Sam Ghandchiسام قندچيیک دیدگاه آینده نگر

سام قندچی

http://www.ghandchi.com/401-FuturistVision.htm

A Futurist Vision

http://www.ghandchi.com/401-FuturistVisionEng.htm

 

بجای پیشگفتار فوریه 2008

 

"باور به شکاف در تمدن بشری، نقطه اتحاد جنبش آینده نگری است. هر چند متفکرین آینده نگر، درک یکسانى ازمبناى ا ین شکا ف ندارند، همگى این جنبش متفق القولند که شکا فى درتمدن بشریت بوجود آمده است،  وتمدن نوینی در برابر تمدن های  گذشته صنعتى وما قبل صنعتى  درحا ل نشو و نماست. درعرصه عمومى تر اجتماعی،  آنچه جنبش عصر جدید خوانده میشود،  بر همین مبنی تعریف میشود، هر چند لزومأ شرکت کنندگان در آن جنبش،  آینده نگر نیستند، چرا که جریان آینده نگر، نقطه اشتراک دیگری هم دارد، و آن داشتن دورنمای آینده نگرانه، یعنی کوشش برای  یافتن بهترین آینده،  و طرح آلترناتیوهای مختلف از آینده است، هرچند لزومأ همه آینده نگرها، آینده مشترکی را دنبال نمیکنند.   دیگر اینکه اتحاد فلسفی هم ندارند، یعنی با اینکه آینده نگر ها اکثرأ تئوری سیستم را باور دارند، آنرا مبنای اتحاد خود نمیدانند. لازم به یاد آوری است که جریان آینده نگر، اساسأ یک جریان فکری است، در صورتیکه جنبش عصر جدید یک جریان بزرگ اجتماعی است. همچنین جریان آینده نگرfuturism اساسأ بسیار علم گرا است، در صورتیکه بسیاری از جریانات جنبش عصر جدیدnew age movement از علم بیشتر و بیشتر فاصله گرفته اند.  اکثر نظریاتى که  امروزه درجنبش جهانى عصرجدید طرح میشوند،  خرافات قدبمى  وغلط میباشند. اساس  جنبش های عصر جدید و آینده نگر،  برروی شکاف در تمدن بشریت است،  وا تحاد فلسفى وسیاسى در این جنبش ها موجود نیست.   دوگرایش مهم تئوریک-فلسفى موجود است،  یکى آنانى هستند  که درپى ا یجاد مذهب نوین میباشند (نظیر David Spangler درا نگلستا ن) و دیگرى آنهائى هستند که درپى طرح تئورى ها ى فلسفى-ا جتماعى نوین میبا شند (نطیردانیال بل در آمریکا).  سوسبا لیستها نظیر  Lucien Goldmann درفرا نسه،  با ا ین دیدگا ه شکاف درتمدن بشرى مخا لفت ورزیده، ومعتقدند که عصرعوض نشده است ومعضل اصلى جهان کماکا ن حل مساله عدالت اجتماعى درون جامعة ی صنعتی  است.  با ابنکه معتقدم  موضوع عدالت اجتماعى درون تمدن نوبن مهمترین مسأله جنبش آینده نگری است،   اما درزمان حا ضر مبارزه  ببن تمدن نوین وتمدن کهن را موضوع اصلى کشاکش اجتماعى درسطح جهانى میدانم. در درون جنبش های عصر جدید و آینده نگر،  مرکزى ترین ا ختلافا ت،  عدالت اجتما عى وخرد گرا ثى هستند. "  به نقل از نوشتار "ترقی خواهی در عصر کنونی، 1985، http://www.ghandchi.com/352-taraghikhahi.htm

 

اینکه چرا این جنبش هنوز نتوانسته حزب آینده نگر تشکیل دهد را نیز اخیراً در نوشتار http://www.ghandchi.com/479-KurzweilFuturism-plus.htm  

توضیح داده ام.

 

 

 

(I)

 

دو نوع فعالیت بشر وجود دارد. اولی فعالیت های ابزار وار است، که استاندارد است و دیگری فعالیت های خلاق است که ویژه هستند. انسان ها بعنوان ابزاراستفاده شده اند، هرگاه ادراکات حسى وتوانهاى حرکتى، درک زبان، ومهارتهاى معین آنها،  بعنوان *وساثل تولید* (یعنى "وسیله ای درخدمت تولید بمثابه هدف") مورد استفاده قرار گرفته اند [نگاه کنید به ابزار هوشمند شالوده تمدنی نوین].

 

به درجه اى که تنوع فعا لیتهاى بشر زدوده شده،  و آزادى او بخاطر تطبیق با پروسه تولید محدود گردد، به همان اندازه نیز انسان بیشتر ابزارسان میشود. بالعکس، به درجه اى که تنوع، دانش، وکمال برفعالیتهاى تولیدى بشرمستولى گردد، به همان نسبت نیز انسان *هدفى درخود* باقی مانده، و به موقعیت ابزارى ویژه تنزل نمییابد.

 

تفکیک این دوشکل فعالیت بشر در جوامع برده داری بروشن ترین شکل برجسته شده بود، که در آنجا انسان ها به دو نوع تقسیم شده بودند.  بردگان،  که  به کارهای های ابزار گونه گماشته میشدند،  و شهروندان آزاد که اساسأ به فعالیت های خلاق آزاد اشتغال داشتند.  یک دهقان زمان بیشتری بمثابه وسیله ای ابزار گونه سپری میکرد تا یک بارون فئودال.

 

در مراحل بعدی جامعه بشر، اکثر جوامع،  ایده دو نوع انسان را به دور ریختند،  و بجای آن واقعیت یک نوع بشر، با "برابری" درونی  را پذیرفتند.  بنابراین، تفکیک بین دو نوع فعالیت بشر در زندگی هر فرد، نقش ضمنی یافت،  و نسبت دو نوع فعالیت انسان، برای گروه های مختلف اجتماعی، در دوران های مختلف تاریخی،  متفاوت بود.

 

 هرچه انسانها متمدن ترشدند، کمتر نابرابرهاى آشکاری چون برده داری را میتوا نستند تحمل کنند.  شاید نیازى به یادآورى نباشد که چارچوب فکرى کلی یک جامعه برده دارى، برفرض یا ادراکى متکى بود، که بردگان را بعنوان نوع دیگری،  قابل تنزل به ا بزار محض درنظرمیگرفت، فرضى که مطمثنأ برخلاف حقیقت بوده، وطبعأ بوسیله کسانى ازهر دوسوى این رابطه، مورد تردید واعتراض قرار میگرفت.

