گیری برای یک آلترناتیو برای آینده خود را پیش روی خود قرار داد، که در جهان راه آینده، دیگر راه حل های سرمایه داری یا کمونیستی جامعه صنعتی نبود، چرا که آن راه حل ها در سالهای پایانی 1970 دیگر کارآئی نداشتند، و تشکیلاتهای سکولار جدید، با پلاتفورم جدید در فراسوی راه های کهنه سوسیالیسم و سرمایه داری نیز در آیران موجود نبودند، و همه این خلأ،  به پیروزی نیروهای ماقبل صنعتی کمک کرد.، که خود را به مثابه آلترناتیو بحران جامعه صنعتی،  بمثابه انتخاب موثردر سال 1357 ارائه میکردند.

 

از این تئوری که انقلاب ایران،  یک انقلاب *عمده* ارتجاعی در عصر ما بوده است،  چه نتیجه میشود؟  بسادگی نتیجه اش این است که آینده نگر ها بهترین دورنما را برای ایران و منطقه دارند.

 

درست است که در این عصر و زمان، هرکس میتواند راههای سرمایه داری یا سوسیالیستی را هنوز بیازماید، اما نتیجه اش تجربه شکست خورده دیگری خواهد شد،  نظیرآنچه دولتهای زیادی در آمریکای لاتین،  یا در مزارع مرگ کامبوج ، و یا دولت های سوسیالیستی نظیر ویتنام دوباره آزموده اند و به شکست انجامیده اشت.  آن کشورها به جامعه ماقبل صنعتی عقب نرفته اند، اما آلترناتیوهای  سرمایه داری و سوسیالیستی جامعه صنعتی را دوباره در این عصر و زمان آزموده اند،  و نتیجه بسادگی شکست بوده و شکست.

 

تجارب بالا نشان میدهد که آلترناتیو فراسوی جامعه صنعتی لازم است، راه حلی فراسوی هم شکل سرمایه داری،  و هم شکل سوسیالیستی جامعه صنعتی گذشته، تا که این جوامع را بسوی جامعه فراصنعتی به پیش ببرد، تا که با معضلات توسعه در دنیای کنونی دست و پنجه نرم کنند.

 

آنها که به دنبال آلترناتیو فراسوی جامعه صنعتی در ایران هستند،  دو راه دارند. یا که به راه حل ماقبل صنعتی برسند، که اسلامگرایان یا سلطنت طلبان در رأس آن چنان طرح هائی قرار خواهند گرفت، یا آنها بایستی آینده نگر باشند، که فراسوی سنت های لیبرالی و سوسیالیستی رفته، و برای جامعه فراصنعتی برنامه بریزند.

 

متأسفانه  نیروی آینده نگر،  تقریبأ در سال 1357 وجود نداشت،  و حتی سه سال بعد از آن، اولین شکوفه های اندیشه آینده نگری، بشدت با مخالفت و تهدید خود اپوزیسیون مترقی روبرو شدن، اپوزیسیونی که اساسأ چپ گرا بود، و حتی اینجانب را بخاطر طرح اینگونه بحث ها درباره دکترین چپ،  به مرگ تهدید کردند، بخاطر شک در جمود فکری کمونیستی ای که آنها چون یک مذهب دنبال میکردند.

 

سه سال پیش درباره درس انقلاب 1357 نوشتم،  که مهمترین درسی که اپوزیسیون در انقلاب 1357 آموخت،  این بود که سرنگونی رژیم سخت ترین کار نبود،  و داشتن برنامه و سازمان پس از پیروزی تحول،  اصل مشکل است.

 

در همانجا نوشتم که هیچ اکسیر سریعی برای آنهائی که واقعأ برای دموکراسی و پیشرفت ایران میکوشند وجود ندارد، و پس از انقلاب 1357، اپوزیسیون دریافت که چقدر نمیداند، در ارتباط با مسائلی که در پیش پای ایران قرار دارند، وقتیکه اپوزیسیون سالها پیش از انقلاب، همه سالهای خود را به پلمیک صرف کرده بود، و نه به کار جدی تئوریک،  برروی موانع واقعی پیشرفت ایران،  بسوی قرن 21 ، معضلاتی که رشد ایران را سد کرده اند.

 

منابع فصل 3

 

 

04. آینده نگر ها و تجربه ایران

 

نقش ایران بمثابه مهد اولین انقلاب ارتجاعی در عصر ما، به این معنی است که آزادی ایران از کابوس جمهوری اسلامی، و حرکت بسوی آینده، بهترین نمونه را به جهان، برای چیرگی بر عقب گرد ماقبل صنعتی، و راه گشائی بسوی جامعه فراصنعتی، ارائه خواهد کرد.

 

رفتن فراسوی جامعه صنعتی، به صریح ترین شکل خود در ایران خواهد بود، در مقایسه با کشورهائی نظیر آمریکا، که بشکل تدریجی، توسعه فراصنعتی جوانه زده است.  تجربه ایران،  نقش مرکزی برای فرموله کردن راه های ترقی بسوی جوامع فراصنعتی را ایفا خواهد کرد، همانگونه که در قرن هجدهم، انقلابات آمریکا و فرانسه، نقش مرکزی را در بیشتر کشورها،  برای جستجوی راه حل های فراسوی جامعه قرون وسطائی، با شکل دادن پارادیم ساختن جامعه صنعتی، ارائه دادند.

 

آنچه مایه تأسف است،  این است که آینده نگرهای کشورهای دیگر، اساسأ به توسعه ایران توجهی نکرده اند، و تنها وضعیت ایران را در محدوده  مسائل روابط ایران و آمریکا نگریسته اند، چه در زمان شاه و چه در زمان جمهوری اسلامی و گروگانگیری. اگر کسی به نشریات جامعه جهان آینده  در 20 سال گذشته نظری بیافکند، بسختی بتوان مقاله ای درباره ایران در آن یافت. در میان آینده نگرها، فقط دانیل بل اشاره ای به ایران و مسأله سلمان رشدی دارد، و آلوین تافلر نیز چند اشاره ای به ایران در آثار خود دارد.

 

ایرانیان و آنهائی که وضعیت ایران را درک میکنند، کسانی خواهند بود که میتوانند آگاهی درباره تجربه ایران را به حهان عرضه کنند، و کمک کنند که آینده نگر های کشورهای دیگر،  اهمیت تحول و عقب گرد تجربه ایران را درک کنند، و اهمیت آنرا در ارتباط با توسعه فراصنعتی در کلیت آن درک نمایند،  وقتی که تجول تاریخی فراصنعتی، از سوی نیروهای قدرتمند ماقبل صنعتی،  نظیر اسلامگرایان،  به جالش کشیده شده است، و از طریق نهادهای اجتماعی واپس گرای کهن، نظیر قدرت اسلامگرائی بنیادگرا که در نماز جمعه های اسلامی خاورمیانه به نمایش گذارده میشود.

 

مردم ایران با شکل دادن حزب آینده نگر،  و راهبردی تحول تاریخی ایران به شکوفائی کامل فراصنعتی، میتوانند نمونه ای برای جهان شوند، در ایجاد شیفت از پارادیم صنعتی به پارادیم فراصنعتی. چالش مقابل ایران،  شکل دادن و ساختن جمهوری فدرال سکولار دموکراتیک در ایران است.

 

آنگونه که در بخش های بعدی کتاب ایران آینده نگر نشان داده ام، متأسفانه پافشاری رضا پهلوی و سلطنت طلبان ایران، برای احیأ جکومت خانواده پهلوی در ایران، انرژی زیادی از ایرانیان را در تقلا در برابر سلطنت به هدر داده است، سلطنتی که بیش از 25  سال پیش به تاریخ تبدیل شده است، و قبلأ در یک رفراندوم در ایران نیز با رأی قریب اتفاق مردم حذف شده بود.

 

کوشش برای انحراف جنبش مردم به احیأ سلطنت، فقط برای اهداف خود خواهانه یک خانواده خلع ید شده از قدرت است، و استفاده از ثروتش، برای اهداف واپس گرایانه بازگشت دادن ایران به گذشته ای متروک شده، جهت بازیابی قدرت و ثروت گذشته خود، و این امر جنبش دموکراسی خواهی ایران را، از تمرکز نیروهای اپوزیسیون برای برکندن رژیم واپسگرای جمهوری اسلامی،  و جایگزینی آن با یک جمهوری آینده نگر،  باز داشته است،  و دوباره نظیر انقلاب 57، یک نیروی واپسگرا، یعنی  این بار سلطنت، در پی احیأ قدرت از دست رفته خود در ایران ، از طریق استفاده از جنبش مردم  است.

 

صرفنظر از این انحراف مسیر کردن ها، ایران و ایرانیان نقش رهبری را در فرموله کردن راه حل های مناسب برای ساختن جامعه فراصنعتی خواهند داشت، و میتوانند به دیگران در نقاط مختلف جهان، از طریق ایجاد نمونه توسعه فراصنعتی در عصر ما  کمک کنند، بویژه با نشان دادن آن در یک کشور توسعه نیافته، و با در برگیری همه عرصه های زندگی.

 

برای نیروهای سکولار و دموکراتیک ایران،  جهت ایجاد رهبری مناسب برای این تحول آینده ایران، نیاز به یک حزب آینده نگر است، که چنین تحولی را میتواند رهبری کند، وگرنه حتی اگر قدرت کسب شود، یک رهبری مناسب حضور نخواهد داشت، و ما همه خوب میدانیم که چنین فقدان رهبری آینده نگر در 1357، با پیروزی واپسگرائی پایان یافت، و چه هزینه گزافی را ایران و ایرانی به آن علت پرداختند، زمانیکه پارادیم ارتجاعی، بمثابه راه حل برگزیده شد. به همین دلیل پلاتفرم مفصلی در جزئیات برای حزب آینده نگر ایران پیشنهاد شد.

 

ممکن است تصور شود که آینده نگر بودن،  فقط به معنی آموختن نظریاتی است که در کتابهای کاتالوگ کتاب جامعه جهان آینده لیست شده اند.  بدون شک آن کتابها بهترین مجموعه ادبیات آینده نگرانه موجود هستند. اما برای درک واقعی آنچه آینده نگری مدرن در بر میگیرد، تجربه ایران،  گویاترین نمونه برای هر آینده نگر است، که هنوز نیز یک رویداد زنده است.

 

وقتی که به ایران برخورد میکنیم، ما مشخصأ بایستی که مسائل مهم توسعه سیاسی را پاسخ گوئیم، ابتدا مسأله قدرت ادامه دار روحانیت شیعه در قوه قضائیه ایران، و بخش های دیگر قدرت در ایران است، و نیروی آن در موسسات عرفی نظیر دفاتر ثبت املاک، و این واقعیت که عدم جدائی دولت و مذهب، حقیقتی در ایران بوده است، و آن هم قبل از تولد جمهوری اسلامی.

 

در نتیجه نیاز مشخص برای فراخواندن،  برای حذف مقام های روحانیت در ارگان های دولتی ایران،  و نیاز به حذف *همه* قوانین اسلامی در ایران، از جمله قوانین قصاص، تعریف  واقعی سکولاریسم در ایران است.  ثانیأ عدم وجود فدرالیسم در ایران ، عامل مهم دیگری است که رشد دموکراسی در ایران را سد کرده است.  و سوم آنکه نیروی اقتصاد دولتی،  مبنای دوام استبداد در ایران بوده است، تحت رژیم های مختلف. این ها مسائل کلیدی برای دستیابی به ترقی ایران هستند.

 

برخی از این موضوعات،  نظیر موقعیت روحانیت شیعه در دولت ایران، ممکن است برای آینده نگر هائی که به نیازهای توسعه در آمریکا توجه دارند،  اهمیتی نداشته باشند، معهذا، موانع ماقبل صنعتی مننتج شده ار نفوذ مذاهب یا ایدئولوژی های دیگر ماقبل صنعتی، چندان تفاوتی ندارد، و در نتیجه دست و پنجه نرم کردن با این معضلات،  برای دیگر نقاط جهان نیز مسائل واقعی است، و تجربه ایران پارادیم روبرو شدن با مقاومت نهادهای ماقبل صنعتی در برابر شکل گیری تمدن نوین را،  برای آینده نگر ها برسیم میکند.

 

تجربه ایران با موانع ماقبل صنعتی،  و راه حل های مناسب آن،  به بهترین وجه آشکار میسازد، که وقتیکه نیروهای مترقی نمیخواهند سیستم استبدادی دیگری را خلق کنند، با چه مشکلاتی روبرو هستند.  یعنی اگر سیستمی با اقتصاد راکد و نقض حقوق بشر، جایگزین سیستم صنعتی شود، ترقی بسوی جامعه فراصنعتی حاصل نشده است، و بسادگی واپسگرائی است که در زرورق دیگری پیچیده شده، و بمثابه راه حل مسائل جهان صنعتی بحران زده، ارائه میشود.

 

منابع فصل 4

 

 

05. روحانیت شیعه و دولت در ایران

 

 طی بیش از یک ربع قرن، عدم وجود دموکراسی در رژیم شاه،  از شکل گیری سازمان های سکولار در ایران جلوگیری کرد، و جمهوری اسلامی، در طول بیش ازیک ربع قرن پس از انقلاب 1357، همچنین از توسعه سازمانهای سیاسی سکولار در ایران ممانعت کرده است. روحانیت که تشکیلات سنتی خود را داشت، بدون رقیبی قوی،  توانست براحتی ایران را پس از انقلاب 1357 تحت سلطه خود گیرد، زمانیکه رژیم شاه از هم پاشیده بود.

 

شاه میبایست که ساختار سیاسی ایران را مدرنیزه میکرد، اگر که میخواست دولت خود را حفظ کند، و سنگ بنای آن مدرنیزاسیون هم،  حمایت از دموکراسی بود، که شاه را با آن میانه ای نبود. روحانیت شیعه نیز با سکولاریسم در ستیز بود، و یاین خاطر،  روحانیون به مخالفت با حتی سکولاریسم جزئی انقلاب سفید شاه برخاستند.

 

شاه نیز به عوض آنکه در پاسخ به روحانیت،  سکولاریسم کامل را به پیش راند، و آنرا با دموکراسی عجین کند، هر چه بیشتر به روحانیون امتیاز داد،  و از طریق عقب نشینی سکولاریسم، سعی در راضی کردن روحانیون کرد، وهمزمان با تمام نیروبه سرکوبی تشکیلاتهای سکولار پرداخت.  دستگیری، شکنجه، و اعدام شخصیت ها و رهبران سکولار،  نظیر دکتر مصدق و دکتر حسین فاطمی، تا آخرین روزهای رژیم شاه ادامه یافت.

 

اما امتیاز به روحانیت،  رژیم شاه را نجات نداد، و فقط کمک کرد که جانشین رژیم وی،  یک تئوکراسی قرون وسطائی شود،  و نه یک دموکراسی مدرن. شاه در سرکوب جنبش دموکراتیک ایران موفق بود، سرکوبی که باعث جلوگیری از افزایش رشد سکولاریسم در دولت ایران شد، سکولاریسمی که سالها پیش از شاه و سلطنت پهلوی، در زمان جنبش مشروطه ایران،  شکل گرفته،  و در زمان رضا خان ادامه یافته بود.

 

در زمان شاه، روحانیت شیعه مقام از دست رفته خود را باز یافت. این یک حقیقت است که نقش روحانیت در دولت ایران،  چیزی نیست که در رژیم جمهوری اسلامی اتفاق افتاده باشد، و متأسفانه این حقیقت هنوز از طرف بسیاری از سلطنت طلبان درک نشده است، که ازقانون اساسی 1906 دفاعی میکنند، قانونی که وتو 5 مجتهد شیعه را،  برای آنکه هر قانونی به قانون کشور تبدیل شود، شرط لازم  شمرده، و مذهب شیعه را دین رسمی ایران اعلام میکند.

 

حضور پر قدرت روحانیت شیعه در قوه قضائیه دولت ایران،  قبل از جمهوری اسلامی،  در تمان دوران سلطنت پهلوی، حتی در زمان رضا شاه بوده است، و این امر بزرگترین مانع در برابر رشد سکولاریسم در ایران بوده است، و این واقعیت از سوی اپوزیسیون ایران اساسأ مورد توجه قرار نگرفته است. متأسفانه اکثر گروه های اپوزیسیون ایران  هنوز نمی بینند که وقتی یک عضو روحانیت شیعه در هرم قدرت مذهب تشیع صاحب مقام است، و خمس و زکوه دریافت میکند، با داشتن مقام دولتی و عرفی، در تضاد منافع قرار میگیرد.

 

سال گذشته رساله مفصلی درباره سکولاریسم  نوشته و در آن توضیح داده شد که چرا روحانیون شیعه تا زمانی که در تشکیلات مذهبی مقامی با کسب منافعی نظیر خمس، زکوه، و یا عواید موقوفات نظیر آستان قدس رضوی دارند،  بایستی از مقامات عرفی و دولتی در هر سه قوه در دولت آینده ایران کنار گذاشته شوند، و این شرط را موضوع کلیدی برای تضمین سکولاریسم در قانون اساسی آینده ایران قلمداد میکنم.

 

همانگونه که مفصلأ در آن رساله توضیح شد،  معتقد نیستم که کسی بخاطر مذهبی بودن،  از احراز مقام دولتی حذف شود. اما مذهبی بودن، یا حتی قبلا روحانی بودن، با داشتن مقام همزمان در تشکیلات شیعه متفاوت است.  یک روحانی سابق میتواند نظیر یک مقام نظامی بازنشسته تلقی شود، اگر دیگر در تشکیلات شیعه مقامی نداشته باشد.

 

داشتن مقام در تشکیلات مذهب تشیع،  یعنی بهره جستن از دریافت خمس، زکوه، و اعانات مذهبی، و سود بردن ازموقوفاتی نظیر آستان قدس رضوی مشهد، که منابع مهم درآمدی در هرم قدرت شیعه هستند، و دولت بایستی از آن عواید روحانیون، بمثابه درامد تشکیلات شیعه،  مالیات بگیرد، و نه بالعکس روحانیون از تشکیلات دولت برای کسب عواید مذهبی بیشتر سود بجویند.

 

مقامات تشکیلات مذهبی که از عواید اسلامی بهره میبرند، و تا زمانیکه مقامهای خوددر تشکیلات شیعه را حفظ کنند، و از آن منابع درامدی سود کسب کنند، نبایستی اجازه یابند که در هیچیک از سه قوه قضائیه، مجریه، و مقننه  دولت،  مقامی احراز کنند.

 

***

نگاهی کنیم به حکومت قانون تحت جمهوری اسلامی، که رفرمیست های جمهوری اسلامی،  بعنوان دموکراسی اسلامی ارائه کرده اند.  خاتمی و پشتیبانان وی توهمی را خلق کرده اند،  که گوئی دموکراسی یعنی حکومت قانون، که قبلأ در نوشتار  دموکراسی حکومت مردم نیست، قضاوت مردم است ، مفصلأ پاسخ  داده شد.

 

نشان داده شد که در شرایط عدم وجود، یا نابودی موسسات قضاوت مردم، نظیر وضعیت متعاقب از بین رفتن جمهوری وایمار در آلمان، دیگر حکومت قانون معادل دموکراسی نیست، و این یک توهم است که چنین حکومت قانون را،  برابر دموکراسی تصور کنیم.

 

در نتیجه  در شرایط کنترل موسسات اصلی سیاسی و احتماعی بوسیله روحانیت شیعه،  حکومت قانون بمعنی دموکراسی نیست، چرا که موسسات قضاوت مردم مسدود هستند.

 

بسیاری از سلطنت طلبان برای سقوط شاه،  آمریکا و انگلیس را متهم میکنند. درست است که آمریکا در سال 1357، از نتیجه اجتناب ناپذیر دفاع کرد، چرا که روحانیت تنها نیروئی بود ، که تشکیلاتی برای حکومت کردن بر ایران ر، ا در زمان سقوط سلطنت در دست داشت، بخاطر آنکه شاه  جنبش سکولار را قبل از انقلاب،  برای 30 سال نابود کرده بود.

 

تا آنجا که به آمریکا مربوط میشود، حتی پس از 11 سپتامبر،  با روحاینت از دو طریق متضاد رفتار میکند، بسته به  منافع آمریکا در هر زمان معین، ،و نیز بسته به اوضاع بین المللی.

 

از یک طرف  آمریکا نه تنها در مبارزه اش با شوروی در گذشته، بلکه حتی امروز، سعی در راضی کردن اسلام گرایان میکند،  وقتی آن تاکتیک را مناسب ببیند، آنگونه که در افغانستان انجام داد، که از دولت جدید با عنوان اسلامی پشتیبانی کرد، و این تصمیم،  مدتها قبل از تشکیل لویه جرگه گرفته شده بود.

 

از سوی دیگر، آمریکا از نیروهای تروریست در خاورمیانه فاصله گرفته است، . این نیروها بیشتر و بیشتر از تروریسم برای گذاشتن فشار برروی آمریکا، و مقابله با نیر.های مترقی و منافع غرب،  استفاده میکنند.

 

در نتیجه لازم است دید که چگونه توسعه واقعی اجتماعی و سیاسی در خاورمیانه تطور مییابد، و نه آنکه وقایع را بر مبنای سیاست آمریکا توضیح داد.  هم اسلامگرایان خاورمیانه و هم نیروهای ناسیونالیست افراطی غرب، میخواهند که توسعه جهانی فراصنعتی را مسدود کنند.

 

حتی تراژدی 11 سپتامبر و خیزش اسلامگرائی در خاورمیانه، نبایستی جدا از واقعیت پاسخ نیروهای واپس گرای ماقبل صنعتی به بحران جامعه صنعتی، نگریسته شود.  دوباره خاطر نشان کنم که این ها همه نتیجه عدم رشد موسسات قضاوت مردم تحت رژیم شاه در ایران، و تحت دیکتاتوری های دیگر در کشورهای دیگر خاورمیانه است که به رها شدن عرصه برای روحانیت شیعه انجامیده است،  زمانیکه مسجد به تنها نقطه تجمع مردمی تبدیل شد.

 

 

***

 

موضوع روحانیت شیعه،  از طریق روشنفکران شبه پروتستان،  که خواهان پایان نیاز مذهب شیعه به وچود روحانیت هستند،  نیز حل نخواهد شد. و نه اینکه همه منقدین سلسله مراتب هیرارشی روحانیت شیعه، سکولار و دموکراتیک هستند.  در حقیقت اپوزیسیون شبه پروتستان شیعه میخواهد حضور روحانیت شیعه در دولت را محدود کند، اما این معنی اش سکولاریسم نیست، چرا که دموکراسی اسلامی پلورالیسم نیست.

 

مثلأ، یک گروه رادیکال اسلامی، سازمان مجاهدین خلق،  از طرف جمهوری اسلامی قتل عام شدند، و آنها بیشتر به موینتزر در زمان لوتر شبیه بودند، اما در  دگم  اسلامی با اسلامگرایان شیعه هم فکرند. یا  آقاجری، که بتازگی حکم مرگ در ایران گرفت و بعدأ تغییر کرد، افکارش نظیر لوتر در اروپای قرن پانزدهم بود، که نظراتش بزیر سوال بردن نقش روحانیت کاتولیک به مثابه رابط بین مردم و خدا، وقتی که وی از رابظه مستقیم فرد با خدای خویش میگفت، که نتیجه نهائی اش برابر شدن روحانیون با مردم عادی بود.

 

 اما در عین حال آقاجری،  احترامی برای پلورالیسم قائل نبوده ، و قتل شخصیتهای غیر اسلامی را توجیه کرده  و یا حتی حمایت کرده است. آقاجری و تشکیلات وی یعنی "سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی"،  حامیان فتوای خمینی برعلیه سلمان رشدی بودند، و او از میراث خمینی پشبیبانی کرد، آنهم زمانیکه خود وی  برای کفر گوئی و توهین به مقدسات اسلامی به مرگ محکوم شده بود، و در همان زمان تشکیلات "سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی" وی،  در کنفرانس مطبوعاتی،  پشتیبانی آن سازمان از فتوای خمینی برای قتل رشدی را مجددأ تأیید کردند، و آقاجری ساکت بود.

 

لوتر، نظیر آقاجری، خود یک مرد مذهبی دگم بود، که به کپرنیک، علم و راسیونالیسم، حمله کرد، حتی بیش از همتایان کاتولیک خود.   زندگی تحت قدرت موینتزر رادیکال، یا لوتر فناتیک  را،  چندان متفاوت با زندگی تحت قدرت پاپ نمیبینم.   لوتر تئوری خورشید مرکزی کپرنیک را بر مبنای تورات و انجیل محکوم میکرد، و حتی برعکس کلیسای کاتولیک، وی *همیشه* ضد بحث های خردگرایانه درباره مذهب بود، و قبول مسیحیت را تنها بر مبنای ایمان میطلبید، و نه بر مبنای تفکر خردگرایانه.

 

آنچه که باعث جنبش بزرک پروتستانیسم شد، این نبود که موینتزر یا لوتر کمتر دگماتیک بودند و یا با مذهب مخالف بودند. در واقع همان بزیر سوال بردن نیاز به روحانیت بود،  که خشم کلیسای کاتولیک را بر انگیخت.  که به منازعات درباره اعتقادات مذهبی، با بهره جوئی از استدلال،  برای تعیین آنکه چه درست و چه غلط است، انجامید.  در واقع  با *وجود انکه* پروتستانها با استفاده منطق برای تصمیم در مورد مسائل مذهبی مخالفت بودند، در عمل آنها راه را برای مباحثه منطقی درباره مذهب، در یک جامعه بسته،  باز کردند، در جامعه ای که بر مبنای،  حقیقت غیر قابل تردید مذهبی،  بنا شده بود. و بدینگونه رشد رفرماسیون به توسعه جامعه مدنی در اروپا یاری رساند.

 

جالب است که اسکولاستیک های کاتولیک،  بیش از پروتستانها، بحث های منطقی درباره مسائل مذهبی میکردند،  و بر توسعه بعدی راسیونالیسم در اروپا،  بیش از همتایان پروتستان خود تأثیر گذاشتند.  ژزوئیت ها،  که تا امروز،  نقش مهمی در توسعه بحث خردگرائی در فلسفه غرب داشته اند،  کاتولیک بودند و نه پروتستان ( و البته در زمان انکیزاسیون هم بخشی از نیروهای تفتیش عقاید بودند).

 

امروز، ما وضعیت مشابهی را در ایران مشاهده میکنیم که از سوئی خیزش اندیشه سکولار و علمی با قدرت آغاز شده، و از سوی دیگر، رفرماسیون شبه پروتستان در جریان است، و هردو جنبش  نیاز به روحانیت را به چالش طلبیده اند، هرچند امثال آقاجری ، حتی بیشتر تنگ نظرمذهبی هستند،  تا همتایان محافظه کارشان.  حتی شریعتی که پیش کسوت امثال آقاجری بود،  و هنوز هم از سوی روشنفکران ایران تحسین میشود، چندان متفاوت نبود.

