Iranscope Storeفروشگاه ايرانسکوپ

Women, Men, Commitment, Love and Future-Second Edition

http://www.ghandchi.com/420-WomenMen-plus.htm 

Sam Ghandchiسام قندچيزنان، مردان، عشق ، تعهد، و آينده - ويرايش دوم

سام قندچی

 

"تمام تئوري جهان بطور ترديد ناپذيري به سمت

يک نفر جهت گرفته شده اند و آنهم بسوي توست."- والت ويتمن

 

بسياري از دانشمندان علم تکامل معتقدند که جامعه مادرسالاري هيچگاه بمعني جامعه اي با حکمراني زنان نبوده است، و تنها جامعه پدرسالاري تسلط بر مبناي جنسيت را تجربه کرده است، و در نتيجه پدرسالاري اولين جامعه با تسلط جنسيتي بوده است.  البته سناريوهاي ديگري هم درباره چگونگي شکل گيري جامعه پدرسالاري طرح شده اند.  ولي جدا از اينکه ما چگونه آغاز پدرسالاري را ارزيابي کنيم، ميدانيم که پدر سالاري هزاران سال است که با ما بوده است.

 

همچنين ما ميدانيم که چگونه در جوامع اوليه ماقبل پدرشاهي، خصوصيات مردانه مورد احترام والائي بوده اند و تحقيقات شاعر و نويسنده معروف رابرت بلايRobert Bly بسياري از اين انرژي مثبت مردانه را نشان داده است،  که از تسلط مردان جدا است،  و يک نيروي بسيار سالم است، همانگونه که خصوصيات زنانه،  لزومآ بمعني تسلط زنان نيست، در نتيجه ارزش نهادن به خصوصيات مردانه بمعني پشتيباني از تسلط مردان نيست.

 

بزرگترين تغيير دررابطه زن و مرد در اواخر قرون وسطي اتفاق افتاد، در زمان شواليه گري، حدود 400 سال پيش در اروپا، زمانيکه عشق بمثابه مبناي ازدواج معرفي شد.  آثار ادبي اي نظير دونکيشوت اثر سروانتس نمونه هائي هستند که در آن خواننده ميتواند اين مفاهيم را بطور برجسته ملاحظه کند.  اين حرف به اين معني نيست که رابطه عشقي زن و مرد قبل از آن عصر وجود نداشته است.  چنانکه همه ميدانيم،  آثار رمانتيکي نظير ليلي و مجنون، خسرو و شيرين، ويس و رامين، و رومئو و ژوليت ، در ادبيات پيش از عصر مدرن فراوانند.  اما در هيچيک از اين آثار، عشق بمثابه پيش شرط ازدواج مطرح نيست.

 

در جامعه سنتي، ازدواج بر اساس *اراده* براي زندگي کردن با ديگري انجام ميشد.  و عشق بعدأ ميتوانست شکل گيرد و يا شکل نگيرد.  اما در جامعه مدرن، عشق به پيش نيازي،  قبل از *اراده* کردن براي ازدواج،  تبديل شد.  اما هنوز *اراده* براي ازدواج لازم بود، وگرنه هيچ عشقي به يک رابطه پايدار نميانجاميد (نگاه کنيد به اريک فوروم-هنر عشق ورزيدن، 1956). همچنين ازدواج سنتي کماکان ميتوانست وجود داشته باشد، البته با در نظر داشت اين شانس که عشق ميتوانست بعدأ بوجود آيد.  اما عامل قدرت کنار گذاشته شد،  و در نتيجه در دوران مدرن،  اگر در يک ازدواج سنتي عشق تکامل نمييافت، امکان طلاق  بسيار بيشتر از ازدواج هاي سنتي مشابه در جوامع قرون وسطائي بود. 