 

معهذا تا زمانى که نوع بشر فاقد ابزار های هوشمندى بود،  که بتوانند کارهاى مورد نیاز جامعه را، بهتر از انسان  بمثابه ابزار بانجام رسانند، یعنی تا زمانیکه مبناى تکنولوژیک برده داری از بین نرفته بود، همواره اشکال گوناگونى از انقیاد انسان بوسیله انسان، یا حتى امکان احیأ برده دارى، میتوانست بقأ حیات یابد .

 

تنها موانع اجتماعی و اخلاقی،  به برده داری عصر باستان پایان دادند، یعنی علت محو برده دارى در جهان بدلیل از بین رفتن مبنای تکنولوژیک آن نبود، بلکه علت محو برداداری غیرقابل قبول شدن رفتار بى شرمانه با نوع خودما ن بعنوان ابزارمحض بود،  و هر گاه آن موانع اخلاقی و اجتماعی وجود نداشت، برده داری احیأ شد (مثلأ حتی در عصر مدرن در ایالات متحده آمریکا).  همچنین، اشکال مخفی فعالیت ابزار گونه بشر با بغرنج شدن تولید رشد کردند.

 

در جامعه صنعتی، تفکیک این دو نوع فعالیت بشر در درون هر فرد به اوج خود رسید.  بنابراین "فعالیت بمثابه ایزار" در برابر "فعالیت بمثابه فرد آزاد"، ساعات کار در برابر ساعات فراغت، بروشنی مشخص شدند.

 

آنچه کار را از فراغت مچزا میسازد، تفاوت فعالیت فیزیکی و فکری *نیست*: مثلأ برداشتن وزنه در تربیت بدنی بخاطر زیبائی اندام، اگر برای لذت فردی باشد، کار نیست، گرچه بسیار فیزیکی است، در صورتیکه برنامه نویسی کامپیوتر برای کسی که یک پروگرام برای سیستم حسابداری یک شرکت مینویسد، گرچه بسیار فکری است، ولی کار است.

 

بنابراین افزایش بی سابقه تولید در جامعه صنعتی،  از طریق افزایش فعالیت های ابزار گونه بشر در تمام انواع آن حاصل شد، که در حد یک رکورد تاریخی در میان تمام تمدن های تا کنونی بشریت بود.  بطور خلاصه، جامعه صنعتی را میتوان بسادگی "عصر کار" نامیده شود، چرا که کار به فعالیت مرکزی این تمدن مبدل شد، چه در شکل سرمایه داری تمدن صنعتی و چه در شکل سوسیالیستی آن.

 

ثروت زائیده شده از کار صنعتی،  بیشتر و بیشتر بر تمام انواع دیگر ثروت چیرگی یافت،  و مبارزه سیاسی برای قوانین دستمزد و مالکیت این ثروت نو،  صفحات تاریخ دنیای صنعتی را برای دو قرن پوشاند [نگاه کنید به ثروت و عدالت در ایران فردا ].

 

(II)

 

تولید ابزار هوشمند در جوامع فراصنعتی باعث کاهش نیاز تکنولوژیک استفاده از انسان به مثابه ابزار است. معهذا، موانع اجتماعی، سیاسی، و اقتصادی ممکن است برای مدت زیادی ، مانع کاهش واقعی فعالیت های ابزار گونه انسان شوند.  اخلاق اجتماعی،  که نداشتن کار را بعنوان مبنای از دست دادن درآمد و غرور توجیه میکند،  ارثیه جامعه صنعتی است که دیگر مناسب رشد و ترقی دنیای فراصنعتی نیست. بنابراین در عصر ما:

 

1-  از یک سو، دیدگاه  سرمایه داری نگرش به جهان از زاویه سود و پول مركز بینى، به اکثریت جمعیت در درون مناسبات مبادله، چه در کشورهای سرمایه داری و چه سوسیالیستی، گسترش یافته است.

 

2- از سوی دیگر، جنبشى برای توسعه منفعت شخصى روشن بینانه برای فرد،  مؤسسات تجارى،  و دولت آغاز به بیان خود کرده است، که بمثابه آلترناتیوی در برابر طرز فکر منفعت-مرکز بینی  300 سال گذشته است.  این همان نظریه ى فیلسوف معروف جان رالز است که به حد اکثررساندن  حداقل اجتماعی را نیز در کنار طرح خود مطرح ساخته است. 
 

 ما شاهد واقعه اى به اهمیت اولبن ابزارسازى توسط  اجداد هوموسپین سپین Homo Sapiens Sapiens خود هسنیم. ما در آغاز تمدن های نوینی هستیم  که اساسأ با جوامع صنعتی کنونی متفاوت خواهند بود. تفاوت اصلی تغییر مسیر فعالیت مرکزی بشر، از کار و فعالیت های مربوط به تولید،  به سوی فعالیت های خلاق و معنوی است.

 

در چنین جوامعی ثروت آفریده شده، در نتیجه دانش، خلاقیت، و درایت، بر ثروت حاصل شده از کار صنعتی،  پیشی میگیرد.  در نتیجه، عدالت اجتماعی،  دیگر به مالکیت صنعتی و مسأله پاداش عادلانه فعالیت های ابزار گونه محدود نیست.

 

معضل عدالت اجتماعی دیگر نمیتواند به پاداش عادلانه کار محدود شود.  منابع درآمد،  نظیر مالکیت در شکل های بازرگانی، املاک، یا سهام،  بیشتر و بیشتر عایدی فوق العاده،  که تبلور ثروت نوین، ولی در اشکال موجود ثروت اجتماعی است را،  بوجود میاورند.

 

نیاز به اختراع موسساتی که بیانگر ثروت تازه تولید شده باشند،  و توزیع عادلانه این ثروت در میان شهروندان با استفاده از این نهادها،  مهمترین چالش هائی هستند که در برابر تمدن های نوین قرار دارند.  یک صندوق سهام عمومی که برخی از آینده نگرها  نظیر البس طرح کرده اند  یک شکل ممکن برای مالکیت این ثروت جدید است.

