Progressiveness in the Present Epoch

http://www.ghandchi.com/352-taraghikhahi-plus.htm

 

متن پيشگفتار بزبان انگليسي

http://www.ghandchi.com/352-taraghikhahiEng.htm

 

 

Sam Ghandchiسام قندچيترقي خواهي در عصر کنوني (متن کامل)-ويرايش دوم

سام قندچي

 

 

ترقي خواهي در عصر کنوني  

 

Progressiveness in the Present Epoch-Second Edition

 

فهرست مطالب

 

پيشگفتار2004

سرآغاز

افکا ر روشفکران  ايران و تطور انقلاب اسلامى

گروه بنديهاي سياسي و مفاهيم ترقي خواهي

ترقي و پيشرفت در عرصه اعتقادات

صوفيگري اسلامي و انديشه ترقي

آينده نگري مدرن

تمدن نوين و جنبش عصر جديد

 

 

 

پيشگفتار2004

 

متن اوليه اين رساله را در سال 1984 نوشتم،  و از 20 نوامبر 1987 تا  8 ژانويه 1988 در هفته نامه ايران تايمز واشنگتن چاپ شد.  اگر من اين رساله را امروز مينوشتم، بيشتر آنرا به همينگونه که هست مينوشتم، بغير از بخش آخر.

 

در قسمت آخر،  درباره جنبش تمدن جديد، من در آنزمان نوشته بودم که در نفي جامعه صنعتي امروز، اکثر آنها که خود را جنبش عصر جديد مينامند، در يک واپس گرائي، بسوي ديدگاه هاي ماقبل صنعتي، به عقب ميروند، نظير اکثر شرکت کنندگان در انقلاب 1357 ايران،  بجاي آنکه بسوي جامعه قراصنعتي آينده  به پيش بروند.  جنبش عصر جديد، در مقايسه با آينده نگري، بيشتر و بيشتر از علم دور شده است.

 

امروزه آينده نگرها،  اساسأ کوشش هاي خود براي درک تغييرات عصر ما را ادامه داده و بجلو ميروند، در صورتيکه آنهائي که در جنش عصر جديد هستند، همانگونه که 20 سال پيش در اين رساله نوشتم،  بيشتر و بيشتر بسوي خرافات و ديدگاه هاي عقب مانده ميروند.

 

طرفداران جنبش عصر جديد،  من را به ياد جلال آل احمد در ايران مياندازند، که در مخالفتش با غرب گرائي، به ديدگاه نفي ترقي و صنعتي شدن رسيد، و بازگشت به جامعه کشاورزي ماقبل صنعتي را،  ترويج ميکرد.

 

در مقايسه، آينده نگرها ، نظير متفکرين رنسانس و قرن نوزدهم، که در يک تحول نوين تمدن بشر قرار داشتند، به جلو نظر داشته، و سعي در درک ابعاد جامعه فراصنعتي دارند، و طلوع مشابه عصر نويني در قرن بيست و يکم را مطرح ميکنند، نظير آنجه من در مقاله ابزار هوشمند ذکر کرده ام.

 

لطفأ به کتاب هاي بسيار زيادي که آينده نگرها در عرصه هاي مختلف،  راجع به تغييرات مربوط به اين تحول تاريخي نگاشته اند در ليست کتاب انجمن جهان آينده و نيز در ليست کتاب ايرانسکوپ  توجه کنيد.

 

همانگونه که ميتوان ديد، در سطح جهاني، نظير ايران، تغيير گلوبال بسوي جامعه فراصنعتي، همراه با بوجود آمدن متفکريني بوده است که براي يافتن پاسخ به مسائل تحول عصر ما، به پيش  نظر دارند، و در عين حال کساني هم هستند که قادر نيستند با بغرنجي هاي اين تحول عظيم پايه اي دست و پنجه نرم کنند، و بازگشت به واپس گراترين خرافات ماقبل صنعتي گذشته را،  براي آسوده کردن خود از ارائه راه حل براي معضلات جهان کنوني،  ترويج ميکنند.

