Sam Ghandchiسام قندچيکتاب کردها و شکل گیری دولت مرکزی در ایران-ویرایش دوم

سام قندچی
http://www.ghandchi.com/700-KurdsIran.htm

Kurds and Formation of Central Government in Iran-Second Edition
http://www.ghandchi.com/700-KurdsIranEng.htm

کردها و شکل گيري دولت مرکزي در ايران

Electronic Book

کتاب الکترونیک

 

بعد التحریر نوزدهم اسفندماه 1394 برای ترجمه انگلیسی کتاب

ترجمه کتاب "کردها و شکل گیری دولت مرکزی در ایران" را که با همین عنوان به زبان انگلیسی منتشر شده، آقای حبیب تیموری در همان سال 1360، انجام داد. اما هم متن فارسی و هم ترجمه انگلیسی کتاب در آن زمان منتشر نشدند. همچنین شخصاً تماسم را با آقای تیموری از دست دادم و هنگامیکه بیش از 10 سال بعد از نوشتن کتاب، آن را بر روی اینترنت منتشر کردم، نمی دانستم که آیا او مایل است نامش بعنوان مترجم ذکر شود یا نه و از ذکر نام ایشان در ترجمه انگلیسی کتاب خودداری کردم مبادا برای او در ایران مشکلی ایجاد کند. اخیراً یادکردی را از ایشان در اینترنت دیدم که آقای حبیب تیموری ماسوله در سال 1389 در ایران درگذشته است*. او مترجمی توانا بود که دانش عمیقی در عرصه اقتصاد و تاریخ داشت و در واقع باید بگویم که ترجمه انگلیسی کتاب همچون نوشته ای است که گویی ترجمه نبوده و در اصل به زبان انگلیسی نگاشته اند و حتی فصل ششم و بخش های دیگر کتاب چند پاراگراف اضافی دارد که در متن فارسی نیست؛ آنها را آقای حبیب تیموری خود افزوده بود تا متن برای انگلیسی زبانها بیشتر قابل درک شود و با دانش وسیعی که درباره تاریخ ایران بویژه دوره 1320 تا 1332 داشت این کار را بسیار عالی انجام داده بود. آن پاراگراف ها را به همان صورت هنگام انتشار متن انگلیسی حفظ کردم چرا که با روح کتاب در تطابق بود که هدف، ارائه حقایق آن دوران بود البته تا آنجا که در زمان نگارش کتاب می دانستیم. لازم است که هرچند دیرهنگام، قدردانی خود را از زنده یاد حبیب تیموری برای کارهای علمی مختلف ابراز کنم و همچنین برای آنکه این نوشته نگارنده این سطور را درباره کردستان با ارزش یافته و ترجمه کردند. او همیشه در دل جویندگان حقیقت زنده خواهد بود. و امیدوارم این ابراز تسلیت دیرهنگام برای خانواده و دوستان آقای حبیب تیموری ماسوله مورد قبول باشد.

سام قندچی

نوزدهم اسفندماه 1394
March 9, 2016

*شرح مختصر زندگی حبیب تیموری  
حبیب تیموری ماسوله

http://anthropology.ir/article/5127.html


 

 

فهرست مطالب

 

00. پیشگفتار

01. از سلسله ماد تا حمله اعراب

02. از حمله اعراب تا حمله مغول

03. از حمله مغول تا شکل گیری دولت صفوی

04. کردها در ایران مدرن-تا زمان نادر شاه

05. کردها در ایران مدرن-از نادر شاه تا مشروطیت

06. روحانیت تشیع در مشروطیت -یک توضیح مختصر

07. کردها در ایران مدرن-از مشروطیت تا رضا شاه

08. کردها در ایران مدرن-از رضا شاه تا جمهوری اسلامی

09. تئوری کردستان بزرگ

10. عشایر و روابط عشیرتی

11. گفتار پایانی

ضمیمه 1 -کشاورزی در کردستان

ضمیمه 2- کومله و کردستان

ضمیمه 3- آیا فدرالیسم اجازه سلب حقوق انسانی را به ایالات میدهد؟

ضمیمه 4- فدرالیسم درس 21 آذر است

ضمیمه 5- یک لغزش: از پیشه وری تا مهتدی

ضمیمه 6- فدرالیسم حکومت قومی نیست

ضمیمه 7- از حدکا نقد نکنیم تا فدرالیسم را رد کنیم

ضمیمه 8- آینده نگری و افسانه های دولت های ملی

ضمیمه 9- نوشداروی کردستان بزرگ

ضمیمه 10- راه حل مسأله ملی در ایران

ضمیمه 11- فدرالیسم قومی طرحی ارتجاعی برای آینده ایران -ویرایش دوم

ضمیمه 12-فدرالیسم استانی و روند دموکراتیزه کردن ساختار قدرت

ضمیمه 13-چرا تجزیه طلبی را محکوم باید کرد -ویرایش دوم

ضمیمه 14-یادداشتی درباره طرح بحث انگیز خودمختاری کردستان

 

 

 

00. پیشگفتار 2005

مقاله زیر تحقیقات نگارنده این سطور درباره تاریخ حضور کردها در دولت های مرکزی ایران،  از زمان تآسیس دولت ماد است.  این نوشتار برای بررسی جنبش های مردمی در کردستان نوشته نشده است،  و آن جنبش ها تنها زمانی ذکر شده اند، که در ارتباط با موضوع اصلی این رساله،  یعنی شکل گیری دولت مرکزی در ایران موثر بوده اند.

مضافاً آنکه،  این تحلیل از تاریخ ایران نشان میدهد که چرا دولت فدرال شکل مناسب دولت برای ایران است.  درک خود را از معنای فدرالیسم در ضمیمه شماره 6 این کتاب که در اکتبر 2005 نوشته شده کاملأ تصریح کرده ام، که منظور از فدرالیسم حکومت قومی نیست، بلکه منظور کنترل و توازنchecks and balances در سطوح ایالتی و محلی است هم بصورت دولت ایالتی، هم مجلس ایالتی، و هم دادگاه های ایالتی برای چنین تعدیل دموکراتیک دولت مرکزی میباشند.

این تحقیقات را مدتها پیش در سال 1981 انجام داده ام، اما هیچگاه این نوشته را منتشر نکردم. این نوشتار را بشکل یک سری در سال 1994 در گروه خبری اس.سی.آیSCI در یوزنت Usenet منتشر کردم.  مطمئن هستم که کارهای پزوهشگرانه زیادی درباره این موضوع شده است.  امیدوارم که این کار قابل استفاده برای محققین کنونی باشد.

تا آنجا که به موضوع ایجاد دولت کردستان بزرگ مربوط میشود، معتقدم که حتی اگر کردها از ایران، عراق، ترکیه، سوریه، و غیره جدا شوند، جداً شک دارم که کردها بتوانند *یک* دولت شکل دهند.  حتی اگر جدائی اتفاق افتد، نتیجه تعدادی دولت های کرد خواهد شد، همانگونه که ما اکنون تعداد زیادی دولت های عرب در منطقه داریم، و تمام تئوری های پان-عربیسم هیچگاه نتوانستند که یک دولت متحد عرب ایجاد کنند.

تا آنجا که به جدائی مربوط میشود،  کردستان عراق، بخاطر وجود چاه های زیاد نفت در کردستان عراق، سخت ترین شرایط را خواهد داشت.  به عبارتی، کردستان عراق مانند خوزستان ایران است.  همانگونه که ایران هیچگاه به خوزستان اجازه جدائی از ایران را نخواهد داد، عراق نیز در صورت اجازه دادن به کردستان برای جدائی، خیلی از دست میدهد.  دوباره بگویم که باندازه کافی درباره کردستان عراق نمیدانم که در این باره نظر دهم که چگونه توسعه خواهد یافت و یا اینکه چه به نفعش است.شخصأ فکر نمیکنم که به نفع کردستان ایران است که از بقیه ایران جدا شود.  اگر چنین جدائی اتفاق افتد، کردستان ایران به کشوری فقیر نظیر افغانستان کنونی مبدل میشود.

 

همانگونه که در این رساله نشان داده ام، کردستان های ترکیه، عراق، و سوریه، همه بخشهای امپراطوری عثمانی بوده اند و توسعه اقتصادی و سیاسی مجزا از کردستان ایران داشته اند، حتی پیش از صفویه، و از مدتها قبل از صفویه، آنها جدا از کردستان ایران زندگی کرده اند.  در واقع، حکومت اردلان ها در کردستان ایران به زمان مغولها بر میگردد، حتی پیش از سقوط عباسیان. تا آنجا که به کردستان های عراق یا ترکیه مربوط میشود، و اینکه آیا اتحاد آنها در یک کشور واحد بنفعشان باشد، یا که چه راهی برایشان بهترین راه است، واقعأ نظری ندارم  نتیجه گیری هایم درباره کردستان ایران است، که معتقدم بیشترین منفعت را از بودن در یک دولت فدرال در ایران خواهد برد، و بسیار میتواند از دست بدهد، اگر که بخشی از هر طرحی برای قرار گرفتن در یک کردستان بزرگ  شود.

 

به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران

 

سام قندچی، ناشر و سردبیر ایرانسکوپ

http://iranscope.blogspot.com
http://www.iranscope.com

http://www.ghandchi.com

5 آذر 1384

November 25, 2005

 

 

 

01. از سلسله ماد تا حمله اعراب

 

کردستان مهد یکی از اولین تمدنهای بشری است.  در هزاره اول پیش از میلاد، با تشکیل دولت ماد، این منطقه اهمیت ویژه ای کسب میکند.  در واقع نواحی کنونی آذربایجان و کردستان ایران، بخش غربی سرزمین ماد، یعنی یکی از بخشهای سه گانه آن سرزمین را تشکیل میداده اند که بنام "ماد آتروپاتن" نامیده میشده است [دیاکونوف، تاریخ ماد،، ترجمه کشاورز، ص 79].در این نواحی پیشه ها بر خلاف نواحی غربی و شمال غربی ماد رونق زیادی داشته و تکامل یافته تر بوده است (دامداری و زراعت) [همانجا، ص 182]. دیاکونوف مینویسد که "زبان نواحی کنونی آذربایجان و کردستان ایران از قرن نهم تا هفتم قبل از میلاد غیر ایرانی بوده و ساکنان آن نقاط به زبانهای لولوئی، کوتی، و مانند آن تکلم میکردند و فقط مشرق ماد یعنی ناحیه تهران کنونی و اصفهان را کاملأ زبان ایرانی ... فراگرفته بود." [همانجا، ص 146]  البته پاره ای مورخان دیگر، زبان کوتی را از شاخه های زبانهای ایرانی دانسته و زبان کردی کنونی را از ریشه آن میدانند.  بهر حال در زمان تشکیل دولت ماد این منطقه اهمیت بسیار مهمی داشته و حتی پایتخت دولت ماد (همدان)  به این منطقه نزدیک بوده است.  اقوام ساکن این منطقه در شکل گیری دولت ماد نقش مهمی داشته اند و شاید به جرئت بتوان گفت که از زمان تأسیس دولت ماد تا کنون، اقوام کرد هیچگاه نقش قابل توجهی در بوجود آوردن دولتهای مرکزی فلات ایران ایفا نکرده اند.

 

از زمان پادشاهی هخامنشیان تا حمله اسلام، اقوام ساکن در مرکز ایران (بویژه پارسها) نقش غالب را در دولت مرکزی ایران اشغال میکنند.  البته این امر به یکباره ضورت نمیگیرد.  هرودوت درباره جنگ کورش با دولت ماد مینویسد: "پارسیان که از دیر باز با ناشکیبائی بار سنگین سلطه مادها را تحمل میکردند و اکنون پیشوائی یافته بودند با خرسندی یوغ خویش را بدور افکندند" [پیگولوسکایا، تاریخ ایران، ترجمه کشاورز، ص16] اکباتانا پایتخت ماد به دست کورش افتاد (550 ق.م.) و بدینسان سلطنت ماد پایان پذیرفت.  بانو نوو.پیگولوسکایا مینویسد: "مادها نیز در ردیف پارسیان در دولت جدید مقام مهمی داشتند و اکباتانا (همدان) پایتخت ماد، پایتخت دولت قدیم پارسیان نیز بوده و بیش از پیش مستحکم گشت و... به دژی عالی مبدل شد" [همانجا، ص 16].

 

حمله اسکندر مقدونی به ایران (330 ق. .م) و 83 سال سلطه بونانیان (سلوکیان) بر ایران با بوجود آمدن دولت پارتها (اشکانیان) که از اقوام شمالی ایران بودند خاتمه یافت.  پارتها در جنگ با سلوکیان از پشتیبانی مردم برخوردار شده، بقدرت رسیدند (250 ق.م.). 474 سال بعد، روم با حملات متوالی به سرزمین پارت، سلطنت پارت را از هم پاشانده و زمینه بقدرت رسیدن مجدد پارسها را اینبار در قاموس ساسانیان فراهم مینماید (224 میلادی).  در دوران پارت ها، منطقه غرب ایران کنونی اهمیت بیشتری کسب میکند و بخصوص تسخیر آسیای میانه به این سلسله، اهمیت جهانی میدهد.  همدان پایتخت تابستانی پارتیان را تشکیل میداد [همانجا، ص 56].

 

با پادشاهی اردشیر پاپکان در سال 226 میلادی، قدرت مرکزی ایران با تکیه به اقوام پارسی احیاء دوباره شد.  ساسان جد اردشیر، مغ معبد آناهیتا و وابسته به خاندان سلطنتی فارس بود.  در طی سلطنت ساسانیان نقش اقوام پارسی در دولت مرکزی ایران غلبه کامل داشته و بیش از پیش تثبیت میشود. هفت خاندان اصلی از جمله خاندان های ساسان، کارن، مهران، زنج، اشکانیان، و سورن بر رأس قدرت قرار داشتند.  پایتخت دولت ساسانی کماکان در مغرب ایران در شهر تیسفون قرار داشته است [همانجا، ص 522].

 

بنابراین از زمان سقوط دولت ماد تا پیروزی اعراب (642 میلادی)، دولت مرکزی ایران اساساً از اقوام پارسی تشکیل شده است، ولیکن غرب ایران (از جمله کردستان)، همچنان از مناطق اصلی تمدن ایران بوده و اکثراً پایتخت دولتهای مرکزی در این مناطق قرار داشته است.

 

 

02. از حمله اعراب تا حمله مغول

 

با حمله اعراب به ایران، دستگاه دولت مرکزی و روحانیت زرتشتی از هم پاشید و با بقدرت رسیدن بنی امیه، سلطه دولتی متکی به اشرافیت قبیله ای عرب (قبیله بنی امیه) در ایران بوجود می آید.  حکومت بنی امیه از یک طرف تسلط مطلق اعراب بر ایران و از طرف دیگر آغاز شکل گیری مجدد جنبشهای خلق و خاندانهای فئودالی در ایران است. 

 

ایرانیان  نقش بسزائی در سقوط بنی امیه (133 ه.) و بقدرت راساندن بنی عباس ایفا میکنند.  قیام ابومسلم خراسانی در این دوران زبانزد خاص و عام است.  در دوران عباسیان، بغداد در نزدیکی ویرانه های تیسفون بعنوان پایتخت دولت مرکزی بنا میشود.  عباسیان از سنت های دولتی عهد ساسانی سود جسته و خاندانهای ایرانی، از قبیل برمکیان، مقام و منزلتی ویژه در دولت عباسی مییبند.  از طرف دیگر، نهضت های خلق در اواخر این دوران (اوائل قرن سوم هجری) از هر سوی ایران زبانه میکشند و بالاخره خاندانهای فئودالی ایران نیز مجدداً تحکیم میشوند و به موازات آن، دولت عباسی به سوی فروپاشی میرود.

 

فروپاشی دولت بنی عباس همزمان است با به قدرت رسیدن ادواری یک سری سلسله های فئودالی در ایران. این سلسله ها از منشاء های گوناگون بودند:

 

دسته اول را خاندانهای فئودال مناطق مختلف تشکیل میدادند.  مانند طاهریان (206 تا 260 ه.) در خراسان، سامانیان (204 تا 390 ه.) در ماوراءالنهر (آسیای میانه)، آل زیار (316 تا 434 ه.) در گرگان، آل بویه (324 تا 447 ه.) در مغرب ایران و عراق (بین النهرین) و ...

 

دسته دوم از این سلسه ها از نهضت های دهقانان برخاسته بودند و بعد به دولت فئودالی تبدیل شدند.  مانند ضفاریان (247 تا 288 ه.) در سیستان، علویان (216 تا 250 ه.) در طبرستان، اسماعیلیان و قرامطه و ...

 

دسته سوم این سلسله ها از غلامان ترک دربار عباسیان منشاء داشتند.  مانند غزنویان (351 تا 432 ه.)، سلجوقیان (430 تا 530 ه.) و خوارزمشاهیان (530 تا 627 ه.).

 

اما هر سه دسته فوق بعد از رسیدن به قدرت، دولت خود را با اتکاء به مأموران عالیمقام و روحانیون بلندپایه ایرانی شکل دادند، تا جائیکه دربار بعضی سلسله های ترک مانند غزنویان به مهد شعر و ادب فارسی تبدیل میشود.  ویژگی مشترک این سلسله ها در مخالفتشان با حکومت اعراب در ایران و کوشش جهات توسعه قلمرو خود بود.  دیلمیان بغداد را مسخر میکنند و سلجوقیان تا سوریه پیش میروند. 

 

در واقع این سلسله ها محصول کوشش اقوام گوناگون ساکن ایران جهات بر اندازی سلطه اعراب بود و به همین جهات بقدرت رسیدن هر قوم جدید به معنی از بین رفتن کامل سلطه دیگران نبوده، بلکه به معنی ادغام آنها بود و به همین سبب دولت مرکزی هر چه بیشتر نماینده فئودالها و خانهای اقوام گوناگون ساکن ایران میشود. 

 

در این دوران، بر عکس پیش از اسلام، مرکزیت قدرت سلسه های ایرانی (به خاطر قدرت اعراب در غرب ایران)، به مشرق ایران منتقل میشود. 

 

شایان توجه است که حتی حمله مغول هم نتوانست تغییر خیلی عمده ای در ترکیب قومی حکومت مرکزی بوجود آورده و تفوق تمدن پارسی در ایران، همچنان این عنصر قومی را در قدرت مرکزی از نقش مسلط برخوردار میکند.

 

 

03. از حمله مغول تا شکل گیری دولت صفوی

 

از زمان حمله مغول (617 ه.) تا تأسیس دولت صفوی (907 ه.) نیروهای مولده ایران نابود شده و جامعه سیر قهقرائی میکند.  ولیکن با تمام این احوال در دولتهای هلاکوئیان، الجاتیون و تیموریان، نقش عنصر ایرانی در دولت مرکزی افزایش مییابد و قیام های سربداران، حروفیه، و دیگر نهضتهای خلق، بعلاوه سرکشی های فئودالهای ایرانی مانند چوپانیان، جلایریان و دیگران، به این حرکت شتاب بیشتری میدهد. 

 

عنصر ایرانی تمدن، خود را به شکل تفوق زبان دیوانی، مذهب رسمی، سیستم های مالیاتی و حقوقی و کلاً مناسبات اقتصادی-اجتماعی غالب در جامعه مینمایاند.  دولت صفوی نیز که به وسیله ایلات قزلباش فراری از عثمانی تأسیس میشود، در طول تکامل خود (بویژه بعد از سلطنت شاه عباس) هر چه بیشتر تفوق عنصر ایرانی (بویژه اقوام پارس) را در دستگاه دولتی خود بوجود میاورد.

 

صفویه که از آذربایجان آمده بودند پایتخت خود را ابتدا از تبریز به قزوین و سپس از قزوین به اصفهان منتقل میکنند.  شاه عباس امتیازات فراوان مالیاتی برای اصفهان و دیگر نقاط مرکزی ایران قائل میشود [همانجا، ص522]  و از اینجا همزمان با کاهش نفوذ سران ایلات چادرنشین ترک و افزایش قدرت مأموران عالیمقام کشوری پارس، نطفه های تبعیض ملی آشکار میگردد.

 

در این دوران همچنین، بخاطر نفوذ روحانیت شیعه در دستگاه دولت مرکزی، در مناطق سنی نشین کردستان، ترکمن ضحرا، شیروان، و افغانستان امواج مقاومت مردم در مقابل دولت مرکزی هر از چندگاهی زبانه میکشد و بالاخره افغانها دولت صفوی را سرنگون میکنند.

 

 

04. کردها در ایران مدرن-تا زمان نادر شاه

 

همانگونه که قبلاً اشاره شد، طی تاریخ ایران برخی از اقوام و از آنجمله اقوام ساکن کردستان، نقش مهمی در تشکیل دولت مرکزی ایفا نکردند . بهمین علت در محدودیت منطقه ای خود باقی ماندند.  کردستان بعلت موقعیت طبیعی کوهستانی اش، که امکان یک اقتصاد خود کفا را برایش فراهم میکرد از یکسو، و موقعیت جغرافیائی بینابینی اش در میان اعراب، ترکها و فارس ها از سوی دیگر، توانست از استقلال نسبی ای برخوردار باشد و حکومت خاندانهای فئودالی این سرزمین مدت طولانی ای دوام آورد.

 

حکومت خاندان اردلان که پیش از سقوط دولت عباسی بوجود میآید، در طی سلطه مغولان و بعد از آن نیز همچنان پا بر جا میماند.  اینان زمانی سر سپرده اعراب و مغولان و زمانی دیگر سر سپرده صفویه و قاجاریه میشوند و حدود 500 سال در کردستان حکومت میکنند.

 

بعد از جنگ چالدران (920 ه.) و شکست شاه اسماعیل صفوی، معاهده ای بین ایران و سلطان سلیم، پادشاه عثمانی، بسته شده و کردستان ایران و عثمانی از هم جدا میشوند. از این تاریخ خاندان اردلان اساساً در کردستان ایران حکومت کرده و سنندج نیز مرکز حکومتی اش را تشکیل میداده است.

 

تنها در زمان شاه سلطان حسین است که به تحریکات روحانیون شیعه، والی متعصب شیعه برای کردستان معین میشود و بعد از جنایات روحانیت شیعه در کردستان، شورش مردم بالا گرفته و خاندان اردلان بقدرت باز میگردد [شیخ محمد مردوخ، تاریخ کرد و کرستان، ص 114].

 

درباره زمان آغاز حکومت اردلان نظریات گوناگونی ابراز شده است.   شرف خان البدلیسی در کتاب شرفنامه مینویسد: "بابا اردلان نام شخصی مدتی در میانه طایفه گوران ساکن گشت.  در اواخر دولت سلاطین چنگیزیه بر ولایت شهره زول که در اواخر بشهر زور اشتهار یافت مستولی گشت و خود را قبادین فیروز ساسانی ساخت و  وجه تسمیه شهر زور بقول حمد الله مستوفی آنست که پیوسته حکامش اکراد بوده اند، هر کس را که زور بیشتر بوده حاکم میشد." [شرف خان البدلیسی، شرفنامه،  ص 118]

 

 

05. کردها در ایران مدرن-از نادر شاه تا مشروطیت

 

پ. پتروشفسکی مینویسد "در قرن پانزدهم تکیه گاه عمده صفویه قبایل چادرنشین ترک بودند که بزبان آذربایجانی سخن میگفتند.  منشاء این قبایل متفاوت بود.  بخش اعظم ایشان از آسیای صغیر به آذربایجان و ایران کوچ کرده بودند زیرا با سلاطین عثمانی و سیاست مرکزیت طلبی آنان دشمنی میورزیدند.  در آغاز تعداد این قبایل هفت بود.  شاملو، روملو، اوستاجلو، تکه لو، افشار، قاجار، و ذوالقدر.  از این هفت قبیله فقط دو قبیله شاملو و روملو، کاملاً و بالتمام از صفویان اطاعت میکردند" [پطروشفسکی، تاریخ ایران، ض 471].

 

بعد ها ایل افشار و بعد ایل زند (از منشاء لر) و سپس ایل قاجار پرچم وحدت ایران و ایجاد دولت مرکزی را بدست گرفتند.  اما آنچه بدست آمد دولتی بود از امتزاج اقوام گوناگون ایران ولیکن با تفوق هرچه بیشتر عنصر فارسی بخصوص در دستگاه های کشوری و نهاد های ایدئولوژیک آن.  مذهب شیعه نیز با خصوصیات قومی امتزاج یافته و بشکل یک خصوصیت روانی مشترک در زمان شکل گیری ملت فارس در میاید.

 

از زمان ناصرالدین شاه قاجار با رشد بورژوازی در ایران و شکل گیری ملت فارس "خود مختاری" کردستان از بین میرود.  اصلاحات میرزا تقی خان امیر کبیر، مانند تورگو، اصلاح طلب بورژوا-ملاک فرانسه (قبل از انقلاب کبیر)، در جهت مدرنیزه کردن دستگاه حکومتی از بالاست.  میزا تقی خان امیر کبیر به سرنوشتی بدتر از تورگو دچار میشود  یعنی به دستور دربار به قتل میرسد.

 

اما بهرحال ملت فارس در این دوران شکل میگیرد، در صورتیکه شکل گیری ملت کرد راهی طولانی در پیش دارد.  خلاصه به "جدائی" چند صد ساله کردستان برای همیشه پایان داده میشود و والیانی از مرکز به دستور دولت مرکزی به کردستان روانه میشوند.  به حکومت اردلان ها پایان داده میشود و در تاریخ چهارم ذیقعده 1284 هجری قمری،  شاهزاده معتمد الدوله فرهاد میرزا عموی ناصرالدین شاه، بحکومت کردستان معرفی میشود [شیخ محمد مردوخ، تاریخ کرد و کردستان، ص 186].

 

مقاومتهای مردم کردستان در مقابل دولت مرکزی را عمدتأ میبایست از این تاریخ بررسی نمود.  نفوذ جنبش باب در کردستان نیز جدا از این مسأله نیست.  بهر حال مبارزه مردم کردستان که هنوز در آنزمان تشکیل ملت کرد را نداده اند، بشکل عصیانهای دهقانی است که توسط رؤسای عشایر، خانها، و فئودالهای کرد جهت تضعیف دولت مرکزی و احیاء قدرت گذشته شان رهبری میشوند.

 

 

06. روحانیت تشیع در مشروطیت -یک توضیح مختصر

 

در طی انقلاب مشروطیت،  روحانیت شیعه به دو کمپ متضاد تقسیم شدند.  یکی اساسأ از روحانیون مقامهای پائین تشکیل میشد، که در کنار دیگر مشروطه خواهان از مشروطه دفاع میکردند، در صورتیکه دیگری، برهبری شیخ فضل الله نوری در زیر پرچم "شریعت" با انقلاب ضدیت کرده و با استبداد محمد علی شاه متحد بودند.

 

سازشی بین این دو صورت گرفت زمانیکه در قانون اساسی مشروطه بند مربوط به انتخاب 5 روحانی "طراز اول " با حق وتو برای عدم تعارض قوانین با اسلام اضافه شد.  همچنین شیعه بعنوان مذهب رسمی کشور در قانون جای گرفت.

 

از زمان حکومت رضا شاه در سال 1299 تا انقلاب 1357، مذهب در کل نقش پر اهمیتی بمثابه ایدئولوژی اجتماعی-سیاسی ایفا نکرد.  تجدید حیات مذهبی در ایران پس از 57 موضوع بسیار جالبی در خود است که فراسوی موضوع این رساله است و در مقاله چرا شیعه به پرچم انقلاب 57 مبدل شد و نیز در ترقی خواهی در عصر کنونی مفصلأ بحث کرده ام.

 

07. کردها در ایران مدرن-از مشروطیت تا رضا شاه

 

در طول انقلاب مشروطیت، امپریالیسم آلمان و امپراطوری عثمانی، با استفاده از اختلافات ملی-مذهبی کردها و دیگر ایرانیان، سعی در نفوذ به ایران از طریق کردستان مینمایند.  در دوره اول مشروطیت حرکتی در کردستان در جهت مشروطه دیده نمیشود.

 

بعد از به سلطنت رسیدن محمد علیمیرزا، میرزا اسماعیل خان ثقة الملک به حکومت کردستان منصوب میشود.  وی با شیوخ و روحانیون با نفوذ سنندج تماس گرفته و سعی در اشاعه مشروطه میکند.  آیت الله مردوخ، روحانی فرصت طلب کرد، ابتدا با مشروطه خواهان همکاری کرده و در انجمن صداقت (ذیقعده 1325) فعالیت میکند.  انجمنهای دیگری نیز به نامهای کارگران، حقیقت، صلاحیت، و اخوت تشکیل میشود که اطلاع موثقی درباره آنها نداریم [شیخ محمد مردوخ، تاریخ کرد و کردستان، ص 243-245]

 

با شروع استبداد صغیر، حکومت کردستان نیز به دست شاهزاده ظفرالسلطنه سپرده میشود که از طرفداران استبداد بوده و بدنبال آن انجمنهای کردستان تعطیل میشوند. کسانی مانند آیت الله مردوخ که در ظاهر از مشروطه خواهان بوند، بزدلی خود را اینچنین نشان میدهند که با مشیر دیوان، طرفدار استبداد، وارد قرارداد محرمانه ای به این شرح میشوند که بهتر است از زبان خود او بشنویم:

 

"شب 16 رمضان (1326) محرمانه با مشیر دیوان ملاقات نموده قرار داد بستیم که اگر دولت پیش برد او ما را حفظ کند و اگر ملت غالب آمد، ما او را حفظ کنیم" [شیخ محمد مردوخ، تاریخ کرد و کردستان، ص 248].

 

اینان سمبل صاحبان قدرت در کردستان بودند که زمانی با شیخ فضل الله نوری و محمد علیشاه عقد مودت میبندند، دوباره مشروطه خواه میشوند، بعد با سالار الدوله و دولت روس همکاری میکنند، زمانی با عثمانی و آلمان سازش میکنند و در آخر به خدمت رضا شاه و انگلیس در میایند.  آنچه درباره حرکت اینان میتوان گفت نزدیکی شان با حرکت عشایری در کردستان و قرطاس بازی در سیاست است.