 

در 200 سال گذشته تغيير جديدي در روابط زن و مرد دشکل گيري کرده است.  اين تغيير جديد اساسأ از طريق دو جنبش مهم اجتماعي شکل گرفته است، يکي جنبش سوسياليستي و ديگري جنبش فمينيستي.  بنظر من هردوي اين جنبش ها در دوران جامعه صنتعي آغاز شده، اوج يافته، و به پايان رسيدند.  من نميخواهم در اينجا به جزئيات تاريخ  و جوانب مثبت و منفي آنها بپردازم.  همچنين نميخواهم که باز مانده هاي آنها را مورد بحث قرار دهم.  بسياري گروه ها و کالت هاي سياسي و ايدئولوژيک چپي، فمينيستي، و عصر جديد در زمان کنوني در اقصي نقاط جهان وجود دارند، اما من هدفم بررسي آنها نيست.  از نظر من، من ميتوانم از دستاوردهاي اين جنبش ها بياموزم همانگونه که ميتوانم از دستاوردهاي مذاهب هندو و زردشتي،  بودائيسم، مسيحيت، اسلام، مذهب بهائي، و ديگر مذاهب بياموزم، بدون آنکه به هيچ مذهبي تعلق داشته باشم.  در اين بخش من ميخواهم فقط نشان دهم که اين جنبش ها چه دستاوردهائي داشته اند.  در واقع تا آنجا که به حق رأي زنان، دستمزد و حقوق، و حقوق کار زمان بارداري مربوط ميشود، من در اين مقاله بحث نخواهم کرد.  در اينجا مرکز توجه من روابط و مناسبات فردي و عشقي است.

 

اما قبل از آنکه دستاوردهاي گذشته را بحث کنم، لازم ميدانم اشاره کنم که علاوه بر جنبش هاي اجتماعي و سياسي، انقلاب صنعتي و تغييراتي که آن تحول در توليد ايجاد کرد، بيشترين تأثير پايه اي را بر موقعيت زنان در عصر مدرن بجا گذاشت.  يک بررسي عالي از اين پروسه را، جون والاچ اسکات Joan Wallach Scott ،  در شماره سپتامبر 1982 مجله ساينتيفيک آمريکن Scientific America ، در نوشته اي تحت عنوان "مکانيزاسيون کار زنان،" انجام داده است.  آن بررسي نشان ميدهد که کارهاي خلق شده براي زنان در سکتور صنعتي اقتصاد، همواره زنان را در سطح حقوقي پائين نگاه مي داشته است، و در موقعيت تبعيض شغلي قرار ميداده است، و اين حقيقت کماکان درباره سکتور صنعتي اقتصاد، حتي در جوامع فراصنعتي صادق است.

 

اما آنچه در اقتصاد هاي فراصنعتي در حال وقوع است،  اين واقعيت است که بيشتر شغل هائي که در سکتورهاي فراصنعتي بوجود ميايند، با مهارت هائي که سنتأ زن ها داشته اند، و با حصوصيات زنانه مترادف بوده اند، هم جهت هستند.  مثلأ، در *همه* اقتصاد هاي فراصنعتي، يک سکتور تازه سرويس در حال رشد است.  زنان که از مردان در اين عرصه ها قادر ترند، رهبري را در اين دسته از مشاغل سکتورهاي جديد اقتصادهاي فراصنعتي بدست گرفته اند.  لازم است ذکر کنم  که يک *سؤ تفاهم بزرگ* درباره اين سرويس هاي *جديد* وجود دارد.  اجازه دهيد در اين زمينه منظورم را از زبان دانيال بل نقل قول کنم:

 

" ...اجازه دهيد اشاره کنم که "سرويس" ميتواند گمراه کننده باشد، بخاطر نوعي که مردم آن  اصطلاح را درک ميکنند.  از اين اصطلاح منظور مکدونالد يا جوجه کنتاکي نيست، که کلأ نوعي درک سرويس غذاي آماده از خدمات است.  سرويس امروز،  معنايش اساسأ خدمات انساني و سرويسهاي پروفشنال است.  بهداشت، آموزش، و خدمات اجتماعي، که توان آنچه که چمعيتي ميتـواند انچام دهد را گسترش ميدهد،  يعني افزايش طول عمر و مهارت هاي کل جامعه.   تأکيد جامعه  فراصنعتي برروي سکتور سرويس به اين معني است."  (دانيال بل، "سقوط زمان،  مکان و دولت Framtider، جلد 3، 1993، سوئد).

