Iranscope Storeفروشگاه ايرانسکوپ

Interview about 1979 Revolution

http://www.ghandchi.com/377-mosahebeh1357.htm

Sam Ghandchiسام قندچيمصاحبه درباره انقلاب 57

سام قندچی

 

U

سوأالات طرح شده توسط  مصاحبه کننده خانم دکتر ژيلا افاضت از  راديو آينده نگر:

 

1- آقاي قندچي شما يکي از افرادي هستيد که در اوائل انقلاب ايران به اين نتيچه رسيدند که انقلابي که در ايران به وقوع پيوست چيزي جز يک انقلاب عقب گرا بيش نيست، لطفأ بطور مختصر دلائل خود را در اين باره در چند سطر بنويسيد.

 

2- چرا و به چه دليل مردم ايران عليه محمد رضا شاه قيام کردند؟

 

3- آيا سازمانها و احزاب سياسي در آن زمان فريب خميني را خوردند و يا اينکه اينان تفکر و ايدئولوژيشان همسو و همگام با تفکر خميني و مذهبيون بوده است.  نظرتان را در اين باره لطفأ بنويسيد.

 

4- افرادي که به ايدئولوژي هاي قديمي هنوز پايبند هستند هرکدام ادعا دارند که آنها هم "آينده نگر" هستند!!  آيا چگونه ميتوان متوجه شد که گفته هاي ايشان صحت ندارد؟

 

5- سوال آخر ما اين است که شما در سخنراني خود در سال 1984 در برکلي درباره "علم فلسفه در قرن بيستم" اشاره اي به فلسفه شعور ماشيني کرده ايد، لطفأ بطور خلاصه توضيح دهيد که فلسفه شعور ماشيني يعني چه و چه کساني به اين نوغ فلسفه عقيده دارند؟

 

با تشکر فراوان  سايت آينده نگر   ژيلا افاضت (ژاله)

 

پاسخ من به سوالات طرح شده:

با تشکر متقابل از خانم دکتر ژيلا افاضت براي تماس با من وطرح سوالات بالا

 

0-مقدمه--براي پاسخ به سوال اول اجازه دهيد ابتدا اين مقدمه را ذکر کنم:

 

در دوسال قبل از انقلاب،  شکل گيري *اتحادي* که در بهمن 57 بقدرت رسيد، گام به گام به جلو رفت.  در واقع جامعه مدرن ايران از زمان مشروطيت، دو نيروي سياسي اصلي داشته است، که عبارت بودند از اپوزيسيون چپ و ليبرال.  اينها در مشروطيت، جامعه ايران را به دور پرچم مدرن قانون و عدالت و جامعه مدني متحد کردند، و نيروهاي مذهبي نيز يا بعضأ همين خواست ها را در پوشش الفاظ مذهبي پذيرفتند، و يا مانند شيخ فضل الله نوري و مشروعه،  بر ضد جنبش دموکراتيک مردم، در کنار استبداد ايستادند.

 

اما در دوران انقلاب 57، وضع بصورت ديگري بود.  از يک سو در سطح بين المللي جنبش چپ کاملأ از هم پاشيده و شوروي و چين و ديگران هر کدام ساز خود را ميزدند.   از سوي  ديگر اپوزيسيون ليبرالي ايران،  در پي جنبش چريکي و جريان شريعتي، از جلب جوانان بسوي خود عاجز بود.  در چنين شرايطي وحدت جامعه بر مبناي پرچم اتحاد جامعه مدرن نميتوانست شکل گيرد.  در حقيقت اين خود بيان فروپاشي جامعه صنعتي در سطح جهان بود.  در برابر اين فروپاشي،  دو آلترناتيو وجود داشت.  يکي پيش رفتن بسوي جامعه فراصنعتي و اتحاد به دور يک برنامه آينده نگر ، و يا بالعکس عقب رفتن به جامعه ماقبل صنعتي ايران،  و اتحاد بدور يک برنامه به ارث رسيده از آن جامعه کهن.  متأسفانه روشنفکران ايران حتي هنوز هم با جامعه فراصنعتي و يک برنامه آينده نگر آشنائي ندارند،  و بطريق اولي،  در بهمن 57 ، چنين سطح آگاهي اساسأ در جامعه ما وجود نداشت.  در نتيجه آلترناتيو جامعه، اتحاد به دور برنامه ميراث جامعه کهن ايران بود که ميتوانست صورت گيرد.  در تاريخ جامعه کهن ايران قبل از مشروطيت،  يا اتحاد به دور ايرانيت بوده و يا به دور مذهب.  اما شاه آنقدر خود را با برنامه ايرانيت هم صدا کرده بود،  که پرچم پان ايرانيسم،  پرچم خوبي براي اپوزيسيون نبود،  و کساني نظير پزشکپور، يعني اپوزيسيون قانوني پان ايرانيست، يا فروهر، اپوزيسيون پان ايرانيست خارج از دستگاه، نتوانستند محبوبيتي يابند.  در نتيجه در چنين شرايطي تشيع، اين ميراث جامعه قرون وسطائي ايران به پرچم اتحاد انقلاب 57 تبديل شد.