 

کتاب تاریخ مردوخ در رابطه با فعالیت خود وی در زمان مشروطیت، سند تاریخی خوبی برای شناخت حرکت خوانین و بازرگانان آنزمان در کردستان است.  البته جریانات مدرن تری به رهبری سید یونس و شیخ ابراهیم نیز وجود داشته است، که با جریانی بنام "سوسیال دموکرات" مربوط بوده اند [حمید مؤمنی-درباره مبارزات کردستان، ص 24].

 

بهر حال ضعف بازار کردستان، قدرت عشایر اسکان نیافته، عقب ماندگی و خانخانی این منطقه باعث میشود که کردستان نقشی واپسگرا در جنبش مشروطیت ایفا کند.  سالارالدوله و عوامل دیگر محمد علیشاه به کردستان بعنوان پایگاه خود مینگریستند.

 

جریانات عشیرتی در طول تاریخ مشروطیت تا زمان رضا شاه در کردستان تشدید شده و به جنبش آذربایجان و نقاط دیگر لطمات زیادی میزنند از آنجمله است حرکت ایل شکاک برهبری اسماعیل آقا (سیمکو) که با قتل عام آسوریان و ارامنه در خوی و سلماس منتهای قساوت را اعمال میکنند.  کسروی درباره پرچم باصطلاح "آزادی کردستان" وی مینویسد:

 

"کنون سیمکو آماده باش گردیده و بیرق افراشته "آزادی کردستان" میخواهد.  چه کار میکند؟  آیا کنفرانس داده کردان را برای زندگانی آزاد و سر رشته داری آماده میسازد؟ ..آیا قانون اساسی برای کردستان مینویسد؟ ..آیا به برداشتن پراکندگی ها که در میان کردانست میکوشد؟..نه!  "آزادی کردستان" که با اینها نیست.  پس چه کار میکند؟..دیه ها را تاراج میکند، کشت ها را لگدمال میگرداند، بمردم تاراج دیده و نینوای لکستان پیام فرستاده پول میخواهد...اینست معنی "آزادی کردستان" همین است نتیجه ای که سیاستگران اروپا میخواستند" [احمد کسروی، تاریخ هجده ساله آذربایجان، ص 831].

 

از آنچه گذشت مشاهده میکنید که وجحد عشایر اسکان نیافته در کردستان در اواخر دوران قاجار (یعنی دوران انحطاط فئودالیسم ایران) از تکامل بورژوازی کرد جلوگیری میکند.  نوشته های مردوخ بخوبی وضع خانخانی در راهها و مشکلات بازرگانان برای حمل محمولات تجارتی را آشکار میسازد.  خلاصه آنکه در آستانه بقدرت رسیدن رضا شاه، ملت کرد هنوز شکل نگرفته و از خانخانی رنج میبرد، و توسعه جامعه مدرن در کردستان بسیدار بطئی تر از نقاط دیگر ایران است.

 

 

08. کردها در ایران مدرن-از رضا شاه تا جمهوری اسلامی

 

به قدرت رسیدن رضا شاه نقطه پایانی بر هرگونه همزیستی با جریانات خانی و حرکت در جهت تقویت دولت مرکزی است.  امپریالیسم انگلیس که در این دوران خواهان دولت متمرکز در ایران است، از ایادی ایلاتی خود مانند اسماعیل آقا شکاک جهت تقویت خانخانی در کردستان ترکیه و بدست آوردن متاطق نفت خیز موصل استفاده میکند. 

 

لازم بتذکر است که در این زمان، یعنی پس از پایان جنگ جهانی اول،  کردستان عثمانی بین سه کشور ترکیه، عراق، و سوریه (یا عثمانی سابق، انگلیس، و فرانسه) طبق معاهده سور (1920) تقسیم میشود، و از این زمان به بعد، خواست وحدت سه بخش کردستان عثمانی سابق، همواره بشکل بحث وحدت ملی برای آن سه قسمت کردستان طرح شده است، که در بخش تئوری کردستان بزرگ به آن موضوع برخورد خواهم کرد، هر چند این موضوع مستقیماً مربوط به بحث کردستان ایران که حدود 500 سال از کردستان عثمانی جدا بوده است، نیست. تازه بخش های کردستان عثمانی سابق هم در دوران مدرن، بیش از پیش در اقتصاد کشورهائی که در آن ها قرار گرفتند رشد یافتند، هر چند در ترکیه تعصبات قومی شدید،  همواره به ادغام کرد ها، ارامنه،  و دیگر اقوام ساکن آن سرزمین  لطمه زده است.  برگردم به بحث دوران رضا شاه.

 

از این تاریخ به علت تضعیف موقعیت خانها و فئودالهای کرد، گروه بندی های اجتماعی  مدرن در کردستان تا حدی رشد میکنند و کم کم ملت کرد ایران شکل میگیرد.  اگر در نقاط دیگر ایران، سرمایه داری بومی عمدتاً تجاری بود، در کردستان سرمایه داری بومی صرفاً تجاری است.  اولین سازمان های ملی در کردستان نیز در اواخر این دوران، یعنی سالهای (1318-21)  به رهبری دکتر عزیز زندی با نام "حزب آزادی کردستان" تشکیل میشود.

 

از آنچه درباره تاریخ ملت کرد در ایران نوشتم آشکار است که جامعه مدرن کرد در پرتو قدرت مرکزی، به همراه جامعه مدرن در کل ایران رشد کرده است و توسعه اش با منافع مدرنیسم در کل ایران گره خورده است، به همین علت گروه بندی های اجتماعی مدرن کردستان ایران خواهان جدائی از ایران نبوده، و در مقابل جدائی ایستاده اند و این واقعیت از یکسو ثمره نزدیکی  اقتصاد مدرن کردستان با بقیه نقاط ایران است و از دیگر سو به این دلیل است که جدائی به معنی قدرت گرفتن خانخانی و نبودن نیروهای مسلح دولت مرکزی جهت تأمین امنیت است.  نوشته های آیت الله مردوخ بهترین تصویر را از دوران های خانخانی و عدم وجود امنیت راههای بازرگانی و امثالهم در کردستان ارائه میکند.

 

در سالهای 1324-25 بخاطر وجود ارتش سرخ شوروی و جایگزینی روابط اقتصادی با شوروی، "جدائی" موقت کردستان تا حدی از طرف بورژوازی کرد پذیرفته شد.  ولیکن بعداً، از یکسو بیرون رفتن ارتش سرخ و محدود شدن آن روابط اقتصادی،  و از سوی دیگر قدرت گرفتن عشایر و خوانین در دولت دموکراتها، با عث وحشت بورژوازی کرد شد.  توافق قاضی محمد با قوام السلطنه را میبایست در این چارچوب ارزیابی کرد و صرفاً از جهت "فریب سیاسی" به این مسأله برخورد کردن، اشتباه است.  جامعه مدرن نوپای کردستان خطر را از جانب سران عشایر احساس میکرد و از جدائی اقتصادی از ایران وحشت داشت.

 

 

09. تئوری کردستان بزرگ

 

تئوری کردستان بزرگ در جنبش کردستان ایران بشکل علنی اش مانند آنچه در اتحادیه میهن پرستان عراق (یکتی نیشمانی) و کومله رنجدران عراق و یا در کائووه ترکیه مشاهده میکنیم، وجود نداشته است.  دلیل این امر هم، همان جدائی 500 ساله کردستان ایران از بقیه بخش های کردستان است، اما در دورانهای مختلف جنبش، حرکاتی دیده میشده، که به این توهم دامن میزده است و در نتیجه باعث عدم پشتیبانی اقشاری از مردم کرد از جنبش ملی کردستان میشده است.

 

یک نمونه این مسأله را در سالهای جمهوری مهاباد میتوان مشاهده کرد.  در آن سالها، ایل بارزان کردستان عراق نیروهای مسلح اصلی جمهوری را تشکیل میدادند و این امر بطور غیر مستقیم "وحدت کردستان بزرگ" را تداعی میکرد.  این هم یکی از عللی شد که جمهوری مهاباد حتی به اندازه جمهوری آذربایجان قادر به مقاومت در مقابل ارتش شاه نشد.  در واقع بورژوازی کرد بعد از خارج شدند ارتش سرخ، خود را در مقابل دو سنگ آسیا احساس میکرد، از یکطرف قدرت گرفتن مجدد سران عشایر که حتی در جمهوری مهاباد هم ضاحب نفوذ بودند و ثانیاً قطع شدن روابط اقتصادی با نقاط دیگر ایران.  ارتش سرخ اولاً جلوی خانخانی و قدرت سران عشایر میایستاد و ثانیاً روابط اقتصادی با شوروی را تا حدی جایگزین روابط اقتصادی با نقاط مرکزی ایران میکرد.  با خروج ارتش سرخ هردو این مزایا برای جامعه مدرن کردستان به خطر میافتاد.

 

خلاصه به اینگونه است که پس از خر.ج ارتش سرخ شوروی، جامعه مدرن کرد خواهان مقاومتی در برابر سلطه مجدد قدرت دولت مرکزی نبود و رهبران جمهوری مهاباد راهی بجز کوشش برای راه حل "مسالمت آمیز" مسأله نمییابند.  گول خوردن قاضی محمد از قوام السلطنه را نیز نمیبایست آنگونه که تاریخ نویسان ساده کرده اند، ملاحظه کرد.  بلکه همانطور که قبلاً نذکر دادم، این مسأله در خصلت تاریخی رشد جامعه مدرن در کردستان بود و امثال قاضی محمد که نماینده رادیکالترین خواستهای شهر نشینان بودند، راهی بجز شهامت دلاورانه نداشتند.  گروه های اجتماعی مدرن حاضر به مقاومت در برابر ارتش شاه نبودند، چرا که نتیجه اش را بازگشت خانخانی و قطع رابطه اقتصادی با بقیه نقاط ایران میدیدند.  در نتیجه در صورت عدم توافق قاضی محمد، این طرفدارانش به او پشت میکردند.  اینکه تشکیلات حزب دموکرات و جمهوری مهاباد چه اشکالات دیگری داشته و بررسی نقش شوروی و سیاست آن برای جداکردن بخشهائی از ایران و کشورهای دیگر در آنزمان،  از حوصله این نوشتار خارج است.

 

اساسأ وحدت کردستان بزرگ از سوی کردهای ترکیه و عراق خواسته شده، و باستثنأ برخی افراد ناآگاه، کردهای ایران چنین خواستی نداشته اند.  علت هم این است که کردستان ایران و عثمانی از زمان شاه اسماعیل صفوی (جنگ چالدران )، همانگونه که قبلأ متذکر شدم، از هم جدا شده اند، یعنی حدود پنج قرن پیش.  و حتی نتیجه آن تقسیم این شد که کردستان ایران به دولت شبه مستقلی تحت قدرت اردلان ها مبدل شد. بنابراین کردهای ایران همانقدر آزاد بودند که قابل حصول بود، و علاقه ای به ملحق شدن به بخش های دیگر کردستان نداشتند.

 

اما کردستان عثمانی در سال 1920 بین ترکیه، عراق، و سوریه تقسیم میشود (در واقع بین عثمانی آنروز، انگلیس، و فرانسه)، در اولین روزهای بعد از پایان جنگ جهانی اول.  این است دلیل آنکه در بخش های سابق کردستان عثمانی برای اتحاد مجدد تمایل هائی وجود دارد.  آنان با هم در دوران توسعه اولیه جامعه مدرن زندگی کرده بودند، که میتوانست به ایجاد دولت ملی بیانجامد. اما برعکس، کردستان ایران،  توسعه اولیه جامعه مدرن را با بقیه ایران انجام داده است، و نه با بخشهای دیگر کردستان امپراطوری عثمانی، آنطور که در این رساله نشان دادم.

 

اینکه چقدر خواست اتحاد برای کردهای ترکیه و عراق واقع گرایانه است، موضوع بحث در اینجا نیست. این امر به عوامل زیادی بستگی دارد که در جای دیگر بحث کرده ام.  اما برای ایران، مطمئنأ چنین برنامه ای طرح بدی است.  در اینجا نشان دادi an که کردستان ایران همانقدر ایرانی است که نقاط دیگر ایران.   اما بخاطرسنی بودن و فشار مذهبی و فرهنگی، برخی کردهای ناآگاه ممکن است که،  کردستان بزرگ را آرزو کنند،  و آنهم بمثابه یک رؤیای شیرین، اما کردهای آگاه میدانند که چنین رویدادی بیشتر یک کابوس است تا رویائی شیرین، زمانیکه خوانین، هر ترقی  که تا کنون کردها بدست آورده اند را نیز، نابود خواهند کرد

 

بالاخره آنکه برقراری حقوق دموکرایتک مردم کردستان و نقاط دیگر این در چارچوب یک نظام فدرالی ربطی به "تئوری کردستان بزرگ" ندارد.  دولت عراق حتی در زمان صدام حسین شکلی از خود مختاری را برای کردستان عراق برسمیت شناخت و عراق امروز یک رژیم فدرالی است. در واقع، حقوق مشابهی برای همه استانها و مناطق ایران صرف نظر از ملیت ، مذهب، و قومیت لازم است.

 

این واقعأ مایه تأسف است که نه دولت شاه و نه جمهوری اسلامی چنین حقوقی را برای کردستان ایران و مناطق دیگر ایران برسمیت نشناخته اند، مناطقی نظیر آدربایجان یا بلوچستان، یا مذاهبی نظیر بهائیان یا یهودیان، و دیگران. چرا بایستی یک بچه ارمنی وادار شود که وضو بگیرد یا نماز بخواند؟ چرا بایستی یک بچه آذربایجانی حق انتخاب ادبیات ترکی در مدرسه را نداشته باشد.

 

این چیزها ارتباطی به تجزیه طلبی و کردستان بزرگ ندارند.  این ها حقوقی است که همه اقلیت های ایران می طلبند. ایرانیانی که 20 سال در آمریکا بوده و به ایران برگشته اند، ممکن است که کلاس انگلیسی برای کودکان خود بخواهند، اگر که کودکان آنها در ایران بمدرسه بروند. هر گروه سیاسی و دولت ایران بایستی این حقوق را برسمیت بشناسد.   این ها تجزیه طلبی یا شکل دادن کردستان بزرگ،  آذربایجان بزرگ ، ارمنستان بزرگ، یا کشور بزرگ برای آسوریان و امثالهم نیست، این ها برسمیت شناختن نیازهای فرهنگی و سیاسی ملیتها و گروه های قومی ایران است.

 

بالاخره آنکه کردهای ترکیه و ایران،  زبان و فرهنگ مشترک دارند، همانگونه که کشورهای اسپانیائی زبان آمریکای لاتین، یا دولت های عربی خاورمیانه چنین اشتراک زبانی و فرهنگی با هم دارند،  بنابراین فیلم سینمائی بدون زیر نویس میتوانند تماشا کنند، اما صادقانه بایستی.بگویم که این جائی است که چنین اشتراکی پایان مییابد.  کردهای ایران، با بقیه مردم ایران، در کشور ایران منافع مشترک زیادی دارند،  که شک دارم که هیچگاه حاضر به ترک آن باشند.

 

 

10. عشایر و روابط عشیرتی

 

در کتاب "عشایر و مسائل توسعه" ایلات ایران به دوقسمت بزرگ و کوچک تقسیم میشود.  یکی دو ایل از کردهای کردستان و عشایر ترکمن، شاهسون، بختیاری، بویر احمدی و قشقائی از زمره ایلات بزرگند.  این ایلات خود به دو دسته تقسیم میشوند اول آنانکه 80 درصد جمعیت آنها متحرکند و در سردسیر و گرمسیر ضاحب مکان معین و ایل راه مشخص میباشند مانند بختیاری ها.  دوم آنها که بخش کوچکتری در سردسیر و بخش بزرگتری در گرمسیر دارند و تولید دامی آنها شیوه متحرک رمه داری است.  مثل عشایر ترکمن و کردستان [امیر هوشنگ کشاورز و میر سید علی ناظم رضوی، عشایر و مسائل توسعه، تیرماه 1355، انتشارات دانشکده علوم اجتماعی و تعاون دانشگاه تهران، مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی  ص 23].

 

همانطور که در قسمت تاریخی اشاره کردم، با بقدرت رسیدن رضا شاه و تقویت دولت مرکزی، عشایر اسکان نیافته کردستان ضربه شدیدی خوردند و بعنوان نمونه ایل شکاک، که سالها در خطه کردستان ، بویژه بعد از مشروطیت، تاخت و تاز میکرد، تضعیف شده و اسماعیل آقا، رهبر ایل، مجبور به ترک ایران شد.

 

مالکیت عشیرتی که تضعیف شده بود با فروپاشی دولت رضا شاه و سیاست جدید انگلستان در سالهای 1320-32 که تقویت دوباره عشایر را برای سرکوب جنبش آزادیخواهی لازم میدانست، حیات دوباره ای بدست آورده و سران عشایر مانند محمد رشید خان بانه ای، با تقویت دولت انگلیس دست به غارت میزدند و با شکست دادن محمود خان کانی سانان در مریوان به نیروی مهمی در منطقه تبدیل شدند. 

 

خان ها در ظاهر طرفدار جمهوری مهاباد بودند، ولیکن در زمان حمله ارتش به مهاباد، کنار کشیدند و در طی سالهای بعد نیز دست در دست انگلیسیان در سرکوب جنبش آزادیخواهی شرکت داشتند.  اکثر عشایر جوانرود و لهون حیات تازه ای یافتند و ایل بارزان تا بدانجا رفت که نیروی مسلح اصلی جمهوری مهاباد را تشکیل میداد.  در این دوران سران عشایر زمانی طرفدار جمهوری مهاباد بودند، زمانی با دولت مرکزی همکاری میکردند، و بالاخره هم اکثراً با دولت انگلیس همراه شدند و در آرزوی بازگشت بدوران استبداد صغیر و سالارالدوله، زمان میگذراندند.

 

آنچه برای سران عشایر اهمیت درجه اول داشت، حفظ و بسط خانخانی و ملوک الطوایفی بود.  امپریالیسم انگلیس نیز از سران عشایر بعنوان نزدیکترین متحدان خود برای مقابله با نیروهای انقلابی سود میجست.  جنایات و خیانتهای سران عشایر در خوزستان بهترین سمبل این "اتحاد مقدس" بود.

 

بعد از کودتای 28 مرداد و بویژه بعد از اصلاحات ارضی شاه، ضربه دیگری از لحاظ اقتصادی بر پیکر مناسبات عشیرتی وارد آمد.  تقویت دولت مرکزی نیز، از لحاظ سیاسی، بمعنای تضعیف نفوذ سران عشایر بود.  با این حال در مناطق مرزی، دزلی، جوانرود، سردشت، و ... دولت شاه بدون اتکاء به سران عشایر قادر به حکومت نبود، و "چریک دولتی" از میان عشایر تأمین میشد.

 

در طی این دوران عشایر اسکان نیافته بمقدار زیادی تقلیل پیدا کردند و مناسبات اقتصادی عشیرتی اساساً نابود شد.  در واقع از یکطرف بقایای مناسبات عشیرتی همانگونه که در بالا نقل کردم بشکلی که "عشایری یکجانشین اند، منتهی شیوه تولید عشایری دارند و تولید دامی آنها شیوه متحرک رمه داری است" پابرجا ماند (نظیر منطقه اورامان)، از طرف دیگر از بین رفتن مناسبات اقتصادی عشیرتی، ابداً بمعنای نابودی مناسبات اجتماعی عشیرتی نبود. 

 

مناسبات اجتماعی عشیرتی  همچنان از راه آداب و رسوم چه در زمینه کشاورزی و دامپروری،  و چه در زمینه عرف و آداب اجتماعی، به حیات خود ادامه میدهند.  بسیاری از دهاتی که امروز تحت مالکیت خرده مالکی هستند، هنوز تا حد زیادی تحت تسلط مناسبات عشیرتی قرار دارند.  مثلاً در برخی دهات اطراف کامیاران هنوز خونخواهی قومی رایج است.  یا در دهات خرده مالکی منطقه سردشت، رؤسای قوم دارای نفوذ زیادی بوده، و حتی تعدادی تفنگچی برای خودشان دارند.  رسوم عشیرتی در روابط اجتماعی نظیر فرار دختر و پسر، و یا دزدیدن دختر برای ازدواج، در پاره ای روستاهای کردستان هنوز معمول است.

 

با سقوط سلطنت محمد رضا شاه، حرکات گریز از مرکز عشایر تقویت شد.  اگر چه رژیم جمهوری اسلامی از هیچ کوششی جهت تقویت سران عشایر در سرکوب جنبش مردم کردستان فروگذار نکرده است.  اما بایستی دانست که سران عشایر در درجه اول بدنبال منافع ملوک الطوایفی خود هستند و به این راحتی نمیتوان از آنها بعنوان "سیورغال" روحانیـت شیعه استفاده کرد.

 

حتی در زمان حاضر نیز دو گرایش اصلی در میان سران عشایر وجود دارد:  اولی نزدیکی به دولت مرکزی است که بسیار ضعیف است و دیگری گرایش "استقلال طلبی " است که بخصوص در مناطق جوانرود و پاوه و اورامان در جنوب، و مناطق خوی و سلماس و اشنویه در شمال قوی میباشد.

 

سران عشایر برای منافع خود با هرکسی حاضرند همزیستی یا جنگ کنند و بسیاری از اینان، از ترس جنبش مقاومت مردم کردستان، طرفدار حزب دموکرات شدند، برخی دیگر هم در گذشته به عوامل رژیم بعثی عراق تبدیل شدند،  برخی نیز به جاشهای جمهوری اسلامی تبدیل شدند،  و البته گروهی از آنها نیز همراه مردم بوده اند.

 

در دوره های گوناگون جنبش کردستان، جریانات عشایری وجود داشته اند، مثلاً نقش ایل بارزان، چه بعنوان نیروی مسلح جمهوری مهاباد و چه موقعیت آن در جنبش های سالهای 1961-75.   تشکیلات عشیرتی بارزانی  بعد از معاهده 1975 شاه و صدام خلع سلاح شدند. ولی بعداً دوباره تحت رهبری پسران بارزانی تجدید سازمان یافتند و خود را ابتدا "قیاده موقت" نامیدند، و بعدًاً "موقت" را از نامشان حذف کرده، و خود را "حزب دموکرات کردستان عراق" نام نهادند و در دولت محلی کنونی عراق هم مسعود بارزانی به ریاست سیاسی منطقه ای در کردستان عراق برگزیده شد.

 

بطور خلاصه جریانات عشایری از لحاط اقتصادی ضربه جدی خورده اند، اما در مناسبات اجتماعی کماکان به حیات خود ادامه میدهند و با تکیه به یک سری علائق قومی-مذهبی عمل میکنند.  خود مختاری مورد علاقه سران عشایر،  با فدرالیسم مورد درخواست جامعه مدرن کردستان، متفاوت است.  اولی یعنی تخریب، احیاء مناسبات ملوک الطوایفی، انزوا، و نابودی کردستان، در صورتیکه دومی یعنی کنترل و توازن برای تأمین حقوق دموکراتیک در سطوح ایالتی و محلی.

 

 

11. گفتار پایانی

 

بالاخره بایستی ذکر کنم که خیزش های روشنفکری و دهقانی در دوره های پایانی حکومت شاه و آغاز جمهوری اسلامی را بررسی نکرده ام. اولی چندان با بقیه ایران تفاوت نداشته است و بایستی بعنوان بخشی از بررسی اندیشه روشنفکری ایرانی بررسی شود، و دومی از حوزه این رساله بیرون است.  در اینجا توجه نگارنده این سطور اساسأ تفحص در باره حضور کردها در دولت مرکزی ایران بوده است.

 

تا آنجا که به جمهوری اسلامی مربوط میشود، اطلاعات دقیق از الیتelite ایران در زمان حاضر ندارم، و در واقع نمیتوانم درباره ساختار اتنیک (قومی) جمهوری اسلامی قضاوت کنم. 

 

میدانم که روحانیونی نظیر مفتی زاده در کردستان در اوائل جمهوری اسلامی از آن پشتیبانی کردند،  و برخی دیگر نظیر شیخ عزالدین حسینی از جمهوری اسلامی پشتیبانی نکردند. اما شک دارم که بشود هیچکدام از آنان را بخشی از الیت ایران بحساب آورد.

 

نمیدانم که جمهوری اسلامی و گروه های مختلف اجتماعی، فرهنگی، و سیاسی ایران،  در حال حاضر در کردستان، چه عملکردهائی دارند.  تنها میدانم که عدم بردباری در ابتدای تأسیس جمهوری اسلامی باعث کشته شدن بسیاری مردم بی گناه از هردو طرف شد، چه از پشتیبانان جمهوری اسلامی و چه از مخالفین آن.

 

امیدوارم که این کتاب و کوششهای فرهنگی از این نوع به دیالوگ بین ملیت های ایران کمک کند، و در نتیجه به بردباری و تنوع دولت ایران در حال و آینده کمک کند.  کردها، آذری ها، بلوچ ها، عرب ها، لرها، بختیاری ها، قشقائی ها، آسوری ها، ارامنه، یهودیان، زردشتیان، سنی ها، بهائی ها، زنان، و تمام دیگر گروه های قومی، ملی، فرهنگی، یا مذهبی، آنچه امروز ایران هست را میسازند.

 

اگر هر دولت مرکزی در ایران، در حال و آینده، این تمایلات بحق گروه های مختلف را برسمیت نشناسد، شک دارم که چنان دولتی بتواند مدعی نمایندگی کردن آنچه ما ایران مینامیم باشد.

 

 

 ضمیمه 1-کشاورزی در کردستان

 

وضعیت عمومی کشاورزی کردستان

 

کلیه آمارهائی که در این قسمت میاید، از کتاب "نتلیج آمارگیری کشاورزی مرحله دوم سرشماری ، 1353" از انتشارات سازمان برنامه و بودجه مرکز آمار ایران مورخ اسفندماه 1355 گرفته شده است، و بهمین دلیل منعکس کننده وضعیت کنونی منطقه نیست، اما در عین حال تصویر کلی ای از نتایج اصلاحات ارضی رژیم شاه در منطقه میدهد.  همجنین لازم به تذکر است که در اینجا آمار مربوط به کردستان شمالی، که در تقسیم بندی کشوری جزء آذربایجان غربی ذکر میشود، بررسی نشده است.

 

1- کار مزدوری

 

تعداد خانوارهای روستائی کردستان 112129 خانوار است.  از این عده 85% بهره بردار و 15% غیر بهره بردارند.  برای جزئیات بهره برداری در کردستان و مقایسه با نقاط دیگر ایران و معدل کل ایران به جدول زیر مراجعه کنید:

 

 

توسعه کار مزدوری در خانوارهای بهره بردار زمین:

 

کردستان (شاخص کار مزدوری):

-57% کلیه کارها توسط اعضاء خانوار انجام میشود

-40% عمده کارها توسط اعضاء خانوار انجام میشود

-3% عمده کارها توسط کارگران مزد و حقوق بگیر انجام میشود

 

معدل کل کشور (شاخص کار مزدوری):

-66%

-29%

-5%

 

بنابراین درصد کار مزدوری در کردستان حتی از درصد بسیار پائین کل کشور هم کمتر است.

 

2-بازار فروش محصولات

 

الف-فروش محصولات سالیانه (گندم و جو و ...)

 

کردستان (گندم و. جوو ..):

-66/1% تولیدات بفروش نمیرسد

-22/3% کمتر از نصف بفروش میرسد

-11/6% نصف یا بیشتر بفروش میرسد

 

معدل کل کشور (گندم و جو):

-51/0%

-26/7%

-22/3%

 

بنابراین فروش محصولات از معدل کل کشور به اندازه 10 درصد پائین تر است.

 

ب- فروش دام

 

کردستان (گاو)

-90/3% بفروش نمیرسد

-8/8%  کمتر از نصف بفروش میرسد

-0/9% نصف یا بیشتر بفروش میرسد

 

معدل کل کشور (گاو)

-80/3%

-16/0%

-3/7%

 

کردستان (گوسفند)

-56/8% بفروش نمیرسد

-39/0%  کمتر از نصف بفروش میرسد

-4/2% نصف یا بیشتر بفروش میرسد

 

معدل کل کشور (گوسفند)

-52/9%

-36/9%

-10/2%

 

بازهم تولید برای فروش از معدل کل کشور پائین تر است.

 

3-آبیاری، کود شیمیائی، تکنیک و بازدهی کشاورزی

 

الف-آبیاری

 

مساحت کل زیر کشت در کردستان 1328932 هکتار، یعنی 8%  کل اراضی زیر کشت ایران است.  از این مقدار 17/5% آبی و 82/5% دیم است.  در کل کشور 37% آبی و 63% دیم است.  در کردستان 80 % اراضی زیر کشت گندم است که ار آن 14% آبی است.  در صورتیکه در کل کشور 60% اراضی زیر کشت گندم است و از آن مقدار 35% آبی است.

 

بنابراین کشت آبی در کردستان نسبت به معدل کل کشور خیلی پائین تر است.

 

ب-کود شیمیائی

 

در کردستان فقط 4% بهره برداری ها از کود شیمیائی استفاده کرده اند در صورتیکه در کل کشور 39% بهره برداری ها از کود شیمیائی استفاده کرده اند.

 

ج-تکنیک

 

در کردستان بیش از 5% تراکتورهای ایران و حدود 12% کمباین های ایران استفاده شده است (1859 تراکتور و 295 کمپاین). این رقم حتی از تراکتورهای استفاده شده در استان اصفهان نیز بیشتر است.  شاید دلیل این امر وجود اراضی وسیع دیم در دشت اوباتو، سنگلاخی بودن منطقه و بالاخره خریدن تراکتور از طرف خرده مالکان اطراف سنندج باشد (بجای اجاره تراکتور که در اکثر نقاط ایران مرسوم است).

 

4-بازدهی کشاورزی

 

عملکرد متوسط گندم در کردستان 223 کیلوگرم در هکتار است که بعد از زنجان پائین ترین رقم است.  در صورتیکه همین رقم برای یزد 1913، کرمان 1857، مازندران 1538، فارس 1004، و بالاخره معدل کل کشور 483 کیلوگرم در هکتار است.

 

عملکرد گندم (آبی و دیم) از قطعات کوچک به بزرگ، اساساً مسیر نزولی داشته است.  مثلاً در اراضی تا 10 هکتار عملکرد 1102 کیلوگرم در 147 کیلوگرم در هکتار بوده است.و  این تنزُل فاحش، نشانه بقایای سر سخت فئودالیسم و عدم اداره زمینهای بزرگ بشیوه تولید صنعتی است.