 

وقتی که به برخورد پروتستانهای اسلامی با لیبرالیسم و اندیشه خرد گرا بنگریم، نظرات آنها همانقدر تنگ نظرانه و فناتیک است،  که نظرات روحاینت شیعه،  که شبه پروتستانها ضدشان هستند.  امروز دیگر قرن پانزدهم نیست که ملت ایران بدنبال پروتستانیسم،  بعنون آلترناتیور تئوکراسی برود. حتی معلوم نیست که باصطلاح "رفرمیستهای" اسلامی از حذف روحانیت شیعه از قوه قضائیه پشتیبانی میکنند یا نه،  و این موضوع در ایران پس از جمهوری اسلامی کلیدی خواهد شد، چرا که روحانیت پس از سقوط جمهوری اسلامی،  شانسی برای حضور در قوه مجریه و مقننه نخواهد داشت.

 

جمع بندی کنم، راه حل مسأله حضور روحانیت شیعه در ایران، یک آلترناتیو شبه پروتستان از نوع مجاهدین یا آقاجری نیست،  و تنها سکولاریسم کامل، راه ممانعت از سد واپسگرای روحانیت شیعه برای  ترقی ایران است. سدی  که نه تنها تحت جمهوری اسلامی، بلکه در زمان مشروطیت و دوران پهلوی نیز صادق بود.

 

منابع فصل 5

 

 

06. کردستان، فدرالیسم، و احساسات ملی ایرانیان

 

ممکن است بنظر رسد مبحث فدرالیسم،  در کشوری نظیر ایالات متحده آمریکا،  چندان مسأله ای نباشد، اما نگرش به جهان به شکل یک فدراسیون بزرگ، به مثابه یک ساختار احتمالی سیستم سیاسی در آینده،  بارها و بارها در داستان های تخیلی مطرح شده است.

 

برخی تصور  میکنند بوروکراسی در موسسات فدرال آمریکا دلیلی است برای نگرش به فدرالیسم بمثابه عامل  باز دارنده توسعه فراصنعتی، و نقش مهم فدرالیسم برای ایچاد کنترل و توازن در دموکراسی آمریکا را نفی میکننند.

 

در واقع، رد فدرالیسم و گزینش مرکز گرائی،  بخاطر بوروکراسی،  اشتباه بسیار بزرگی است.  بوروکراسی مسأله ای است که بایستی تصحیح شود،  و نه کنترل و توازنchecks and balances. جبر و سکون موسسات دولتی در کشورهای سرمایه داری متمرکز،  در مقایسه با کشورهای فدرال، بسیار بدتر است، هرچند نه به بدی کشورهای سوسیالیستی.

 

برای از بین بردن بوروکراسی،  کارائی و تکنولوژی های فراصنعتی جامعه اطلاعاتی لازم است، تا روش جاری های متروک دولتی متحول شوند، روش هائی که علت بوروکراسی هستند،  و نه از بین بردن تکثر فدرالی،  که برای تضمین کنترل و توازن در جوامع دموکراتیک بوجود آمده اند،  و لازم نیست که بوروکراتیک باشند.

 

مبحث فدرالیسم اهمیت والائی برای ایران آینده نگر دارد. به همین جهت رساله مفصلی درباره تاریخ شکل گیری دولت مرکزی در ایران و نقش کردستان در آن نوشتم.  کردستان نیاز به فدرالیسم در ایران را،  بیش از هر نقطه دیگر ایران نشان میدهد.

 

هرچند رساله درباره کردستان،  تاریخ ایران را مرور میکند، اما آن نوشته به عنوان یک متن تاریخ نویسی در نظر نبوده است،  و آنرا به این خاطر نوشتم که نشان دهم چرا فدرالیسم،  تنها راه جلوگیری از سرنوشتی نظیر تجزیه یوگسلاوی،  در ایران آینده است، و این که چگونه ایران میتواند در توسعه گلوبال،  به صورت یک فدراسیون،  پیشقراول باشد. فدرالیسم میتوانست یوگسلاوی را از پاره پاره شدن نجات دهد،  اگر در زمان آزادی،  نیروهای سیاسی آن سرزمین فدرالیسم را برسمیت میشناختند،  و نه ادامه تحمیل رژیم مرکزی،  به ملیت های تازه آزاد شده یوگسلاوی.

 

ما در سالهای 1940 زندگی نمیکنیم، و وحشت اصلی از دولت های متمرکز، به این خاطر نیست که آنها میتوانند دهها و دهها سال حکومت کنند.  بر عکس، وحشت اصلی از دولت های متمرکز در زمان حاضر، بخاطر این واقعیت است،  که آنها باعث تکه تکه شدن مناطقی میشوند  که بر آنها حکم می رانند، و آن رژیم ها، از طریق فشار آوردن به مردم،  تا نقطه غیر قابل بازگشت، باعث میشوند،  که مردم جدائی را بر گزینند.  ما در جهانی زندگی نمیکنیم که اقلیت ها،  دیکتاتوری ملی را تحمل کنند.

 

ما در جهانی زندگی میکنیم که اقلیت ها،  راه های خود را در واقعیت *جدا* میکنند، و به راحتی وارد رابطه مستقیم با اقتصاد گلوبال میشوند،  بدون نیاز به آنکه از طریق دولت ملی بزرگتری  به اقتصاد جهانی راه یابند، و خواندن اقلیت های ملی بعنوان "تجزیه طلب" یا با القاب مشابه، تنها آنها را برای جدائی مصمم تر میکند، و نه آنکه آنها را از طلب حقوق خود بترساند.

 

مثلأ، کردستان عراق، که دارای ذخائر نفتی است، اگر دولت مستقل تشکیل دهد، و اگر رژیم ایران در آینده،  نظیر جمهوری اسلامی ایران در حال حاضر، یک رژیم دیکتاتوری باشد، شکی ندارم که کردهای ایران به سوی دولت کرد نوپای غرب ایران احساس تمایل کنند، گرچه کردستان ایران بمثابه بخشی از ایران توسعه یافته است، و نه بمثابه قسمتی از چهار بخش کردستان عثمانی، و کردهای ایران در بازار ایران بهمراه بقیه شهروندان ایران شرکت دارند، و کردستان ایران نظیر خوزستان هم *نیست* که نفت داشته باشد، اما دیکتاتوری میتواند یک اقلیت ملی را به انتخاب غلط بکشاند.

 

به عبارت دیگر، حتی گرچه به نفع کردستان ایران *نیست* که به "کردستان بزرگ" به پیوندد، ولی دیکتاتوری دولت مرکزی ایران،  میتواند به مردم کردستان،  چنین انتخابی را تحمیل کند.

 

بایستی ذکر کنم که حتی ساتراپهای امپراطوری ایران قبل از اسلام،  بیشتر به یک سیستم فدرالی شبیه بودند تا به یک دولت متمرکز نظیر فرانسه، و بسیاری از مولفین سلطنت طلب، چپ گرا، و ناسیونالیست،  که هنوز از فدرالیسم وحشت دارند، تاریخ ایران را درک نکرده اند، و برخورد آنها با مسأله فدرالیسم، به آینده ایران کمکی نیست. این موضوع را در رساله ای درباره فدرالیسم توضیح داده ام.

 

 

***

 

آثار متفکرانه مدیسون  درباره آمریکا را در مورد مبحث فدرالیسم بررسی کرده ام، که مطالعات برجسته ای در زمینه این موضوع هستند.  تأیین مقیاس های پیشگیری در نوشتارهای  فدرالیسم مدیسون،  اساسأ برای حفاظت جمهوری در برابر سلطنت است (سلطنت انگلیس).  این  است که وی خیلی درباره اشرافیت بطور مشخص مینویسد،  و حتی این  موضوع را به مثابه معیار میبیند، تا که سیستم مورد نظر خود را جمهوری بنامد.

 

مدیسون هیچ کوششی نمیکند تا که مشروعیت سیستم فدرالی را به ثبوت برساند. کنفدراسیConfederacy یک واقعیت برای وی است، و سعی وی در این است که نشان دهد فدرالیسم نه تنها*مطلقه* نیست، بلکه همچنین دولت *ملی* است. در نتیجه کانون توجه مدیسون در رساله خود،  جهت نشان دادن این امر است،  که چگونه دولت های فدرال و ایالتی بایستی در عمل شکل گیرند، تا که یکپارچگی دولت ملی تضمین شود.

 

مسأله برای مدیسون،  دست و پنجه نرم کردن با *پیاده کردن* ارگان های فدرال و ایالتی است، و نشان دادن اینکه *هردو*  آنها،  موسسات لازم هستند، و به این طریق وی در رد نظر آنان که، بعلت تکراریredundantبودن،  ادعا میکنند این ارگان های کنترل و توازن checks and balances لازم نیستند ، مینویسد، و وی سعی میکند نشان دهد که وجود چنین ارگان های تکراری،  تضمین در برابر استبداد است.  برای وی موضوع پیاده کردن طرح ارگانهای فدرالی است و نه مشروعیت، چرا که برای وی فدرالیسم شکلی است که در زمان شکل گیری،  که ایالات متحده در واقعیت بوده اند  ، یک مجموعه از ایالات جدا از هم.

 

حال در مورد ایران، مشروعیت سیستم فدرالی چیزی از پیش داده شده نیست. به عبارت دیگر، به غیر از کردستان، ما ایالاتی را نمی بینیم که با خواست های مشخص خود برای دولت بودن،  در زمان حاضر به جلو آمده باشند، اقلأ نه در زمان حاضر. این است که در نوشته چرا فدرالیسم برای کردستان و بقیه ایران ، سعی کرده ام از نظر تئوریک مشروعیت فدرالیسم برای ایران را نشان دهم.

 

اساسأ از زمان سیستم ماقبل اسلامی شاهنشاهی در ایران، که به معنی حکومت یک شاه بر ساتراپ نشین،  و حکومت شاهنشاه (شاه شاهان) بر همه شاهان بوده، تا ادامه مابعد اسلامی ساتراپ ها به اشکال نوین، حتی طی تغییرات عصر مغول ها، ما توسعه شبه فدرالی را در ایران می بینیم.

 

حتی گرچه در ایران، ما هیچگاه پذیرش مشروعیت فدرالیسم را نداشته ایم، و پس از مشروطیت نیز قانون اساسی ما از مدل متمرکز فرانسه  از طریق بلژیک، تبعیت کرده است، ولی کاری نظیر کوشش مدیسون برروی مسائل *پیاده کردن* فدرالیسم، کماکان در مورد ایران نیز قابل انجام است. از روز اول مجلس شورای ملی مشروطیت تا به امروز،  ارتباط ارگان های ملی و محلی میتوانند بررسی شوند.

 

بجای نگرش به ایالتها، میتوان انجمن های ایالتی و ولایتی را بررسی کرد، با این که بیشتر مدل فرانسوی توزیع قدرت در یک سیستم متمرکز بودند (نظیر انتخاب شهردار در اروپا)، تا فدرالیسم،  آنگونه که در ایالات متحده آمریکا قابل دیدن است.  معهذا بررسی توزیع قدرت در ایران، میتواند بما برای دستیابی به راهنماهای قانون اساسی،  برای ارگان های فدرال، محلی و ملی باشد.

 

کار مدیسون،  یک کار قانون گذاری است،  درباره ساختارهای کنترل و توازن.  ما نیاز داریم که وکلای ایرانی این گونه کار را درباره موضوعات پیاده کردن فدرالیسم در ایران انجام دهند. متأسفانه چنین کاری را تا کنون در محافل سیاسی ایرانی مشاهده نکرده ام.

 

حتی آنها که میگویند با فدرالیسم در ایران مسأله ای ندارند، برداشتشان اکثرأ ساختارهای انتخاباتی از نوع فرانسه برای ایران است، که سیستم انتخاباتی دموکراتیک تحت یک دولت متمرکز است، و *نه* کنترل و توازن در یک سیستم فدرالی واقعی.  در زمینه تئوریک، در ارتباط با مسأله فدرالیسم،  دو عرصه هستند که بایستی با آنها دست و پنجه نرم کرد:

 

1. ادامه بحث برای فدرالیسم در محافل و گروه های سیاسی ایران، نظیر آنچه در  نوشتارهای مورد اشاره در این زمینه مطرح شده، و اضافه کردن مطالعات مشابه در مورد ایالات دیگر ایران، و نه فقط برای ایالاتی نظیر آدربایجان و بلوچستان، بلکه مطالعات مشخص درباره خراسان، مازندران، گیلان، خوزستان، هرمزگان، و ایالات دیگر ایران.

 

2. انجام مطالعه جدی کدهای قضائی قانون اساسی های گذشته ایران، و قوانین مدنی ایران، و نحوه پیاده کردن آن قوانین در جزئیات، در ارتباط با شاخه های مختلف قوای دولتی، و نحوه ارتباط آنها با ارگانهای محلی، شهری، استانی، و ملی.

 

ممکن است با بسیاری دیگر درباره جزئیات تاریخ ایران اختلاف داشته باشم، و این مسأله ای نیست.  حتی قرن ها پس از انقلاب فرانسه، تاریخ نگاران و سیاستمداران فرانسوی در تحلیل جزئیات انقلاب فرانسه بسختی توافق دارند،  اما اینکه بتوانیم درباره دولت فدرالی برای ایران آینده به توافق برسیم، یک بحث تاریخ نیست،  بحث مسأله عملی روز است و امکانپذیر.

 

غفلت در تأکید بر موضوع مهم فدرالیسم، در هر پلاتفرم سیاسی برای ایران آینده، میتواند باعث وقوع آن چیزی شود که مخالفین فدرالیسم از آن بیشترین هراس را دارند، و آن هم تجزیه ایران است، نظیر آنچیزی  که در یوگسلاوی اتفاق افتاد.  این مهم است که برروی فدرالیسم در میان متفکرین سیاسی ایران وفاق شکل گیرد، پیش از انکه دیر شود، تا از سرنوشتی نظیر یوگسلاوی برای ایران،  اجتناب شود، بویژه در مورد آن نقاط ایران که محل سکنای اقلیت های ملی در ایران هستند.

 

***

 

مسأله کردها و فدرالیسم، یکی از آن موضوعاتی است که بر تمام منطقه اثر میگذارد، و جمهوری اسلامی میخواهد این توهم را دامن زند که گوئی گروه های سیاسی غیر کرد،  فدرالیسم را نمیخواهند، و سعی میکند مدافعین فدرالیسم را تجزیه طلب بنمایاند، در صورتیکه اکثریت اپوزیسیون ایران در زمان حاضر،  شروع کرده است که با فدرالیسم سمت گیری کند، و ناسیونالیسم افراطی فارس،  اقلیت بسیار کوچکی بیش نیست.

 

همانگونه که به کرات  توضیح داده ام ، آنان که خود را ناسیونالیست نمایانده، و برنامه های فدرالیستی را تجزیه طلبی میخوانند، بیشتر مبلغین جمهوری اسلامی هستند،  و نه ناسیونالیست های ایرانی،  و وحشت آنها از این است که پذیرش فدرالیسم، در را بروی مردمی که حقوق بیشتر دموکراتیک برای همه ایرانیان و ایران بخواهند،  باز کند.

 

این جمهوری اسلامی است که از ظاهرسازی ناسیونالیسم افراطی سود جسته، و نظیر دوران جنگ عراق، از این راه سعی در توجیه استبداد خود دارد. شعار های ناسیونالیستی افراطی،  پرچم دروغینی برای اسلامگرایان است، زمانیکه آنان  طی این سالها،  به کوچکترین خواستهای ملی ایرانیان احترامی نگذاشته اند، و  اسلامگرائی را بر مردم ایران تحمیل کرده اند،  تا حدی که  سعی در حذف جشن نوروز از ایران داشتند، جشن سال نوئی که کردها به اندازه دیگر ایرانیان، اگر نه بیشتر،  جشن میگیرند،  وارج می نهند.

 

همانگونه که در بخش گلوبالیسم توضیح داده ام، ناسیونالیسم در این دوران همانقدر عقب مانده است که کمونیسم.  البته این حرف به این معنی نیست که احساسات ملی از بین بروند و یا ناگوار باشند. همانگونه که در نوشتار احساسات ملی ایرانیان توضیح داده ام، احساسات ملی به حیات خود ادامه خواهند داد به همانطور که عشق به خانواده،  با وجود از بین رفتن قدرت سیاسی خانواده و قبیله در جامعه بشری،  کماکان ادامه یافت.  ناسیونالیسم، که با جنگ های ناپلئونی در عصر مدرن سمبولیزه شده است، با احساسات ملی یکی نیست.

 

بتازگی در ایران، مأمورین جمهوری اسلامی یک اعلامیه کاذب، بر علیه حقوق ملیت ها در آموزش و پرورش در ایران، با جعل امضأ رهبری جبهه ملی انتشار دادند.  در نتیجه این موضوع خیلی مهم است که بدانیم،  که چگونه جمهوری اسلامی، با این نیرنگ های موهن،  با ظاهر ناسیونالیسم افراطی،  سعی در حمله به جنبش کردها ی ایران را دارد.

 

واقعیت آن است که،  قصابی چپ ایران در سالهای 1360 و 1367، و کشتار چپ ایران در رژیم شاه، به این خاطر بوده است که چپ استوار ترین نیروی اپوزیسیون ایران در برابر رژیم شاه در سالهای 1320-57، و در برابر رژیم جمهوری اسلامی در سالهای 60 و 70 بوده است.  به همین خاطر است که حتی فعالینی که فقط یک سال زندان داشتند،  و در زندان های جمهوری اسلامی بودند، در درون زندان،  در سال 1367، با دستور خمینی، به قتل رساندند.

 

جمهوری اسلامی در سال 1367 به صلح ننگین با صدام، با شرایط صدام تن داد، در صورتیکه سالها امکان امضأ صلح با شرایط بهتر را داشت.  خمینی با قتل جمعی نیروهای چپ و دیگران در سپتامبر 1988، سعی کرد تا سکوت جامعه را پس از امضأ معاهده صلح تضمین کند،  و جمهوری اسلامی به کشتار نیروهای چپ هم بسنده نکرده ، و از  قتل فروهر ها در سالهای بعد، که هیچگاه چپ نبودند هم،  فرو گذار نکرد.

 

اجازه دهید ذکر کنم که مخالفت با چپ اصلأ بخاطر مبارزه آنها با استبداد جمهوری اسلامی ورژیم شاه نیست. در حقیقت، از آن نظر، از چپ کاملأ پشتیبانی میکنم، و آنان بیشترین تعداد قربانی را،  در جنبش دموکراسی خواهی ایران داده اند، چه در زمان شاه و چه در زمان جمهوری اسلامی، و به این خاطر مأمورین اطلاعاتی شاه و جمهوری اسلامی، بیشترین نفرت را از نیروهای چپ دارند.

 

مخالفت با چپ به این دلیل است که برنامه آنها،  در دوران گلوبالیسم و توسعه فراصنعتی در دنیا، عقب مانده است. درباره نظراتم درباره چپ توضیح داده ام،  و نیازی به تکرار نیست.  معهذا بایستی ذکر کنم که یکی از نیروهای اصلی جنبش دموکراسی خواهی ایران که برای فدرالیسم کوشیده است کومله است، همانگونه که در نوشتار کومله و کردستان  مقصلأ توضیح داده ام.

 

منابع فصل 6

 

بعدالتحریر-برای توضیح بیشتر درباره حقوق ایالتها به مقاله آیا فدرالیسم اجازه سلب حقوق انسانی را به ایالات میدهد؟ رجوع کنید.

 

 

07. اقتصاد دولتی ستون اصلی استبداد در ایران

 

پس از تجربه تمام کشورهای سوسیالیستی، برخی هنوز نمیخواهند موضع روشنی درباره موضوع مالکیت دولتی بعنوان شکل اصلی مالکیت کشور بگیرند. نقش غالب مالکیت دولتی، دولت را در کشورهای عقب مانده، به مالک اصلی کشور تبدیل میکند، و آن به مبنای اقتصادی دیکتاتوری تبدیل میشود. در نتیجه نیاز به اعلام روشن مخالفت با هرگونه کوشش برای تبدیل مالکیت دولتی به شکل اصلی مالکیت در کشور، موضوع بسیار مهم برنامه ای برای ایران آینده نگر است.

 

آیا سوسیالیسم عادلانه تر است؟ پس از نمونه های شوروی، اروپای شرقی، چین، ویتنام، کامبوج،  کره شمالی، کوبا، و غیره در قرن گذشته، دیگر کسی عدم وجود دموکراسی در سوسیالیسم دولتی با اقتصاد فرمانیcommand economy را انکار نمیکند،  و پس از دیدن تجملات نخبگانelite حکومتی در این رژیم ها، کسی نیست که آنها را  سمبل عدالت اجتماعی و برابری بداند.

 

معهذا چپ کماکان پافشاری دارد که سوسیالیسم یک ایده ال عادلانه تری است تا دموکراسی مالکیت دارproperty-owning democracy ،  و در نتیجه همان پلاتفرم سوسیالیستی را ترویج میکنند،  و امیدوارند سوسیالیسم لیبرال دموکراتیک ایده ال خود را خلق کنند،  و نه کوشش جهت تعبیه عدالت اجتماعی در دموکراسی مالکیت دار.  آنها تصور میکنند سوسیالیسم میان بری برای رسیدن به عدالت اجتماعی است،  از طریق نابودی دموکراسی های مالکیت دار، هر چند اینبار با جانشینی این جوامع با سوسیالیسم لیبرال دموکراتیک،  و نه سوسیالیسم با اقتصاد فرمانی. 

 

نیروهائی که این برنامه چپ نو را در غرب ترویج میکنند،  هیچ تأثیر واقعی بر روی اقتصاد و سیاست کشورهای غرب ندارند، غیر از آنکه اساسأ با اقتصاد کهن در این جوامع سمت گیری میکنند و نه اقتصاد نو، و  برضد گلوبالیسم  فعالیت میکنند. معهذا خارج از برخی دانشگاه ها،  آنان اهمیت جندانی ندارند، و این  دلیل آن است که کسی در غرب انرژی ای برای نوشتن نقد بر نظرات آنان نمیگذارد. اما چپ نو در کشور هائی نظیر ایران جاذبه خاصی در میان روشنفکران، چه در داخل و جه در خارج دارد.  چرا؟

 

***

 

روشنفکران کشورهائی نظیر ایران به راه حل سوسیالیستی،  نظیر یک نوشدارو مینگرند، همانند یک میان بر که به همه بی عدالتی های اجتماعی پایان داده و  سریعأ یک سیستم عادلانه در کشور به وجود میاورد، در مقایسه با ایجاد یک دموکراسی مالکیت دار و تعبیه عدالت در آن،  که تحولی کند، و راهی  بسیار طولانی بنظر میرسد. یعنی  ابتدا یک *دموکراسی* مالکیت دار در ایران بایستی ایجاد شود، که خود کار ساده ای نیست، و سپس بایستی به  تملک دولت در بسیاری از موسسات پایان داده شود، و سپس مالیات های تصاعدی قانونأ برقرار شده  و دریافت شوند، و قوانین ضد انحصاری وضع و اجرا شوند، و سیستم رفاه اجتماعی غیر دولتی   مناسب،  آنگونه که در یک نقطه نظر آینده نگر بحث کرده ام،  بوجود آید، و بسیاری تغییرات پایه ای در اقتصاد و ساختارهای اجتماعی شکل گیرند، تا آنکه عدالت در یک سیستم مالکیت دار تعبیه شود (http://www.ghandchi.com/329-NMF.htm)، و این همه بسیار دشوار می نماید، و مطمئنأ با یک فرمان پس از گرفتن قدرت قابل انجام نیست.

 

درباره کشوری بحث میکنیم که مردم اساسأ در پنجاه سال گذشته مالیاتی نداده اند،  و دولت بزرگترین مالک بوده که با مالکیت نفت،  در واقع بیش از 90% سرمایه درآمد زای کشور را در تملک خود دارد،  و دولت بوده که به مردم از طریق سوبسیت پرداخت میکرده،  و نه آنکه مالیات دهندگان به دولت حقوق بدهند.  در نتیجه این یک کار بسیار دشوار است،  که طرح دموکراسی مالکیت دار در ایران پیاده شود، و بخواهیم در آن عدالت اجتماعی را نیز تعبیه کنیم. در صورتیکه در نظر روشنفکران چپ، یک میان بر سوسیالیسم وجود دارد،  که تبدیل مالکیت وسائل تولید به مالکیت عمومی است، و قرار است عدالت اجتماعی از آن منتج میشود.  یک نوشداروی راحت و سریع برای تمام درد های اجتماعی، یک تیر و چند نشان.

 

البته چپ نو، "عمومی کردن"  و "دولتی کردن" را تفکیک میکند.  چرا که آنها به خوبی میدانند که ترادف این دو مفهوم در کشورهای سوسیالیستی، بمعنی استبداد دولتی بوده، و میدانند که کسی تکرار تجربه شوروی و چین را نمی پذیرد، و به خوبی آگاهند که آن برنامه ها، هم از نظر آزادی و هم از نظر عدالت،  شکست کامل بوده اند.  در نتیجه چپ نو دعوت خود را برای سوسیالیسم لیبرال دموکراتیک طرح میکند.

 

سناریوئی که آنها طراحی میکنند،  برای آنان که شکست راه شوروی، چین، کوبا، آلبانی، کره شمالی، ویتنام، و دیکر کشورهای کمونیستی را دیده اند،  خیلی دل پسند است.  حتی بسیاری از آنان که ایستائی سوسیالیسم انترناسیونال دوم را در سوئد، اطریش، و بسیاری از کشورهای اروپای غربی دیده اند،  ممکن است فکر کنند طرح چپ نو شاید همان در جا زدن را با خود به همراه نیاورد، چرا که بعضی اوقات از نیروی قوی بازار سخن میگویند (هرچند با تناقض).  این ها دل پسند هستند،  چرا که هم لیبرالیسم و دموکرایسی را نوید میدهند،  و هم عدالت و برابری؟

 

کارل پاپراین رویای دل پسند را بسیار خوب جمع بندی کرده بود،  وقتی که وی این سوال را به صورت شخصی از خود در اتوبیوگرافی اش کرده، و چنین پاسخ میدهد:

 

"من تا سالها پس از رد مارکسیسم، سوسیالیست ماندم، و اگر میتوانست چیزی شبیه سوسیالیسم،  در ادغام با آزادی فردی،  وجود داشته باشد، من هنوز نیز سوسیالیست می بودم.  چرا که چیزی بهتر از یک زندگی متواضعانه، ساده، و آزاد در یک جامعه تساوی گرا egalitarian نیست.  مدت ها برای من طول کشید تا تشخیص دهم که این رویائی بیش نیست، و اینکه آزادی مهم تر از برابری است، و آنکه کوشش برای تحقق برابری، آزادی را به مخاطره میاندازد،  و آنکه اگر آزادی از دست برود، حتی برابری در میان غیر آزادان نیز وجود نخواهد داشت." [کارل پاپر، "درسهائی از این قرن"، 1997،  متن انگلیسی، ص5]

 

بنابراین تأمین همزمان آزادی و عدالت اجتماعی در عصر حاضر همانگونه که در ثروت و عدالت در ایران فردا (http://www.ghandchi.com/334-Wealth.htm) بحث کرده ام بسیار بغرنج است.