 

تا آنجا که به مسأله پاداش فعالیت بشر مربوط میشود، مسأله اصلی عدالت دیگر پاداش عادلانه فعالیت های ابزار گونه نیست. سؤال این است که چگونه به پاداش عادلانه فعالیت های خلاق دست یابیم [نگاه کنید به عدالت اجتماعی و انقلاب کامپیوتری

 

وقتی یک هنرمند، آهنگ جدیدش،  ملیون ها دلار بدست میآورد ، و یک هنرمند متوسط (چه واقعأ متوسط و چه اینچنین ارزیابی شده!) بسختی بتواند زندگی خود را تأمین کند،  در این جا یک معضل عدالت اجتماعی بخوبی آشکار است--بویژه آنکه تعداد بی سابقه ای از انسانها در مقایسه با تمام تمدن های تاکنونی،  امروزه در این گونه فعالیت ها به زندگی مشغولند. 
 

ایجاد سیستم مالیاتی و رفاهی عمودی در درون هر حرفه یک راه حل ممکن برای برآوردن عدالت برای "هنرمندان گرسنه" و بقیه حرفه های خلاق میتواند باشد.

 

بایستی تأکید کنم سیستم رفاهی بمعنی خیریه به مستحقین نیست. سیستم رفاهی یک نیروی غیر اقتصادی برای جبران بی عدالتی های اجتناب ناپذیری است که از خصلت اقتصاد بازاری ناشی میشوند. این یک حق اجتماعی است که نیروی اقتصادی تعادل یابد،  و کوشش های ارزشمند شهروندان پاداش داده شود.  نگریستن به سیستم رفاهی بعنوان داروی مسکن فقر، بدترین درک از سیستم رفاه اجتماعی است، که از طرف مخالفین آن بویژه در آمریکا متداول شده است.

 

برسمیت شناختن بالاترین حداقل ممکن برای نیازهای اولیه، بهداشت، آموزش، و بویژه ابزار حرفه ای،  اولین گام بسوی یک پروگرام جامع رفاهی  است.  البته پروژه های رفاهی در آمریکا و اروپا بخاطر کمبود هایشان زیر حمله هستند.

 

مسأله اصلی پروژه های رفاهی این بود که آنها همیشه با دودلی طرح میشدند،  و نیازهای لایه های پیشرو جامعه هرگز مد نظرشان نبود. سیستم رفاهی مترادف خیریه شده بود، در صورتیکه بخشی از جمعیت که از واقعیت اقتصادی جلوتر است،  بیش از همه به کمک رفاهی نیازمند است.

 

 این بخش جمعیت  همچنین ممکن است که چندین برابر به حامعه و به سیستم رفاهی منفعت بازگرداند.  سیستم رفاهی موجود، هرگز به کسی نظیر استیو جابزSteve Jobs ، که برای خلق ثروت به کمک نیاز داشت کمک نمیکند.  آنچه که سرمایه داران جسور venture capitalists سود آور دیدند آنچیزی بود که رفاه اجتماعی از بدو تولد قرار بود که باشد، یعنی جلو تر از واقعیت اقتصادی، که میتوانست به تحرک اقتصادی بیافزاید نه باعث درجا زدنش شود!

 

همچنین، تولید فراصنعتی،  ثروتی را خلق میکند،  که برای مبنای بنیان اقتصادی یک سکتور جامع رفاهی در اقتصاد گلوبال لازم است.  مثلأ، سرمایه اجتماعی حاصل از کارخانه های اتوماتیک، آن نوع ثروتی است که میتواند در یک صندوق سهام عمومی برای ایجاد یک بنیان مستقل سیستم رفاهی بکار رود، یعنی مستقل از دولت [نگاه کنید به صندوق ملی-سهامی البس].

 

این سکتور بایستی که در سطح گلوبال ایجاد شود، چرا که در غیر اینصورت،  اختلاف سطح کشورهای مختلف،  باعث مهاجرت های غیر سالم میشود،  که تنها بخاطر هدف استفاده از کمک های رفاه اجتماعی به کشورهائی که این برنامه ها در آنها عرضه شود  انجام خواهند شد.
 

(III)

 

جوانب مختلف تحول تاریخی این دوران گاهی در زیر عبارت "عصر نوnew age" خلاصه میشوند، با معانی بسیار متفاوت.  برخی اوقات "عصر نو"  بمعنی هر چه که با جامعه صنعتی مخالف است فهمیده میشود، بدون آنکه تولید پیش صنعتی و فراصنعتی از هم تفکیک شوند.  مطمئنأ طرفدار تولید فراصنعتی هستم، و آرزوی بازگشت به جامعه پیش صنعتی را ندارم.

 

بسیاری اوقات، "آینده نگر ها" بعنوان مدافعین پارادیم علمی سه قرن گذشته شناخته شده اند، که بی تفاوت به مسائل سیاسی و ایدئولوژیک هستند، و از معضل عدالت اجتماعی در دوران ما اجتناب میکنند.  مطمئنأ به کمبود های پارادیم علمی معترفم،  و نیاز به رفتن فراسوی آن را تأکید میکنم.  [نگاه کنید به مدرنیسم و معنای زندگی].


همچنین مستقیم به مسائل عدالت اجتماعی برخورد میکنم.  معهذا،  با تمام متفکرینی که منتسب به جریان "عصرنو" خوانده میشوند،  در این که ابعاد خلاقیت و معنویت زندگی،  بیشتر و بیشتر کانون توجه زندگی بشر میشوند، موافقم.  همچنین با تمام متفکرین آینده نگر در این که جوامع صنعتی، چه سرمایه داری و چه سوسیالیستی، دیگر کهنه شده اند، موافقم، و اینکه همراه توسعه تولید فراصنعتی، بشریت بایستی بجلو برود،  و نهاد های اجتماعی نوینی را در ارتباط با نیازهای بشر ایجاد کند، که بیشتر در هماهنگی با اقتصاد هائی با تولید فرا-انسان مرکزی باشند [نگاه کنید به
تولید فرا انسان مرکزی ].

 

ضمنأ خود را به عرصه های اقتصادی و سیاسی جامعه محدود نمیکنم.  مسائل اندیشه آینده نگر،  از ارزش های انسانی و روابط متقابل شخصی گرفته،  تا اقتصاد تکنولوژی های جدید و ابعاد معنوی زندگی بشر، همه را در بر میگیرد.  یعنی ترقی و عدالت،  دیگر بر مبنای یک مقیاس تک بعدی راندمان اقتصادی اندازه گیری نمیشوند.