 

در استان مازندران که در زمینهای بزرگ تا حدی شیوه تولید سرمایه داری رشد کرده است، عملکرد گندم در زمینهای تا 10 هکتار 1402 کیلوگرم در هکتار است، در صورتیکه در اراضی 100 هکتاری و بیشتر این رقم به 1999 کیلوگرم در هکتار میرسد.  یعنی در مازندران 142 درصد بازدهی زمین بزرگ بیشتر از زمین کوچک است، اما در کردستان بازدهی زمین بزرگ 750 درصد کمتر از زمین کوچک است.

 

خلاصه کنم:

 

1. درصد کار مزدوری حتی از در صد معدل کل کشور پائین تر است.

2. بازار فروش محصولات محدود بوده و درصد بزرگی از روستاها خود کفا هستند.

3. آبیاری مدرن توسعه نیافته و کشت غالب دیم است .و نسبت زمین دیم و عدم استفاده از کود شیمیائی از معدل کل کشور نیز بسیار پائین تر است.

4.بازدهی زمین های بزرگ بطرز وحشتناکی پائین است و این امر دلالت بر مالکیت فئودالی در اراضی بزرگ دارد.

6. در نتیجه، توسعه تولید مدرن و جامعه صنعتی در روستای کردستان بسیار ضعیف است.

 

 

 ضمیمه 2-کومله و کردستان

 

مقدمه

اگر اروپای شرقی نشانی از چگونگی تحول مسأله ملی در زمان ما باشد، ما شاهد بودیم که چگونه ملیت های مشابه،  در یک کشور استقلال را گزیدند، در صورتیکه در کشوری دیگر،  جدائی را انتخاب نکردند.  عامل اصلی هم توجه به دموکراسی در کشور مورد نظر، در میان ملیتهائی بود،  که در کنار هم زندگی میکردند.  مردم در شرایط آزاد، با یکدیگر بر اساس انتخاب زندگی میکنند،  و نه  بر مبنای  زور، و تهدید.  در واقع  تجزیه طلب خواندن ملیت ها، آنان را از اینکه راه جدائی پیشه گیرند ممانعت نکرده، بلکه ممکن است باعث شود که زودتر آن راه را برگزینند.

 

عراق

اگر در عراق دموکراسی توسعه یابد، کردها نیروی اصلی در دولت مرکزی کل عراق خواهند بود، و چنین موقعیتی برای آنان بسیار مهم تر است تا آنکه تبدیل به یک دولت ملی در شمال شوند. البته اگر اسلامگرایان شیعی در جنوب، موفق به ایجاد جمهوری اسلامی شوند،  در آنصورت میتوانند تجزیه را به عراق تحمیل کنند.

 

معهذا، من شک دارم که اسلامگرایان شیعی،  بتوانند عراق را،  از گزینش دولت سکولار زیاد دور کنند. آنها از همه نیروی خود با کمک جمهوری اسلامی ایران استفاده میکنند،  تا جای پای محکمی در عراق،  پس از خروج ژوئن 2004  آمریکا، برای خود تعبیه کنند. اما اسلامگرایان شیعی در رویا هستند، اگر فکر میکنند بتوانند دولت خمینی عراق شوند. انها میتوانند همه تهدید های خود را ادامه دهند ، تا افکار عمومی را وادار کنند اسلامگرایان شیعی را تجسم خواستهای شیعیان عراق تصور کنند، اما این صحنه سازی ها قانع کننده نخواهند بود.

 

شیعیان عراق بخوبی درباره تجربه اسلامگرائی در منطقه میدانند، و بویژه از نوع شیعی اسلامگرائی در جمهوری اسلامی ایران مطلع هستند، همانگونه که همسایگان شوروی بخوبی میدانستند کمونیسم چیست، و از آن رویگردان، و بنابراین رهبران شیعی نمیتواتند مردم را گول بزنند، تا قدرت بیشتری در دولت آینده عراق بدست آورند، وکردها بهترین شانس را برای پر کردن خلأ موجود دارند.

 

همچنین امریکا در حال استخدام ژنرال های سنی صدام است، و به عبارتی دارد رژیم صدام را احیا میکند، بدون شخص صدام، تا که اسلامگرایان شیعی را خنثی کند. بنابراین برای جمهوری اسلامی ایران، ایفای نقشی در عراق، نظیر نقش سوریه در لبنان، خالی از چالش های جدی نیست.

 

ترکیه

تا آنجا که به ترکیه مربوط میشود، کردهای ترکیه بهترین کاندیدا برای دولت مجزا هستند، و تمام تمایلات برای راه حل کردستان بزرگ، بیشتر از کردهای ترکیه سرچشمه میگیرد، چرا که نژاد پرستی بر علیه کردها، از سوی *مردم* یک سرزمین، واقعیتی در ترکیه است. بیشتر آنکه، در هردو عراق و ایران، مسدله کردها، اساسأ مسأله با *دولت* بوده است،  و نه با مردم.  درست است که تبعیض  در میان مردم هم هست، اما بسیار کم است.

 

مثلأ، ایرانیان همانقدر برای رشتی ها و اصفهانی ها جوک میسازند که برای کردها،. در واقع کمتر برای کردها، و بیشتر برای رشتی ها.  و هیچکدام هم قابل مقایسه با رفتار فاشیستی نسبت به کردان، که در ترکیه قابل رویت است، نیست.  یعنی رفتارهای شبیه حملات نژادپرستانه که به قتل عام ارامنه در 1914 درترکیه زمان عثمانی انجامید. بنابراین من امیدوارم کردهای ترکیه تجربه خود را به کردهای ایران تعمیم ندهند، تا که احساسات ضد فارس در کردستان ایران را دامن زنند.

 

برخی کردهای ترکیه،  ایرانیان غیر کرد را،  پشبیبانان ملایان مینامند. ایرانیان غیر کرد دهها سال است که بر علیه جمهوری اسلامی مبارزه کرده اند، و این درست نیست که کسانی که با مشکل بزرگ نژاد پرستی در ترکیه مواجه هستند، تصور کنند که شرایط ایران مشابه است، و در رابطه بخش های کرد و غیر کرد جنبش دموکراسی خواهی ایران آتش بر افروزند.

 

ایرانیان غیر کرد، بر عکس ترکیه، دولت ملایان جمهوری اسلامی را، دوشادوش اپوزیسیون کرد، طی این سالها به چالش کشیده اند.

 

کردستان ایران در مقایسه با عراق و ترکیه

کردستان ایران،  در مقایسه با بخشهای کردستان عثمانی سابق،  به مثابه بخشی از ایران توسعه یافته است.

 

مهمتراینکه،  کردستان ایران،  با کردستان عثمانی توسعه نیافته است، حتی قبل از صفویه و معاهده چالدران،  در 920 هجری.

 

حتی در زمان مغولها، کردستان ایران تحت قدرت اردلانها بوده است، و در زمان صفویه، حکومت اردلان ها، با پایتختی سنندج ادامه یافته، و کردستان شبه خودمختاری در چارچوب ایران داشته است، و این وضعیت کاملأ با کردستان عثمانی متفاوت است.

 

پس از جنگ جهانی اول،  کردستان عثمانی بین چند کشور تقسیم شد، و آن اجزای کردستان عثمانی سابق،  ممکن است برای اتحاد مجدد،   تمایلاتی داشته باشند.  مثلأ کردستان عراق و ترکیه.  اما آنگونه که ذکر کردم، حتی کردهای عراق، برای خود موقعیت های زیادی را در عراق متحد می بینند، اگر که دموکراسی سکولار در آن کشور پیروز شود، و ممکن است که اتحاد باکردستان ترکیه را دنبال نکنند.  کسانی نظیر جلال طالبانی،  از انحادیه میهنی PUK، نقش مهمی در مبارزه برای جمهوری دموکراتیک وفدرال در سراسر عراق، ایفا کرده اند.

 

مضافأ آنکه، کردستان ایران، اصلأ با تقسیم کردستان عثمانی پس از جنگ اول جهانی ارتباطی نداشته است. همجنین کردها ایرانی هستند، نظیر تاجیک ها،  و زبان کردی از زبانهای ایرانی است. بنابراین مسأله کردستان در ایران بسیاربا ترکیه و عراق متفاوت است و اساسأ موضوعش، ستم یر مردم کرد توسط دولت ایران است و نه نژاد پرستی. همانطور که ذکر کردم، من آرزویم این است که،  ناسیونالیست های کرد ترکیه،  وضعیت خود را به کردهای ایران تعمیم ندهند.

 

کردهای ایران و جمهوری اسلامی

کردهای ایران اساسأ با وضعیتی مشابه بقیه ایرانیان مواجه هستند. در حقیقت، گروههای کرد،  پیشقراول و رهبر اپوزیسیون جمهوری اسلامی بوده اند، و آنهم مدتها قبل از بسیاری بخش های دیگر ایوزیسیون کنونی ایران.

 

ممطمئن هستم، همانگونه که در عراق دیدیم، کردها در دولت بعد از جمهوری اسلامی در ایران، از موقعیت والائی برخوردار خواهند شد، چرا که طی همه این سالها، آنها یکی از بخش های مهم اپوزیسیون ضد جمهوری اسلامی،  برای ایجاد جمهوری سکولار، بوده اند.

 

در مورد اختلاف ایران و عثمانی، و نقش کرد ها در رابطه با شکل گیری دولت مرکزی در ایران، به تفصیل در کتاب  خود در باره کردستان نوشته ام، و مرکز توجه ام نیز در آن نوشته، کردستان ایران بوده است.

 

واقعیت این است که گلوبالیسم،  جدائی ملت های کوچک را ساده کرده است، و ملت های کوچک امروزه،  با هم میمانند اگر که بخواهند، نه جون مجبورند، همانگونه که در مقاله گلوبالیسم و فدرالیسم توضیح داده ام.

 

در چرا فدرالیسم برای کردستان و بقیه ایران بحث کرده ام که فدرالیسم بهترین راه حل برای اجتناب از تجزیه ایران دموکراتیک بعد از جمهوری اسلامی است.  تجزیه ای آنگونه که در یو گسلاوی مشاهده شد.

 

توهین به ملیت های مختلف نظیر کردها، بدترین کاری است که اپوزیسیون ایران میتواند انجام دهد، که میتواند باعث خشمگین کردن این ملیتها شود، و باعث شود که آنها امید خود را برای آزادی درچارچوب یک ایران متحد،  از دست داده،  و به جستجوی جدائی روند.

 

 در واقع، بندرت چنین رفتاری را در اپوزیسیون ایران دیده ام، و جنبش دموکراسی خواهی ایران احترام والائی را برای اپوزیسیون کرد قائل است و بسیاری ایرانیان غیر کرد،  جان خود را در دفاع از مبارزات مردم کردستان در برابر جمهوری اسلامی،  از دست داده اند، و این پیوند را استحکام بخشیده اند.

 

حمله به کردها از سوی مردم ایران نبوده است،  و از سوی جمهوری اسلامی بوده است، زمانیکه پاسداران و بسیجی های جمهوری اسلامی، به کردها اهانت کرده،  و مادران و دختران کرد را مورد تجاوز قرار میدادند.

 

جنبش های مردمی در کردستان

در میان گروه های کرد، تعداد انگشت شماری را در هر گروه دیده ام، که ممکن است با عبارات نژاد پرستانه به فارس ها برخورد کنند، و همه ایراینان غیر کرد را،  مساوی با ملایان قلمداد کنند، اما اینگونه افراد یک اقلیت خیلی خیلی کوچک،  در میان گروههای کرد هستند.

 

گروه های  کرد نظیر کومله،  بخش مهم کل اپوزیسیون ایران هستند، و آنها بخش های دیگر اپوزیسیون ایران را،  بشکل نژاد پرستانه مورد خطاب قرار نمیدهند. کومله برای موفقیت دموکراسی و حقوق بشر در کل ایران کوشش میکند، و آنها خود را بخشی از جنبش دموکراسی خواهی کل ایران میدانند، و در توسعه و رهبری آن، طی 25 سال گذشته،  شرکت موثر داشته اند.

 

گرایشات تجزیه طلبانه در کردستان ایران، بخش کوچکی از طیف سیاسی است، و بیشتر مردم در کردستان ایران، آینده خود را در پیوند نزدیک با بقیه ایران میبینند.  همانطور که ذکر کردم، این موضوع را در کتاب خود درباره شکل گیری دولت مرکزی در ایران، با ارائه تحقیقات مبسوطی ارائه کرده ام، وقتی مرکز توجه ام بر روی کردستان در تاریخ ایران بوده است.

 

پس از پایان رژیم شاه، کردستان از جمله اولین مناطقی بود که بر علیه جمهوری اسلامی برخاستند. علت این امر هم ساده است. طی دوران صفویان هم،  که دولت ایران رژیم شیعی اسلامی بود، هرچند سلطنتی ولی با حضور قدرتمند ملایان در دولت، اولین اپوزیسیون اصلی را مناطق سنی نشین ایران،  نظیر بجنورد و قوچان، تشکیل دادند.

 

حتی افغانان که به ایران حمله میکنند،  و به اصفهان میتازند، قیام خود را زمانی آغاز کردند،  که فتوای شیعی ملایان ایران اعلام میشود، که تجاوز به زنان سنی در افغانستان را توصیه کرده،  و میگویند عاملین چنان جنایاتی،  به بهشت خواهند رفت.  و این فتوا افغان ها را بر آشفته میکند،  تا آنجا که آنان به ایران در زمان شاه سلطان حسین حمله ور میشوند،  و سلسله صفوی را منقرض میکنند.

 

بنا براین کردهای ایران که اقلیتی نیرومند بودند، اولین بخش عمده جامعه ایران بودند،  که به مخالفت با دولت اسلامگرای شیعی در ایران به پا خاستند. در واقع عزالدین حسینی و مفتی زاده،  که ایادی  جمهوری اسلامی، آنها را چپی یا شاهی خوانده اند، سمبل مخالفت مذهبی سنیان شافعی کرد،  با جمهوری اسلامی بوده اند. عزالدین حسینی و مفتی زاده ، حتی در زمان شاه، در کردستان فعال بوده اند، و برخلاف تصویری که جمهوری اسلامی از آن ها ساخته است، آن ها مأمور شاه نبودند.

 

در واقع عزالدین حسینی و مفتی زاده در زمان شاه با گسترش صوفیگری در کردستان، که سیاست شاه در کردستان بود،  به مقابله بر خاسته بودند،  و عامل شاه نبودند. حتی مفتی زاده که در ابتدای جمهوری اسلامی با آن همکاری کرد، بعدأ توسط جمهوری اسلامی به قتل رسید، به این خاطر که وی حکومت شیعه را نمی پذیرفت. بنابراین مسأله حکومت مذهبی شیعه همواره وحشت بزرگ کردهای سنی مذهب بوده است.

 

سپاه پاسداران جمهوری اسلامی،  به کردها،  با همان زبان لعن و نفرین ضد سنی حمله ور شد. پاسداران نفرت مذهبی از کردهای سنی داشتند، و آنان را عمری میخواندند، و  مردم بی گناه کردستان را،  مورد تجاوز قرار دادند، زمانیکه اولین تظاهراتهای ضد حکومت شیعی در کردستان،  در سال 1358 آغاز شدند.

 

مردم کردستان نیز فقط برای دفاع از خود به اسلحه دست بردند،  و نه آنکه چریک باشند، که نبودند. این نکته مهمی است که دقت کنیم که جنبش مسلحانه در کردستان *هرگز* یک جریان چریکی نبوده است، حتی در زمان شاه.

 

جنبش ملا آواره و شریف زاده در 1345، در زمان شاه، یک جنبش مسلحانه *مردمی* بود، و جریانی چریکی نبود، و دهقانان بر علیه رژیم شاه برخاسته بودند، و برخی گروه های روشنفکری و افراد منفرد هم از خارج،  *بعد ها* به آن ها پیوسته بودند.  برخی از میان آن جریانات،  نظیر پرویز نیکخواه،  در زندان شاه، به جنبش خیانت کردند، اما این گروه های خارج،  اساسأ بخش مهمی از آن جنبش مردمی را تشکیل نمیدادند.

 

کومله Komala

تاریخ کومله در واقع،  از زمان شاه،  از جنبش ملا آواره و شریف زاده در سال 1345 شروع میشود.  فواد مصطفی سلطانی که در زمان رژیم جمهوری اسلامی کشته شد، و رهبران کنونی کومله نظیر عبدالله مهتدی، از آن زمان هستند،  که ملا آواره و شریف زاده کشته شدند.  رهبری کومله نظیر بسیاری گروه های سیاسی دیگر ایران، از دانشگاه آریامهر تهران آغاز شدند.

 

قبل از سالهای 60، بسیاری از رهبران جنبش سیاسی ایران، از دانشکده فنی دانشگاه تهران بودند.  کسانی نظیر پسر عمویم، احمد قندچی، که در 16 آذر سال 1332 کشته شد و از نسل سالهای 1320-32 بود.  با هوش ترین دانشجویان نظیر دانشجو.یان دانشکده فنی و آریامهر،  در میان بنیانگذاران گروه های اصلی اپوزیسیون بودند.

 

کومله به دوران آغاز دانشگاه آریامهر بر میگردد، و در واقع این فعالین،  مسأله دموکراسی در کردستان را از بقیه ایران جدا نمی دیدند. آنها حتی به حزب دموکرات کردستان هیچ ربطی نداشتند.  آنها به گروه های سیاسی همفکرغیر کرد،  در نقاط دیگرایران،  نزدیک تر بودند، تا به حزب دموکرات کردستان،  که در کردستان بود.

 

کومله نظیر گروه های روشنفکری سالهای 60 و 70، بیشتر یک تشکیلات چپ جدید بود، با این تفاوت که پایگاهش در روستاهای کردستان بود. همچنین بخاطر مخالفتش با مشی چریکی، کومله در آن سالها، با مائو سمت گیری کرد، و با موفقیت به بسیج سیاسی مردم پرداخت، در مقایسه با همه گروه های دیگراپوزیسیون در نقاط دیگر ایران که روشنفکری باقی ماندند،  و در ایجاد پایگاه مردمی اساسأ موفقیت چشمگیری نداشتند. 

 

با گذشت زمان، کومله موضوع دیکتاتوری در کشورهای سوسیالیستی را مشاهده کرد، و چین و آلبانی را نیز رد کرد، و به جستجو در فرای سوسیالیسم موجود پرداخت، هرچند کماکان خود را سوسیاسیالیست میخواند و هنوز هم چنین میخواند.  بایستی ذکر کنم که حتی در زمانی که آنها کمو نیست بودند، آنها با اتحاد شوروی به روشنی مخالف بودند، و حتی پشتیبانی آنها از چین، به معنی آن نبود که سر سپرده کمونیسم چین باشند. رهبری کومله همیشه متفکرین مستقلی بودند.

 

در سالهای پس از 1360، آنها با گروه بسیار کوچکی بنام سهند،  که در نقاط غیر کرد بود، وحدت کردند، و حزب کمونیست ایران را بنیاد نهادند.  اما بزودی در یافتند که این آنچه انها ایده ال خود میخواهند نیست. یک انشعاب داشتند، که گروه قبلی که به آنها پیوسته بود جدا شد، و حزب کمونیست کارگری خود را نامید، که اساسأ لنینیسم را دنبال میکند. در مدت کوتاهی، کومله خود نیز از حزب کمونیست ایران جدا شد، و دوباره خود را کومله نامید.

 

در انشعاب اول، چند نفری از کومله،  در حزب کمونیست کارگری باقی ماندند. همچنین در انشعاب دوم،  تعدادی از تیم اولیه کومله، خود را کوملهKomalah  (ولی با حرف  "h" در انتهای نام خود) نامیدند ، و در حزب کمونیست ماندند، و با کوملهKomala تجدید حیات شده نرفتند، و اکنون کماکان بخشی از حزب کمونیست ایران هستند.

 

بیشتر تیم اولیه امروز با کوملهKomala  است، که پس از کنار گذاشتن چین و آلبانی، به جستجو در فراسوی کمونیسم پرداخته اند.  حتی وقتی خود را سوسیالیست خطاب میکنند، در مصاحبه های خود امروز، بروشنی میگویند که ایده الهای آنهادر تطابق با آنچه در هیچ کشور سوسیالیستی می بینند،  نیست.  در ایده ال هایشان، دموکراسی، حقوق بشر، و عدالت اجتماعی  در چارچوب توسعه جهانی و ترقی در عصر حاضر، تأکید میشود، وآنها از ایجاد جمهوری دموکراتیک فدرال در ایران پشتیبانی میکنند.

 

پس از مطالعه نوشته های موجود، آنچه در بالا نوشتم، ارزیابی از کومله و تحول آن است. برای خواندن نظرات خود کومله،  در مورد این موضوعات، لطفأ به سایت کومله مراجعه کنید.

 

فدرالیسم و جمهوری اسلامی

مسأله کردها و فدرالیسم، یکی از آن موضوعاتی است که بر تمام منطقه اثر میگذارد، و جمهوری اسلامی میخواهد این توهم را دامن زند که گوئی گروه های سیاسی غیر کرد،  فدرالیسم را نمیخواهند، و سعی میکند مدافعین فدرالیسم را تجزیه طلب بنمایاند، در صورتیکه اکثریت اپوزیسیون ایران امروز،  شروع کرده است که با فدرالیسم سمت گیری کند، و ناسیونالیسم افراطی فارس،  اقلیت بسیار کوچکی بیش نیست.

 

همانگونه که به کرات  توضیح داده ام ، آنان که خود را ناسیونالیست نمایانده، و برنامه های فدرالیستی را تجزیه طلبی میخوانند، بیشتر مبلغین جمهوری اسلامی هستند،  و نه ناسیونالیست های ایرانی،  و وحشت آنها از این است که پذیرش فدرالیسم، در را بروی مردمی که حقوق بیشتر دموکراتیک برای همه ایرانیان و ایران بخواهند،  باز کند.

 

این جمهوری اسلامی است که از ظاهرسازی ناسیونالیسم افراطی سود جسته، و نظیر دوران جنگ عراق، از این راه سعی در توجیه استبداد خود دارد. شعار های ناسیونالیستی افراطی،  پرچم دروغینی برای اسلامگرایان است، زمانیکه آنان  طی این سالها،  به کوچکترین خواستهای ملی ایرانیان احترامی نگذاشته اند، و  اسلامگرائی را بر مردم ایران تحمیل کرده اند،  تا حدی که  سعی در حذف جشن نوروز از ایران داشتند، جشن سال نوئی که کردها به اندازه دیگر ایرانیان، اگر نه بیشتر،  جشن میگیرند،  وارج می نهند.

 

بتازگی در ایران، مأمورین جمهوری اسلامی یک اعلامیه کاذب، بر علیه حقوق ملیت ها در آموزش و پرورش در ایران، با جعل امضأ رهبری جبهه ملی انتشار دادند.  در نتیجه این موضوع خیلی مهم است که بدانیم،  که چگونه جمهوری اسلامی، با این نیرنگ های موهن،  با ظاهر ناسیونالیسم افراطی،  سعی در حمله به جنبش کردها ی ایران را دارد.

 

واقعیت آن است که،  قصابی چپ ایران در سالهای 1360 و 1367، و کشتار چپ ایران در رژیم شاه، به این خاطر بوده است که چپ استوار ترین نیروی اپوزیسیون ایران در برابر رژیم شاه در سالهای 1320-57، و در برابر رژیم جمهوری اسلامی در سالهای 60 و 70 بوده است.  به همین خاطر است که حتی فعالینی که فقط یک سال زندان داشتند و در زندان های جمهوری اسلامی بودند، در درون زندان،  در سال 1367، با دستور خمینی، به قتل رساندند.

 

جمهوری اسلامی در سال 1367 به صلح ننگین با صدام، با شرایط صدام تن داد، در صورتیکه سالها امکان امضأ صلح با شرایط بهتر را داشت.  خمینی با قتل جمعی نیروهای چپ و دیگران در سپتامبر 1988، سعی کرد تا سکوت جامعه را پس از امضأ معاهده صلح تضمین کند.  و جمهوری اسلامی به کشتار نیروهای چپ هم بسنده نکرده ، و از  قتل فروهر ها در سالهای بعد، که هیچگاه چپ نبودند هم،  فرو گذار نکرد.

 

اجازه دهید ذکر کنم که مخالفتم با چپ اصلأ بخاطر مبارزه آنها با استبداد جمهوری اسلامی ورژیم شاه نیست. در حقیقت، از آن نظر، از چپ کاملأ پشتیبانی میکنم، و  آنان بیشترین تعداد قربانی را،  در جنبش دموکراسی خواهی ایران داده اند، چه در زمان شاه و چه در زمان جمهوری اسلامی، و به این خاطر مأمورین اطلاعاتی شاه و جمهوری اسلامی، بیشترین نفرت را از نیروهای چپ دارند.

 

مخالفت با چپ به این دلیل است که برنامه آنها،  در دوران گلوبالیسم و توسعه فراصنعتی در دنیا، عقب مانده است. درباره نظراتم درباره چپ در گذشته نوشته ام،  و نیازی به تکرار در اینجا نیست.

 

گروه های دیگر در کردستان

گروه های بسیاری از حضور خود در کردستان میگویند، و تعدادی طرفدار نیز در آنجا ممکن است داشته باشند. معهذا، کومله، تنها نیروی سیاسی جدید، نه تنها در کردستان، بلکه در سراسر ایران سالهای پس از 1332 است، که از پایگاه مردمی برخوردار بوده و هست، ایتدا در روستا و سپس در شهر ها.

 

این درست است، که طی سالهای 1320-32، قبل از کودتای 28 مرداد، حزب توده و جبهه ملی،  هردو از پایگاه مردمی در ایران برخوردار بودند. و در کردستان در آن دوران،  حزب دموکرات کردستان چایگاه مردمی داشت. اما پس از 28 مرداد، اساسأ میتوانم بگویم که همه گروه ها، از جمله مجاهدین و چریکها، که بزرگترین بودند، بسختی پایگاه مردمی ای داشته اند، و اساسأ جریانات روشنفکری بوده اند. 

 

حتی بسختی بتوان از وجود پایه مردمی حزب توده و جتهه ملی در دوران 1332-1357 حرفی زد.  اما کومله تنها استثنأ است، که یک حزب مردمی بوده است، که موضوع خوبی برای مطالعه بیشتر است، که چگونه آنها در بسیج مردم عادی توانسته اند اینچنین موفق باشند، زمانیکه دیگران در نقاط دیگر ایران، اساسأ در بسیج مردم موفقیت چشمگیری نداشته اند.

 

زمانیکه کومله با جمهوری اسلامی مبارزه میکرد، تقریبأ 90 در صد چپ در نقاط دیگر ایران، نه تنها از خمینی در 1357 پشتیبانی کردند، بلکه اکثریت چپ بعدأ نیز از گروگانگیری و سقوط دولت بازرگان حمایت کردند.  و متأسفانه  90 درصد جنبش مترقی ایران نیز، در آنزمان، چپ بود.

 

درست است که برخی گروه های کوچک چپ،  خرداد 1360 را یک کودتای ارتجائی نظیر حمله محمد علی شاه به مجلس قلمداد کرده،  و سعی کردند با قیام در آن سال،  جلوی موفقیت کودتا را بگیرند، که موفق هم نشدند، و بدون نتیجه قلع و قمع شند. اما این ها جریان اصلی نبودند. جنبش مترقی، و از جمله خود این نیروها، اشتباه بعد از اشتباه،  در راضی کردن اسلامگرایان طی آن سالها کردند، و این بود که کشتار 1360 جمهوری اسلامی از چپ،  در نقاط مختلف ایران، باستثنأ کردستان، براحتی انجام شد.

 

لازم به تذکر نیست که در سال 1360، در ایران،  حتی خود نیز توسط یک گروه  چپ،  بخاطر زیر سوال بردن مارکسیسم،  به مرگ تهدید شدم. معهذا، جنایات و اعمال متعصبانه ضد کمونیستی جمهوری اسلامی را محکوم میکنم، و نقض حقوق بشرفعالین چپ،  توسط جمهوری اسلامی را،  محکوم میکنم، همانگونه که سرکوب حقوق بشر تملم فعالین جنبش دموکراسی خواهی ایران را محکوم میکنم.

 

اشتباهات زیادی در جنبش مترقی ایران انجام شد. این موضوعات را به تفصیل بحث کرده ام، وبه گرایش های اصلی در برهه های تاریخی 25 سال گذشته،  در کتاب ایران آینده نگر اشاره کرده ام.

 

نتیجه گیری

خود چندان اهمیتی برای اصلاح طلبان جمهوری اسلامی،  نطیر پرزیدنت خاتمی قائل نیستم، هر چند از تغییر صلح آمیز به یک جمهوری دموکراتیک فدرال و سکولار در ایران پشتیبانی میکنم.

 

ایران و ایرانیان،  از جمهوری اسلامی و مقامات ج.ا.،  جدا هستند. ایران و ایرانیان مدرن هستند، و ما انقلاب مشروطه که خواهان قانون مدنی و جامعه مدرن، مبتنی بر قانون اساسی بود را، صد سال پیش انجام داده ایم.

 

در واقع تئوکراسی اسلامی،  امروزه باعث شده است،  که در*سطح ریشه ای* جامعه ایران،  خشم بر علیه ملایان، و خواست سکولاریسم و مدرنیته آینده نگرانه را رشد دهد، و خواست برای رفراندوم برای قانون اساسی جدید، و تغییر رژیم،  در عمیق ترین سطوح جامعه،  به طرز بی سابقه ای، در مقایسه با  کشورهای دیگر خاورمیانه،  در ایران مطرح شده است.

 

گروههای سیاسی ایران بایستی راه حل فدرالی برای ایران را، قبل از پاشیدن جمهوری اسلامی، به رسمیت بشناسند، وگرنه ایران میتواند به یوگسلاوی دیگری تبدیل شود. حزب کومله میتواند نقش مهمی برای کمک به موفقیت این راه حل دموکراتیک برای ایران انجام دهد.

