Sam Ghandchiسام قندچيیک تئوری ارزش ویژه

سام قندچی

http://www.ghandchi.com/297-uniqueness.htm

 

A Theory of Uniqueness Value

http://www.ghandchi.com/297-uniquenessEng.htm

 

پیشگفتار

 

به تازگی پس از انتشاد مقاله "عدالت اجتماعی و انقلاب کامپیوتری" سئوالات مختلفی برای خوانندگان طرح شد. مثلأ برخی سوال میکردند که با تغییر بنیانی موضوع عدالت در عرصه اقتصادی، که در آن مقاله طرح کردم، راه حل جوامع فراصنعتی در چیست؟  برخی دیگر در رابطه با تغییرات لازم در سیستم مالیاتی سوأل کردند.  سعی کردم به این سوالات پاسخ دهم،  ولی اساسأ خواننده بهتر میتواند خود پاسخ سوألات عرصه اقتصادی مورد نظر خویش را ارزیابی کند، اگر اصل رساله اقتصادی که در زیر آمده را مطالعه کند، چرا که مقاله عدالت اجتماعی بخشی از این رساله است، که در زیر آمده است.

 

دانیل بل Daniel Bell در نامه ای در سال 1989، ملاحظات بسیار عالی ای درباره این رساله و موضوع ارزش در اقتصادهای فراصنعتی، برایم  فرستاد، و پیشنهاد کرد که مدل ورودی-خروجی لیونتیف Wassily Leontief را استفاده کنم،  و تبدیل transformation *ارزش ویژه* که در این رساله طرح کرده ام را به ارزش بازار در کل اقتصاد جهانی، به شکل پروسه تانتامونت والرسی Walrasian Tatonnement نشان دهم.

 

متأسفانه از آنزمان تا کنون هیچگاه فرصت انجام کار بیشتری روی مدلی که اینجا طرح کرده ام را نداشته ام.  امیدوارم کسانی پیدا شوند که این تئوری را با ابزار مدل ورودی-خروجی لیونتیف به آزمایش بگذارند، و رد یا تائید کنند.

 

در واقع وجود مارکت های سازمان یافته نظیر  CBT در شیکاگو که در آن futures کالاها مبادله میشوند، امکان خوبی برای تست تئوری فراهم میکند.  البته دنیل بل بدرستی در این نامه یاد آور شد که معمولأ قیمت ها و از آنجمله  کار را هموژن فرض میکنند تا ریاضیات ساده شود، و اینکه بدون هموژن کردن قیمت ها،  تعداد معادلات غیرخطی لازم nonlinear بسیار زیاد شده،  و در نتیجه محاسبه تبدیل ارزش ویژه به ارزش بازاری با امکانات اقتصاد ریاضی سالهای اواخر 80 غیرممکن مینمود.

 

دنیل بل در همان نامه مثال جالب ارزیابی ارزش اقتصادی تئوری های انشتین را مطرح کرده که مثال وی بسیار با موضوع این رساله مرتبط است.  همچنین  نوشته بود که در کتابی در دست تهیه خود قصد دارد تئوری ارزش دانش  knowledge theory of value خود را بسط دهد، که پاسخی باشد به به ایرادات مشابه همکارانش از کار وی در رابطه با تانتامونت. اما کتابی از وی در این زمینه منتشر نشد و نمیدانم که وی آن پروژه را هیچگاه ادامه داد یا خیر.

 

در همان نامه بل بدرستی ذکر کرده که مارکس در گروندریسه مسأله را دیده و تصور میکرده با فراوانی و از بین رفتن کمیابی، ارزشیابی زمان کار از بین میرود. البته این حرف مارکس درست است،  و حتی خود نیز در این جا نشان داده ام که سالها قبل از گروندریسه در زمان تألیف فقر فلسفه، مارکس از موضوع آگاه بوده، اما آنگونه که در این رساله نشان میدهم، با کاهش اهمیت ارزیابی زمان کار، موضوع ارزشیابی فعالیت خلاق نه تنها از بین نمیرود، بلکه تازه در جوامع فراصنعتی، به موضوع اصلی پاداش فعالیت بشر تبدیل میشود.

 

جالب است که ویلیس هارمن Willis Harman نیز در همان سال 1989 در نامه ای به اینجانب درباره این رساله، تائید کرده که تئوری ارزش کار دیگر پاسخگوی عصر تکنولوژی نو نیست،  و به شکل سوألی نوشته بود که اگر اصل فعالیت بشر دیگر کار نباشد، آیا دیگر تبیین ارزش کار آنقدر اهمیت دارد؟  بایستی بگویم که نکته وی نیز درست است که تبیین ارزش کار به معنی صنعتی آن، یعنی تبیین ارزش زمان کار، اهمیتش دیگر با رشد جامعه فراصنعتی بیش از پیش از بین میرود، و خود نیز براین واقعیت در اینجا تاکید دارم، اما کوششم در تبیین ارزش فعالیت خلاق بشر، به معنی تبیین ارزش کار به مفهوم صنعتی آن نیست، و در واقع در جوامع فراصنعتی، اهمیت موضوع تبیین ارزش فعالیتهای خلاق بشر، نه تنها از بین نمیرود،  بلکه همانطور که نشان میدهم بیشتر و بیشتر هم میشود.

 

خلاصه رساله

 

در این نوشته تقسیم ارزش مبادله به دو نوع مشخص با ویژگی های ذیل را طرح میکنم. نوع اول ارزش مبادله مرتبط با فعالیت بشر به مثابه کار است که بر مبنای تئوری کلاسیک، از طریق معدل زمان-کار تعیین میشود. نوع دوم ارزش مبادله،  طرح شده در این رساله را، *ارزش ویژه* می نامم،  ومرتبط است به فعالیت بشر بمثابه فعالیت  آزاد خلاق. فعالیت خلاق بشر و اهمیت ابزار هوشمند را در رساله های دیگری مفصلأ توضیح داده ام. نظریه ارائه شده در اینجا این است که *ارزش ویژه*، متفاوت با ارزش نوع اول، نه از طریق معدل، بلکه از طریق انتخاب بهترین فعالیت خلاق،  در میان قعالیت های خلاق مشابه،  تعیین میشود، .  بایستی تأکید کنم که در اینجا هر دو ارزش مورد بحث از نوع ارزش مبادله  هستند و نه ارزش مصرف.  استدلال میکنم که تبدیل بین این دو نوع ارزش مبادله، علت معضل عدالت اجتماعی در تمدن های در حال تولد فراصنعتی است.  مضافأ اینکه افزایش اهمیت *ارزش ویژه* در مناسبات اقتصادی معاصر، مسأله عدالت احتماعی را از موضوع طبقات متخاصم،  به موضوع فی مابین گروه های اجتماعی بظاهرهمگون مبدل کرده است.  در نتیجه کوشش برای عدالت اختماعی در تمدن های نوین، احتیاج به برخورد باصطلاح "درون-طبقه ای" دارد،  ودر پایان این مقاله،  پیشنهادهائی در این راستا ارائه کرده ام.