 

به اميد جمهوري آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران

 

سام قندچي، ناشر و سردبير

ايرانسکوپ

http://www.iranscope.com

9 آبان 1383

Oct 30, 2004

 

ترقي خواهي در عصر کنوني (سرآغاز)

 

ترقي خواهى يا واپسگراثى هرجامعه به عريان ترين شکل خود، نه درا قتصاد ومنا سبات اجتماعى ، بلکه درعرصه اعتقادات آن جا معه نمايان است.  به همين علت نيز واپسگراثى منسجم ترين جلوه اش نه درميان روستاثيان وچادرنشينان،  بلکه ميان روشنفکران مشاهده ميگردد. چرا که تفوق عنصرانديشه به کار، اين گروهبندى اجتماعى را مظهر اعتقا دات جامعه کرده ا ست.  ا لبته شگفت انگيز است که چگونه عده اى را بتوان روشنفکر ناميد  ودرعين حال  افکار و رفتار ا يشان را از روستائيان و چادرنشينان نيز وايس گرا تر يافت!  اما کافى است در نظر گيريم  که درطى تا ريخ،  روشنفکران نه تنها نقش ييش قراولى ترقى خواهى ، بلکه همچنين پيش کسوتى  واپس گرائى را بعهده داشته اند،  مثلأ ميتوا ن دوره اى  از تا ريخ  ارويا  ، يعنى قرون وسطى را بخاطر آورد،  و مشاهده نمود که چگونه دسته ي  مهمى  از روشنفکران عصر،  يعنى رهبانان فرقه فرانسيسکن،  مامورين محا کم تفتيش عقايد بوده  و بخاطر اعتقادات  واپس گراى خود ازهرگونه آزار و ا يذاى مخا لفين،  فروگذار نميکرده اند.  بنا براين شايد بى فا يده نباشد براى  درک ترقى خواهى درعصر کنونى،  قبلأ نگا هى به روشفکرا ن،  يعنى حاملين اصلى اعتقا دات جامعه بيافکنيم .

 

ا سا سأ  ترقى خواهى  يا واپس گراثى  روشنفکران به موقعيت شغلى ايشان مربوط نميگردد،  بلکه نا شي از موقعيت  فکرى  و نوع  انديشه ي  ايشان است.  اگر کار با  تراکتور يا  مهاجرت  به شهر ميتواند عامل مهمى درجهت گيرى اجتما عى وتحول فکرى دهقانان گردد، کار با پيشرفته ترين دستگاههاى علمى  يا حتى  زندگى در ايستگاههاي فضاثى ممکن است  تغيير چندانى  در جهت گيرى ا جتماعى روشنفکران بوجود نياورد!  امکانات روشنفکران براى کسب  دانش  و تبا دل ا فکار در خارج ا زمحيط  کار با عث ميشود که زندگى شغلى آنا ن نسبت به ديگر گروهبنديهاى اجتماعى نقش بمراتب  کمترى،  در جهت گيرى اجتماعى شان  ايفا نما يد،  و شغل تا  آنجا حا ثز اهميت  شود که امکان کسب دانش وبادل نظر خارج  از محيط  کا ر را فراهم آورد.  بطور خلاصه فراز و نشيب افکا ر اجتماعى روشنفکران را،  نميتوان بسادگى  برمبناى تحولات  تکنولوژيکى-اقتصادي،  و يا حتى تغييرات سيا سى-اجتما عى توضيح  داد.  به همين سبب براى تشخيص رشد انديشهها ى ترقي خواهانه يا وا پسگرايانه درمياپن روشنفکران،  بهتر است  که بجاپى مطالعه  زندگى ا قتصادى ، اجتما عى و سياسى  آنها ، افکا ر، انديشه ها،  وبويژه کلى ترين اعتقادا ت  آنا ن را درمورد جها ن،  جا معه بشري،  و بالاخره کشورشان،  مورد توجه قرار داد.  .بويژه دردوقرن اخير که مفهوم  ترقى جايگاه  والائي درا فکار روشنفکران جهان مي يابد، درک مشخص روشنفکران ا ز اين مفهوم،  در هرمقطع زما نى، خود نقش بسزاثى درسمتگيرى فکرى روشنفکران ايفا کرده است. 