 

 

 

 ضمیمه 3-آیا فدرالیسم اجازه سلب حقوق انسانی را به ایالات میدهد؟

 

یکی از دلائل مخالفت بخش مهمی از جنبش مترقی ایران با فدرالیسم برای ایران، درک غلط از موضوع اختیارات دولت های ایالتی در محدود کردن حقوق انسانی شهروندان مقیم ایالت مطبوع آنها است.  بسیاری تصور میکنند که اگر در ایران فدرالیسم بوجود آید، مثلأ یک دولت ایالتی در آذربایجان میتواند تصمیم بگیرد که مثلأ اهالی ایالت حق دسترسی به اینترنت را نداشته باشند.

 

برای آنکه موضوع را بهتر توضیح دهم،  میخواهم از مثال ایالات جنوب در دوران جنگ داخلی در آمریکا استفاده کنم، وقتی آن ایالات تصور میکردند که فدرالیسم به آنها حق حفظ سیستم برده داری در ایالات خود را میدهد، و تصور میکردند دولت فدرال حق ندارد آنها را به الغای برده داری وادار کند.  در عمل این تنها موردی بود که فدرالیسم در آمریکا،  از طریق جنگ،  به اختلافی میان ایالات معینی و دولت فدرال انجامید.  مسأله چه بود؟

 

در پی استقلال آمریکا دو جریان اصلی سیاسی در ارتباط با موضوع فدرالیسم شکل میگیرند، و اتفاقأ هردو هم در شمال در نقاط مهد اولیه ایالات متحده بودند.  اولی ها  متعلق به حزب فدرالیست بودند و دومی ها هوادار حزب دموکرات بودند، که البته در آنزمان حزب دموکرات-جمهوریخواه خوانده میشد و موسس آن توماس جفرسون بود.  تا دوره دوم ریاست جمهوری جرج واشنگتن، حزب فدرالیست شکل گرفته بود، و واشنگتن در انتخابات دوره دوم خود، کاندیدای حزب فدرالیست بود، و جان ادامز دومین پرزیدنت آمریکا هم از آن حزب بود.

 

برعکس درک رایج  در جنبش سیاسی ایران  از اصطلاح فدرالیسم، که به کسانی که حقوق ایالات را بیشتر در مد نظر دارند اتلاق میشود، در آمریکا کاربردن اصطلاح فدرالیست، منظور کسانی است که  تأکیدشان بر حقوق دولت مرکزی بوده است، چرا که دولت مرکزی دولت فدرال نامیده میشود. از سوی دیگر طرفداران حزب دموکرات، بر عکس طرفدارن حزب فدرالیست دوران ابتدای ایالات متحده آمریکا،  تأکیدشان بر حقوق ایالات بود.

 

یکی از شخصیتهای اصلی حزب فدرالیست  الکساندر هامیلتون بود،  که به همراه مدیسون،  نوشتارهای  فدرالیسم  را نوشته است، که قبلأ در کردستان، فدرالیسم، و احساسات ملی ایرانیان  آنرا بحث کرده ام.  در واقع آن نوشته ها،  کوشش هائی جهت توضیح ساختارهای قضائی کنترل و توازن،  در درون یک سیستم فدرالی است،  چرا که آمریکا خود در ابتدا، از الحاق تعدادی کولونی های نسبتأ مجزا بوجود آمده بود، و نه آنکه از یک رژیم متمرکز قبلی حاصل شده باشد، و وظیفه مقابل پایه گذاران آمریکا آنقدر شکل دادن ارگان های ایالتی نبود، که اساسأ موجود بودند، بلکه شکل دادن ساختارهای دولت فدرال بود، که بعد از انقلاب شکل گرفتند.

 

در نتیجه بسیاری از تأکیدهای فدرالیست ها  برروی اختیارات دولت مرکزی،  حتی باعث سو ظن کسانی نظیر جفرسون شد،  که تا مدتها فکر میکرد هامیلتون در پی ایجاد یک رژیم سلطنتی در آمریکا است.  البته بعدها هامیلتون،  در زمان کاندیتاتوری جفرسون برای رئیس جمهوری،  از جفرسون پشتیببانی کرد، با اینکه جفرسون از حزب رقیب بود.  همچنین مدیسون نیز بعدها بسیار به جفرسون نزدیک شد،  و به عنوان نامزد حزب دموکرات آن زمان،  رئیس جمهور شد.

 

شایسته ذکر است که در دوران ریاست جمهوری مدیسون است  که انگلیس شهر واشنگتن را در سال 1814 تسخیر کرده و کاخ سفید و ساختمان کنگره را آتش زد، و مدیسون به ویرجینیا رفت. یعنی نیروی استعمارگر انگلیس،  نه از فدرالیست ها راضی بود، که بر دولت مرکزی تأکید داشتند،  و نه از دموکراتها که تأکیدشان بر حقوق ایالات بود،  و نبایستی برنامه هیچکدام از آنها را برنامه استعمار دانست. در مورد ایران هم به همینگونه زمانهائی بوده است که استعمار خواهان تجزیه ایران بوده است،  و زمانهائی هم خواهان تمرکز بوده است.  در نتیجه نسبت دادن برنامه دولت متمرکز یا برنامه سیستم فدرالی به استعمار غلط است.

 

حدود یک صد سال بعد از دوران پایه گذاران ایالت متحده،  موضوع برده داری در ارتباط با فدرالیسم در آمریکا طرح میشود. ایالات برده دار،  ادعا میکردند که این حق ایالتی آنها در سیستم فدرال است،  که در ایالت خود بتوانند برده داری را حفظ کنند.  در واقع علت آنکه حزب دموکرات،  اساسأ نتوانست برای الغای برده داری موثر باشد، بخاطر آن بود که بخش بزرگی از آن حزب به این اشتباه افتادند، که گوئی ایالات حق دارند حقوق انسانی آزادی بشر از بردگی را،  از شهر وندان ایالت خود سلب کنند، در صورتیکه حقوق بشر بالاتر از حقوق ایالت است.

 

ابراهام لینکلن یعنی رئیس جمهور حزب جمهوریخواه،  که در آنزمان حزب جوانی بود، به روشنی موضع الغای برده داری را در فراسوی حقوق ایالات طرح کرده،  و برای آن مبارزه کرد، در صورتیکه حزب دموکرات نتوانست در این برهه از زمان موضوع ارجحیت حقوق بشر بر حقوق ایالات را درک کند.

 

در جهان امروز نیز،  در ارتباط با ایران،  ما با مسأله مشابهی روبرو هستیم.  آنها که درکشان از فدرالیسم، حکومت های خانخانی قومی است، که بتوانند حقوق بشر را تابع حقوق ایالات کنند، درک غلطی از فدرالیسم دارند، و از سوی دیگر نیز عده ای این درک غلط از فدرالیسم را مساوی خواست طرفدارن فدرالیسم برای ایران مینمایانند،  و با رد این موضع غلط،  سعی در بی اعتبار کردن برنامه حکومت فدرالی برای ایران دارند،  و خواهان بازگشت استبداد به ایران بوده و در جهت ضدیت با حقوق ملیت های ایران کوشش میکنند.

 

اشتباه امثال پیشه وری و فرقه دموکرات آذربایجان،  نه دفاع آنان از حقوق ملیت های ایران بود، بلکه پیوستن آنها به یک نیروی بیگانه بود، آنچه که اتفاقأ بسیاری از مخالفین فدرالیسم امروز دارند تکرار میکنند،  و آنها خواست برای حمله یک نیروی ببگانه به ایران، یعنی حمله آمریکا به ایران را،  برای رسیدن به قدرت در ایران طرح میکنند.

 

در واقع اشتباه اینان نظیر اشتباه پیشه وری است.  پیشه وری آنروز با ساده اندیشی درباره متجاوزین خارجی آنزمان،  و اینان امروز با ساده اندیشی در ارتباط با متجاوزین خارجی،  و هردو فراموش کرده و میکنند که بهترین راه حل برای همه مردم ایران را،  خود مردم ایران هستند که میسازند،  و آنهم در یک حکومت آزاد،  و حمله هیچ نیروی تجاوزگر به ایران،  راه حل آزادی و عدالت و ترقی  آینده ایران نیست.

 

همانطور که در کردها و شکل گیری دو.لت مرکزی در ایران نوشته ام،   آنچه مخالفین فدرالیسم بیش از هر چیز از آن هراس دارند،  میتواند نتیجه عدم توجه آنها به خواستهای سیاسی ایالات ایران شود،  و آنهم تجزیه ایران نظیر یوگسلاوی است.  در واقع در دنیای کنونی،   نه تنها دولت مرکزی میتواند و باید در برابر دولت های ایالتی بخاطر زیرپا گذاشتن حقوق بشر بایستد، نظیر تجربه جنگ داخلی در آمریکا، بلکه نهادهای گلوبال نیز میتوانند و بایستی در برابر دولتهای ایالتی، فدرال، و یا متمرکز، بخاطر سلب حقوق بشر بایستند.

 

 

 

 ضمیمه 4-فدرالیسم درس 21 آذر است

 

بیش از نیم قرن است که در سالروز 21 آذر، دو بخش سیاسی متخاصم ایرانیان، وقایع سالهای 1324-25 در آذربایجان و کردستان ایران را بخاطر میاورند، و تمرکزگرایان خودمختاری گرایان را تجزیه طلب میخوانند، و خودمختاری گرایان هم تمرکزگرایان را قاتل و دیکتاتور خطاب میکنند.

 

تمرکز گرایان، وقتی که از قتل عام خودمختاری گرایان توسط ارتش شاه در 21 آذر میگویند، تصور میکنند که خود میهن پرستان واقعی هستند، و در مقابل از نظر خودمختاری گرایان،  تمرکزگرایان  از انسانیت بوئی نبرده اند،  که اینگونه قسی القلب از زندگی های نابود شده در آن وقایع سخن میگویند.

 

همچنین خود مختاری گرایان تصور میکنند که تمرکزگرایان بی عاطفه هستند،  که نیاز و حقوق مناطق و گروه های قومی و ملی ایران را درک نمیکنند، و در مقابل تمرکزگرایان هم خود مختاری گرایان را،  به عنوان تجزیه طلبانی مینگرند که میخواهند مناطق مختلف ایران را به نیروهای خارجی تسلیم کنند.

 

نیم قرن گذشته است و ما هنوز این شعائر و رسومات شنیع را هر سال مشاهده میکنیم.  این تقسیم بی معنی ایرانیان که در صبحگاه قرن بیست و یکم تنها مایه تأسف است، بویژه وقتی که ادامه یافتن آن فقط بعلت نادانی است.

 

عده ای سعی میکنند این تصوررا القا کنند که خط فاصل بر مبنای ناسیونالیسم در برابر کمونیسم  ترسیم شده است، و مرتب سعی میکنند که نام پیشه وری را در این رابطه تکرار کنند،  تا که که تحلیل خود را موجه جلوه دهند.  در صورتیکه این مسأله در ایران مدرن،  به زمان طرح انجمن های ایالتی و ولایتی در قانون اساسی مشروطیت بر میگردد.

 

عده ای دیگر هم سعی میکنند خط فاصل را بر مبنای استبداد پارس و ملت های ستمدیده ترسیم کنند، در صورتیکه مدل تمرکزگرا،  آن مدلی است که در دوران مشروطیت،  بر مبنای مدل تمرکز گرای فرانسه از دولت مدرن برگزیده شده است، بجای آنکه از مدل های دیگر دولت مدرن،  نظیر مدل فدرال آمریکا برای ایران مدرن الهام گرفته شود.

 

این یک حقیقت غیر قابل کتمان است، که پشتیبانان دولت تمرکز گرا در ایران،  منحصر به سلطنت طلبان نبوده اند، و در واقع چپ گرایان و ناسیونالیستهای جبهه ملی ایران نیز اساسأ پشتیبانان سیستم تمرکزگرا بوده اند، که ارثیه مشروطیت،  در انتخاب مدل فرانسوی دولت مدرن است، و همگی اینان، از طریق یک ناسیونالیسم کور ( http://www.ghandchi.com/342-KurdFed.htm )،  بیش از یک قرن است که فدرالیسم را نفی کرده اند.  البته نیروهای غیر سلطنت طلب،  دولت تمرکز گرای خود را میخواستند بنیاد گذارند، و نه دولت شاه را.

 

از سوی دیگر، آنها که از خود مختاری گرائی پشتیبانی کرده اند،  به چپی ها یا ناسیونالیستهای قومی محدود نبوده اند. در واقع بسیاری از نیروهای طرفدار سلطنت در کردستان، در 26 سال گذشته،  خود مختاری گرا بوده اند، مثلأ در کامیاران کردستان در سال 1359، مردم وقتی با جمهوری اسلامی میجنگیدند، شعارشان "یا شاه یا صدیق کمانگر" بود.  صدیق کمانگر از رهبران آنزمان کومله بود،  که بعدأ در جنگی با جمهوری اسلامی کشته شد.

 

حال با این زمینه تاریخی، از خود بپرسیم که موضوع مناقشه دراین جا چیست؟

 

واقعیت ایران این است که حتی تحت امپراطوری پارس، ساتراپ ها بیشتر به یک سیستم فدرال شبیه بوده اند،  تا به یک سلطنت تمرکزگرا، و امپراطوری پارس یک سیستم تمرکز گرا نظیر سلطنت فرانسه قبل از انقلاب نبوده است. پس چرا سلطنت طلبان و جمهوری خواهان ایران، ناسیونالیستها و چپی ها، و حتی متفکرین مذهبی، نمیتوانند این واقعیت ایران را بپذیرند، و از برنامه های دولت تمرکزگرای خود برای ایران دست بردارند؟  بنظر میرسد علت نادانی و ترس است.

 

نه تمرکز گرائی و نه تجزیه طلبی،  پاسخ به مسأله ملی در ایران نیست،  و حتی در زمان مشروطیت، ما میبایست که یک مدل نظیر سیستم فدرال آمریکا را انتخاب میکردیم، و نه مدل فرانسه را،  که بعدأ با انجمن های ایالتی و ولایتی تعدیل کردیم، که هیچگاه هم کار نکرد.  و تا آنجا هم که به دخالت دولتهای خارجی مربوط شود، هر دو مدل قابل سؤ استفاده بوده و هستند.

 

سیاستمداران ما میترسیدند که اگر دولت فدرال را برگزینند، ایالات مختلف هر یک براه خود بروند،  و از بقیه ایران جدا شوند.  حقیقت این است که در این عصر و زمان، اگر دولت مرکزی نیازهای ایالات مجزا را برسمیت نشناسد، نتیجه نهائی میتواند آنچیزی شود که مروجین دولت تمرکزگرا از آن بیشترین ترس را دارند، یعنی اقلیت های ملی جدائی را انتخاب کنند، همانگونه که در یوگسلاوی کردند، و تهدید و نامیدن آنها بعنوان تجزیه طلب، حرکت آنها را کند نخواهد کرد، و در واقع آنها را برای دستیابی به جدائی سریعتر مصمم تر میکند.

 

تصور کنید که فردا کردستان عراق،  دولت خود را درست کند، با منابع نفتی فراوانش، و تصور کنید ایران هنوز در بند یک دولت دیکتاتوری،  نظیر تئوکراسی جمهوری اسلامی کنونی باشد، آیا سخت است درک کنیم یک کرد ایرانی در چنان شرایطی بخواهد به آن دولت ملحق شود؟  البته، همانگونه که قبلأ نوشته ام، کردستان ایران تاریخ مجزای خود را از چهار بخش دیگر کردستان،  که بخشی از امپراطوری عثمانی بوده اند، داشته است، و کردستان ایران همراه بقیه ایران توسعه یافته است، و نه با کردستان عثمانی.  اما امروزه روز، برای فرار از دیکتاتوری، مردم به نقاطی حتی به دوری آمریکا،  که  در آنجا زبان و فرهنگ مشترکی هم ندارند، مهاجرت میکنند،  تا که در آزادی برای جستجوی خوشبختی زندگی کنند، پس نبایستی تعجب کرد که شخصی برای کشور همسایه تمایل داشته باشد، اگر که آن کشور آزادی و ترقی بیشتر از خانه را ارائه دهد.

 

بخاطر میاورم یک فرد عادی وقتی وضع هواپیماهای روسی و استفاده از سوخت پهن گاو در سالهای آخر شوروی را میدید از من پرسید این توده ای ها چطور آنقدر احمق بودند که نمیدیدند چه چیزی میخواستند برای مردم ایران به ارمغان بیاورند.  به عبارت دیگر مردم عادی خیلی از روشنفکران، که بر مبنای یک سری سیستم های فکری،  دنبال یک ایدئولوژی را میگیرند، سریعتر حرکت میکنند، حال آن ایدئولوژی روشنفکران سلطنت باشد، یا ناسیونالیسم یا کمونیسم. مردم به شرایط زندگی واقعی همسایگان ایران نگاه میکنند و تصمیم میگیرند.  به اصل بحث برگردم.

 

اینکه چرا من مثال عراق را ذکر کردم، به این خاطر است که نشان دهم فدرالیسم، به این معنی نیست که ملیت های ایران به جدائی فکر نخواهند کرد. برعکس، عدم وجود سیستم فدرالی،  انتخاب مردم را به دو انتخاب میرساند، ماندن و زجر کشیدن، یا جدائی و "آزاد" شدن. این امر بضرر هردو طرف است.  من از زاویه تاریخی و تئوریک این موضوع را در چند رساله خود در گذشته بحث کرده ام. در این مطالعه توسعه دولت مرکزی در ایران، با عطف توجه به کردستان هم ( من نشان دادم که فدرالیسم از هر طرح دیگری بیشتربرای ایران معنی میدهد، نه فقط برای پاسخ به معضلات کردستان، بلکه برای آزادی و دموکراسی برای همه ایران.

 

همچنین من موضوع تقدم حقوق را در سیستم فدرالی به گونه طرح شده توسط مدیسون بحث کردم (http://www.ghandchi.com/117-Madison.htm).  مثلأ نشان دادم که یک ایالت معین، نمیتواند تصمیم بگیرد منطقه خود را، در وضع تحت کنترل قدرت بیگانه قرار دهد، یا نیروهای واپس گرا را در منطقه خود تقویت کند، چرا که حقوق بشر بر حقوق ایالت تقدم دارد، همانگونه که ایالات جنوب در آمریکا، نتوانستند برده داری در ایالت خود را بر مبنای حقوق ایالت حفظ کنند، چرا که برده داری واپس گرا بود،  و در تضاد با اصل تقدم حقوق بشر بر حقوق ایالات بود ( http://www.ghandchi.com/362-FederalismRights.htm ).

 

من فکر میکنم یک علت ضدیت روشنفکران ایران با فدرالیسم در گذشته، جدا از سلطنت طلب بودن یا ناسیونالیست یا کمونیست بودن، به این خاطر بوده است که همه آنها در ایدئولوژی های خود بسیار مونیست بوده اند.  در مقایسه خوشبختانه یک ویژگی اپوزیسیون ایران امروز، این است که همه آنها پلورالیستی تر میاندیشند تا مونیستی تر، و پلورالیسم ( http://www.ghandchi.com/301-Pluralism.htm ) میتواند عامل مثبتی برای کمک به همه ما برای دستیابی به یک برنامه فدرالی برای ایران باشد.

 

مضافأ  آنکه، همانگونه که در "گلوبالیسم و فدرالیسم" ( http://www.ghandchi.com/310-GlobalFed.htm ) توضیح دادم، توسعه های کنونی جهان، برای یک مدل فدرال بسیار بیش از مدل تمرکزگرا مناسب است، و آنها که در عصر کنونی، نظیر صرب ها و روس ها،  سعی در تحمیل مدل تمرکزگرا کردند، به نتیجه معکوس رسیدند و دولت های سابقشان کاملأ از هم پاشید، و هنوز هم از نتایج مخرب روش دیکتاتوری خود در مسأله ملی، در مشقت هستند.

 

دیگر زمان آن رسیده است که ما ایرانیان،  درس واقعی 21 آذر را بیاموزیم، و ببینیم که نه دولت تمرکزگرا،  و نه تجزیه طلبی،  پاسخ برای ایران نیستند، و اینکه ایران به یک دولت فدرال واقعی نیاز دارد، تا که به خواستهای دموکراتیک مردم ایران جامه عمل پوشاند.  برخی میپرسند که آیا در صورت داشتن دولت فدرال، ریسک جدائی بخش هائی از ایران وجود دارد یا نه؟  پاسخ من این است که نداشتن فدرالیسم ریسک بزرگتری است،  و این بحث دوباره نظیر همه جنبه های دیگر دموکراسی است، که حاکمان با قبول دموکراسی، در واقع ریسک بیشتر از دست دادن قدرت را میپذیرند، اما در عین حال، آزادی به این معنی است که مردم با آنها،  از روی انتخاب میمانند،  و نه از روی ترس، و اینگونه گزینش، چیزی است که ثابت شده است رابطه پایدارتری بوجود میاورد.

 

در این عهد و زمان، هیچکس و ملتی، نمیتواند مدت خیلی زیادی،  با زور در درون هیچ دولتی نگه داشته شود.  اگر چنین نبود، رژیم هائی نظیر شوروی، اروپای شرقی، دیکتاتوری های آمریکای لاتین، طالبان و صدام، و امروز ایران و سوریه، یکی پس از دیگری سقوط نمیکردند.  دوران ما،  یک آینده فدرال برای ایران را فرا میخواند، و مایه تأسف بسیار است که اکثریت روشنفکران ما، چه سلطنت طلب، چه چپ گرا، چه ناسیونالیست های جبهه ملی ایران، همه در پشتیبانی از یک برنامه فدرالی برای ایران تعلل میکنند، و وقت خود را با شعائر تفرقه افکنانه 21 آذر تلف میکنند، بحای آنکه در جستجوی اتحاد فدرالی برای آینده ما باشند.

 

 

 

 ضمیمه 5-یک لغزش: از پیشه وری تا مهتدی

 

من این مقاله را با اندوه زیاد مینویسم.  با همانقدر اندوه که روزی درباره وقایع 21 آذر 1324 نوشتم.

 

امروزه بسیاری پیشه وری را بخاطر همکاری کلی با استالین و نیز بخاطر همکاری با استالین جهت جدا کردن آذربایجان از ایران محکوم میکنند و یک خائن میخوانند، در صورتیکه بنظر من وی فرد شریفی بوده است هرچند در یک برهه مهم در تاریخ ایران اشتباهی کرد که حتی بیش از بسیاری از خائنین و نوکران نیروهای استعماری به ایران، مردم آذربایجان، و خود وی لطمه زد. در واقع تا آنجا که به همکاری کلی در آن سالها با استالین و شوروی مربوط میشود اکثر نیروهای  مترقی در ایران و نقاط دیگر جهان در آن سالها نظیر وی عمل کردند و تا آنجا هم که مربوط به برنامه استالین برای جدا کردن آذربایجان از ایران بوده است، امروز با اسناد بدست آمده از شوروی سابق، این واقعیت شوم تاریخی مستدل است، ولی هیچ دلیلی در دست نیست که پیشه وری از آن طرح مطلع بوده است.  ولیکن من پیشه وری را سرزنش میکنم نه به این خاطر که آگاهانه در طرح استالین شرکت داشته است بلکه به این خاطر که در یک لحظه تاریخی نتوانست تشخیص دهد که برنامه او برای آذربایجان در عمل به نفع ایران نبود و در برابر جنبش مردم ایران بوده و باعث شکاف در جنبش سیاسی ایران شده و بعوض بنفع یک دولت خارجی بود، هرچند که آن دولت کعبه آمال او و بسیاری دیگر در آنزمان تلقی میشود، اما بازهم دولتی خارجی بود با منافع خود و پیشه وری آنرا درک نکرد که او بخشی از جنبش سیاسی ایران بود، و در نتیجه وی بسیاری از فعالین سیاسی آذری و مردم آذربایجان را به خاطر این لغزش در آن برهه مهم تاریخ ایران به نابودی کشاند.  دست آخر هم که خودش به آذربایجان شوروی فرار کرد و بدست مأمورین استالین کشته شد، چرا که دیگر پس از امضاء توافق قوام السطنه و استالین، شوروی را سیاستی دیگر بود که نه تنها اجازه داد فرقه دموکرات آذربایجان در داخل ایران توسط نیروهای ارتش شاه قلع و قم شود بلکه در خارج ایران هم کسانی نظیر شخص پیشه وری که در عین وفاداری به استالین، آدمی نبودند که بدون چون و چرا سیاستهای شوروی را دنبال کند، دیگر تاریخ مصرفش برای روسها به پایان رسیده بود و از میان برداشته شد.  او را سرزنش نمیکنم که استالینیسم و طرح های شوروی را در آنزمان تشخیص نداد ولی سرزنش میکنم که چرا کل جنبش سیاسی ایران را با برنامه قوم گرایانه ترک کرد و جنبش آذربایجان را از بقیه نقاط ایران منفرد کرد و اجازه داد فعالین آذربایجان براحتی پشتیبانی جنبش سیاسی بقیه ایران را از دست بدهد.  من نمیگویم وی بخاطر خیانت بسیاری از بهترین فرزندان ایران را برای هیچ به کشتن داد بلکه میگویم بخاطر یک اشتباه، یک لغزش، در یک لحظه حساس تاریخی باعث این نابودی شد.  نیروهای ملی ایران هم که امروز نقش قوام السطنه را در سال 1331 همکار انگلیس و خائن به ایران میشمارند کماکان از عمل احمد قوام در سال 1324  برای حفظ تمامیت ارضی ایران پشتیبانی میکنند.  در واقع در آنزمان با اشتباه قوم گرائی پیشه وری دو بخش مهم جنش سیاسی ایران در برابر هم قرار گرفتند و هنوز هم در ارتباط با آن رویداد چنین است.

 

آیا پیشه وری همیشه اینگونه میاندیشید؟  خیر.  پیشه وری مانند بسیاری دیگر از روشنفکران ایران سالهای بعد از حکومت رضا شاه، چپ بود و از فعالین حزب کمونیست ایران بود، ولیکن این حرف ابداً به این معنی نبود که بخواهد ایران را مستعمره شوروی کند.  آنروز ها چپی های مستقل اندیش ایران در حزب کمونیست ایران بودند.  حتی فعالیت او در آنسالها محدود به آذربایجان نبود و پس از سقوط رضا شاه هم در سالهای بین 1320 و 1324 که اکثریت چپ ایران در حزب توده بودند، پیشه وری روزنامه آژیر را منتشر میکرد که بیشتر به نشریات عصر روشنگری دوران مشروطیت ایران نظیر صور اسرافیل شباهت داشت تا نشریات احزاب برادر دوران بعد از انقلاب اکتبر شوروی.  اما در یک لحظه تاریخی پیشه وری که از فعالین سیاسی کل ایران بود به خطا رفت و به تنگ نظری قومی افتاد.  او میتوانست بخاطر مخالفت با حزب توده، حتی حزب چپی دیگری بسازد ولی بر مبنای برنامه سیاسی و اقتصادی و نه حزبی قومی.  اما به عوض برنامه قومی را به جای برنامه حزبی نشاند و اینگونه فرقه دموکرات به انزوای فعالین سیاسی آذربایجان از بقیه جنبش سیاسی ایران کامل شد و از یکسو در مدت کوتاهی توانست با استفاده غلط از احساسات قومی سریعاً رشد کند ولی بعداً هم بخاطر همین پاشنه آشیل سریعاً سقوط کرد و با از دست دادن کمک شوروی بعد از توافق قوام و استالین، در برابر حمله دولت مرکزی به راحتی نابود شد.

 

بله احساسات قومی میتواند بسیار فریبنده باشد.  آذربایجان که یک جمهوری آذربایجانی در شمال ایران وجود دارد را فراموش کنید.  حتی آسوریهای ایران یا عراق یا کشورهای دیگر میتوانند تهییج شوند اگر در نقطه ای از جهان کشوری بنام آن قومیت بوجود آید.  آسوریها زبان دارند، خط بسیار تکامل یافته دارند تاریخی طولانی دارند ولی دولت آسوری صدها سال است که وجود نداشته است.  آیا افق یک کشور آسوری نه تنها برای آسوریان ایران یا عراق بلکه حتی برای یک آسوری در آمریکا نمیتواند فریبنده باشد؟  آیا حتی یک گیلکی مقیم آمریکا دوست ندارد جمهوری گیلانی بود تا او میتوانست وقتی میخواهد تعلق قومی خود را به دیگران یا به بجه اش توضیح دهد بگوید کشوری این چنین در نقطه ای از جهان هست همانگونه که ارامنه ایران یا ارامنه مقیم لوس انجلس ممکن است کشور ارمنستان را به عنوان مثالی درباره قومیت خود در دنیا ذکر کنند.  در واقع جمهوری گیلان هم زمانی در ایران در دوران میرزا کوچک خان در پیش از رضا شاه مدت کوتاهی وجود داشته است.  بنابراین چنین احساسات قومی برای هر قومیتی قابل درک است بویژه آنها که نظیر آسوریان زبان و خط و تاریخ کهنی دارند.  ولی آیا چنین برنامه دولت سازی بنفع هیچیک از قومیت های ایران هست؟  بنظر من نه.  تاریخ ایران نشان داده است که امتزاج قومی در شکل گیری دولت مرکزی در ایران بسیار قوی است، گرچه برخی اقوام کمتر در این ساختار دولتی بوده اند.  اما مهمتر آنکه امتزاج قومی در جامعه ایران آنقدر قوی است که به ضرر هر کدام از قومیت های ایران است که راه جدائی را در پیش گیرند که نتیجه ای هم جز تشدید تشنج های قومی نخواهد بود. هرچند ترکیب قومی برخی نقاط تک قومی تر است ، اما شهرهائی نظیر ارومیه آشکارا این امتزاج قومی و راه یابی درست ایران را نشان میدهند که هم کرد و هم ترک و هم فارس و هم آسوری و هم ارمنی در کنار هم زندگی میکنند. در نتیجه کسانیکه از حق تعیین سرنوشت میگویند و از آن حق جدائی آذربایجان و کردستان را نتیجه میگیرند مثل آنست که کسی فکر کند ارامنه در اصفهان یا آسوریان در کردستان باید دولت جداگانه درست کنند تا به حقوقشان احترام گذاشته شود. اینجا بحث حق نیست، بحث استراتژی معین برای ایران است و بحث حق فقط استفاده کور از احساسات قومی است. 

