Sam Ghandchiسام قندچيزنان، مردان، عشق ، تعهد، و آینده - ویرایش دوم

سام قندچی

http://www.ghandchi.com/420-WomenMen.htm

 

Women, Men, Commitment, Love and Future-Second Edition

http://www.ghandchi.com/420-WomenMenEng.htm

 

"تمام تئوری جهان بطور تردید ناپذیری به سمت

یک نفر جهت گرفته شده اند و آنهم بسوی توست."- والت ویتمن

 

بسیاری از دانشمندان علم تکامل معتقدند که جامعه مادرسالاری هیچگاه بمعنی جامعه ای با حکمرانی زنان نبوده است، و تنها جامعه پدرسالاری تسلط بر مبنای جنسیت را تجربه کرده است، و در نتیجه پدرسالاری اولین جامعه با تسلط جنسیتی بوده است.  البته سناریوهای دیگری هم درباره چگونگی شکل گیری جامعه پدرسالاری طرح شده اند.  ولی جدا از اینکه ما چگونه آغاز پدرسالاری را ارزیابی کنیم، میدانیم که پدر سالاری هزاران سال است که با ما بوده است.

 

همچنین میدانیم که چگونه در جوامع اولیه ماقبل پدرشاهی، خصوصیات مردانه مورد احترام والائی بوده اند و تحقیقات شاعر و نویسنده معروف رابرت بلایRobert Bly بسیاری از این انرژی مثبت مردانه را نشان داده است،  که از تسلط مردان جدا است،  و یک نیروی بسیار سالم است، همانگونه که خصوصیات زنانه،  لزوماً بمعنی تسلط زنان نیست، در نتیجه ارزش نهادن به خصوصیات مردانه بمعنی پشتیبانی از تسلط مردان نیست.

 

بزرگترین تغییر دررابطه زن و مرد در اواخر قرون وسطی اتفاق افتاد، در زمان شوالیه گری، حدود 400 سال پیش در اروپا، زمانیکه عشق بمثابه مبنای ازدواج معرفی شد.  آثار ادبی ای نظیر دونکیشوت اثر سروانتس نمونه هائی هستند که در آن خواننده میتواند این مفاهیم را بطور برجسته ملاحظه کند.  این حرف به این معنی نیست که رابطه عشقی زن و مرد قبل از آن عصر وجود نداشته است.  چنانکه همه میدانیم،  آثار رمانتیکی نظیر لیلی و مجنون، خسرو و شیرین، ویس و رامین، و رومئو و ژولیت ، در ادبیات پیش از عصر مدرن فراوانند.  اما در هیچیک از این آثار، عشق بمثابه پیش شرط ازدواج مطرح نیست.

 

در جامعه سنتی، ازدواج بر اساس *اراده* برای زندگی کردن با دیگری انجام میشد.  و عشق بعدأ میتوانست شکل گیرد و یا شکل نگیرد.  اما در جامعه مدرن، عشق به پیش نیازی،  قبل از *اراده* کردن برای ازدواج،  تبدیل شد.  اما هنوز *اراده* برای ازدواج لازم بود، وگرنه هیچ عشقی به رابطه ای پایدار نمیانجامید (نگاه کنید به اریک فوروم-هنر عشق ورزیدن، 1956). همچنین ازدواج سنتی کماکان میتوانست وجود داشته باشد، البته با در نظر داشت این شانس که عشق میتوانست بعداً بوجود آید.  اما عامل قدرت کنار گذاشته شد،  و در نتیجه در دوران مدرن، اگر در ازدواجی سنتی عشق تکامل نمییافت، امکان طلاق بسیار بیشتر از ازدواج های سنتی مشابه در جوامع قرون وسطائی بود. 

 