 

بنابراين آشکار است که زنان کساني هستند که مهارتهاي بهتر در روابط انساني و پروفشنال را دارند،  و آنان بيشتر و بيشتر نقش هاي رهبري را در اقتصاد هاي فراصنعتي بدست ميگيرند.  اين موضوع يک تفاوت اساسي،  بمعني اقتصادي،  بين چگونگي آزاد شدن زنان در اقتصادهاي فراصنعتي،  در مقايسه با چگونگي سعي زنان براي آزاد شدن در جوامع صنعتي گذشته است.

 

حالا اجازه دهيد درباره دستاوردهاي جنبش هاي گذشته، تا آنجا که به روابط شخصي متقابل مربوط ميشود، بپردازيم.  در حقيقت بنظر من امروز، فمينيست بودن يا سوسياليست بودن، و يا بالعکس ضد فمينيسم يا ضد سوسياليسم بودن، موضوع ارزشمندي براي بحث نيست.  اين نظير دعواي شيعه و سني است.  آن جنبش ها اساسأ به پايان رسيده اند.  *نکته* بحث، دستاوردهاي آن جنبش هاي گذشته است.  اگر زنان در نيويورک براي نان و گل سرخ، بيش از صد سال پيش ايستادند، امروز ما بايستي ببينيم که نان و گل سرخ در چه چيزي تبلور يافته است، و از آن بياموزيم و به جلو برويم.  زناني که در اين تحول شرکت دارند، نظير مرداني که در آن شرکت دارند، هدف مشترکي را دنبال ميکنند، گرچه زنان در مجموع درباره گذشته زنان، از مردان آگاهترند، همانگونه که يک ايراني و يک آمريکائي وقتي به صلح جهاني ياري ميکنند، ديگر لازم نيست که بعنوان ناسيوناليست عمل کنند، هرچند يک ايراني معمولأ بيشتر درباره ايران ميداند و ميتواند براي هدف صلح جهاني در ايران مؤثر باشد،  و يک آمريکائي معمولأ بيشتر درباره آمريکا آگاهي دارد، هرچند جهانشهرگرائي بيش از ناسيوناليسم در دنياي گلوبال امروز معني ميدهد.

 

يک درس بزرگ از جنبش حقوق زنان اين حقيقت بود که رابطه زن و مرد ديگر نميتواند بر اساس قدرت باشد، چه تحميل فيزيکي، چه پاداشي، چه سازماني.  روابط جديد انساني جديد مي طلبند که بر اساس انتخاب  شکل گيرند و نه تحميل.  حتي در  روابط ازدواج سنتي، بيشتر و بيشتر مبناي مشابهي طلب ميشود.

 

اين است دليل آنکه در کشورهائي نظير ايران، مقرراتي از سوي مردم طلب ميشدند، که بالاخره در قانون حمايت خانواده در زمان شاه متبلور شد.  اينکه آيا آن مقررات  يک شبه به قانون تبديل شدند، و يا نه،  موضوع بحث من در اينجا نيست.  من فقط درباره جامعه صحبت ميکنم، که چنين حقوقي را ميطلبيد، که دولت آنها را تأمين کند، يا اقلأ در ظاهر آنگونه قوانين را ارائه دهد. 