 

ظا هرأ عجيب بنطر ميرسد که براى تشخيص سمتگيرى اجتما عى  دهقانا ن که به خرافى بودن زبانزد خاص  و عام هستند، مطالعه ديگرعرصه هاى زندگى به عرصه اعتفادات مقدم  شناخته شود،  ا ما  براى تعيين سمتگيرى اجتماعى روشنفکرا ن عرصه اعتقا دات حا ثز اهميت  درجه  اول تلقى گردد.  با ا ين حال دقت بيشتر نشان ميدهد که انديشه ها ى روشنفکران به مراتب بيش از ديگر گروه بنديها ى ا جتماعي با اعتقا دات  آنان مرتبط  است.  متلأ مردم عادى (غيرروشنفکر)  به هردليل مذهبى را مى يذيرند و يذيرش  ا ين مذهب (اعتقا د) به ا نجا م  پاره اي فرا يض و شعائر منظم  و تبعيت  از دستورات  معينى درزندگى ايشان مى انجامد.  همين  مردم  در زندگى روزمره شان  بر مبنا ى مقتضيات اقتصادي، احتما عى وسيا سى،  انديشه ها ى  گوناکونى را مى پذيرند، که گاه  آشکارا  با اعتقادات  مذهبى شان  در تضاد قرار ميگبرد.  برا ى عوام  بر مبنا ى  مصلحت زمان، معمولأ  اعتقاداتند که  انعطا ف يا فته  وانديشه هاى  ببگانه  را درخود بنوعى مستحيل ميکنند.

 

وليکن براى  روشنفکران روند معمولأ بعکس  است.  براى  آنان قبول اعتقا دات بمعنى انجا م فراض مذهبى  و امثال آن نيست ، بلکه اعتقادات موضوعى بمرا تب  همه جا نبه تر و مدا وم تر و گاه حتى مترادف با کل زندگى ا ست.  اعتقا دات  نه تنها  انديشه هاي روشنفکران را درعرصه هاى ديگر زندگى، بلکه گا ه حتى خود مقتضيا ت زندگى  آنا ن را تحت  الشعاع قرار ميدهد.  مثلا دسته اي  از روشنفکران اسلامى، بعنى صوفيان،  به درجه اي که "روشنفکر" تر ميشدند، بيشتر از انجام شعا ثر مذهبي  (نظبر نما ز و روزه)  سربا ز ميزدند.  علت  امر هم  نه عدم  اعتقاد آنان به مذهب، بلکه با لعکس،  به ا ين خا طر بوده است که  اعتقادات برا ى  آنا ن بسيا ر وسيع تر و مقدس تر از  ا نجام فرايض مذهبى محسوب ميشده،  وهمه زندگى را در برميگرفته  است.  در نتيحه  صوفيان  نمى خوا ستند ارزش  اعتقا دا ت خودشا ن را با  انجا م  فرايض عا دى،  به سطح ا عتقا دا ت عوا م، که فقط بخش  ناچيزى  از زندگى  خود را به اين مقدسا ت ا ختصاص ميدهند، تنزل دهند.

 

بنا براين، اگر بازتاب هاى عقب ماندگى ا قتصادى، اجتماعى،  وسيا سى را ميتوان در زندگى روستا ئبان ايران بهترمشاهده کرد،  نمودها ى عقب ماندگى درعرصه اعتقا دات را مىبايست  درميا ن آن بخش جامعه مورد پژوهش قرا ر داد که بيش از هر گروه  دبگر اجتماعى، زندگى  و فعا ليتش  با  اين اعتقادات  پيوند دارد.  دهقانى که روزانه  حد اکثر دوساعت براى  ا نجام  فرايض مذهبى صرف ميکند، و زمان کمتري را هم به تبا دل اعتقادات  و ا فکار اختصا ص مبدهد، نمبتواند  آنقدر در پيشبرد  و تکوين عقب ما ندگى هاى ا بن عرصه زندگى اجتما عى مستقيمأ نقشى  ايفا کند، حا ل آنکه روشنفکرى نظيرجلال آل احمد، نه تنها همه عمرخود،  بلکه همچنبن  ازطريق کتا بها و نوشته هايش،  درخارج  از محدوديتها ى  زمانى-مکانى فردى، به تکامل وتوسعه ا فکار واپس گرا هستي مى بخشد، و نسلها  و جامعه اي را تحت  تأثير قرارمبدهد.  

