Iranscope Storeفروشگاه ايرانسکوپ

Beyond War

https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/357-BeyondWar-plus.htm

 

متن مقاله بزبان انگليسي

https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/357-BeyondWarEng.htm

 

Sam Ghandchiسام قندچيفراسوي جنگ

سام قندچی

 

فهرست مطالب

مقدمه

مدل تشکيلاتي فراسوي جنگ

رلاتيويسم فرهنگي و ارزش هاي جهاني حقوق بشر

فراسوي دولت هاي ملي

نتيجه گيري

خلاصه

 

مقدمه

 

جنبش سکولار دموکراسي خواهي در ايران و بقيه خاورميانه، بهترين عامل بازدارنده در برابر خطر جنگ در منطقه و فراسوي آن است، و خيزش جنبش رفراندوم تحت نظارت بين المللي در ايران، بهترين اميد براي پايان دولت اسلامي در ايران است، و ميتواند به اجتناب از چنگي در اين منطقه حساس، و به گامهاي نخست براي کوشش در راه ايجاد آلترناتيو فراسوي جنگ ياري رساند.  همانگونه که در آينده نگري در برابر تروريسم توضيح دادم، آلترناتيو در برابر تقابل دموکراسي هاي غربي و تروريسم اسلامي، پيروزي جنبش سکولار دموکراسي خواهي در ايران و بقيه خاورميانه است.

 

همانطور که قبلأ نوشتم، اگر ديدگاه ارتجاعي اسلامگرائي انقلاب 1357 ايران بيان بازگشت به گذشته، در پاسخ به بحران جامعه صنعتي بود، در مقايسه، بينش فراصنعتي گلوبال امروز از جهان، از ديدگاه جنبش سکولار دموکراسي خواهي ايران، بيانگر جامع ترين کوشش فراسوي پاراديم جامعه صنعتي،  در پاسخ به رويدادهاي گلوبال است.

 

اگر اساسأ جنبش هاي ترقي خواهانه در غرب از توجه به جنايات رژيم هائي نظير جمهوري اسلامي مسامحه کرده اند، و توجه خود را معطوف به نقد جريانات ناسيوناليسم افراطي مداخله جوي غرب نموده اند، فعالين جنبش دموکراسي خواهي ايران، نه تنها خصلت قرون وسطائي رژيم هائي نظير جمهوري اسلامي را نشان داده اند، بلکه به غرب ياد آور شده اند که وقتي با ناسيوناليسم اقراطي غرب مقابله ميکنند،  به دستاوردهاي خود در عرصه هاي ارزش هاي حقوق بشري، دموکراسي، و عدالت وفادار مانند، و اين ارزش ها را فداي ملاحظات معامله با کشورهاي توسعه نيافته  نکنند، يعني با ظاهر مبارزه با کلونياليسم،  در جهت خشنودسازيappeasement  رژيم هاي قرون وسطائي نظير جمهوري اسلامي نباشند.

 

جنبش دموکراسي خواهي ايران با جريانات مداخله جوي غرب مقابله ميکند، اما نه نظير برخي گروه هاي ضد جنگ در غرب، که با استفاده  از شعار هاي باصطلاح ضد امپرياليستي ضد امريکائي رژيم هاي نظير جمهوري اسلامي ايران، سکوت خود درباره قساوت هاي اين رژم ها را توجيه ميکنند.  اين امر به اين معني *نيست* که فعالين جنبش دموکراسي خواهي ايران از ديدگاه مداخله جويانه ناسيوناليست هاي افراطي آمريکا پشتيباني ميکنند، که خواهان حمله به نقاط مختلف جهان ،  بمثابه راه حل بحران جامعه کهن صنعتي هستند. اما تفاوت به اين معني است که از نظر ما، عقائد و عمل قرون وسطائي رژيم هاي نظير جمهوري اسلامي ايران،  همان اندازه نيروي واپس گرا در حهان است، که ناسيوناليسم افراطي مداخله جويان غرب.

 

جنبش دموکراسي خواهي ايران نيروهاي ترقي خواه غرب را متحد خود ميشناسد.  اما علت آنکه نگرش قديمي از جهان،  در ميان برخي از اين نيروها، صف بندي هاي نوين گلوبال در جهان کنوني را توضيح نميدهد، اين موضوع است که  نه تنها ما ديگر در عصر شکوفائي دولت هاي ملي زندگي نميکنيم، بلکه در واقع ما در عصر مرگ دولت هاي ملي بمثابه واحدهاي سياسي آينده زندگي ميکنيم.