 

روابط سنتي نميتوانستند همچون گذشته ادامه يابند و تعديلهائي بويژه از سوي زنان خواسته ميشدند.  در غرب، مبارزه براي حقوق زنان همزمان بود با عمومي شدن تئوري هاي روانشناسي نظير فرويد، يونگ،  مازلو،  راجرز، هورني، و ديگران، که رسيدن به پتانسيل هاي بشر را طرح ميکردند.  نتيجه در اول، گسترش روابط از هم گسيخته و بي نظمي عظيم اواخر سالهاي 1960 تا اواخر سالهاي 1970 بود.

 

ازدواج سنتي از هر سو مورد حمله قرار گرفت.  برخي حتي تصور ميکردند ازدواج و خانواده خود ريشه همه معضلات روابط شخصي هستند و سعي در نابودي خانواده ميکردند.  صنعتي شدن، خود فشار زيادي برروي واحد خانواده ميگذاشت، و اين تمايلات آنارشيستي همينگونه به تلاشي خانواده بيشتر کمک ميکردند.  بسياري از پسراني که در خانواده هاي فمينيست بار آمده بودند با مسأله متضادي روبرو بودند، و آن هم عدم  رشد خصائل مردانه بود، که بطور خطرناکي خود را نشان ميداد،  و همزمان با رشد خود کشي و ضعف اعصاب در سطح اجتماعي بيان ميشد.

 

طعنه روزگار آنکه، توجه به نيازهاي جنس مذکر، از طرف بسياري از خود فمينيستها پيشقراولي شد، و کم کم  در ميان مردان هم کساني نظير رابرت بلاي شروع بکار جدي در اين عرصه کردند، و با بهره گيري از سنت هاي جوامع پيش پدرشاهي،  نظير سرخپوستان آمريکا و اهالي بومي استراليا، به اهميت خصائل مردانه براي مردان، جدا از تسلط طلبي مرد تأکيد کردند.  همينطور تعهد نوين شروع به شکل گيري کرد.

 

بسياري از متفکرين قديمي شروع کردند به متمرکز کردن توجه خود به نياز براي روابط خانوادگي اما در چارچوب تعهد جديد.  اما اين بار، *تعهد از روي انتخاب* و نه *تعهد از روي زور*.  هرچند در نفي دومي بسياري از مروجين جنبش پتانسيل بشر هر تعهدي را نفي ميکردند و بچه را باصطلاح انگليسي با لگن حمام کودک به دور ريخته بودند، ولي حالا متفکرين نويني شروع به تصحيح وضعيت کردند.  (براي يک بررسي جامع اين مطلب به کتاب قواعد جديد راضي شدن در دنيائي که وارونه شده نوشته دانيال ينکلويچDaniel Yankelovich مراجعه کنيد.)

 

اما تعهد نوين برروي دستاورد هاي جنبش هاي زنان گذشته ساخته شده بود.  کارهاي نويسندگاني نظير جرج باخGeorge Bach بسيار طرفدار يافتند.   وي 40 سال درباره دعواهاي زن و شوهر ها کار کرده بود و راه حل هائي که يافته بود، ميتوانستند براي ملت ها نيزجهت مذاکره براي اجتناب از جنگ بکار برده شوند.  وي زوجين را "دشمن خودي" ميناميد.  وي ميگفت نزاع و بيان خشم نه تنها خوب و سالم هستند بلکه انرژي حاصل از آن ميتواند براي رشد زندگي بهتر بکار رود.  وي نشان داد که اجتناب از بيان خشم ميتواند به خود کشي يا قتل طرف مقابل، توسط قرباني تحميل و فشار در روابط انساني، بيانجامد.  بنابراين سعي او نشان دادن اين راه حل بود که قوانين دعوا کردن را بمثابه يک بازي نظير فوتبال نشان دهد.  کاربرد اصطلاح "بازي" در اينچا  مناسب نيست، چرا که در ادبيات مدرن، بازي کردن بمعني اجتناب روياروئي با مسائل واقعي از طريق ايجاد وضعيت هاي کاذب مختلف است.  اما مقايسه با فوتبال، براي تدوين قوانين دعوا کردن عادلانه، شايد تشبيه خوبي باشد، تا روش جرج باخ را در کتابهائي نظير حمله خلاق ، دشمن خودي، بس کن مرا ديوانه کردي، و غيره درک کنيم.