 

من در مقاله ای دو هفته پیش در این باره هشداری به فعالین سیاسی کرد نوشتم.  به عوض توجه برخی رهبران دستور دادند و مأمورینشان شروع به حمله شخصی و راسیستی کردند.  من تجربه مشابهی با یکی دو جریان دیگر در جنبش سیاسی ایران داشته ام که رهبران خیلی پاکیزه مینشینند و مأمورین حمله شخصی میکنند و وقتی من از خود دفاع کنم، آن رهبران دیپلماتیک و زیبا صحبت میکنند.  من این بازی ها را به اندازه کافی دیده ام که بدانم چیست و جنبش سیاسی ما هم نیز این بازی ها را میشناسد و ممکن است اول توجه ها منحرف شود ولی بعداً همه دوباره به اصل بحث خواهند پرداخت.

 

این مأمورین ابتدا خیلی مودبانه به من خطاب کردند ولی در عین حال نژادپرستانه و راسیستی گفتند که من حق ندارم درباره کردستان بنویسم.  من نوشته بودم که از اولین کسانی هستم که در کتاب درباره کردستان گفته ام دولت مرکزی در ایران از امتزاج اقوام گوناگون تشکیل شده.  فوری مأمورین نوشتند که شاید در میان فارس ها شما اول بودید.  اصلا انگار بحث من درباره مسابقه بوده آنهم مسابقه راسیستی .  اگر به مقاله من رجوع کنید من این حرف را در برابر کسانیکه از امتزاج اقوام ضدیت با فدرالیسم را مطرح میکنند بیان کردم و گفتم که اینها این بحث را حالا میکنند در صورتیکه من سالهاست کرده ام و منظور بحثم این بود که این تحلیل دلیل بر *رد* فدرالیسم *نیست*.  در نتیجه مشخص است که این مأمورین حتی درست نخوانده اند که منظور من از این جمله چه بوده است.  به همین شکل هم وقتی من درباره عثمانی بعنوان کشور مادر کردستان عثمانی نوشته ام منظورم روشن است که مقایسه بیش از 500 سال جدائی آن بخش کردستان از کردستان ایران در برابر جدا بودن جهار بخش کردستان عثمانی سابق است که کمتر از صد سال است از هم جدا هستند و همه این ها در کتاب من روشن نوشته شده است و این مأمورین فقط دوست دارند احساسات قومی بر انگیزند که گویا علم تاریخ هم قومی است.

 

مأمور دیگرشان در پاسخ مقاله قبلی من در همین مورد در عکس العمل به نوشته من یادداشت کرده که من نان به نرخ روز میخورم  چرا که گفته ام قوم گرائی امروز خطری برای ایران است وقتی درباره دولت منطقه ای کردستان در عراق در همسایگی ایران و حالت مشابه آن با جمهوری آذربایجان در زمان 1324 نوشتم و گفتم اشتباه پیشه وری را نکنیم.  من کی نان به نرخ روز خوردم، من که سالها ست همیشه گفته ام فدرالیسم حکومت قومی *نیست* و دارم همین را حالا هم میگویم و هشدار دادم که با علم کردن فدرالیسم قومی توسط افراطیون کرد، باعث رشد افراطی گری متقابل نشویم که در جنبش سیاسی ایران مخالفت با فدرالیسم اداری را دامن بزنیم.  در پاسخ مأمور اول مینویسد جمهوری آذربایجان یا بحرین که از ایران جدا شدند چه عیبی دارند.  اولاً بالکانیزه کردن ایران در صورت موفقیت از کردستان ایران از کردستان کشوری فقیری نظیر افغانستان خواهد ساخت و نه بحرین که به عنوان ایده آل این تجزیه طلبان خجالتی به ما وعده داده میشود. ثانیاً جمهوری موروثی علی اوف آذربایجان  و استبدادش دست کمی از جمهوری اسلامی ما ندارد.  ثالثاً کی گفته کردستان ایران در صورت جدائی بحرین میشود.  بحرین یا حتی جمهوری آذربایجان نفت دارند.  کردستان عراق هم نفت دارد و دعوای سر کرکوک با بخش عرب هم به آن خاطر است.  ولی کردستان ایران چطور؟  آیا در عمل سناریوی تجزیه ایران که این مأمور با این مثال تجویز میکند،  کردستان ایران را وابسته به کردستان عراق نمیکند.  شما فکر میکنید وابستگی به دولتی هم قوم بهتر است؟  به فلسطینیان و اردنی ها نگاه کنید.  همه این کشورهای عرب که هستند.  آیا وابسته بودن یک کشور عربی به عربستان سعودی بهتر است یا وابستگی به کشوری غیر عرب مطبوع تر است؟  آخر این حرفها چیست؟  مشکل کردها و آذری ها و بقیه مردم ایران حقوق مدنی است و نه اینکه دولتشان کرد باشد یا فارس.  آیا همین اخیراً در کردستان عراق سنگسار دختری بنام دعا را ندیدیم؟  عقب ماندگی و استبداد که کرد و عرب و فارس ندارد؟

 

به من حمله راسیستی (نژادپرستانه) میکنند که فارس هستم و درباره کردستان نظر میدهم.  کردستان بخشی از ایران است و من درباره نقطه ای از ایران نظر میدهم و هنوز تجزیه طلبان جدایش نکرده اند که اینگونه بنویسند.  ولی این راسیسم، فردا گریبان خودتان را میگیرد.  من از انفراد جنبش کردستان بخاطر این دیدگاه های غلط نقد کردم و بجای گوش کردن، من را هم بطور نژاد پرستانه مورد حمله قرار دادند.  سالها من با راسیسم فارسهائی که اینگونه به کردها برخورد میکردند مبارزه کرده ام.  من  با راسیسم کردها هم مبارزه خواهم کرد.  برخی در آمریکا تحت عنوان اینکه سیاه پوستان در آمریکا ستم دیده هستند، راسیسم سیاه پوستانی نظیر فراخان Farakhan که بصورت راسیستی به سفیدپوستان برخورد میکند را توجیه میکنند . من فراخان را به اندازه کوکلاکس کلان ها محکوم میکنم.  بنظر من هیچ توجیهی بعنوان ملت تحت ستم و ستمگر درست نیست.  راسیسم غلط است.  بنظر من فعالین کرد هم بایستی درباره جنش سیاسی در نقاط دیگر ایران نظر دهند و درتشکیلاتهائی که از لحاظ پلاتفرم قبول دارند فعال باشند نه آنکه با تشکیلاتهای قوم گرایانه خود را از بقیه ایران منفرد کنند. 

 

حزب کومله و حزب دموکرات بعنوان احزاب قومی غلط هستند.  حزب سیاسی بایستی بر مبنای برنامه سیاسی اش تعریف شود و نه قومیتش.

 

 اینها ست که باعث سؤء استفاده از احساسات قومی میشود که نویسنده دوباره بطور راسیستی فارس ها را برای قتل قاسملو و شرفکندی محکوم میکند وقتی که من میگویم که متحد جنبش کردستان، جنبش مردم ایران در نقاط دیگر ایران است، و نه دولت کردستان عراق.  امروز دولت کردستان عراق محبوب است همانگونه که دورانی دولت آذربایجان شوروی و خود شوروی در میان اکثریت روشنفکران ما محبوب بود. دوباره اشتباه پیشه وری را نکنیم.  چرا این حمله راسیستی به فارس ها؟  مگر بختیار هم ترور نشد؟  تازه حزب دموکرات تصمیم گرفت با جمهوری اسلامی مذاکرات مخفی داشته باشد و این چه ربطی به جنبش سیاسی نقاط دیگر ایران دارد که فارس ها را محکوم میکنیم.  حزب دموکرات میتواند ارزیابی کند که برنامه مذاکره کردنش با جمهوری اسلامی درست بوده یا نه؟ موضوع را به فارس و کرد مربوط کردن سؤء استفاده از احساسات قومی برای تحمیق مردم است تا اشتباهات خط مشی غلط سیاسی توجیه شود.

 

***

 

برای من خیلی سخت است که این نوشتار را بنویسم.  عبدالله مهتدی رهبر کومله ایران یکی از کسانی بود که سالها به او بعنوان یک مبارز سیاسی با سابقه، نظیر پیشه وری در دوران رضا شاه، احترام میگذاشتم.  پیشه وری ای که نظیر علامه دهخدا ولی در جو جنبش جهانی دیگر بود و نه پیشه وری در زمان فرقه دموکرات.  امیدوار بودم روزی عبدالله مهتدی نقش مهمی در متحد کردن جنبش سیاسی ایران ایفا کند.  ولی وقتی من از کنگره ایران فدرال نقد کردم که طرحی بغایت استعماری و به ضرر اتحاد جنبش سیاسی ایران است، ناگهان من مورد حملات راسیستی قرار گرفتم بجای آنکه موضوعی که بحث میکنم را دوستان مورد توجه قرار دهند. ناگهان علاوه بر بحث های راسیستی که ذکر شد، بحث های نادرست دیگری را که فقط افراد بی دانش درباره این موضوعات به صرف کرد بودن نظیر نشان دادن عکس مار برای حمله به من، شروع کردند.  مثلاً گوئی بلژیک نمونه فدرالیسم قومی است در صورتیکه کشورهائی نظیر بلژیک نوعی تعدیل فئودالیسم و سلطنت بودند که در پی انقلابات آمریکا و فرانسه، سلطنت های اروپا برگزیدند و اینها حتی برای جامعه صنعتی نمونه تحول نیستند. 

 

بحثی که در رابطه با سلطنت طلبان سالهاست طرح کرده ام که اینگونه کشورها را بعنوان سمبل تحول جوامع صنعتی مطرح میکنند در صورتیکه دو مدل اصلی تحول در جامعه صنعتی انقلاب های فرانسه و آمریکا بودند .به همین علت هم من آمریکا را ذکر میکنم و نه عراق را که این نویسنده تعجب کرده که چرا از عراق نگفته ام بدون اینکه اقلاً دقیق بخواند تا بفهمد.  عراق یک نمونه تحول استعماری در تاریخ است و تازه نه مهمترین آن.  انقلاب آمریکا و فرانسه دو تحول اصلی جامعه صنعتی هستند. چرا عوام فریبی و پلمیک قومی مینویسیم تا مردم را گمراه کنیم؟  به هر حال این ها بحث نظری است و من با جریان یافتن این بحث ها مسأله ای ندارم و تشویق هم کرده ام ولی آنچه باعث انزجار من شد همان برخورد نژادپرستانه مأموران است.  در حاشیه هم بگویم که همه انقلاب ها هم لزوماً دوران ترور و خونریزی نداشته اند که برخی دیگر که ربطی به این بحث ها ندارد در جنبش سیاسی ایران متداول کرده اند. مثلاً انقلاب آمریکا دوران ترور بعدی نداشته است.   خلاصه فئودالیسم و سلطنت اروپا بعد از آن دو انقلاب سعی کرد انواع اشکال تعدیل فئودالیسم و سلطنت را شکل دهد تا از انقلاب در عصر جامعه صنعتی برهند.  و همانطور که مفصلاً نوشته ام ما در دوران جامعه فراصنعتی زندگی میکنیم و بیشتر این بحث های مربوط به دولت ملی جامعه صنعتی دو قرن گذشته تازه خود کهنه است تا چه رسد که دنبال بحث های حق تعیین سرنوشت لنین برویم. 

 

بسیاری از نظرات عوامانه درباره تاریخ که این روزها در محافل ایرانی مطرح میشوند مثل اینکه گوئی همه انقلابها مثل انقلاب فرانسه یا ایران بوده اند بخاطر اهداف جریانات سیاسی مختلف است و نه تحلیل علمی تاریخ.  مثلاً خواندن و نوشتن به زبانهای قومی نه تنها برای کردها بلکه برای آسوری ها و دیگران مطرح است، آیا راه حل آن است که آنها هم خود مختاری در ایران داشته باشند تا به این حقوق خود دست یابند.  یا از کانادا گفته میشود که گوئی آنجا فدرالیسم قومی است.  اینها همه عدم درک از این موضوعات است.  یک کشور میتواند فدرال و حتی متمرکز باشد و به ایالات و حتی شهر ها اجازه دهد زبان اول یا دوم دیگری انتخاب کنند.   من در گذشته گفته ام که از همه این نظرها مدل فدرال که مدلی برای اداره کشور است، بهتر است، ولیکن اصل ترجیح من برای مدل فدرال این موضوعات *نیست* که حتی در دولت غیر فدرال هم قابل دسترسی میتوانند باشند، بر حسب فعالیت قانونی برای این حقوق.  بلکه علت ترجیح من برای فدرالیسم این است که *کنترل و توازن* را در کشور تقویت میکند که بنفع رشد همه حقوق انسانی و مدنی در جامعه است.  به هرحال بحث های انحرافی ما را به بیراهه برده است و راسیسم را با این بحث ها رواج داده ایم و افراطی گری فارس و کرد را باعث شده ایم و نه آگاه سازی.  عراق امروز نظیر شوروی دیروز همسایه ایران هستند و ما بایستی با آن کشور در پی روابط حسن همجواری باشیم ولیکن یک لحظه هم نباید فراموش کنیم که آزادی ملت ایران در دست جنبش کل مردم ایران است و بس و ما مردم ایران بایستی فقط روی خومان حساب کنیم و یکدیگر را برمبنای مذهب و قوم و جنس جدا نکنیم هرچند برای حقوق و فرصت های مساوی برای همه مذاهب، اقوام و جنسیت ها در ایران بایستی کوشش کنیم.

  

من تا کنون تصور میکردم که شرکت در سایت کنگره ایران فدرال یک اشتباه از سوی برخی دوستان بوده است ولی بعد از دیدن حملات راسیستی اخیر میبینم که گویا من خیلی خوش خیال بوده ام.  اینگونه جریانت تجزیه طلب نه تنها به ضرر کل جنبش ایران بلکه مشخصاً به ضرر مردم کردستان ایران است و من به شدت آن را محکوم میکنم.

 

بعدالتحریر 3 تیر 1386

برداشت های من از مواضع آقای عبدالله مهتدی در گذشته درباره مخالفت ایشان با تجزیه طلبی و طرفداری از وحدت ایران  مبتنی بر مصاحبه های خود ایشان با ستار دلدار در تلویزیون بود که لینک آن در زیر هست و اگر لینک های به سایت بروسکه دیگر کار نمیکند من میتوانم کلیپ این مصاحبه ها را در اختیار سایت ایران گلوبال قرار دهم.  در این مصاحبه ها آقای عبدالله مهتدی بروشنی میگویند با تجزیه طلبی مخالفند. اگر امروز موضع شان را عوض کرده اند یا آنروز دروغ گفته اند، خودشان هستند که باید پاسخ دهند.  مایه تعجب است که  امروز کردستان برزگ  تبلیغ میشود! این هم لینک به آن مصاحبه ها:
http://www.ghandchi.com/IONA\Komala\Mohtadi\index.htm

 

 

 ضمیمه 6-فدرالیسم حکومت قومی نیست-ویرایش دوم

 

 بیش از یک صد سال تفکر سیاسی مدرن  ایران که از زمان مشروطیت برروی مدل حکومت متمرکز فرانسه از طریق قانون اساسی بلژیک، هرچند با تعدیلهای انجمن های ایالتی و ولایتی، برای ایران دور میزد، بالاخره آلترناتیو های شکل حکومت فدرال را مد نظر قرار میگرفت.  اما از سوی دیگر بحث های گمراه کننده درباره معنای فدرالیسم، هم از سوی موافقین آن و هم از سوی مخالفین، بیشتر به بحث های کاذب دامن میزند تا که راه گشای دموکراسی آینده ایران باشد.

 

مثلأ یکی از موافقین فدرالیسم در مصاحبه ای میگفت که جنوب عراق که شیعه هستند که عرب هستند و در نتیجه نیازی به فدرالیسم ندارند و میگفت کردها چون ملیت غیر عرب هستند نیاز به حکومت محلی در چارچوب فدرالیسم دارند.  این نشان میدهد که چقدر نا آگاهی از مفهوم فدرالیسم وجود دارد که یک طرفدار صادق غیر کرد آن، در واقع آن را برابر حکومت قومی تصور کرده است.

 

از سوی دیگر یک مخالف فدرالیسم همه تاریخ ایران را مینویسد که ثابت کند دولت مرکزی ایران از امتزاج اقوام گوناگون بوجود آمده است، موضوعی که از سوی اشاعه دهندگان مدل فدرال در ایران در همه این سالها برعکس برای اثبات نیاز به فدرالیسم همه این سالها به آن نه تنها اذعان شده بلکه تأکید شده است، در صورتیکه این مخالف فدرالیسم میخواهد از این بحث عکس آن یعنی نفی ضرورت فدرالیسم را نتیجه بگیرد، و سعی میکند با نشان دادن اینکه تفوق قوم ترک در دوران های طولانی حکومت ایران وجود داشته است، به این نتیجه برسد که اصلاً مسأله اتنیک در ایران واقعیت ندارد.  در کتابی مفصلأ درباره نقش اقوام مختلف در شکل گیری دولت مرکزی در ایران نوشته ام [http://www.ghandchi.com/700-KurdsIran.htm] و اینکه برخی اقوام نظیر آذری ها بیشتر و کردها یا بلوچ ها کمتر در شکل گیری دولت مرکزی ایران بوده اند و اتفاقاً نیاز به مدل فدرالیسم در اداره ایران که به مشارکت همه شهروندان جدا از قومیت آنها در اداره کشور کمک شود، نیاز جامعه ماست، که متأسفانه در مشروطیت به آن سو حرکت نشد.

 

براستی اما جدا از بحث فدرالیسم سعی در نفی وجود اقوام و ملیت های ایران کردن و پس از نیم قرن تکرار این بحث های غلط که گوئی فقط یک ملت در ایران وجود دارد، بویژه وقتی نگارنده آن میخواهد با ظاهر علمی واقعیت آشکار ملیت های مختلف در ایران را نفی  کند، برای چه هدفی است؟  مثلاً اگر در روسیه ستم ملی شکل حاد تر داشته بمعنی نبودن ستم ملی در ایران نیست و تازه حتی در روسیه هم در زمان پطر کبیر امتزاج اقوام و ملیت ها خیلی بیش از ایران صفوی و قاجار بوده است.  این نویسندگان تاریخ روسیه 200 سال قبل از لنین را نمیدانند.  نه ایران آنقدر یک ملیتی است که این ها ادعا میکنند و نه روسیه آنقدر چند ملیتی با ستم یک ملت روس بوده است، که تحلیل لنین از روسیه بوده است، و این مخالفین فدرالیسم برای رد کردن تضییقات اتنیکی در ایران، تکرار میکنند.

 

تازه این بحث ها آخرش یعنی که حکومت قومی و ملوک الطوایف راه آینده ایران نیست؟ یعنی دوباره این مخالفین فدرالیسم هم فدرالیسم را برابر حکومت قومی میگیرند که آن را اینگونه با رد نیاز به حکومت قومی که حرف درستی است، میخواهند رد کنند و اصلأ نمیدانند بحث های 20 سال گذشته جنبش ایران در این باره چه چیزی بوده است؟

 

این گونه بحث ها هم در برابر نظریه لنین در تئوری حق تعیین سرنوشت بیان میشود.  آخر کدام طرفدار جدی فدرالیسم امروز دنبال آن بحث های لنین است که کسی فکر کند با رد آن فدرالیسم را رد کرده است.  اصلأ کمونیستهای دوآتشه امروز ایران نظیر حزب حکمتیست ها اصلأ با هرچه برنامه ملی و حق تعیین سرنوشت است مخالفند و یک قدم هم از انترناسیونالیسم پائین نمیآیند، و همه بحث های ملی را بورژوائی میدانند.

 

در نتیجه دعوا گوئی در سال 1324 است که شوروی برنامه فعال تجزیه در ایران و چند نقطه دیگر دنیا را دنبال میکرد و یا دوران انقلاب اکتبر و قولهای لنین درباره حق تعیین سرنوشت.  امروز اصلأ چنین بحث هائی در چنبش سیاسی ایران نیست که با طرح آنها باعث گیچ شدن و گمراهی گردیم، گوئی که در تونل زمان به یک قرن پیش رفته ایم.  چرا بحث های جاری را دنبال نکرده و در مورد موضوعی که اصلاً موضوع بحث نیست،  مردم را به بیراهه میکشیم؟ حالا چه روسیه تزاری را کشوری با ستم روس ها بر ملل دیگر بدانیم و ایران را امتزاج ملت ها بدون ستم فارس ها بدانیم یا نه، اصلأ بحث های امروز این حرف ها نیست.  شاید این بحث ها 100 یا حتی 60 سال پیش هنوز بحث مناسبی بودند، ولی اصلأ آنها که بطور جدی در امروز پی فدرالیسم هستند حرفشان این "حق تعیین سرنوشت" لنینیستها نیست.

 

بحث فدرالیسم درباره *کنترل و توازنchecks and balances" است.   ای کاش کسانیکه در این باره بحث میکنند اقلأ نوشته مدیسون [http://www.ghandchi.com/117-Madison.htm]  درباره فدرالیسم را میخواندند.   در آنجا بخوبی نشان داده است که دولت های ایالتی که تکرار مسؤلیت های مشابه هستند چرا به کنترل و توازن یاری رسانده و درواقع بنیان دموکراسی هستند.  امروز هنوز بعد از 200 سال در آمریکا همین مجلس و دادگاه و دولت ایالتی با مالیات ایالتی است که توازنی در برابر دولت فدرال است.  نه زبان این ایالات با هم فرقی دارد و نه قومیت مردمش.  اسمش را بگذاریم فدرالیسم استانی.

 

به هر حال فدرالیسم با طرح هائی نظیر جمهوری کردستان و آذربایجان که در همان زمان قاضی محمد و پیشه وری هم غلط بودند، تفاوت اساسی دارد. آنچه هم که فدرالیسم قومی نامیده میشود ادامه همان طرح های جمهوری های بر مبنای قومیت است که ربطی به فدرالیسم استانی ندارد و به نژادپرستی دامن میزند همانگونه که احزاب قومی چنین هستند. احزاب باید بر مبنای پلاتفرم شکل بگیرند و نه قومیت، و دولت هم باید بر مبنای حقوق شهروندی باشد و همه استانها در سیستم فدرال بر مبنای حقوق شهروندی خواهند بود و نه بر مبنای قومیت اکثریت یا اقلیت ساکن استان. مدل فدرال برای تقلیل دادن تبعیضات است و نه تشدید و نهادینه کردن تبعیضات.

 

البته اگر در ایالتی هم نیاز دوزبانه بودن یا نبودن باشد، در درون پروسه دموکراتیک تصمیم گیری انجام میشود.  ولی اصل بحث هدف فدرالیسم،  این است که توسعه ایالات مختلف فدای توسعه مرکز نمیشود، دوباره یعنی کنترل و توازن.

 

مثلأ در ایران فدرال، ایالت سمنان که هیچ بحث قومی یا جدائی هیچوقت نداشته هم بایستی مجلس ایالتی خود را داشته باشد،  و فرماندارش انتخاب مردم ساکن سمنان باشد، و قوه قضائیه ایالتی منتخب مردم آن ایالت.  من متعجب هستم کسانی که سالها در آمریکا زندگی کرده و میدانند معنی فدرالیسم پس از 200 سال در عمل در آمریکا چیست چرا تا به ایران میرسند بحث های کاذب راه میاندازند.  آیا این نیست که از دموکراسی میترسند و هنوز زبلی و زرنگ بازی را معادل سیاست کاری میدانند و حتی وقتی با جریانات سراسری هم کار میکنند دنبال زدو بند و کلک زدن بنام وحدت دموکراسی خواهان هستند یا نظیر آنهائی که میگویند دموکراسی باعث بی بند و باری و فرار جوانها و دختران به خیابان و ولگردی میشود، این ها هم میگویند فدرالیسم یعنی تکه تکه شدن ایران و تجزیه طلبی. این افراط گری های اتنیکی در برخورد به شهروندان چه از سوی مرکز نشینان و چه از سوی ساکنان استانها ست که باعث پاشیدن ایران میشود.

 

در آمریکا هم دو دسته با فدرالیسم مخالف بودند.  یکی  آنهائی بودند که از صدای ایالات واهمه داشتند هرچند در عمل فقط یکبار در زمان جنگ داخلی، آمریکا بسمت پاره پاره شدن رفت، آنهم بخاطر برده داری بود و نه فدرالیسم [http://www.ghandchi.com/362-FederalismRights-plus.htm]، هرچند ایالات جنوب از حق ایالات میخواستند سوء استفاده کنند و حق بالاتر یعنی حقوق بشر  را نفی کنند، و بدرستی دولت مرکزی در برابر آنها ایستاد چون آزاد بودن، و حق بشر به برده نبودن، بر قدرت یک ایالت ارجح است، همانطور که یک ایالت نمیتواند بگوید که حق دارد قربانی کردن انسان را مجاز کند و ادعا کند که به کسی ربطی ندارد.  امروزه روز چنین کاری را حتی یک کشوری که سالها مستقل است هم نمیتواند بکند، تا چه رسد به ایالتی که بخشی از کشوری بوده باشد.

 

یکی هم دسته ای از کمونیست ها بودند که هرساختاری در جامعه که تکرار پاسخ به یک نیاز اجتماعی بود، مثل تعدد کانال های تلویژیون و روزنامه و غیره را، اتلاف منابع دانسته، و هیچ وقت درک نمیکردند که تعدد و داشتن ارگان های موازی، باعث افزایش کنترل و توازن و در نتیجه باعث تقویت دموکراسی است.  امروز هم همانگونه صرفه جویانه، بوجود آوردن تعدد را اتلاف منابع در دنیای گلوبال میبیند. این باصطلاح صرفه جوئی در منابع هم بقیمت فدا کردن دموکراسی است. همه کوشش مدیسون در رسالات مربوط به فدرالیسم این بود که نشان دهد تعدد نهادهای سه قوه در ایالات و دولت فدرال با ایجاد کنترل و توارن بیشتر، دموکراسی را بیشتر تضمین میکند. البته همانطور که هر دولتی با خود بوروکراسی همراه دارد این مدل هم بوروکراسی و معظلات آنرا همراه خواهد داشت و حل معضل بوروکراسی با حذف تعدد ارگانها، چه موازی و چه غیر موازی عملی نیست، و اگر چنان بود که دولت های کمونیستی باید سمبل آزادی و دموکراسی میشدند.

 

به هرحال این بحث ها آنقدر روشن است که نمیدانم چرا بحث های گمراه کننده ارائه میشوند تا بحث فدرالیسم را که بخش هائی از جنبش سیاسی ایران سالها رویش کار کرده و مدلهای ساخته شده این منقدین حرفشان نیست را،  دگرگونه جلوه دهند.  آنچه هم که درباره وابستگی نیروهای تجزیه طلب بحث میشود اصل مسأله نیست. چه فرق میکرد که دولت پیشه وری  به شوروی وابسته بود یا نه. طرح جمهوری قومی طرح غلطی برای چه آذربایجان و چه بقیه ایران بود و قومیت بمثابه مبنای شکل گیری دولت تقویت کننده نژادپرستی بود چه نژادپرستی علیه آسوریان باشد، چه کردها، ارامنه یا فارس ها.  امروز نیز طرح جمهوری کردستان حزب دموکرات کردستان تقویت کننده نژادپرستی است و طرحی است غلط برای چه کردستان و چه بقیه ایران. چه فرقی میکند که قاضی محمد وابسته نبود و یا اینکه گفته شود سران حزب دموکرات به نئوکان وابسته اند. مگر غلط بودن طرح حکومت مذهبی خمینی چه تفاوتی داشت که وی وابسته باشد یا نباشد. طرح غلط سیاسی به همه شهروندان ایران لطمه زد و میزند.

 

در گذشته موضع خود را نسبت به جریانات تجزیه طلب وابسته نظیر چهرگانی سر سپرده علی اوف آذربایجان شوروی سابق نوشته ام و نیازی نیست که تکرار کنم.  همچنین درباره نیروهائی نظیر حزب دموکرات کردستان که به تعصبات قومی ضد فارس دامن میزنند و مردم نقاط غیر کرد ایران را مساوی جمهوری اسلامی مینمایانند به کرّات نوشته ام.  در عین حال درباره واپسگرائی برخی نیروهای جنبش سیاسی ایران که به تعصبات ضد قومیت های ایران دامن میزنند هم بارها توضیح داده ام.  بویژه بارها نوشته ام که طرح فدرالیسم برای ایران موضوع "کنترل و توازن checks and balances" است [http://www.ghandchi.com/362-FederalismRights-plus.htm]  که عده ای از جمله نگارنده این سطور مدل درست برای آینده ایران میدانیم، و اصلأ بمعنی تأیید تجزیه طلبی نیست، و در واقع بالعکس فدرالیسم را تنها راه جلوگیری از تجزیه ایران میدانم.  اقدامات نیروهای تجزیه طلب در خوزستان و بلوچستان و نیز حزب سازی جریان پ.ک.ک ترکیه در کردستان ایران را برای هدف کردستان بزرگ، محکوم میکنم، و این اقدامات را ضد رشد دموکراسی و جنبش دموکراسی خواهی ایران میدانم.

 

در عین حال از جریاناتی که در میان گروه های اتنیکی ایران برای ایجاد جمهوری سکولار دموکراتیک فدرال در ایران تلاش میکنند، پشتیبانی میکنم و امیدوارم این کوششها را یا در سازمانهای مدنی اتنیکی و یا احزاب سیاسی *غیر اتنیکی* انجام دهند چرا که حزب سیاسی اتنیکی نسخه ای برای فاشیسم است. در نتیجه آنها که موضع قدرالیسم را با جریاناتی که به تضادهای قومی دامن میزنند، یکی میگیرند،  یا مغرضند، و یاناآگاه.  فدرالیسم درباره زبان جداگانه در ایالات نیست.  یک مجلس ایالتی میتواند برایش زبان هم یک موضوع تصمیم گیری باشد.  اصل بحث این است که مجالس ایالتی بتوانند در این عصر گلوبالیسم نقش کنترل و توارن را برای مناطق ایفا کنند.  ادعاهای از این نوع که گویا فدرالیسم یعنی حکومت قومی، مثل این است که کسی بگوید هدف از درخواست حق دموکراتیک انتخاب لباس این است که میخواهند دانش آموزان لخت به مدرسه بروند.  آیا کشور آمریکا پس از 200 سال فدرالیسم و دموکراسی، اینگونه معنای این عبارات را نشان داده است.