 

بنظرمن جهت درک واپس گراثى  ايران قبل ا زا نقلاب  اسلامى، بي حاصل نيست  اگر به  افکار روشنفکران ايران بلافاصله  قبل از اين  واقعه  نظرى  افکنيم. به اين طريق شا بد بهتر بتوا نيم يا ابعاد واپس گراثى  درعرصه اعتقا دات  جا معه  ايران آشنا شده  و در نتيجه ديدگاه عميق تري  ازعقب ماندگى  جامعه ايران بدست  آوريم .  بالاخره ا ينکه  درک  صحيح  از پديده ي ويژه  انفلاب  ايران  شا يد خود بهترين  وسيله آگاهى از مفهوم  ترقى خواهى  درعصر کنونى درحهان باشد.  در واقع  از زمان ا نقلاب  کبير فرانسه،  که مفهوم  ترقى  را در ابعاد وسبعى  به جهان معرفي نمود،  تا کنون، هموا ره انفلاب  و ترقى  همسو تلقى  ميشدند.  به نظر من انقلاب ايران اولين انقلاب در تا ريخ معا صر است که در آن نقش  انقلاب  اساسأ ارتجاعى بوده  است.  درننبجه مطالعه شرا يطى که به چنين واقعه اي  انجاميد ، ميتواند بسياري سوالات  عصر کنونى  ومشخصأ موضوع  نرقى خواهى را توضيح دهد .

 

افکا ر روشفکران  ايران و تطور انقلاب اسلامى

 

شايد بي فا بده نباشد اگر يکى ازمعيارهاثى  را که در چند دهه ي گذشته به عنوان معيار"ترقى خوا هى" از طرف بخش بزرگى  از روشنفکران ايران قبول شده بود را مورد بررسى قرار دهيم .  اين معيار معمولأ با اصطلاحاتى  نظير "مردمى" بودن، انگيزه "خدمت به خلق" داشتن، وامثلهم بيان ميشود.  ظاهرأ هرکس  که طرفدارمنافع  "مردم" و "خدمت  به مردم" بوده، مترقى،  ومرتجعين کسا نى هسنند که نه درفکر "مردم "، بلکه درفکرمنا فع خودشا نند! `به عبارت  سا ده تر، در ابن نگرش، نفى فردگراثى (individualism) به مثابه جوهر "ترقى خواهى" تلقى ميشود.  بيهوده  نيست که يکي  از ارتجاعى ترين  دسته هاى روشفکران ايران، يعني روشنفکران روحاني يا "جامعه روحانيت" موفق شد با بکار گرفتن موذيانه  وا ستادانه ي ا ين معيار، بقيه ي  روشنفکران را نيز با خود هم آوا سا زد و مبارزه ي  ارتجاعى خويش را با  دستگا ه سلطنت،  مترقى جلوه دهد.  سوء نفاهم نشود،  منظور اين نيست که من روحانيت را دراين زمينه نيزفريبکار قلمداد  ميکنم.  برعکس بنظرمن، روحا نيت  ايران ازته قلب ضد فردگراثى بوده است.  نقش  فرد در مذهب تشيع چنان  اندک  است که حتى  دررابطه فرد با خداى خويش هم، روحانيان  و انديشمندان شيعى، وجود وا سطه اى را ضرورى دا نسته ومردم را به مقلدين ومراجح تقسيم کرده اند.  حتى مراجح  نيز ارتباط مسنقبمى با "خالق" خويش  ندارند وتنها امام زمان ا ست که با خداى خويش مرتبط  است.  به سررشته گسسته ي کلام بر گردبم.   اگرضديت با فردگراثى به خودى خود معبار ترقى خواهى  باشد، روحا نيون بيش از همه حق دارند مدعى پرچمدارى  در اين زمينه باشند.  مضافأ اينکه  با  پذبرش  چنبن معيارى، منطقى بود که اکثريت روشنفکران سباسى ايران که  اکثرأ هم چپ بودند، و چند دهه ي  پيش از انقلاب 1357،  تعلق خاصى به اين معبار داشتند، روحانيت را نيز مترقى قلمداد کنند، و  بدينگونه  روحانيتى که جمح گراثى اش حکايت  از اتحاد جامعه کهن ايران دا شت، به پيشواثى ابن نوع  "ترقىخواهى"  برگزيده شد.