 

جرج باخ قوانين نزاع عادلانه را نشان داد.  قوانين او عبارت بودند از رعايت *فاصله مطلوب*، اجتناب از درخود فروبردن ناراحتي و باصطلاح وي کيسه گوني ساختن ناراحتي، مهارت هاي گوش کردن، متدهائي براي تضمين فهميدن درست و ديالوگ، درک خطر يکسان انگاري انتظارات با واقعيت، و بالاخره بدست آوردن درک واقعي از خود و همسر خود.  در سميناري يکي از اين نويسندگان به من ميگفت، هر قدر هم مهارت هاي خوبي کسي ياد بگيرد، اگر يک سنگ و شيشه را در يک اطاق بگذاريد، شانس آنکه چيزي را بشکنيد زياد است.  بنابراين مهم است که مردم خود و طرف ديگر را بشناسند، قبل از آنکه وارد مناسبات با هم شوند.  در نتيجه، نزديکي، فقط آموختن مهارت هاي تازه نيست، تا که بهتر با شريک زندگي خود رفتار کنيم، بلکه آموختن مهارتهاي لازم براي پيدا کردن و تشخيص وصلت درست است.  اين موضوعي است که جرج باخ در کتاب *زوج يابيPairing* خود براي کساني که هنوز ازدواج *نکرده اند*، ولي خواهان رابطه پايدار هستند، مورد تأکيد قرار داده است.

 

بعدها اين دستاوردها به کودکان و حقوق کودک هم بسط يافتند.  پيشگاماني نظير دکتر هاييم گينوت تحقيقات بسيار وسيعي در اين زمينه کردند که از کارهاي پياژه خيلي باصطلاح خاکي تر بود و موضوعات روزمره ارتباطات با کودکان را مدنظر داشت.  نويسندگاني نظير آدل فابر و ايلين مازليش اين توسعه مهارت هاي روابط شخصي را بکار بسته و کتاب  چگونه  صحبت کنيم که کودکان گوش کنند و چگونه گوش کنيم که کودکان صحبت کنند آنها اين دستاوردها را به ارتباطات با کودکان بسط داده است.  آنها نشان دادند که چگونه کمک کنيم که کودکان خشم خود را بيان کنند. 

 

از پيشگامان ديگر، موريل جيمز و دوروتي جنگوارد در کتاب تولد براي پيروز شدن، مدل ديگري از ارتباطات شخصي را ارائه ميکنند.  آنها ميگويند انسانها در ارتباطات في مابين در سه سطح *والدين*، *انسان بالغ* و *کودک* ارتباط برقرار ميکنند.  بنظر آنان *افراد بالغ* احتياج دارند که بيشتر در سطح دوم ارتباط برقرار کنند، اما اين واقعيت به اين معني نيست که آنها ميتوانند دو حالت ديگر حيات را کاملأ از زندگي خود بزدايند، و آنها نياز دارند که در هر سه سطح  ارتباطي با خود راحت باشند، و زماني همچون والدين ارتباط برقرار کنند و زماني نظير کودک.

 

نويسندگاني نظير نويسنده مسيحي جان پاول ارزش، *عشق* بدون شرط را در انواع ارتباطات شخصي در کتاب رمز عاشق ماندن و کارهاي ديگرش نشان داده است.  آن مورو ليندبرگ، بيوه چارلز ليندبرگ که با چالشهاي بزرگي در زندگي خود زمان گروگان گيري فرزندانش روبرو شده بود، در کتاب هديه اي از دريا نشان ميدهد که چقدر *احترام* در بين دو شريک زندگي ميتواند اهميت يابد، هرقدر که يک زوج از هوا و هوس اوليه فاصله ميگيرند.  او نميگفت که اشتياق ميميرد، اما ميگفت عدم وجود *احترام متقابل* ميتواند عشق را بکشد، حتي اگر که اشتياق و هوس، آتشش دوباره شعله ور شود.  او نشان ميدهد که چقدر براي يک زوج مهم است که فضاي فردي خود را نگهداري کنند، و بر روي پاي يکديگر لگد نکنند.