 

حالا بعد از اين مقدمه اجازه دهيد که به سوال شما پاسخ گويم،

1- سوال اول-- چگونه من به اين  نتيجه رسيدم که انقلاب ايران يک انقلاب واپس گرا بيش نيست

 

 در واقع من اول بار در نوشته خودم "ترقي خواهي در عصر کنوني" ذکر کردم،  که اگر انقلاب و ترقي از زمان انقلاب کبير فرانسه با هم تداعي شده اند، شايد انقلاب ايران و نقش ارتجاعي آن را ميبايست امانوئل کانت ديگري در جهان پيدا شود تا اين عدم تداعي، و در واقع چرخش عکس آن را، جمعبندي کند.  آنچه چشم من را به اين موضوع باز کرد، گروگان گيري در سفارت آمريکا توسط دانشجويان خط امام،  و پشتيباني گروه هاي مختلف اپوزيسيون از اين عمل بود، که اسلامگرايان و در صدر آن خميني،  از آن پرچمي عليه پيشرفت ايران ساختند.  در واقع آنان تداعي رژيم شاه با غرب را بيشتر دامن زدند،  و بدينسان زير پاگذاشتن اصول جامعه مدرن نظير حقوق ديپلماتيک را، توجيه کردند.  راه پيمائي هاي گروه هاي مختلف اپوزيسيون، يعني همان اپوزيسيوني که به آن،  "جمهوري اسلامي"، در رفراند.م بعد از انقلاب، تحميل شده بود، نشان داد که اين گروه ها کماکان زير پرچم واپسگراي اسلام گرائي حلقه زده اند، البته جز برخي ليبرالهاي جبهه ملي که از اين جريان فاصله گرفتند، حتي در آنسو نيز امثال بني صدر هنوز در آن زمان،  در اتحاد واپسگرا با اسلامگرايان حرکت ميکردند.  هر چند اين اتحاد بر سر مسأله آزادي مليت ها و آزادي زنان از همان نوروز 58 شکاف خود را آشکار ساخته بود، و ليکن کماکان تا سال 60، و قتل عام اپوزيسيون در آنسال، اين اتحاد واپسگرا به جاي خود باقي بود، و چه بسيار گروه هاي سياسي،  که با توجيه حزب الله به حرکت "يا روسري يا توسري" کمک کردند، و آنرا حرکت توده هاي نا آگاه خواندند.  در واقع هدف گيري و ضديت با ليبراليسم، با استفاده از گروگان گيري، و تثبيت اسلامگرائي قرون وسطائي خميني، در همان اوائل انقلاب نشان داد که اين حرکت اساسأ در جهت ارتجاع و واپس گرائي است.  لازم است ياد آوري کنم که اين حرف من به اين معني نيست، که همه نيروهاي شرکت کننده در انقلاب اهداف ارتجاعي دنبال ميکردند، که نميکردند.  در واقع حالت عکس را نيز در تاريخ داريم، يعني با اينکه در انقلاب کبير فرانسه،  اساس حرکت انقلاب بسوي ترقي بود، اما همه شرکت کنندگان در آن انقلاب بسوي ترقي نرفته، و نيروهائي نيز بودند که از زاويه ارتجاعي همراه انقلاب بودند.  من در ترقي خواهي در عصر کنوني،  در اين باره مفصلأ بحث کرده ام.