 

 قبول جمع گراثى (collectivism) بمثابه معيارترقى خواهى،  تثورى منا سبى براى همکارى روشنفکران ضد امپربالبست با روحانبت شد.  روشنفکران که اساسأ بخا طردموکراسى برعليه رژبم  شاه برخا سته بودند، تنفرخود از دولت هاى غربى پشتيبا ن آن رژيم را از طربق  ضديت با مبا نى  اجتماعى آن جوامع،  يعنى به شکل ضديت با فردگراثى سرمايه دارى بيا ن ميکردند.  کوششهاى رژيم  شاه  براى  جلوه گر سا ختن خود به مثابه سمبل مدرنيزاسبون  و پشتببانى دولت هاى سرما يه دارى غرب  از آن رژيم، بيش از پيش  به اين توهم دامن زد که ا ستبداد آن رژيم نتيجه مدرنيزاسيون نگريسته شود، نه آنکه بالعکس، عدم  رشد موزون مدرنيزاسيون در ابران به دلبل سيستم سيا سى-فکرى عقب مانده  سلطنت قرون وسطائى کشور درک گردد.  رژبم  شاه  که  بخاطر درآمد سرشار ناشى از افزايش قيمت نفت درسال 1973 توانست  برخي توليدات پيشرفته حتي فراصنعتي را به ايران وارد کند، دقبقأ بخاطر فساد رژيم سلطنتى (رشوه،  استبداد و حهل)،  ازپيشرفت،  جز پاره اى صنايع ناهمگون نتوانست هديه ي ديگرى  برا ى جامعه به ا رمغا ن آورد.   به عبارت ديگر، سرا زيرشدن پول نفت امکا ن عريان شدن استبداد و بي عدالتى هاى  جامعه را در وسبح ترين ابعاد خود ممکن سا خت،  ومتأسفانه  اين ا مر باعث شد که خود "پيشرفت" مقصر شنا خته گردد،  تا آنکه ابعاد دهشتناک عقب ماندگي سبستم ا جنماعى درک شود.  در انظار مردم  نبزهرچه ببشتر مدرنبزاسبون  بمثابه مسثول  بىعدالتيهاى  جامعه  جلوهگر شد.  با ورنکردني است که  حتى پاره اي روشفکران ايران نيز از نظر فکري،  ضديت  با سلطنت را،  مترادف ضديت با پيشرفت تصور ميکنند.

 

ا زسوى دبگر، عدم وجود افق روشنى در دورنماهاى سرمايه دارى  و سوسياليستى درسطح جهانى، روشنفکران مترقى ايران را،  که فقط با ترقى جامعه صنعتي آشنا بودند،  بيشترخلع سلاح نموده و راه را براي آناني که راه حل جامعه را در تاريخ گذشته ميجستند، هموار تر ساخت.  با به زير سوال رفتن  برنامه هاي پبشرفت سرمايه دارى وسوسياليستي، انديشه ي پيشرفت هم در عرصه اعتقادات  از هرمحتواى  برنامه اى تهى شده و به عبارات  شعا رگونه "جمع گرائى" يا "فرد گرائي" نفلبل يافته بود.  ابن بى اعتبارى ا يده پبشرفت باعث شد که روشنفکران ايران پشتيباني مردم  ا ز روحانيت جمع گرا  را در انقلاب 57 جشن گرفتند.  بويژه روشفکران چپ،  جمح گرائى "خلقي" روحانيت را ستوده،  و نگران همکاري فرد گرايان ليبرال و گاه "ضد خلقي" نهضت آزادي و جبهه ملي با امپرياليستها بودند.  روشنفکران چپ از جمع گرائي روحانيت سمبل ترقى ساختند و نه ارتجاع، و روشنفکران ليبرال  ايران نيز بجاى دفاع  از حقوق فردى، از وحشت کمونيسم،  تا توانستند به روحانيت خود را نزديک ساخته ومعجونهائى نظير"ملى گرائى اسلامى" را،  براى جامعه اختراع  و تجويز کردند.  به اين ترتيب روحانيت  سمبل ترقى خواهى  برا ى اکثريت روشنفکران ايران شد، و براى جامعه نيزکه از پاشيده شدن جامعه کهنه وفساد جاامعه "نوين" سلطنتى بستوه آمده بودند، روحا نيت بدون رقيبى جدى به رهبرى عصيا ن مردم رسيد.