 

در صورتیکه عدالت اجتماعی در مدل سوسیالیسم لیبرال دموکراتیک،  پیشنهاد بسیار دل پذیری است، چرا که طلیعه آزادی و برابری هم زمان را نوید میدهد، بدون همه دردسرهای تعبیه عدالت اجتماعی  در یک سیستم دموکراتیک مالکیت دار.  بعنی بدون صرف انرژی برای  ایجاد سیستم مالیاتی تصاعدی، کوشش های ضد انحصارات، ابتکارات سیستم رفاهی غیر دولتیNGO، و کنترل و توازن checks and balances مداوم، وامثالهم،  که بسیار کارهای مشکلی هستند، و بویژه اجرایشان در کشور عقب مانده ای نظیر ایران به این راحتی نیست.

 

پس بیائیم سیستم های مختلف را در رابطه با موضوع عدالت اجتماعی بررسی کنیم،  و به بینیم سوسیالیسم لیبرال دموکراتیک در کجا قرار میگیرد.

 

***

 

جان رالز (1921-2002) دریکی از آخرین آثار خود، در کتاب "عدالت به مثابه منصف بودن"، موضوع عدالت را جدا از یک سیستم فراگیر،  بررسی کرده، بعنی حتی عدالت در سیستم دموکراسی مالکیت دار را،  جدا از سیستم جهانشمول لیبرالیسم عصر روشنگری،  مورد تدقیق قرار داده است، و به دو اصل زیر برای تعریف عدالت میرسد، که قابل پذیرش است:

 

"الف- هر کس ادعای مساوی الغا نشدنی خواهد داشت،  به طرحی کاملأ کافی از آزادی های اولیه،  که با طرح مشابهی  برای همگان در تطابق باشد، و

 

"ب- نابرابری های اجتماعی و اقتصادی دو شرط را بایستی برآورند: اول آنکه مقامات برای همه تحت شرایط مساوات عادلانه باز باشند، و دوم آنکه بزرگترین منفعت را برای کم مزیت ترین اعضای جامعه فراهم کنند.."  [جان رالز، "عدالت به مثابه انصاف"، 2001، ص. 42]

 

عبارات بالا معنی عدالت را به دو طریق مکمل هم خلاصه میکنند:

 

1- از یکسو به معنی تضمین همه آزادی های اولیه است که انسانها بایستی در داشتن آنها مساوی باشند، و میتوان شرح تفصیلی آنها را در اعلامیه ده ماده ای حقوق شهروندان آمریکاU.S. Bill of Rights ملاحظه کرد.

 

2- از سوی دیگربه معنی امکان برابر برای رقابت جهت کسب مقامات دولتی و یا شغل،  زمانیکه افراد برای کسب آن *نا مساوی* هستند، و مبارزه برای ایجاد قوانین مدنی امکان مساویEqual Opportunity،   و تضمین بزرگترین منفعت برای کم مزیت ترین اعضا جامعه.  در واقع آن چیزی که رالز در 1971 نیز،  در تئوری عدالت تاکید کرده بود،  یعنی نظریه به حد اکثر رساندن مینیمم اجتماعی از طریق ایجاد امکان مساوی.

 

جالب است که رالزبه  مخالفت مارکس و مارکسیستها  اشاره میکند (http://www.ghandchi.com/RawlsMarx.htm)، که  دموکراسی مالکیت دار،  نیروهائی می آفریند که ایده های بالا در زمینه حقوق و امکانات  مساوی  نتوانند عملی شوند،  و در پاسخ رالز می نویسد،  نمی توان لیبرالیسم *موجود* را با سوسیالیسم *ایده ال* مقایسه کرد و بالعکس.  بلکه باید لیبرالیسم *موجود* را با سوسیالیسم *موجود* مقایسه کرد، و اینکه سوسیالیسم *موجود*، از نظر برآوردن هردو اصل عدالت،  به مراتب از لیبرالیسم *موجود* بد تر است.  سپس رالز بحث خود را در رابطه با ایده ال های پنج  سیستم ادامه میدهد.

 

با در نظر گرفتن دو معیارعدالت ذکر شده در بالا، میتوان براحتی دید کدام سیستمها مبانی بهتری برای دستیابی به عدالت اجتماعی در عصر حاضر دارند. در واقع خود جان رالز پنج  نوع  سیستم اجتماعی، با موسسات سیاسی، اقتصادی، و اجتماعی،  ذکر میکند، که در واقع اهم سیستمهای دنیای امروزند، و در عبارات زیر،  جان رالز آنها را بر شمرده و سوالات اصلی که میتوان برای ارزیابی این سیستمها بکار برد را خلاصه میکند:

 

"الف) سرمایه داری آزاد لزفیرlaissez-­faire capitalism.

"ب) سرمایه داری رفاه دولتی welfare-state capitalism.

"ج- سوسیالیسم دولتی با اقتصاد فرمانیstate socialism with a command economy.

"د- دموکراسی مالکیت دارproperty-owning democracy.

"ه- سوسیالیسم لیبرال (دموکراتیک) liberal ( democratic) socialism." [همانجا، جان رالز،  ص 136]

 

جان رالز ادامه میدهد که:

 

"در مورد هر سیستمی چهار سوال مطرح میشوند.  اول مسأله حقوق است، و آیا نهادهای آن درست و عادلانه هستند یا نه.  دیگر سوال مربوط به طرح سیستم است: یعنی آیا نهادهای سیستم میتوانند بطورموثر طراحی شوند،  که به اهداف و مقصود های اعلام شده سیستم برسند،  یا نه.  و این خود به سوال سومی میرسد،  در رابطه با منافع و اهداف ساختار پایه ای  سیستم، و اینکه آیا آن مبانی،  قابل اتکا برای تطابق با موسسات عادلانه هستند یا نه، هم مقامات و هم ادارات مورد نیاز سیستم، و مسأله فساد دولتی جنبه ای از این موضوع عمومی تر است.  بالاخره سوال صلاحیت مطرح است، چه در رابطه با ادارات،  و چه مقامات لازمه سیستم که میتوانند برای آنها که قرار است آن مسولیت ها را عهده دار شوند،  دشوار باشند." [همانجا، جان رالز،  ص 136]

 

رالز برروی مسأله آخر تکیه ای نمیکند، آنچه که اکثرأ  اندیشه محافظه کار عصرما تأکید دارد، و بر آن مبنی،  عدم کارآئی سیستم رقاه اجتماعی  دولتی welfare state رد میشود.   موضوع فساد دولتی و ارتباط آن با طرح دولت، و اختلاف منافع شهروندان بمثابه عامل دولت از یکسو،  و بمثابه مشتری یا ارباب رجوع دولت از سوی دیگر.  مسأله صلاحیت و شایستگی برای انجام کارها،  در نظررالز مهم نیستند، هرچند او واقف است که اگر سیستمی نیاز به مقام هائی داشته باشد،  که انجام کار آن مقام،  مهارت های معینی را لازم داشته باشد،  و اگر شایستگی لازم و  در آمد مناسب آن کار،  فاصله زیادی از مقام و درآمد در نظر گرفته شده در طرح سیستم اجتماعی برای آن کار باشد، شکی نیست که نه تنها باعث فساد اداری میشود، بلکه باعث عدم کارائی سیستم هم میشود.  اما توجه رالز برروی آن است که آیا ساختارسیستم ایده ال است یا نه.

 

میبایست خاطر نشان کنم که در کشورهائی نظیر ایران، مسأله طرح دولت، و فساد دولتی، موضوعات بسیار مهم مطالعه هستند، و حتی داشتن دموکراسی واقعی در ایران، با اینکه  فساد دولتی را بیشتر  آشکار میکند، اما این  معضل را از بین نمی برد، چرا که به نیاز خود طرح سیستم به مقامات معین، با تخصص معین، و به توان سیستم در پرداخت این توان ها  مربوط میشود.  موضوع فساد اداری را در اینجا بیشتر بحث نمیکنم و امیدوارم در آینده  اگر فرصتی پیش آید به آن بپردازم.  همچنین یک سیستم ممکن است امکانات مساوی را فراهم کند،  اما ممکن است شرایطی را ایجاد کند که دستیابی به آن امکانات را غیر ممکن کند. در این جا فرض رالز این است که هر سیستمی به شکل ایده الی خود عمل میکند، پس با این فرض به بحث ادامه میدهم.

 

چان رالز نشان میدهد که از پنج سیستم طرح شده در بالا، سه تای اول واجد شرایط اصول عدالت که قبلأ ذکر شد،  نیستند:

 

"سرمایه داری آزاد  لزفیرLaissez-faire (سیستم آزادی طبیعیnatural liberty) فقط برابری رسمی را تأمین میکند،  و ارزش عادلانه آزادی های سیاسی برابر،  و برابری امکانات مساوی را رد میکند. هدف خود را کارآئی اقتصادی و رشد میگذارد، که با حد اقل اجتماعی بسیار پائین محدود میشود.  سرمایه داری رفاه اجتماعی دولتی Welfare-state نیز ارزش عادلانه آزادیهای سیاسی را رد میکند،  و نابرابری بزرگی در مالکیت دارد، مثلأ در آن بیشتر دارائی های تولیدی و منابع طبیعی در تملک دولت هستند.  و سوسیالیسم دولتی با اقتصاد فرمانیcommand economy، تحت نظارت یک حزب،  حقوق و آزادی های اولیه و همچنین ارزش عادلانه آزادی ها را نفی می نماید.  اقتصاد فرمانی آن اقتصادی است که از طریق برنامه عمومی اقتصادی،  که از طرف مرکز تعیین میشود هدایت میشود، و از روشهای دموکراتیک یا از بازار (مگر به مثابه اهرمهای جیره بندی) ، استفاده ای تمیکند."   [همانجا، جان رالز،  ص 137]

 

به عبارت دیگر، سه سیستم ذکر شده بالا شرایط عدالت بمثابه انصاف را ندارند، و در نتیجه آنچه در پی بررسی عدالت اجتماعی در 5آن سیستم ها، آنچه باقی میماند،  دو سیستم دموکراسی مالکیت دار و سوسیالیسم لیبرال دموکراتیک هستند، و رالز اینگونه ادامه میدهد:

 

"هردو سیستم دموکراسی مالکیت دار و سوسیالیسم لیبرال،  یک چارچوب قانون اساسی برای دموکراسی سیاسی وضع میکنند، که در آن حقوق اولیه،   با ارزش عادلانه آزادی های سیاسی، و امکانات همراه کیفیت عادلانه  تضمین میشوند.  تحت سوسیالیسم وسائل تولید در تملک جامعه هستند، وفرض میشوند همانگونه که قدرت سیاسی بین احزاب دموکراتیک مختلف تقسیم میشود، قدرت اقتصادی بین شرکت های مختلف پراکنده میشود، مثل موقعی که، مثلأ، سمت و سو و مدیریت یک شرکت، نه لزومأ مستقیمأ در دست نیروی کار آن، بلکه به نوعی از طریق نیروی کار آن تعیین شود. به عبارت دیگرموسسات سوسیالیسم لیبرالی،  در مقایسه با سوسیالیسم اقتصاد فرمانی،  فعالیت های خود را در درون سیستمی از بازار آزاد  همراه با رقابت کاراworkably competitive تعریف میکنند."  [همانجا، جان رالز،  ص 138]

 

وی خاطر نشان میکند که حق بر مالکیت که در اصل اول عدالت آمده،  به معنی مالکیت خصوصی بر دارائی های تولیدی نیست،  و در نتیجه وی سوسیالیسم لیبرالی را از این زاویه رد نمیکند.

 

رالز مینویسد که "موسسات پشتگاه دموکراسی مالکیت دار، در جهت پراکنده کردن مالکیت ثروت و سرمایه کار میکنند، و در نتیجه برای جلوگیری بخش کوچکی از جامعه از کنترل اقتصاد، و کنترل غیر مستقیم سیاست، عمل میکنند."  این نکته بسیار مهمی است.

 

صرفنظر از آنکه چقدر سوسیالیسم لیبرالی دموکراتیک باشد، عاقبت به آنجا میرسد که بخش کوچکی از جامعه،  کنترل اقتصاد را در دست میگیرند، همانگونه که الیت (نخبگان) در جوامع سوسیالیستی واقعی چنین کردند.  چرا که آنان دارائی های تولیدی جامعه را نمایندگی میکنند،  و عدم وجود مالکیت خصوصی بر وسائل تولید،  به این معنی است که این الیت کوچک،  *خود* صاحب آن دارائی ها محسوب میشوند.  در مقایسه با آن،  دموکراسی مالکیت دار،  با تأمین مالکیت گسترده دارائی های تولیدی و سرمایه انسانی،  ، از این مسأله جلو گیری به عمل می آورد، و این است دلیل آنکه امکانات مساوی و آزادی های سیاسی،  این سیستم را عادلانه تر میکنند.

 

***

 

اجازه دهید تأکید کنم که نشان دادن ارجحیت دموکراسی مالکیت دار به سوسیالیسم لیبرال دموکراتیک، از نظر دموکراسی و عدالت، به این معنی نیست که جوامع سرمایه داری کنونی بهترین سیستمی هستند که جامعه فراصنعتی میتواند به آن نائل شود.

 

در واقع به حد اکثر رساندن سطع حد اقل نیازهای اولیه جامعه،  که رالز در کتاب اصلی خود به نام "تئوری عدالت" در سال 1971 طرح میکند، و نظریه مهم خود-منفعتی  روشنگرانهenlightened self-interest که در آن کتاب  ارائه کرده، در ماورأ جوامع کنونی غرب است.  وی همواره عادلانه بودن را آنگونه تعریف میکند،  که به مثابه تضمین  "بزرگترین منفعت برای کم مزیت ترین عضو جامعه" است.  به عبارت دیگر،  در اینجا پشتیبانی از اصل اول عدالت، یعنی آزادی های سیاسی، و  نیز تضمین به حد اکثر رساندن شرایط حداقل در جامعه،  به معنی کشتن انگیزه فعالیت نیست، آنچه که حتی در جوامع سوسیالیستی از نوع سوئد هم مسأله است،   چرا که در اینجا از طریق اصل دوم عدالت، یعنی با ایجاد  امکانات مساوی، عدالت حاصل میشود، و نه از طریق خیریه.  

 

در خاتمه جمع بندی کنم،  که سوسیالیسم از دموکراسی های مالکیت دار نا عادلانه تر است، چه از نظر تأمین اصل اول عدالت و چه از نظر تأمین اصل دوم، هر چند این حرف به معنی ماندن در سطح دموکراسی های کنونی غرب نیست.  این به آن معنی است که رفتن به سوسیالیسم،  به معنی رفتن فراسوی جوامع کنونی غرب *نیست*، و آنانکه تصور میکنند،  سوسیالیسم آنان را در فراسوی سیستم های موجود میبرد، در واقع به دنبال راه حل های گذشته،  برای حل مسأله حال هستند. 

 

 برای رفتن به فراسوی دموکراسی های کنونی، بایستی تکامل دموکراسی های مالکیت دار را،  در پرتو تحول فراصنعتی بررسی کرد،  چه دز زمینه دموکراسی (http://www.ghandchi.com/133-design.htm) و چه در زمینه عدالت اجتماعی (http://www.ghandchi.com/265-EconJustice.htm).

 

منابع فصل 7

 

 

08. حمله پیش صنعتی به گلوبالیسم

 

پیش از آنکه حمله پیش صنعتی اسلامگرایان به گلوبالیسم را بررسی کنم، اجازه دهید ابتدا تابو روابط با غرب و با اصطلاح موضع ضد امپریالیستی را مرور کنم.  سپس حمله اسلامگرایان به غرب را بررسی میکنم، و بالاخره توجه خود را به حمله نیروهای ماقبل صنعتی به گلوبالیسم معطوف خواهم کرد.

 

تابو غرب

 

تابو روابط با غرب یک ضعف نیروهای مستقل دموکراتیک ایرانی است، و این نیروها ممکن است مانند مهره شطرنج،  در بازی  دیگری نظیر ماجرای  گروگانگیری ، مورد سو استفاده قرار گیرند.

 

گروگان گیری از طرف نیروهای ماقبل صنعتی اسلامگرا در ایران بر پا شد، تا که واپسگرائی خود را مشروعیت بخشند، در زیر پرچم مبارزه با تجاوز خارجی، و جمهوری اسلامی از تم استقلال و آنتی آمریکانیسم دهها سال است که برای بسیج نیروهای دموکراتیک برای اهداف واپس گرای خود استفاده کرده است.

 

بررسی تاریخ روابط ایران با غرب بسیار مفید است تا که به ما پرسپکتیو مناسبی برای نگرش به حمله امروز نیروهای ماقبل صنعتی به گلوبالیسم بدهد.

 

برخورد ما ایرانیان به رابطه با قدرت های غرب غلط بوده است.  همه تاریخ نگاران و سیاست مداران ما، فقط درباب دخالت ها و شرارت های قدرت های غربی در ایران نگاشته اند، و ترحم به خود را بمثابه موضع مستقل ترسیم کرده اند، و اینکه آیا برخورد نیروهای مترقی ایرانی با غرب درست بوده یا نه را مورد بررسی قرار نداده اند.

 

بنطر میرسد شخصیت های مترقی و سازمان های سیاسی ما تصور میکرده اند هر رابطه ای با غرب در پایان نظیر رابطه وثوق الدوله شود، و همواره از آن اجتناب میکرده اند، بویژه وقتی که در قدرت نبوده اند.

 

و زمانیکه برخی نظیر مصدق، در قدرت بوده اند، و نیاز به طرف شدن با غرب داشته اند، در ارتباط با غرب جا نیافتاده بودند،  و راپورت ایجاد نکرده بودند، و نه تنها با غرب، حتی با اتحاد شوروی، در صورتیکه رقبای مرتجع آنان نظیر قوام السلطنه، راپورت  طولانی مدتی نه تنها با غرب بلکه با شوروی هم ایجاد کرده بودند.

 

اشتباه این بوده که سیاست مداران مترقی ما همه روابط با قدرت های خارجی را رابطه ارباب و برده تصور میکردند، که اساسأ در مورد رابطه شاه و آمریکا، یا رابطه حزب توده و شوروی صادق بود.  همجنین درباره رابطه با غرب، سیاستمداران مترقی ما تصور میکردند که معنی اش روابط پنهان با دولت های غربی است، چه در برگیرنده قول های پنهانی باشد، ]چه نباشد، نظیر قرارداد پنهانی وثوق الدوله در گذشته دور.

 

آنجه در بالا ذکر شد، تنها نوع رابطه ممکن با غرب نیست، و در حقیقت اینها رابطه ارباب و برده است، که اساسأ پنهانی شکل میگیرند، در پشت در های بسته.  رابطه صحیح لازم نیست که اینگونه باشد.

 

یک نماینده سازمان سیاسی یا حقوق بشر ایرانی میتواند *آشکارا* با یک دولت یا حزب سیاسی غربی، نظیر حزب دم.کرات آمریکا، تماس بگیرد، برای گفتگو درباره مسائل مورد علاقه طرفین، و این اشکالی ندارد.  یک سازمان سیاسی یا حقوق بشر لازم نیست که در قدرت باشد تا چنین روابطی را ایجاد کند، و لازم نیست تا برای همه ایرانین بتواند صحبت کند تا جنین روابطی را خلق کند.

 

البته  چنین روابطی به این معنی نیست که چنین سازمان ها، همه مردم ایران را نمایندگی میکنند، و این صرفأ به این معنی است که آنها پایه های خود را نمایندگی میکنند، و به این طریق آنان مسائل مورد علاقه متقابل طرفداران سازمان خود هستند، برای تبادل نظر با نمایندگان طرفدارن سازمانها و دولت های کشورهای دیگر.  این کاری است که سازمان های سیاسی، فرهنگی، و حقوق بشر، در کشورهای غربی بین خود برای بیش از یک قرن است که انجام میدهند، و روابط آنها به رابطه دولت ها و احزاب سیاسی در قدرت، محدود نمیشود.

 

نکته کلیدی درباره تجدید نظر روابط با غرب بایستی *بازبودن کامل* این چنین روابط باشد، و مطمئن شدن از این که طرفداران آنها کاملأ در جریان همه مذاکرات هستند، و بویٍژه وقتی که این تماس ها با دولت ها، و یا موسسات و شخصیتهائی باشد که با دولت خهای مختلف در تماس هستند.

 

متأسفانه، نه تنها گروگانگیری، و تهدید قتل به سلمان رشدی، ایران و ایرانیان را از غرب منزوی کرد، بلکه سازمان های سیاسی و حقوق بشر نیز در دام منزوی شدن خود از غرب افتادند، بخاطر آنکه میترسیدند هوادار آمریکا خوانده شوند،  از تماس با سازمان های دولتی، سیاسی، و حقوق بشر در غرب مختلف، در ارتباط با منافع متقابل،  اجتناب میکردند. تنها سازمانی که آنها پیگیرانه  تماس گرفتند سازمان ملل  و ارگان های حقوق بشر بین المللی بود و این کافی نیست.

 

به عبارتی، نیروهای مترقی ایرانی خود-سانسوری میکردند، حتی وقتی در فضای آزاد غرب در بیش از 20 سال گذشته زندگی کرده اند.  این تابو تنها به انچه آنان میتوانستند بدست آورند لطمه زده است، و بیشتر و بیشتر نیروهای مترقی ایرانی را در جهان منزوی کرده است.

 

اکنون زمان آن رسیده است که همه نیروهای مترقی ایرانی،  روابط *باز* و *مستقیم*، با سازمان ها ی سیاسی، فرهنگی، حقوق بشر، خبری، و دو.لتی بیشتری در غرب و دیگر نقاط جهان  برقرار کنند، تا مواضع خود را درباره موضوعات مختلف راجهع به ایران به دیگر نقاط جهان مراوده کنند.

 

دور ماندن از بحث *باز* موضوعات مورد علاقه متقابل با نهاد های مختلف در جهان، تنها به پیروزی آنانی که در پی معامله های پنهانی با بدترین دشمنان ایران ، در پشت درهای بسته هستند، کمک میکند. همانهائی که در عین حال رگهایشان با شعارهای ضد امپریالیستی متورم میشود، فرمان مرگ برای دانشجویان دموکراسی خواه ایران صادر میکنند.

 

دیگر زمان ان فرا رسیده است که ما از تابوی پوچی که ما به عنوان "آنتی امپریالیسم" باور کرده ایم، خود را رها کنیم، تابوئی که تنها به دشمنان ایران یاری رسانده است تا به نام ایران سخن بگویند، یعنی به عنوان تنها نماینده ایرانیان در در جهان. در زیر اجازه دهید ببینیم چگونه نیروهای ماقبل صنعتی به غرب مینگرند، قبل از آنکه به بررسی برخورد آنان به گلوبالیسم به پردازم.

 

شعار "مرگ بر آمریکا"

 

از ابتدای تأسیس جمهوری اسلامی،  رهبران جمهوری اسلامی،  در هر  فرصتی شعار  مرگ بر آمریکا را تکرار کرده اند. هر هفته در مراسم نماز جمعه اصلی اسلامی، که در دانشگاه تهران برگزار میشود، بالاترین مقامات جمهوری اسلامی،  شنوندگان خود را، دوباره و دوباره، قبل از هر بخش نماز و در پایان نماز،  به تکرار این شعار تحریک میکنند.

 

مدتها در شگفت بودم که چرا این شعار نقش مرکزی را در پرسپکتیو اسلامگرایان ایفا میکند، تا آنکه جنایت هولناک 11 سپتامبر را دیدم، که از قبل طرح ریزی شده بود و بروشنی کشتار آمریکائیان بود. گرچه جمهوری اسلامی همواره سعی کرده است ادعا کند که منظورشان از این شعار دولت آمریکا است، و گرچه آنان تراژدی 11 سپتامبر 2001 در آمریکا را محکوم کرده اند، اما برخورد آنان به غرب، که در این شعارمتبلور است، نشان میدهد اینگونه تراژدی ها نتیجه منطقی برخورد و پرسپکتیوی است که آنها اشاعه میدهند. اجازه دهید به موردهای مشابه در تاریخ اخیر جهان نگاه کنیم، آنهائی که مأموریت خود را نابود گردن امریکا میانگاشتند.

 

در تاریخ معاصر،  کمونیسم به همینگونه،  در پی نابودی سرمایه داری و رأس آن آمریکا بود. کارل پاپر در "درس هائی از این قرن"  در 1997 ، این موضوع را به خوبی توضیح داده است. پاپر مینویسد که بحث اصلی مارکس در کاپیتال این است که "سرمایه داری نمیتواند اصلاح شود، بلکه فقط میتواند نابود شود، و اینکه اگر کسی خواهان جامعه بهتر است، آن بایستی نابود شود" (ص 19). صرف نظر از تمام اصلاحات سرمایه داری، این پایه تفکر مارکسیسم، تا پایان امپراتوری شوروی،  بخشی از ایدئولوژی رهبران شوروی باقی ماند. سپس پاپر بحران 1962 کوبا را ذکر میکند،  و دستیابی شوروی به بمب هیدروژنی،  که برای اولین بار به شوروی امکان آنرا میدهد که آمریکا را نابود کند.(ص 23)

 

اما شوروی دربحران  کوبا در سال 1962 عقب نشست،  و پاپر مینویسد که "شوروی جنگ سرد را در آن نقطه از دست داد، وقتی که کوشش برای نابود کردن آمریکا امکان پذیر شد.  آن زمانی بود که تنها ایده باقی مانده رژیم مارکسیستی شکست خورد، و آن آغاز سقوطی بود که به فروپاشی عمومی انجامید." (ص23) "ولی پس از 1962، آنها کماکان به تولید بمب ادامه دادند، وقتی بخوبی میدانستند که نمیتوانند از آن استفاده کنند. آن نقطه صفر مطلق فکری بود."

 

در مورد اسلامگرایان ما هنوز در شرایط مشابه 1962 قرار نگرفته ایم،  که جمهوری اسلامی یا نیروی اسلامگرای دیگری توان نابود کردن دنیای غرب را داشته با شد،  و در نتیجه پاسخ این سوال که این نیروی واپس گرا،  نظیر خروشف، عقب نشینی کند،  یا آنکه جهان را نابود کند، هنوز معلوم نیست.

 

جالب است که کل درک ترسیم غرب به مثابه شیطان، و دیدگاه نابودی غرب، بخش لاینفک شستشوی مغزی مردم شوروی شد، نظیر آنچه اسلامگرایان در خاورمیانه در 30 سال گذشته انجام داده اند.  گورباچف  این پدیده در شوروی را ذکر میکند،  وقتی او احساس میکند که نیاز به *نرمال* کردن مردم شوروی است. آنچه در زیر میاید ملاحظات پاپر از این آخرین دوره سقوط کمونیسم روسی است.