 

تعدادی عوامل گوناگون،  از الزامات محیط زیستی و بیولوژیک،  تا ارزش های زیبائی شناسی و معنوی،  مفاهیم ما از ترقی و عدالت را تعیین و بر آن اثر میگذارند.  مثلأ مسائل اجتماعی نظیر جنگ و صلح جهانی،  دیگر نظیر کلازویتس Clausewitz ، بعنوان "جنگ ادامه سیاست با ابزار دیگر" نگریسته نمیشوند.

 

از دیدگاه اندیشه آینده نگر ، صلح بهمان اندازه به پروگرام ناخود آگاه ذهن بشر طی هزاران سال مرتبط است،  که به واقعیات اقتصادی و سیاسی دوران ما مربوط است.  به عبارت دیگر، صلح پایدار نمیتواند با معاهدات و قرارداد های بیشتر حاصل شود، و پروگرام فرار یا نبرد ذهنیت بشر است که بایستی تغییر یابد [نگاه کنید به یک جهان بینی از سوی شهر مرتدان].

.

(IV)

 

دولت های بیشتر و بیشتری بعنوان نگهبانان ملت ها متروک میشوند. کارائی اقتصادی آنها با غلبه شرکت های چند ملیتی از بین رفته است.  بعنوان واحدهای اقتصادی، نظیر خانواده،  اهمیت آنها بیشتر و بیشتر از بین میرود.  اگر خانواده ها نقش اقتصادی و سیاسی خود را قرن ها قبل از دست دادند، این در زمان حیات ما است که دولت های ملی نقش قدرت خود را از دست میدهند.  این ادعا به این معنی نیست که ملت ها از بین میروند یا اینکه استقلال کشورهای کوچک بی ارزش شده باشد [نگاه کنید به کردستان، فدرالیسم، و احساسات ملی ایرانیان].

 

ملت ها،  نظیر خانواده ها، بعنوان یک شکل اجتماعی جامعه بشری،  ممکن است قرن ها ادامه حیات یابند.  معهذا، نقش آنها بیشتر و بیشتر اساسأ اتنیک (قومی) میشود (نظیر ملیت اسپانیائی در آمریکا).  فراخوان برای انحلال ارتش ها و بوروکراسی های ملی است،  که البته بایستی با دولت های بزرگ و پیشرفته شروع شود.  تعلق به ملیت،  بایستی نظیر عضویت در خانواده شود: رابطه ای داوطلبانه و به آسانی تغییر پذیر.

 

نبایستی تعلق به ملت به معنی کشتن یا کشته شدن برای یک ملت باشد، همانطور که امروز دیگر تعلق به خانواده، به معنی کشتن و کشته شدن برای خانواده و قبیله نیست، و ملت ها نبایستی جمود و مقاومت در برابر ادغام ملت ها را ترویج کنند.  احزاب ملی که بسوی انزوا، جمود، و نظامیگری دولت های ملی میروند تاریخأ ارتجاعی هستند، بویژه چنین احزاب ملت های پر قدرت،  برای سلامت و باز بودن جامعه گلوبال مضرند.
 

اکنون زمان آن رسیده است که نهادهای گلوبال در عرصه های قضائی و مقننه، زبان و آموزش، در پیوند با حضور قوی محلی ایجاد گردند. معنی این حرف دعوت به تجاوز امپریالیستی بنام انترناسیونالیسم نیست.  شکل گیری جامعه گلوبال عملی آگاهانه و داوطلبانه است،  و نه استثمار با اجبار،  و تجاوز پیشروان به عقب ماندگان.

 

اگر برخی از ملت ها،  نظیر برخی خانواده های انعطاف ناپذیر،  ورود به این تحول عصر ما را دیرتر از دیگران انجام دهند، تنها میتوانم برای آنها اظهار تأسف کنم،  و نه آنکه خواهان تحمیل تغییر به آنها شوم.
 

آنچه در بالا آمد،  در مقابل مدل سازمان ملل است.  سازمان ملل با پیش فرض مشروعیت دولت های ملی در نقش کنونی آنها،  بعنوان نگهبانان مردم معین،  و مرزهای معین،  شکل گرفته است.  پیشنهاد بر این مبنا استوار است،  که آن حق و مشروعیت تاریخی، در دوران ما به پایان رسیده است.
 

سازمان ملل شبیه کنفدراسیون قبائل (یا خانواده ها) است، با برسمیت شناختن قدرت آنها بر روی شهروندان و سرزمین شان.  در مقایسه، این پیشنهاد چنین مشروعیت و قدرتی را فسخ و منحل میکند، و آنرا با ارگانهای مقننه، قضائیه، و اجرائیه ماورأ "قبیله"، یعنی ماورأ دولت های ملی جایگزین میکند.

 

(V)

 

سیستم پارلمانی دولت،  با تقسیم قدرت و کنترل و توازن،  دیگر برای تضمین آزادی بشر کافی نیست.  سیستم پارلمانی شاید بهترین فرم شراکت شهروندان در قدرت در جامعه صنعتی بود.  در پنجاه سال اخیر، شهروندان ملت های پیشرفته،  دیگر ایده ال دموکراسی را مساوی دموکراسی نمایندگان نمیبینند، و شراکت مستقم در قانون گذاری شتاب بیشتری مییابد [نگاه کنید به  قانونگذاری با رأی مستقیم و ایران].

 

دموکراسی بیشتر و بیشتر مترادف ایده آل آمریکائی حق فرد به پیگیرد شادیpursuit of happiness شده است.  مضافأ آنکه تقسیم اداره حکومت به احزاب،  بر تقسیم دولت به سه قوه تفوق یافته است. یک نماینده حزب جمهوریخواه،  به عضو جمهوریخواه کابینه، خود را نزدیکتر میبیند،  تا به یک نماینده حزب دموکرات در پارلمان.  این حقیقت سیستم حزبی بایستی اذعان شود،  و اشکال نوین کنترل و توازن، بین احزاب، بایستی توسعه یابند.  مبنای همه نیز،  بر فراهم آوردن امکان بهتر پیگیرد شادی برای هر فرد.

 

اگر در جامعه صنعتی، احزاب بین المللی، نظیر احزاب کمونیست، به احزاب ملی تغییر شکل یافتند، در عصر ما عکس آن صادق است.  رابطه احزاب ملی با ساختارها و سازمان های گلوبال،  راه آزادی بشر و عدالت  در جوامع فراصنعتی را ترسیم میکند.

