Sam Ghandchiسام قندچيچرا تجزیه طلبی را محکوم باید کرد -ویرایش دوم

سام قندچی

http://www.ghandchi.com/696-Separatists.htm

 

تجزیه طلبی و تجاوزطلبی موضوعاتی سیاسی اند و، در نتیجه، با *جرم* هائی نظیر قتل و دزدی متفاوت اند و جرم شمردن این مطالبات تنها بر پیچیدگی های این موضوع می افزاید (1).


برای روشن شدن این مطلب بد نیست لحظه ای به تاریخ استقلال آمریکا بنگریم. هنگامی که 56 نفر از رهبران سیاسی جامعه آمریکا، که مستعمره بریتانیا محسوب می شد، بیانیۀ استقلال آمریکا را امضاء کردند، دولت انگلستان آنها را به خیانت ـ که *جرم* بزرگی محسوب می شد ـ متهم کرد. و اگر انقلاب آمریکا شکست خورده بود مجازات *خیانت* آنها چنین می بود: وارد کردن حداکثر زجر از طریق استفاده از چوبه دار و، قبل از مردن، پاره کردن طناب و سپس درآوردن روده های آنان.


اما تاریخ آمریکا، هم در آن زمان و هم امروز، به آن 56 نفر بعنوان قهرمانان این کشور نگاه می کند. و این نکته نشانه آن است که بین *عمل سیاسی* و *جرم* تفاوتی ماهوی وجود دارد و اگرچه ممکن است در جائی از تاریخ کسی را بخاطر عمل سیاسی اش محکوم به مجازاتی مشابه مجازات جرائم کنند اما ممکن است زمانی هم فرا رسد که آن *عمل سیاسی* کاری قهرمانانه محسوب شود؛ حال آنکه جرم هائی همچون قتل یا دزدی همیشه و همه جا جرم اند و ماهیتشان قابل تغییر نیست. یعنی، اینگونه "جرم" سیاسی تنها در یک برهه معین از تاریخ بشر و به لحاظ موجودیت *دولت های ملی* نام *خیانت* بخود می گیرد.


در عین حال، باز همین نمونۀ آمریکا نشان می دهد که برای تجزیه طلبی نیازی به توسل به بحث های قومیتی و نژادی و زبانی و غیره نیست. مثلاً، می توان پرسید که آیا آمریکائی ها با انگلیس ها تفاوت اتنیکی داشتند؟ جواب منفی است. درست است که آمریکا مستعمره بود ولی هم آمریکا و هم کانادا ادامه انگلیس بودند و این خود اروپائیان بودند که به آمریکا آمده و در آنجا سکنی گزیده بودند. آمریکا نظیر هندوستان نبود که یک اقلیت اروپائی، کشوری با قومیتی دیگر را تحت سلطه خود داشته باشد. در نتیجه، در تجربه جدائی آمریکا از انگلستان، اصلاً موضوع اختلاف اتنیکی مطرح نبود.


همچنین می توان پرسید که آیا فاصله جغرافیائی بین انگلیس و آمریکا میل به تجزیه را ایجاد کرده بود؟ پاسخ این پرسش نیز منفی است چرا که می دانیم کانادا، که هم از نظر ترکیب جمعیتی مثل آمریکا بود و هم از نظر جغرافیائی در قاره ای دیگر قرار داشت، این راه را نرفت.


پس دلیل تجزیه طلبی اروپائی های ساکن آمریکا چه بود؟ جفرسون در خود بیانیۀ استقلال توضیح می دهد که چگونه موضوع مرکزی ناعادلانه بودن پرداخت مالیات بدون داشتن نمایندگی در قدرت (2) بارها با دولت مرکزی در انگلستان طرح شده بود و چون به نتیجه ای نرسید، بالاخره رهبران آمریکا به این تصمیم رسیدند که باید جدا شوند. جالب است که امضاء کنندگان بیانیه هم یک عده انقلابی حرفه ای نبودند و اکثراً هم افرادی ثروتمند و با ریشه و اصل و نسب انگلیسی بودند (3).