 

مدل تشکيلاتي فراسوي جنگ

 

اين جابجائي به صف بندي هاي گلوبال را درسال  1989 در رساله  "يک ديدگاه آينده نگر" توضيح دادم، که از طرف دوست مرحوم  جک لي،  که از پايه گذاران تشکيلات فراسوي جنگBeyond War در پالو آلتوPalo Alto کاليفرنيا درآمريکا، در سال 1982 بود، تأييد و امضأ شد.  اين ها حتي قبل از گسترش اينترنت، در زمان کشمکش هاي آمريکا و شوروي بود، وقتي فراسوي جنگ،  نمونه اي از کوششهاي بين المللي تازه، براي رفتن به فراسوي پاراديم جنگ و صلح دولت هاي ملي بود.

 

از اقتصاد تا علم، سازمان هاي فراملي جديد، هرروز در عرصه هاي مختلف بين المللي بوحود مي آيند،  و ارتباطات جمعي و اينترنت به اين توسعه گلوبال ياري بسيارنمودند.

 

بعدها پس از سقوط شوروي، تشکيلات سابق فراسوي جنگBeyond War،  به تشکيلات تازه اي با نام بنياد براي جامعه گلوبال تکامل يافت.  تشکيلات آلماني فراسوي جنگ از همان نام قبلي استفاده ميکند Welt Ohne Krieg.  آين تشکيلاتها مستقل و فعاليت آنها خود گردان است.

 

در يک ديدگاه آينده نگر،  بحث کردم که همانگونه که قبيله و خانواده اهميت *سياسي* خود را در عصر جديد از دست دادند، در عصر فرا صنعتي، دولت هاي ملي بيش از پيش اهميت خود را در زندگي سياسي شهروندان خود از دست ميدهند.  تجديد حيات قدرت سياسي اجتماعات مدهبي يا خانواده ها، کوشش براي بازگرداندن گذشته،  در جستجوي براي پاسخ به واقعيت کنوني از بين رفتن دولت هاي ملي به مثابه واحدهاي سياسي است.

 

بايستي تأکيد کنم که مرگ قبائل و خانواده ها بمثابه واحد هاي سياسي،  بمعني مرگ عشق فرد به خانواده خود نبوده و نيست. به همينگونه نيز، مرگ دولت هاي ملي،  بمثابه واحد هاي سياسي،  به معني مرگ عشق به ملت خود نيست،  و همانگونه که مفصلأ  در احساسات ملي  بحث کرده ام، اين عشق ملي به حيات خود ادامه ميدهد.  اما اهميت سياسي دولت هاي ملي کاهش خواهد يافت، و مثلأ يک سازمان بين المللي نظير سازمان ملل،  ميتواند بيشتر از رئيس دولت کشور مطبوع شخص،  بر روي زندگي وي  تأثير داشته باشد.

 

در نتيجه نياز به آلترناتيو گلوبال براي زندگي * سياسي*  جهان، فراسوي پاراديم دولت هاي ملي و کنفدراسيون آنها است.  اين بينش رفتن فراسوي دولت هاي ملي و جستجوي انتخابهاي *فراسوي جنگ*،  آن جرياني است که براي نيروهاي مترقي اي که خود را با جنبش ضد جنگ و طرفدار صلح همراه ميدانند، لازم است،  تا که به ايده آلهاي ارزش هاي جهاني حقوق بشر،  که در قرن اخير فرموله شده اند،  دستيابي پيدا کنند.

 

 به همانگونه که کنفدراسيون قبائل و خانواده ها،  در زمان تولد دولت هاي ملي،  نميتوانست جايگزين تحول نوين دولت هاي ملي در آنزمان شود، سازمان ملل يا کنفدراسيون دولت هاي ملي نيز،  نميتواند معضلات دنياي امروز را حل کند، و ارزش هاي نو بايستي سازمان هاي نويني را فراسوي دولت هاي ملي خلق کنند.