 

2- سوال دوم-- چرا و به چه دليل مردم بر عليه محمد رضا شاه انقلاب کردند

 

سوال اول شما را خيلي طولاني پاسخ گفتم.  خوشبختانه سوال دوم را خيلي خلاصه ميتوان پاسخ داد.  خيلي ها امروز در غرب معتقدند که شاه خيلي تند پيشرفت کرد و فکر ميکنند به اين دليل مردم انقلاب کردند.  بنظر من اگر چه پيشرفتهاي اقتصادي بعد از 1973، در پي افزايش قيمت نفت، انتظارات مردم ايران را سريع بالا برد، و ليکن دقيقأ نياز به دموکراسي که از کودتاي 28 مرداد در مقابل محمد رضا شاه طرح شده بود، به اين طريق حاد تر شد، ولي وي بازهم در مقابل تحول دموکراتيک ايران ايستاد، و حتي بختيار را نيز تا آخرين لحظه اجازه نداد که به نخست وزيري ايران برسد.  و بختيار و جبهه ملي، هيچگاه آن جسارت اعلام جمهوري را هم نداشتند، و تنها خواهان "شاه سلطنت کند و نه حکومت" بودند.  بعبارت ساده تر، شاه راه ديگري جز قيام،  براي مردمي که خواهان دموکراسي بودند باقي نگذاشت.  اينکه نيروي رهبري انقلاب،  برنامه اش دموکراسي نبود، در اين حقيقت تغيير نميدهد که مردم خواهان پايان ديکتاتوري،  و شرکت فعال در سرنوشت خويش بودند، خواستي که شاه با آن نميخواست کنار آيد،  و در فرهنگ وي لغت دخالت مردم در سياست، کفر محسوب ميشد، و هنوز نيز بخاطر آن ارثيه شوم، مردم عادي ما از بحث سياسي وحشت دارند.

 

3- سوال سوم-- آيا سازمانها و احزاب سياسي فريب خميني را خوردند يا اينکه تفکر و ايدئولوژيشان همسو وهمگام با تفکر خميني و مذهبيون بوده است؟

 

پاسخ مفصل من به اين سوال را در نوشته من تحت عنوان "ترقي خواهي در عصر کنوني" ميتوانيد ملاحظه کنيد.  در واقع بنظر من،  اکثريت سازمان ها و احزاب سياسي ايران در زمان انقلاب، "ترقي" را مترادف با "خلقي" بودن ميدانستند، و "خلقي بودن" اساسأ بمعني آوردن سطح انتظارات خود به سطح انتظارات عقب مانده ترين اقشار عوام جامعه ايران بود.  در نتيجه اين ها در روحاينت،  که ضديت با پيشرفت ايران را سمبل خلق معرفي ميکرد، متحدي يافتند، که از ته دل بر ضد هر آنچه جامعه مدرن در ايران به ارمغان آورده،  بوده و هست و همواره بر آنهمه نيز، مهر غربي و مردود بودن زده است.  لغت ليبرال هم به يک ناسزا تبديل شده بود، چرا که گوئي ليبراليسم بيان ضديت با "خلق" قلمداد ميشد.  بنظر من اکثريت گروه هاي سياسي ايران از بعد از شهريور 20 به سمت چپ تمايل داشته، و متأسفانه چپي که از پيش شرط هاي جنبش هاي فلسفي و اجتماعي تهي بوده است، و فقط به چند شعار سياسي "خلقي" بودن و "اتحاد خلق" خلاصه ميشده است، و هيچگاه مبارزه فکري اش بر سر آن نبوده که کدام برنامه مترقي است، و کدام نيست، و باين شکل، حتي اتحاد جامعه کهن ايران را، به تصور "اتحاد خلق، در 57 ارج نهاد، و در مقابله با سلطنت همراه روحانيت شد، و امروز هم در مقابله با روحانيت، همگام سلطنت شده است.  اين ها فريب خوردن نيست.  اين ها عدم درک عميق جنبش روشنفکري ايران،  از پيشرفت و ترقي در عرصه هاي گوناگون زندگي است.  من در نوشته ذکر شده در بالا، در اين مورد بيشتر توضيح داده ام.  [بعدالتحرير-براي توضيح مفصل تر اين بحث، لطفأ مراجعه کنيد به کتاب ايران آينده نگر http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm]