در واقع، تجزیه طلبی زمانی در آمریکا مطرح شد که پیشروان "جامعۀ نو" به این نتیجه رسیدند که برنامه ای به مراتب مترقی تر از انگلیس دارند و هیچ امیدی هم به تغییر و تحول اساسی در خود انگلیس در آن زمان وجود ندارد. پس تصمیم به جدایی گرفتند و پیش از پیروزی، طبعاً از جانب بریتانیا به *خیانت* متهم شدند. با شروع روند تجزیه، از یکسو انقلابیون آمریکا با دشمن انگلیس یعنی فرانسه متحد شدند و، از سوی دیگر، مردم بریتانیا در پشت سر دولت خود و علیه انقلابیون آمریکا متحد گشتند و، کار بجائی کشید که حتی کسانی که در پارلمان بریتانیا دوست آمریکائی ها شناخته می شدند، در مظان اتهامات گوناگون ـ تا حد خیانت ـ قرار گرفتند. حتی چند سالی بعد از پیروزی انقلاب در آمریکا، در دوران ریاست جمهوری مدیسون، حمله انگلیس به آمریکا تا آنجا پیش رفت که او و همسرش از کاخ سفید فرار کردند. کاخ سفید بخشاً در آتش سوخت و اگر همسر مدیسون تابلوهای آنجا را به همراه نبرده بود، بسیاری از آن آثار تاریخی نابود شده بودند. یعنی روحیه ضدآمریکائی در بریتانیا تا سال ها پس از پیروزی انقلاب آمریکا و برقراری روابط تازه بین این دو کشور، وجود داشت.


تجزیه طلبی در آمریکا کاری آگاهانه بود و امثال جفرسون و واشنگتن طرحی بسیار پیشرفته را در نظر داشتند که در آن زمان، انگلیس قادر به تحقق آن نبود. تاریخ هم نشان داده است که سیاست استعماری بریتانیا حتی قرن ها بعد نیز در اساس تغییر چندانی نکرد، هرچند که نوع روابط آن با "مستعمرات" و، سپس، "کشورهای مشترک المنافع" تا به امروز تعدیلات مختلف یافته است.


می خواهم نتیجه بگیرم که تجزیه طلبی، در یک مقیاس تاریخی، در صورتی درست و مهم است که بخش تجزیه شونده از بخش اصلی دارای آینده نگری و برنامه های مترقی تری باشد و الا نتیجه ای جز وخیم تر کردن زندگی مردم نقاط تجزیه شده با خود نخواهد داشت. این را یک قاعدهء اساسی در بحث های مربوط به تجزیه طلبی می دانم.
 

به عبارت دیگر تجزیه طلبی، بخودی خود، نشانگر وجود یک نیروی پیشروتر نیست. مثلاً، بسیاری از نیروهای خانخانی طلب در سراسر تاریخ دنیای مدرن با خواست تجزیه دولت های ملی پیش آمده و به نتایج هولناکی رسیده اند.


***
 

حال اجازه دهید همین قاعده را در مورد کشور خودمان و ادعاهای گوناگون تجزیه طلبانه ای که مطرح است بکار بریم. خواست های نیروهای تجزیه طلب ـ فعلاً ـ *ایرانی* از خواست های جنبش سراسری مدنی و سیاسی ایران عقب تر است و، در نتیجه، در تجزیه طلبی شان بوی ترقی خواهی برای مردم به مشام نمی رسد (4).


اما خواست های جنبش سراسری مدنی و سیاسی ایران چیستند و چرا تجزیه طلبان از آن عقب افتاده اند؟ جنبش ایران مدت هاست که به سکولاریسمی دموکراتیک، تحول یابنده و گسترنده رسیده است که از عهد انقلاب مشروطه تا کنون، به بیان ها و اشکال مختلف، خواستار جدائی قومیت و مذهب و ایدئولوژی از ساختار سازمان های مدنی و سیاسی بوده است.