 

رلاتيويسم فرهنگي و ارزش هاي جهاني حقوق بشر

 

رلاتيويسم فرهنگي که در ميان جنبش هاي ضد جنگ و صلح کنوني محبوب است، ارزش هاي جهاني حقوق بشر، که خود آغاز گر اين جنبشها بوده را نفي ميکند، و اين انديشه مانع اصلي در برابر نيروهاي ترقي خواه در غرب بوده است،  و باعث شده که يک آلترناتيوفراصنعتي بين المللي،  در برابر جنگ و صلح جامعه صنعتي شکل نگيرد،  و اينگونه نيروهاي ضد جنگ،  به ياران نيروهاي واپس گراي کشورهاي توسعه نيافته مبدل شده اند.

 

طرفداران رلاتيويسم فرهنگي در واقع براي ديدگاههاي دنياي توسعه نيافته احترامي قائل نيستند، وگرنه نيروهاي واپس گراي کشورهاي توسعه نيافته را محکوم ميکردند، همانگونه که ناسيوناليستهاي افراطي غرب   را محکوم ميکنند.  نگرش آنها به جنبش دموکراسي خواهي دنياي غير غربي،  بسيار لطف منشانه است، وفتي که از درک نيروهاي ترقي خواه ، که ازقصابي سکولاريستها بوسيله نيروهاي قرون وسطائي در کشورهائي نظير ايران آنها را مطلع ميکنند، و آنها از درک موضوع عاجزند. آنها فکر ميکنند صلاح کار را بهتر ميدانند،  که از دولتهائي نظير جمهوري اسلامي حمايت ميکنند و گزارش هاي قتل مرتدان، فطع دست، کور کردن، و قساوت هاي ديگر را ناديده ميگيرند،  و نميشنوند که چگونه سکولاريستها در اين  جوامع،  توسط نيروهاي فرون وسطائي نظير طالبان و جمهوري اسلامي قلع و قم ميشوند. جوامعي که در آنها سکولاريسم و پلوراليسم قرن ها توسط اين نيروهاي سياه در بند بوده است.

 

در واقع، مسأله عميق تر از درک نکردن فريادهاي ترقي خواهان ايران، از سياهچالهاي جمهوري اسلامي است. مشکل،  ديدگاه جامعه صنعتي گذشته در جنبش ضد جنگ کنوني است،  که آنرا عقب نگه داشته است. نيروهاي ترقي خواه غرب ميتوانند از جنبش ايران بياموزند، وقتي فعالين سياسي اصول اساسي ايدئولوژي هاي گذشته جامعه صنعتي ، چه اشکال  سوسياليستي آن و چه اشکال سرمايه داري آن را، بزير سوأل برند، و در فراسوي پاراديم هاي جامعه صنعتي به دنيا بنگرند.

 

ديدگاه جامعه فراصنعتي،  کوشش براي پايان دادن به وضعيت اکثريت انسانها،  از زندگي به مثابه ابزار است،  که طي هزاره ها چنين بوده است،  و سعي در طرح زندگي اقتصادي و اجتماعي آينده به دور امکانات هوش مصنوعي و ننوتکنولوژي است، و نه  در مقابل آن، که نتيجه اي جزتطويل زندگي بشر بمثابه ابزار  نبوده، و در واقع ياري رساني به ديدگاه هاي واپس گرايانه اقتصادي، اجتماعي، و سياسي از انسان است.

 

ما اکنون سه دهه است که توسعه شديد فرا صنعتي را دربرخي نقاط مختلف جهان شاهد بوده ايم، اما هنوز ساعت کار هفتگي تغيير نکرده است. درست است که برخي از حرفه ها ممکن است بيش ازساعت کار هفتگي فرض شده گذشته کار کنند، اما جامعه در مقياس وسيع بايستي تا حال به کمتر از 30  ساعت  کار در هفته در کشور هاي پيشرفته ميرسيد. همچنين موضوع عدالت اجتماعي  در جوامع فرا صنعتي را بحث کرده ام، و نشان داده ام که چرا کاملأ با جوامع صنعتي متفاوت است، و مسائلي نظير ماليات و رفاه اجتماعي،  ميبايست در اين راستا تجديد ساختمان شوند، يعني بر مبناي واقعيات کنوني.