در 200 سال گذشته تغییر جدیدی در روابط زن و مرد شکل گیری کرده است.  این تغییر جدید اساسأ از طریق دو جنبش مهم اجتماعی شکل گرفته است، یکی جنبش سوسیالیستی و دیگری جنبش فمینیستی.  هردوی این جنبش ها در دوران جامعه صنتعی آغاز شده، اوج یافته، و به پایان رسیدند.  نمیخواهم در اینجا به جزئیات تاریخ  و جوانب مثبت و منفی آنها بپردازم.  همچنین نمیخواهم که بازمانده های آنها را مورد بحث قرار دهم.  بسیاری گروه ها و کالت های سیاسی و ایدئولوژیک چپی، فمینیستی، و عصر جدید در زمان کنونی در اقصی نقاط جهان وجود دارند، اما هدف در اینجا بررسی آنها نیست.  از دیدگاه این قلم میتوان از دستاوردهای این جنبش ها آموخت همانگونه که میتوان از دستاوردهای مذاهب هندو و زردشتی،  بودائیسم، مسیحیت، اسلام، مذهب بهائی، و دیگر مذاهب بیاموزیم، بدون آنکه به هیچ مذهبی تعلق داشته باشیم.  در این بخش میخواهم فقط نشان دهم که این جنبش ها چه دستاوردهائی داشته اند.  در واقع تا آنجا که به حق رأی زنان، دستمزد، و حقوق کار زمان بارداری مربوط میشود، در این مقاله بحث نخواهم کرد.  در اینجا مرکز توجه روابط و مناسبات فردی و عشقی است.

 

اما قبل از آنکه دستاوردهای گذشته را بحث کنم، لازم میدانم اشاره کنم که علاوه بر جنبش های اجتماعی و سیاسی، انقلاب صنعتی و تغییراتی که آن تحول در تولید ایجاد کرد، بیشترین تأثیر پایه ای را بر موقعیت زنان در عصر مدرن بجا گذاشت.  بررسی جامعی از این پروسه را، جون والاچ اسکات Joan Wallach Scott،  در شماره سپتامبر 1982 مجله ساینتیفیک آمریکن Scientific American ، در نوشته ای تحت عنوان "مکانیزاسیون کار زنان،" انجام داده است.  آن بررسی نشان میدهد که کارهای خلق شده برای زنان در سکتور صنعتی اقتصاد، همواره زنان را در سطح حقوقی پائین نگاه می داشته است، و در موقعیت تبعیض شغلی قرار میداده است، و این حقیقت کماکان درباره سکتور صنعتی اقتصاد، حتی در جوامع فراصنعتی صادق است.

 

اما آنچه در اقتصاد های فراصنعتی در حال وقوع است،  این واقعیت است که بیشتر شغل هائی که در سکتورهای فراصنعتی بوجود میایند، با مهارت هائی که سنتأ زن ها داشته اند و با خصوصیات زنانه مترادف بوده اند، هم جهت هستند.  مثلأ، در *همه* اقتصاد های فراصنعتی، یک سکتور تازه سرویس در حال رشد است.  زنان که از مردان در این عرصه ها قادر ترند، رهبری را در این دسته از مشاغل سکتورهای جدید اقتصادهای فراصنعتی بدست گرفته اند.  لازم است ذکر کنم *سؤ تفاهمی بزرگ* درباره سرویس های *جدید* وجود دارد.  اجازه دهید در این زمینه منظورم را از زبان دانیل بل نقل قول کنم:

 

" ...اجازه دهید اشاره کنم که "سرویس" میتواند گمراه کننده باشد، بخاطر نوعی که مردم آن  اصطلاح را درک میکنند.  از این اصطلاح منظور مکدونالد یا جوجه کنتاکی نیست، که کلاً نوعی درک سرویس غذای آماده از خدمات است.  سرویس امروز،  معنایش اساسأ خدمات انسانی و سرویسهای پروفشنال است.  بهداشت، آموزش، و خدمات اجتماعی، که توان آنچه که جمعیتی میتـواند انجام دهد را گسترش میدهد،  یعنی افزایش طول عمر و مهارت های کل جامعه.   تأکید جامعه  فراصنعتی برروی سکتور سرویس به این معنی است."  (دانیال بل، "سقوط زمان،  مکان و دولت Framtider، جلد 3، 1993، سوئد).

 

بنابراین آشکار است که زنان کسانی هستند که مهارتهای بهتر در روابط انسانی و پروفشنال را دارند،  و آنان بیشتر و بیشتر نقش های رهبری را در اقتصاد های فراصنعتی بدست میگیرند.  این موضوع تفاوتی اساسی،  بمعنی اقتصادی، بین چگونگی آزاد شدن زنان در اقتصادهای فراصنعتی، در مقایسه با چگونگی تلاش زنان برای آزاد شدن در جوامع صنعتی گذشته است.