:

"تنها با گورباچف است که ما مردی را میبینیم که تشخیص داده است که بایستی پیش فرض بنیادی کل سیاست شوروی را تغییر دهد، که آنها مردمی هسنتند با مأموریت برای نابودی سرمایه داری-یعنی، آمریکا.  گورباچف در واقع خود چندین بار به آمریکا آمده بود، و واقعیت را آنجا دیده بود، او میخواست که درک خود از مردم آزاد، که نسبت به روسیه خشونت بار نیست را، نشان دهد،  و امیدوار است که روسیه سر عقل آید. و گورباچف حرف مهمی زد وقتی که گفت "من میخواهم مردم شوروی را یک مردم نرمال کنم" ..میبینید که دست آورد گورباچف آن بود که فهمیده بود که مردم شوروی "نرمال" نبودند ، در صورتیکه مردم آمریکا بودند.  این برخورد واقعأ در آمریکا بسیار متفاوت است، مردم همیشه این بازی وحشتناک را در فکر ندارند"

 

ملاحظات پاپر در باره شوروی بسیار مهم هستند. کوشش دولت کمونیستی، حزب، و رهبران آن، دهها و دهها سال، ایجاد این نگرش غیر عادی  در میان مردم بود، تا که مأموریتی برای نابودی آمریکا همیشه در فکر خود داشته باشند.  بنظرم دولت ها، احزاب، و رهبران اسلامگرا نیز،  کوشش مشابهی در سه دهه گذشته داشته اند.

 

طرفداران خمینی در ایران، طالبان در افغانستان، و جریانات اسلامگرای دیگر، با  شعار "مرگ بر آمریکا"،  برای بیش از 20 سال، هر هفته در نمازهای جمعه در ایران و نقاط دیگر خاورمیانه،  سعی در شستشوی مغزی  عمومی جامعه برای ایجاد ذهنیتی برای نابودی آمریکا کرده اند.

 

این دیدگاه است که مسول جنایات  11 سپتامبر،  دنیل پرل، نیک برگ، و دیگران است.

 

اسلامگرایان تا نابودی دموکراسی غرب از پا نخواهند نشست، و راه حل سقوط این جمهوری های اسلامی،  نظیر سقوط شوروی قبل از آنهاست، یعنی بدست جنبش دموکراسی خواهی خود مردم ایران، تا که هرنوع اسلامگرائی حقانیت مردمی را برای همیشه از دست یدهد، و این جریان واپس گرا،  که در برابر تحول جهانی فراصنعتی سر برآورده است، پایان یابد. اولین گام نیز همانگونه که گورباچف گفت، *عادی* کردن مردم است، از طریق متوقف کردن این شعار "مرگ بر آمریکا" ونقد دیدگاه ضدیت با دموکراسی غرب.

 

مردم خاورمیانه بیش از صد سال پیش، جنبش هائی نطیر مشروطیت در ایران را بر پا کردند، و  سکولاریسم و قانون مدنی را پشتیبانی کردند. بنیاد گرائی اسلامی کنونی در ایران،  بیان واقعیت تفکر مردم ایران نیست، بلکه نظیر فاشیسم نازی،  یک حرکت بسوی گذشته است، و گرچه هم فاشیسم نازی و هم اسلامگرائی، جنبش های مذهبی بوده و هستند،  اما اصل اندیشه آنها در ضدیت شان  با دموکراسی غرب و سکولاریسم خلاصه میشود، و هیچ نیاز باصطلاح "تاریخی" برای حکومت اسلامی در آن جوامع نیست، چه نوع فاشیستی و چه باصطلاح دموکراسی اسلامی.

 

این ها همه به حمله نیروهای ماقبل صنعتی بهر ضد گلوبالیسم مربوط است،  یک مانع در برابر تغییر عصر،  که در پیش چشم های ما، در زمان حاضر،  در حال وقوع است،  و  درباره این موضوع در قسمت بعد بحث میکنم.

 

موانع ماقبل صنعتی در برابر گلوبالیسم

 

سالها پیش زمانی که تغییرات عظیم تکنولوژیک، که در مقابل دیدگان ما اتفاق میافتاد را، ذکر میکردم، دوستی پرسید که من درباره کشورهایی نظیر ایران در میان این پیشرفت های جهانی چه فکر میکنم.  آنزمان، به وی گفتم که سرعت تغییرات گلوبال که ما شاهد آن هستیم نظیر یک لوکوموتیو است، که با شتاب  زیادی در حال حرکت است . هر فرد، خانواده، ملت، و کشور، نظیر مسافرانی هستند که بایستی هر چه زودتر در این قطار سوار شوند، و اگر نشوند، فاصله شان از نزدیک ترین ایستگاه، برای سوار شدن در ترن، بطور هندسی بیشتر و بیشتر میشود. بتازگی با آن دوست دیدار کردم، و او میگفت که بنظر میرسد آفریقا به مثابه یک قاره بیشتر و بیشتر از این لکوموتیو دور شده است.

 

بنابراین وقتی به پدیده تغییرات گلوبال تکنولوژیک مینگریم، ما میتوانیم برخی کشورهای جهان سوم را مشاهده کنیم که گام های بلند خوبی به جلو برداشته اند، کشورهائی نظیر سنگاپور و تایوان ، و برخی دیگر اصلأ بر روی ترن نیامده اند.  و در بسیاری کشورهای توسعه نیافته، عامل سیاسی مانع اصلی در برابر این پیشرفتها *است*، چرا که عدم وجود آزادی،  مطمئنأ مانع بزرگی در برابرتوسعه فراصنعتی است.  تنها نگاهی به ایران، که در آن جمهوری اسلامی علنأ  به بلوک کردن بسیاری از سایت های اینترنتی ضد جمهوری اسلامی  اذعان دارد، نشان میدهد که قدرت عوامل سیاسی، در پیش روی یا عدم پیش روی گلوبالیسم،  و توسعه فراصنعتی هر کشور، غیر قابل انکار است.

 

 اگر جامعه صنعتی برای نوع تولید خود،  به *آموزش* به مثابه یک پیش نیاز ضروری احتیاج داشت، تکنولوژی های مدرن، به *آزادی* برای ترقی و رشد خود نیازمندند، چرا که جریان یابی آزاد اطلاعات برای اقتصاد اطلاعاتی، نظیر نیاز حمل و نقل آزاد در یک اقتصاد تجاری است.

 

بخاطر داشته باشیم که در جوامع ماقبل صنعتی، آموزش وجود داشت، اما آموزش یک پیش نیاز برای تولید *نبود*، در صورتیکه آموزش در اقتصاد صنعتی به یک پیش نیاز تولید تبدیل شد، و این دلیل این امر است که سیستم آموزشی به یک نیاز عمومی در دو قرن گذشته تبدیل شد،  و استانداردیزه شد و به یک موسسه مهم جامعه صنعتی ارتقأ مقام یافت، و بدینگونه سیستم آموزش عمومی در همه کشورهای صنعتی جهان شکل گرفت. و این همه نه بخاطر خیرخواهی صاحبان صنعت، بلکه بخاطر نیاز تولید صنعتی اتفاق افتاد.

 

آموزش عمومی یک پیش نیاز برای جامعه صنعتی دو قرن گذشته بود. امروز نیز شرایط مشابهی در ارتباط با *آزادی* و جامعه فراصنعتی وجود دارد.

 

آزادی، ایده ال مهمی در جوامع صنعتی و ماقبل صنعتی بود،  و بیانیه حقوق بشر و اسناد مشابه در تاریخ،  نتیجه کوشش های بشریت برای زندگی اجتماعی شایسته برای انسانها بوده است. اما تنها در جامعه فراصنعتی، آزادی به پیش نیاز تولید مبدل شده است.، و در اشکال قانونی نهادینه شده است، و برای حمایت جریان یابی آزاد اطلاعات، آزادی اختراع، و حقوق مالکیت دانشی intellectual property، حقوق ثبت نرم افزار و امثالهم، تدوین شده اند. براحتی میتوان عدم وجود قوانین ثبت اختراعات در کشورهای عقب مانده را ملاحظه کرد، و تأثیر این عامل را بر روی سرعت ورود آنها به دنیای فراصنعتی میتوان دید.

 

نهادینه شدن آزادی، یک ضرورت برای توسعه تکنولوژی های مرکزی فراصنعتی است، و آینده نگرهائی نظیر آلوین تافلر،  این عامل را در کارهای خود یاد آور شده اند [مثلأ در کتاب "جابجائی قدرت" اثر تافلر]. برخی از تکنولوژی های نوین،  میتوانند در خوامع بسته نظیر چین کمونیست توسعه یابند، اما توسعه دانش رمزی شده، که نیاز بنیانی  توسعه فراصنعتی است، در شرایط عدم وجود آزادی سد میشود چرا که آنگونه تحول فقط تکنیک نیست،  و عرصه های مختلف دانش و اندیشه را در بر میگیرد و عدم آزادی اندیشه توسعه آن را نابود میکند.

 

برای یک  ارائه خوب درباره دانش رمزی شده، به پیشگفتار 1999 دانیال بل،  برای چاپ جدید کتاب فرا رسیدن جامعه فراصنعتی وی مراجعه کنید.

 

حالا این زمینه ایست که بر بستر آن توسعه کشورهای جهان سوم را بررسی کنیم.   توسعه برخی کشورها نظیر سنگاپور و تایوان در سخت افزار،  و هندوستان در نرم افزار دیگر امروز زبانزد خاص و عام است.  خود نیز درباره موضوع  فیبر نوری  و ایران در سال 1998 نوشتم،  و تفاوت های دسترسی به اینترنت سرعت سریع در کشورهای مختلف را بررسی کردم. شایسته ذکر است که کره جنوبی سخت موفق شده است، عمومی کردن دسترسی به اینترنت سرعت سریع را حتی از آمریکا نیز زودتر توسعه دهد.

 

اساسأ فیبر نوری در استخوان بندی اصلی شبکه اینترنت هر کشور، و دسترسی به کابل های فیبر نوری  سریع  زیر اقیانوسی جهانی، همانقدر امروز کلیدی هستند،  که دسترسی به آبهای گرم در عصر صنعتی مهم بود. بر این پایه در مقاله ذکر شد که چرا استخوان بندی فیبر نوری ملی برای توسعه آینده ایران اهمیت کلیدی دارد. بتازگی در گزارشی از مخابرات  ایران دیدم،  که توسعه هائی در این زمینه در ایران انجام شده، که مایه خشنودی است.

 

معهذا، ساختمان اقتصاد فراصنعتی، با ایدئولوژی های ناسیو نالیسم، حمایت گرائی، یا ایزوله ماندن قابل انجام نیست، حتی اگر برخی از این تکنولوژی ها در ایران توسعه یابند.  سد کردن سایت های اینترنتی،  که بر مبنای ایدئولوژی دولتی انجام میشود، وقتی که دولت کشور را بمثابه ملک خصوصی دولتمردان  تلقی میکند، معنایش شکست هدف جریان یابی آزاد اطلاعات است. در واقع ایدئولوژی های دولتی به این طریق، میتوانند استقلال واقعی یک کشور را در خطر افکنند، تا آنکه به هدف استقلال کشور یاری رسانند.

 

برخی اسلامگرایان سعی میکنند که سد کردن جریانیابی اطلاعات را،  بمثابه هدف ملی متوقف کردن امپریالیست ها توجیه کنند. حتی اگر آن حقیقت داشت، آنان یک سد ارتجائی در برابر گلوبالیسم ایجاد میکنند. حتی ناسیونالیسم در این روز و عصر همانقدر عقب مانده است،  نظیر کمونیسم. ما در عصری زندگی نمیکنیم که قدرت های امپریالیستی حاضر بودند در مواد خام،  کار ارزان، و بازارهای   کشورهای جهان سوم سرمایه گذاری کنند.

 

بیشتر و بیشتر معادن واقعی جهان نو را دانشگاههائی نظیر ام آی تی MIT در آمریکا تشکیل میدهند،  که موادی را بر مبنای سفارش صنایع در لابراتوارهای تحقیقاتی علم مواد و مصالح عملیApplied Material Science میسازند، مثلأ موادی با خواص هادی و عایق معین،  و دواملازم، که مورد نیاز محصول نهائی یک تولید کننده اتومبیل در صنعت اتومبیل سازی است.  دانیال بل توضیح بسیار عالی ای از این موضوع در تغییر تولید جهانی در نوشته خود تحت عنوان شکستن زمان، فضا، و جامعه دارد، که  به فارسی هم ترجمه شده است. همچنین چنانکه بعدأ نشان میدهم،  ننوتکنولوژی مهمترین تحولات را در این عرصه شکل خواهد داد.

 

بحث بالا به این معنی است که جلب سرمایه به هر کشور،  برای پروژه های ذکر شده،  میتواند اتفاق افتد،  به شرطی که نیروی کار ماهر لازم برای آن کار در آن کشور وجود داشته باشد. غرب این تحولات جهانی را پیش قراولی میکند، و برخورد سیاستمداران هر کشور جهان سوم در معامله با غرب،  در اینکه آن کشور در بازار گلوبال موفق شود، نقش کلیدی ایفا خواهد کرد. نمونه ژاپن که قادر به تولید و بازاریابی محصولات خود در بازارهای جهانی است،  بایستی سرمشق خوبی  برای هر کشور جهان سوم در این عصر و روز باشد،  که چگونه با همکاران غربی خود میبایست در این کوششها رفتار نمود.

 

و همانگونه که در ابتدای این فصل ذکر کردم، تابوی غرب در میان روشنفکران ایران، وقتی که یا ما فکر میکردیم بایستی خدمتکار غرب باشیم و یا تصور میکردیم بایستی از غرب منزوی بمانیم، در عصر کنونی ضد مولد است. و جمهوری اسلامی نیروهای ماقبل صنعتی ایران و حملات آن به گلوبالیسم و پیشرفت، تنها نتیجه اش، لطمه زدن به توسعه ایران بسوی یک جامعه فراصنعتی است.

 

مثال قضیه گروگانگیری در آغازین روزهای پس از انقلاب 1357، و پشتیبانی بسیاری از گروه های سیاسی ایرانی از آن عمل وحشیانه، دلیلی بود بسیار قوی برای منزوی شدن ایران و ایرانیان در جهان. کشورهائی نظیر ویتنام، چنین رابطه بدی با غرب ایجاد نکردند، با اینکه حتی یک آمریکائی در این ماجرای گروگانگیری کشته نشد.  چرا؟ به این خاطر که چنین عملی مصونیت و امنیت  شهروندان خارجی را به زیر سوال میبرد، که برای توسعه روابط تجاری، دیپلماتیک،  و دیگر روابط بین کشورها اهمیت کلیدی دارد.

 

گروگانگیری این تصویر را ایجاد کرد که موسسات بازرگانی محترم شمرده نشده و نمیتوانند احساس امنیت کنند، و چنین تصویری برای هر کشوری در این عصر گلوبالیسم، زهر است، در عصری که بازرگانی گلوبال به چنین تضمین هائی برای شکوفائی خود نیازمند است. و حمله به گلوبالیسم،  از طریق چنین عملکردهای ضد غرب،  نظیر گروگانگیری،  تنها به منزوی شدن ایران، و عقب ماندن از ترقی قرن 21 کمک کرد.

 

در این عصر، این یک امر حیاتی است که هر فرد،  از رهبران سازمان های سیاسی و دولتی مختلف سوال کند،  که برنامه آن رهبران برای آینده چیست، برنامه های اقتصاذی و سیاسی. ما از سیاستمداران و رهبران خود انتظارات زیادی داریم، ولی فراموش میکنیم تا از آنها در باره *برنامه* هایشان بپرسیم، در صورتیکه در واقع اصل آنچه که بایستی از آنها بپرسیم،  برنامه شان برای ایران است، برنامه ای که آنها در صورت رسیدن به قدرت پیاده خواهند کرد. آیا ما دوباره به رهبری ای ختم خواهیم شد،  که در ستیز با گلوبالیسم عمل خواهد کرد، اینبار نه در زیر پرجم اسلام، اما با ارائه دلائل ایدئولوژیک عقب مانده دیگری، چه چپی چه ناسیونالیستی؟

 

ایران در برابر یک گزینش خواهد بود،  که یک ژاپن شود و یا یک عربستان سعودی. عربستان سعودی ای که واپس گرا است و هنوز قطع عضو میکند و گردن میزند، و تنها بخاطر روابط خوب با غرب، ما زیاد درباره قساوت هاو سیستم متروکش  نمیشنویم، و در زمان حاضر پول ساز است، بخاطر نفتش، ول هیچ تولید فراصنعتی پایه ای قابل ملاحظه ای را رشد نداده است.

 

در مقایسه جهت یابی اقتصادی نظیر ژاپن به این معنی است که توجه صاحبان صنایع به خدمت کردن به مشتریان خود است، و حتی اگر دولت به صنایع کمک کند، کمک از طریق حمایت آنها برای فروش محصولات با کیفیت پائین به مشتریان نیست، که به سد کردن انتخاب محصول بهتر خارجی از مشتریان است. کمک واقعی به صاحبان صنایع، بایستی به این معنی باشد، که به آنها کمک شود، محصولات با کیفیت بالاتری، برای بازار گلوبال تولید کنند، حال چه مشتریان در خارج ایران باشند یا در داخل ایران.

 

یک شرکت موفق آن است که بتواند در بازارهای گلوبال بفروشد و به بهترین وجه بتواند نیازهای مشتریان خود را فراهم کند، و نه مثل بسیاری از فروشندگان در ایران، که در بازار فروشندگان میفروشند، وقتی خریدار از انتخاب های بهتر محصولات خارج از ایران محروم شده است. در این باره مفصلأ درمورد  سیاست های حمایت گرایانه و اقتصاد دوران کنونی در مقاله تولید برای بازار خریداران بحث کرده ام،  و نشان داده ام که صاحبان صنایع بایستی برای بازار خریداران تولید کنند، یعنی بازاری که خریدار،  همزمان،  فروشندگان مختلف را قابل دسترسی دارد،  و نه بازار فروشندگان ، که در آن خریدار،  فقط از فروشنده حمایت شده میتواند خرید کند.

 

ایرانیان مترقی،  بایستی با سیاست های واردات و صادراتی که بر مبنای حمایت  صنایع داخلی، و نه حمایت مصرف کنندگان  باشند،  مخالفت کنند. اگر صنایع داخلی نمیتوانند قیمت، خصوصیات، و کیفیت خواسته شده مصرف کنندگان  ایرانی را  فراهم کنند، آنها *نبایستی* با سیاست های واردات و صادرات،  مورد حمایت دولت قرار گیرند.

 

راه شایسته برای کمک به صنایع داخلی،  از طریق برنامه های تکنیکی و علمی است،  که به آنها یاری شود تا به سطح صنایع پیشرو مشابه در سطح بین المللی برسند ، و نه آنکه آنها در سطح عقب مانده و متحجر، نظیر اکثریت بازرگانان بازار ایران بمانند،  اما در عین حال سودآور،  چرا که دولت از رقابت خارجی جلوگیری میکند،  و آنها را سر پا نگه میدارد،  و در عین حال به  بازار سیاه برای محصولات خارجی بهتر دامن میزند.

 

در واقع جمهوری اسلامی،  بسیاری از عقب مانده ترین تولید کنندگان ایران را اجازه داده که منسوخ بمانند،  اما سود آور،  با استفاده از قوانین گمرکی بی معنی،  که بر علیه منافع مصرف کنندگان تدوین شده اند.

 

بیشتر آنکه،  احزاب و افراد مترقی بایستی برنامه های توسعه موسسات فراصنعتی را پشتیبانی کنند،  و به محو صنایع دود آلود کهنه گذشته  یاری کنند.  ترویج تکنولوژی های کامپیوتر، ارتباطات، ژنتیک، ماهواره، نیاز اساسی برای ایجاد زیربنای لازم جهت توسعه فراصنعتی در ایران است.

 

نیروهای مترقی میتوانند به شکل گیری صندوق های سهامی-ملی (http://www.ghandchi.com/329-NMF.htm)،  برای یاری به اینگونه صنایع،  و تأمین مالی پیشآهنگان  تأسیسentrepreneurs اینگونه شرکت ها در ایران، نقش مهمی ایفا کنند. ما نبایستی همه این گونه کوشش ها را،  از طریق دولت انجام دهیم، و ابتکار و پیش قدمی خصوصی و NGO ها نشان داده اند، که برای اینگونه فعالیت های تولیدی  بهتر و مثمر ثمر تر است.

 

بسیار مهم است این نکته کلیدی تأکید شود، که تا زمانیکه یک شرکت، صنعت، و یا فروشنده در ایران احساس نکند که درآمد خود را از طریق ارائه قیمت ، خصوصیات محصول،  و کیفیت بهتر برای مصرف کننده بایستی بدست آورد، ایران نمیتواند کشوری موفق در قرن 21 شود.  در پایان روز، این ویژگی ایست که یک ملت را در بازار گلوبال موفق میکند، و نه کمک دولت در تحمیل به خریداران برای خرید کالای نامرغوب تر، و قتی خریدار از انتخاب های بهتر از طریق عوارض گمرکی و سیاست های حمایت گرایانه  محروم شده است.

 

نظرات خود را درباره برنامه سیاسی و جوانب دیگر این تغییر نوشته ام،  که در پیشنهادی برای پلاتفرم حزب آینده نگر ایران  مدون شده است.

 

مطمئنأ بین نیروهای سیاسی و اجتماعی سنتی ایران،  و این واقعیت جدید کشاکش غیر قابل اجتناب است، و شکست نیروهای مترقی به نیروهای اسلامگرا در 1357، به توسعه فراصنعتی ایران کمک نکرده است، اما در عین حال، ایران بهترین نمونه است از آنکه چگونه  یک برنامه سیاسی و اجتماعی واپس گرا میتواند باعث عقیم کردن دائمی یک ملت شود، ملتی که قرن 21 را میفهمد، و مدت زیادی از این قطار پیشرفت دور نخواهد ماند. مبارزه برای ترقی خواهی در عصر کنونی در ایران تازه آغاز شده است.

 

گلوبالیزه شدن اقتصاد جهانی با سرعت زیادی بجلو میرود، و دیگر صرفأ یک موضوع تئوریک نیست، و کشورهائی نظیر ژاپن و بعدأ سنگاپور، تایوان، و حالا کره جنوبی و هندوستان برای این تحول تاریخی برنامه میریزند و فعالانه تولید میکنند، و محصولاتشان حتی بخش قابل ملاحظه ای از سهم بازار آمریکا را نیز تصاحب کرده است. حتی نگاه ساده به اتومبیل ها در خیابان های آمریکا،  و دیدن اتومبیل  های ژاپونی تویوتا، هوندا، مزدا، و حالا حتی اتومبیل های هاندائی کره جنوبی، گویای این حقیقت است که تولید واقعی در جهان کنونی برای بازار گلوبال است.

 

هر دوی  سرمایه داری  و سوسیاسیسم به پایان راه خود رسیده اند. سوسیالیسم در بهترین حالت خود  در سوئد،  دیگر راه حل معضلات دنیای  کنونی نیست،  و سرمایه داری نیز پاسخ مسائل دنیای  ما نیست. توسعه های نوین در غرب، همه به سوسیالیسم یا سرمایه داری خلاصه نمیشود،  و تنها نگرش تحریف شده واقعیت،  آنرا اینگونه تصور میکند. جامعه فراصنعتی با اشکال گوناگون مالکیت در حال توسعه است.

 

به همانگونه که اسلامگرایان،  جهان امروز را درک نکرده،  آنرا اسلام در برابر کفر میبینند، چپ گرایان نیز آنرا سوسیالیسم در برابر سرمایه داری می بینند. این یک گروه بندی مذهب وار به ارث رسیده از دنیای 150 سال پیش است، که دیگر واقعیت واقعی کنونی نیست،  همانطور که در نوشتار  صفبندی های گلوبال بحث کرده ام.

 

مطالعه آثاری نظیر کتاب مگاترند  اثر جان نیزبیتJohn Naisbitt میتواند به خواننده کمک کند که نگرش متحجر دوگانه از جهان را تغییر دهد،  و دنیا را در پرتو  پارادیم های نوین بنگرد، وگرنه فرد تنها نا امید شده و کل توسعه یک صد و پنجاه سال گذشته جهان را،  یک شکست بزرگ تصور میکند، آنجائی که سوسیالیسم دوست داشتنی در شوروی و چین شکست خورده،  و شخص سعی میکند سوسیالیسم خیالی دیگری طبق دلخواه خود ترسیم کند، گوئی همه آنها که در شوروی و بلوک شرق بودند نادان بودند و نمیتوانستند آنچه را منادیان سوسیالیسم "واقعی" امروز در خیال دارند را ببینند.

 

اگرچپ گرایان از پوسته خود بیرون بیایند، میتوانند ببینند که در واقع سوسیالیسم پیروز شده است، و آنچه میتوانست بدست آید،  بدست آمده است. هم سرمایه داری و هم سوسیالیسم دو راهی بودند که از طریق آنها جامعه صنعتی آغاز، رشد، و پایان یافت. جهان فراسوی جامعه *صنعتی* ، حال چه در کشورهای باصطلاح سرمایه داری و چه  سوسیالیستی،  و غیره، در حال پیشروی است،  و اقتصاد گلوبال در حال شکل گیری  است که پاسخ های نوینی برای برقراری دموکراسی و عدالت اجتماعی میطلبد.

 

جنبش ضد-گلوبالیسم
 

ضد-گلوبالیسم بسیاری از الهام های خود را از جنبش های ضد استعماری و ضد امپریلیستی اوائل و اواسط قرن بیستم میگیرد،  بدون آنکه درک کند که گلوبالیسم کنونی درباره تجاوز یک کشور به کشور دیگر نیست، هرچند از نظر اقتصادی،  مواد خام، کار ارزان و بازارهای محلی اهمیت دارند.

 

گلوبالیسم درباره انتگره شدن اقتصادی جهان، به رهبری اقتصاد اطلاعاتی است، هر چه که این سکتور اقتصادی، بیشتر و بیشتر به عامل تعیین کننده در اقتصادهای ملی تبدیل میشود، و برعکس مواد خام، کار ارزان صنعتی، و بازارهای ملی اقتصاد صنعتی گذشته، نیاز اقتصاد اطلاعاتی، نمیتواند به هیچ اقتصاد ملی محدود شود.

 

همکاری های اقتصادی،  سیاسی، علمی، و مالی که از گلوبالیسم منتج میشوند،  بر مبنای جغرافیا یا هویت ملی نیستند،  و موضوعاتی نظیر سقوط دلار آمریکا در برابر یورو و دلار کانادا،  و یا درآمد سالانه 100 بلیونی هند از تکنولوژی های جدید، یا نحوه شرکت کشورهای تولید کننده نفت در اقتصاد جهانی را،  نمیتوان با پارادیم های فکری گدشته توضیح داد.

 

در مقاله ای تحت عنوان یک جهان بینی از سوی شهر مرتدان  درباره درک غلط برخی از جریانات چپ از گلوبالیسم و مسأله جنگ نوشتم،  و اینکه چگونه آنها مخالفت با جریانات واپس گرا،  نظیر صدام و جمهوری اسلامی را،  به عنوان دفاع از بوش تعبیر کرده بودند،  نه آنکه درک کنند که ناسیونالیسم افراطی آمریکا،  در برخورد به گلوبالیسم را،  همانقدر محکوم میکنم ، که جریانات واپس گرا در کشورهای در حال توسعه را.

 

 اما درک غلط از ساختارهای جدید گلوبال فقط مخصوص جریانات چپ نیست.