 

متأسفانه خیلی از مخالفین، و نیز طرفداران فدرالیسم در ایران، بدون آگاهی لازم، با وجود هدف های والا در هر دو سو، در این موارد نظرات  بدون مطالعه ای را مینویسند، که به بحث های کاذب کمک میکند، و نه به روشن شدن مدل تازه دموکراسی آینده ایران.  قبلأ نوشته ام که این سوء تفاهم ها چقدر به جنبش سیاسی ایران در 21 آذر سال 1324 لطمه زد [http://www.ghandchi.com/388-Lesson21Azar-plus.htm] . و در زمینه تاریخی شکل گیری دولت مرکزی در ایران بوضوح نشان دادم که برعکس تصور بسیاری از ناسیونالیست های افراطی ایران،  مواضع غلط ضد فدرالیسم است که میتواند به تجزیه ایران بکشد [http://www.ghandchi.com/700-KurdsIran-plus.htm] و نه دفاع از فدرالیسم.

 

نیروهای تجزیه طلب در آزربایجان برروی هم نمیتوانند یک ده در شمال ماکو را از ایران جدا کنند تا چه رسد که ایران را پاره پاره کنند.  آنها که نیروهای سیاسی ایران را میشناسند میدانند که امثال چهرگانی در ایران هیچکدام نیروئی نیستند که انقدر همه برایش به شمشیر شده اند.  در واقع جریانات سیاسی که در آذربایجان تحت عنوان تجزیه طلبی سرکوب میشوند درخواستهایشان حقوق شهروندی است. درست است که در کردستان نیروهائی بخاطر درک غلط از تحولات عراق دارند به تجزیه طلبی دامن میزنند ولی واقعیت عراق همانطور که در رابطه با کردهای ترکیه نشان داد، این تخیلات را نقش بر آب خواهد کرد.

 

ایران کنونی ایران دوران فترت بین قاجاریه و پهلوی نیست که با پاشیدن جمهوری اسلامی به تجزیه طلبی برسد. سالهاست که جامعه قومی و عشیرتی در ایران پایان یافته است. حتی اگر به دو همسایه ایران، افغانستان و عراق نگاه کنیم، با سقوط دولت متمرکز قبلی، معضل اصلی هر دو کشور مقابله با جریانات اسلامگرائی افراطی شده است که میخواهند تحت عناوین مختلف به قدرت برسند.  این یک تفاوت اصلی ایران و منطقه با دوران فترت پیش از رضا شاه است.  برنامه ها ی جناح هائی از دولت های خارجی نیز که به جریانات تجزیه طلب دامن میزنند با نیروهای مشابهی که برنامه غیر آن دارند مقابل هستند و تقویت ملوک الطوایف در منطقه کل استراتژی هیچ قدرت بزرگی در منطقه را تشکیل نمیدهد و برخی افراط ها در ترس از پاشیدن ایران بی پایه است.

 

نه کنگره ایران فدرال که جریانی انحرافی در جنبش سیاسی ایران است و بهتر است که زودتر منحل شود و نه حزب دموکرات کردستان و نیروهای مشابه بمعنی پاشیدن ایران بعد از جمهوری اسلامی هستند و نه اصلأ آنقدر اهمیتی دارند.  فکر میکنم همه این هیاهو بیان تلاشهای یک سری از جریانات گوناگون با هدف های گوناگون برای کسب رهبری جنبش دموکراسی خواهی ایران، آنهم با علم کردن یک ناسیونالیسم کاذب در برابر یک دشمن خیالی تجزیه طلب است و عکس آن نیز یک سری نیروهائی که در جنبش مدنی ایران پایه ای ندارند میخواهند با شعارهای افراطی تجزیه طلبانه از احساسات اتنیکی برخی اقوام سوء استفاده کرده و برای خود جایگاهی کسب کنند.  بهترین راه حل جنبش سیاسی ایران طرح روشن فدرالیسم استانی و کوشش برای آگاه سازی مردم برای مقابله با هردوسوی این افراط گری  ها است.

 

 

 ضمیمه 7-از حدکا نقد نکنیم تا فدرالیسم را رد کنیم

 

بتازگی چندین نقد از حزب دموکرات کردستان (حدکا) در مطبوعات آمده تا که فدرالیسم را رد کنند.  این مثل این است که کسی از جمهوری اسلامی نقد کند تا که جمهوریت را رد کند. تا توانسته ام از اینکه وقت خود را صرف بحث درباره گروه های سیاسی معین کنم پرهیز کرده ام، مگر آنکه تشکیلاتی خود برابر کل طیف سیاسی ای باشد که نمایندگی میکند.  اساساً به بحث طیف های اپوزیسیون پرداخته ام.  در واقع  فکر میکنم که در اپوزیسیون ایران شش طیف اصلی وجود دارد و پنج تای آنها دارای تشکیلاتهای سیاسی هستتند.  ضمناً ابدأ در اپوزیسیون بودن بمعنی مترقی بودن نیست که قبلاً مفصلاً بحث کرده ام [http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm#02] و اما طیف ها:

 

1. مشروطه خواهان که شامل بسیاری سازمان ها و گروه های مختلفی از جمله حزب مشروطه ایران هستند و اساساً به گرد رضا پهلوی حلقه زده اند.

2. اصلاح طلبان مذهبی که شامل سازمان ها و گروه های مختلفی از جمله جبهه مشارکت، مجاهدین انقلاب اسلامی، حزب اعتدالیون و حتی نهضت آزادی میشود.

3. مجاهدین خلق که طیف سیاسی و سازمانش تقریباً بر هم منطبق است.

4. جبهه ملی که شامل گروه های مختلف از جمله حزب ایران، حزب ملت ایران، حزب پان ایرانیست، و مرزپرگهر است.

5. جریان چپ که شامل گروه های بیشماری از جمله حزب توده، چریکهای اکثریت، بخش عمده اتحاد جمهوریخواهان، و جمهوریخواهان لائیک.

6. جریان آینده نگر که اساساً هنوز سازمان سیاسی معینی ندارد.

 

پنج طیف اول تمام سازمانهای سیاسی موجود ایرانی را در بر میگیرند و همانطور که در بالا ذکر کردم مهمترین سؤالی که در رابطه با همه آنها مطرح بوده است، نه  تک تک سازمان های معین هر طیف، بلکه اینکه آیا هر طیف معین اپوزیسیون، مترقی است یا نه، به عبارت دیگر اگر نظرات آن طیف در آینده راهنمای راهبردی کل جامعه ایران شود، آیا چامعه ما به جلو میرود و یا به قهقرا.  این بحثی بوده است که سالها دنبال کردم و در کتاب "ایران آینده نگر" [http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm] مفصلاً توضیح داده ام.

 

سوأل هم بی جا نبوده است چون در انقلاب 1357 یک نیروی اپوزیسیون رژیم سابق به قدرت رسید و جامعه را از آنچه بود هم به عقب تر برد.  در نتیحه پرسیدن اینکه برنامه طیف های مختلف اپوزیسیون ما را به کجا میبرد، کار درستی بوده است.  و در واقع در 26 سال گذشته هم باندازه کافی این کار شده است، و همه خوب از برنامه طیف های سیاسی مختلف آگاهند، که دست آورد بزرگی برای جنبش دموکراسی خواهی ایران است، که مردم آگاهانه به تشکیلاتهای هر طیف معینی بپیوندند.

 

باز گردم به بخث اصلی این مقاله، حزب دموکرات کردستان را جریانی شبیه حزب توده میبینم، ولی در کردستان، با این تفاوت که از نظر فکری بیشتر نظیر حزب پان ایرانیست است، البته با جایگزینی نژاد کردی بجای نژاد پارسی.  در نتیجه مخالفت پان ایرانیست های ایران با فدرالیسم و موافقت حزب دموکرات با فدرالیسم، هردو از درک غلط آنها از فدرالیسم، بمثابه یک حکومت قومی است، و ربطی به واقعیت درخواست دولت فدرال برای ایران ندارد.

 

نژادپرستی کردی محکوم است،  و در گذشته نیز در نقد حزب دموکرات نوشته ام که درون تشکیلات خود همیشه "ایران" و "جمهوری اسلامی ایران" را برابر میگیرد، و نیز "ایرانیان" را برابر "طرفداران جمهوری اسلامی" میگَیرد، و در محکوم کردن ستم به کرد ها، فارس ها را محکوم میکند، و به تضاد قومی دامن میزند.   از سوی دیگر همچنین به همین شکل آنها را که وجود ملت کرد را نفی میکنند، و از همه مردم ایران بعنوان ملت ایران حرف میزنند، محکوم میکنم.  راه جلوگیری از آتش تضاد قومی ، نفی موجودیت اقوام و ملت های موجود در ایران نیست، که خود به نفرت ملی میافزاید و نه آنکه از آن جلوگیری کند. 

 

در واقع در خارج کردستان و بین کشورهای خارجی، حزب دموکرات کردستان خیلی شناخته شده تر است تا کومله.  علت امر هم فقط تاریخ طولانی آن نیست که به قدمت حزب توده است.  بلکه بیشترعلت این است که این حزب به رابطه های دیپلماتیک و سعی در رسیدن به اهداف خود از طریق رسیدن به توافق با دولت های ایران و دولت های خارجی تکیه دارد و به همین علت هم همیشه عناصری که بخاطر منافع شخصی در پی فروختن منافع جنبش به دولت ها بوده اند، و یا عوامل رژیم ها بوده اند، در آن حزب دموکرات کردستان راحت تر نفوذ کرده اند، و در واقع دلیل اصلی اینکه شادروان قاسملو به این راحتی طعمه ایادی رژیم شد را این موضوع میدانم.  ولی به هر حال تا آنجا که به حزب دموکرات کردستان مربوط است تشکیلاتی مانند کومله و رهبر آن عبدالله مهتدی بسیار مطلع تر است تا اینجانب، و دوستان با دانشی نظیر شعیب ذکریائی باندازه کافی در باره حزب دموکرات نوشته اند که علاقمندان میتوانند مطالعه کنند و لازم نیست که شخصاً بیشتر توضیح دهم  [http://www.brwska.com/April-05/13-60.pdf].

 

و اما درباره موضع "پان فارس ها" که بغلط خود را پان ایرانیست میخوانند، یک قوم میتواند آنقدر بزرگ و پر قوام باشد که یک ملت نامیده شود، ولی این به معنی جدائی خواهی نیست.  مثلاً بسیاری ایرانیان پارس زبان در آمریکا خود را پارسی Persian میخوانند.  آیا مردم آمریکا بایستی موجودیت ملی آنها را نفی کنند و بگویند که فقط یک ملت آمریکا وجود دارد، تا مگر این ها ادعای جدائی نکنند.  موجودیت ملی دلیلی بر جدائی خواهی نیست.  هرچه کشوری کثیرالقوم و کثیرالمله تر است، نظام فدرالی برایش مناسب تر است چرا که فدرالیسم بیشتر به ویزگی های محلی پاسخگوست واین امر ابدأ بمعنی تشکیل حکومت قومی نیست.  یک کرد که در تهران زندگی کند و بخشی از خانواده اش هم پارسی باشند، میتواند بخشی از ملت کرد که در امتزاج با ملت پارس است درک شود.  امتزاج و ادغام ملی در کنار قبول وجود اقوام و ملیت ها حقیقت است و دلیلی بر دامن زدن به نژادپرستی قومی به شکل نفی یک قوم نیست که معنائی جز ادامه تفوق قومی که در قدرت است نیست.

 

مثلاً پادشاهان بسیاری سلسله های ایران در هزار سال گذشته ترک بودند و در واقع از ترکیه عثمانی آمده بودند.  آیا این به این معنی است که دولت ایران با تفوق عنصر پارسی نبوده است؟  خیر، چنین نیست.  بسیاری انگلیسیان به آنجا که امروز اسرائیل است رفتند و دولت یهود ساختند، که در آن عنصر قومی یهودی تفوق دارد.  این که آنها خود از انگلستان آمده بودند حکومت آنها را انگلیسی نکرد. اقوامی هم که چه غلامان ترک بودند، نظیر غزنویان و سلجوقیان، و چه قبایل کوچ کرده از عثمانی نظیر صفویان و افشاریه و قاچاریه، در ایران دولت هائی با تفوق عنصر پارسی ساختند.  همه این بحث های تاریجی را مفصلاً در این کتاب بحث کرده ام و اشاره ام در اینجا به این خاطر است که این بحث های گمراه کننده تاریخی برای توجیه عدم وجود ملیت های مختلف در ایران و باصطلاح تئوری  وجود فقط یک ملت در ایران، و آنهم "ملت ایران،" ،  نتیجه ای ندارد، جز دامن زدن به تضادهای قومی، بخاطر نفی وچود اقوام و ملیت های مختلف در ایران.

 

دولت مدرن ایران از همان زمان مشروطیت میتوانست بجای مدل انقلاب فرانسه از مدل انقلاب آمریکا بهره جوید و مدل فدرال را برگزیند که بیشتر با واقعیت ایران و دستتیابی به دموکراسی در ایران خوانائی داشته، همانگونه که در سیستم ماقبل اسلامی ساتراپ ها خود را نشان داده بود.  و اشتباه صدر مشروطیت بود که از مدل آمریکا سود نجست و شاید با آن آشنا نبود، و اصلاً دلیل قبول آنهم بخاطر حفظ اتحاد درون جنبش نبوده است، چون کسی در آنزمان به اشاعه مدل فدرال کوششی نکرده است.

 

گروه های کرد بویژه در خارج کشور شانس این را دارند که واقعأ با جریانات غیر کرد ایرانی فعالیت مشترک کنند و متحداً برای آینده ایران فعالیت کنند تا که به بی اعتمادی ها پایان دهند.  اینکه یکی پان فارس باشد و دیگری پان کرد و با هم بیانیه مشترک دهند و دیدگاه نژادپرستانه همدیگر را بپذیرند، دردی را دوا نمیکند.  بایستی به نژادپرستی از هر دو سو پایان داد.

 

 

 ضمیمه 8-آینده نگری و افسانه های دولت های ملی

 

دولت های ملی پدیده خیلی قدیمی نیستند و اساساً در قرن هجدهم زاده شده اند.  همزمان با تولدشان افسانه هائی هم ساختند که مردم ساکن منطقه قلمرو قدرت خود را "ملت" آن کشور ها نامیدند که بر حسب آنکه کدام مناطق را زیر سیطره خود داشتند، "ملت" افسانه ای هم کوچک یا بزرگ میشد،  و ترکیب قومی اش هم تغییر میکرد!  دولت های ملی این افسانه های "ملت" سازی را برای تاریخ خود ساختند تا که موجودیت واقعی خود را توجیه کنند، موجودیتی که بسیاری اوقات اصلاً بر مبنای بزرگ شدن یک قوم یا امتزاج چند قوم شکل نگرفته بود، و به عوامل بیشمار تاریخی و تکاملی منطقه سیطره قدرت دولت های ملی در آغاز تکامل جامعه صنعتی در نقاط مختلف بستگی داشت.

 

در شکل گیری دولت های ملی در همه جای دنیا، نظیر دولت مرکزی در ایران، اقوام گوناگون بدرجات مختلف شرکت داشته اند، و البته در ایران بخاطر مقابله با سلطه اعراب، هویت ماقبل حمله اعراب این سرزمین ها که اساساً پارسی بوده است، احیأ میشود، حال چه رهبری شکل گیری دولتهای جدید را ایلی پارسی بعهده داشته است، چه ایلی ترک یا لر، و این امر بیشتر نظیر موارد مشابه در کشورهائی است که در آفریقا از یوغ استعمار رها شدند، و پدیده خیلی ویژه ای هم در تاریخ ایران نیست، بخصوص اگر درک کنیم که سلطه فرهنگی اعراب در ایران برای متفکرین غیر مذهبی ایران، طی قرون متمادی، برای امثال سهروردی ها و ذکریای رازی ها، همیشه بسیار ناگوار بوده است.

 

پس از حمله اسلام، عامل مقابله با اعراب حتی با ظهور و سقوط عثمانی هم از بین نمیرود و هنوز هم واقعیت است، و به همین علت هم حتی متفکرین دربار عثمانی هم فارسی را ارج مینهند و ترکیه مدرن هم خط لاتین را برای جدا کردن خود از اعراب بر میگزیند. حتی در پاکستان و بنگلادش هم تحصیل کرده هایش و به ویژه آنها که کمتر به مذهب اسلام تعلق احساس میکردند، تعلق به خط و شعر فارسی را تا به امروز بیان میکنند.  در نتیجه این واقعیات اصلاً به این معنی نیست که به افسانه ای باور آوریم که مثلاً ترک ها را هم از قوم فارس بدانیم و هردو را بخواهیم "ملت ایران" بنامیم.  اگر اینگونه باشد که اهالی بنگلادش را هم که فردوسی و حافظ میخوانند بایستی جزئی از ملت ایران خطاب کنیم.  این ها بحث تاریخی نیست و تحمیل برداست ناسیونالیسم افراطی بر تاریخ ایران است که نظیر تحمیل برداشت سوسیالیستی از تاریخ ایران با واقعیت تاریخی نمیخواند و سوء استفاده از تاریخ برای اثبات مواضع ناسیونالیسم افراطی پارسی است. بگذریم.

 

بدون شک برخی اقوام به دلائل تاریخی مختلف بیشتر در شکل گیری دولت مرکزی ایران نقش داشته اند، نظیر ترک ها، و برخی دیگر هم کمتر نقش داشته اند، نظیر کردها، همانگونه که مفصلاً  در این کتاب  بحث کرده ام.  این ترکیب های قومی در دولت مرکزی ایران، ربطی به تاریخ های افسانه ای "ملت ایران" که برای توجیه دولت ملی در عصر جدید ایران بوده اند ندارد، نوشتارهائی که نمیشود به آنها گفت تاریخ نویسی، و بهتر است نامش را سوء استفاده از منابع تاریخی گذاشت.  اینگونه توجیهات دولت های ملی هم فقط مخصوص برخی تاریخ نویسان ناسیونالیست افراطی ایران نیست،  و در همه کشورها، دولت های ملی در عصر مدرن، افسانه های مشابهی ساخته اند، تا واقعیت دولت های ملی عصر جدید را برای مردم سرزمین های تحت سلطه خود توجیه کنند.

 

برخی ناسیونالیستهای افراطی در درون برخی از دولت های ملی عصر مدرنیسم حتی سعی کردند بسیاری از اقوامی را که در دولتهای ملی این دو سه قرن اخیر در کشور مطبوعشان چندان نقشی نداشتند، یا در محرومیت بودند، حتی نفی کنند.  بهترین نمونه این برخورد را در ترکیه میتوان دید و برخورد ناسیونالیستهای افراطی آن سرزمین به کرد ها، که حتی موجودیت قوم کرد را نفی میکنند و کردها را هم ترک میخوانند.  این برخورهای غلط به اقوام مختلف ساکن در قلمرو دولت ملی ترکیه،  به ناسیونالیسم افراطی در میان کردها در ترکیه هم دامن زده و این عکس العمل نامیمون نتیجه اش حزب نژادپرست کرد پ.ک.ک. با خواست "کردستان بزرگ" در آن خطه ترکیه است، که به تازگی در ایران هم فعالیت خود را گسترش داده است، و شاخه حزبی واپسگرا و نژادپرست بنام "پژاک" در ایران بوجود آورده است که به دنبال "ایجاد کردستان بزرگ" است.

 

در واقع نهادهائی نطیر خانواده، ایل، و قوم ، نتیجه تکامل چندین هزار ساله جهان هستند.  هرچند نامیدن اقوامی که بزرگتر بوده اند با اصطلاح "ملت" مشکلی ایجاد نمیکند، ولیکن برخی سعی کردند عوامل تعیین کننده ملت را مترادف عوامل تعیین کننده یک کشور تعریف کنند، و به این صورت ملت در عصر مدرن را به گونه ای تعریف کنند که شامل همه مردم ساکن در قلمرو یک دولت ملی بشود، و اینکه دولت ملی را نماینده ملت با این تعریف بخوانند. و باینگونه  بستگی به اینکه دولت ملی چه مناطقی را در بر میگرفت،  "ملت" افسانه ای هم با آن ابعاد جغرافیائی و قومی تعریف میشد، و توجیه تاریخی پیدا میکرد.  از جدید ترین این کوشش ها هم در تاریخ عصر مدرن کاربرد اصطلاح "ملت" و کاربرد آن برای به اصطلاح "ملت آمریکا" است.  آیا ایرانیان لوس آنجلس که تابعیت آمریکا هم دارند خود را جزء "ملت امریکا" میدانند یا خود را جزء *مردم* آمریکا میدانند، هر چند از نظر قومی ویژگی های خود را دارند؟  این ها همه مخدوش بودن مفاهیم ناسیونالیستی را که اساساً برای توجیه دولت های ملی در عصر مدرن اختراع شده اند، نشان میدهند.

 

با رشد جهان بسوی جامعه فراصنعتی، و با بی اهمیت شدن دولت های ملی، ملت هم بیشتر و بیشتر مترادف با مفهوم اتنیکethnic آن یعنی قومیت میشود، همانسان که زمانی خانواده اهمیت سیاسی خود را از دست داد و بیشتر بصورت یک ساختار خویشاوندی ادامه یافت.  ساختارهائی نظیر قومیت که در عصر مدرن بویژه با ارتقاء اهمیت سیاسی، آن اقوام بزرگتر ملت نامیده شده اند، کماکان در زندگی بشر در جامعه فراصنعتی ادامه خواهند داشت، و علاقه به قوم و ملت و امثالهم نظیر علاقه به خانواده، همانطور که قبلآ مفصلاً بحث کردم [http://www.ghandchi.com/342-KurdFed.htm] ارزش خود را حفظ خواهند کرد،   هرچند اهمیت سیاسی این ساختار اجتماعی بیشتر و بیشتر از بین خواهد رفت،  مثلاً با پیشرفت جهان، احزاب بیشتر و بیشتر بر مبنای *دیدگاه اجتماعی-سیاسی* آن ها معین میشوند و نه قومیت آن ها.

 

متأسفانه در چند سال اخیر روند گلوبالیسم با موانع جدی در اروپا و  آمریکا روبرو بوده است و آنهم از یکسو بخاطر ترس مردم غرب از خروج شغل های پر درآمد به کشورهای عقب مانده و از سوی دیگر بخاطر ترس دولت های غرب از وابستگی کامل به کشاورزی کشورهای در حال توسعه برای تولید غذا، که درخواست باز شدن کامل بازارهای کشورهای در حال توسعه را پیش شرط حذف سوبسیدهای کشاورزی خود اعلام کرده اند.

 

عوامل بالا موانع جدی در مقابل رشد گلوبالیسم ایجاد کرده است و در کنار موضوعات مربوط به عدالت اجتماعی در کشورهای فقیر[http://www.ghandchi.com/387-Pre-Industrial.htm]، باعث رکود رشد گلوبالیسم شده است، که متقابلاً به رشد ناسیونالیسم افراطی در برخی نقاط جهان دامن زده است.  در واقع اگر گلوبالیسم عالمگیر شود، کل جهان به یک فدراسیون بزرگ مبدل میشود و اهمیت سیاسی دولت های ملی، نظیر خانواده،  آنقدر فرو خواهد ریخت،  که اصلاً تعیین مسائل اقتصادی نواحی مختلف کشورها، در ارتباط با دولت های ملی شان، بیشتر و بیشتر بی اهمیت خواهد شد، و مطالعه روابط نواحی هر کشور در ارتباط با مناطق همکار نه لزوماً مجاور آن، در نقاط مختلف گیتی،  برای هر منطقه بیشتر و بیشتر حائز اهمیت خواهد شد.

 

در دوران کنونی، اتلاف وقت جنبش ایران با بحث های افسانه های دولت های ملی، که در گذشته توجیهاتی لازم برای بقاء دولت های ملی بودند، ممکن است برای تاریخ نگاران جالب باشد،  اما جز دامن زدن به تفرقه های بی ثمر در جنبش سیاسی ایران، نتیجه ای نخواهد داشت.  البته این حرف ابداً به معنی دفاع از تجزیه ایران نیست و نفی استقلال ایران نیست و در واقع اساساً مسأله مقابل ما نیز در شرایط حاضر پایان دادن به رژیم جمهوری اسلامی است و نه مقابله با تجزیه خیالی ایران.

 

تا آنجا هم که به بعد از جمهوری اسلامی و دوران دولت مترقی، سکولار و دموکراتیک آینده ایران بر میگردد، مشکل ما این است که ما در نزدیکی یک فدراسیون فرا ملی مترقی و آینده نگر قرار نداریم.  مثلاً کشورهای آزاد شده اروپای شرقی شانس پیوستن به اتحادیه اروپا را داشتند که در همسایگی شان بود.  در شرق آسیا از سوئی چین در حال شکل دادن اتحادیه آسیا است،  و از سوی دیگر آسه آن مناطق مشابهی را در برمیگیرد، که آلترنایتوهای فرا ملی جالبی پیش روی کشورهای شرق آسیا قرار میدهند.  اما در خاورمیانه اتحادیه کشورهای اسلامی جریانی واپس گرا است و اتحادیه کشورهای عربی و امثالهم هم ارزشی برای ایران ندارند، و بنظر میرسد که برای ایران پیوستن به اتحادیه اروپا آلترناتیو فرا ملی آینده خواهد بود.

 

به هرحال بحث های افسانه های تاریخی ملت ایران اهمیت استراتژیکی ندارند.  این بحث ها کاذب است و اگر در آغاز دوران جامعه صنعتی اینگونه افسانه ها برای توجیه واقعیت دولت های ملی لازم مینمود، امروز دیگر اصلاً دولت ملی، موضوع اصلی جامعه نیست، تا که توجیهات تاریخی آن به مدد افسانه و واقعیت حائز اهمیتی باشد.  واقعیت  وجود اقوام فارس، گیلک، طبرستانی، ترک، کرد، بلوچ، آسوری، ارمنی، ترکمان، عرب و دیگران در ایران غیر قابل انکار است و این ها مردم ایران را میسازند که چند میلیون از آنها هم امروز در اروپا و امریکا ساکن هستند، و اصلاً موضوع اصلی آینده هم نقش همه این ها در دنیای گلوبال است، دنیائی که در آن دولت های ملی بیشتر و بیشتر اهمیتشان از بین خواهد رفت.

 

بجای خواستن اینکه اقوام ایران از خواسته های بحق خود بخاطر یکپارچگی دولت ملی چشم پوشی کنند، همه ما بایستی بخواهیم که دولت فدرالی در ایران بسازیم که به همه ویژگی های منطقه ای، اقتصادی، اجتماعی، قومی، جنسی، و مذهبی مردم ما در هر ده، شهر، و استان توجه داشته و همه مردم ایران را در دولت مرکزی شرکت دهد، و ما را برای پیوستن به اتحادیه اروپا و در نهایت در شکل دادن فدراسیون کل جهان رهنمون شود.  در چنان دولتی موضوع اصلی اقوام مختلف و اقلیت های مذهبی رفع تبعیض خواهد بود همانگونه که در آمریکا و آفریقای جنوبی چنان بود، ولی در ایران کنونی اگر تبعیض را هم حذف کنیم باز هم با قانون اساسی ای روبرو هستیم، که بر عکس آمریکای زمان جنبش ضد تبعیض، از بیخ و بن قانونی است واپسگرا، ضد آزادی، ضد سکولاریسم و ضد ترقی.

 

دوباره در آخر تأکید کنم که عصر دولت های ملی با خوبی ها و بدی هایش، که عصر مدرن دو سه قرن گذشته بود، دیگر به پایان رسیده است و ملت دیگر اهمیت سیاسی خود را در جهان از دست داده است و در حد یک ساختار قومی ادامه حیات میدهد، همانگونه که زمانی خانواده اهمیت سیاسی خود را از دست داد و فقط بعنوان یک ساختار خویشاوندی ادامه حیات داده است، و در عین آنکه عشق به ملبت و قومیت خود نظیر عشق به خانواده در جهان ادامه خواهد یافت ولیکن دیگر اهمیت سیاسی این ساختارها و تفرقه های ناشی از آن اهمیت سیاسی ندارد و هرگونه ادامه آنها نظیر خونخواهی های خانوادگی در پاکستان، این کشمکش های قومی بر سر قدرت،  بایستی به دور ریخته شوند، همانگونه که در نوشته دیگری قبلاً مفصلاً بحث کردم [http://www.ghandchi.com/310-GlobalFed.htm].

 

 

ضمیمه 9-نوشداروی کردستان بزرگ

 

 امروز نامه زیر را دریافت کردم که در سایت بروسکه (روژه لات) هم چاپ شده است:

 

http://www.rojhelatpres.com/june-07/21-15.htm

 

این نامه مرا به یاد نوشته های برخی از یهودیانی انداخت که بیش از نیم قرن پیش طرح ایجاد دولت اسرائیل را با دلائل باصطلاح تاریخی بمثابه راه سعادت برای یهودیان در همه نقاط جهان ارائه میکردند.  چقدر مایه تأسف است که از تاریخ نیاموزیم که هنوز بعد از نیم قرن آنچه یهودیان در هر جای دنیا را خوشبخت تر کرده است سطح فعالیت و دستاوردهای دموکراتیک در کشوری است که در آن زندگی میکنند، و دولت سازی در اسرائیل جز افزودن بر مشقات یهودیان در دنیا ثمر دیگری نداشته است.  به هر حال امروز اسرائیل مانند هر کشور دیگری یک واقعیت است و بایستی که آنجا هم نظیر هر نقطه دیگر جهان برای حقوق مدنی فلسطینیان و یهودیان و همه مردم آن کشور فعالیت کرد ولیکن از این نجربه باید آموخت.