 

حرکت در جهت اتحاد اروپا،  آغاز این همگرائی تاریخی است. اصل مرکزی برای *قانون اساسی جهانی*،  بایستی برسمیت شناختن حق فرد برای پیگرد شادی در هر نهادی، یعنی در ملت ها، شرکتها، احزاب سیاسی، خانواده، و یا دیگر نهادهای اجتماعی بایستی قابل کسب باشد [نگاه کنید به قانون اساسی].

 

همه نهادهای بشری،  نظیر خانواده، مدارس، موسسات مذهبی، انجمن های حرفه ای، شرکت های سهامی، رسانه ها، گروهای منافع مشخص، و غیره برای پاسخ به نیازهای خاص بشر شکل گرفته اند.  برخی از این نهادها،  تکامل خواهند یافت،  و برخی دیگر محو خواهند شد، یا که متحول خواهند شد، و برخی دیگر نیز توسعه جدید را سد خواهند کرد.

 

با همه نهادها مخالفت نمیکنیم،  یا از همه آنها پشتیبانی هم نمیکنیم.  بایستی که نقش، کارائی، و ارزش هر کدام از آنها را، جداگانه، و به دقت ارزیابی کرد، قبل از آنکه تصمیم گرفت نهاد معینی سدی در برابر ترقی است،  و یا آنکه میتواند رفرم شده و به ترقی یاری رساند.  پیگرد شادی برای فرد نمیتواند از طریق نفی همه نهادهای اجتماعی،  بمثابه شر حاصل شود، و تنها رشد فردی بطور اتوماتیک،  بدون وجود نهادهای اجتماعی، باصطلاح "همه چیز را در جای درست قرار نمیدهد!"

 
بالعکس، درک صحیح از نهادهای بشری و نقش آنها، میتواند به شادی شخصی بیش از هر آنارشی یاری رساند. پس از انقلاب فرانسه، نابودی نهادهای اجتماعی سنتی، فرد را در برابر استبدادی که به سرعت شکل گرفت ناتوان کرد.

موارد مشابه در تاریخ فراوان هستند. آنارشی مسأله پیشرفت و نهادهای تکامل یابنده را حل نمیکند، تنها بسادگی واقعیت را نادیده میگیرد، و ما را در برابر بدترین نهادها ناتوان میکندبی دفاع میکند، بدون آنکه آلترناتیو کارائی را در عمل ارائه کند.

پیروزی تمدن های جدید تضمین شده نیست. یک فاجعه اقتصادی جهانی، ضایعه محیط زیستی، جنگ هسته ای، و یا بر گشتهائی نظیر انقلاب های ارتجائی، میتواند به حیات بشریت پایان دهد.  استبداد، فقر، تهدید جنگ و امراض، انواع بی عدالتی ها، در این برهه تاریخی ما را احاطه کرده اند.

در نتیجه خوش بینی از آینده بدون احتیاط نیست. حتی گذار صلح آمیز یا تغییرات رادیکال و انقلابی، ممکن است راه های گوناگون گذار به جامعه فراصنعتی در نقاط مختلف گیتی باشند. سازمان این تحول نیز، ممکن استبه همین گونه، شکل های مختلفی بخود بگیرد، و هر سازمان مترقی ای، یکی از کوششهای جهانی است، برای ساختن دنیای گلوبال فراصنتعی آینده .

امیدوارم که تشکیلاتهای مترقی جدیدی ایجاد شوند، که بطور افقی و عمودی عمل کرده، و دیدگاه آینده های مطلوب را،  در خود متبلور کنند، و آنرا با گروه های هم اندیش دیگر به مشورت گذارند.  اما برای توضیح دیدگاه فلسفی خود، بایستی نگاه عمیق تری به اندیشه آینده نگر کنم.

 

(VI)

 

اندیشه آینده نگر تمام عرصه های جامعه را در بر میگیرد و فقط به سیاست، مذهب، علم، یا روانشناسی محدود نمیشود. این دیدگاه نوین را بمثابه یک دسته بندی فکری اینگونه تعریف میکنم که عبارت است از رفع توهم و رهائی از طلسم پارادیم های فلسفی جامعه صنعتی، در عرصه های مختلف زندگی،  و جستجو در فراسوی آن افکار [نگاه کنید به رقص در آسمان].

 

در این جستجو بسیاری اوقات کسانی را میبینیم که "پائین" پارادیم صنعتی رفته و تصور میکنند همه پارادیم های غیر صنعتی گام نهادن بجلو هستند، در صورتیکه بسیاری از اشکال اندیشه ماقبل صنعتی و ماقبل علمی ما را در وضعیت بدتر از جوامع صنعتی قرارمیدهند.

 

انسان میبایست هشیار باشد که در نفی جامعه صنعتی حاضر، طعمه افکارقرون وسطائی و بربریت ماقبل صنعتی نشود، که مصمئنأ نمیتوان آنرا دستاورد نامید. نمونه انقلاب 1357 ایران و شکل گیری جمهوری اسلامی ایران پیش روی ماست.  مضافأ آنکه انقلاب ها یا شکلهای زندگی آلترناتیو لزومأ مترقی نیستند [نگاه کنید به آینده نگری و انقلاب 57].

 

در واقع همزمانی انقلاب و ترقی که ارثیه بزرگ ایدئولوژیک جامعه صنعتی از زمان انقلاب های آمریکا و فرانسه بود، دیگر درست نیست. شاید جهان امانوئل کانت دیگری میخواهد تا این برگشت را تئوریزه کند [نگاه کنید به کتاب ایران آینده نگر].

 

برنامه های اجتماعی بهترین و بدترین گروههای  آینده نگر امروز فقط درفکر و روی کاغذ هستند، همانگونه  که افکار سوسیالیست ها قبل از صعود به قدرت، فقط بر روی کاغذ بودند. اما آنگاه که جنبش پیروز شد، آن برنامه ها به واقعیت اجتماعی مبدل شدند،  و دیگر از حالت یک بحث روشنفکری جالب در کافه تریا خارج شدند.

 

به همین دلیل اندیشه آینده نگر،  احتیاج و نیاز به ارزیابی منتقدانه دارد. ،مثلأ  عملکرد و افکار بسیاری گروهها و cult های  موجود، می بایست عمیقأ نقد شوند،  چه بسیاری از آنها نقش پر قدرتی برای معلمین (gurus) خود قائلند،  که حتی از قدرت کشیشهای قرون وسطی بیشتر است. پدیده مشابهی در میان گروههای روانشناسی و روانکاوی پرابلماتیک است.   اینکه آیا با داشتن روانکاوان در جایگاه کشیشان،  زندگی بهتری خواهیم داشت یا نه،  سوال قابل تأملی است!