 

 

بخش اول- تئوری ارزش مارکس

 

در بررسی کتاب فقر فلسفه مارکس، نشان میدهم که اسمیت، ریکاردو، و مارکس از محدودیتهای تئوری خود آگاه بوده و میتوانستند فراسوی آن بروند، اگر از دسته ای از محصولات که مقدارشان ناچیز ولی در حال رشد بود، استفاده میکردند.

 

اجازه بدهید ابتدا تعریف نهائی مارکس از تئوری ارزش خود را از کاپیتال (جلد اول)  نقل کنم:

 

"کار ...که جوهر ارزش را شکل میدهد کار هموژن بشر است، یعنی صرف بک نیروی کار همگون.  کل نیروی کار جامعه که در جمع کل ارزش های همه کالاهای تولید شده در جامعه تجسم میابد، در این جا بمثابه یک انبوه هموژن نیروی کار بشراست، هرچند متشکل از واحدهای بیشمار مجزاست. هر کدام از این واحد ها نظیر دیگری است، تا آنجا که خصلت معدل نیروی کار جامعه را داشته، و اینگونه عمل کند، یعنی برای تولید کالا، هیچ زمان بیشتری از مقدار معدل لازم نباشد، یعنی نه بیش ازآنچه اجتماعأ لازم است. زمان-کار اجتماعأ لازم آن مقداری است که برای تولید یک کالا تحت شرایط عادی تولید، با درجه معدل مهارت و شدت رایج در هر زمان لازم است"..."این یک حقیقت است که کار ساده در کشورهای مختلف تغییر میکند...اما در یک کشور معین داده معلومی است. کار با مهارت،  بمثابه کار ساده تشدید شده،  فرض میشود."  (تأکید ها از من است)

 

آشکار است که برای مارکس، ارزش کالاها از طریق نیروی کار تعیین میشود. در واقع، همه تولید کنندگان بایستی در حدود معدل تولید کنند و هیچ اختلاف شدید بین کم کارآمد ترین و پرکارآمدترین نمیتواند بطور مداوم در تولید عمومی کالا وجود داشته باشد (آنچه مارکس نولید سرمایه داری مینامد ولی در حقیقت درباره هرگونه تولید صنعتی صادق است، چه سرمایه داری چه سوسیالیستی، و شاید مکانیسم معدل گیری  در سوسیالیسم حتی قوی تر باشد). به عبارت دیگر اگر یک روش تولید خیلی کم کارآمد باشد، از رده خارج میشود و اگر خیلی کار آمد باشد، رقبا الزامأ به سرعت به آن میرسند، یا از بین میروند و فاصله کارآمدی خیلی پائین و خیلی بالا،  مدت خیلی زیادی دوام نمیآورد (و هرچه صنعتی شدن پیشرفته تر باشد، اهرم های پروسه معدل سازی سریع تر عمل میکنند). بنابراین برای تولید صنعتی، این فقط معدل سازی در تئوری نیست که حقیقت است، بلکه کل پروسه عمومی تولید است که بسوی معدل در زندگی واقعی سوق دارد.

 

تولید صنعتی در کلیت خود، با استانداردیزه کردن تولید و کار، کششی بسوی معدل را برای هر پروسه تولیدی بوجود آورده است.  هر قدر صنعتی شدن بیشتر، این قوه جاذبه قوی تر، و با سرعت بیشتری عمل میکند.  در واقع در پیآمد توسعه و پیشرفت جامعه صنعتی، معدل سازی  نه تنها به واقعیت عرصه های گوناگون زندگی بشرتبدیل شد،  بلکه ساختار پایه ای مدل های تئوریک علمی اواخر قرن نوزدهم را نیز متأثر کرد.  بدینگونه این تصور ایجاد شد که همه چیز کالاخواهند شد، حتی خود انسانها  و البته تا آنجا که  تولید صنعتی غالب بوده وانسانها بمثابه ابزار هوشمند در آن تولید قرار داشته اند، این تصور چندان هم از واقعیت دور نبوده است.

 

پدیده معدل سازی از جهت مثبت، باعث خیزش چشمگیر علوم مدرن نظیر اقتصاد و جامعه شناسی شد، اما از جهت منفی، یک نقص متدلوژیک بود،  که باعث مسامحه در ارزیابی برخی از عرصه های  زندگی شد،  عرصه هائی که در آنها خصائل *ویژه* از *معدل* مهم تر هستند.

 

آیا اقتصاد دانان کلاسیک،  زمانیکه تئوری معدل را ارائه میدادند،  از این موضوع آگاه بودند که ارزش زمان-کار،  تنها واحد واقعیت اقتصادی نبود؟  جواب مثبت است و حتی آن ها از نوع دیگر ارزش که آنرا ارزش *ویژه* می نامم نیز مطلع بوده اند، هر چند اهمیت آن را مرکزی نمی دیدهاند، و در واقع در اقتصاد های پیش از اقتصاد صنعتی اینگونه ارزش ویژه اهمیت مرکزی هم نداشت!

 

 

بخش دوم- یادداشت های تاریخی درباره *ارزش ویژه*

 

هر سه اقتصاددان اصلی کلاسیک، اسمیت، ریکاردو، و مارکس، از محدودیت مدل تئوریک خود آگاه بوده اند.  مارکس از ریکاردو در کتاب فقر فلسفه چنین نقل قول میکند:

 

"با داشتن استفاده،  ارزش مبادله  کالاها از دو منبع ناشی میشود: از کمیابی و از مقدار کار لازم برای بدست آوردن آن ها. بعضی کالاها وجود دارند که ارزش آنها  بر مبنای فقط کمیابی تعیین میشود. (تاکید از من است). هیچ کاری نمیتواند کمیت این کالاها را افزایش دهد، و در نتیجه ارزش آنها نمیتواند با افزایش عرضه پائین بیاید. برخی مجسمه ها و تابلوهای کمیاب، کتاب های نادر از این نوع هستند، و ارزش آنها... با مقدار تغییر ثروت و تمایل آنها که مایل به داشتن این کالاها هستند، تغییر میکند." (بعدأ نشان میدهم که مارکس اعتقاد نداشت "ارزش" این کالاها متغیر است، بلکه معتقد بود "قیمت" آنها قیمت انحصاری monopoly price  است).