 

حالا اجازه دهید درباره دستاوردهای جنبش های گذشته، تا آنجا که به روابط شخصی متقابل مربوط میشود، بپردازیم.  در حقیقت امروز، فمینیست بودن یا سوسیالیست بودن، و یا بالعکس ضد فمینیسم یا ضد سوسیالیسم بودن، موضوع ارزشمندی برای بحث نیست.  این نظیر دعوای شیعه و سنی است.  آن جنبش ها اساسأ به پایان رسیده اند.  *نکته* بحث، دستاوردهای آن جنبش های گذشته است.  اگر زنان در نیویورک برای نان و گل سرخ، بیش از صد سال پیش ایستادند، امروز ما بایستی ببینیم که نان و گل سرخ در چه چیزی تبلور یافته است، و از آن بیاموزیم و به جلو برویم.  زنانی که در این تحول شرکت دارند، نظیر مردانی که در آن شرکت دارند، هدف مشترکی را دنبال میکنند، گرچه زنان در مجموع درباره گذشته زنان، از مردان آگاهترند، همانگونه که یک ایرانی و یک آمریکائی وقتی به صلح جهانی یاری میکنند، دیگر لازم نیست که بعنوان ناسیونالیست عمل کنند، هرچند یک ایرانی معمولأ بیشتر درباره ایران میداند و میتواند برای هدف صلح جهانی در ایران مؤثر باشد،  و یک آمریکائی معمولأ بیشتر درباره آمریکا آگاهی دارد، هرچند جهانشهرگرائی بیش از ناسیونالیسم در دنیای گلوبال امروز معنی میدهد.

 

درسی بزرگ از جنبش حقوق زنان این حقیقت بود که رابطه زن و مرد دیگر نمیتواند بر اساس قدرت باشد، چه تحمیل فیزیکی، چه پاداشی، چه سازمانی.  روابط جدید انسانی جدید می طلبند که بر اساس انتخاب  شکل گیرند و نه تحمیل.  حتی در  روابط ازدواج سنتی، بیشتر و بیشتر مبنای مشابهی طلب میشود.

 

این است دلیل آنکه در کشورهائی نظیر ایران، مقرراتی از سوی مردم طلب میشدند، که بالاخره در قانون حمایت خانواده در زمان شاه متبلور شد.  اینکه آیا آن مقررات یک شبه به قانون تبدیل شدند، و یا نه،  موضوع بحث در اینجا نیست.  فقط درباره جامعه صحبت میکنم، که چنین حقوقی را میطلبید، که دولت آنها را تأمین کند، یا اقلأ در ظاهر آنگونه قوانین را ارائه دهد. 

 

روابط سنتی نمیتوانستند همچون گذشته ادامه یابند و تعدیلهائی بویژه از سوی زنان خواسته میشد.  در غرب، مبارزه برای حقوق زنان همزمان بود با عمومی شدن تئوری های روانشناسی نظیر فروید، یونگ،  مازلو،  راجرز، هورنی، و دیگران، که رسیدن به پتانسیل های بشر را طرح میکردند.  نتیجه کار در ابتدا گسترش روابط از هم گسیخته و بی نظمی عظیم اواخر سالهای 1960 تا اواخر سالهای 1970 بود.

 

ازدواج سنتی از هر سو مورد حمله قرار گرفت.  برخی حتی تصور میکردند ازدواج و خانواده خود ریشه همه معضلات روابط شخصی هستند و سعی در نابودی خانواده میکردند.  صنعتی شدن، خود فشار زیادی برروی واحد خانواده میگذاشت، و این تمایلات آنارشیستی همینگونه به متلاشی شدن خانواده بیشتر کمک میکردند.  بسیاری از پسرانی که در خانواده های فمینیست بار آمده بودند با مسأله متضادی روبرو بودند، و آن هم عدم  رشد خصائل مردانه بود، که بطور خطرناکی خود را نشان میداد،  و همزمان با رشد خودکشی و ضعف اعصاب در سطح اجتماعی بیان میشد.

 

طعنه روزگار آنکه، توجه به نیازهای جنس مذکر، از طرف بسیاری از خود فمینیستها پیشقراولی شد، و کم کم  در میان مردان هم کسانی نظیر رابرت بلای شروع بکار جدی در این عرصه کردند، و با بهره گیری از سنت های جوامع پیش پدرشاهی،  نظیر سرخپوستان آمریکا و اهالی بومی استرالیا، به اهمیت خصائل مردانه برای مردان، جدا از تسلط طلبی مرد، تأکید کردند.  همینطور تعهد نوین شروع به شکل گیری کرد.