این در وضعیتی است که، از همان تاریخ تا کنون، تجزیه طلبان ما، بجای ایجاد تشکیلات هایی که به قوم و مذهب معینی متعلق نباشند، همواره قوم گرائی را تشویق کرده اند. مثلاً، در کردستان، اسماعیل آقا سیمیتکو، یک مستبد قوم گرا بود و هیچ برنامه مدرنی، حتی در حد مدرنیسم رضا شاهی، در دیدگاه های خود نداشت و ایل شکاک، برهبری او، با قتل عام آسوریان و ارامنه در خوی و سلماس منتهای قساوت را اعمال کرد. اما می دانیم که حرکت او در نزد جریانات تجزیه طلب به یک نماد مبارزاتی تبدیل شده است و برخی از تجزیه طلبان افسوس می خورند، که چرا اسماعیل آقا نتوانست در درگیری هایش با رضا شاه او را به قتل رساند. در صورتیکه مسلم است که، اگر چنین می شد، یک رژیم استبدادی و نژادپرست ماقبل مشروطه با قومیت کردی و متشکل از نیروهائی که در زمان مشروطیت نیز ضد مشروطه خواهان عمل کرده بودند در نواحی کردستان ایجاد می شد.

 

کسروی دربارۀ پرچم باصطلاح "آزادی کردستان" سیمیتکو مینویسد: اکنون سیمیتکو آماده باش گردیده و بیرق افراشته "آزادی کردستان" می خواهد. چه کار می کند؟ آیا کنفرانس داده کردان را برای زندگانی آزاد و سررشته داری آماده می سازد؟ ... آیا قانون اساسی برای کردستان می نویسد؟ ... آیا به برداشتن پراکندگی هائی که در میان کردان است می کوشد؟... نه! "آزادی کردستان" که با اینها نیست. پس چه کار می کند؟... دیه ها را تاراج می کند، کشت ها را لگدمال می گرداند، بمردم تاراج دیده و بینوای لکستان پیام فرستاده پول می خواهد ... اینست معنی "آزادی کردستان"؛ همین است نتیجه ای که سیاستگران اروپا می خواستند... [احمد کسروی، تاریخ هجده ساله آذربایجان، ص 831]
 

توجه کنیم که همین بازگشت به ماقبل مشروطیت اکنون جزو نویدهای تجزیه طلبان کنونی حزب پژاک برای مردم ایران است؛ و همه قساوت هائی که جمهوری اسلامی در برابر آنها از خود نشان می دهد، نمی تواند این برنامه های ارتجاعی را ذره ای به بیانیه جفرسون برای جدائی نزدیک کند. و در عین حال، همانگونه که سیمیتکو در دوران های مختلف توسط جناح های گوناگون دولت انگلستان حمایت می شد تا چاه های نفت موصل را برایشان حفاظت کند، امروز نیز اینان آلت دست نیروهای بیگانه دیگرند و، نظیر سیمیتکو، به جنبش دموکراسی خواهی ایران لطمه می زنند ـ بجای آنکه به آن یاری رسانند.


در پیام آنها نه تنها نوید جامعۀ بهتری وجود ندارد بلکه، با سوء استفاده از احساسات پاک کردهای آزادیخواه، برنامه شان را بر مدار بازگشت به قرون وسطای یک جامعۀ قومی و مذهبی تنظیم کرده اند و بس.


حزب دموکرات کردستان و حزب کومله نیز که سال هاست اشتباه خود در ایجاد حزب بر مبنای قومیت را تصحیح نکرده اند، با عدم اتخاذ موضع روشن بر سر تجزیه طلبی، در میان جوانان کرد به همان گمراهۀ حزب پژاک دامن می زنند، چرا که وحشت دارند حمایت کسانی را که با احساسات تجزیه طلبانه به صفوف آنها پیوسته اند از دست بدهند. 

 

عده ای نیز تحت لوای دفاع از فدرالیسم، اما با طرح های ارتجاعی فدرالیسم قومی، به این جریانات تجزیه طلب کمک می کنند (5).