 

بسیاری از تکنوکراتهای ایران دوران شاه،  که اکنون در خارج هستند،  و یا تکنوکراتهای ایران در داخل کشور،  با آنکه به تحول گلوبال اذعان دارند، در تحلیل از نیروبندی های سیاسی و اقتصادی جهان در زمان حاضر، مثل سالهای 1900، سعی میکنند دنبال جریان محور یا متفقین،  نظیر دوران جنگ جهانی اول و دوم بگردند.  حتی برخی از متفکرترین اقتصاد دانان ما،  از"آمریكا (به‌انضمام كانادا، مكزیك و كشورهای آمریكای لاتین)، اروپا (با گسترش اتحادیة‌ اروپا تا روسیه) و آسیا (چین، هند، ژاپن)"*  بمثابه بلوک بندی های جدید جهان یاد میکنند.  مشکل این است که با پارادیم گذشته میخواهند حال را توضیح دهند،  بدون آنکه خود آگاه باشند که چگونه گلوبالیسم،  پارادیم را عوض کرده، آنگونه که در گلوبالیسم و فدرالیسم بحث شده است.

 

مثلأ توضیح واقعیت کاهش ارزش دلار در سه سال گذشته،  در برابر یورو و دلار کانادا را، نمیتوان بر مبنای صف بندی های جغرافیائی توضیح داد. یا این حقیقت که اکنون هند 100 بلیون دلار از تکنولوژیهای جدید درآمد سالیانه دارد را، نمیتوان شبیه سرمایه گذاری مستعمراتی سالهای 1900 برای کار ارزان توضیح داد، هر چند کار ارزان باعث پیروزی آنها در رفابت برای تولید تکنولوژی های جدید است.  به همین شکل نوع شرکت کشورهای تولید کنند نفت در اقتصاد جهانی در زمان ما را، نمیشود بصورت آنچه استفاده از مواد خام توسط استعمارگران در سالهای 1900 بود توضیح داد، هر چند دوباره مسأله مواد خام در اینجا مطرح است.

 

فرماسیون های جدید گلوبال در همه عرصه های زندگی بشر در حال شکل گیری هستند،  و در نقاط مختلف نسبت این ساختارها به ساختارهای ماقبل گلوبال متفاوت است،  و به نسبت آنکه سیاست های دولت یک کشور، در هر زمان،  ساختارهای گلوبال را مورد حمله قرار دهد، به پیوند خود با سرمایه جهانی در کشور خود لطمه میزند، همانگونه که سیاستهای اقتصادی ناسیونالیسم افراطی دولت بوش در چند سال گذشته در آمریکا،  و سیاست های اقتصادی واپس گرایانه درهای بسته جمهوری اسلامی در 26 سال گذشته،  چنین کرده اند.

 

خروج سرمایه از آمریکا در دوران بوش،  باعث پائین آمدن ارزش دلار نسبت به ارز های اروپائی و دلار کانادا شده است.  درست است که پائین آمدن دلار به نوبه خود،  کالاهای آمریکائی را در خارج ارزان میکند، اما تصور آنکه دلیل تنزل دلار در این دوره،  از طرف دولت بوش بعمد انجام شده،  دور از واقعیت است، بویژه با توجه به این واقعیت که دولت بوش تأکیدش بر تجارت آزاد بوده است.

 

 در واقع ناسیونالیسم افراطی در چند سال گذشته به تمایل وارد کردن سرمایه به آمریکا،  از سوی کشورهای دیگر، ضربه زده است، و حتی بسیاری صاحبان سرمایه خارجی، سرمایه خود را خارج کرده اند.  درست است که اگر پروژه های زیر بنائی نظیر اینتر نت سریع در آمریکا انجام شده بود، آن پروژه ها به حجم سرمایه در آمریکا کمک میکرد، ولی حتی سود حاصل از آن سرمایه گذاری ها، در شرایط دولتی که رابطه اش با گلوبالیسم نا مطلوب است، به تقویت اقتصاد آمریکا نمی انجامید.

 

 معیار در جهان امروز برای هر کشوری،  در همه زمینه های اقتصادی،  توان فعالیت در اقتصاد گلوبال است، همانگونه که در آغاز تحول اقتصاد های ملی در سیصد سال پیش،  نقاطی که با اقتصاد ملی سر جنگ داشتند،  و به اقتصاد خود کفای خود میبالیدند،  عمرشان سریعأ پایان یافت.

 

 امروز وقتی در هند برای تکنولوژی های نوین سرمایه گذاری میشود،  مثل سالهای 1900 نیست.  یک شرکت گلوبال که حتی اصلأ آمریکائی میتواند باشد، و بخاطر کار ارزان در تکنولوژی نو، تولید را در هند مقرون بصرفه یبیند، ،  ممکن است سودش را هم به آمریکا نیاورده،  و به جای دیگر ببرد.  مثلأ دوسال پیش،  از نظر شرکت سیسکو،  پرزیدنت پوتین در روسیه،  اقتصاد گلوبال را از آمریکا بهتر میفهمید،  و با آن سمت گیری داشت، در نتیجه آنها روسیه پوتین را، بمثابه همکار،  به خود  نزدیک تر میدیدند،  تا آمریکای بوش را. 

 

همانگونه که در مقاله چرا رأی به کری،  از  دیوید باوئر ، استراتژیست سرمایه گذاری گلوبال مریل لینچ نقل کردم، "آمریکا بیش از هر زمان دیگری در 50 سال اخیر، برای سرمایه،  به بقیه جهان وابسته است" ویکسویگی استراتژی بوش، باعث بیگانگی اروپا شده است،  وحتی باعث احتراز سرمایه داران نقاط دیگر جهان از سرمایه گذاری در آمریکا شده است. در اقتصاد گلوبال، اینگونه سیاست های یکسویهunilateral از سوی هر ملتی، مانند شلیک کردن به پای خود است. .دلیل اصلی سقوط دلار در برابر یورو و دلار کانادا،  این امر است که سیاستمداران آن کشورها در سه سال گذشته، برعکس آمریکا، بیشتر با فرماسیونهای در حال شکل گیری گلوبال همراه بوده اند.

 

مسأله جنگ با صدام بخودی خود باعث ضعف بوش نیست،  هرچند  حتی در آن زمینه نیز سیاست های ناسیونالیست افراطی وی،  و عدم همکاری وی با نیروهای دیگر جهان، با وجود پیروزی در جنگ، به ضرر وی شد.  از نظر نظامی وی بسیار قادر عمل کرده،  و با حداقل تلفات در عراق پیروز شد. حتی امروز بعد از آنکه نیات واقعی اسلامگرایان شیعی را فهمید، با استخدام ژنرال های سنی صدام، و با طرح مالی عربستان سعودی، رژیم صدام را، بدون خود صدام،  بخشأ تجدید سازمان داده است،  و به این طریق رویاهای جمهوری اسلامی ایران برای ایفای نقشی مانند نقش سوریه در لبنان را نقش بر آب کرده است. ولی هیچکدام از این پیروزی های نظامی بوش مسأله اصلی اقتصاد گلوبال،  که مشاورین اقتصادی وی درک نکرده اند را حل نمیکند.

 

یکی از پشتیبانان کری، بلیونر معروف مجارستانی، جرج سوروس George Soros  است.  جرج سوروس به روشنی گفته است که برای برچیدن دولت بوش از هر پشتیبانی مالی فرو گذار نخواهد کرد. ویژگی سوروس در این است که وی دقیقأ با پشتیبانی از گلوبالیسم،  باعث سقوط اتحاد شوروی شد، و طرفداران وی نقش اصلی را در روسیه و کشورهای دیگر اروپای شرقی،  پس از سقوط شوروی یافتند. در واقع با وجود داشتن ایدئولوژی کمونیسم، سیاست و اقتصاد شوروی چیزی جز یک رژیم اقراطی ملی نبود.

 

دولت طرفدار گلوبالیسم بایستی تکیه خود را بر روی ساختارهای گلوبال گذارد. همانگونه که در زمان شکل گیری ساختارهای ملی در اروپا، دولت شهر های پیشرو با ساختارهای ملی در حال شکل گیری،  سمت گیری کردند،  و نه آنکه حصارهای دور خود را تقویت کنند، آنگونه که دیوار برلین سمبل آن بود و فرو ریخت.

 

به عبارت دیگر،  نیروهائی از طرفداران سوروس در آمریکا گرفته،  تا نیروهای مشابه در اروپا، هند،  یا سنگاپور،  و نقاط دیگر دنیا  یک جریان گلوبال را تشکیل میدهند.از اصطلاح طرفداران سوروس،  فقط برای درک بحث استفاده کردم،  وگرنه واقعیت این فرماسیونهای جدید،  یک تشکیلات سنتی سیاسی یا اقتصادی به رهبری فرد معینی نیست،  و اساسأ بصورت شبکه های مختلف اقتصادی،  علمی،   سیاسی ،  مالی و اتحادیه ای  فرماسیونهای جدید گلوبال در دنیای کنونی شکل میگیرند.

 

در مقابل،  نیروهای واپس گرا،  نظیر صدام و جمهوری اسلامی، و ناسیونالیست های افراطی در آمریکا،  سوی دیگر کشاکش دوران ما هستند. درک این کشاکش،  به عنوان کشاکش اصلی دنیای کنونی،  میتواند صف بندی های دنیای گلوبال کنونی را آشکار سازد.  بخشی از این فرماسیونهای گلوبال،  میتواند از نظر جغرافیائی در اروپای  امروز قوی تر باشد،  و فردا در آمریکا،  و یا هند، اما اساسأ این صف بندی ها جغرافیائی نیستند.

 

درک موضوع بالا،  برای جنبش سیاسی ایران،  بسیار مهم است،  چرا که این اشتباه است که کشور معین،  یا منطقه معینی را،  متحد جنبش ترقی خواهانه خود فرض کنیم.  متحد ما تحول گلوبالیسم در دنیا است.  البته موضوعات عدالت اجتماعی نیز در آن چارجوب،  موضوع اصلی عصر ما هستند،  که در جای دیگر بجث کردم.

 

همچنین منظور این نیست،  که مثلأ، اگر رهبران جمهوری اسلامی با گلوبالیسم باصطلاح همراهی کنند، بشود ایران را مدرن کرد، و تجربه با اسلامگرایان شیعی در عراق،  این واقعیت را بیشتر به ثبوت رسانده است، و مفصلأ در جای دیگر نوشته ام،  که چرا جمهوری اسلامی ایران باید برود ،  و کمتر ازرفراندوم برای تغییر رژیم، راه ایران بسوی پیشرفت و دموکراسی را نخواهد گشود.

 

نکته اصلی در اینجا این موضوع بود که متحدین ما اتحادهای گلوبال نیروهائی است که نه ناسیونالیست های افراطی غربی هستند،  و نه واپس گرایان اسلامگرای ماقبل صنعتی،  و امثالهم. نیروهای مترقی که در صف بندی برای توسعه  گلوبال فراصنعتی فرار دارند،  متحدین ما هستند،  چه وقتی ما ایران را از اسلامگرایان واپس گرا آزاد میکنیم،  و وچه وقتی که به ساختن ایران آینده نگر آغاز کنیم.

 

منابع فصل 8

 

 

09. روشنفکران ایران و چپ گرائی

 

در بخش قبلی متذکر شدم که چرا گلوبالیسم ترقی در عصر ما است. اکنون ببینیم چپ گرایان در محافل روشنفکری ایران در این باره چگونه عمل میکنند. آیا آنها این پدیده را تحلیل و مطالعه میکنند، و بهترین روش عمل برای ایران و ایرانیان را در این بازار گلوبال جستجو میکنند؟  آیا آنها سعی میکنند ببینند چقدر ایران توانسته است علاوه بر فروش مواد خام نظیر نفت،  از بازار جهانی کسب کند؟ نه! حتی در بهترین مجلاتی که در محدوده فکری چپ محصور مانده اند، مقاله پس از مقاله بر ضد گلوبالیسم منتشر میشود، گوئی این بدترین حادثه ای است که در جهان کنونی اتفاق افتاده است.

 

این فقط یک عگس العمل لودایت وارLuddite به ترقی در عصر کنونی است. آنها مقالات  کسانی نظیر نویسندگان مجله مانتلی رویو در آمریکا را ترجمه و منتشر میکنند، نوشته های گروه ناچیز پرفسورهای شبه-مارکسیست (که نظیر پرفسورهای اسلامگرا در آمریکا)، بازماندگان جنبشی از گذشته   و نه پیشروان اندیشه های نو، که درتوسعه خود آمریکا نیز هیچ اهمیتی ندارند، چه در میان تشکیلاتهای کارگری،  چه در میان روشنفکران، یا اقتصاددانان، یا دانشگاهیان. و هیچ کسی از آنهائی که  در صنعت و کار تأثیر گذارند،  اهمیتی برای نشریات این چپ گرایان قائل نیستند.

 

و این ها چه مینویسند؟ آنها ادعا میکنند،  از یک سو، که  مارکس نیز گلوبالیسم را دیده بود (که درست است)، *اما* آنها با آن مخالفت میورزند و میگویند تا سوسیالیسم نباشد، میخواهند  گلوبالیسم را متوقف کنند ( یک نوع سوسیالیسم خیالی متفاوت از آنچه تاکنون در شوروی و چین و غیره وجود داشته است).  به عبارت دیگر آنان میخواهند ترقی واقعی جهان را متوقف کنند، تا زمانیکه جهان با افکار آنها بخواند. اگر مارکس زنده بود، وی اولین کسی بود که این "مارکسیست ها" را لودایت بخواند.  آنها مرا به یاد کسانی میاندازند که از مولوی شعر "دل هر ذره را که بشکافی" را  نقل قول میکنند تا ادعا کنند ما همه فیزیک کوانتا را در زمان مولوی میدانسته ایم. آن صوفیان توهین به مولوی هستند به همان صورت که این مارکسیست ها توهین به مارکس میباشند، که میخواهند از مارکس یک پیغمبر بسازند.

 

برای کسی اهمیتی ندارد که حتی در نقد مقالات مانتلی رویو بنویسد، چرا که کسی جز تعداد مشترکین ناچیز آنان آنرا نمیخواند. معهذا، تعداد بیشتری روشنفکران ایرانی در ایران هستند که اسم مانتلی رویو  را شنیده اند تا روشنفکران آمریکائی در آمریکا. حقیقت تلخ این است که اینان در خود آمریکا  که در ان منتشر میشوند جدی گرفته نمیشوند .  و این نوع مطالب پوچ سالهاست که به روشنفکران ایران تغذیه شده، از طریق کسانی که  نمیتوانند ببینند جامعه صنعتی در هر دو شکل سرمایه داری و سوسیالیستی اش،  اتفاق افتاده و به پایان رسیده  است و جهان بسوی اقتصاد فراصنعتی در حال حرکت است، و پاسخ به  معضلات این جهان را نمیتوان درگروندریسه  مارکس  یا فلسفه هگل جستجو کرد و فرد میبایست واقعیات جدید را مورد مطالعه و بررسی قرار دهد  و نه که در مکتب  ایدئوولوژیک و مذهب به دنبال پاسخ مسائل باشد.   حتی برخی تئوریسین های لیبرالیسم نظیر جان رالز  بیشتر بر روی مسأله عدالت اجتماعی،  در جامعه نو در حال شکل گیری،   کار کرده اند ، تا تمام سوسیالیست ها، و چپ گرایان دوست دارند ادعا کنند که برای عدالت اجتماعی سخن میگویند.

 

حتی نوشتن نقد چپ در بیشتر نقاط جهان ارزشی ندارد. آن نظیر نقد الهیات مسیحی است.  اینگونه بحث ها در محافل علمی غرب دیگر از اهمیتی برخوردار نیستند. این واقعیت تلخ  که شخص مجبور است وقت صرف این نوع نقد در محافل  روشنفکری ایران کند غیر قابل باور است، چرا که این مولفین آمریکائی هیچ خواننده قابل توجهی در جامعه  خود ندارند، و روشنفکران ما وقت خود را با ترجمه  الهیات متروک  این نویسندگان برای خوانندگان ایرانی،  تلف میکنند، گوئی این نوشته ها تحلیل اقتصاد و توسعه جهان کنونی است.

 

در غرب، هر آنچه لازم بود در نقد چپ نوشته شود، توسط برتراند راسل، کارل پاپر،  لزک کولاکوسکی،  و دانیال بل سالها قبل نوشته شده است و در واقع چیز دیگری نیست که به آنچه نگاشته شده،  اضافه شود .
 

کوششهای برای متحد کردن چپ نظیر کوششهای گروههای مسیحی و اسلامی برای اتحاد است.  تفرقه چپ بیان این واقعیت است که زمان این گروهها مدتها ست که به پایان رسیده است و راه حل مسائل جاری اقتصادی و اجتماعی در فراسوی چپ قابل جستجو است. پان چپیسم ایدئولوژی بی فایده ای است که تصور میکند چپ عقب مانده  اگر متحد شود میتواند بهتر عمل کند.

 

چپ نظیر اسلامگرائی همواره وجود خواهد داشت اما اساس روشنفکران ایران بایستی چپ گرائی را رها کنند و در فراسوی آن به جستجو بپردازند، اگر که میخواهند قادر شوند راه حل های موثر برای معضلات مقابل جامعه ایران امروز بیابند، و آنها نبایستی وقت خود را با جنبش ارتجائی ضد گلوبالیسم تلف کنند، که مغاک دیگری نظیر حزب توده است، که انرژی نسلی از روشنفکران ایران را به هدر داد، بدون آنکه برای پیشرفت ایران و ایرانی ثمری بدهد، و باعث تنفر در میان مردم ایران برای روشنفکران شد، که مترادف توده ای شدند، برای ترویج غرور در فقر، بجای آنکه مروج پیشرفت زندگی مردم زحمت کش به شکوفائی و کامیابی، از طریق پشتیبانی از امکانات مساوی، جستجوی خوشبختی، و دموکراسی باشند.

 

در سال 1994 مقاله ای نوشتم تحت عنوان "ما چه میخواهیم"؟ در آن مقاله از خوانندگان خود پرسیده بودم که فرض کنند آنها قدرت دولتی را گرفته اند و گوئی آنها در رأس قدرت دولتی هستند و سپس سوال از آنها این بود که در عرصه های مختلف زندگی در ایران چه میخواهند کسب کنند، و خوشبختانه پس از ده سال ما بالاخره پلاتفرم های جدی در میان گروه ههای مختلف روشنفکری ایران میبینیم، که این علامت خوبی است که روشنفکران ایران به طرح ها نگاه میکنند و تأثیرات جانبی طرح های مختلف را بررسی میکنند، قبل از آنکه به طرحی تعهد دهند و بخواهند آنرا پیاده کنند.

 

در مقالات خود، سالها وقت صرف بحث این موضوع کردم که چپ نگرش اکثریت روشنفکران ایران بوده است.  چپ گرائی  نظیر ویروسی به بدی اسلامگرائی بوده است، برای روشنفکران سکولار ایران، و هنوز هم برایشان سخت است که فراسوی محدوده فکری چپ گام گذارند. . چپ بسیاری از عقب مانده ترین اندیشه های  ضد غربی امثال آل احمد و شریعتی را حمایت میکرد. در نتیجه نقد چپ را برای توسعه  اندیشه روشنفکری ایران بسیار حائز اهمیت یافتم. در سطح بین المللی، کارهای دانیل بل و لزک کولاکوسکی را مطالعه کردم، و دیدم که نیازی نیست که وقت روی آن موضوعات بگذارم، و نظرات خود را در رسالات خود درباره مارکسیسم، پلورالیسم، و پارادیم های نو خلاصه کردم.

 

بسیاری از چپ گرایان و چپ گرایان سابق نظیر بازماندگان اسلامگرایان هستند، که میکوشند سیستم خود را نجات دهند از طریق انکار واقعیت سقوط سیستم خود،  یا از طریق ترمیم سیستم کهنه خود با ایده های جدید.  برخورد دوم نظیر کوشش مشابه بخشی از اسلامگرایان است، که سعی میکنند مدرنیسم را در اسلام ادغام کنند. اضافه بر پشتیبانی اکثریت چپگرایان از خاتمی، تحت پرچم فرامدرنیسم رلاتیویسم فرهنگی، مرکز توجه بین المللی آنها ضدیت با گلوبالیسم بوده است.  اگر مارکس زنده بود، حتی او هم به اینان میگفت که موضعشان درباره گلوبالیسم ارتجائی است. این ها نظیر لودایت ها ناخشنود از پاشیدن سیستم کهن هستند، که فکر میکنند دنیا در حال غرق شدن است، بجای آنکه تشخیص دهند روش کهن زندگی آنها است که به پایان رسیده است. درباره جنبش ضد گلوبالیسم نوشتم و یادآور شدم که برخورد روشنفکران چپ گرای ایران در مقابل گلوبالیسم چگونه است. و برنامه مجاهدین نیز چندان تفاوتی با برنامه چپ در این زمینه ندارد، و اینگونه برنامه ها نمیتوانند دولت دموکراتیک مدرن در این عصر به ارمغان اورند.

 

چگونه میتوان توسعه های گلوبال که نظیر تغییرات یخبندان های زمین شناسی در جهان هستند را مد نظر قرار داد؟ همانگونه که یادآور شدم، انقلاب 1357 ایران و ناامیدی های حاصل از آن، نشان میدهد که برنامه های چپ و راست جامعه صنعتی قدیم دیکر کار نمیکنند، و تحقیقات خود را درباره بنیان تغییرات گلوبال انجام دادم، و نتیجه آنرا در ژورنال علمی AI Journalمنتشر کردم. پس از آن هم درباره تعریف مجدد ارزش اقتصادی و عدالت اجتماعی در رساله جداگانه ای تحت عنوان ارزش ویژه به بررسی پرداختم. چه با تحلیلم از ارزش اقتصادی و عدالت اجتماعی در تمدن های نوین موافق باشید و چه نه،  و چه کارهای آینده نگرهائی نظیر دانیل بل یا الوین تافلر یا جان نیزبیت John Naisbitt را در نظر گیریم، یک چیز غیر قابل انکار است، و آن این حقیقت است که این تغییرات، آنگونه که قبلأ ذکر کردم،  نتایج مهمی برای ایران و نقاط دیگر جهان در بر دارند.

 

همچنین درباره موضوع اقتصاد دولتی در بخش دیگری بحث کردم.  با چپ گرایان زیادی مناظره کرده ام، که بدون هیچ شرط نامعین، در هر برنامه وحدت،  با اقتصاد دولتی بایستی مخالفت شود، چرا که اگر بعد از تجربه های کمونیسم جهانی، و دولت های مشابه، روشنفکران یک ملت هنوز درباره این بنیاد استبداد روشن نیستند، آنها برای ملت خود یک بدخدمتی بزرگ مرتکب شده اند.

 

اگر روشنفکران ایران هنوز به توجیه برنامه های دولت گرا میپردازند، دیگر در آینده نابخشودنی است که بگویند آنها  از راه بهتری آگاه نبوده اند، بویژه پس از اینهمه تجربه جهانی. این نکته ای است که بعنوان یاداشت های خود درباره کمبودهای منشور81 که در سپتامبر 2003 امضا کردم، نوشتم، یک منشور که از طرف تعدادی از روشنفکران ایرانی در فوریه 2003 بعنوان یک برنامه حداقل دموکراتیک برای آینده ایران تدوین شده بود. از مردم خواستم که آن منشور را امضأ کنند و از آن پشتیبانی کردم، چرا که آن را حد اقلی میدانستم که ما میتوانیم برای آلترناتیو جمهوری اسلامی انتظار داشته باشیم، و آنرا یک حداقلی یافتم که یک فرد دموکراسی خواه برای آینده ایران میبایست پشتیبانی کند، و امیدوار بودم که این کوشش ها به توسعه دموکراتیک ایران یاری کند، گرچه معتقدم تشکیلات آلترناتیو برای رهبری ایران آینده از طریق یک پلاتفرم حزب آینده نگر میتواند شکل گیرد.  فکر نمیکنم یک پلاتفرم حداقل میتواند چنین آلترناتیوی را ایجاد کند، معهذا، از این اقدام پشتیبانی کردم به این امید که به کوششهای جهت ایجاد آلترناتیو در برابر جمهوری اسلامی کمک کند.  در گذشته نظرات خود را درباره جوانب مختلف حزب آینده نگر نوشته ام تا که جمهوری ای  آینده نگر، سکولار، فدرال، و  دموکراتیک در ایران بوجود آید.

 

در توضیحات خود علاوه بر موضوع فدرالیسم و مخالفت با اقتصاد دولتی، خاطر نشان کردم که پشتیبانی ار اعلامیه جهانی حقوق بشر کافی نیست . میبایست به روشنی گفته شود که قوانین قصاص بایستی ملغی اعلام شوند و بویژه قوه قضائی *نبایستی* اسلامی باشد و روحانیت شیعه،  مادامی که در دستکاه روحانیت شیعه صاحب مقام است، نبایستی اجازه یابد که مقامات دولتی احراز کند.

 

ناروشن بودن درباره این موضوعات میتواند باعث شود که نتیجه نظیر دولت حمید کرزای در افغانستان شود، که در آنجا روحانیت شیعه دوباره قوه قضائیه را میگردانند، و پس از این همه جنایات طالبان، قوه قضائیه جرئت دارد برای مقامات دولتی زن، بعلت عدم رعایت حجاب اسلامی در سفر خارجی،  کیفر اعلام کند، و دولت کماکان اسلامی نامیده شود پس از آنهمه قربانیانی که برای جدائی دولت و مذهب خونشان بر زمین ریخت.

 

***

 

مسأله دیگری که مداومأ در جنبش چپ مطرح میشود موضوع فلسطین است.  این بسیار عجیب است که چپگرایان همیشه طرف اسلامگرایان و فلسطینی ها را در برابر دموکراسی های غربی و اسرائیل گرفته اند، اما طنز آلود است که در سه دهه گذشته، چپ ایران بیشتر از طرف اسلامگرایان مورد ستم بوده و نه از طرف دموکراسی های غرب، و طنز آلود است که  اسرائیلی ها بیشتر طرف اپوزیسیون ایران را گرفته اند، تا فلسطینی ها.  موضوع اسلامگرائی و واپس گرائی را مفصلأ در بخش های دیگر بحث کرده ام.  در اینجا اجازه دهید به موضوع فلسطین نگاه کنیم.

 

سالها فعالین دموکرات ایران تمام انرژی خود را صرف آن کردند که اپوزیسیون ویتنام را به قدرت رسانند. ما همه فداکاریها را در زندگی خود کردیم تا عکس های تلفات در ویتنام را پخش کنیم، تا که آمریکا را به امضأ قرارداد صلح وادار کنیم.  امروز وقتی که با ویتنامی ها حرف میزنیم، ما شرمنده ایم که به آنها بگوئیم که ما بخشأ در به قدرت رساندن دولتی هستیم، که آنها با قایق از ظلمش فرار کرده،  و بسیاری جان خود را از دست داده اند.

 

این کافی نیست که امپریالیسم را محکوم کنیم. این مهم است که ما چه آلترناتیوی را پشتیبانی میکنیم. سازمان آزادیبخش فلسطین پس از اولین ابتکار صلح برای ایجاد اتوریته فلسطینیPalestinian Authority بیش از سه سال وقت داشت. آنها چه کردند؟ آیا یک دولت دموکراتیک شکل دادند؟ آیا یک اقتصاد مدرن را پایه ریزی کردند؟ یا آنکه به جنگ ولی به شکل پنهانی ادامه دادند، بجای آنکه روابطشان را توسعه دهند و جامعه شان را رشد دهند، و فقط در پی گرفتن زمین بیشتر بودند. اگر آنها 10 سال دیگر هم آنجا بودند، و زمین بیشتر هم میگرفتند، با آن چه میکردند؟  و ما نمیتوانیم مسأله رهبری آنها را برایشان حل کنیم.  امیدوارم تغییرات جدید در رهبریشان وضع را تصحیح کند.