 

ریکاردو متوجه نبود که آنچه وی درباره کارهای کمیاب مجسمه سازی ذکر کرده بود، برای کارهای موسیقی زمان وی و حتی برای حق چاپ کتاب خود وی نیز صادق است. سوألی که نیاز به پاسخ داشت این موضوع بود که چگونه این کالاها ارزشمند و یا بی ارزش میشدند،  بدون آنکه  نظیر دیگر کالاها وارد پروسه معدل سازی شوند!

 

اگر ریکاردو به محدوده وسیع این محصولات توجه میکرد و اگر رشد اینگونه محصولات را در کنار کاهش ساعت کار هفتگی مد نظر داشت، میتوانست از اهمیت آنها برای واقعیت اقتصاد دورتر آینده پرده بردارد. وی پیش از مارکس چنین میگوید که "این کالاها، معهذا، دسته بسیار کوچکی از انبوه کالاهائی که روزانه مبادله میشوند را تشکیل میدهند". هرچند این حرف وی درمورد واقعیت اقتصادی زمان وی درست است، اما آن واقعیت تاکنون در حال تغییر مداوم و حتی تصاعدی بوده است.

 

اسمیت، ریکاردو، و مارکس نمیتوانستند قیمت کار خود را، یعنی ارزش حق چاپ کتاب خود را، بر مبنای معیارهای خود برای ارزش توضیح دهند.  در واقع فلاسفه یونان یا دانشمندان اوائل عصر مدرن  گروه های اجتماعی بزرگی نبودند، و "محصولات"  آنها به عنوان بخش قابل ملاحظه ای از کل تولید اجتماعی وارد بازار نمیشد. اما در جامعه فراصنعتی حجم فعالیت ابزارگونه بشر (کار به معنی اخص کلمه) کاهش یافته،  و فعالیت آزاد خلاق بشر مداومأ افزایش مییابد. (هرچند افزایش دومی متناسب با کاهش ساعت-کار نیست).

 

رشد چشمگیر این نوع فعالیت خلاق بشر در عصر ما،  دلیل اصلی راحتی ما در تشخیص این دسته از محصولات است. اینترنت و رسانه های الکترونیک رشد را بیشترتسریع کرده اند،  چنانکه امروز یک قطعه موسیقی،  در زمان کوتاهی،  به مثابه یک شاهکار و یا یک کار سرهم بندی شده  بی ارزش، در پروسه  حذف و تجدید اعتبار،  ارزیابی میشود،  یعنی در مدتی صدها مرتبه کمتر از زمانی که کار موسیقی دانانی نظیر باخ،  طی تاریخ ارزیابی شد ه اند.

 

تاریخأ ریکاردو زمانیکه تئوری ارزش خود را ارائه میدهد کالاهائی که در نظردارد را تصریح میکند:

 

"زمانیکه  از کالاها صحبت میکنیم، از ارزش مبادله آنها، و قوانینی که قیمت نسبی آنها را تنظیم میکنند، منظور ما همواره آن کالاهائی است که کمیت آنها فقط از طریق انجام کوشش بشر قابل انجام باشد، و در تولید آنها رقابت بدون هر مانعی عمل کند."

 

در نتیجه یک مانع، غیرممکن بودن تولید یک تابلو لبخند ژوکوند دیگر است (یعنی *ویژه* بودن آن)  و مانع دیگر انحصار بازار است.  مانع اول تقریبأ فراموش میشود، اما دومی را بعد ها برخی اقتصاددانان مارکسیست نظیر هیلفردینگ دنبال کردند.

 

مارکس در همانجا با نقل قول ریکاردو از آدام اسمیت،  از کتاب ثروت ملل، ادامه میدهد:

 

"اینکه زمان کار واقعأ بنیان ارزش مبادله تمام چیزهاست، بغیر از آنچه نمیتوانند با کوشش بشر افزایش یابند، دکترین بسیار مهم اقتصاد سیاسی است، چرا که از هیچ منبع دیگری، به اندازه ایده های مبهمی که به عبارت ارزش متصل اند،  اینهمه اشتباه و اختلاف عقیده در این علم ناشی نمیشود."

 

مارکس گفتار ریکاردو را تأییدانه نقل میکند که الزامأ ارتباطی بین قیمت و ارزش این کالاهای "کمیاب" وجود ندارد.  هر دوی آنها اعتقاد نداشتند که ارزش اینگونه کالاها بتواند بگونه دیگری متفاوت از روش معدل گیری  تبیین شود،  و در عین حال اینگونه کالاها کماکان با کالاهای دیگر قابل مبادله باشند.  این کالاهای کمیاب در واقع مثالی بارز در گدشته، از آنچه ارزش *ویژه* نامیده ام هستند،  که ارزش آنها از طریق فعالیت خلاق بشر ایجاد میشود،  در مقایسه با زمان-کار،  که از طریق فعالیت ابزار گونه بشر تولید میشود.

 

مارکس همانگونه که بعدأ نشان میدهم در جلد سوم کاپیتال، زمانیکه وی تبیین مستقل قیمت عمومی تولید را بررسی میکند، فقط از توضیح قیمت انحصاری monopoly price در برخورد به این محصولات استفاده میکند.

 

مارکس در فقر فلسفه اینگونه از ریکاردو نقل قول میکند که:

 

"کالا هائی که انحصاری شده اند، چه از طریق یک فرد و چه از طریق یک شرکت، برمبنای قانونی که لرد لودردیل Lord Lauderdale ارائه کرده است تغییر میکنند: آن ها پائین میروند به نسبتی که فروشندگان به کمیت آن ها اضافه میکنند و بالا میروند به نسبتی که اشتیاق خریداران برای خرید آن ها افزایش می یابد، و قیمت آنها هیچ ارتباط لازمی با ارزش طبیعی آنها ندارد: اما قیمت های کالاها ئی که تابع رقابت هستند، و کمیت آنها ممکن است به هر درجه معتدلی افزایش یابند، در تحلیل نهائی،  نه وابسته به وضعیت عرضه و تقاضا، بلکه وابسته به افزایش و کاهش هزینه تولید است".

 

هردوی مارکس و ریکاردو در واقع *تبیین* determination دو نوع ارزش را با ارتباط correlation یا تبدیل transmutation این دو نوع اشتباه میکنند.  بعدأ نشان میدهم که قیمت اینگونه کالاها درارتباط با ارزش ویژه نوسان میکند، همانگونه که قیمت کالاهای دیگر درارتباط با ارزش زمان-کار نوسان میکند. آنچه بایستی با اشتیاق خریداران برای خرید و توان آنها برای پرداخت محاسبه شود، نه ارتباط قیمت و ارزش،  بلکه رابطه ارزش زمان-کار و ارزش ویژه است.  ایندو غیر قابل مقایسه اند، نظیر سیب و پرتقال، و اتفاقأ به همین دلیل اشتیاق و توان پرداخت رابطه اندو را تعیین میکنند،  نظیر مبادله صلح با غرامات جنگی.