 

طرفداران فدرالیسم قومی و تشکیل ایالات خودمختار بر اساس قومیت کرد از یکسو می نویسند که تجزیه طلب نیستند و، از سوی دیگر، از بحرین و افغانستان به عنوان مناطقی برآمده از اجرای طرح های موفقی در جدائی از ایران یاد می کنند. این پسله کاران، اقلاً صداقت تجزیه طلبان پژاک را هم ندارند و موضع واقعی خود را اعلام نمی کنند و با شرکت در گردهمایی هایی اپوزیسیون نظیر نشست پاریس، باعث شکست آنها می شوند، چرا که در ظاهر چیزی می گویند و چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند و به تجزیه طلبی دامن میزنند.


این گروه ها حتی نسبت به جریانات پس از جنگ دوم جهانی نیز عقب افتاده اند؛ چرا که، مثلاً، در دوران قاضی محمد و پیشه وری بهانه تجزیه طلبی، پیوستن به اردوگاه کمونیسم بود، که با وعده های دروغین و فریبندۀ خود در میان روشنفکران جهان جذابیتی داشت. جذابیتی که سالهاست ماهیت دگرگون آن بر همه آشکار و پروندۀ آن کلاً بسته شده است. اما حرکات تجزیه طلبانه کنونی دیگر از سر مفتون شدن به باصطلاح "آینده درخشان کمونیستی" هم نیست و راه شکست خورده ای بشمار می رود که جز لطمه زدن به جنبش عمومی دموکراسی خواهی سکولار ایران نتیجۀ دیگری نخواهد داشت.


پنهان کردن مطامع تجزیه طلبانه عقب افتاده در پشت ظاهر طرفداری از فدرالیسم، کار بسیار خطرناک و خسران باری است که روزگاری قاضی محمد و محمد جعفر پیشه وری هم با مطرح کردن اصطلاحاتی نظیر "خودمختاری" انجام دادند، حال آنکه هدف آنان نیز تجزیه طلبی بود. گرچه آنان از میان نیروهای مردمی ایران برخاستند اما دچار اشتباه سیاسی شده و جان خود را نیز در توافق های نیروهای بیگانه از دست دادند. اما  این نکته دلیل آن نمی شود که آنها را تجزیه طلب گمراه ندانیم. فقط کافی است فکر کنیم که چگونه ممکن است در یکی از استان های یک کشور پادشاهی یک حاکمیت جمهوری بوجود آید. و آیا همین یک نمونه برای تجزیه طلب خواندن آنها کافی نیست؟


امروز نیز حزب دموکرات کردستان از اصطلاحاتی همچون خودمختاری استفاده نموده و حتی، با آگاهی تمام، فدرالیسم را به خودمختاری قومی معنی می کند. فدرالیسم مورد مطالبه آنها چیزی نیست جز تجزیه طلبی که در پشت اصطلاح فدرالیسم پنهان شده است. متأسفانه برخی از فعالان سیاسی جوان ایران که از مرز کردستان گریخته و از کمک این حزب برخوردار شده اند، با دیدن پیشمرگان مسلح جان برکف دچار این توهم شده اند که نتیجه برنامه های تجزیه طلبانه این جریان گویی امیدبخش رسیدن به یک مدینه فاضله است و نظیر نسلی که در زمان انقلاب شیفته اسلامگرایان شد، در بیراهه تبلیغ برای این حزب گام می نهند و تصور می کنند منتقدان دعوای شخصی دارند. این قوم گرایی تجزیه طلبان کردستان همانقدر میتواند به خون و خونریزی و جامعه ای واپسگرا بیانجامد که حرکت اسلامگرایان به رهبری خمینی در تاریخ ما نشان داد و شایسته است این دوستانی که زمانی در جنبش دانشجویی فعالیـت کرده اند در این مورد بیشتر مطالعه کنند تا که به مبلغین این جریانات تجزیه طلب تبدیل شوند، هدف این تجزیه طلبان استفاده از امثال آنهاست تا کردستان را از ایران جدا کنند و با کمک قدرت های بیگانه برای خود دولتی بپا کند که از همین رژیم فعلی هم کمتر به حقوق بشر احترام بگذارد. بایستی هشیار بود.