 

 ا ما جدا از تصور روشنفکران  از "ترقي خواهي" روحانيت، اعتقا د عميق خود روحا نيت به ضديت با ترقي،  از اين نيروى سربر آورده  از گورستان تاريخ،  بهترين رهبر يک ا نقلاب ارتجاعى را پديد آورد. منظور من اين نيست که همه ي نيروها ى شرکت کننده در انقلاب هدف ا رتجاعى دنبال مبکردند، بلکه منظور من ا ين است که اساس  حرکت  درجهت  ارتجاع  بوده است (هما نطورکه برعکس در انقلابات ترقى خواهانه نظير انقلاب کبير فرانسه، نيروهاثى نيزبودند که هدف ا رتجاعى دنبال ميکردند، اما  اساس حرکت آن  انقلابها درجهت  ترقى بوده است).  روحانيت درطى انقلاب  و بعد از آن تا توانست سمبل ها ى پيشرفت در جامعه را نابود و سمبل هاى ا ستبداد را دست نخورده نگهداشت.  اين حرکت دبگر آنقدرقدرتمندى خود را نشا ن داده که امروز مجريا ن رژيم سلطنتى گذشته نيز، از خود نه بخاطرگذشته ا ستبدادى شا ن،  بلکه بخا طر "سرعت زياد" درپيشرفت دادن جامعه،  ا نتقاد مى کنند.  خلاصه کنم،  درشرايطى که ديگر مفاهيم ترقى وپيشرفت  درسطح جهانى  وجامعه ايران درحا ل تطور تا زه  بود، يعنى درشرايطى که دبگر ترقى  مساوى  رشد سرمايه دارى يا رشد سوسبا ليسم نبوده و تمدن نوينى درجهان درحا ل تولد است، در چنين زما نى،  ملتى که براي حل بنيا دين مسا ثل جامعه خويش برخا سته بود، خود را در دنياثى يافت که برايش هما نند "عصر ابهامات" مبنمود.  درنتبجه،  جستحو برا ى پافتن سا ختارى قابل اتکاء براى تعريف معناى زندگى وفراغ خيا ل، را ه حل خود را درتاربک ا نديشى قرون وسطاثى روحا نيت تشيع پيدا کرد، که براى هر چيز پاسخ  فورى  ارائه دا ده  و بدون رقيب عرض ا ندام  مبکرد.  اما  آيا موضوع  جمع گراثى يا فردگرائى طى تاريخ درهمه جوامع چنين سرنوشتى داشته است؟

 

مخا لفت با فردگرائى  در اوا سط قرن نوزدهم  در اروپا (خاصه درعرصه سياست) معبا ر ترقى خواهى بخش مهمى ازروشفکران ا ين حوامع ميشود، چرا که  جنبش سنتي لببراليسم درابن جوامع درحا ل پايان يافتن وجنبش سوسيالبستى درشکوفا ثى بود.  اما حتى آنزمان هم ابن معيار به عنوان مفهوم اصلى ترقى وپبشرفت تلقى نمي شد.  در يک  دوره ي  تا ريخي  جمح گراثى ميتواند شکل اصلى پيشرفت جامعه و آنهم درعرصه سياست باشد و درزمان دبگرى فردگراثى مبتواند مي تواند نمود بيشتري درترقى جامعه بيابد.   فردگراثى يا ضدبت با آن،  به خودى خود، دلبلى بر ترقى خواهى در جا معه نيست.  مثلأ در زمان حاضر بسيارى روشنفکران ابران فردگراثى را سمبل پيشرفت و ترقى تلقي ميکنند،  و نوعي آنارشيسم را پرچم زندگي خود کرده اند.  سقوط معيارهاى اخلاقى و از دست دادن آنچه دست آوردهاي بشريت،  حتى در جوامع ما قبل صنعتى بوده است،  نظير ده فرما ن موسى، به مثابه فرديت  و آزادى  فردى تلقى شدهة،  و ضديت  با هر سنتى وبه اصطلاح  سنت شکنى،  "نو"  گرائى فرض مبشود،  و اينگونه  اضمحلال تعهدات و مناسبات  سالم  انسانى توجيه ميشود.  دورا نى ا ز تاربخ  سقوط  تمدن يونان  تداعى ميشود،  که عده اى در مخالفت  با  برده دارى  جامعه قبلى يونان،  زندگى کردن نظيرسگ را،  سمبل "نوين" بودن تلقى ميکردند،  و عقب رفتن خود به ما قبل گذشته بلاواسطه را، بمثابه ´"نو" نمودار مبساختند.  آن پبش کسوتان آنارشيسم (cynics)،  زير پرچم "نو" گراثى  و ضديت با برده دارى گذشته، مبخواستند هر آنچه دستاوردهاى جا معه ي ما قبل  از خود بوده را نيز، به دور بريزند.  مخالفت آنها اساسأ با جوانب مضر و غيرعادلانه جامعه برده داري نبود، بلکه ضدبت  آنها با تمدن و پيشرفتهاي آن جامعه قبلي بود،  و "نو" گرائي شان هم درنتبجه با زگشت به همان زندگى حيوانى ما قبل تمدن بود