 

بسیاری از متفکرین قدیمی شروع کردند به متمرکز کردن توجه خود به نیاز برای روابط خانوادگی اما در چارچوب تعهد جدید.  اما این بار، *تعهد از روی انتخاب* و نه *تعهد از روی زور*.  هرچند در نفی دومی بسیاری از مروجین جنبش پتانسیل بشر هر تعهدی را نفی میکردند و بچه را به اصطلاح انگلیسی با لگن حمام کودک به دور ریخته بودند، متفکرین نوینی شروع به تصحیح وضعیت کردند.  (برای بررسی جامع این مطلب به کتاب قواعد جدید راضی شدن در دنیائی که وارونه شده نوشته دانیال ینکلویچDaniel Yankelovich مراجعه کنید).

 

اما تعهد نوین برروی دستاوردهای جنبش های زنان گذشته ساخته شده بود.  کارهای نویسندگانی نظیر جرج باخGeorge Bach بسیار طرفدار یافتند.   وی 40 سال درباره دعواهای زن و شوهر ها کار کرده بود و راه حل هائی که یافته بود، میتوانستند برای ملت ها نیزجهت مذاکره برای اجتناب از جنگ بکار برده شوند.  وی زوجین را "دشمن خودی" مینامید.  وی میگفت نزاع و بیان خشم نه تنها خوب و سالم هستند بلکه انرژی حاصل از آن میتواند برای رشد زندگی بهتر بکار رود.  وی نشان داد که اجتناب از بیان خشم میتواند به خودکشی یا قتل طرف مقابل، توسط قربانی تحمیل و فشار در روابط انسانی، بیانجامد.  بنابراین سعی او نشان دادن این راه حل بود که قوانین دعوا کردن را بمثابه یک بازی نظیر فوتبال نشان دهد.  کاربرد اصطلاح "بازی" در اینجا مناسب نیست، چرا که در ادبیات مدرن، بازی کردن بمعنی اجتناب رویاروئی با مسائل واقعی از طریق ایجاد وضعیت های کاذب مختلف است.  اما مقایسه با فوتبال، برای تدوین قوانین دعوا کردن عادلانه، شاید تشبیه خوبی باشد، تا روش جرج باخ را در کتابهائی نظیر حمله خلاق ، دشمن خودی، بس کن مرا دیوانه کردی، و غیره درک کنیم.

 

جرج باخ قوانین نزاع عادلانه را نشان داد.  قوانین او عبارت بودند از رعایت *فاصله مطلوب*، اجتناب از درخود فروبردن ناراحتی و باصطلاح وی کیسه گونی ساختن ناراحتی، مهارت های گوش کردن، متدهائی برای تضمین فهمیدن درست و دیالوگ، درک خطر یکسان انگاری انتظارات با واقعیت، و بالاخره بدست آوردن درک واقعی از خود و همسر خود.  در سمیناری یکی از این نویسندگان به نگارنده این سطور میگفت، هر قدر هم مهارت های خوبی کسی یاد بگیرد، اگر یک سنگ و شیشه را در یک اطاق بگذارید، شانس آنکه چیزی را بشکنید زیاد است.  بنابراین مهم است که مردم خود و طرف دیگر را بشناسند، قبل از آنکه وارد مناسبات با هم شوند.  در نتیجه، نزدیکی، فقط آموختن مهارت های تازه نیست، تا که بهتر با شریک زندگی خود رفتار کنیم، بلکه آموختن مهارتهای لازم برای پیدا کردن و تشخیص وصلت درست است.  این موضوعی است که جرج باخ در کتاب *زوج یابیPairing* خود برای کسانی که هنوز ازدواج *نکرده اند*، ولی خواهان رابطه پایدار هستند، مورد تأکید قرار داده است.

 

بعدها این دستاوردها به کودکان و حقوق کودک هم بسط یافتند.  پیشگامانی نظیر دکتر هاییم گینوت تحقیقات بسیار وسیعی در این زمینه کردند که از کارهای پیاژه خیلی باصطلاح خاکی تر بود و موضوعات روزمره ارتباطات با کودکان را مدنظر داشت.  نویسندگانی نظیر آدل فابر و ایلین مازلیش این توسعه مهارت های روابط شخصی را بکار بسته و کتاب  چگونه  صحبت کنیم که کودکان گوش کنند و چگونه گوش کنیم که کودکان صحبت کنند آنها این دستاوردها را به ارتباطات با کودکان بسط داده است.  آنها نشان دادند که چگونه کمک کنیم که کودکان خشم خود را بیان کنند. 