 

قابل تذکر است که نظریات معتبر علمی از پشتوانه تحقیقاتی باز  برخوردارند،  و با مطالعات عینی Objective قابل تبیین هستند، اما اندیشه های اینگونه جمعها از طریق موقعیت تشکیلاتی افراد و نقش و امتیازات آنها در تشکیلات کالت  cult توجیه میشوند.

 

اما موضوع گورو ها gurus و شبه کشیشان،  تنها موضوعاتی نیستند که جریانات اندیشه نو با آن دست و پنجه نرم میکنند. عرصه های جدید تحقیق درباره موضوعاتی که در علم مدرن به سادگی به عنوان خرافات طرد میشدند از نو  طرح میشوند. مطالعات جدید درباره حس ششم ESP ، یوگا، کارما، تمرکز اندیشمندانه ، سایکومتری psychometry ، خواب، اورِا aura ، کریستال، و نیز ارزش عرفان ، تمرکز اندیشمندانه meditation، نورولینگوئیستیک پروگرامینگ NLP-Neuro-Linguistic Programming، فهرستی از این موضوعات مسأله انگیز هستند.

 

این موضوع درست است که جنبه معنوی زندگی، در مقایسه با پارادیم های جامعه صنعتی (لیبرالیسم، سوسیالیسم، هومانیسم، و غیره) دست آورد بزرگ فکر نو است.  اما تجدید حیات نومرالوژی numerology ، تارو taro، کیمیاگری alchemy ، تجربه بیرون از بدن out-of-body experiences ، طالع بینی astrology ، مجرا گزینی channeling و امثالهم پروبلماتیک است.

 

التبه تصورم این نیست که این تجدید حیات یک تکرار ساده کلاسیک های سحر و جادوی مصری است hermetic classics.  پویندگان کنونی،  نظیر روشنفکران عصر رنسانس هستند،  که جبه روم و یونان به تن میکردند، د ولی نوآوریهای تازه خود را عرضه مینمودند.

 

ساختار اقتصاد و سیاست گلوبال، موضوعات عدالت اجتماعی، ترقی، آزادی فردی، گذار، جنگ، استبداد، فقر، مسائل مداوم بشریت هستند که بایستی در پرتو شرایط جدید گلوبال بررسی شوند.

 

(VII)

 

از نظر فلسفی تفکر آینده نگرانه در کلیت خود یک تم مرکزی را رشد داده که "سوپر پارادیم" تمام تمدن های گدشته بشر را به مبارزه طلبیده است. در زیر توضیح میدهم:

 

 در تمام تمدن های پیشرفته پروسه ابزارسازی جهت تغییر جهان با یک ادراک فلسفی پیش بینی و کنترل همراه بوده است. بدینگونه انسان ها طبیعت را "رام" کردند،  و کنترل به هدف اصلی بشر،  در رویاروئی با طبیعت تبدیل شد.

 

دیگر کافی نبود که انسان به طبیعت بنگرد، به الحان آن گوش فرا دهد، گرمی و سردی اش را احساس کند، خوراک هایش را ببوید،  و یا بچشد، بشرابزار ساز نیاز داشت که علت ها را جستجو کند،  و بالاخره در فلسفه ارسطو مفهوم علیت به جهار معنی تدقیق شد. 

 

کنترل بمثابه هدف،  بینائی ما را گسترش داد،  تا از علت فوری به علت های بعدی توجه کنیم،. در واقع انسانها ستاره های دور دست را با بینائی عادی خود می بینند،  در صورتیکه آن توان،  نیاز بلاواسطه بیولوژیک ما نیست.

 

ما حواس خود را بسیاردورتر،  در فراسوی آنچه توسعه بیولوژیک ما طلب میکند،  پیشرفت داده ایم،  و سپس زبان، خط، و تکنولوژی هائی که در عصر تمدن صنعتی به اوج خود رسیدند. اما ضرر این موفقیت در چه بوده است؟

 

در پی کتنرل طبیعت، ما احترام برای طبیعت را از دست دادیم، و به طرق گوناگون به استثمار طبیعت پرداختیم، که امروز انواع گوناگون آلودگی محیط زیست را به عنوان "بخشی" از طبیعت مشاهده میکنیم.  همسان طبییعت، ما به کنترل یکدیگر پرداختیم، و  در عرصه های خانواده، قبیله، شهر، ملت، و جهان، کنترل  به موضوع  مرکزی کشاکش های ما،  به اشکال جبر اقتصادی، قدرت سیاسی، و غیر آن مبدل شد، و حتی در کوچک ترین واحد اجتماعی، در خانواده،  کنترل زنان بوسیله مردان شکل گرفت.

 

طلب حق در برابر هرگونه کنترل در طی تاریخ، جانشینی یک فرم آن با فرم دیگر بوده است. در نتیجه، خود کنترل به مبارزه طلبیده نمیشد،  و طبقات اجتماعی مختلف نظیر کارگران، و نژاد های مختلف نظیر سیاهان، و یا جنس های مختلف نظیر زنان، برای سلطه و کنترل رقابت میکردند.

 

به همین دلیل فعالین این جنبش ها پس از موفقیت،  خود را در موقعیتی مییافتند،  که نمودار  همان خصیصه هائی شده اند،  که بر ضد شان برخاسته بودند.  سپس در ادامه این هزیمت،  اظهارات آنها درباره "بیداری از خواب و خیال" و ندامت و تأسف آنها از فداکاری های پیشین!

 

به نطر میرسد کوشش برای کنترل طبیعت و کنترل گروهبندی های مختلف اجتماعی،  در زمان بسیار کوتاهی  در جامعه صنعتی،  به اوج خود رسید و ابعاد جهانی یافت.  شاید به  این دلیل  است که ما اکنون بیهودگی کوشش برای کنترل را درک می کنیم،  و شروع به جستجو در فراسوی این"سوپر پارادیم" تمام تمدن های تا کنونی بشریت کرده ایم.

 

(VIII)

 

نظر خود را از موضع آنارشیسم به این شکل تفکیک میکنم که این طرح برای رفتن فراسوی کنترل به نسبت رشد هر فرد است.  به عبارت دیگر، مدیریت مناسب مطمئنأ بر آشفتگی رجحان دارد، زمانی که فرد از پله های پیشرفت و تکامل بالا میرود.