 

پاره اى روشنفکران ايران نيز که  از سوثى  در تجربه ا نقلاب  ايران تنفر از نهادها و تشکيلاتهاى ا ستبدادى را به حق آموخته اند، و از سوى  ديگر در سطح  جهانى اضمحلال مناسبات انسانى جامعه صنعتي را مشاهده کرده اند، به جاى جستجو براى نها دها وتشکيلاتهاى  مترقى،  و نيزبجاى  تکا مل دادن نها دهاى موجود،  به ضديت با سياست ونيزضديت با هرنهاد و سازمانى کشيده شده اند.  اين بينش  فردگرايانه آنارشيستى،  روى  دبگر سکه "جمح گراثى"  عصر انقلاب است.  تجربه ي مشابه غرب  در ا ين زمينه،  ونتا بج دهشتناک  آنرا،  جامعه شناساني  نظير دانيال ينکلويچ (Daniel Yankelovich) در کتاب New Rules of Self-Fulfilment in a World Turned Upside Down ، به بهترين وجه جمع بندي کرده،  و نيازي به تکرار من در اين مقاله نيست.  اما فقط لازم است يادآورى کنم که اگر نتايح آن ديدگاه غلط  ازترقىخواهى بعنوان جمع گرا ثى، با عث موفقيت روحا نيت در ا نقلاب اخير ايران شد،  ا ين نگرش آنارشيستى نيز،  روشنفکرا ن مترقى را خلع سلاح،  وعملأ عرصه را برا ى سلطنت  ونيروهاى مشا به خا لى خوا هد کرد. چرا که آنارشيسم ميتواند فقط مسکن عصيان موقتي عده اى  روشنفکر از بند رسته باشد،  و جامعه پا سخ خود را در سامانهاى بالغ ترى خوا هد جست.  در نتيجه درک عميق از ترقى خواهى درعرصه اعتقادا ت، در درجه اول، و  سپس در عرصه هاي سياست، اقتصاد، فرهنگ،  واخلاق،  براى روشفکران ا يران بسيار ضرورى است، تا که از دا يره ي شوم جمح گرائى-فردگرائى برهيم.  اما قبلأ بى  فا يده  نيست ببنبم که ا بده ي ترقى به جامعه ابران درچه پيش وضعيتى معرفى شده است  و تفاوت  آن پيش وضعيت با اروپا در چه بوده است.

 

گروه بنديهاي سياسي و مفاهيم ترقي خواهي

 

جربانات سبا سى ترقى خواهانه تا ريخ  معاصر، يعنى ليبرا ليسم  و سوسيالبسم  در زمان انقلاب مشروطيت به جامعه روشنفکرى  ايران معرفى شدند و آنهم بطورناقص،  و اساسأ در عرصه ي سياست.  درنتيجه کشاکش اين دومکتب اجتماعى نيز ازپيش وضعبت مشابه اروپا، که در آن تحولات رنسانس وعصرخرد، ايده ي ترقي را درعرصه ها ى فلسفه، علم، هنر، وسباست، تا مغز استخوان جوامع اروپائي رسوخ  داد، برخوردار نبوده است.  در حقبقت  در اروپا،  ايده ي ترقى،  قرنها قبل از کشمکشهاى ليبراليسم وسوسباليسم،  جايگاه محکمى يافته بود،  و در آغاز اين دو جنبش اجتماعى،  ترقى خواهى  به صورت "عقل سليم" براي هردو جنبش فرض ميشد،  و موضوع مجا دله نبود.  در اروپا، حتى بسيارى از کشمکشهاى سلسله هاى پادشاهى،  نظير بقدرت رسيدن شارل مانيه وفردريک کبير،  زير پرچم ترقى و پيشرفت ا نجا م شد.  در کشمکشهاى مذهبي رفرماسيون (وحتى قبل از آن درزما ن کنستانس)،  موضوع ترقى مذهبى،  از موضوعات مهم مجا دلات درباره سازمان کليسا بود. در عصر رنسانس،  درزمينه ها ى فلسفه ،علم ، هنر، و سيا ست،  موضوع  ترقى  و پيشرفت،  مرکز توجه يک عصر تا ريخى  قرارگرفت، و چه بسيارى بخا طرترقى خواهى به بالاى چوبه دار رفتند.