 

تعهد به دنياي فرا سوي جامعه صنعتي گذشته، مقاوت اصلي را در غرب،  از سوي نيروهاي جامعه صنعتي بر ميانگيزد،  که پايگاه  نيروهاي سياسي ناسيوناليست افراطي هستند، اما در کشورهاي توسعه نيافته، بخاطر ضعف توسعه صنعتي،  مقاومت اصلي از سوي نيروهاي ماقبل صنعتي است.  اين امر دليل رنگ و بوي مذهبي و ايدئولوژيک در جهان توسعه نيافته است، که بسياربيش از  کشورهاي توسعه يافته است.

 

رلاتيويسم فرهنگي با لطف گرائي به کشورهاي توسعه نيافته مينگرد، چرا که کماکان جهان را در چارچوب جنبش سوسياليستي گذشته ميبيند، هرچند با مدل سوسيال دموکراسي از سوسياليسم. .يعني ديدگاههاي ترقي خواهانه اي که از کشورهائي نظير ايران سرچشمه ميگيرند را جدي نميگيرند، زمانيکه اين ديدگاهها بروشني در تضاد با جنبش ضد جنگ در غرب هستند، چنبشي که اساسأ تأثير نيروهاي سياه قرون وسطائي در خاورميانه و نقاط ديگر را ناديده ميگيرد.

 

نيروهاي ترقي خواه غرب،  متحدين طبيعي جنبش دموکراسي خواهي ايران هستند، اگر که بتوانند مخالفت ارتجاع قرون وسطائي با گلوباليسم را،  از کوشش هاي براي دموکراتيزه و عادلانه کردن گلوباليسم در سطح جهاني تفکيک کنند، و همزمان، رلاتيويسم فرهنگي را بدور بريزند، بينشي که قادر نيست واقعيت توسعه هاي گلوبال فراسوي دولت هاي ملي را درک کند.

 

فراسوي دولت هاي ملي

 

دولت هاي بيشتر و بيشتري بعنوان نگهبانان ملت ها متروک ميشوند. کارائي اقتصادي آنها با غلبه شرکت هاي چند مليتي از بين رفته است.  بعنوان واحدهاي اقتصادي، نظير خانواده،  اهميت آنها بيشتر و بيشتر از بين ميرود.  اگر خانواده ها نقش اقتصادي و سياسي خود را قرن ها قبل از دست دادند، اين در زمان حيات ما است که دولت هاي ملي نقش قدرت خود را از دست ميدهند.  همانگونه که در بالا توضيح دادم، اين ادعا به اين معني نيست که ملت ها از بين ميروند يا اينکه استقلال کشورهاي کوچک بي ارزش باشد.

 

ملت ها بعنوان يک شکل اجتماعي جامعه بشري ممکن است قرن ها ادامه يابند.  معهذا، نقش آنها بيشتر و بيشتر اساسأ اتنيک (قومي) ميشود (نظير مليت اسپانيائي در آمريکا).  فراخوان براي انحلال ارتش ها و بوروکراسي هاي ملي است که البته بايستي با دولت هاي بزرگ و پيشرفته شروع شود.  تعلق به مليت بايستي نظير عضويت در خانواده شود: رابطه اي داوطلبانه و به آساني تغيير پذير.

 

نبايستي تعلق به ملت به معني کشتن يا کشته شدن براي يک ملت باشد، همانطور که امروز ديگر تعلق به خانواده، به معني کشتن و کشته شدن براي خانواده و قبيله نيست، و ملت ها نبايستي جمود و مقاومت در برابر ادغام ملت ها را ترويج کنند.  احزاب ملي که بسوي انزوا، جمود، و نظاميگري دولت هاي ملي ميروند تاريخأ ارتجاعي هستند، بويژه چنين احزاب ملت هاي پر قدرت،  براي سلامت و باز بودن جامعه گلوبال مضرند.

 

اگر برخي از ملت ها نظير برخي خانواده هاي انعطاف ناپذير،  ورود به اين تحول عصر ما را دير تر از ديگران انجام دهند، تنها ميتوانم براي آنها اظهار تأسف کنم،  و نه آنکه خواهان تحميل تغيير به آنها شوم.

 

آنچه در بالا آمد در مقابل مدل سازمان ملل است.  سازمان ملل با پيش فرض مشروعيت دولت هاي ملي در نقش کنوني آنها بعنوان نگهبانان مردم معين،   و مرزهاي معين،   شکل گرفته است.  چنين پيشنهادي بر اين مبنا استوار است که آن حق و مشروعيت تاريخي به پايان رسيده است.