 

نفی پارادیم کنترل آن چیزی است که بمثابه ایده آل خود برای کل بشریت میبینم. پارادیم آلترناتیو را "چرخش متقابل" mutual whirl توصیف میکنم.  چگونه ما می توانیم یا طبیعت، یکدیگر، خانواده های گوناگون، نژاد ها، ملیت ها، چرخش متقابل کنیم،  بدون آنکه هویت خود را از دست بدهیم؟

 

چگونه ما میتوانیم دسته جمعی برقصیم بدون آنکه هیچ همراهی دیگری را کنترل کند؟  اگر ما بتوانیم در تئوری و عمل به این سوألات پاسخ دهیم، شاید بتوانیم گام غول آسائی در تاریخ بشریت برداریم.

 

تشبیه رقص را بیشتر تدقیق کنیم.  پرسیدم که چگونه ما می توانیم برقصیم،  بدون آنکه همراهی،  دیگری را کنترل کند. اما آیا این در حقیقت درست همان کاری نیست که بهترین رقصندگان میکنند؟  آنها با یکدیگر resonate  میکنند، یعنی هم طنین هستند و همگام،  بدون آنکه یک طرف،  طرف دیگر را کنترل کند.

 

به عبارت دیگر، رقصندگان حرفه ای،  مرکز خود را دارند، با اینکه با یکدیگر مرتبط هستند.  و دقیقأ چون هر یک مرکز خود را دارند، از دیگری متابعت نمیکنند هرجند با او هم طنین هستند.  به همین دلیل می توانند بدور یکدیگر بچرخند،  بدون آنکه یک طرف، طرف دیگر را کنترل کند،  و یا هراس داشته باشد که دیگری وی را کنترل کند.  نمی توان از یک نوآموز،  انتظار  رقصیدن در چنین سطحی را  داشت، آنهم فقط با چند جلسه درس و تمرین، اما اگر دو رقصنده حرفه ای،  به یکدیگر با پارادیم کنترل  برخورد کنند،  محکوم به شکست خواهند بود.

 

شاید پیشرفته ترین جوامع بشر به چنین مرحله رسیده اند که در آنها کنترل به هر شکل،  نه تنها نا مطبوع،  بلکه حتی غیر عملی است،  و نتیجه معکوس میدهد،  به ویژه درمیان اقشار پیشرفته تر جوامع،  که در کارهای عمل گرایانه شاعل نبوده،  و در مشاغل فکری  و خلاق درگیر هستند. به عبارت دیگر،  پارادیم کنترل برای متشکل کردن هرگونه رابطه ای چه  در کار، چه در خانه، و چه برای تفریح،  محکوم به شکست است.

 

در جوامع فراصنعتی که جنبه خلاق فعالیت بشر بر جنبه ابزارگونه کار تفوق مییابد، زمانیکه  تفکر بیش از عمل،  ارزش آفرین شده است، حتی بهترین شکل جان لاک مآبانه Lockean/democratic  کنترل دموکراتیک بر روی حکومت شوند گان، حتی کنترل  با رضایت خود شان، کارائی ندارد،  و آلترناتیو نیز همانکونه که بعدأ توضیح میدهم، به معنی آنارشیسم نیست.

 

این نکته قابل دکر است که حتی در گذشته  ،  در رشته های علوم محض و هنر،  هرگونه شکل کنترل،  حتی دمکراتیک ترین انواع آن،  بیشتر اوقات ضد مولد counter-productive بوده است.  تنها در مو سسات اقبصادی و سیاسی، برخی روشهای کنترل،  دردوره هائی از عصر مدرن، به درجات مختلف کارائی داشته است.

 

دموکراسی، که بهترین شکل کنترل در عرصه های مختلف است، ممکن است با مکانیسم های اجتماعی-سیاسی عدم کنترل،  جایگزین شود،و آن مکانیسم ها، خود میتوانند از تغییرات پایه ای تر در خصلت بشر حاصل شوند.

 

اگر جنبه فعال تر و عملی تر زندگی بشر،  از زمان آغاز ابزار-سازی تا کنون، برجسته بوده است، و اگر جنبه "انفعالی passive" ، یا متفکرانه  زندگی بشر،  در حال برجسته تر شدن است، غیر واقعی نیست اگر پیش بینی کنیم که مبانی همه موسسات اجتماعی ما که بر پایه اولی بوده اند، بر مبنای "نیاز" دومی تغییرکنند و یا تبدیل شوند.

 

به طور خلاصه دانش عملی با فرزانگی بازتابنده reflective wisdom ، و جنبه معنوی زندگی،  و نه جنبه مکانیکی آن،  بخش اصلی ساعات زنده بشر را تشکیل دهند، که نتائج خاص خود را دارد که در بخش های نخست بحث کردم.

 

(IX)

 

تغییر پارادیمی که در بالا ذکر کردم دلیل آن است که فکر میکنم  مفهوم تفکیک تغییر خود و تغییر جهان (با تأکید بر دومی)،  که در تمدن صنعتی معنی میداد، امروزه میبایست تغییر کند.  استفاده از پارادیم جدید در روابط ما با فرزندان، همسر، و دوستان همانقدر مهم است که یافتن طرحهای آلترناتیو سازمانی برای فعالیت تجاری و سیاسی.

 

در حقیقت، در زمان حاضر، پارادیم جدید، در مقایسه با پارادیم صنعتی، بیشتر در سطح میکرو-فردی  micro/individual level تعریف شده است،  تا درمیزان وسیع اجتماعی grand/social scale.   دلیل این امر این موضوع  است که این نگرش،  تاریخ بشریت را در کلیت آن به چالش طلبیده،  و نه تنها یک تمدن ماقبل خود را، در صورتیکه نمدن صنعتی تنها تمدن ماقبل خود، یعنی جامعه قرون وسطی را به چالش طلبیده بود.

 

حال اگر طبیعت بشر را کنترل نکند،  و بشریت نیز طبیعت را کنترل نکند، چگونه زندگی بشر میتواند ممکن باشد؟  آیا این بدان معنی نیست که ما در طبیعت، بسان حیوانات غرق میشویم؟  نه ابدأ چنین نیست. در واقع حیوانات بوسیله طبیعت کنترل نمیشوند، بلکه در آن غرق هستند.  آن ها قابل تفکیک از طبیعت نیستند، و حتی اصطلاح کنترل را نمیتوان درباره انها به کار برد.