 

ا ما درشرق،  مثلأ در ايران، کشمکش سلسله هاى مختلف پادشاهى،  يا گروههاى مذهبى،  برسرموضوع ترقى نبوده ا ست،  وگروههاى رقيب يکديگررا واپس گرا يا مترقى نمى نا ميدند.  دروا قع کشمکشها،  مشروعيت خودرا دربرا فراشتن پرچم ا تحاد و يکپارچگى سرزمين،  دربرابرتفرقه يا در احياء سلطنت راستين و مذهب راستين آباء  و اجدادى،  دربرا برغاصبين،  بيان ميکردند. حتى درزمينه هاى فلسفى يا هنرى،  وجود تقا بل وکشمکشها،  نه تنها به مفاهيم ترقى و واپس گرائى ارتقاء نيا فت،  بلکه حتى اين تقا بل وکشمکش ها،  اساسأ صورى تصور شده،   و يکسانى  و يگانگى  در ماوراء کشمکشها حقيقت  ذاتى تصور ميشده است.  اين روحيه را در شعرزير ازمولوى ميتوا ن بخوبى مشا هده کرد وقتى مي سرايد:

 

گر بگويد کفر،  دارد بوى  دين                                                         وربه شک گويد، شکش گردد يقين

گربگويد کژ،  نمايد راستى                                                              اى  کژى که راست را آراستي

 

ا ينکه چرا درشرق ا ساسأ  تفکيک ترقى خواهى و واپس گرا ثى وجود ندا شته ومبا نى فلسفى-تاريخى آن چيست را درقسمت بعد توضيح خواهم داد، اما واقعيت موضوع  با  نگاه مختصرى به تا ريخ  ايران غير قا بل انکار است .

 

پس همانطور که قبلأ ذکر کردم، حقا نيت  کشمکش  براى  تميز ترقى خواهى  از واپس گراثى، که قرن ها درعرصه هاى مختلف زندگى ا جتماعى غرب جريا ن داشته است،  ا ساسأ  درزما ن مشروطيت به جامعه روشنفکران ا يران معرفى شده است،  وآنهم بشکل محدود و درعرصه ي سياست.  درنتيجه هنوزهم اين انديشه نتوانسته جا يگا ه شايسته اى درا فکار و ا نديشه ها  بدست آورد.  آنچه ازمفهوم "پيشرفت" در جامعه ي ما فهميده شده، در ارتباط  با  برنامه هاى سياسى بوده است،  ودرمرتبت دوم هم در ارتباط  با برنامه هاى ا قتصا دى بوده.  درعرصه اعتقا دات،  جزکوششهاى محدود کسا نى نظير احمد کسروى  و صا دق هدايت، هيحگاه موضوع  ترقى بطور جدى مورد بحث  قرار نگرفته است.  بي سبب نيست که در ميا ن روشنفکران ا يران تا بگوثيم پيشرفت فورأ عرصه سيا ست بنظرهمه ميرسد،  و گروهى  از روشنفکرا ن مخا لفت  با فردگراثى  را حتى تا حد قبول دولت گرا ترين نوع سوسياليسم  مسا وى پيشرفت ميدا نند،  وگروه ديگرى،  نيزحکومت قا نون را حتى با واپس گراترين مبا نى ملى-مذهبى پيشرفت ميشمارند.  درعرصه ي اقتصاد،  هر دو گروه،  جا معه صنعتي در ايران را بمثابه ايده آل ترقي خواهى مى انگارند و درعرصه ي اجتماعى در گذشته ترجيح حقوق اجتماعي به حقوق فردى،  يا امروز در نظر برخى،  نقطه مقا بل آن، يعنى ترجيح حقوق فردى به حقوق اجتماعى،  بمثابه  ترقى خواهى تصورميشود.  درعرصه ي سياست، حکومت نما يندگا ن مردم،  بشکل شورا ثى يا بشکل پا رلما نى، ا يده