 

مارکس همیشه با آدام اسمیت و ریکاردو در رابطه با استقلال قیمت اینگونه کالاها از ارزش آنها هم نظر بود. مارکس این قیمت را قیمت انحصاری monopoly price مینامید و نه تنها در فقر فلسفه در 1857 بلکه حتی در جلد سوم کاپیتال که در یایان عمر نوشته و پس از مرگش انگلس تمام و چاپ کرد، همین نظر را تکرار میکند، که در زیر میآورم:

 

"وقتی ما به قیمت انحصاری اشاره میکنیم، منظور ما کلأ قیمتی است که فقط از طریق اشتیاق خریداران برای خرید و توان آنها برای پرداخت، مستقل از قیمت تعیین شده توسط قیمت عمومی  تولید است و ارزش محصولات است. تاکستانی که شرابی با کیفیت بی نظیر تولید میکند که فقط میتواند به مقادیر بسیار کم تولید شود، قیمت انحصاری monopoly price به دست میاورد.  شراب ساز سود اضافی surplus profit متنابهی متحقق میکند، که فزونی آن بر ارزش محصول،  کاملأ بر مبنای امکانات و علاقه نوشنده نازک بین شراب تعیین میشود." (تأکید از من است)

 

وی ادامه میدهد و همین اندیشه را در رابطه با اجاره دیفرانسیل differential rent مطرح میکند. در واقع مارکس مقوله سود اضافی را اختراع میکند، تا از پذیرش  قیمت *انحصاری* به مثابه  نوعی ارزش اجتناب کند، آنچه ارزش ویژه است.

 

دلیل اکراه اسمیت، ریکاردو، و مارکس برای پذیرش دو مقیاس سنجش متفاوت ارزش، دشواری توضیح مبادله بین آندو است.  آنها تصور میکردند که اگر آندونوع ارزش بتوانند مبادله شوند، دیگر در آنصورت دو مقیاس نبوده،  بلکه یک مقیاس هستند، ولی در دو شکل،  و اگر حقیقتأ دو مقیاس هستند،  در آنصورت مبادله غیر ممکن است، نظیر سیب و پرتقال!  به عبارت دیگر، اگر ارزش دو نوع کالا،  با دو مقیاس اساسأ متفاوت تبیین شوند، چگونه میتوانند آندو چیزی مشترک داشته باشند،  که آنها را قابل مقایسه،  و در نتیجه قابل مبادله کند؟

 

وقتی مقیاس ارزش برای محصولات استاندارد،  زمان-کار است،  و مقیاس ارزش برای کالاهای ویژه خلاقیت است،  سوال ممکن است اینگونه به نظر رسد  که آیا زمان-کار با خلاقیت،  قابل مبادله است؟  زمان-کار،  معدل نیروی کار جامعه است،یعنی یک کمیت فیزیکی، در صورتیکه خلاقیت، مانند یک کیفیت روحی یا زیبائی شناسی بنظر میرسد.

 

وقتی مارکس در جلد اول کاپیتال، ارزش مصرف و ارزش مبادله  را تفکیک میکند، یادآور میشود که میبایست وجه مشترکی باشد،  تا مقایسه یا مبادله صورت گیرد. البته بحث وی درباره تفکیک ارزش مصرف از ارزش مبادله درست است،  ولی نه بخاطر مقایسه ناپذیری،  بلکه به این خاطر که صرف داشتن مصرف،  چیزی ارزش مبادله کسب نمیکند.

 

اجازه دهید بحث خود را درباره دو نوع ارزش مبادله دنبال کنیم.  مارکس حتی از ارسطو نقل قول میکند که ما احتیاج به چیز مشترکی داریم تا مقایسه یا مبادله کنیم.  در نتیجه وی نمیتوانست دو نوع مقیاس ارزش مبادله را بپذیرد،  بدون آنکه با این دیدگاه فلسفی خود در تناقض قرار گیرد. در واقع منطقأ این یک اشتباه ارسطوئی بود برای یک طرفدار هگل!  چرا که در واقعیت، مبادله بین اقلام مقایسه ناپذیر انجام شدنی است.

 

زمانیکه یک قطعه موسیقی پذیرفته میشود که ارزش دارد (نه بر مبنای زمان-کار)، تصمیم برای پیداکردن ارزش زمان-کار (یا معادل پولی آن) بر مبنای ویژه ای unique انجام میشود،  که به اشتیاق و توان پرداخت بستگی دارد، نظیر آنچه ذکر کردم،  مبادله جنگ با غرامت جنگی!  در یک سوی مبادله  یک مقوله سیاسی یعنی جنگ است و در سوی دیگر یک محاسبه اقتصادی یعنی غرامت جنگی.  آنچه روزانه در هرکدام از دو عرصه ارزش مبادله و ارزش ویژه مبادله میشود کاملأ متفاوت است،  و قانونبندی های  خود را دارد، اما رد و بدل بین دو عرصه بر مبنای ویژه انجام میشود و نه معدل

 

این نظیر پذیرش یک نیرواز سوی نیوتون در مقایسه با پذیرش چهار نیرو از سوی انشتین و کوشش وی جهت اتحاد چهار نیروست و نه تقلیل آنها به یکی،  از طریق تقلیل گرائی ذهنی. آنچه نئوری عظیم اتحاد grand unification theory خواهد بود اکنون سوال بازی است،  و فقط دو تا از این نیروها متحد شده اند. درباره ارزش مبادله نیز از نظر تئوریک امروز نیاز به داشتن  هردو ارزش زمان-کار و ارزش ویژه غیر قابل انکار است و نبایستی آن ها را بطور ذهنی واحد کرد.

 

خلاصه کنم،  اشتباه مارکس و ریکاردو در آن بود که تصور میکردند "قیمت انحصاری" بر مبنای اشتیاق و توان پرداخت خریدار تبیین میشد. آنها امکان اینکه بشود دو نوع ارزش مبادله داشت و بتوان آندو را از طریق داور نهائی روابط اقتصادی، یعنی تصمیم اجتماعی،  به هم مبدل کرد، غیر منطقی می دیدند.  تصمیم اجتماعی چه به دلیل اقتصادی، روانشناسی، زیبائی شناسی، یا حتی دیوانگی نظیر آنچه در آمدن و رفتن بسیاری از مدهای روز fad در کشور های سرمایه داری و سوسیالیستی دیده میشود. مکانیسم تبدیل یک نوع ارزش به نوع دیگر ممکن است همانقدر سخت باشد که وحدت چهار نیرو در قیزیک کوانتا.