 

4- سوأل چهارم-- افرادي که به ايدئولوژي هاي قديمي هنوز پايبند هستند هرکدام ادعا دارند که آنها هم "آينده نگر" هستند!!  آيا چگونه ميتوان متوجه شد که گفته هاي ايشان صحت ندارد؟

 

پاسخ- موضوع آينده نگري مدرن بازي با لغات نيست.  مثل اين است که يکي به سوسياليستها بگويد که او هم اجتماع گرا است، و در نتيجه سوسياليست است.  آينده نگري مدرن اساسأ بر اين پايه معرفي ميشود که در تمدن بشري شکافي صورت گرفته، که جامعه صنعتي را از جامعه فرا صنعتي جدا ميکند، و در نتيجه موضوع اصلي مورد توجه جنبش آينده نگري، جايگزيني جامعه فراصنتعي به جاي جامعه صنعتي و ماقبل صنعتي است.  نظريات مختلفي درباره عمق اين شکاف هست و مثلأ من در نوشته "ابزار هوشمند شالوده تمدني نوين" ، اين شکاف را از نقطه نظر خودم بيان کرده ام.  وليکن جريانات سوسياليست، موضوع اصلي مبارزه خود را در درون جامعه صنعتي، در مبارزه با جريانات ديگر در جامعه صنعتي ميبينند.  جريانات ليبرالي هم همينطور.  در صورتيکه از نقطه نظر جريان آينده نگر، هدف رفتن فراسوي جامعه صنعتي است، و در نتيجه سوسياليسم و ليبراليسم ديگر کهنه obsolete هستند، هرچند لزومأ ارتجاعي نيستند . برخي از طرفداران آن ها در حال تعديل نظرات خود و آوردن اين تحول به درون ديدگاه خود است، که به هر حال پيشروي به جلو است، هر چند هنوز مسائل تازه را در چارچوب هاي کهن مينگرند که برايشان لاينحل مينمايد.  در واقع در حدود دو هزار سال پيش مذاهبي که امروز مذاهب اصلي جهان هستند بوجود آمدند و بسياري از انها هم دستاورد هائي داشته اند.  اگثر ايدئولوژيهاي جامعه صنعتي هم در حدود قرن هجدهم بوجود آمده اند و دستاوردهائي هم داشته اند.  هدف جنبش اينده نگر به دور ريختن اين دستاوردها نيست، وليکن هدف آن است که درک کنيم که مسائلي که دنياي فراصنعتي نياز به حل آنها دارد، مسائلي نيستند که اين ايدئولوژيها براي حل آنها بوجود آمده اند، و در حقيقت حتي اين ايدئولوژيها، جلوي درک درست از اين مسائل را نيز مسدود ميکنند، و در جوامع کنوني، به دنبال حل معضلات،  در جاهائي ميگردند که در صد سال پيش درست بود، اما امروز ما را به بيراهه ميکشد.

 

5-سوأل پنجم-- سخنراني من در برکلي و اينکه فلسفه شعور ماشيني چيست؟

 