 

 بسیاری از اقوام کهن نظیر آسوریان در نقاط مختلف دنیا زندگی کرده و میکنند، بدون آنکه دولتی به آن نام امروز وجود داشته باشد، و چیزی هم از کسی کم ندارند، در صورتیکه آنها هم میتوانند مانند نویسنده این مقاله از تاریخ چند هزار ساله و زبان و خط آسوریان بنویسند تا که احساسات قومی کور را برای هدفی مرگبار تهییج کنند.  به اندزه کافی در دو نوشته اخیر درباره فاجعه بار بودن اینگونه نظریات نوشته ام و دیگر تکرار نمیکنم.  در واقع نظریه کردستان بزرگ حرف تازه ای نیست و در کتاب خودم 25 سال پیش به آن پاسخ داده ام :

 

http://www.ghandchi.com/700-KurdsIran.htm#09

 

 دیگر هم متأسفانه فرصت پرداختن به این بحث ها را ندارم و امیدوارم که دوستانی که اینگونه بی مسؤلیت به این حرفها دامن میزنند به عواقب آنهم بیاندیشند.  از هم اکنون همین بحث ها لطمه شدیدی به موضع فدرالیسم در جنبش ایران زده است و فدرالیسم اداری که همواره از آن طرفداری کرده و میکنم بخاطر این بحث های افراطیون قومی به غلط از سوی افراطیون فارس بمثابه تجزیه طلبی تبلیغ شده و منفرد میشود و گناهش هم همین بحث های غلطی است که افراد مختلف با مقاصد مختلف در جنبش کردستان در این چند ماهه طرح کرده اند و دودش هم به چشم همه مردم ایران میرود همانگونه که در سال 1324 این افراط ها به همه ایرانیان لطمه زد. 

 

همیشه گفته ام که فدرالیسم حکومت قومی نیست بلکه به کنترل و توازن checks and balances بیشتر در جامعه یاری میرساند همانطور که مدیسون در زمان انقلاب آمریکا توضیح داده است و ربطی هم فدرالیسم اداری به جکومت قومی و امثالهم ندارد.  در واقع مسأله ایران مثل دوران جنبش مدنی در آمریکا حل تبعیض نژادی در یک دولت مدرن *نیست*، بلکه خود ایجاد دولت مدرن دموکراتیک، سکولار، فدرال و آینده نگر در ایران همزمان با مبارزه با تبعیضات قومی و مذهبی نیاز جامعه است.  اما تقسیم ایران به چند حکومت قومی حل مسأله نبوده بلکه نتیجه اش عملاً ساختن  شش دولت دیکتاتوری غیر سکولار متمرکز بجای یک دولت دیکتاتوری غیر سکولار متمرکز خواهد بود.

 

http://www.ghandchi.com/117-Madison.htm

 

هدف فدرالیسم اداری ایجاد کنترل و توازن موازی بیشتر در جامعه برای بسط دموکراسی در جامعه است در صورتیکه حکومت قومی هدفش راضی کردن احساسات قومی است که نظیر حکومت های مذهبی دردی از دموکراسی دوا نمیکند و در واقع مسأله تبعیضات قومی برای اقوام دیگر که در همان نقاط زندگی میکنند را بوجود میاورد همانگونه که از همین حالا تبعیصات نسبت به عرب ها در کردستان عراق مسأله شده است. 

 

ولی کجاست گوش شنوا که افراطی گری قومی آنرا کر کرده است و میخواهد آنرا برای ایران از عراق به ارمغان آورد و قادسیه تازه ای بیافریند که وقتی ناجیان همسایه دیگری به بخشی از مردم ایران قول رهائی میدهند.

 

پاورقی 1-

تخیلات درباره کردستان بزرگ نظیر ایران بزرگ پان ایرانیست هاو عربستان بزرگ پان عربیست ها است. در عمل همانطور که استقلال کشورهای عربی به معنی یک کشور متحد نشد و از اردن فقیر تا عربستان ثروتمند همه کشور عربی هستند، در صورت تجزیه کردها نیز در عراق دستکم کردستان بارزانی و کردستان اتحادیه میهنی و در ایران کردستان کومله و کردستان حزب دموکرات و یک کردستان کوچکتر هم برای پژاک خواهید داشت که البته این آخری بیش از همه از کردستان بزرگ حرف خواهد زد ولی اقلاً در ایران و عراق سهم آن از همه کمتر خواهد بود و در ترکیه هم فعلاً که نتیجه کارپژاک پس از سالها فقط تروریسم و آنتی تروریسم بوده و بس. واقعیات با تخیلات خیلی فاصله دارد ببینیم کشمکش های مذهبی در عراق چه به روز آن کشور اورده است، فردا به آن کشمکش های قومی هم اضافه میشود و متأسفانه نه کرد ها و نه فارس ها برنده نخواهند بود و فقط نیروهای استعماری نان ادامه عقب ماندگی ما را خواهند خورد، و آنهم بدتر از آنچه بیش از نیم قرن فلسطین با آن سر در گریبان است یعنی زندگی روزمره در خشونت، این است آن چیزی است که تئوری غلط کردستان بزرگ نوید میدهد، همانگونه که بیش از 20 سال پیش در کتابم خاطر نشان کردم. مشکل مردم ایران کرد و فارس نیست. مشکل ما نقض حقوق انسانی و مدنی است.

 

پاورقی 2-

چرا با حزب قومی مخالفم ولی در عین حال نه جهان وطنی و حزب سیاسی برای ایران. درست است فکر میکنم بایستی احزاب سیاسی آینده نگر، لیبرال دموکرات، سوسیال دموکرات، سلطنت طلب، اصلاح طلب، کمونیست، مشروطه خواه، جمهوریخواه، دموکرات، ملی، و غیره برای کل ایران بوجود آیند و نه جهان وطنی. چرا؟ چون هنوز دولت ملی ایران وجود دارد. آیا هدف تقویت دولت های ملی در جهان است؟ خیر برنامه حزبی که از آن پشتیبانی میکنم، هدفش رشد نهادهای گلوبال در جهان است و نه رشد دادن دولت های ملی. نه تنها در ایران بلکه در هر نقطه جهان حزب آینده نگر هدفش رشد دادن نهادهای گلوبلا باید باشد و زوال دولت های ملی روند آینده است همانگونه که بارها توضیح داده ام . یعنی اگر فردا هم مثلاً کردستان عراق یک کشور مسقل شد، درست است که در آن کشور شهروندان آن حزب آینده نگر برای آنکشور دست کنند، ولی دنبال کشور سازی آنهم بقیمت تشدید کشمکش های قومی، غلط ترین کاری است که کسی میتواند در این عصر بکند. ببینید مثلاً فکر نمیکنم که ساختن کشوری بنام اسرائیل برنامه درستی بوده است. ولی حالا که آن کشور وجود دارد، نمیگویم که هدف باید نابود کردن آن باشد. میگویم در اسرائیل حزبی با برنامه درست باید ساخت و هدف رشد نهادهای گلوبال باید باشد و در طی زمان همین دولت های ملی هم که هستند محو خواهند شد. هدف برای جهان به این معنی نیست که جهان گلوبال امروز در آنجا قرار دارد. همانطور که ذکر شد تجزیه ایران برمبنای قومی غلط است و باعث درگیری های قومی و نابودی ایران میشود و در نتیجه هر حزبی که بدنبال آن است و عمل حزب قومی ساختن بر ضد منافع ایران است. به همین علت بایستی احزاب بر مبنای پلاتفرم سیاسی ساخته شوند. و اگر حزب بر مبنای پلاتفرم سیاسی است دلیلی ندارد که منطقه ای باشد یا مختص یک قوم باشد. در واقع قومی شدنش اهدف سیاسی را تابع منافع قومی میکند که به نفع برنامه هیچ حزبی نیست. فدرالیسم قومی هم همانطور که مفصلاً توضیح دادم غلط است و نتیجه اش همان تشدید افراط گرائی فارس و رد شدن فدرالسیم در برنامه سیاسی احزاب ایران خواهد شد.

-----

 

 

 ضمیمه 10-راه حل مسأله ملی در ایران

 

دولت آینده ایران بایستی یک جمهوری آینده نگر دموکراتیک، و سکولار باشد (1).

 

آیا با دستیابی به چنین دولت مترقی، مسأله زنان، کردها، بهائی ها، مرتدان دینی، یا همجنس گرایان حل میشود؟  هر چند بستگی به خصوصیات دولت مترقی آینده پیشرفت در این عرصه ها نیز به درجات مختلف تسهیل خواهد شد، ولی اساساً خیر این مسائل با تغییر دولت حل نخواهند شد.

 

چرا؟  چون حل این مسائل هم به دولت و هم به جامعه مرتبط هستند.

 

این حقیقت مهمی است که جنبش فمینیستی ایران 28 سال پیش در اولین تظاهرات بعد از انقلاب وقتی هم جمهوری اسلامی و هم اپوزیسیون که حقوق زنان را نادیده گرفتند، آموخت، و سالها این جنبش تخطئه هم جمهوری اسلامی و هم اپوزیسیون که حتی لغت فمینیسم را بد میدانستند، تحمل کرد، تا امروز هم جمهوری اسلامی و هم اپوزیسیون نه تنها به جنبش فمینیستی احترام میگذارند، بلکه خواستهای آن را خیلی جدی میگیرند، و هم دولت کنونی و هم منادیان دولت فردا یاد گرفته اند که آنها هستند که باید به خواستهای جنبش فمینیستی گوش فرا دهند و نه آنکه جنبش فمینیستی آنان را راضی کند.

 

جنبش های ملی در ایران نیز وضعیت مشابهی دارند.  این جنبش ها درباره احساسات ملی هستند (2).

 

علت حرکت های مردم در نقاطی مانند کردستان بعد از تأسیس جمهوری اسلامی نه تجزیه طلبی بود و نه مهاجرت عده ای کمونیست از تهران به آن نقاط و برداشتن اسلحه، و اصلاً ویژگی این جنبش ها مسلحانه بودن آنها نبود، هر چند مقاومت مردم در این مناطق در مقابل سرکوب نظامی در خواست های اتنیک مردم در آن نقاط در سال 1359 شکل مسلحانه گرفت.  جنبش مردم در آذربایجان نیز در اعتراض به توهین به آیت الله شریعتمداری در واقع بر سر حمله دولت جدید به ویژگی های اتنیک وضع مشابهی بود، و هنوز هم بعد از 28 سال این مبارزات ادامه دارد و ویژیگی آنها هم نه تجزیه طلبی است و نه مسلحانه بودن (3) .

 

جالب است که حتی دولت جمهوری اسلامی نیز در سالهای اول انقلاب هنگام سرکوب نظامی در کردستان مسأله تجزیه طلبی را از سوی این جنبش مطرح نمیکرد.  بحث تجزیه طلبی به دوران 21 آذر سال 1324 بازمیگردد و در زمانهای مختلف بخاطر دخالت های خارجی در ایران مطرح شده است ولی ربطی به جنبش اتنیسیستی مردم ندارد و فقط کوششی در سوء استفاده از آن است (4). 

 

فدرال بودن دولت نظیر سکولار بودن دولت یا دموکراتیک بودن آن به جنبش زنان یا به جنبش های ملی کمک میکند ولی اصلاً هیچکدام از این خصوصیات دولت  مسائل ملی در جامعه را حل نمیکند، بویژه آنکه دیگر در عصر گلوبالیسم مسأله ملی اساساً مسأله اتنیک است و نه آنکه مثل قرن هجدهم مسأله ساختن دولتهای ملی باشد (5).

 

سؤال میشود پس چرا بعد از سقوط شوروی در اروپای شرقی مسأله ملی بصورت ایجاد دولتهای ملی طرح شد. پاسخ این است که در اروپای شرقی مسأله دیکتاتوری رژیم شوروی و دولت های تابع آن به همراه اجحافات شدید ملی در میان خود مردم در این کشورها هم زمان برای سالهای متمادی ادامه داشته است و جنبش مدنی اتنیک نیز در این جوامع رشدی نداشته است و به همین علت فروپاشی دیکتاتوری شوروی به چنین نتیجه ای در این عصر گلوبالیسم، با وجود آنکه اساساً دوران شکل گیری دولت های ملی سالهاست سپری شده است و مسأله ملی به مسأله ای اتنیک تبدیل شده است، منجر شده است.

 

در ایران هردو این شرایط وجود ندارد. نه اجحافات شدید ملی در میان مردم ریشه چندانی دارد و نه آنکه جنبش مدنی اتنیک غایب است. در واقع اگر ایران مانند کشورهای اروپای شرقی بود، بعد از سقوط رژیم تجربه در کردستان میبایست فارس کشی در آن خطه میبود و نه همکاری نیروهای مترقی فارس و کرد و ترک در برابر سرکوب رژیم جمهوری اسلامی (6).

یکی از نتایج درک غلط تحولات ملی در اروپای شرقی بعد از سقوط شوروی و دولت های بلوک شرق درمیان دو دسته متضاد از ناسیونالیست های افراطی ایران این بوده است که دسته اول به این تصور برسند که گوئی بعد از آزادی ایران از جمهوری اسلامی مسأله ایران تجزیه طلبی است و دسته دیگری نیز در قطب مخالف فکر میکنند که جدا شدن و استقلال بخش هائی از ایران راه حل خواهد بود (7).

متأسفانه دعوای اتنیک به غلط  به بحث بر سر فدرالیسم در ایران مبدل شده است وقتی که اصلاً درستی یا نادرستی فدرالیسم برای ایران ربطی به مسأله اتنیک ندارد.  دوران دولت ملی ساختن سپری شده است (8)            .     

فعالیت برای انتخابات استانی و شهری و شکل دادن سیستم فدرالی وظیفه و بحث گروه های سیاسی است و خواهد بود و نباید محدود به گروه های سیاسی ای شود که خود را بیشتر با خواستهای اتنیک نزدیک میبینند. در واقع گروه های سیاسی بایستی خود را با پلاتفرم سیاسی و عقیدتی تعریف کنند و نه با خواستهای اتنیک. به هر حال همانطور که گروه های سیاسی در رابطه با مسأله زنان نظرات خاص خود را خواهند داشت در رابطه با مسائل اتنیک هم خواهند داشت ولی جنبش اتنیسیتی نظیر جنبش فمینیستی با گروه های سیاسی تعریف نمیشود.

جنبش اتنیسیستی ایران خواستهای زبانی و فرهنگی خود را هر چه روشن تر در جامعه طرح کرده و میکند و منتظر گروه های سیاسی مختلف و موافقت یا مخالفت آنها نیست. این خواستها شامل اضافه کردن خط آذری، کردی، بلوچی، عربی به مدارکی که مردم استفاده میکنند، میباشد. در آمریکا امروز مثلاً در بسیاری ادارت نه تنها خط اسپانیولی و چینی بلکه حتی خط فارسی هم برای بسیاری از مطالب در ادارات اضافه شده است.

همچنین فراهم آوردن امکانات تحصیلی به زبان های مختلفی که در ایران تکلم میشود بایستی در ایران گسترش یابد.  تأمین بودجه برای تشکیلاتهای فرهنگی و سیاسی به همین زبانها و نه فقط در آذربایجان و کردستان و بلوچستان بلکه در همه ایران.  اتفاقاً فراهم کردن اینگونه امکانات در این عصر تکنولوژی های پیشرفته بسیار ساده است و نبایستی از پاسخ به این درخواست های اتنیک سرباز زد.

امروز دوران 200 سال پیش تأسیس آمریکا نیست که جامعه مجبور بود یونیفورم کردن اتنیک را برای امکانپذیر کردن پیشرفت در پیش بگیرد و نه تنها رشد تنوع اتنیکی امکانپذیر است بلکه به نفع جامعه است و نبایستی به این خواستهای بحق مردم انگ تجزیه طلبی زد. به هر حال انگ ها به جنبش اتنیسیستی همانگونه که به جنبش فمینیستی زده شد، زده خواهد شد، ولی این جنبش راه آینده در ایران است و چه امروز در ایران تحت سیطره جمهوری اسلامی و چه در رژیمی مترقی در آینده، این جنبش سیمای آینده ایران را رقم خواهد زد. 

جنبش اتنیسیستی ایران از هم اکنون در نقاطی مثل سنندج سالهاست که برنامه آدم برفی را اجرا کرده است  و در آذربایجان سالگرد بابک خرمدین را جشن گرفته است و  و در تهران انجمن های کرد ها و آدربایجانی ها سالهاست که فعالند و همه این ها بیان کوششهای مختلف جنبش اتنیسیستی چند دهه گذشته در ایران است.

با امید موفقیت های بیشتر برای جنبش اتنیسیستی ایران

پاورقی ها:

 

1 http://www.ghandchi.com/411-FuturistRepublic-plus.htm 

2.  http://www.ghandchi.com/342-KurdFed-plus.htm

3. http://www.ghandchi.com/444-azerbaijan-plus.htm

4. http://www.ghandchi.com/476-KurdishActivists-plus.htm

5. http://www.ghandchi.com/434-NationStates.htm

6. http://www.ghandchi.com/362-FederalismRights-plus.htm

7. http://www.ghandchi.com/478-GreaterKurdistanPanacea.htm

8. http://www.ghandchi.com/429-FederalismNotEthnic-plus.htm

 

 ضمیمه 11-فدرالیسم قومی طرحی ارتجاعی برای آینده ایران -ویرایش دوم

 

دوباره با اینکه این موضوعات را از نظر تئوریک بارها مفصلاً بحث کرده ام (1) اما مجبورم دوباره به روشنی بیان کنم هرچند جریانات مورد خطاب این بحث با استفاده از نام های مستعار در اینترنت سعی در ترور شخصیت دارند بدون آنکه  رهبران آنها در بقایای حزب دموکرات و کومله و کنگره ملیت های ایران فدرال که سردمدار این برنامه های ایران برانداز هستند،خود پاسخ گوئی کنند. از سوئی در تشکیلاتهای فرونت تلویزیونی و رادیوئی شان تظاهر به ایراندوستی میکنند اما از سوی دیگر مخالفت علنی با برنامه های ایران براندازشان را با ترور شخصیت از طریق نام های مستعار پاسخ میدهند تا مسؤلیت مواضعشان را مستقیماً برعهده نگیرند. مخالفت با برنامه های این گروها برای درهم شکستن ایران در نفرت قومی ارتباطی به ناسیونالیسم ندارد که به همان اندازه با آن مخالفم (2).

 

واقعیت این است که در بخش های پیشرفته تر ایران جریانات واپسگرای اسلامگرا و استالینیست چند دهه است که در میان اکثریت فعالان سیاسی و حقوق بشری به کنار گذاشته شده اند و کسی در جنبش مدنی یا در اپوزیسیون جدید سیاسی ایران رابطه ای با این گونه جریانات ندارد و هیچ آدم عاقلی خود را هوادار این جریانات عقب مانده نمیداند که نظیر جمهوری اسلامی هنوز میخواهند نان شهیدان 30 سال پیش خود را بخورند. اما در بخش هایی از ایران نظیر کردستان هنوز بسیاری ار فعالین جنبش مدنی از گروه های استالیسنیت واهمه دارند . هنگامی که این گروه ها میخواهند از جنبش مدنی این مناطق بعنوان فرونت خود و برنامه فدرالیسم قومی خود استفاده کنند، همراهی می کنند.  تازه ترین نمونه اش هم راه انداختن گروه فدرال با درک روشن فدرالیسم قومی در فیس بوک است که باید آن را تحریم کرد.

 

حتی کومله و دموکرات امروزه به چندین پاره تقسیم شده اند هرچند هنوز خود را با این نام میخوانند و نظیر حزب کمونیست گاس هال در آمریکا هستند که هنوز از یک نام بازمانده از تاریخ استفاده می کند و در هر دوره انتخابات هم دوباره آقای گاس هال کاندیدای آن حزب برای ریاست جمهوری آمریکا میشود که فقط مورد مضحکه هم نیروهای سیاسی محافظه کار در آمریکا است و هم نیروهای آینده اندیش. الیته اگر ایران دموکراتیک بود این جریانات به همین شکل فکاهی آشکار بودند و با استفاده از جو مخفی بودن خود را به شکل نیروی مهمی نشان نمیداداند و نیازی نبود آنقدر درباره شان نوشت هنگامی که در قرن 21 فقط به یک کاریکاتور مضحک جریانات تاریخی استالینیستی شباهت دارند که با رشد جنبش مدنی در این مناطق عدم جذابیت برنامه های عقب مانده آنها نیز بالاخره آشکار خواهد شد.  آنهائی هم که در نقاط دیگر ایران از این واقعیت خبر ندارند وقتی به این مناطق میروند مثل کسی که از شهر به روستا میرود در ابتدا ظاهر تشکیلاتهای مستحکم غیر مذهبی بخاطر دفتر و دستکی در کشورهای همسایه باعث میشود که فکر کنند این ها از نقاط دیگر ایران پیشرفته ترند و گوئی به حزب مدرن دست یافته اند در صورتیکه قوم گرایی این ها که امروزه بجای استالیسنیسم پرچم این ها شده است دوقلوی مذهب گراِیی خمینی است و هردو ارثیه جامعه کهن ایران هستند.

 

بسیاری از فعالینی که از تهران جمهوری اسلامی فرار کرده و دفتر و دستک برخی از این گروهکها را در کشور همسایه عراق می بینند تصور میکنند که این ها نیرویی هستند. این جریانات با درست کردن لابی در آمریکا و اروپا و گرفتن پول از این کشورها در چند ساله اخیر و نیز با ایجاد رابطه با کشورهای همسایه نظیر آنچه فرقه دموکرات آذربایجان و کردستان پیشه وری و قاضی محمد در زمان استالین با آذربایجان شمالی کردند، هرچند بیشتر بسان کاریکاتوری که پایه ای هم امروز در میان مردم ندارند، به تحمیق نیروهای صادق جنبش مدنی و سیاسی ایران و برخی مشاوران دولت های خارجی که با واقعیات کردستان ایران آشنائی ندارند، به تحمیق مردم مشغولند و اینگونه برای خود پول و اسلحه دست و پا میکنند. این ها هیچ ربطی به جنبش واقعی مردم ایران ندارند و مانند کابوسی از اشتباهات دوران استالین، بر پیکر جنبش سیاسی ایران سنگینی می کنند و می خواهند جنبش دموکراسی خواهی نوین ایران را به بیراهه ببرند.  خط مشی هایی که به همراه کابوس تاریک نفوذ شوروی در نقاط دیگر ایران حتی در میان فعالین کهن سال تر جامعه نیز، سالهاست به دور ریخته شده است، و بعنوان بخشی از تاریخی که جز ضرر، و ارمغانی جز جمهوری اسلامی که دیگرامروزه بی شباهت به شوروی استالین نیست، برای ما به بار نیاورده است.  امروز وقتی مردم ما می گویند جمهوری سکولار می خواهند یعنی دولتی می خواهند که نه اسلام گرا است و نه ایدئولوژی گرا و نه قوم گرا،  نه آنکه بخواهند نفی سکولاریسم توسط دولت مذهبی را به دور بریزند و بجایش نفی سکولاریسم توسط قوم گرایی را بپذیرند.

 

 اما اگر اسلام گرایان خمینی برای مردم ما واپسگرائی دولت مذهبی را در قرن 21 به ارمغان آوردند این ها در دوران سقوط استالیسنیسم و کمونیسم برای مردم ما برنامه حکومت قومی هدیه دارند و خواب کردستان عراق را برای ایران می بینند و منتظرند که کمی اوضاع در ایران آزاد شود و بجای کمک به رشد جنبش دموکراسی خواهی در ایران، با سوء استفاده از تلاشهای کوشندگان آزادی در ایران، به تجزیه ایران دست بزنند. این ها آنقدر هم وقاحت دارند که به نمایندگی از مردم کردستان برای تظاهرات بعد از انتخابات 22 خرداد مردم در تهران و نقاط دیگر ایران به شکلی پیام میفرستند که گوئی کردستان ایران کشوری جداگانه است و گوئی این ها هم نماینده اش هستند بجای آنکه مانند فعالین کرمانشاه در مراسم یادبود کیانوش آسا، به همراه همه مردم ایران در جنبش دموکراسی خواهی ایران شرکت کنند، جنبشی که تأکیدش بر سکولاریسم است که هم ناقض اسلام گرائی است و هم قوم گرائی.

 

ایران نه کشوری است که از جنگ بیرون میاید و نه مناطقی است که تازه بخواهند یک کشور مدرن تشکیل دهند که بخواهند تصمیم بگیرند سیستم کانتونی سوئیس و مدل های کنفدراسیونیزم قومی را دنبال کنند یا از مدل فدرالیسم کلونی های آمریکا، پیروی کنند. علت آنکه خود، فدرالیسم استانی را برای ایران توصیه کرده ام که به شکل تطور فدرالیسم در آمریکا شباهت دارد نیز ابداً بخاطر چنان تصور های باطلی نبوده است که فکر کنم تازه ایران قرار است کشور سازی کند بلکه صرفاً به این خاطر بوده است که کشور موجود ایران که صد سال پیش بصورت دولت مدرن هر چند نه دموکراتیک، تکامل یافته و با استانهائی که ثمره تاریخ آن است شکل گرفته است، میتواند با این مدل فدرالیسم استانی به **کنترل و توازن** بیشتر که رشد دهنده دموکراسی است بهتر پیشرفت کند. اصل معنی فدرالیسم استانی یعنی انتخابی بودن سه قوه در هر استان بجای انتصاب آن از مرکز است (3). 

 

وگرنه حل مسأله حقوق اتنیکی چه این مدل اتخاذ شود و چه نشود موضوعی مربوط به حقوق مدنی در ایران است و دولت قومی راه حل آن نیست. اگر قرار باشد به این سراشیب ها سقوط کنیم خود نیز مانند بسیاری دیگر از فعالین جنبش سیاسی ایران می گویم که فدرالیسم را از برنامه خود خارج کنیم چرا که اگر فدرالیسم بخواهد مستمسکی برای تجزیه ایران و تبدیل ایران به یوگوسلاوی دیگر باشد، مناسب عاملان استعمار است و نه آزادیخواهان ایران و ما را در جنبش سیاسی ایران با چنان طرح هایی قرابتی نیست.

 

اصلاً بحث مخالفت با فدرالیسم قومی به این خاطر نیست که عملی نیست. بحث این است که حکومت قومی در یک استان یا دو استان یا همه کشور ارتجاعی است.  توجه به خواستهای اتنیکی زبانی و فرهنگی اصلاً ربطی به قبول دولت اتنیکی ندارد (4) همانگونه که توجه به خواستهای مذهبی ربطی به قبول دولت مذهبی ندارد و اتفاقًا به عکس است و حکومت قومی و مذهبی خود عامل تبعیضات قومی است.

 

هر گونه تهدید شخصی و توهین و غیره هم پاسخ به این بحث ها نیست.  دولت مدرن بیش از یک قرن در ایران پس از انقلاب مشروطه شکل گرفته و ما تازه در آغاز کشور سازی در ایران نیستیم که بخواهیم مرزهایمان را تعیین کنیم و یا موضوع فکریمان این سؤال ها باشد. اگر هم وضعیتی نظیر یوگسلاوی در ایران پیش بینی کنیم،  در تجریه انقلاب 57 آموخته ایم که اشتباه کردیم وقتی طرفداران حکومت مذهبی را مترقی پنداشتیم، اینبار آنها را که حکومت قومی برایمان خواب دیده اند را مترقی نگاه نکرده و به روشنی با آنها از همین حالا خط کشی خواهیم کرد. 

 

آنچه هم از گذشته های دور دست ایران چه در فلات ایران نظیر کشورهای تاجیکستان و ازبکستان و آذربایجان شوروی سابق است اگر روزی خواستند با ایران یا در منطقه متحد شوند نه فدراسیونی قومی است نه فدراسیون استانی بلکه پدیده تازه ای است نظیر اتحادیه اروپا و اصلاً به این بحث ها ربطی ندارد و بازی های مضحک تجزیه طلبان برای توجیه از هم پاشاندن ایران است که ثمره اش هم نه تقویت دموکراسی بلکه ایجاد دولت قومی نظیر دولت اردلانها در کردستان قرون وسطی در ایران است که شباهتش هم بیشتر به دولت فرمانفرمایان در استان فارس است که هردو نظیر قدرت روحانیون متعلق به دنیای کهن ایران هستند و زنده کردنشان در هر نقطه ایران واپسگرائی و بازگشت به گذشته است همانگونه که آقای خمینی برای ما 30 سال حکومت روحانیون و عقب رفتن در تاریخ را به ارمغان آورد و نه مدرنیسم.

 

اشتباه معینی که برخی از دوستان سیاسی کرد در ایران میکنند این است که دولت منطقه ای کردستان عراق برایشان مایه گمراهی شده است و حالا مثلاً میگویند شیعیان و سنی های کرد ایران اگر متحد شوند و یا اگر وحدت زبانی بین کردها در استانهای کردستان و آذربایجان شرقی و کرمانشاهان و ایلام  ایجاد شود میتوانند دولت منطقه ای مثل کردستان عراق در ایران بوجود آوردند. اگر کردستان عراق، تازه تلویزیون و برنامه کردی دارد، آذربایجان شوروی سابق سالهای مدیدی است که همه این چیزها را داشته است. موضوع کردها و آذری های ایران این حرفها نیست و چرا مردم کردستان ایران را با این حرفها گمراه می کنید و از جنبش بزرگ دموکراسی خواهی مردم ایران دور می کنید. اگر دوباره شما باعث شوید که خون مردم ایران برای این حرف های پوچ حکومت قومی به زمین ریخته شود هیچ فرقی بین شما و خمینی نیست که با برنامه واپسگرائی حکومت مذهبی سی سال مردم ما را به نابودی کشاند..

 

ترکیبات قومی مناطق ایران در زمانهای مختلف به دلیل جنگهای با عثمانی یا روسیه و تاریخ بعد از آن به آن گونه شکل گرفته اند که می بینیم (5). ایران نه تنها حالا بلکه در 100 سال گذشته در حال کشور سازی نبوده است و حتی در زمان انقلاب 57 چنین هدفی را جنبش در برابر خود قرار نداد که عده ای در بقایای کومله و دیگران در بقایای حزب دموکرات کردستان و جمعاً در کنکره ملیت های ایران فدرال امروز دنبال ساختن کشوری از ترکیب استانهائی که دنبال تجزیه آن هستند حرف میزنند. این طرح های ایران شکن بس است. فعالینی هم در میان اینان که در جنبش ایران احترامی داشتند در زمان شاه از فعالین سیاسی در دانشگاه آریامهر تهران بودند و نه کسانیکه دنبال جکومت قومی ساختن در ایران و به خاطر دموکراسی خواهی در ایران جزو فعالین سیاسی حساب شوند یعنی نه بخاطر پاشداندن ایران با قوم گرایی. حتی کسی نمیدانست این دوستان کرد هستند یا که قوم گرا. تازه امروز که اصلاً جنبش سیاسی ایران انقدر انقلاب را در نظر ندارد و در پی تحول مسالمت آمیز است، عملیات مسلحانه چه جندالله چره گروه های مسلح در کردستان فقط به تطور این جنبش ضرر میزند. 