 

نويسندگان ديگري نظير لزلي کامرون-بندلر درباره احساسات بررسي کرده اند.  او با ريچارد بندلر، پايه گذار مبحث نورو لينگوئيستيک پروگرامينگ و نويسنده قورباغه ها به پرنس ها کار کرده بود.  همانطور که در نوشته ديگري اشاره کرده ام، من درباره بسياري اتهامات درباره پايه گذاران اين مبحث روانشناسي مطلعم و موضوع توجه من در اينجا فقط کار آنها بعنوان يک علم است که ارتباطات افراد با تأکيد حس بينائي، شنوائي، و يا لامسه را بنظر من از هر مکتب روانشانسي ديگري بهتر توضيح داده اند.

 

در کتاب گروگان احساسات، کامرون بندلر نشان ميدهد که چرا خانواده، فرهنگ، زبان، و ابعاد فردي همگي محدوديت هاي گوناگون براي بيان احساسات ايجاد ميکنند.  مثلأ در زبان فارسي تعداد زيادي لغت براي بيان *برآشفتگي*، *تنفر* ، *حوصله سررفتن*، و غيره وجود ندارد که توان بيان اينگونه احساسات را محدود تر ميکند.  يا اينکه برخي فرهنگ ها براي بيان غم يا خوشحالي راحت ترند.  مثلأ فرهنگ هاي غربي در مقايسه با فرهنگ ايران برايشان بيان غم سخت تر است، اما براي بيان شادي راحت ترند، و در مقايسه فرهنگ ايران برايش بيان غم سهل تر و بيان شادي سخت تر است،  وبراي هردويشان بيان خشم مشکل است.

 

نويسندگاني نظير رابرت آلبرتي و ام ال امونز در کتاب حق کامل شما نشان ميدهند که برخي فرهنگهاي سرخ پوستان آمريکا در بيان خشم راحت ترند و علتش را نيز مورد کنکاش قرار داده اند.  همچنين فلو کانوي و جيم سيگلمن شروع به نقد کالت هاي روانشناسي و عصر جديد کردند نظير کالت است EST و ساينتالوژي و کالت هاي مذهبي نظير جيزوس فريکز در کتاب خود تحت عنوان اسنپينگ بمعني تغيير فوري (نگاه کنيد به نوشته من درباره کالت ها).  در واقع آنها نشان ميدهند چگونه برخي از انسانها در راه کوشش براي رهائي از بندهاي فرهنگي ، خانوادگي، و فردي احساسات به اين کالت ها پناه برده اند.

 

بالاخره شکل جديد عشق و رومانس هم توسعه يافته است.  کارهاي نويسندگاني نظير دن ميلمن، تحت عنوان راه جنگنده صلح جو Way of the Peaceful Warrior يا کتاب ريچارد باخ،  تحت عنوان پلي براي ابد ، داستانهاي عشقي اي هستند بين يک مرد و يک زن، که درباره خودشان آگاه هستند، و در عين وفاداري به آنچه خود هستند، يکديگر را براي آنچه واقعأ هستند دوست دارند، و نه بخاطر تصويري که يکي از ديگري بشکل تخيلي براي خود ساخته باشد.  حتي برخي فيلم هاي سينمائي نظير فرزندان خداي کمتر براي نشان دادن اين حقيقت است که چقدر مثبت است که فرد با خود و احساساتش راحت باشد.  آنها نحوه بيان احساسات خود و از جمله بيان خشم را نشان داده اند.  در مقايسه فيلم هاي قديمي در اين زمينه، نظير چراغ گازGas Light، نشان ميدادند که چگونه فرد ميتواند ديوانه شود وقتي که در جدائي از زندگي واقعي سير کند. 