 

ما میتوانیم از حقوق بشر فلسطینی ها و اسرائیلی ها پشتیبانی کنیم اما بیش از ان، ما بایستی ببنیم آن چیست که ما عملأ به آن کمک میکنیم. فقط فداکاری کردن،  مردم را به جائی نمیرساند.  ویتنام در پیش روی ماست و نه تنها فداکاری های مردم ویتنام، بلکه فداکاری های از زندگی هر فردی خارج از ویتنام، برای آنکه آن پیروزی را از طریق اعتصابات و اعتراض ها ممکن کند و ببینیم این چه دولتی است که ما به پیروزی آن یاری رساندیم. حتی هیچ چپگرائی  هم حاضر نیست در آن جا زندگی کند.

 

اتوریته فلسطین اکنون یک رادیو دارد. چه برنامه ای پخش میکند؟ نماز جمعه؟  آیا نبایستی مسلمانان بروند و کانال تلویزیونی خود را بسازند و پول برنامه تلویزیونی اسلامی نظیر نماز جمعه را از طریق اعانات خود بپردازند، و نه از طریق بودجه دولت، که در این مورد اتوریته فلسطینی مخارج پخش نماز جمعه را میپردازد.  و این است برنامه ای که این ها با پول دولت پخش میکنند.

 

ما همه میدانیم که چه چیزی در جنبش فلسطین اشکال است، اما کماکان مد در میان نیروهای مترقی ایرانی است که همیشه درباره حکمرانی صهیونیستها بر ما نگران باشند، و همیشه درباره جنبش فلسطین بعنوان دوست ما بیاندیشند، گرچه واقعیت 24 سال گذشته عکس آن را ثابت کرده است، وقتی که امثال ادوارد سعید در طی این مدت از جمهوری اسلامی پشتیبانی کردند، اما انتظار داشتند نیروهای مترقی ایرانی همیشه اسرائیل را محکوم و منزوی کنند، وقتی خود آنها جمهوری اسلامی را برای تمام جنایاتش محکوم نمیکردند.

 

دیگران نیز نظیر نوم چامسکی و رابرت فیسک چندان از ادوارد سعید متفاوت نبودند و جمهوری اسلامی از سخنان این نویسندگان برای جلب پشتیبانی نیروهای مترقی ایرانی از خود تمام این سالها سود جسته است. یک نگاه کوتاه به خط مشی های نیروهای مختلف  اپوزیسیون ایران، از چپ گرا تا مجاهدین تا جبهه، نشان میدهد که همه آنها در کشاکش فلسطین-اسرائیل طرفدار فلسطین بوده اند، و اگر هرکسی خواهان برخورد بی طرفانه بود، و هر دو سوی تضاد فلسطین-اسرائیل را توصیه میکرد، فریاد واویلا و خیانت سر داده میشد.

 

هر چه زمان بیش تر میگذرد، بیشتر عقلانی بودن این شعار دانشجویان و کارگران ایران را می بینم که میگفتند "فلسطین را رها کن، فکری به حال ما کن" یعنی تلف کردن وقت بیشتر برروی مسأله فلسطین را متوقف کنید و به مسائل ایران ییاندیشیم.  اساسأ کار زیادی نیست که اپوزیسیون ایران میتواند در باره درگیری فلسطین-اسرائیل انجام دهد، غیر از آنکه از مسائل واقعی توسعه ایران و خاورمیانه منحرف شود، وقتی که ساختن جوامع فراصنعتی در آن بخش جهان مهم است.

 

سالهاست که ما میبایست از سمت گیری با شعارهای های مأمورین جمهوری اسلامی بر ضد باصطلاح صهیونیست ها خود را جدا میکردیم، باصطلاح صهیونیست ها کسی نیستند جز آنهائی که جانشان از جمهوری اسلامی و روزهای قدسش به لب رسیده است.  نیروهائی نظیر گروههای دانشجویان ایران که با صرف وقت و فکر با مسائل فلسطین مخالفند، گروههائی *هستند* که جنبش دموکراسی خواهی ایران را در 20 سال گذشته شکل داده اند، و آنها شایسته احترام به حق خود هستند،حتی اگر که با آنها درباره آلترناتیو ایران اختلاف باشد.

 

منابع فصل 9

 

 

10. سازمان مجاهدین خلق-MKO

 

این عباراتی است که در سال 1994 پس از تراژدی مشهد نوشتم: وقتی فامیل یک دوست از سن زیاد فوت میکند، در مراسم ختم شرکت میکنیم، تسلیت میگوئیم، اما به مردمی که عزیزان زائرشان را در تراژدی بمب گذاری در مرقد امام رضا در سال 1994 از دست دادند، چه میتوان گفت؟  یک بار در چنین شرایطی بودم. خواهر دوستم با سه فرزندش در تراژدی مشابهی جان خود را از دست دادند و زبانم از بیان عاجز بود.  نمیدانستم چه بگویم. پس از مدتی اندیشه افکارم چنین بود.

 

بنظرم آنجه آن بی گناهان را کشت طرز فکری است که در میان برخی حامیان همه گروه های مذهبی و سیاسی وجود دارد.  شما میتوانید طرفدار دیکتاتوری ترین و فاشیست ترین گروه ها و دولت ها باشید، و در عین حال چنین طرز فکری را که منظورم است،  نداشته باشید.  برعکس، شما میتوانید پشتیبان دموکراتیک ترین سازمان ها باشید، اما این طرز فکر را داشته باشید. معتقدم، این طرز فکر، قاتل بی گناهان است، و مسول بسیاری از جنایات مشابه در جهان.  این طرز فکر چیست؟

 

این طرز فکر،  اعتقاد به *هدف وسیله را توجیه میکند* است. اجازه دهید مثالی بزنم.  افراد بسیاری را میشناسم که طرفداران محکم جمهوری اسلامی، یا کمونیسم، یا سلطنت، یا مجاهدین، یا لیبرالیسم هستند، اما انسانهای بسیار خوبی بوده اند. آنها استاندارد های شخصی ای داشتند که رعایت میکردند.  اسم آن معیارها را بگذاریم ده فرمان موسی. اسمش را به سادگی بگذاریم خوب بودن.

 

ما همه برای معنی آن احساس داریم، چرا که همگی لحظه هائی را تجربه کرده ایم،  که از ایدئولوژی یا گروهی متنفر بوده ایم، اما در عین حال اذعان کرده ایم شخص معینی در آن جمع،  آدم خوبی است. یکبار یک مسلمان معتقد را به یاد میاورم که لامذهبی را میشناخت، و آن مسلمان،  لامذهب ذکر شده را، به عنوان یک "مسلمان-واقعی-که-به-آنچه-خود-هست-آگاه-نیست،" خطاب میکرد.

 

در مقایسه،بسیاری از طرفدارن همان گروه ها و مکاتیب فکری را دیده ام، که دروغ میگویند، آزار میدهند، صدمه میزنند، و به هر کار دیگری دست میزنند تا به *هدف* خود برسند.  به عبارت دیگر جهت دستیابی به آنچه میخواهند، برایشان اهمیت ندارد که چگونه به آن برسند.  در نتیجه میتوانند دروغ گوئی، کشتن مردم بی گناه، شکنجه دادن، یا هر عمل شنیع دیگری که آنها را گامی دیگر به هدفشان نزدیکتر کند، توجیه کنند. این طرز فکر است که مردم را میکشد، و هر حزب، گروه، کالت و فرقه ای که *هدف وسیله را توجیه میکند* را ترویج می کند، مسول چنین جنایات است.

 

اگر فرد معیار در زندگی داشته باشد، که چنین اعمالی را شخصأ شنیع ببیند، هر چه گروه، ایدئولوژی، مذهب، حزب، یا دولتی آن اعمال را ترویج کند، چنین فردی اینگونه جنایات علیه بشریت را مرتکب نمیشود.  اما بالعکس، فردی که فکر کند هدف وسیله را توجیه میکند، میتواند هر جنایتی را مرتکب شود،  بنام آزادی، صلح، مذهب، عشق، کشور، و میتوان تعداد زیادی از اینچنین اهداف عالیه را، در هر دکان عطاری هر مکتب فکری، به آسانی پیدا کرد.

 

آنهائی را که انسان های خوب نامیده ام، بیشتر موقعی زجر میکشند، که کسی که از نظر فکر سیاسی به آنها نزدیک تر است، از "هدف وسیله را توجیه میکند" پیروی کند، یعنی برای اهداف باصطلاح عالیه مکتب، دست به سانسور، شکنجه، و قتل بزند. آنها که خوب مینامم، گوئی نقطه مرجعی در درون خود دارند، که به آنها اجازه چنین عملکرد هائی را نمیدهد، و آنها در قلب خود احساس درد میکنند، وقتی میبینند هنوز در جهان مردمی هستند، که خود را *انسان* میخوانند، ولی کماکان به *هدف وسیله را توجیه میکند* اعتقاد دارند.

 

***

صعود سازمان مجاهدین خلق با سقوط رژیم شاه آغاز شد. قبل از سقوط رژیم شاه، ایراینان مجاهدین را بمثابه امتداد مسلحانه سازمان لیبرال-اسلامی نهضت آزادی میشناختند، سازمانی که رهبران مجاهدین از آن جدا شده بودند. همچنین جنبش دموکراتیک ایران، سازمان مجاهدین، را بمثابه تشکیلاتی بی تجربه در زمینه روشنفکری میشناخت، چرا که این ها مارکسیسم و اسلامگرائی را مخلوط کرده بودند. آنهائی که در درون مجاهدین، صادقانه نظرات خود را مارکسیست-لنینیستی می دیدند، پس از مدتی سازمان مجاهدین را ترک کردند، چرا که میدیدند یک دروغ را زندگی میکنند.

 

قتل شریف واقفی توسط تقی شهرام، از یکی از فراکسیون های مارکسیست-لنینیست های جدا شده از مجاهدین، کمک کرد تا مجاهدین خود را بعنوان یک قربانی بی گناه توجیه کنند، و برای مدت زیادی، گروه های چپ ایرانی در پشتیبانی از مجاهدین، بمثابه نیرویی دموکراتیک، متفق القول بودند، گرچه همه آنها با یکدیگر در ستیز بودند.

 

تنها انتقال مجاهدین به عراق، باعث شد بسیاری شخصیت ها و گروه های رادیکال، خود را از مجاهدین جدا کنند.  بنابراین آنها هیچگاه موضعی درباره اینکه چه عیبی مجاهدین داشت نگرفتند، و فقط از آن جدا شدند بخاطر آنکه مجاهدین با رژیم صدام حسین همکاری کرد، رژیم جنایتکاری که به ایران تجاوز کرده بود.

 

واقعیت این است که مجاهدین هیچگاه گروهی مارکسیست-اسلامی نبود، آنگونه که مشاوران شاه آن سازمان را میخواندند. در زمان تأسیس مجاهدین، اکثر جنبش های مترقی در دنیا،  از تئوری های مارکسیستی، برای تحلیل مبارزات اجتماعی استفاده میکردند، و استفاده از آن تئوری ها، واقعیت خصلت آن گروه ها را تعیین نمیکرد.

 

حتی سید قطب در مصر، که از نویسندگان برجسته بنیادگرائی اسلامی است،  تئوری های مارکس را در کارهای خود به کار برده است. این موضوع هیچ ارتباطی با ساختار واقعی فکری مجاهدین نداشت. مجاهدین در واقع گروهی کمونیستی در ایران نبود، حتی در ابتدای ایجادش. بسیاری گروه های دیگر نظیر حزب توده، سازمان انقلابی، یا چریکهای فدائی، که در واقع گروه های کمونیستی بودند، با کمونیستهای شوروی، چین، یا کوبا سمت گیری داشتند. اما مجاهدین شبیه هیچکدام از آنها نبود.

 

مجاهدین از آغاز شبیه تشکیلاتی نازی-اسلامی در اپوزیسیون رژیم بود. آنها میخواستند شکوه شیعه گری اسلامی را، با استفاده از آخرین دستاورد های تئوری و جنبش رادیکال احیأ کنند. شکل گیری آنها، بسیار شبیه شکل گیری حزب بعث در سوریه، و حزب نازی در آلمان بود، تاآن که شباهتی به شکل گیری تشکیلاتهای کمونیستی یا اسلامی داشته باشد. 

 

بنیاد گرایان اسلامی راه خود را از مجاهدین جدا کردند. حتی برخی فراکسیون های مجاهدین،  نظیر فراکسیون میثمی، که چندان از بقیه مجاهدین متفاوت نبودند، و در ایدئولوژی خود به احزاب بعث سوریه و عراق شبیه بودند، از مجاهدین جدا شدند، و به بنیادگرائی اسلامی خمینیسم پیوستند. اما این امر، این حقیقت را تغییر نداد، که سنت مجاهدین همیشه اساسأ سنتی نازی-بعثی بوده است، که از سنت بنیادگرای اسلامی جدا است.

 

از یک نظر، مردم ایران شانس آوردند که مجاهدین قادر نشد بقدرت برسد، و به لطف همکاری شان با عراق، مردم  بر مبنای ناسیونالیسم آنان را طرد کردند.  اما از سوی دیگر،  بخاطر ماندن در اپوزیسیون برای مدتی طولانی، بسیاری مردم آنها را بعنوان یک اپوزیسیون دموکراتیک و مدرن تصور میکنند، که آنها *نیستند*.

 

مجاهدین هیچ فرقی با احزاب نازی و بعث ندارند، البته قبل از آنکه آن احزاب بقدرت برسند. به عبارت دیگر تنها فرق آنکه،  آن احزاب در آلمان، سوریه و عراق به قدرت رسیدند، در صورتیکه مجاهدین از بنیادگرایان اسلامی شکست خوردند.

 

تحلیل غلط از مجاهدین علت اصلی آن بوده که جنبش دموکراتیک و مترقی ایران نتوانسته است بطور شایسته با این نیرو برخورد کند.  مجاهدین یک حزب واقعی نازی-بعثی-اسلامی است. این را بعنوان یک توهین نمینویسم.  این ایدئولوژی مجاهدین است، و برای بیش از 30 سال، جنبش مترقی ایران، ارزیابی نادرستی از این تشکیلات داشته است.

 

در مقاله دیگری توضیح داده ام که چرا مجاهدین مانعی در برابر توسعه جنبش دموکراتیک ایران است، و انحلال این سازمان لازمه پایان جمهوری اسلامی است. گرچه بسیاری از آنهائی که به آن کالت فاشیستی پیوستند، برای مبارزه با جمهوری اسلامی بوده است، اما آنها شستشوی مغزی شده اند، که احساس میکنند ترک مجاهدین بمعنی کمک به جمهوری اسلامی است،  و چنین اقدامی را خیانت به آرمانهای دموکراسی تصور میکنند در صورتیکه بر عکس است.

 

انحلال مجاهدین (سازمان مجاهدین خلق) بهترین راه برای رشد جنبش دموکراتیک و مترقی ایران است. هر سازمان یا شخصیت دموکرات که بخواهد مجاهدین را خشنود کند، تا برای دموکراسی و ترقی ایران متحدی بیابد، سخت در اشتباه است، همانگونه که بنی صدر در اشتباه بود که به مجاهدین امید بسته بود.  خشنود کردن مجاهدین نظیر راضی کردن هیتلر توسط چمبرلین است.  جنبش مترقی ایران بایستی از خواب چند دهه تحلیل ناصحیح از مجاهدین بیدار شود.

 

به اینگونه میشود فهمید که چرا مجاهدین به عراق رفتند. آنها اشتباهأ به آنجا نرفتند. آنها سیستم حزب بعث را مدل خود میشناختند . آنها احساس بدی نداشتند که در عراق بعثی باشند. درست است که احزاب بعث سوریه و عراق تضادهای خود را داشته اند، و تضادهای مشابهی را هم میتوان بین مجاهدین و احزاب بعث عراق یا سوریه یافت، اما اساس برنامه ای آنها یکی است.

 

به یاد آوریم که کشورها و احزاب کمونیست نیز با یکدیگر تضادهای مختلف داشتند، اما اساسأ همه شان در یک راه اشتراک داشتند. چندان اختلافی بین ایدئولوژی های بعثی نیست، و سیستم دولت  ایده ال همه آنها برای سوریه ، عراق، و ایران مشابه است. مجاهدین، ایدئولوژی نازی، با الهام از جنبش های شیعه گذشته، را با خود حمل میکند.

 

نازی ها همچنین الهام شان از جنبش های آزادیبخش گذشته تاریخ آلمان بود. اینگونه میتوان شستشوی مغزی کالت مجاهدین را فهمید، و اینکه چگونه اعضای زن آن "اتفاقأ" دوست دارند به دلخواه "خود" روسری سر کنند. این نتیجه شستشوی مغزی است، که واقعیت برای آنها تغییر کرده، نظیر آنچه  کالت اِستEST و کالت های مشابه به اعضا خود میکنند.  معهذا ما با چیزی نظیر اِست مواجه نیستیم.

 

مجاهدین فقط جمعی افراد ساده لو نظیر  اِست نیستند که به یک ماجراجوئی بی ضرر شخصی مشغولند. این سازمانی مسلحانه از نوع نازی است. تروریسم بخشی از ایدئولوژی آنهاست. مردم ایران شانس آوردند که ما آلترناتیو خمرسرخ کمونیستی را اجتناب کردیم، و همچنین خوش اقبال بودیم که راه بعثی عراق و سوریه را اجتناب کردیم، راهی که مجاهدین برای ایران در نظر داشته و دارد.

 

اگر مجاهدین در 1360 پیروز شده بود، آنها خمر سرخ ایران میشدند. دادن قربانی و فداکاری، راه آنها را درست نمیکند، همانگونه که نازی ها در آلمان، خمر سرخ در کامبوج، قبل از به قدرت رسیدن،  فداکاری های بسیار کرده و قربانیان زیادی دادند.

 

نیروهای مترقی و دموکراتیک ایران بایستی موضع محکمی درباره فاشیسم مجاهدین بگیرند، و خواست انحلال کامل تشکیلات مجاهدین را طرح کنند. این سازمان میتواند حزب بعث بعدی خاورمیانه شود، اگر که بقدرت برسند، و مصالحه برای خشنود سازی مجاهدین نظیر راضی کردن هیتلر از طرف دموکراسی های غربی است، قبل از آنکه نازی ها بقدرت برسند.

 

بایستی از مصالحه برای راضی سازی مجاهدین اجتناب کرد. خشنود سازی آنها به هدف آزادی، دموکراسی، و ترقی در ایران کمکی نخواهد کرد، همانگونه که خشنود سازی هیتلر، غرب را از استالینیسم نجات نداد، و فقط اجازه داد هیتلر،  دموکراسی غرب را نابود کند.  بقدرت رسیدن مجاهدین میتواند دموکراسی و مدرنیسم در ایران را برای 20 سال دیگر به عقب اندازد.

 

اکنون زمان آن رسیده است که از سازمان های بین المللی حقوق بشر و سازمان ملل بخواهیم نقض حقوق بشر توسط مجاهدین را مورد بررسی قرار دهند.  اعضأ سابق مجاهدین و شورای مقاومت موارد بسیاری را در رابطه با نقض حقوق بشر توسط رهبران مجاهدین در عراق گزارش کرده اند. گزارش های متعددی از منابع موثق در باره زندانی کردن و شکنجه اعضأ سابق مجاهدین وجود دارد.

 

سازمان های حقوق بشر میبایست از آمریکا بخواهند به گروه های حقوق بشر اجازه دهد که به این سازمان در عراق دسترسی پیدا کنند، تا موضوعاتی نظیر زندانی شدن و مرگ مخالفین مجاهدین در زندان ابو غریب صدام حسین،  و دیگر زندان ها، که از طرف اعضأ سابق مجاهدین گزارش شده،  مورد تحقیق قرار گیرند.

 

سالهاست هرگاه کسی با سیاست و ایدئولوژی مجاهدین مخالفت کرده است، مجاهدین سعی در بدنام و بی آبرو کردن مخالفین، از طریق اذیت و آزار و فحش دادن،  و نامیدن مخالفین بعنوان مأمور جمهوری اسلامی کرده اند، تا که مخالفین را خفه کنند، یعنی طرز  فکر هدف وسیله را توجیه میکند.  ایرانیان از جایگزین کردن یک رژیم بجای رژیم دیگر، و حفط تجاوز به حقوق بشر،  خسته شده اند.  مجاهدین از بهانه مبارزه با رژیم جمهوری اسلامی،  برای توجیه عملکرد ضد حقوق بشر در سازمان خود استفاده کرده است.

 

خود شاهد عدم صداقت، تهدید، و هتک حرمت مخالفین،  توسط اعضأ و هواداران مجاهدین بوده ام، و آموزش آنها که مبتنی بر "هدف وسیله را توجیه میکند" بوده و هست، نظیر طرز فکر صاحب مقام های حزب نازی،  که براحتی سوزاندن مردم در کوره های آدم سوزی را، بدون احساس گناه انجام میدادند.

 

مأموران مجاهدین حتی با حیثیت رهبران سابق  شورای مقاومت،  نظیر مهدی خانبابا تهرانی و هدایت الله متین دفتری بازی کرده اند، وقتی آنها را مأمورین وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی خواندند، بخاطر آنکه آن شخصیتها با مجاهدین اختلاف سیاسی پیدا کردند و شورای مقاومت را ترک کردند.

 

شخصاً این طرز فکر مجاهدین را در تالارهای بحث اینترنت دیده ام، طرز فکر و عملکردی که از طریق سازمان آنها محکوم نشده، بلکه هدایت هم میشود، و اگر اینان کنترل ایران پس از جمهوری اسلامی را در دست گیرند، ما نمیتوانیم غیر این از آنها انتظار داشته باشیم. ممکن است این ها موضوعات کوچکی بنظر رسد، اما این ها نشان میدهد که این طرز تفکری است که در شستشوی مغزی این کالت ترویج میشود، که نتیجه اش توجیه قتل آنهائی است که سازمان را ترک کنند، بمثابه انتقام قابل قبول.

 

هر ایرانی آزاداندیشی، بایستی آزاد باشد که اندیشه خود را بیان کن، و مردم ایران هواداران این گروه یا هر گروه دیگری *نیستند*، که این گروه ها تصمیم بگیرند که مردم چگونه بایستی بیاندیشند، و آزادی جدا شدن،  یکی از مهمترین حقوق اولیه اعضأ هر سازمان سیاسی و ایدئولوژیک است،  و مردم نبایستی احساس کنند که زندگی خود و خانواده شان، در صورت خروج از سازمان، بخطر میافتد.

 

اعضأ یا هواداران همه گروه ها،  بایستی از آزادی اندیشه و آزادی جدائی از هز سازمانی که به آن می پیوندند برخوردار باشند.  نقض حقوق بشر، از سوی هر گروه سیاسی یا مذهبی، بایستی از طرف سازمان های حقوق بشر بررسی شود، قبل از آنکه این گروه ها به قدرت برسند، یا آنکه نتیجه همه فداکاری های ما میتواند، به دیکتاتوری دیگری در قدرت، در ایران پس از جمهوری اسلامی، ختم شود.

 

نقض های حقوق بشر، مسأله تنها جمهوری اسلامی نبوده است.  نقض حقوق بشر،  دلیلی بود که مردم ایران بر علیه شاه انقلاب کردند، و ما بایستی مطمئن شویم که دوباره به رژیم های دیکتاتوری دیگری،  پس از جمهوری اسلامی نرسیم.

 

اگر هر گروه اپوزیسیون،  اجازه یابد،  آزادی اندیشه و بیان را سرکوب کند، این دور از واقعیت نخواهد بود،  که بگوئیم در رژیم پس از جمهوری اسلامی ما به همان استبداد و نقض حقوق بشر در ایران خواهیم رسید، که برای از بین بردن آن، وقت، انرژی، و فداکاری های بیشمار،  طی همه این سالها کرده ایم.

 

هر گروه سیاسی که اعمال مجاهدین را، بخاطر ملاحظات سیاسی،  مورد اغماض قرار دهد، یا آنکه از دیده بانی حقوق بشر از مجاهدین ممانعت کند، بی توجهی خود را در باره اصول حقوق بشر برای ایران آینده نشان میدهد.

 

در مقاله چه درباره مجاهدین  اشاره شد که کسانی در درون مجاهدین هستند، که به آن تشکیلات برای مبارزه با جنایات جمهوری اسلامی پیوسته اند، و از حقوق بشر آن انسان ها بایستی دفاع شود، و در واقع آنها از نظارت سازمانهای حقوق بشر بر روی سازمان مجاهدین، سود خواهند برد.

 

از سوی مأمورین جمهوری اسلامی، بخاطر طرح نیاز به نظارت حقوق بشر بر روی جمهوری اسلامی، مورد آزار و تهدید قرار گرفتم، و از طرف مأمورین مجاهدین،  نیز بخاطر طرح نیاز به نظارت حقوق بشر بر مجاهدین مورد آزار و تهدید قرار گرفتم. اهمیتی به این تهدید ها نمیدهم.

 

حقوق بشر و آزادی اندیشه و بیان،  آنقدر برای مردم ایران مهم هستند، که حتی اگر اینان بتوانندمرا ساکت کنند، بسیاری دیگران خواهند بود که درخواست برای بررسی نقض حقوق بشر توسط مجاهدین،  بوسیله سازمان های بین المللی حقوق بشر را پیگیری خواهند کرد.

 

آنچه جمهوری اسلامی و مجاهدین بایستی بدانند این است که آن زمان ها گذشته است وقتیکه ایرانیان، بخاطر برشمردن تعداد شهدای جریانی سیاسی، حاضر بودند ساکت شده،  و از حقوق بشر و آزادی بیانشان صرف نظر کنند.  جمهوری اسلامی باندازه کافی برای توجیه نقض حقوق بشر در دو دهه گذشته،  از خون شهدا استفاده کرده است.

 

شهدا اثبات بهتری هستند،  که ما به آزادی بیان و حقوق بشر احتیاج داریم، و نه آنکه یک استبداد را با استبداد دیگری تعویض کنیم، و دوباره در پایان، برای حقوق بشر خود،  مجبور به مبارزه شویم،  و باز هم بیشتر شهید بدهیم. هدف ما دادن شهید بیشتر نیست. هدف ما بدست آوردن حقوق بشر در ایران است.

 

***

 

حقوق بشر اصل است، بدون اما و ولی. هر دولت یا سازمانی در ایران آینده، بایستی از اصول حقوق بشر تبعیت کند، و هیچکسی نبایستی این موضوعات را بخاطر اتحاد های سیاسی، بزیر فرش بزند.

 

ما نیاز نداریم در پی آزادی ایران،  آنچه که برخی از گروه های کرد در سال 1359، در زمان به قدرت رسیدن در کردستان انجام دادند را تکرار کنیم، وقتیکه حقوق بشر و آزادی بیان را سرکوب کردند، و مردم را در دادگاه های باصطلاح مردمی، با هیح وکیل مدافع وبدون روش شایسته قضائی، به قتل رساندند، و  استفاده از فریادهای "اعدامش کنید" توده های تهییج شده را،  عدالت خواندند.