 

 

بخش سوم- مبانی دو نوع ارزش مبادله

 

در رساله ابزار هوشمند در سال 1985 دو نوع فعالیت بشر را اینگونه توصیف کردم که نوع اول فعالیت ابزار گونه است که استاندارد است و نوع دیگر فعالیت خلاق آزاد است که ویژه unique است:

 

"انسان بمثابه ابزار استفاده شده است هر زمان که ادراکات حسی و توانهای حرکتی وی، درک زبان، و مهارت های ویژه وی بمثابه ابزار تولید (یعنی وسیله برای هدف تولید means to an end) بکار برده شده اند.  به درجه ای که بشر از استعداد ها و علائق خود بریده شده و آزادی وی برای تطبیق با پروسه تولید محدود شود، به همان درجه  وی بیشتر به یک موجود ابزارگونه مبدل میشود. بالعکس انسان هدف در خود end in himself است به درجه ای که وی به یک ابزار مشخص تقلیل نیافته است، یعنی به درجه ای که استعداد ها و علایق، دانش، و کمال در فعالیت های تولیدی وی مستولی شود."

 

از یک سو با پیشرفت های اتوماتیک سازی، محصولات خلاقیت بشر به سرعت میتوانند تولید انبوه mass production شوند.  از سوی دیگر تولید استاندارد به کار کمتر بشر نیاز  دارد. در واقع آنچه "کار" را از اشکال دیگر زندگی بشر جدا میکند،  فیزیکی بودن (در مقایسه با فکری بودن) یا غیر ماهرانه بودن (در مقایسه با ماهرانه بودن ) نیست. چه فعالیت بشر صرف انرژی و حواس، زبان، یا مهارت های ویژه بمثابه وسائل تولید باشد یا نه، کار بایستی بر مبنای دیگری تعریف شود.

 

آنچه مارکس نیروی کار میخواند اصطلاح غیر کافی است و اهمیت ادراک و مهارت زبان را نشان نمیدهد- در واقع روش تایلور میتواند برای کمی کردن اقتصادی توان های گوناگون انسان به کار رود. در واقع زمان-کار Labor time برای کار work معنی میدهد. اما اگر همان فعالیت، مثلأ فعالیت فیزیکی برای تفریح و نه کار باشد، مثلأ فردی آنرا بمثابه فعالیت آزاد انسانی انجام دهد، دیگر کار نیست و نمیتواند با زمان-کار اندازه گیری شود، حتی اگر محصول آن زمانی در آینده وارد بازار شود (نظیر بسیاری از کارهای موسیقی و هنر که قرن ها پس از خلقشان وارد بازار شده اند). اکثرأ کار در طی زمان کوتاهی از طریق معادل عمومی (پول)  پرداخت میشود، در صورتیکه فعالیت آزاد بشر (اکثر فعالیت های خلاق) ممکن است که هرگز پاداش پولی نگیرند.  آنچه فعالیت فکری و فیریکی و یا فعالیت ماهرانه و غیر ماهرانه را تفکیک میکند، کار و فعالیت آزاد بشر را تفکیک نمیکند.

 

تفاوت بین دو نوع فعالیت بشر در جوامع برده داری به بهترین وجه نمایان بود، چه در عمل،  دو نوع انسان موجود بودند. بردگان که فعالیت های ابزار گونه را انجام میدادند،  و شهروندان آزاد که اکثرأ به فعالیت های آزاد بشر مشغول بودند. یک دهقان زمان بیشتری را بمثابه یک وسیله ابزارگونه صرف میکند تا یک بارون فئودال.  در دوران های بعدی جامعه بشری، بیشتر فرهنگها ایده دو نوع انسان را به دور ریختند،  و بجای آن ایده یک نوع بشر با تساوی ذاتی را پذیرفتند.  البته همانگونه که در جای دیگر مفصلأ نوشتم،  این تغییر و عدم رفتار با بخشی از نوع خود بمثابه ابزار، بخاطر پیشرفت فرهنگی و اخلاقی بشر صورت گرفته،  و تا زمانیکه ابزار هوشمند تولید نشدند، بنیان رفتار با بخشی از انسانها به صورت ابزار از بین نرفت،  و این است که قرن ها بعد از زوال حامعه برده داری، برده داری دوباره در قاره آمریکا شکل گرفت، چرا که مبنای مادی آن از بین ترفته بود.  با این تغییر، تفکیک دو نوع فعالیت بشر شکل ضمنی در زندگی هر فردی گرفت.

 

در جامعه صنعتی، این تفکیک در زندگی هر انسانی به اوج خود رسید. فعالیت بمثابه ابزار در برابر فعالیت بمثابه انسان آزاد، ساعات کار در برابر ساعات تفریح،  بروشنی معین شدند.  اشتباه اکثر اقتصاد دانان و بویژه  مارکسیستها در عدم درک تفکیک این دو نوع فعالیت ابزارگونه و خلاق  بشر بود،  و تصور میکردند که  مسأله کار فکری در برابر کار عملی ویا کار با مهارت در برابر کار غیرمتخصص است که باعث تفارت های فاحش انتطارات آنها در محاسبات اقتصادی از  واقعیت اقتصادی 100 سال اخیر بود هاست، بویژه پس از سقوط ساعت کار هفتگی در جوامع صنعتی.  در نتیجه سوأل این است که تفکیک درست فعالیت کاری و غیر کاری چگونه بایستی طرح شود؟

 

مثالی بزنم.  بلند کردن وزنه برای زیبائی اندام "تفریح" است و کار نیست، اگر چه بسیار فیزیکی است، در صورتیکه نوشتن برنامه کامپیوتری برای سیستم حسابداری یک شرکت، گرچه بسیار فکری است ولی در عین حال کار است، دقیقأ به مفهوم فعالیت ابزار گونه است.  هر چه در پی کاهش زمان کار هفتگی،  انسانها کمتر وقت خود را صرف فعالیت های ابزارگونه کنند، به همان درجه فعالیت اصلی بشر بیشتر شبیه جستجوی آزاد یک هنرمند خلاق خواهد بود تا شبیه اطاعت سربازگونه یک کارگر مکانیکی. در مورد جستجوی آزاد یک هنرمند خلاق بعدأ بیشتر توضیح میدهم ولی اینجا معضل دو نوع فعالیت بشر مورد توجه است، یعنی کار در برابر فعالیت آزاد خلاق، و اینکه این دو نوع فعالیت چگونه از نظر اقتصادی قابل محاسبه هستند.