 

برخي نويسندگان، حتي از شخصيتهاي کارتوني براي نشان دادن اينکه با احساسات خود راحت بودن و داشتن روابط خالص چيست بهره برده اند.  مثلأ بنيامين هوف در کتاب تائو پوTao of Pooh به اين هدف دست مييابد، که کتابي بسيار تفريحي است اما بسيار پر از سخنان داهيانه از زبان شخصيت هاي کارتوني.

 

زنان بيشترين تأثير را برروي درک ما از خود در عصر مدرن داشته اند.  من از هيچ ايدئولوژي اي که بر مبناي ترجيح يک جنس باشد پيروي نميکنم، اما  فکر ميکنم تأکيد بر پرسپکتيو زنان، راهي بود که کمک به پيشرفتهاي بعدي کرد، که بشريت به آنها نياز داشت، تا که از تعهد هاي تحميلي، به تعهد هاي داوطلبانه برسد.   ديدن اين حقيقت امروز،  در پايان اين راه، بسيار راحت است ، اما اين راهي پر مشقت بود، که با زناني که هم گل سرخ ميخواستند و هم نان هموار شد، در آن روز 8 مارس.  عروج آنان امروز چندين دهه بعد، در زندگي ما تبلور يافته است،  و آنهم بيشتر در غرب، وقتي در نقاط ديگر جهان هنوز فرسنگ ها راه در پيش است.

 

اکنون عشق، وفاداري، و مخالفت با فريب کاري، که بسياري در تعهدات و ازدواج خود پايبندند، دستاورد آن کوششهاي گذشته است.  ممکن است ديگر مردم را در خيابانها با دادن شعارهاي "نان و گل سرخ" نبينيم، اما بسياري زندگي اي ميکنند که تبلور اين ايده آلهاست، زندگي هائي که بيشتر اقنأ کننده است.  اين ديگر نه تعهد از روي تحميل است، و نه روي ديگر سکه، که آنارشي نابود کننده بدون تعهد باشد.  اين تعهد از روي انتخاب است، اما مطمئنأ *تعهد* است.

 

بسياري تشکيلاتهاي زنان در ايران پس از جنبش مشروطيت بودند که کارهاي ارزنده اي کردند.  جمعيت نسوان رشت، و بسياري تشکيلاتهاي زنان در سالهاي 1320-1332، اما اساسأ متأسفانه، توسعه هاي فراصنعتي، و مفاهيم تعهد جديد، هنوز به ايران نرسيده است.  يا که قيد و بند تحميلي است و يا آنارشي در ميان جوانان.

 

بسياري خصائل خوب نظير عشق، ثبات قدم، صميميت، درستکاري، و حقيقت دوستي،  بخاطر تقبيح روابط تحميلي، بدور ريخته ميشوند.  شايد اين وضع اجنتناب ناپدير باشد.  به هرحال براي غرب اقلأ دو سه دهه طول کشيد تا آنارشي را تجربه کند و به تعهد هاي نوين برسد، و حتي در غرب هم، اين تازه آغاز قوام گرفتن تعهد هاي نوع نوين است.

 

 

به اميد جمهوری آينده نگر  فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران

 

سام قندچی، ناشر و سردبير

ايرانسکوپ

http://www.iranscope.com

23 مرداد  1384

August 14, 2005

 

مطالب مرتبط:

http://www.ghandchi.com/index-Page9.html

http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm

http://www.ghandchi.com/600-SecularismPluralism.htm

 

 

 

--------------------------------------------------------- 

مقالات تئوريک

http://www.ghandchi.com

 

فهرست مقالات

http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html

 

 

 

Web ghandchi.com