 

سازمان ملل شبيه کنفدراسيون قبائل (يا خانواده ها) است، با برسميت شناختن قدرت آنها بر روي شهروندان و سرزمين شان.  در مقايسه، پيشنهاد بالا اين مشروعيت و قدرت را فسخ و منحل ميکند، و آنرا با ارگانهاي مقننه، قضائيه، و اجرائيه ماورأ "قبيله"، يعني ماورأ دولت هاي ملي جايگزين ميکند.

 

سيستم پارلماني دولت،  با تقسيم قدرت و کنترل و توازن،  ديگر براي تضمين آزادي بشر کافي نيست.  سيستم پارلماني شايد بهترين فرم شراکت شهروندان در قدرت در جامعه صنعتي بود.  در پنجاه سال اخير، شهروندان ملت هاي پيشرفته،  ديگر ايده ال دموکراسي را مساوي دموکراسي نمايندگان نميبينند، و شراکت مستقم در قانون گذاري شتاب بيشتري مييابد ( مراجعه کنيد به مقاله  قانونگذاري با رأي مستقيم و ايران).

 

اگر در جامعه صنعتي، احزاب بين المللي، نظير احزاب کمونيست، به احزاب ملي تغيير شکل يافتند، در عصر ما عکس آن صادق است.  رابطه احزاب ملي با ساختارها و سازمان هاي گلوبال،  راه آزادي بشر و عدالت  در جوامع فراصنعتي را ترسيم ميکند.

 

نتيجه گيري

 

حرکت در جهت اتحاد اروپا آغاز اين همگرائي تاريخي است. اصل مرکزي براي قانون اساسي جهاني بايستي برسميت شناختن حق فرد براي پيگرد شادي باشد،  در هر نهادي: ملت ها، شرکتها، احزاب سياسي، خانواده، و يا ديگر نهادهاي اجتماعي.

 

همه نهادهاي بشري نظير خانواده، مدارس، کليسا، انجمن هاي حرفه اي، شرکت هاي سهامي، رسانه ها، گروهاي منافع مشخص، و غيره براي پاسخ به نيازهاي خاص بشر شکل گرفته اند.  برخي از اين نهادها تکامل خواهند يافت و برخي ديگر محو خواهند شد، يا که متحول خواهند شد، و برخي ديگر نيز توسعه جديد را سد خواهند کرد.

 

ضمناً با همه نهادها مخالفت نميکنم يا از همه آنها پشتيباني هم نميکنم.  بايستي که نقش، کارائي، و ارزش هر کدام از آنها را، جداگانه، و به دقت درک کرد، قبل از آنکه تصميم گرفت که آيا آن نهاد سدي در برابر ترقي است و يا آنکه ميتواند رفرم شده و به ترقي ياري رساند.  پيگرد شادي براي فرد نميتواند از طريق نفي همه نهادهاي اجتماعي بمثابه شر حاصل شود، و رشد فردي بطور اتوماتيک باصطلاح "همه چيز را در جاي درست قرار نميدهد!"

 

درک صحيح از نهادهاي بشري و نقش آنها، ميتواند به شادي شخصي بيش از هر آنارشي ياري رساند.  پس از انقلاب فرانسه، نابودي نهادهاي اجتماعي سنتي، فرد را در برابر استبدادي که به سرعت شکل گرفت ناتوان کرد.

 

موارد مشابه در تاريخ فراوان هستند.  آنارشي مسأله نهادهاي تکامل يابنده را حل نميکند، تنها بسادگي واقعيت را ناديده ميگيرد،  و ما را در برابر بدترين نهادها ناتوان ميکند، بدون آنکه آلترناتيو کارائي را در عمل ارائه کند.

 

پيروزي تمدن هاي جديد تضمين شده نيست.  يک فاجعه اقتصادي جهاني، ضايعه محيط زيستي، جنگ هسته اي، و يا بر گشتهائي نظير انقلاب هاي ارتجائي، ميتواند به حيات بشريت پايان دهد.  استبداد، فقر، تهديد جنگ و امراض، انواع بي عدالتي ها، در اين برهه زماني ما را احاطه کرده اند.