 

از پیشگامان دیگر، موریل جیمز و دوروتی جنگوارد در کتاب تولد برای پیروز شدن، مدل دیگری از ارتباطات شخصی را ارائه میکنند.  آنها میگویند انسانها در ارتباطات فی مابین در سه سطح *والدین*، *انسان بالغ* و *کودک* ارتباط برقرار میکنند.  بنظر آنان *افراد بالغ* احتیاج دارند که بیشتر در سطح دوم ارتباط برقرار کنند، اما این واقعیت به این معنی نیست که آنها میتوانند دو حالت دیگر حیات را کاملأ از زندگی خود بزدایند، و آنها نیاز دارند که در هر سه سطح  ارتباطی با خود راحت باشند، و زمانی همچون والدین ارتباط برقرار کنند و زمانی نظیر کودک.

 

نویسندگانی نظیر نویسنده مسیحی جان پاول، ارزش *عشق* بدون شرط را در انواع ارتباطات شخصی در کتاب رمز عاشق ماندن و کارهای دیگرش نشان داده است.  آن مورو لیندبرگ، بیوه چارلز لیندبرگ که با چالشهای بزرگی در زندگی خود زمان گروگان گیری فرزندانش روبرو شده بود، در کتاب هدیه ای از دریا نشان میدهد که چقدر *احترام* در بین دو شریک زندگی میتواند اهمیت یابد، هرقدر که یک زوج از هوا و هوس اولیه فاصله میگیرند.  او نمیگفت که اشتیاق میمیرد، اما میگفت عدم وجود *احترام متقابل* میتواند عشق را بکشد، حتی اگر که اشتیاق و هوس، آتشش دوباره شعله ور شود.  او نشان میدهد که چقدر برای یک زوج مهم است که فضای فردی خود را نگهداری کنند، و بر روی پای یکدیگر لگد نکنند.

 

نویسندگان دیگری نظیر لزلی کامرون-بندلر درباره احساسات بررسی کرده اند.  او با ریچارد بندلر، پایه گذار مبحث نورو لینگوئیستیک پروگرامینگ و نویسنده قورباغه ها به پرنس ها کار کرده بود.  همانطور که در نوشته دیگری اشاره کرده ام، درباره بسیاری اتهامات درباره پایه گذاران این مبحث روانشناسی مطلعم و موضوع توجه در اینجا فقط کار آنها بعنوان یک علم است که ارتباطات افراد با تأکید حس بینائی، شنوائی، و یا لامسه را از هر مکتب روانشناسی دیگری بهتر توضیح داده اند.

 

در کتاب گروگان احساسات، کامرون بندلر نشان میدهد که چرا خانواده، فرهنگ، زبان، و ابعاد فردی همگی محدودیت های گوناگون برای بیان احساسات ایجاد میکنند.  مثلأ در زبان فارسی تعداد زیادی لغت برای بیان *برآشفتگی*، *تنفر* ، *حوصله سررفتن*، و غیره وجود ندارد که توان بیان اینگونه احساسات را محدود تر میکند.  یا اینکه برخی فرهنگ ها برای بیان غم یا خوشحالی راحت ترند.  مثلأ فرهنگ های غربی در مقایسه با فرهنگ ایران برایشان بیان غم سخت تر است، اما برای بیان شادی راحت ترند، و در مقایسه فرهنگ ایران برایش بیان غم سهل تر و بیان شادی سخت تر است،  وبرای هردویشان بیان خشم مشکل است.

 

نویسندگانی نظیر رابرت آلبرتی و ام ال امونز در کتاب حق کامل شما نشان میدهند که برخی فرهنگهای سرخ پوستان آمریکا در بیان خشم راحت ترند و علتش را نیز مورد کنکاش قرار داده اند.  همچنین فلو کانوی و جیم سیگلمن شروع به نقد کالت های روانشناسی و عصر جدید کردند نظیر کالت است EST و ساینتالوژی و کالت های مذهبی نظیر جیزوس فریکز در کتاب خود تحت عنوان اسنپینگ بمعنی تغییر فوری (نگاه کنید به نوشته این قلم درباره کالت ها).  در واقع آنها نشان میدهند چگونه برخی از انسانها در راه کوشش برای رهائی از بندهای فرهنگی ، خانوادگی، و فردی احساسات به این کالت ها پناه برده اند.