 

تا آنجا که به فعالیت ابزارگونه بشر مربوط میشود، مدل جامعه صنعتی از کار،  پیشرفته ترین  شکل معدل گیری است و ما را به دورترین نقطه، یعنی حذف کار جلو خواهد برد، البته "کار" به معنی بحث شده در بالا!  لازم به تذکر است که میتوان از اصطلاح "کار" برای انواع مختلف فعالیتهای بشر استفاده کرد، حتی مشق کودکان را نیز میتوان "کار" خطاب کرد.  آشکار است که منظور از لغت "کار" در طی تاریخ همان فعالیت ابزارگونه بشر بوده است که در اینجا مد نظر است.  فلاسفه و دانشمندان قعالیت خود را جستجویرای حقیقت مینامیدند و نه "کار"!

 

به موضوع بحث برگردم.  بهترین توصیف کار،  در پیشرفته ترین شکل آن  در جامعه صنعتی را،  تئوری ارزش زمان-کار ارائه کرده است.  فعالیت بشر بدینگونه را به بهترین وجه میتوان آنگونه که مارکس فرموله کرده است اندازه گرفت، یعنی از طریق حداقل لازم برای زنده نگه داشتن این "ابزار" برای کار کردن. حتی "ابزار" های تحصیل کرده تر،  در اینگونه قعالیت های ابزارگونه،  بمثابه "ابزار" گران تر، اجرت میگیرند، که هزینه تحصیلشان نیز به قیمت پالایش داده است. مدل مارکسیستی برای اینگونه فعالیت بشر کامل است،  و اگر نوع دیگر فعالیت بشر تفکیک شود همه اختلاف های محاسبه اقتصادی از بین میرود.

 

ارزش زمان-کار از طریق معدل گیری و تعیین میانگین اجتماعی محاسبه میشود، یعنی هر فرم زمان-کار در این نوع قیمت عمومی تولید وارد میشود. اما  تعیین ارزش محصولات فعالیت خلاق، *نه* از طریق * معدل گیری*،  بلکه از طریق شناسائی* بهترین* انجام میشود.  اگر یک ماراتان برگزار شود،  دونده معدل اهمیتی برای تعیین جایزه ندارد.  پاداش  دوندگان  در مقایسه با بهترین دوندگان در کشورهای دیگر، سالهای گذشته،  مناطق ومدارس دیگرتعیین میشود. معدل درکشورهای مختلف،  سالهای مختلف،  یا مناطق مختلف اهمیتی برای تعیین اینگونه ارزش ویژه ندارد. امتیازات از مقایسه بین بهترین ها تعیین میشوند و نه بین میانگین ها.  و جایزه بهترین از طریق تمایل و توان پرداخت کمیته برگزاری، انجمن شهر، کمیته المپیک، و امثالهم تعیین میشود. (این تبدیل یک فرم سیستم ارزشی به سیستم دیگر است).

 

یا اینکه آنچه یک اثرهنری را ارزشمند میکند موقعیت آن اثر نسبت به کارهای معدل در آن مقطع زمانی و مکانی نیست، بلکه جایگاه آن نسبت به بهترین آثار مشابه است که ارزش آن را تعیین میکند.  این مقیاس میتواند زیبائی شناسی، تاریخی، و یا حتی مد شدن باشد. این مهم نیست که چه چیزی کار خلاق را بهترین میکند، و همچنین مهم نیست که  واقعأ بهترین باشد و یا اینگونه تصور شود بهترین است.  آنچه مهم است این واقعیت است که همه کارهای خلاق دیگر،  نسبت به معدل ارزیابی نمیشوند،  بلکه نسبت به بهترین سنچیده میشوند. به طور خلاصه ارزش ویژه از طریق سنجش *بهترین* محصول فعالیت مشابه معین میشود.

 

حال یک محصول فعالیت خلاق میتواند بهترین باشد و خیلی با ارزش، ولی ممکن است کسی حاضر نباشد آنرا با پول (یعنی برابر زمان-کار)  معاوضه کند. در چنین حالتی تبدیل یک نوع ارزش مبادله به نوع دیگر صورت نمیگیرد. مثلأ بهترین کار فلسفه خاورمیانه ممکن است ناشری پیدا نکند که حتی حاضر باشد چند صد دلار برای نشر آن پرداخت کند، حتی اگر همه متخصصین آن رشته آنرا پر ارزش ترین بدانند. تعیین ارزش ویژه و تبدیل آن میتواند عرصه وسیعی از پرسش را تشکیل دهد، بویژه از آنجا که  روندهای جوامع فراصنعتی رشد این محصولات را مداومأ بسط میدهند.  وقتی بهترین تعیین شد و با پول مبادله شد، میلیونها نسخه در سکتور اقتصاد استاندارد صنعتی درست میشود،  و در آن جا همه چیز تحت سیستم زمان-کار تعیین میشوند.

 

 

بخش چهارم- تجدید دیدار با معضل عدالت اجتماعی

 

در واقع تئوری اقتصادی بالا در باره اقتصاد نو،  بر ارزیابی از تحولاتی متکی است که عمومأ انقلاب کامپیوتری خوانده میشوند،  ودر مقیاس تاریخی در 1985 در مقاله ابزار هوشمند،  این تحولات را آغاز تمدن نوینی خواندم،  که یا توان جدید بشر در تولید ابزار هوشمند امکان پذیر شده اند.

 

یک بی عدالتی اساسی در سیستم توزیع درآمد در تولیدات فراصنعتی وجود دارد، که ناشی از خصلت حرفه های مربوط به فعالیت خلاق بشرو تبیین ارزش ویژه مرتبط به آن است.

 

معضل اصلی عدالت اجتماعی در تمدن نوین مربوط به نحوه پاداش نتیجه کار حرفه های خلاق جدید است،  که انچه* بهترین* است و یا *تصور* شود بهترین است،  پاداش همه کارهای مشابه را میبلعد.  پاداش محصول کار موسیقی دانان در طی قرون اینگونه بوده، اما  نویسندگان و موسیقی دانان همواره گروه کوچکی بودند و معضل نحوه پاداش ثمر  کارآنان موضوع مهم جامعه نمیشد. ولیکن مولدین دانش،  بخش عظیم مولدین جامعه فراصنعتی هستند.   در نتیجه موضوع عدالت این جامعه،  اساسأ نه در مرحله تولید manufacture  ، بلکه قبل از آن طرح است،  یعنی زمان انتخاب یک محصول اندیشه،  مثلأ زمان پذیرش یک  ASIC layout از طرف چند مشتری تعیین کننده.