 

آنها هر کسی را که بر ضد چنین عملکرد ها حرف میزد،  مورد حمله قرار میدادند، و مخالفین را تهدید میکردند و جاش میخواندند (بمعنی مأمور رژیم) و کارآگاهان خود را میفرستادند تا ببینند آنهائی که با این روشها مخالفند چه میگویند.  در واقع بجای آنکه اصول حقوق بشر را برافرازند،  همه این نقض های حقوق بشر را،  به بهانه الزامات لحظه ای، بر زمین میافکندند، آنگونه که لنین کشتار  مخفیانه خانواده تزار روسیه را،  توجیه کرد.

 

ما نبایستی چنین عملکردهائی را در میان نیروهای دموکراتیک ایران تحمل کنیم. شهدا و مبارزه با رژیم گذشته، هیچ حقی به کسی نمیدهد که حقوق بشر و آزادی بیان مردم را سرکوب کند. وگرنه اگر این گروه ها به قدرت برسند، ما دوباره به دیکتاتوری خواهیم رسید، البته با سازمان دیگری در قدرت.

 

استفاده از شهدا برای توجیه محدود کردن حقوق بشر، با اما و ولی، غلط است، و جمهوری اسلامی باندازه کافی، برای دو دهه،  از اشک ریزی برای قربانیان جنایات گذشته، برای ارتکاب جنایات جدید و نقض حقوق بشر استفاده کرده است.

 

** *

 

خودسوزی  اعضای چندی از کالت مجاهدین در فرانسه، بیشتر و بیشتر دامنه جنایات رهبری مجاهدین را نشان داد، که اعضأ خود را به این شکل وحشتناک فدا کردند، تا به رهبران خود کمک کنند، وقتی که هیچ خطری در فرانسه، حتی برای رهبران آنها وجود نذاشت، هنگامیکه از سوی دادگاه کشوری دموکراتیک نظیر  فرانسه احضار شده بودند، و رهبران مجاهدین، مدتی طولانی صبر کردند، تا که به اعضأ خود بگویند که خودسوزی نکنند.

 

این درست است که بسیاری از مردم که به این کالت پیوستند، بخاطر عشق شان به صدام حسین نبوده، صدامی که با وی سازمان مجاهدین سالها همکاری کرد.  در واقع، آنها بخاطر مبارزه با جمهوری اسلامی به مجاهدین پیوستند، رژیمی که سالهاست مردم ایران را سرکوب کرده است.

 

بنابراین با آندسته  از تحلیل گران، که خواهان حمایت از اعضأ مجاهدین در برابر حملات جمهوری اسلامی هستند، موافقم. اعضأ این کالت نبایستی بخاطر اهداف صادقانه خود مجازات شوند، اهدافی که امیال به حق همه ایرانیان در مخالفت با جمهوری اسلامی است، و آنها بایستی توسط ارتش آمریکا در عراق،  در برابر حملات جمهوری اسلامی حمایت شوند.

 

حمایت کردن با دادن اسلحه متفاوت است، بویژه وقتی که رهبری و ساختار مجاهدین عوض نشده است. در واقع تمام اسناد همکاری های مجاهدین و صدام طی این سال ها،  بایستی توسط آمریکا منتشر شود، و بویژه اسناد مجاهدین در استفاده از زندان های صدام،  برای شکنجه و قتل مخالفین بایستی در معرض عموم قرار گیرد.

 

و رهبری مجاهدین بایستی در دادگاه های جنایات علیه بشریت، برای قساوتی که نسبت به اعضأ سابق مخالف سازمان انجام داده اند، محاکمه شوند.

 

اعضأ مجاهدین سابق که در مصاحبه ها صحبت کرده اند معتبر هستند، و اظهارات آنها درباره رهبری مجاهدین بایستی بررسی شود، در یک دادگاه جنایات حقوق بشر، و آنهائی که در رهبری مجاهدین مسول این قساوت ها بوده اند بایستی به دادگاه عدالت پاسخگو باشند.

 

اعضأ سابق مجاهدین بایستی در تیم های حقوق بشر،  که به بازدید کمپ های مجاهدین میروند، شرکت داده شوند، و دولت جدید عراق بایستی به سازمان های حقوق بشر اجازه دهد که کمپ های مجاهدین را در عراق بازدید کنند، تا که سازمان های حقوق بشر بتوانند به اتهامات علیه مجاهدین، در ارتباط با نقض حقوق بشر،  رسیدگی کنند.

 

تا وقتیکه افرادی از رهبری مجاهدین، که در این جنایات علیه حقوق بشر شرکت داشته اند، در رهبری آن سازمان باشند، اشتباه است که هر سازمان یا دولتی با مجاهدین همکاری کند، بدون آنکه مسائل حقوق بشر را بطور جدی در نظر گیرد.

 

اجازه دهید تکرار کنم که کسانی در درون مجاهدین هستند، که نه بخاطر خدمت به صدام، بلکه برای مبارزه با جمهوری اسلامی به آن پیوستند، و حقوق بشر آنها بایستی که مورد پشتیبانی قرار گیرد.  در واقع آنها ذینفع واقعی نظارت سازمان های حقوق بشر از مجاهدین خواهند بود.

 

و مطمئن هستم اصلاح طلبانی در درون مجاهدین هستند، حتی در سطح رهبری آن، که خواهان پایان دادن به عملکرد های ضد حقوق بشر بوده و با حملات مجاهدین به اپوزیسیون دموکرات مخالفند، و به آن افراد نیز بایستی از طرف سازمان های حقوق بشر یاری شود.

 

خلاصه آنکه همکاری با مجاهدین بایستی بر مبنای شرایط حقوق بشر باشد و آنهائی که در درون مجاهدین مسول نقض حقوق بشر مخالفین و آزار اپوزیسیون ایران بوده اند، بایستی در دادگاه های علنی جنایات علیه بشریت  محاکمه شوند.

 

بالاخره آنکه این اشتباه است که اعضأ یا رهبران مجاهدین به جمهوری اسلامی تحویل داده شوند. جمهوری اسلامی دلیل اصلی همه این فجایع است. اگر مجاهدین در ایران آزاد بود،  تا افکار خود را ترویج کنند، شک دارم که حتی آنها میتوانستند 500 نفر را بسیج کنند، و دهها سال قبل، از بین رفته بودند.

 

دلیل آنکه  کسانی به مجاهدین پیوستند بخاطر قول این کالت برای جایگزینی جمهوری اسلامی است،  و حمهوری اسلامی با کشتن مخالفین و اپوزیسیون، آخرین نهادی است که حق دارد، به قضاوت اعضأ و رهبران مجاهدین بنشیند.

 

رهبران مجاهدین بایستی در دادگاه های جنایات علیه بشریت محاکمه شوند، و معاوضه آنها با جمهوری اسلامی از آنها شهید خواهد ساخت، و این کالت فاشیستی ادامه خواهد یافت، گر چه در خفا و نه در پیش رو.   بهترین راه مقابله با مجاهدین،  طرح نقض حقوق بشر توسط آن تشکیلات، در دادگاهی منصف و علنی است، دادگاهی نظیر دادگاه نورنبرگ.

 

منابع فصل10

 

11. سلطنت، جمهوری، و قانون اساسی قرن 21

 

رضا پهلوی و رفراندوم

 

مأمورین آقای رضا پهلوی مرتب در کوی و برزن وافغان دموکراسی سر داده اند که چرا از قول مردم ایران میگویم که مردم سلطنت نمیخواهند،  و چرا میگویم  مردم از ترس بازگشت سلطنت و مجاهدین،  گام نهائی را برای پایان دادن به جمهوری اسلامی بر نمیدارند،  و از اینکه نوشته ام انحلال سلطنت و مجاهدین راه پایان جمهوری اسلامی  است،  بسیار ناراحتند.

 

و طبق معمول مأمورین فحش های رکیک را میدهند،  و آقای رضا پهلوی زیبا و قشنگ در مصاحبه های تلویزیونی،  با "فروتنی" از عدم داشتن جاه طلبی سیاسی سخن میگویند،  و تکرار میکنند که ایشان خیلی دموکرات هستند،  و به رأی مردم گردن میگذارند،  که سلطنت یا جمهوری را در رفراندوم انتخاب کنند. اما واقعیت چیست؟

 

آیا آقای منتظری هم میتواند برای ولی فقیه بودن خود رفراندوم بخواهد و ببیند که او رأی میاورد یا خامنه ای؟  تا به حال مردم برای شخصی که ولی فقیه باشد رأی نداده اند و اگر ادعا شود که ولی فقیه مقام انتخابی نیست، سلطنت و شاه هم از تعریف لغت انتخابی نیستند!

 

یا فرض کنیم فردا آقای بنی صدر بیایند و خواهان رفراندوم برای ادامه دوره ریاست جمهوری خود شوند،  و بگویند که ایشان خیلی دموکرات هستند و خواهان تصمیم مردم هستند، و بگویند روشنفکران نیستند که بایستی بگویند ایشان  برای مردم مطرح نیستند، و خود مردم مستقیمأ بایستی تصمیم بگیرند.

 

 در واقع بنی صدر بیشتر حق چنین خواستی برای رأی مردم را دارد، زیرا که وی از ترس جان خود از سوی ولی فقیه،  و نه نظیر شاه ازتر س  مردم،  قبل از پایان دوره رئیس جمهوری اش، وادار به فرار از ایران شد،  و هیچ رفراندومی نیز پس از آن، در ایران برای رأی مردم درباره ادامه یا پایان دوره ریاست جمهوری وی صورت نگرفت، با اینکه وی با رأی مردم به مقام خود رسیده بود،  نه از طریق خویشاوندی، هرچند میدانیم توصیه خمینی باعث انتخاب وی شد، ولی به هر حال انتخابی بود.

 

 در مقایسه،  در رابطه با سلطنت شاه،  نه تنها  مردم با شعار "مرگ بر شاه"،  اقلأ دو سال مداوم قبل از بهمن 1357 در خیابانها خواهان پایان سلطنت شدند، بلکه مردم در رفراندوم بعد از انقلاب نیز،  برای پایان سلطنت رأی دادند،  و در واقع رژیم جمهوری اسلامی،   از رأی ضد سلطنت مردم،  برای حقانیت دادن به حمهوری اسلامی استفاده کرد،  چرا که جمهوری سکولار در انتخاب ها نبود.  حتی امروز نیز ترس مردم از رأی نیست،  که سلطنت نخواهد داشت،  بلکه از بقدرت رسیدن سلطنت با کمک آمریکاست،  نظیر 28 مرداد 1332.

 

سلطنت خانواده پهلوی 25 سال است که به تاریخ تبدیل شده،  و با اینکه یک با ر هم رفراندوم داشته است و مردم آنرا با آرأ قریب به اتفاق  به پس زده اند، رضا پهلوی  دوباره 25 سال است سلطنت را به مسأله مردم ایران تبدیل کرده است، و مردم میترسند که با پشتیبانی آمریکا،  سلطنت دوباره به مردم تحمیل شود،  و انتخاب نخست وزیر سیا در عراق هم مزید این ترس شده،  و این بماند که چگونه رضا پهلوی از نداشتن جاه طلبی سیاسی حرف میزند!  مگر مردم ایران از پشت کوه آمده اند؟ آقای رضا پهلوی دوست دارد که برای قدرت سیاسی خانواده خود رآی گیری را به مردم تحمیل کند،  واین است که ازتاج و تخت سلطنت پهلوی هم استعفا نمیکند و پایان سلسله پهلوی را اعلام نمیکند.  معنی نداشتن جاه طلبی و دموکراسی را هم فهمیدیم.

 

اگر این دموکراتیک هست،  چرا هر خانواده دیگری هم نتواند برای قدرت سیاسی خانواده خود رأی گیری کند.  مگر از خانواده پهلوی چه کمتر دارند.  آیا آن هم دموکراتیک است که همه خواهان رفراندوم برای خانواده خود شوند؟

 

در واقع اگر معیار خانواده باشد، خانواده مصدق بیشتر از سابقه دموکراسی برخوردار است تا خانواده پهلوی.  چطور است که برای سلطنت آقای متین دفتری رأی گیری کنیم؟ البته میدانم که ایشان خواهان چنین رفراندومی نیستند.

 

این حرفها بازی است و کوشش رضا پهلوی در گمراه کردن مردم برای احیأ سلطنت در ایران با کمک آمریکاست. بهتر است آقای رضا پهلوی از اسب خود پائین آیند و فکر نکنند که تهدید های مأمورینشان و یا منطق های اینچنین که در بالا ذکر شد، میتواند مردم ایران را خام کند.

 

 مضافأ آنکه در برابر تهدید های  مأمورینشان ،  ما هم به دفاع از خود پرداخته،  و فحش های شعبان بی مخ ها را به خود آقای رضا پهلوی بر میگردانیم، همانگونه که در مقابل گلوله های شاه از خود دفاع کردیم. دیگر 28 مرداد نیست که بتوانند ما را با فحش و ناسزا از میدان بدر کنند.

 

 25 سال ادامه شعبان بی مخ در ایران،  توسط همکاران  حزب اللهی وی نظیر الله کرم، مردم ایران را آگاه کرده است،  و خوب میدانیم که در روز پس از سقوط رژیم جمهوری اسلامی،  با شعبان بی مخ های سلطنت و مجاهدین روبرو خواهیم بود،  و برای آن هم آماده ایم. این مایه شرم است که سلطنت 25 سال بعد از این همه جنایت،  این نیرو های اپوزیسیون همان نیرو های دیکتاتوری شاه و اسلامگرایان هستند.

 

باز همین چند هفته پیش،   در مراسم تشییع جنازه سوسن در لوس آنجلس،  شعبان بی مخ را در کنار دسته گل رضا پهلوی و فرح پهلوی،  براه انداخت.    مردم ایران بازگشت سلطنت را نمیخواهند،  و اگر آقای رضا پهلوی به دموکراسی علاقمندند، اولین قدم اعلام پایان رژیم دیکتاتوری پهلوی برای همیشه است ،  نه بازگردندن  سمبل های آن نظیر شعبان بی مخ .

 

مردم ایران برای جمهوری سکولار هیچگاه امکان رأی دادن را نیافتند،  و در واقع رضا پهلوی  دارد سکولاریسم را برای احیأ سلطنت فدا میکند،  و در توافقات پنهان با دسته های مختلف ملایان،   به آنها قول شرکت در قدرت و تضعیف سکولاریسم آینده را میدهد، تا پشتیبانی آنها برای بازگشت سلطنت را تأمین کند. جنبش دموکراسی خواهی ایران سالها قبل از آنکه مدارک ثابت کند کودتای 28 مرداد کار سیا بود، آنرا گفته بود، و امروز نیز این توافقهای مخفی رضا پهلوی با ملایان را میگوئیم و آینده نشان خواهد داد که درست میگوئیم یا نه، که وی سکولاریسم را وجه المصالحه بازگشت سلطنت کرده است.

 

جنبش دموکراسی خواهی ایران درباره کودتای 1332 اظهار کرد که آن کودتای سیا بود، سالها قبل از آنکه مدارک رسمی نشان دهد که حق با آنها بود، و امروز ما میگوئیم که قرار و مدارهای مخفیانه بین رضا پهلوی و ملایان در جرین است، و آینده نشان خواهد که که ما درست میگوئیم یا نه، که وی سکولاریسم را برای بازگرداندن خانواده خود به قدرت وجه المصالحه قرار داده است.

 

سلطنت منحرف کننده جنبش دموکراسی خواهی ایران برای جمهوری سکولار

 

اکنون دو دهه است که بحث سیاسی در درون محافل سیاسی ایران به دور موضوع باصطلاح  "سلطنت" در برابر جمهوری میگردد، و این امر وقت و انرژی زیادی از اپوزیسیون جمهوری اسلامی گرفت است بدون هیچ نتیجه ملموس. ممکن است که تصور شود سلطنت طلبان ایران گروه دیگری از روشنفکران ایران هستند، که بر حسب اتفاق خواهان شکل دادن سلطنت در ایران هستند، همانگونه که گروه های روشنفکران سیاسی ایران هستند که خواهان شکل دادن "جمهوری دموکراتیک" یا "جمهوری سوسیالیستی" در ایران هستند.

 

این یک تصور کاملأ غلط از واقعیت است، اما یک برداشت غالب شده است، که باعث بسیاری بحثهای بی فایده شده است، که اصلأ ربطی با واقعیت سیاسی اپوزیسیون ایران ندارد. این تکنوکراتهای زمان شاه،  روشنفکران سیاسی *نبودند*،  تا چه رسد که سلطنت طلب باشند، اما آنها تکنوکرات بوده و *هستند*، هستند، و تنها در آرزوهای اقتصادی و تکنیکی زمان شاه نقطه اشتراک مییافتند، و  در بهترین حالت،  رژیم سیاسی سرکوبگرسلطنت شاه و از جمله ساواک آنرا تحمل میکردند.

 

به همین دلیل همه بحث های مصدق در برابر شاه، یا بحث های مشابه درباره سیستم سلطنت، درواقع به آنچه تحصیل کردگان ایران در جستجویش هستند، ربطی ندارد، وقتی که اینان خود را باصطلاح "ایرانیان سلطنت طلب" میخوانند.

 

آنها تکنوکرات هائی بودند،  که با از همپاشی رژیم شاه،  از سیستم به بیرون پرتاب شدند، و در واقع اینان با روشنفکران سیاسی ایران، حتی در زمان شاه،  در آرزوی شان برای سیستم مدرن در ایران،  نقطه اشتراک دارند.

 

سلطنت مانعی در برابر این تکنوکراتها،  برای اتحاد با بقیه روشنفکران ایران بود، روشنفکرانی که با فعالیت *سیاسی* جهت ایجاد سیستی مدرن در ایران فعالیت میکردند، آنهم به قیمت پذیرا شدن بازداشت، شکنجه و قتل توسط ساواک شاه. حذف سلطنت میبایست به اتحاد روشنفکران ایران کمک میکرد، یعنی روشنفکران سیاسی و مدرن اندیش ایران، و نه آنکه این دو بخش اصلی تحصیل کردگان ایران ، به مثابه دشمن، در برابر یکدیگر قرار گیرند، تحت پرچم های متضاد "سلطنت" و جمهوری.

 

سلطنت طلبان 20 سال گذشته ایران در اساسأ یک فراکسیون روشنفکران ایران *نیستند*، که اضافه بر روشنفکران سیاسی لیبرال و سوسیالیست ایران  باشند، گرچه آنها خیلی هم تحصیل کرده *هستند*، که اساسأ تکنوکراتهای *غیر سیاسی* هستند، که از سیاست *اجتناب* میکردند بخاطر سیستم سیاسی دیکتاتوری شاه در ایران، و ایده الهای آنها هیچ ارتباطی با سیستم سیاسی سلطنت در ایران ندارد.

 

به عبارت دیگر، تا آنجا که به روشنفکران *سیاسی* ایران مربوط میشود، آنان تمام این سالها جمهوریخواه بوده اند، گرچه آینده نگر، دموکرات، لیبرال، سوسیالیست، مذهبی، یا از سایه روشنهای  دیگر طیف سیاسی بوده اند.  باستثنأ تعداد معدودی عوامل ساواک، روشنفکران سیاسی طرفدار *بازگشت* سلطنت،  وجود نداشته اند.

.

بازگشت سلطنت، چه نامش را بگذاریم حزب مشروطه و چه حزب رضا پهلوی، *معنی اش* غیر از سلطنت *گذشته*  نیست، چرا که سلطنت گذشته *تنها* پلاتفرم موجود برای  سلطنت ایران است. ما از فرد، گروه یا خانواده ای که در کوشش برای ایجاد سلطنت *نوینی* در ایران باشد اطلاعی نداریم.

 

اکنون زمان آن است که بحث بی فایده سلطنت یا جمهوری را به دور بریزیم، و قبل از آنکه دیر شود،  برای یک جمهوری برنامه بریزیم که *مدرن* و *سکولار* باشد.  این بنفع تکنوکرات های ایران ( به اصطلاح "سلطنت طلبان" نیست که به دولتی نظیر افغانستان حمید کرزایایارن را بکشانند، یعنی جمهوری اسلامی دیگری، هرجند لیبرال تر.

 

پس از این همه فداکاری و قربانی، تکنوکراتهای ایران، وهمچنین بقیه مردم ایران، سزاوار یک دموکراسی سکولار هستند، یک جمهوری دموکراتیک فرال  هستند، نه نسخه دیگری از یک جمهوری اسلامی. ما بایستی بر روی طرح یک قانون اساسی برای چنین جمهوری کار کنیم. ما یک سلطنت موجود نداریم که بخواهیم آنرا با رفرم های قانون اساسی تقدیل کنیم. ما نیاز به یک قانون اساسی جمهوری خواهانه نو برای آغاز نوین در ایران داریم، سندی که نقشه راه آینده ما باشد. حالا بیائیم به گروه های جمهوریخواه نظری بیافکنیم.

 

***

 

پس از آنکه رضا خان طرج جمهوری خود را عوض کرد، و برای ایجاد سلطنت خود اقدام کرد، هنوز مخالفت مصدق با رضا شاه، برای سد کردن وی از کنترل هر سه قوه دولت بود، و اساسأ ناسیونالیست ها خواهان آن بودند که سلطنت جدید  پهلوی یک سلطنت مشروطه باشد. در سالهای بعد، مصدق و جبهه ملی خواهان "شاه سلطنت کند و نه حکومت بودند"، و این به شعار اصلی جبهه ملی در سالهای 1328 تا 1357 مبدل شد.

 

جبهه ملی و اسلامگرایان جمهوریخواه نبودند، و تا آنجا که به سکولاریسم مربوط میشود، جبهه حتی وتو پنج مجتهد در قانون اساسی قدیم ایران را به چالش نکشید و همیشه با روحانیت شیعه از نزدیک کار کردند، و اسلامیت و ایرانیت را به عنوان دو رکن اتحاد ایران قلمداد کردند. وقتی امثال احمد کسروی به قتل رسیدند، جبهه اساسأ ساکت بود، و به همکاری نزدیک با روحانیت ادامه داد.

 

.در سالهای پایانی شاه، آیت الله خمینی برای "جمهوری اسلامی" به جلو رفت، و تنها در مراحل پایانی انقلاب 1357، جبهه ملی از درون شکاف برداشت، و یک بخش برهبری شاهپور بختیار با سلطنت باقی ماند، و بخش دیگر جبهه، در آخر کوشش برای دموکراتیزه کردن سلطنت را رها کرد، و از نقشه خمینی برای جمهوری *اسلامی* حمایت کرد.

 

از آغاز جمهوری اسلامی، جبهه ملی به یک نیروی جمهوری خواه مبدل شده است، اما تنها به معنی کوشش برای تعدیل جمهوری اسلامی، با پشتیبانی از یک فراکسیون جمهوری اسلامی پس از دیگر، در درون باصطلاح فراکسیون های اصلاح طلب جمهوری اسلامی، و *نه* آنکه یک نیروی کامل  جمهوری خواه باشد، که خواهان پایان دادن به حضور روحانیت شیعه در دولت ایران باشد.

 

جبهه ملی برای الغای مقام ولی فقیه در جمهوری اسلامی ، یا  تبدیل ولی فقیه به مقامی نظیر شاه مشروطه هستند.  جبهه هیچگاه برای حذف روحانیت شیعه از قوه قضائیه یا بخش های دیگر دولت ایان نبوده اند.

 

بیشتر آنکه، جبهه ملی از فدرالیسم در ایران دفاع نمیکند، و در برنامه اقتصادی خود برای ایران، تا آنجا که به نفت مربوط میشود، که 90% اقتصاد ایران است، هنور از مالکیت دولتی حمایت میکند که همواره ستون دیکتاتوری بوده است.

 

معهذا جبهه ملی و دیگر نیروهای لیبرال ایران گذشته، در کنار جبهه دموکراتیکIDF و دیگران، که در ابتدا اسلام گرا بودند، و برخی نیرو های قدیمی چپ و سوسیالیست،  نیرو هائی ازگرو های سیاسی  گذشته ایران هستند که با امیال و آرزو های مردم ایران برای ایجاد یک جمهوری سکولار در همآهنگی  است.  حتی برخی نیروهای سیاسی که قبلأ سلطنت خوانده میشدند، بتازگی قانع شده اند که راه سلطنت بن بستی بیش نیست.

 

چرا سلطنت در ایران همیشه به استبداد ختم میشود؟

 

گرچه در نوشته های مختلف خاطرنشان کرده ام که جمهوری سکولار در ایران لزومأ ضامنی برای دموکراسی *نیست*، معهذا از سوی دیگر همیشه تأکید داشته ام که سلطنت در ایران،  مطمئنأ  ضامن استبداد *هست*، و افسانه سلطنت دموکراتیک برای ایران، با ارائه نمونه های اسپانیا و انگلیس، تنها میتواند آنهائی را بفریبد،  که از سلطنت ایران شناخت درستی ندارند.

 

چندگاهی تصور میکردم هدف اصلی رضا پهلوی،  حقوق بشر در ایران است، و نه بازگشت سلطنت.  به همین دلیل امیدوار بودم که وی خود را از آنانیکه در پی احیأ دیکتاتوری محمد رضا شاه هستند،  دور کند، و از تخت سلطنت *کناره گیریabdicate* کند، و پایان سلطنت پهلوی را اعلام کند.

 

حتی دفاعیه ای از فعالیت های وی برای حقوق بشر نوشتم، و در نامه سرگشاده ای، پیشنهاد کردم که وی برای جمهوری سکولار فراخوان بدهد ، و ابتکار دعوت برای کنفرانس قانون اساسی آینده را به دست گیرد، تا که قانون اساسی دموکراتیک تدوین شود، و از دیکتاتوری دیگری پس از سقوط جمهوری اسلامی اجتناب شود.

 

همه پیشنهاد ها به آقای رضا پهلوی براین فرض استوار بود که وی از تخت سلطنت *کناره گیری* کند، و وقتی وی کناره گیری نکرد، متعاقبأ اتکأ خود بر آنان که در پی در بازگرداندن استبداد شاه هستند را افزایش داد، و ابتکار شکل دادن اتحاد جنبش ایرانیان بوسیله رضا پهلوی،  از بین رفت.

 

در زمان سالگرد 18 تیر امسال (July 9, 2003)، وقتی به دفعات فعالین سیاسی ایران وی را مورد خطاب قرار داده و خواهان کناره گیری وی از سلطنت شدند، وی همه سخنان آنها را نشنیده گرفت، و بدینسان نقش دوگانه وی برای جنبش ایران پایان یافت، و از آنزمان تا کنون،  وی در عرصه سیاسی ایران،  در حال محو شدن بوده است.  قابل ذکر است که در مقایسه با او، اتحاد *برای* جمهوری سکولار، و *نه* اتحاد جمهوری خواهان، در حال پیشرفت بوده، و رهبران خود را نیز دارد.