فدرالیسم یک شیوه اداره کشور است و با طرح های قومی نسبتی ندارد و نباید گذاشت که از آن بصورت پوششی برای مقاصد تجزیه طلبان استفاده شود و جنبش دموکراسی خواهی را از طرح درست فدرالیسم استانی، منزجر کند (6).


نمونه تجزیه طلبی در بلوچستان از این هم وحشتناک تر است. کار گروه ریگی به آنجا کشیده که گردن زدن مخالفین را بعنوان عملی دموکراتیک معنی میکند. آیا این چیزی جز عقب رفتن حتی از دوران پیش از مشروطیت نیست؟ آن هم در زمانی که جنبش سیاسی و مدنی ایران در پی دموکراسی قرن بیست و یکمی است. در ارتجاعی بودن این جریانات که صدها برابر از جنبش خمینی خطرناک ترند و ـ درست مثل او ـ می کوشند تا با سوء استفاده از خواست های اتنیکی بخش های مختلف مردم ایران، برای اهدافی قرون وسطائی لشکرگیری کنند، تردیدی نیست.


اگر حزب دموکرات و کومله احزاب مدرن بودند می بایستی در آموزش های تشکیلاتی خود پلاتفرم سیاسی را مرکز توجه قرار دهند و نه مواضع قومی را. و اگرچه بخاطر سابقۀ روند شکل گیری تشکیلاتی شان، نواحی معینی از ایران عرصه فعالیت آنها شده است حق این بوده است که اکنون از حالت حزب اتنیکی در آیند و حتی در همان مناطق هم از همۀ پیشینه های اتنیکی و مذهبی عضوگیری کنند نه آنکه حتی در خارج کشور هم بصورت یک جریان قومی معین عمل کنند.


همانگونه که در آغاز بحث شد در کار تشکیلات سیاسی تکیه بر قومیت و زبان و مذهب نمی تواند هیچگونه ترقی خواهی را در پیش رو داشته باشد و احزاب اتنیکی آینده ای قرون وسطائی را برای سرزمین هائی که میخواهند در تحت قدرت خود در آورند، نوید میدهند.


و، در عین حال، اگر این تشکیلات ها خود را سازمانی مدنی برای احقاق حقوق اتنیکی کردها می شناسند، دیگر حق نیست که خود را یک "حزب سیاسی" اعلام کنند؛ چرا که یک "حزب سیاسی قومی" هیچ فرقی با یک حزب فاشیست ندارد. حزب مدرن نباید بر مبنای قومیت یا مذهب تشکیل شود چرا که هرقدر هم پایه گذران آن، افراد صادقی باشند، با درگذشت آنها، هیچ یک از احزاب قومی و مذهبی نمی توانند حامل مدرنیسم و دموکراسی باشند (7).


این حرف ها دشمنی با مردم کردستان نیست. این ها پیشگیری از رویداد مشابهی است که 30 سال پیش از طریق تشکیلاتهای سیاسی مذهبی شکل گرفت و مردم ایران را گرفتار رژیم قرون وسطائی خمینی کرد. ما نباید دوباره همان اشتباه را، این بار به شکل قومی اش، تجدید کنیم. در این مورد روشنفکران کرد و آذری و بلوچ و عرب ایران وظیفۀ دو چندانی دارند تا اجازه ندهند که احساسات بحق بخش هائی از مردم ایران برای ایجاد حرکت های فاشیستی قومی مورد سوء استفاده قرار گیرد. این البته که کار سختی است. همانگونه که در زمان خیزش خمینی هم مخالفت با آن جریان سخت بود و محبوبیت نمی آورد. ولی اکنون آن تجربه نشان داده است که مخالفت در آن هنگامه کاری درست بود و اگر اکثریت روشنفکران ما چنان کرده بودند شاید در سراسر این سی ساله افسوس نمی خوردند که چرا چنان اشتباهی را سی سال پیش مرتکب شدند و نتوانستند جریان مدرن را از جریان قرون وسطائی تمیز دهند.