 

یک موسیقیدان که ملیون ها کپی از نوار آهنگش فروش میرود،  بخش اصلی منفعت آهنگ سازان مشابه را تصاحب میکند،  هرجند شرکتی که حق فروش آهنگ او را دارد، در پروسه صنعتی تولید  "ارزش اضافی" بدست میآورد.  اما بقیه موسیقیدانان که در رنجند و احساس "اسنثمار" میکنند، احساس بهتری نداشتند اگر سرمایه دار تمام فروش موزیک بی خریدار آنها را به ایشان میداد. حتی سرمایه داری که آهنگ همکار موفق آنها را پخش میکند "استثمارگر" اینان نیست.  هرچند همکار موفقشان  گهگاه از قراردادهایش مینالد، وی نیز ابدأ احساس استثمار نمیکند. در واقع همکار موفق آنهاست که محصول کوشش کل گروه اجتماعی آنها را تصاحب کرده است، چرا که کار وی بهتزین است، و یا پذیرفته شده است که بهترین است،  و در اینگونه تولید،  همانطور که در بخش های قبلی رساله توضیح داده ام،  پاداش بر مبنای میانگین نبوده،  بلکه بر مبنای بهترین است.

 

همین نکته درباره بازی در فیلم سینمائی، نوشتن کتاب، طراحی نرم افزارو سخت افزار کامپیوتر، طراحی معماری، بازی در  تیم های فوتبال و بسکتبال حرفه ای،  و امثالهم صادق است. بخاطر تسهیل بحث بیائیم مدل کارگر-سرمایه دار را استفاده کنیم. اگر کارخانه ای با 1000 کارگر داشته باشیم و بهنرین کارگر معادل 800 کارگر حقوق بگیرد و بقیه اصلأ حقوق نگیرند، آیا دیگر موضوع عدالت مربوط به سرمایه دار است که ارزش اضافی را پرداخت نمیکند،  یا سوپر کارگر  "superworker"،  که "مشروعأ" حقوق 800 کارگر را تصاحب کرده؛  و درصد کوجکتز از آن را به صورت "ارزش اضافی" به صاحب کارخانه میدهد.

 

نجار دوران اقتصاد کلاسیک میز را ارزانتر یا گرانتر؛  نسبت به هزینه میانگین تولید میکرد. ولیکن تابلوی لبخند ژوکوند  میلیون ها برابرهزینه  کاغذ و مرکب و  کارمزد داوینچی ارزش دارد، حتی اگر سخاوتمندترین صاجب کار،  لئوناردوداوینچی را استخدام میکرد.  از سوی دیگر هزاران اثر هنری،  ارزششان از کاغذ و جوهری که بکار برده اند کمتر است و به دور ریخته میشوند.  ناشرین هر ماهه هزاران کتاب جلد مقوائی hardcover  را به دور میریِزند. اینها انتخاب بهترین،  و نه انتخاب معدل در این عرصه هاست.  99 تا از 100 کتاب درسی مقاومت مصالح بایستی "مشروعأ"  خدف شوند و  یکی انتخاب،  و آن یکی تا سال ها،  در صدها هزار نسخه منتشرخواهد شد و هزاران دلار در آمد خواهد داشت در صورتیکه 99 تای بقیه،  بدور ریخته شده،  و نویسندگانش در آمدی از کار خود کسب نخواهند کرد.

 

نویسنده یک رمان موفق، پس ازانتشار چلد مقوائی،  حق طبع و نشر کتاب جلد کاغذی، کتاب-نوار، تئاتر، فیلم سینمائی، ویدیو،  و غیره را سال پس از سال میفروشد.  در چنین حالتی، دیگر بی عدالتی به دلیل صاحب کار نیست، حتی دیگر در محیط کار صنعتی نیست. بی عدالتی در اصول اخلاقِی حاکم برنحوه  پاداش  کارهای خلاق در جامعه  نهفته است،  چرا که  در درون گروه های خلاق،  الزامی وجود ندارد که مولف آن یک کتاب درسی موفق،  تعهدی نسبت به زندگی مولفین 99 کتاب شکست خورده داشته باشد.  اگر ناشر کتاب نه چندان موفق،  "ارزش اضافی" ای کسب نکند،  و همه درآمد را به نویسنده بدهد، نویسنده کماکان سختی خواهد کشید،  ولی نه از جانب صاحب تولید.

 

درست است که همین مسائل پاداش عادلانه،  درباره حرفه های خلاق،  در قرون وسطِی نیز وجود داشته اند، اما تفاوت  در سرعتی است که امروزه کارهای مختلف حذف شده،  و "بهترین" ها تعیین میشوند (اسکار، پولیتزر، گرمی، ...)،   و مهمتر آنکه امروز در تولید فراصنعتی،  کارهای خلاق نظیر طراحی نرم افزار و سخت افزار،  بخش اصلی تولید جامعه را تشکیل داده،  و نظیر فلاسفه یونان،  قشر کوچکی با اهمیت ناچیز اقتصادی،  یا بخشی از طبقه دیگر( در آنجا بخشی از برده داران)،  نیستید.

 

امروزه در سیلیکان ولی Silicon Valley کالیفرنیا میتوان بسیاری مورد های مشابه مثالهای بالا یافت.  بسیاری مهندسین سخت افزار و نرم افزار که نتیحه کارشان بهترین بوده،  و یا بهترین قلمداد شده،  بلیونر شده اند،  و آنها که نتیجه کارشان بهترین نبوده،  یا بمثابه بهترین تلقی نشده،  با فقر دست به گریبانند.  در نتیجه معضل عدالت اجتماعی برای اینان درسکتور صنعتی نیست،  یعنی مسأله اشان این * نیست* که manufacturer ، ثمره فکر آنها را ساخته و فروخته و فقط سهم کوچکی از سود را به آنها داده است ، بلکه همکار موفق آنها است که ثمره کار کل گروه اجتماعیشان را تصاحب کرده است .  البته برای محصولاتی که موفق میشوند،  نظـیر یک آهنگ موفق، مسأله عدالت در تولید صنعتی نوار یا ویدئو، مثل تولید صنعتی در گذشته،  وجود دارد، اما اصل موضوع عدالت اجتماعی برای مولدین دانش و کارهای خلاق،  در آن بخش نیست،  و به آنچه ارزش ویژه نامیدم بستگی دارد.

 

کسانی که به کارهای خلاق اشتغال دارند،  سازندگان اصلی تمدن آینده بشرند،  و معضل عدالت اجتماعی،  مسأله مرکزی کیفیت جامعه آینده ماست.  ولیکن از انجا که مسأله،  فی مابین همکاران حرفه ای است،  و نه بین طبفات متخاصم احتماعی، شناسائی مسأله مشکل تر شده است. پاداش بر مبنای نیاز welfare state نیز حل این مشکل نیست،  چرا که *قصد* را برای پاداش به رسمیت نمیشناسد.  نیاز یک نقاش گمنام برای رقابت با پیکاسو، فقط غذا و خانه نیست بویژه اگر در بنگلادش زندگی کند.  