 

بالاخره شکل جدید عشق و رومانس هم توسعه یافته است.  کارهای نویسندگانی نظیر دن میلمن، تحت عنوان راه جنگنده صلح جو Way of the Peaceful Warrior یا کتاب ریچارد باخ،  تحت عنوان پلی برای ابد ، داستانهای عشقی ای هستند بین یک مرد و یک زن، که درباره خودشان آگاه هستند، و در عین وفاداری به آنچه خود هستند، یکدیگر را برای آنچه واقعأ هستند دوست دارند، و نه بخاطر تصویری که یکی از دیگری بشکل تخیلی برای خود ساخته باشد.  حتی برخی فیلم های سینمائی نظیر فرزندان خدای کمتر برای نشان دادن این حقیقت است که چقدر مثبت است که فرد با خود و احساساتش راحت باشد.  آنها نحوه بیان احساسات خود و از جمله بیان خشم را نشان داده اند.  در مقایسه فیلم های قدیمی در این زمینه، نظیر چراغ گازGas Light، نشان میدادند که چگونه فرد میتواند دیوانه شود وقتی که در جدائی از زندگی واقعی سیر کند. 

 

برخی نویسندگان، حتی از شخصیتهای کارتونی برای نشان دادن اینکه با احساسات خود راحت بودن و داشتن روابط خالص چیست بهره برده اند.  مثلأ بنیامین هوف در کتاب تائو پوTao of Pooh به این هدف دست مییابد، که کتابی بسیار تفریحی است اما سرشار از سخنان داهیانه از زبان شخصیت های کارتونی.

 

زنان بیشترین تأثیر را برروی درک ما از خود در عصر مدرن داشته اند.  از هیچ ایدئولوژی ای که بر مبنای ترجیح یک جنس باشد پیروی نمیکنم، اما  فکر میکنم تأکید بر پرسپکتیو زنان، راهی بود که کمک به پیشرفتهای بعدی کرد، که بشریت به آنها نیاز داشت، تا که از تعهد های تحمیلی، به تعهد های داوطلبانه برسد.   دیدن این حقیقت امروز،  در پایان این راه، بسیار راحت است ، اما این راهی پر مشقت بود، که با زنانی که هم گل سرخ میخواستند و هم نان هموار شد، در آن روز 8 مارس.  عروج آنان امروز چندین دهه بعد، در زندگی ما تبلور یافته است،  و آنهم بیشتر در غرب، وقتی در نقاط دیگر جهان هنوز فرسنگ ها راه در پیش است.

 

اکنون عشق، وفاداری، و مخالفت با فریبکاری، که بسیاری در تعهدات و ازدواج خود پایبندند، دستاورد آن کوششهای گذشته است.  ممکن است دیگر مردم را در خیابانها با دادن شعارهای "نان و گل سرخ" نبینیم، اما بسیاری زندگی ای میکنند که تبلور این ایده آلهاست، زندگی هائی که بیشتر اغنا کننده است.  این دیگر نه تعهد از روی تحمیل است، و نه روی دیگر سکه، که آنارشی نابود کننده بدون تعهد باشد.  این تعهد از روی انتخاب است، اما مطمئنأ *تعهد* است.

 

بسیاری تشکیلاتهای زنان در ایران پس از جنبش مشروطیت بودند که کارهای ارزنده ای کردند.  جمعیت نسوان رشت، و بسیاری تشکیلاتهای زنان در سالهای 1320-1332، اما اساسأ متأسفانه، توسعه های فراصنعتی، و مفاهیم تعهد جدید، هنوز به ایران نرسیده است.  یا که قید و بند تحمیلی است و یا آنارشی در میان جوانان.

 

بسیاری خصائل خوب نظیر عشق، ثبات قدم، صمیمیت، درستکاری، و حقیقت دوستی،  بخاطر تقبیح روابط تحمیلی، بدور ریخته میشوند.  شاید این وضع اجنتناب ناپدیر باشد.  به هرحال برای غرب اقلأ دو سه دهه طول کشید تا آنارشی را تجربه کند و به تعهد های نوین برسد، و حتی در غرب هم، این تازه آغاز قوام گرفتن تعهد های نوع نوین است.

 

به امید جمهوری آینده نگر  فدرال، دموکراتیک، و سکولار در ایران

 

سام قندچی، ناشر و سردبیر

ایرانسکوپ

http://www.iranscope.com

http://www.ghandchi.com 

بیست و سوم مردادماه  1384

August 14, 2005

 

متون برگزیده
http://featured.ghandchi.com

 

 

SEARCH