چه چيزي را من در سخنراني ام در برکلي درباره *فلسفه علم* (http://www.ghandchi.com/358-falsafehElm.htm) طرح کردم؟  لطفأ توجه کنيد که اين جا ننوشته ام "علم فلسفه" بلکه نوشته ام "فلسفه علم" Philosophy of Science.  در واقع فلسفه علم، کلي ترين نتائج فلسفي علوم مختلف است، که ميتوانند به شکل مدل هاي فکري، براي درک جهان استفاده شوند.  مثلأ علم کامپيوتر باعث آن شده است که ديدگاه فلسفي سيستم هاي ورودي-خروجي input-output system ، تقريبأ در همه عرصه هاي علوم مختلف، حتي علوم اجتماعي بکار گرفته شوند.  بنظر من شعور ماشينيArtificial Intelligence نيز چنين دستاوردهائي دارد. کساني نظير کورزويل Kurzweil و اسلومن Sloman کارهاي بسيار مهمي ارائه کرده اند.  بنظر من کلأ اطلاعات در کنار ماده و انرژي بيشتر تأييد شده و شايد انسان مرکزبيني که از زمان فلسفه يونان تا کنون در مرکز همه مکاتيب فلسفي بوده است، از بين برود.  در واقع Sloman  نشان ميدهد که تئوريها در بطن بينائي ما تأثير ميگذارند،  که دنيا را چگونه ببينيم (نظير نظريه کانت درباره حواس بشر).  يا اينکه  کورزويل به موضوعات رابطه بشر و موجودات متفکرتري که تا 20 الي 30 سال ديگر بنظر وي در جهان به عنوان نوع ديگري، در کنار نوع بشر خواهند بود، اشاره دارد.  در نتيجه اين موضوعات در ديدگاه وي،  ديگر موضوع داستان هاي تخيلي نبوده،  و حقوق و روابط نوع جديد با انسانها،  موضوع بسيار مهم مد توجه اوست.  بنظر من نيز،  ما نيازهاي بيولوژيک مشترک با حيوانات، و نيازهاي اجتماعي مشترک با اين موجودات خواهيم داشت.  من فکر ميکنم اين موضوع بسيار مهمي در آينده بشريت خواهد بود . اگر بشريت خود را نتواند رشد دهد، ميتواند خود جلوگيرنده اين پيشرفت باشد،  و لزومأ اين تحول فقط به شعور ماشيني مربوط نبوده، بلکه ژنتيک، کلون سازي، [ننوتکنولوژي]، و نيز پيشرفتهاي  بشر در فضا را در بر خواهد گرفت.  درک فلسفي از اين تحولات،  با نگاه انسان مرکزبينانه نميتواند به نتيجه برسد،  و بنظر ميرسد بشريت بسيار زودتر از آنچه نويسندگان داستان هاي تخيلي نظير آسيموف، از قوانين رباط ها و غيره طرح ميکردند، با اين موضوعات مواجه شود.  من در بخش آخر نوشته ام، تحت عنوان "ابزار هوشمند"، به اين موضوعات بيشتر پرداخته ام [ و نيز در نوشته ام تحت عنوان عدالت اجتماعي و انقلاب کامپيوتري  (http://www.ghandchi.com/265-EconJustice.htm) به مسأله عدالت اجتماعي در جامعه آينده توجه کرده ام.]

 

با تشکر از شما

 

سام قندچی، ناشر و سردبير

ايرانسکوپ

http://www.iranscope.com

16 بهمن 1383

February 4, 2005

 

 ------------------------------------------

متن بالا، مصاحبه من با خانم دکتر ژيلا افاضت از  سايت آينده نگر در تاريخ 18 ژانويه 2002 بود.  با تشکر از آقاي حسين مولا، ناشر سايت آينده نگر که کپي کليپ مصاحبه را در اختيار من قرار دادند.  من همچنين دو مصاحبه تلويزيوني با آقاي دکتر مرتضي انواري،  در برنامه ايشان در تلويزيون رنگارنگ واشنگتن در هفته آخر ژانويه 2004 انجام دادم، که در آن مصاحبه ها بحث هاي بالا را بيشتر توضيح داده ام.  تلويزيون رنگارنگ مصاحبه هاي من را در آرشيو خود قرار نداده است. من از آقاي انواري تقاضا کردم و ايشان هم نتوانستند کپي مصاحبه هاي من را بگيرند.  من ماه گذشته مستقيمأ به تلويزيون رنگارنگ  (http://www.rang-a-rang.com) اي ميل فرستادم،  و تقاضا کردم که کپي مصاحبه هاي من را به من ارسال کنند، که اقلأ خودم آنها را بر روي اينترنت بگذارم، تا دوستاني که از من آنها را خواسته اند بتوانند استفاده کنند، و ليکن متأسفانه تاکنون از تلويزيون رنگارنگ برايم پاسخي نيامده است.

 

 

-------------------------------------------------------- 

مقالات تئوريک

http://www.ghandchi.com

 

فهرست مقالات

http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html

 

 

Web ghandchi.com