 

آنها هم که به دنبال حمله نظامی به ایران هستند و فکر میکنند حمله ای به  ایران شود و کشورهای کوچک از ایران بسازند فقط داغ خیانت بر پیشانی شان از سوی حتی کرد ها و آذری های ایران خواهد خورد و مانند آنان که بخاطر همکاری با صدام انگ خیانت خوردند به اینگونه از جنبش سیاسی ایران طرد خواهند شد. این کنگره ملیتهای ایران فدرال و بقایای کومله و حزب دموکرات هم بهتر است بساط خود را زودتر جمع کنند و بجای گرفتن پول از آمریکا و اروپا، فعالین صادق آنها به جنبش مدنی کل ایران بهپیوندند و این دفتر و دستک ها را برای عوامل استعمار بگذارند.  دوران کمینترن و تصمیم گیری بیگانگان برای مرزهای ایران سالها است که سپری شده است و به همین علت است که جنبش مردم ایران پس از این همه سال همیشه از دکتر مصدق به نیکی یاد می کند.  کاری نکنید که داغ خیانت تا ابد بر پیشانی تان بخورد. اگر اشتباه پیشه وری و قاضی محمد در دوران استیلای استالینیسم بر جنبش بین المللی مترقی در جهان قابل درک بود اعمال بقایای گروه های کومله، حزب دموکرات کردستان، و کنگره ایران فدرال نه تنها قابل توجیه نیست بلکه لکه ننگی خواهد بود بر پیشانی همه رهبران این جریانات. 

 

نیروهای متعلق به حنبش دموکراتیک ایران که عامل خارجی نیستند بایستی صف خود را از این جریانات جدا کنند و روشن کنند که به دنبال دموکراتیزه کردن ایران هستند .  استفاده از مدلهای فدرالیسم استانی در کشور موجود ایران هم نه برای ایران فکنی بلکه برای رشد دموکراسی در ایران است و بس. اگر همین مدل فدرالیسم استانی هم باعث سوء استفاده تجزیه طلبان باشد شخصاً حاضرم فدرالیسم را از برنامه سیاسی پیشنهادی خود حذف کنم تا که بگذارم از آن برای ایجاد جنگ داخلی در ایران استفاده شود.  رهبران این قوم گرایان بارها این حرف ها را شنیده اند و بازهم فدرالیسم را فدرالیسم قومی معنی میکنند. خود هیچ سهمی از راه انداختن چنین فدرالیسمی نمیخواهم داشته باشم و اگر دنبال آن هستید در هر مجلس مؤسسانی باید ضد فدرالیسم رأی داد. شخصاً تا وقتی که مشخصاً این گروه ها منحل نشده اند یا اکثریت هواداران فدرالیسم از فدرالیسم قومی فاصله نگرفته اند، دیگر از موضع سیاسی جمهوری فدرال در ایران حمایت نخواهم کرد. بازهم تکرار میکنم مسأله ایران، کشور سازی نیست که حالا بخواهیم چهار استان را ادغام کنیم و کردستان تازه ای بسازیم که بعداً به کردستان بزرگ پژاک برسد (6).

 

این دیدگاهها در مورد آذربایجان دنبال شد و یک نسل نابود شد. این راه غلط را دوباره آزمایش نکنیم. مسأله عملی بودن یا نبودن مطرح نیست مسأله این است که این ها راه غلطی برای هر نیروی جنبش دموکراتیک ایران است و انرژی جنبش را بجای سوق دادن به دموکراتیزم به سوی تنفر قومی میبرد. حزب پژاک نمونه زنده آن را در ترکیه نشان داده است و ایران تازه با مسائل ترکیه روبرو نیست که این شعبه پژاک یا کومله یا حزب دموکرات کردستان یا کنگره ایران فدرال برای مردم ایران تجویز میکنند. این کارها ربطی به آزادیخواهی برای ایران ندارد و جنبش نوپای سکولار و دموکراتیک ایران را نابود میکند.

 

پانویس ها:

 

 

1. http://www.ghandchi.com/543-MadinehFazeleh.htm

2. http://www.ghandchi.com/480-28mordad.htm  

3. http://www.ghandchi.com/535-FederalismeOstani.htm

4. http://www.ghandchi.com/495-HaleMasalehMeli.htm

5. http://www.ghandchi.com/700-KurdsIran.htm

6. http://www.ghandchi.com/478-GreaterKurdistanPanacea.htm
 


 

 ضمیمه 12-فدرالیسم استانی و روند دموکراتیزه کردن ساختار قدرت


فدرالیسم در جمع ما ایرانیان، و بخصوص میان آن دسته از ما که در برابر افکار و اقدامات تجزیه طلبان حساسیت دارند، به درستی تبدیل به اصطلاح غلط اندازی شده است و ما اغلب دو معنای کاملاً متفاوت این اصطلاح را با هم اشتباه می گیریم. این دو معنای متفاوت را بصورت فدرالیسم استانی و فدرالیسم قومی مطرح کرده و بارها کوشیده ام تا تفاوت های آنها را توضیح دهم و بگویم چرا یکی راه به وحدت و دیگری راه به تجزیه می دهد و چراست که بر ضرورت حیاتی فدرالیسم استانی در ایران آینده تأکید می کنم و فدرالیسم قومی را نسخه ای کشنده بر کشورمان می دانم. اما از آنجا که بنظرم می رسد که به اینگونه توضیحات توجه کافی نشده است؛ در این مقاله می کوشم آنها و تفاوت هایشان را توضیح دهم. (1)

البته شک دارم این توضیحات کسانی را که معتقدند اساساً استفاده از این اصطلاح کاری تجزیه طلبانه است و میهن دوستان باید بکل از استفاده از آن دست بردارند قانع کند. یعنی، اگر قرار بر اینگونه تحریم ها باشد، لابد از این پس باید تصمیم بگیرم که از اصطلاح جمهوری هم استفاده نکنم چون سی سال است که اسلامگرایان در ایران از این اصطلاح سوء استفاده کرده اند. نیز لابد باید از اصطلاح دموکراسی هم چشم پوشی کنیم چون اصلاح طلبان اسلامی از آن سوء استفاده کرده اند، در حالی که در نظرشان سلب حقوق سکولارها برای شرکت در مجلس و دولت با دموکراسی مورد نظر آنها تناقضی نداشته است. پس اینگونه اعتراضات و تحریم ها را کناری نهاده و به روشن کردن و دقیق نمودن این اصطلاح می پردازم.

در عین حال، لازم می دانم که توضیح دهم که فدرالیسم اساساً بحثی دربارهء کنترل و توازن قدرت است که به روند دموکراتیزه کردن ساختار حکومتی مربوط می شود (2) و، از یکسو هیچ ربطی به مسائل قومی ـ اتنیکی در ایران ندارد (3) و، از سوی دیگر، می توان آن را مستقلاً مطرح کرد و وارد مباحثی کناری نشد ـ مباحثی همچون تحولات ساختار قدرت در تاریخ ایران (4)، وضعیت دولت ملی در عصر گلوبالیسم و همچنین موقعیت آیندهء دولت های ملی از دیدگاه آینده نگری (5)، گلوبالیسم و فدرالیسم (6) و نیز ارتباط با ناسیونالیسم ـ به معنی آن ایدئولوژی عصر مدرن که با جنگ های ناپلئون سمبلیزه شده (7) که بکلی با احساسات ملی متفاوت است (8) .

باری، هدف در این نوشتار توضیح این مهم است که فدرالیسم استانی نه تنها به دموکراتیزه کردن ساختار سیاسی ایران یاری میرساند بلکه یگانه راه حفظ وحدت ملی در ایران آینده است و اتفاقاً در این مورد فدرالیسم استانی نه تنها برای مناطقی که گروه های اتنیکی مختلف ایران در آن سکنی دارند، بلکه برای مناطق باصطلاح فارس نشین نیز سخت مورد نیاز است تا وحدت کشور را با توسعه دموکراسی حفظ کند. و چرا؟

مشکل کشور ما از زمان مشروطیت (9) تا کنون این بوده است که ایالات آن نتواسته اند نقش شایستهء خود را در ساختار سیاسی ایران ایفا کنند. در ساختار سیاسی برآمده از انقلاب مشروطه، انجمن های ایالتی و ولایتی توصیه شد و در زمان انقلاب اسلامی نیز آیت الله طالقانی آنها را حتی شورا نامید و سعی کرد بالاخره به این ایده آل جنبش مشروطه جامهء عمل بپوشاند و ارگان های سیاسی مربوط به آن را ایجاد کند. اما، در واقعیت، هر دوی این تجربه ها شکست خوردند و فقط دولت مرکزی بجای ماند و مجلس. و چرا؟

به این دلیل که طرح از اساس غلط بود و نقش ارگان های پیش بینی شده نیز نقشی مشورتی بود که در عمل، اگر بوجود می آمدند هم، تأثیری نداشتند. نکته در این است که ایالات (یا به زبان اداری پس از مشروطیت، استان ها) باید ارگان هائی داشته باشند که، نسبت به دولت مرکزی، دارای قدرت قانون گذاری و اجرائی خودگردان و انتخابی باشند نه اینکه استاندار با حکم وزارت کشور منصوب شود و کار دستگاه قانونگزاری و اجرائی هم صرفاً مشورت دادن به دولت مرکزی باشد. اسم ها مطرح نیستند، مهم آن است که دولت های محلی ایالتی و استانی دارای قدرت واقعی باشند؛ درست همانگونه که در فدرالیسم آمریکا وجود دارد.

در آمریکا هر ایالت (یا استان) دارای فرماندار (یا استاندار) ی است که بوسیله شهروندان مقیم آن ایالت (استان) انتخاب می شود. معلوم نیست که چرا در فارسی بجای استاندار ایالات آمریکا، اصطلاح فرماندار انتخاب شده است. در هر استان، شهرها نیز هر یک دارای شهرداری انتخابی هستند. قدرت فرمانداران ایالات آمریکا قدرتی حقیقی و جدی است و در سطح ایالت حکم قدرت رئیس جمهور را دارد. به همین خاطر هم هست که می بینیم بسیاری از رئیس جمهورهای آمریکا (نظیر ریگان یا کلینتون) قبلاً فرماندار یک ایالت بوده اند.

در ایران اما حتی در سطح استان هم کمتر کسی اسم استاندار را می داند ولی نام وزیر کشور اغلب شناخته شده است. در آمریکا برعکس، فرماندار هر ایالت از وزیر کشور (که وزیر داخله خوانده می شود) سرشناس تر است. در صورتیکه وزیر امور خارجه یا وزیر دفاع را همهء آمریکائی ها می شناسند چرا که کار وی آن چیزی است که از دولت مرکزی انتظار می رود. منظور از فدرالیسم استانی یک چنین مدلی است که در عرصهء قوهء مجریه اش به ظهور استاندار انتخابی راه می دهد. (10)

حال اگر، در همهء استان ها، نه تنها استاندار که مجلس استانی هم انتخابی باشد، آنگاه استان ها می توانند نوعی نقش کنترل و توازن را در ارتباط با دولت مرکزی ایفا کنند. در اینجا اگرچه این نکته درست است که در خیلی از موارد نقش ها تکراری خواهند بود اما همین تکراری بودن باعث می شود که کنترل و توازن شکل گیرد و جامعه دموکراتیزه شود. همین روند در ارگان های قضائی نیز جاری خواهد بود.

امیدوارم توانسته باشم که نشان دهم که اینگونه بحث ها ربطی به جریان تجزیهء قومی ندارد. وحشت آنها که فکر می کنند این طرح یعنی تجزیه، نظیر وحشت آنهائی است که فکر می کنند آزادی یعنی بی بندو باری و نابود کردن جامعه. این طرح اجازه می دهد که مفهوم انتخابی بودن مقامات مملکتی از کوچک ترین واحد ها تا کل کشور، در فرهنگ سیاسی جامعه بیشتر رشد کند. آنگاه دیگر چنین نخواهد بود که عده ای در مرکز بنشینند و اراده و تصمیمات خود را به ایالات دیکته کنند. این طرح اجازه می دهد که ایالات رشد کنند و حتی از مرکز بهتر شوند ـ همآنگونه که در آمریکا بسیاری از ایالات از منطقه پایتخت رشد یافته تر شده اند.

 مسئلهء مهم، تعیین خطوط تقسیمات کشوری است که دارای ویژگی ها و اصول خاص خویش است و باز هم ـ بخصوص در عصر مهاجرت های دائمی و در هم شدگی جمعیت های انسانی ـ ربطی به زبان و قومیت و مذهب و نظایر آن ندارند و بیشتر مسائل اقتصادی، جغرافیائی و سوق الجیشی تعیین کنندهء آنها هستند. در اینجا استفاده از واژهء استان ها به معنای استان های فعلی کشور نیست و در آینده با استفاده از تکنیک های هوشمند و خردمدار می توان در تعداد و حدود و ثغور آنها تغییراتی داد. شاید در آینده به سمتی برویم که لازم شود تعداد استان های ایران از آنچه امروز هست نیز بیشتر شود. کم و زیاد شدنی اینگونه هیچ مسأله ای برای این طرح بوجود نخواهد آورد.

براستی اینکه در یک منطقه، مثلاً، بلوچ ها تعداد بیشتری دارند چه فرقی در صورت مسئلهء فدرالیسم استانی خواهد داشت؟ چرا باید تکثرگرائی انسانی را، که مادر دموکراتیسم است، از یک استان گرفت؟ اتفاقاً بلوچ های ساکن در یک استان فدرال نسبت به بلوچ های کشور های همسایه خوشحالتر نیز خواهند بود چرا که در یک جامعهء دموکراتیک تر زندگی می کنند. اگر کل کشور دموکراتیزه شود آنها چرا باید بخواهند جدا شده و دیگربار خود را اسیر استبدادهای قومی کنند ـ که لزوماً به انواع ایدئولوژی هم آلوده خواهد بود؟ 

اینگونه است که اعتقاد دارم این مدل از ساختار قدرت، ربطی به مسأله اتنیکی ندارد. آنها که مرتباً دستور می دهند کسی از این بحث های درباره فدرالیسم نکند مثل همان کسانی هستند که در زمان قاجاریه می گفتند حرف از برداشتن چادر زن ها نزنید که جامعه از هم می پاشد. در واقع، این تحریم کنندگان از جمهوری اسلامی هم عقب مانده ترند و با دست کم گرفتن جامعه ایران کارشان صبح تا شب به ترساندن مردم از فدرالیسم تبدیل شده است.

در پایان اضافه کنم که از هم اکنون و با وجود همین جمهوری اسلامی، همه نیروهای مدنی و دموکرات باید، در راستای دموکراتیزه کردن ساختار حکومتی کشور، خواست فدرالیسم استانی را بعنوان یکی از مهمترین خواست های جنبش مدنی ایران  مطرح و آن را کنار دیگر مبارزات مدنی همچون مبارزه برای حقوق زنان بنشانند.

در واقع، حتی اگر همین جمهوری اسلامی وادار شود که مقام استاندار را برای همهء استانها انتخابی کند و نیز به همهء استان ها اجازه انتخاب مجلس استانی و دیوان عالی قضائی استانی بدهد، گامی مهم در راستای دموکراتیزه کردن جامعهء ایران برداشته شده است. هرچند که از این امامزاده داشتن توقع چنین معجزی به خواب و خیال بیشتر شبیه باشد.

پانویس ها:

1. در واقع شاید از اولین کسانی باشم که بحث فدرالیسم را در جنبش سیاسی ایران مطرح کرده اند اما هنوز بسیاری فکر می کنند که منظورم از فدرالیسم حکومت قومی است، هر چند بارها نوشته ام که چنین نیست:
http://www.ghandchi.com/429-FederalismNotEthnic.htm
حتی بارها به روشنی نوشته ام که نه تنها با تجزیه طلبی مخالفم بلکه با فدرالیسم قومی یا اتنیکی هم مخالفم :
http://www.ghandchi.com/529-MadinehFazeleh.htm
و شکل دادن احزاب بر مبنای قومیت و هرگونه دولت اتنیکی را هم محکوم می کنم:
http://www.ghandchi.com/520-NoEthnicState.htm
در نتیجه، به تصور خودم، جای هیچ شک و شبهه ای در این باره باقی نگذاشته ام. اما باز هم اینگونه نظرات به اینجانب نسبت داده می شود. البته شاید برخی از روی غرض نظرات مرا تحریف میکنند:
http://www.ghandchi.com/513-doghotb.htm
 بعضی دیگر نیز البته مطلب را دقیق نخوانده و تصور ناصحیحی از مطالب دارند.
2. http://www.ghandchi.com/411-FuturistRepublic.htm
3. http://www.ghandchi.com/495-HaleMasalehMeli.htm
4. کسانی که بخواهند بحث های مرا دربارهء تاریخ ایران و ساختار قدرت مطالعه کنند می توانند به کتابی که دربارهء شکل گیری دولت در ایران نوشته ام مراجعه کنند:
http://www.ghandchi.com/700-KurdsIran.htm
5. کسانیکه علاقمند باشند که بحث های تئوریک مرا در مورد جایگاه فدرالیسم در عصر گلوبالیسم و نیز ارتباط موضوع با مسئلهء دولت ملی را مطالعه کنند، می توانند به مقالهء آینده نگری و افسانه های دولت های ملی مراجعه کنند:
http://www.ghandchi.com/434-NationStates.htm
6. http://www.ghandchi.com/310-GlobalFed.htm 
7. http://www.ghandchi.com/530-NejatSecularism.htm   
8. http://www.ghandchi.com/342-KurdFed.htm   
    http://www.ghandchi.com/401-FuturistVision.htm 
9. http://www.ghandchi.com/443-mashrootiat.htm     
10. حالا دوباره یک عده نیایند بحث کنند که آمریکا با ایران فرق دارد و غیره. همهء این مثال برای روشن شدن بحثم است و نه آنکه بگویم ایران مثل آمریکا است. اتفاقاً در گذشته حقوق شهروندی را مفصل توضیح داده ام و هدفم از بحث ایالات به معنی الویت دادن به حقوق ایالات نیست.
http://www.ghandchi.com/362-FederalismRights.htm   

 

ضمیمه 13-چرا تجزیه طلبی را محکوم باید کرد -ویرای㸐 دوم



تجزیه طلبی و تجاوزطلبی موضوعاتی سیاسی اند و، در نتیجه، با *جرم* هائی نظیر قتل و دزدی متفاوت اند و جرم شمردن این مطالبات تنها بر پیچیدگی های این موضوع می افزاید (1).

برای روشن شدن این مطلب بد نیست لحظه ای به تاریخ استقلال آمریکا بنگریم. هنگامی که 56 نفر از رهبران سیاسی جامعه آمریکا، که مستعمره بریتانیا محسوب می شد، بیانیۀ استقلال آمریکا را امضاء کردند، دولت انگلستان آنها را به خیانت ـ که *جرم* بزرگی محسوب می شد ـ متهم کرد. و اگر انقلاب آمریکا شکست خورده بود مجازات *خیانت* آنها چنین می بود: وارد کردن حداکثر زجر از طریق استفاده از چوبه دار و، قبل از مردن، پاره کردن طناب و سپس درآوردن روده های آنان.

اما تاریخ آمریکا، هم در آن زمان و هم امروز، به آن 56 نفر بعنوان قهرمانان این کشور نگاه می کند. و این نکته نشانه آن است که بین *عمل سیاسی* و *جرم* تفاوتی ماهوی وجود دارد و اگرچه ممکن است در جائی از تاریخ کسی را بخاطر عمل سیاسی اش محکوم به مجازاتی مشابه مجازات جرائم کنند اما ممکن است زمانی هم فرا رسد که آن *عمل سیاسی* کاری قهرمانانه محسوب شود؛ حال آنکه جرم هائی همچون قتل یا دزدی همیشه و همه جا جرم اند و ماهیتشان قابل تغییر نیست. یعنی، اینگونه "جرم" سیاسی تنها در یک برهه معین از تاریخ بشر و به لحاظ موجودیت *دولت های ملی* نام *خیانت* بخود می گیرد.

در عین حال، باز همین نمونۀ آمریکا نشان می دهد که برای تجزیه طلبی نیازی به توسل به بحث های قومیتی و نژادی و زبانی و غیره نیست. مثلاً، می توان پرسید که آیا آمریکائی ها با انگلیس ها تفاوت اتنیکی داشتند؟ جواب منفی است. درست است که آمریکا مستعمره بود ولی هم آمریکا و هم کانادا ادامه انگلیس بودند و این خود اروپائیان بودند که به آمریکا آمده و در آنجا سکنی گزیده بودند. آمریکا نظیر هندوستان نبود که یک اقلیت اروپائی، کشوری با قومیتی دیگر را تحت سلطه خود داشته باشد. در نتیجه، در تجربه جدائی آمریکا از انگلستان، اصلاً موضوع اختلاف اتنیکی مطرح نبود.

همچنین می توان پرسید که آیا فاصله جغرافیائی بین انگلیس و آمریکا میل به تجزیه را ایجاد کرده بود؟ پاسخ این پرسش نیز منفی است چرا که می دانیم کانادا، که هم از نظر ترکیب جمعیتی مثل آمریکا بود و هم از نظر جغرافیائی در قاره ای دیگر قرار داشت، این راه را نرفت.

پس دلیل تجزیه طلبی اروپائی های ساکن آمریکا چه بود؟ جفرسون در خود بیانیۀ استقلال توضیح می دهد که چگونه موضوع مرکزی ناعادلانه بودن پرداخت مالیات بدون داشتن نمایندگی در قدرت (2) بارها با دولت مرکزی در انگلستان طرح شده بود و چون به نتیجه ای نرسید، بالاخره رهبران آمریکا به این تصمیم رسیدند که باید جدا شوند. جالب است که امضاء کنندگان بیانیه هم یک عده انقلابی حرفه ای نبودند و اکثراً هم افرادی ثروتمند و با ریشه و اصل و نسب انگلیسی بودند (3).

در واقع، تجزیه طلبی زمانی در آمریکا مطرح شد که پیشروان "جامعۀ نو" به این نتیجه رسیدند که برنامه ای به مراتب مترقی تر از انگلیس دارند و هیچ امیدی هم به تغییر و تحول اساسی در خود انگلیس در آن زمان وجود ندارد. پس تصمیم به جدایی گرفتند و پیش از پیروزی، طبعاً از جانب بریتانیا به *خیانت* متهم شدند. با شروع روند تجزیه، از یکسو انقلابیون آمریکا با دشمن انگلیس یعنی فرانسه متحد شدند و، از سوی دیگر، مردم بریتانیا در پشت سر دولت خود و علیه انقلابیون آمریکا متحد گشتند و، کار بجائی کشید که حتی کسانی که در پارلمان بریتانیا دوست آمریکائی ها شناخته می شدند، در مظان اتهامات گوناگون ـ تا حد خیانت ـ قرار گرفتند. حتی چند سالی بعد از پیروزی انقلاب در آمریکا، در دوران ریاست جمهوری مدیسون، حمله انگلیس به آمریکا تا آنجا پیش رفت که او و همسرش از کاخ سفید فرار کردند. کاخ سفید بخشاً در آتش سوخت و اگر همسر مدیسون تابلوهای آنجا را به همراه نبرده بود، بسیاری از آن آثار تاریخی نابود شده بودند. یعنی روحیه ضدآمریکائی در بریتانیا تا سال ها پس از پیروزی انقلاب آمریکا و برقراری روابط تازه بین این دو کشور، وجود داشت.

تجزیه طلبی در آمریکا کاری آگاهانه بود و امثال جفرسون و واشنگتن طرحی بسیار پیشرفته را در نظر داشتند که در آن زمان، انگلیس قادر به تحقق آن نبود. تاریخ هم نشان داده است که سیاست استعماری بریتانیا حتی قرن ها بعد نیز در اساس تغییر چندانی نکرد، هرچند که نوع روابط آن با "مستعمرات" و، سپس، "کشورهای مشترک المنافع" تا به امروز تعدیلات مختلف یافته است.

می خواهم نتیجه بگیرم که تجزیه طلبی، در یک مقیاس تاریخی، در صورتی درست و مهم است که بخش تجزیه شونده از بخش اصلی دارای آینده نگری و برنامه های مترقی تری باشد و الا نتیجه ای جز وخیم تر کردن زندگی مردم نقاط تجزیه شده با خود نخواهد داشت. این را یک قاعدهء اساسی در بحث های مربوط به تجزیه طلبی می دانم.

به عبارت دیگر تجزیه طلبی، بخودی خود، نشانگر وجود یک نیروی پیشروتر نیست. مثلاً، بسیاری از نیروهای خانخانی طلب در سراسر تاریخ دنیای مدرن با خواست تجزیه دولت های ملی پیش آمده و به نتایج هولناکی رسیده اند.

***

حال اجازه دهید همین قاعده را در مورد کشور خودمان و ادعاهای گوناگون تجزیه طلبانه ای که مطرح است بکار بریم. خواست های نیروهای تجزیه طلب ـ فعلاً ـ *ایرانی* از خواست های جنبش سراسری مدنی و سیاسی ایران عقب تر است و، در نتیجه، در تجزیه طلبی شان بوی ترقی خواهی برای مردم به مشام نمی رسد (4).

اما خواست های جنبش سراسری مدنی و سیاسی ایران چیستند و چرا تجزیه طلبان از آن عقب افتاده اند؟ جنبش ایران مدت هاست که به سکولاریسمی دموکراتیک، تحول یابنده و گسترنده رسیده است که از عهد انقلاب مشروطه تا کنون، به بیان ها و اشکال مختلف، خواستار جدائی قومیت و مذهب و ایدئولوژی از ساختار سازمان های مدنی و سیاسی بوده است.

این در وضعیتی است که، از همان تاریخ تا کنون، تجزیه طلبان ما، بجای ایجاد تشکیلات هایی که به قوم و مذهب معینی متعلق نباشند، همواره قوم گرائی را تشویق کرده اند. مثلاً، در کردستان، اسماعیل آقا سیمیتکو، یک مستبد قوم گرا بود و هیچ برنامه مدرنی، حتی در حد مدرنیسم رضا شاهی، در دیدگاه های خود نداشت و ایل شکاک، برهبری او، با قتل عام آسوریان و ارامنه در خوی و سلماس منتهای قساوت را اعمال کرد. اما می دانیم که حرکت او در نزد جریانات تجزیه طلب به یک نماد مبارزاتی تبدیل شده است و برخی از تجزیه طلبان افسوس می خورند، که چرا اسماعیل آقا نتوانست در درگیری هایش با رضا شاه او را به قتل رساند. در صورتیکه مسلم است که، اگر چنین می شد، یک رژیم استبدادی و نژادپرست ماقبل مشروطه با قومیت کردی و متشکل از نیروهائی که در زمان مشروطیت نیز ضد مشروطه خواهان عمل کرده بودند در نواحی کردستان ایجاد می شد.

کسروی دربارۀ پرچم باصطلاح "آزادی کردستان" سیمیتکو مینویسد: اکنون سیمیتکو آماده باش گردیده و بیرق افراشته "آزادی کردستان" می خواهد. چه کار می کند؟ آیا کنفرانس داده کردان را برای زندگانی آزاد و سررشته داری آماده می سازد؟ ... آیا قانون اساسی برای کردستان می نویسد؟ ... آیا به برداشتن پراکندگی هائی که در میان کردان است می کوشد؟... نه! "آزادی کردستان" که با اینها نیست. پس چه کار می کند؟... دیه ها را تاراج می کند، کشت ها را لگدمال می گرداند، بمردم تاراج دیده و بینوای لکستان پیام فرستاده پول می خواهد ... اینست معنی "آزادی کردستان"؛ همین است نتیجه ای که سیاستگران اروپا می خواستند... [احمد کسروی، تاریخ هجده ساله آذربایجان، ص 831]

توجه کنیم که همین بازگشت به ماقبل مشروطیت اکنون جزو نویدهای تجزیه طلبان کنونی حزب پژاک برای مردم ایران است؛ و همه قساوت هائی که جمهوری اسلامی در برابر آنها از خود نشان می دهد، نمی تواند این برنامه های ارتجاعی را ذره ای به بیانیه جفرسون برای جدائی نزدیک کند. و در عین حال، همانگونه که سیمیتکو در دوران های مختلف توسط جناح های گوناگون دولت انگلستان حمایت می شد تا چاه های نفت موصل را برایشان حفاظت کند، امروز نیز اینان آلت دست نیروهای بیگانه دیگرند و، نظیر سیمیتکو، به جنبش دموکراسی خواهی ایران لطمه می زنند ـ بجای آنکه به آن یاری رسانند.

در پیام آنها نه تنها نوید جامعۀ بهتری وجود ندارد بلکه، با سوء استفاده از احساسات پاک کردهای آزادیخواه، برنامه شان را بر مدار بازگشت به قرون وسطای یک جامعۀ قومی و مذهبی تنظیم کرده اند و بس.

حزب دموکرات کردستان و حزب کومله نیز که سال هاست اشتباه خود در ایجاد حزب بر مبنای قومیت را تصحیح نکرده اند، با عدم اتخاذ موضع روشن بر سر تجزیه طلبی، در میان جوانان کرد به همان گمراهۀ حزب پژاک دامن می زنند، چرا که وحشت دارند حمایت کسانی را که با احساسات تجزیه طلبانه به صفوف آنها پیوسته اند از دست بدهند.

عده ای نیز تحت لوای دفاع از فدرالیسم، اما با طرح های ارتجاعی فدرالیسم قومی، به این جریانات تجزیه طلب کمک می کنند (5).

طرفداران فدرالیسم قومی و تشکیل ایالات خودمختار بر اساس قومیت کرد از یکسو می نویسند که تجزیه طلب نیستند و، از سوی دیگر، از بحرین و افغانستان به عنوان مناطقی برآمده از اجرای طرح های موفقی در جدائی از ایران یاد می کنند. این پسله کاران، اقلاً صداقت تجزیه طلبان پژاک را هم ندارند و موضع و&#