 

آشکار شد که صحبت های رضا پهلوی درباره رفراندوم،  راهی برای مشروعیت بخشیدن به کوشش وی برای بازگشت سلطنت بوده است.  او میگوید مردم میتوانند سلطنت دموکراتیک افسانه ای وی را در رفراندوم انتخاب کنند، و وی از تصمیم آنها متابعت خواهد کرد. ولی اگر کسی بخواهد از رفراندومی در این مورد متابعت کند، یک رفراندوم 20 سال پیش در ایران انجام شد، که اکثریت عظیم مردم ایران سلطنت را به دور ریختند.  و اگر رضا پهلوی آن نتیجه را نمی پذیرد، چرا وی باید نتیجه رفراندوم دیگری، که در آن شکست بخورد، را بپذیرد؟  وی میتواند دوباره ادعا کند که رفراندوم مشروع نبوده است،  و این حدیث ادامه یابد،  تا زمانیکه سلطنت در رفراندومی برنده شود.

 

و اگر سلطنت در رفراندوم فرضی وی برنده شد، آیا سلطنت به مردم اجازه میدهد هرچند سال یکبار، اینگونه تصمیم گیری درباره نظام را، دوباره از طریق رفراندوم تکرار کنند؟  به عبارت دیگر آیا سلطنت حاضر است رفراندوم هرچند سال یکبار نظام را نهادی کند، مثلأ هر 4 سال یکبار مردم حق داشته باشند تصمیم بگیرند سلطنت را نگهدارند،  یا آنرا به سیستم دیگری عوض کنند. اگر امروز استدلال میشود که آنان که در رفراندوم قبلی برای رژیم حکومتی ایران تصمیم گرفته اند، حق نداشتند برای آنانکه امروز در ایران زندگی میکنند و واجد شرایط رأی دادن هستند،  تصمیم بگیرند، آیا منطقی نیست که آیندگان نیز همین را بگویند، و انتظار داشته باشیم رفراندوم تعیین سیستم هرچند سال یکبار تکرار شود ؟

 

در نامه سرگشاده ام  به رضا پهلوی نوشتم که اگر وی صادقانه به دموکراسی و حقوق بشر معتقد است، میبایست پایان سلطنت را اعلام کند، و اولین کسی باشد که رژیم شاه را برای نقض حقوق بشر، و تقویت اسلامگرایان،  که آن رژیم برای از بین بردن نیروهای دموکراتیک سکولار در ایران انجام داد،  نقد کند. یعنی عللی که باعث بوجود آمدن جمهوری اسلامی شد.

 

واقعیت امر این است که همه اینها بازی های سیاسی است. اگر رضا پهلوی واقعأ معتقد بود که یک شهروند عادی ایرانی است، وی سالها پیش از تخت سلطنت کناره گیری کرده بود، تا در شرایط مساوی با هر شهروند دیگر قرار گیرد، با حقوق سیاسی برابر.  مردم به صندوق های رأی نمیروند تا تصمیم بگیرند دیگر حق انتخاب رهبران خود را داشته باشند یا نه.

 

 اگر رضا پهلوی اجازه دارد منصب سیاسی خود را از طریق ارثی منتقل کند، چرا از طریق همین رفراندوم، دیگران نیز نتوانند همان امتیاز را برای خود کسب کنند، آنگونه که در عصر فئودالیسم، در ایران و نقاط دیگر، بسیاری از مقامهای دولتی موروثی بوده اند، و نه فقط مقام پادشاه.  و یا بالعکس چرا فرزند وی بایستی بتواند حق پادشاه شدن داشته باشد،  و فرزند دیگران از چنین حقی محروم باشد.  کجای این سیستم امکان برابرequal opportunity شهروندان و انتخاب بر مبنای شایستگی است؟

 

چگونه افسانه سطلنت دموکراتیک اتحاد واقعی ایرانیان را سد کرده است؟

 

اساسأ افسانه سلطنت دموکراتیک رضا پهلوی،  اتحاد برای جمهوری سکولار در ایران را سد کرده است. و این افسانه مهمترین عامل کند شدن پروسه شکل گیری رهبری جنبش دموکراسی خواهی جهت برچیدن جمهوری اسلامی بوده است.

 

این واقعیت است که هر کسی آزاد است به آنچه اعتقاد دارد بیاندیشد وآن را ترویج کنند، و این شامل رضا پهلوی هم میشود،  که آزاد است این افسانه را تبلیغ کند. اما به همینگونه،  هرکس دیگری نظیر اینجانب نیز، از این حق برخوردار است،  که نشان دهد این سردرگمی باعث انسداد برچیدن جمهوری اسلامی و ایجاد جمهوری سکولار شده است. آزادی بیان به این معنی نیست که تنها رضا پهلوی حق ترویج تلاش خود را داشته باشد.  و بیشتر آنکه نقدم بحث شخصی ای در باره وی نیست.  بحث درباره موضوعات سیاسی است، که به سکولاریسم و حقوق بشر برای آینده ایران مربوط میشوند.

 

خصلت واقعی سلطنت ایران با آنچه رضا پهلوی  درباره "سلطنت دموکراتیک" میگوید تعیین نمی شود،  و بویژه  امروز که در خارج زندگی میکند.  حتی آیت اله خمینی نیز وقتی در خارج بود، از "اسلامگرائی دموکراتیک" حرف میزد، اما بعدأ در ایران گفت دموکراسی مفهوم غربی است،  و اسلام در اساس با دموکراسی مخالف است.

 

واقعیت سلطنت و اسلامگرائی در ایران، مستقل از آنچه افسانه سازان قول میدهند است. سلطنت ایران با حرف های زیبا و روابط عمومی به سلطنت سوئد تبدیل نمیشود.  در واقع، برای سیستهای بد، بدترین بلا سر مردم وقتی میاید،  که سیستم به مردم،  با الفاظ و روابط عمومی یک قروشنده خوش بیان،  فروخته شود.

 

رهبران سلطنت طلبان ایران، در 22 سال گذشته هیچگاه در سقوط سلطنت،  شکست سیستم استبدادی و فاسد ساواک را مقصر نشمارده اند. سیستمی که مخالفت نظری را خیانت به کشور مپنداشت و مخالفین را خرابکار مینامید.

 

 آنان برای شکست خود اجنبی را مقصر خواندند، چپی .و دموکرات را محکوم کردند، و باز و باز شکست خود را به ژنرال هائی که خیانت کرده و با ملایان همکاری کردند منصوب کردند، اما هیچگاه استبداد ساواک و فساد دستگاه پوسیده سلطنت را محکوم نکردند.

 

اگر شخصیت های برجسته مرتبط با سلطنت سابق ایران را با شخصیتهای برجسته روس که با اتحاد شوروی مرتبط بوده اند، مقایسه کنیم، مثلأ با یلتسینYeltsin مقایسه کنیم، براحتی میشود دید که دومی ها استبداد و فساد کمونیسم را برای شکست اتحاد شوروی مقصر میدانند، در صورتیکه از دیدگاه اولی ها، همه چیز مقصر است، الا  سیستم سلطنت استبدادی ایران!

 

اگرچه یلتسین عضو سابق کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی بود، ولی خود بیش از هرکسی دیگری، فساد و استبداد رژیم شوروی را نقد کرده و با  صدای رسا به جهانیان میگفت.  اما سلطنت طلبان سابق ایران با یک عبارت کوتاه "اشتباهاتی هم شده، گریبان خود را رها میکنند.   تا زمانی که نظیر رهبران سابق شوروی به جنایات زمان شاه برخورد نکنند، همه حرف های رضا پهلوی درباره رفراندوم هیچ نیست،  جز تاکتیکی برای باز گرداندن همان سلطنت استبدادی به ایران.

 

هر کسی حق دارد که یک سلطنت طلب باشد. همانگونه که هر کسی حق دارد اسلامگرا باشد و آنرا تبلیغ کند، اما هر کسی در عین حال حق دارد که منقد آنها باشد و سلطنت و اسلامگرائی را به چالش بطلبد، بدون آنکه وحشت داشته باشد از طرف قلدران و حزب اللهی های آنها، یعنی از طرف شعبان بی مخ ها با الله کرم ها تهدید شود.

 

بایستی بگویم که این یک فاجعه خواهد بود اگر روزی سلطنت به ایران بازگردد. همانگونه که امثال سپهبد زاهدی با امثال اردشیر زاهدی درجمع مقربین سلطنت دنبال شدند، اخلاف آنان نیز همان خط سلسله وار را در دستگاه سلطنت امروز تشکیل میدهند، هر چند نه در علنأ.

 

سلطنت و دولت گرائی

 

شیفتگی کنونی ایرانیان به ایران ماقبل اسلام، و میراث فرهنگی زیبای ایران زمین، نبایستی باعث شود این حقیقت را فراموش کنیم،  که سلطنت ایران طی تاریخ یکی از ستون های استبداد در خاورمیانه بوده است.

 

تفوق مالکیت دولتی آب در گذشته، و مالکیت دولتی نفت در عصر حاضر، یک دلیل قدرت عظیم دولت مرکزی در ایران بوده است.

 

حتی امروز با وجود فشار نیروی گریز از مرکز آیت الله های شیعه، دولت ایران از هم نپاشیده است، برعکس آنچه که در لبنان پس از سقوط رژیم گذشته اش رخ داد.  این امر واقعیت قدرت دولت مرکزی در ایران را نشان میدهد.  مالکیت دولتی به عبارتی دولت را به صاحب اصلی کشور تبدیل میکند.

 

 در واقع بیشتر این دولت است که به مردم پرداخت میکند، تا که مردم به دولت مالیات بدهند. دولت بزرگترین زمیندار و بزرگترین سرمایه دار کشور است.

 

هرچند رضا پهلوی زمان طولانی ای است که در غرب زندگی میکند، وی موضوع جانشینی خود را حل نکرده است، وقتیکه او فرزند دختر دارد و نه پسر.

 

ممکن است تعجب انگیز باشد که چرا وی ابتکار تغییر قانون سلطنت ایران را بدست نمیگیرد تا به زن ها هم اجازه شاه شدن دهد.  اما پاسخ بسیار ساده است، وی میخواهد تصویر تغییر ناپذیری سلطنت را در ذهن مردم حفظ کند، و هر تغییری میتواند به اندیشه جاودانگی سلطنت آسیب رساند، آنچه که وی میخواهد برای مردم حفظ کنند.

 

هرگاه یک سلسله ایرانی با سلسله دیگری تعویض میشد، مدعی تازه سلطنت، ابتدا تا مدتی به عنوان نایب باز مانده سلسله قبلی عمل میکرد.  تادر شاه در رابطه با صفویه چنین کرد و رضا شاه در رابطه با قاجار.  چرا؟  برای آنکه انها نمی خواهند ذهنیت تغییر قدرت به ذهن "رعیت" شان وارد شود . حامیانشان بایستی سلطنت را ابدی می دیدند.

 

در نتیجه هر چند سلطنت ایران به خاطر جنبشهای مردمی و نیروهای خارجی تغییرات گوناگون را پذیرفته، ولی اگر شاهان ایران میتوانستند، هیچ تغییری را در روانشناسی اجتماعی نمی خواستند و ترجیح میدادند سلسله های خود را با تجسم تغییر ناپذیری ابدی در اذهان مردم نقش کنند.

 

ممکن است پرسیده شود که چرا سلطنت اینگونه بر تجسم تغییر ناپذیری تأکید داشته است. پاسخ این است که در ساختار اجتماعی ایران نیروهای گریز از مرکز زیادی حضور دارند.

 

برجسته ترین نیروی گریز از مرکز راعشایر تشکیل میداده اند که کماکان نیروی بر قدرت تمرکز زدا در زندگی اجتماعی ایران هستند.  نیروی دیگر تمزکز زدا،  تعداد متنابه اقلیت ها و ملیت های گوناگون در ایران است، و حتی وجود فرقه هائی نظیر صوفیه و ایزدیان.

 

در عصر مدرن نیز اندیشه سیاسی نیز به عامل تمرکز زدای دیگری تبدیل شده است.  باستثنای ترکیه، ایران بیشترین انواع گروههای سیاسی را در میان همه همسایگان خود دارد.  چپی ها در صدها نوع مختلف هستند، فعالین مذهبی، ملی گرایان، و مدرنیستها (تجددگرایان) نیز به همینگونه.  اینکونه نیروهای تمرکز زدا،  از طریق دولت مرکزی قدرتمندی کنترل میشدند،  که خود را با تجسمی تغییر ناپذیر و ابدی در افکار جای میداد.

 

همچنین در عصر مدرن، آموزش، بهداشت، و خدمات اجتماعی، اساسأ در کشورهائی نظیر ایران در مالکیت دولتی بوده اند، چرا این سرویس هادر این کشورها از بالا معرفی شده اند.

 

با بالا رفتن استانداردهای جهانی در این عرصه ها، و در پی فشار مردم از پائین، مالک اصلی کشور در این جوامع، یعنی دولت، ارائه کننده اینگونه سرویس ها شد.  در مورد آموزش، که یک نیاز *حتمی*  توسعه صنعتی بود، دولت انتخاب چندانی نداشت،  و بایستی آنرا فراهم میکرد، وقتی که ایران بخشأ  وارد توسعه صنعتی شد، یعنی حتی پیش از رضا شاه، در زمان امیر کبیر.

 

سلطنت،  مشروعیت خود را،  از ریشه های تاریخی امپراطوری های ایران کسب میکند، که شیوه "طبیعی" دست و پنجه نرم کردن با تنوع،  مرکزیت بوده است، هرچند ساتراپ نشین های امپراطوری های ایران قبل از اسلام،  بیشتر به فدرالیسم شبیه بودند،  تا به مونارکی تمرکزگرای فرانسه، یعنی مدل تمرکز گرائی که سلطنت های مدرن ایران دنبال کردند.  خلاصه آنکه قدرت دولت مرکزی به گونه ایست که سلطنت به سوی حکومت مطلقه میرود.

 

حتی 20 سال پس از سقوط رژیم پهلوی، رضا پهلوی حتی سعی نمیکند که اپوزیسیون ایران را،  با اتخاذ یک موضع محکم ضد ساواک مغبون کند.  چرا؟  چونکه ساواک مناسب ترین سازمان برای سلطنت استبدادی ایران بوده است.  تخت های آهنی شاهپور ذوالاکتاف ساسانی بسیار به ابزار شکنجه ساواک شاه شبیه بودند. رضا پهلوی میداند که به این جلادان وقتی که به قدرت برسد نیاز دارد، و این است که ویترین دموکراتیکش در غرب بسیار محدود است.

 

ممکن است بحث شود که 70% عوامل بالا برای جمهوری نیز حاضر است، و پاسخ این است که آری درست است، و این خطر وجود دارد، این است دلیل آنکه نسبت به استفاده از اقتصاد کینزیKeynesian economics برای طراحی اقتصاد ایران شک دارم، هر چند کاربرد آن را برای کشوری نظیر اسپانیا، با پیشینه اش، بخاطر محاصره اش با  دموکراسی های اروپائی ، دلیل نگرانی برای سرنوشت دموکراسی در اسپانیا نمییابم.

 

جمهوری به خودی خود ضامن دموکراسی در ایران نیست، و جزئیات قانون اساسی  آینده، و هشیاری احزاب سیاسی برای اجرای اصول قانون اساسی، عوامل مهمی در رابطه با بنیانگذاری دموکراسی واقعی در ایران میباشند.

 

البته تهدید اصلی برای سقوط به واپسگرائی سلطنت،  تنها از طرف سلطنت طلبان نیست.  حتی جمهوری های موروثی از نوع آدربایجان و سوریه نیز خطرات مشابهی هستند،  که در قانون اساسی بایستی جلوگیری شوند.  هر سلطنت طلب صادق گذشته، که خواهان سکولاریسم، حقوق بشر، و دموکراسی در ایران است، برای قدم اولش، بایستی پلاتفرم هر نوع رژیم موروثی برای آینده ایران را رد کند.

 

سلطنت و سکولاریسم

 

در رابطه با سکولاریسم،  معضل سلطنت طلبان فقط قانون اساسی 1906 نیست، که سلطنت طلبان حمایت میکنند، که در آن مذهب شیعه،  مذهب رسمی ایران فرض شده، و برای پنج مجتهد،  حق وتو قائل شده اند، که حرف آخر برای آنچه که بخواهد قانون کشور شود را آنها میزنند.

 

فاصله سلطنت طلبان از سکولارسم کامل،  اساسأ به ارزیابی غلط آنها از سقوط رژیم شاه مربوط است.

 

سلطنت طلبان فکر میکنند ایران در زمان شاه تند رشد کرده است، و خیال میکنند این امر دلیل سقوط رژیم شاه بوده است، و در نتیجه گامی به پس برای برنامه های کنونی خود برای آینده ایران بر میدارند.  بویژه در ارتباط با ارزشهای غربی نظیر سکولاریسم، به دلیل این ارزیابی غلط از گذشته، آنان سخت میکوشند که به آیت الله های شیعه امتیاز بدهند، و اعیاد،  مراسم، و مناسک شیعه در تمام طول سال را اجرا کنند.

 

 از این نظر نیزسلطنت بدترین زهری است که برای ایران ترویج شود، چرا که قادر نیست سکولاریسم کامل را برای ایران به ارمغان آورد، سکولاریسمی که مردم ما برایش طی 24 سال گذشته انقدر قربانی داده اند، و با جمهوری اسلامی برای دستیابی به آن جنگیده اند.

 

سلطنت ایران هیچگاه سوئد نمیشود و سلطنت دروازه ای  بسوی حکومت استبدادی است،  که سکولاریسم را فدا میکند،  تا که راه رشد نیروهای دموکراتیک را سد کند، چرا که سلطنت از نیروهای واقعی دموکراتیک وحشت دارد،  و این ترس سلطنت با ترس اسلامگرایان از نیروهای سکولار دموکراتیک مشترک است، که هردو ترجیح میدهند از پیشرفت سکولاریسم در ایران جلوگیری کنند.

 

در مورد موضوع سکولاریسم در ایران در بخش دیگری مفصلأ بحث کردم،  و نیازی به ورود مجدد به جزئیات بحث در این قسمت نیست.

 

سلطنت و حقوق بشر

 

اگر رضا پهلوی درباره تعلق خود به حقوق بشر و دموکراسی صادق بود،  تمام جنایات رژیم شاه را کاملأ و بدون قید و شرط محکوم کرده بود.  یکبار،  ده سال پیش وی از دکتر مصدق به نیکی یاد کرد، و برخی از مقربینش به او گوشزد کردند که چنین نکند، و امروز، وقتیکه حتی جمهوری اسلامی،  سنت نامیمون حملات وحشیانه خمینی به مصدق را نادیده گرفته، و به مقبره مصدق ادای احترام میکند، رضا پهلوی گام ها از جمهوری اسلامی عقب است، و این هم بخاطر موقعیت سلطنت و محدودیت های آن برای برخورد به جنایات گذشته پیش از جمهوری اسلامی است، زمانیکه دست در دست ملایان، سلطنت نیروهای دموکراتیک را سرکوب میکرد.

 

رضا پهلوی میبایست که پایان سلطنت در ایران را اعلام میکرد، چرا که سلطنت چیزی نیست جز دورنمای یک دوره ای دیگر از دیکتاتوری برای ایران.  وی میبایست در فرموله کردن قانون اساسی جمهوری سکولار شرکت میکرد، تا با دیگران کوشش کند همه کنترل و توازن های لازم برای قانون اساسی آینده جمهوری دموکراتیک پیش بینی شود، و در طی آن، مطمئن هستم که نیروهای دیکتاتوری از دور و بر وی فرار میکردند، و برخی از آنها برای شاه دیگری به جستجو میافتادند.

 

اینگونه انحاد ایرانیان برای امکانات آینده و نه برای "شکوه" گذشته شکل میگیرد، با تمرکز بر روی حقوق بشر، و نه با شعار حقوق بشر، اما برای بازگشت سلطنت.  اتحاد ایرانیان به دور اسلام گرائی یا سلطنت،  به گذشته ماقبل صنعتی ایران تعلق دارد، و از زمان مشروطیت، نیروهای پیشرفته ایران، برای اتحاد به دور دموکراسی، جامعه مدنی، و قانون و امکانات دیگر آینده بلاش کرده اند،  و نه اتحاد بر محور شکوه و جلال گذشته ایرانیت یا اسلامیت.

 

تنها گفتن اتحاد، چندان تفاوتی با آنچه خمینی تبلیغ میکرد ندارد، که از اتحاد میگفت تا از نیروی دیگران برای از میان برداشتن رژیم  استفاده کند، بدون آنکه بروشنی بگوید *چگونه*  رژیمی قرار بود جانشین رژیم از میان برداشته،  بشود.  ورفراندوم برای مشروعیت بخشیدن به سلطنت،  از طریق رأی گیری احساسی بعد از سقوط جمهوری اسلامی انجام شود، آلترناتیو نیست، همانگونه که در انقلاب 1979 چنین نبود!

 

هدف واقعی،   متحد کردن *اپوزیسیون* ایران *نیست*.  هدف *متحد* کردن *مردم* ایران است، و هر اتحادی با سلطنت طلبان، شانس متحد کردن مردم ایران را کم میکند، چرا که مردم واقعیت سلطنت ایران را به مثابه یک نیروی قوی ضد حقوق بشر میشناسند.  اکثر *ایرانیان*، و نه مردم *انگلیس* ،  *سوئد* ،  و یا *اسپانیا* ، خواهان جمهوری سکولار،  با اجرای کامل حقوق بشر هستند.  ایرانیان در جستجوی یک خوان کارلوس نیستند.

 

ایرانیان برای یک رئیس کشوری  که کاری نداشته باشد نمی خواهند پول بدهند.  ما میخواهیم که تمام مقامات مسول و جوابگو باشند، واز بازی های مسولین غیر جوابگو،  که خاتمی و خامنه ای از هر سلطنت مشروطه ای بهتر اجرا کرده اند، خسته ایم،زمانی که از آنها در ارتباط با نقض حقوق بشرسوال میکنیم،  و آنها بدون سلطنت مشروطه پهلوی،  که هیچوقت نداشتیم،  این بازی را سال هاست ادامه داده اند، و مقام خود را جوابگو نمیدانند.   نیازی به بازگشت به سلطنت پهلوی برای این گونه اتلاف وقت ملت نیست، جمهوری اسلامی مدت هاست که در وجود خاتمی،  رئیس کشور بی مسولیت را در تاریخ ایران به ثبت رسانده.

 

رضا پهلوی میتوانیست این سالها آستین هایش را بالا بزند و یک سازمان دموکراتیک را در آمریکا که در آنجا زندگی میکند،  شروع کند، تا توان خود را برای ایجاد سازمان دموکراتیک نشان دهد،تا آنکه مردم ایران به عنوان یک شهروند عادی،  به وی برای رهبری *دموکراتیک* کل ایران اعتماد کنند. کناره گیری از سلطنت میتوانست نشان دهد که آیا وی اعتماد به نفس لازم برای انجام کار از طریق خود را دارد یا نه.  اما وی تصمیم گرفت که مقام خود به عنوان شاه آینده را حفظ کند و فقط از حقوق بشر و رفراندوم حرف بزند تا به بازگشت سلطنت مشروعیت دهد.

 

رضا پهلوی و آمریکا

 

درست است که کسی جلوی سلطنت طلبان فرانسه را نمیگیرد،  که هنوز پس از گذشت 200 سال از سقوط سلطنت، خود را سلطنت طلب مینامند. و کسی هم کاری ندارد که دو کاندید سلطنت برای عراق در رویای شاه شدن هستند.  اما اگر آمریکا یا انگلیس بخواهند چنین باصطلاح سلطنت مشروطه ای را بر مردم ایران تحمیل کنند، آنها تنها نفرت مردم ایران را برای خود خواهند خرید، نفرتی که ایرانیان برای آمریکا و انگلیس در گذشته در زمان رژیم شاه داشتند.

 

فعالین جنبش دموکراسی خواهی ایران نمی خواهند به سکوی پرش سلسله پهلوی برای باز گشت به تاج و تخت بدل شوند، و آنگاه پهلوی ها وفاداریشان دوباره به اربابان خارجی خود باشد، که آنان را به قدرت بازگردانند، و همچنین مدیون ساواکی هائی خواهند بود که برای سلطنت آدم میکشند و هیچگاه احترامی برای حقوق بشر قائل نبوده .و نیستند.. 

 

مردم ایران و مبارزان آزادی که همه این سالها از طرف جمهوری اسلامی، بخاطر سخن گفتن از دموکراسی و حقوق بشر کشته شده اند، دوباره مرغ عزا و عروسی شوند و به زندان اوین افتند، و اولین کسی که آن ها را خواهد کشت، ساواکی های سلطنت پهلوی خواهند بود، که حتی حالا قبل از بازگشت به قدرت،  فعالین جنبش دموکراسی خواهی در خارج را در میتینگ ها و فوروم ها تهدید میکنند، و فردا اگر در ایران به قدرت بازگردند،  همان آش و همان کاسه زمان شاه خواهد بود.

 

رضا پهلوی تمام این سالها از ایجاد یک تشکیلات سیاسی در خارج ، که در آنجا زندگی میکند،  سر باز زده است، چرا که اگر تشکیلات دیکتاتوری می بود،  به حساب وی نوشته میشد. اما چگونه مردم برای سازمان کل ایران به وی اعتماد کنند ، وقتی که تنها کارنامه مدیریت سلطنت پهلوی،  سالهای محمد رضا شاه و رضا شاه است،  که حکومتی مطلقه بود، همراه  با پایمال کردن حقوق بشر در ایران.

 

ما سلطنت مشروطه نمی خواهیم. حتی در اردیبهشت 1356 ، هنوز شاه شانس برای اجرای سلطنت مشروطه داشت، وقتی در سخنرانی اش گفت "مردم حرف شما را شنیدم"، اما در عمل چند ماه بعد،  حکومت نظامی برقرار کرد،  و مردم را در خیابان ها به گلوله بست.  مردم زمانی برای تعدیل سلطنت میروند که وجود دارد نه 24 سال بعد از سقوط آن.  اکنون زمان آن است که دولت امریکا بروشنی اعلام کند که نیروهای امریکا سکوی پرش رضا پهلوی برای بازگشت سلطنت نخواهند شد.

 

رضا پهلوی از پاسخ به نیروهای دموکراتیک ایران  سرباز میزند، زمانیکه ما بارها از او خواسته ایم بما گوش کند که ما بازگشت سلطنت را نمی خواهیم، و تا زمانیکه وی از سلطنت *کناره گیری* نکند، وی حق ندارد از طرف مردم ایران صحبت کند، مردمی که حقوق بشری شان از طرف هم سلطنت و هم جمهوری اسلامی نقض شده است.

 

رضا پهلوی به روشنفکران ایران پاسخ نمیدهد، همانگونه که شاه همواره صدای ما را نمی شنید، و عاقبت مردم با پای خود به خیابانها رفتند، تا بگویند سیستم وی را نمی خواهند.

 

آیا رضا پهلوی نظیر شاه، امیدواربه کمک آمریکا است، و اگر شکست خورد میخواهد دوباره آمریکا را مقصر بخواند، بجای آنکه خود را مقصر شمارد، برای گوش نکردن به صدای روشنفکران ایران، قبل از آنکه شرایط بحرانی شوند؟ آبا وی فکر میکند م