اختلاف بین یک کارخانه کفش دوزی پیشرفته و یک کارخانه متوسط و یک کارخانه توسعه نیافنه آنقدر زیاد  نیست،  و آنکه بالاتر از متوسط است سود ویژه میسازد،  اما خیلی زود  بقیه بالا آمده،  و توازن در میانگین جدید ایجاد میشود.  اما تفاوت یک نوار موسیقی که  فروش نرود،  و یک نوار hit  پرمشتری  که ملیون ها نسخه به فروش میرود،  با قانون میانگین قابل توضیح نیست،  و همانگونه که در قسمت های دیگر نوشتم با تئوری ارزش ویژه قابل تبیین است.

 

آنچه از نطر اجتماعی آشکار است،  این داقعیت است،  که هیچ قانونی وجود ندارد که سراینده نوار hit  پرمشتری را موظف کند که برای رفاه  افراد دیگر حرفه خود مالیاتی پرداخت کند.  در واقع وی همانگونه مالیات میدهد،  که اگر پولش را در صنعت یا سهام یا املاک کسب کرده بود.  تخصیص پول به بنیادهای موسیقی رابطه ای با درآمد ستارگان معروف موسیقی ندارد.

 

در اخلاق و قانون جامعه صنعتی بدرستی اینگونه فرض شده که صاحب کارخانه برای رفاه و امنیت اجتماعی کارگران بایستی مالیات بپردازد،  و چنین انتطاری امروزه بمعنی "محدود" کردن آزادی تلقی نمیشود.  ولیکن  گرفتن مالیات از اعضاء پر درآمد یک حرفه،  بنفع اعضاء کم درآمد را،  عرف و قانون هنوز نپذیرفته است.

 

لازم است در پایان خاطر نشان کنم که مسأله عدالت اجتماعی برای کارگران صنعتی،  که با توسعه فراصنعتی کار خود را از دست میدهند،  و نیاز به آموزش حرفه های جدید دارند،  نیز بحشی از واقعیت دوران کنونی است.   اگرجا بجا شده،  به بخش فراصنعتی بپیو.ندند،  عدالت اجتماعی  در سیستم  فراصنعتی ارزیابی میشود،  همانطور که در این مقاله بررسی کردم،  و لیکن مسأله عدالت اچتماعی تا آنجا که در تولید صنعتی هستند،  نظیر گذشته در چارچوب جامعه صنعتی تبیین میشود.  همچنین موضوع آلترناتیو های رفاه اجتماعی و تجدید آموزش حرفه ای،  برای کمک به شاغلین و بیکاران  سکتورهای  صنعتی و کشاورزی،  در دوران تحول به جامعه فراصنعتی،  موضوع این نوشته نبوده،  و در جای دیگر در آن باره نوشته ام، و مقاله جیمز البس  نیز طرح جالبی برای آلترناتیو سیستم دولتی رفاهی welfare system   برای جامعه فراصنعتی است که میتواند پایگاه غیروابسته به دولت را برای چنین پروژه های تجدید آموزش ایجاد کند.

 

بخش پنجم- نتیجه گیری

 

ارزش کالاها به وسیله قانون زمان-کار (تبیین معدل) در سکتور صنعتی،  و از طریق تئوری ارزش ویژه در سکتور فراصنعتی،  وقتی فعالیت بشر ابزارگونه نیست، تبیین میشود.  معهذا همانگونه که مارکس ذکر کرده مسأله عدالت اجتماعی در شناخت تبیین ارزش و اینکه آیا همه ارزش تحقق یابد نیست، بلکه مسأله عدالت ارائه سیستم توزیع و اخلاق نوین است.  اما بعکس تصورمارکس،  سیستم توزیع ادامه مستقیم سیستم تولید نیست. مثلأ قانون زمان-کار برای تولید صنعتی صادق است (تبیین از طریق  تعیین معدل)، حال چه سیستم توزیع ثروت سرمایه داری باشد و چه سوسیالیستی.  همین نظر درباره ارزش ویژه صادق است (تبیین از طریق تعیین بهترین).  با درک مکانیسم آن، ما می بایست سیستم توزیع آلترناتیوی ارائه دهیم،  و آنچه در بخش آخر این رساله ارائه کردم،  کوششی در این راستا بود.  معضل عدالت اجتماعی از موضوع طبقات متخاصم، بیش از پیش  به موضوع درون گروه و طبقات اجتماعی نوین تغییر یافته است.

 

همانگونه که در فیزیک چهار نیرو (یا بنظر برخی فیزیکدانان پنج نیرو) وجود دارند، در اقتصاد هم دو نوع ارزش مبادله وجود دارند.  و اگر در فیزیک وحدت دو تا از نیروها یعنی الکترومغناطیس و نیروی ضعیف weak force حاصل شده، پیشنهادم برای وحدت دو معیار ارزش،  یک طریق مطالعه اقتصاد  جوامع فراصنعتی است. اما هدف اصلی در این رساله نشان دادن اهمیت ارزش ویژه بود و طرح  نیاز به دست و پنجه نرم کردن با مسأله وحدت دو نوع ارزش،  و بالاخره درک نتائج این تئوری برای موضوع عدالت اجتماعی در جوامع فراصنعتی.

 

تذکر نوامبر 2003- به تفصیل درسال 2002 درمقاله ای درباره  سوسیالیسم  نشان داده ام که  سوسیللیسم نیز همچون  سرمایه داری،  در پاسخ به معضل عدالت اجتماعی  قرن 21 ناتوان است،  و سالها پیش در 1989 ، در نوشته ای تحت عنوان viewpoint ،  خاطرنشان کردم که مسأله عدالت اجتماعی میبایست در چارچوب تغییرات ساختاری که در سطح گلوبال در حال شکل گیری است طرح شود،  و نه به صورت مجزا در سطح محلی.  و جریان ارتجائی ضد گلوبالیسم کوششی لودایت وار Luddite ،  برای حل معضلات حال،  از طریق باز گشت به "بهشت" تخیلی گدشته است.  جریان چپ  همانقدر از حل این مهم عاجز است که جریان راست و این دو نه تنها راه حلی برای مسأله دموکراسی در تمدن نوین ندارند، بلکه آنگونه که در آن مقاله توضیح دادم،  این دواندیشه از درک معضل عدالت اجتماعی در جامعه فراصنعتی نیز عاجزند.


به امید
 جمهوری آینده نگر
دموکراتیک و سکولار در ایران

سام قندچی، ناشر و سردبير ایرانسکوپ
http://iranscope.blogspot.com  
http://www.iranscope.com  
http://www.ghandchi.com  

سوم آذر ماه 1382

Nov 24, 2003

 

مطالب مرتبط:

http://www.ghandchi.com/353-IntelligentTools.htm

http://www.ghandchi.com/index-Page8.html

http://www.ghandchi.com/600-SecularismPluralism.htm


متون برگزیده
http://featured.ghandchi.com  


 

SEARCH