 

در نتيجه چنين خوش بيني آينده بدون احتياط نيست. حتي گذار صلح آميز يا تغييرات راديکال و انقلابي،  ممکن است راه هاي گوناگون گذار به جامعه فراصنعتي در نقاط مختلف گيتي باشند.  سازمان اين تحول ممکن است همچنين شکل هاي مختلفي بخود بگيرد، و هر سازمان مترقي يکي از کو.ششهاي جهاني براي ساختن دنياي گلوبال فراصنتعي آينده  است.

 

اميدوارم که تشکيلاتهاي مترقي جديدي ايجاد شوند، که نقش هاي افقي و عمودي را، براي واقعيت جهان بيني ما از آينده ، ايفا کنند،  و در خود بيان کنند،  و آنرا با گروه هاي هم انديش ديگر شراکت دهند.  در نتيجه بيائيم اصول اساسي تشکيلات گلوبال براي آلترناتيو هاي فراسوي جنگ را خلاصه کنيم:

 

خلاصه

 

1- مخالفت با ديگاه عاميانه پول و منفعت مرکز بيني از مردم و جهان، و پشتيباني از بيان جنبشي بسوي منقت روشن بينانه، براي فرد، موسسه، و يا دولت ها.

 

2- پرورش عدالت اجتماعي در اقصا نقاط جهان، از طريق ارائه يک  سکتور جامع خدمات اجتماعي در درون اقتصاد جهاني، تا که اهداف دور فعاليت هاي خلاق بشر را در پيش از انجام شدني بودن اقتصادي آنها مورد حمايت قرار دهد.  بنيان چنين سکتوري بر مبناي يک صنوق عمومي بين المللي با سرمايه گذاري در توليد بسيار پيشرفته  فراهم شود، با هدف تغيير فرهنگ عمومي کار-مرکزي جامعه صنعتي،  و نيز تشويق فعاليت هاي آزاد خلاق.

 

3. ترويج گلوباليسم و مقابله با ناسيوناليسم.  کمک به شکل گيري سيستم سياسي گلوبال بر بنيان توليد فراصنعتي.  ترويج شکل گيري ساختارهاي نوين مقننه، قضائيه، و مجريه در سطح جهاني، که براي آزادي هاي فردي، عدالت اجتماعي، ترقي، خلع سلاح، و صلح فعاليت کنند. پيشنهاد براي ايجاد يک قانون اساسي گلوبال با هدف حذف قدرت سياسي دولت هاي ملي، با شروع از دولت هاي ملي بزرگ.

 

4- اصرار بر دموکراتيزه کردن تمام نهادهاي بشري،  جهت پيگرد شادي فردي.  کوشش براي دستيابي به هماهنگي خودگردانautonomous synchronicity ، بمثابه ايده آل روابط انساني فردي و نهادها.  همچنين مخالفت با هر شکل استبداد، جنگ، بي عدالتي، و خشونت، و کمک به فائق آمدن به غريزه ناخود آگاه فرار يا جنگ پروگرم شده در طي تکامل انسان، بمثابه تنها ضامن بقاي صلح.

 

5- پشتيباني از ترقي تکنولوژي هاي جديد، نظير تکنولوژي فضائي، بيوتکنولوژي، رباط سازي، ارتباطات، هوش مصنوعي، ننوتکنولوژي، و غيره.  و پيش قراولي برنامه هاي تحقيقاتي در باره بغرنجي هاي عدالت اجتماعي، آينده نهادهاي مختلف  بشري، و معضلات گوناگون سياسي و معنوي.

 

6- مخالفت با همه تبليغات باصطلاح "عصر جديد"،  که باز گشت به عصر تاريک انديشي را ترويج ميکنند.  تشويق به درک تازه از جهان و طرفداري از جسارت براي به چالش کشيدن اعتقادات فلسفي و مذهبي عاميانه درباره مبدأ و سرنوشت بشريت و جهان.

 

7- ترو.يج تشکيلاتها و نشريات گوناگون براي بحث درباره موضوعات گلوبال.

 

به اميد دنيائي فراسوي جنگ،

 

سام قندچی، ناشر و سردبير

ايرانسکوپ

http://www.iranscope.com

11 آذر 1383

December 1, 2004

 

مطالب مرتبط:

https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/423-Singularity.htm

https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/427-AlternativeIncome.htm

 

 

 

------------------------------------------------------- 

مقالات تئوريک

https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/

 

فهرست مقالات

https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/SelectedArticles.html

 

 

Web ghandchi.com