در عین حال، عده ای در جنبش سیاسی ایران هستند که می گویند آماده اند تا در برابر جریان تجزیه طلبی و تجاوزطلبی در کنار جمهوری اسلامی قرار بگیرند. از نظر اینجانب اگرچه شنیدن این سخن برای آزادیخواهان ایران بسیار ناگوار است اما، اگر از دیدگاه جامعه شناسی به ماجرا بنگریم، چاره ای نخواهیم داشت که بپذیریم چنین اتفاقی خود محصول تجزیه طلبی آنهائی است که ایران را پاره پاره می خواهند و موجب می شوند که نه تنها این گویندگان که اکثریتی از مردم ایران با رژیم سمت گیری کنند. و آنگاه، بازندۀ اصلی جنبش دموکرسی خواهی سکولار ایران خواهد بود.


مناطق مختلف ایران یک سلسله جمهوری مستقل نیستند که بتوان از طریق جدا کردن و تجزیه شان در آنها تحول مدرن و دموکراتیک را سامان داد. هم اکنون کل ایران، با همۀ رنگارنگی هایش، در روند تحول بسوی دموکراسی و سکولاریسم در حرکت است و جریانات تجزیه طلب قومی در مقابل این حرکت مدرن بیراهه ای بیش بشمار نمی آیند که نتیجۀ کارشان چیزی جز سنگ اندازی در راه این راهیمائی امیدوارکننده نیست.


دز این میان، برخی فکر می کنند که شرایط ایران نظیر اتحاد شوروی است که با فروپاشی آن جمهوری های بلوک شرق از مدار شوروی خارج شده و هم خود بسوی آزادی و دموکراسی حرکت کردند و هم موجب تقویت جنبش دموکراسی خواهی در داخل روسیه شدند. این هم یکی دیگر از توهماتی است که به جنبش سیاسی و مدنی درون ایران بیشتر لطمه می زند تا که کمکی باشد (8).


اگر کشور ما اکنون در معرض و آستانه فروپاشی قرار گرفته، علت را باید در وجود یک حکومت استبدادی مذهبی یافت که تر و خشک را با هم می سوزاند و همه مذاهب و قومیت ها را سرکوب می کند. همین وحدت در سرکوب ایجاب می کند که همه قومیت ها و مذاهب ایران نیز بر وحدت عمل خود برای تحقق سکولاریسم و دموکراسی در ایران بیافزایند (9) نه اینکه آن را دلیلی برای تجزیه ای بیابند که حاصلی جز سیاه روزی مردم ما نخواهد داشت.
 

به امید جمهوری آینده نگر  دموکراتیک و سکولار در ایران،

 

سام قندچی، ناشر و سردبیر

ایرانسکوپ

http://www.iranscope.com

دوم خرداد 1391

May 22, 2012

 

پانویس ها:

 

1.  http://www.ghandchi.com/536-Asking-for-War.htm

2. Taxation without representation

3. حتی اکثراً بنیانگذران آمریکا فراماسون بودند که در نوشته زیر مفصلاً توضیح داده ام:

http://www.ghandchi.com/328-Referendum.htm 

4. http://www.ghandchi.com/352-taraghikhahi.htm

5. http://www.ghandchi.com/555-FederalismeGhomi.htm

6. http://www.ghandchi.com/535-FederalismeOstani.htm 

7. http://www.ghandchi.com/543-MadinehFazeleh.htm 

8. http://www.ghandchi.com/534-OppositionAbroad.htm 

9. http://www.ghandchi.com/510-KongerehAvval.htm 

 

مطلب مرتبط:

کردها و شکل گیری دولت مرکزی در ایران-ویرایش دوم

http://www.ghandchi.com/723-kurdistan-autonomy.htm

http://www.ghandchi.com/700-KurdsIran.htm 


 

 

متون برگزیده
http://featured.ghandchi.com
 

 

 

 

SEARCH