 

انسانها به میمنت زبان، دانش، و تکنولوژی، به یک "تفکیک" برگشت ناپذیر از طبیعت نائل شده اند که هر امکان غوطه ور شدن را از بین میبرد.   شاید کوشش های ما برای کنترل طبیعت، و همچنین کوشش های طبقات، نژاد ها، و جنسهای مختلف برای کنترل،  قدم های لازمی جهت دستیابی به این تفکیک بوده اند.

 

تقلیل و حذف نهائی کار (کار به معنی تعریف شده درابتدای رساله)، بمعنی آزادی نهائی بشر از "یوغ" طبیعت است،  و انسانها میتوانند که همزیگری symbiotic relationship با طبیعت را آغاز کنند،  بدون آنکه از چیرگی طبیعت هراسی داشته باشند.  همین گفته درباره روابط فی مابین انسان ها صادق است.

 

به عبارت دیگر، برای یک فرد که مجبور نباشد بخش اصلی زندگی خود را برای بقا کار کند، میتواند به همزمانی خود گردان دست یابد autonomous synchronicity.  تجسم آن که ما چگونه میتوانیم با هم به چرخیم، با طبیعت و با یکدیگر،  قدم اول راهیابی برای همزیگری symbiosis  در عرصه های گوناگون زندگی است.

 

این نگرش آنارشیسم نیست، که کنترل را با " ضد-کنترلanti-control " تعویض میکند.  تفاوت در آن است که در اینجا رسیدن به حد معینی از کمال maturity ، نطیر ظن،  در سطح اجتماعی و فردی، گام نهادن در فراسوی پارادیم کنترل را تضمین میکند، و باعث مدیریت-خود گردان میشود،  و نه حذف مدیریت به نفع آنارشیسم و سردرگمی.

 

این پارادیم کمک به تغییر تمام سیستم programming خصلت بشر میکند،  که طی هزاره ها بر محور کنتر ل شکل گرفته بوده است.  این گامی دشوار و غول آسا برای بشریت است، ولی وقتی میدانیم که جایگزینی یک نوع از کنترل به جای نوع دیگر، حد اقل در ربع قرن گذشته،  بی ثمر بوده  و هست، آنگاه ممکن است شروع به قبول این راه دشوار کنیم ، که تنها آلترناتیو ما برای بقا در این سیاره است.

 

اگر فلسفه کنترل از بین برود، از کجا میدانیم که ما تحت کنترل طبیعت و شروران در نیائیم؟  دستاورهای تمدن های پیشرفته بشریت در عرصه های تکنولوژی،  و نیز در راستای به رسمیت شناختن حقوق بشر، غیر قابل بازگشت است،  مگر آنکه فاجعه ای نظیر جنگ هسته ای و یا واپسگرائی عمومی  در سطح جهانی اتفاق افتد.

 

اما امکان اتفاق چنان فاجعه هائی بیشتر خواهد بود،  اگر ما زودتر از خواب بیدار نشویم،  و این پارادیم کنترل را تغییر ندهیم،  پارادیمی که در یک دوران برای بشریت لازم بوده،  اما اکنون از خصائص منسوخ شده بشر است.  حتی شروع به تجسم پارادیم آلتر ناتیو در عرصه های مختلف زندگی، پوچی بهشتی که در آن فرد تحت کنترل است،  حتی با  "خوش-رفتاری"، را آشکار میکند.  به اینگونه ما ممکن است آغاز نوینی داشته باشیم،  که طبیعت و یکدیگر را بگونه ای دیگر ببینیم، متفاوت از زمانیکه استفاده utility  مد نظرمان بود!!

 

(X)

 

نتیجه گیری [نگاه کنید به فراسوی جنگ]

 

1- مخالفت با دیگاه عامیانه پول و منفعت مرکز بینی از مردم و جهان، و پشتیبانی از بیان جنبشی بسوی منقت روشن بینانه، برای فرد، موسسه، و یا دولت ها.

 

2- پرورش عدالت اجتماعی در اقصا نقاط جهان، از طریق ارائه یک  سکتور جامع خدمات اجتماعی در درون اقتصاد جهانی، تا که اهداف دور فعالیت های خلاق بشر را در پیش از انجام شدنی بودن اقتصادی آنها مورد حمایت قرار دهد.  بنیان چنین سکتوری بر مبنای یک صنوق عمومی بین المللی با سرمایه گذاری در تولید بسیار پیشرفته  فراهم شود، با هدف تغییر فرهنگ عمومی کار-مرکزی جامعه صنعتی،  و نیز تشویق فعالیت های آزاد خلاق.

 

3. ترویج گلوبالیسم و مقابله با ناسیونالیسم.  کمک به شکل گیری سیستم سیاسی گلوبال بر بنیان تولید فراصنعتی.  ترویج شکل گیری ساختارهای نوین مقننه، قضائیه، و مجریه در سطح جهانی، که برای آزادی های فردی، عدالت اجتماعی، ترقی، خلع سلاح، و صلح فعالیت کنند. پیشنهاد برای ایجاد یک قانون اساسی گلوبال با هدف حذف قدرت سیاسی دولت های ملی، با شروع از دولت های ملی بزرگ.

 

4- اصرار بر دموکراتیزه کردن تمام نهادهای بشری،  جهت پیگرد شادی فردی.  کوشش برای دستیابی به همزمانی خودگردانautonomous synchronicity ، بمثابه ایده آل روابط انسانی فردی و نهادها.  همچنین مخالفت با هر شکل استبداد، جنگ، بی عدالتی، و خشونت، و کمک به فائق آمدن به غریزه ناخود آگاه فرار یا جنگ پروگرم شده در طی تکامل انسان، بمثابه تنها ضامن بقای صلح.

 

5- پشتیبانی از ترقی تکنولوژی های جدید، نظیر تکنولوژی فضائی، بیوتکنولوژی، رباط سازی، ارتباطات، هوش مصنوعی، ننوتکنولوژی، و غیره.  و پیش قراولی برنامه های تحقیقاتی در باره بغرنجی های عدالت اجتماعی، آینده نهادهای مختلف  بشری، و معضلات گوناگون سیاسی و معنوی.

 

6- مخالفت با همه تبلیغات باصطلاح "عصر جدید"،  که باز گشت به عصر تاریک اندیشی را ترویج میکنند.  تشویق به درک تازه از جهان و طرفداری از جسارت برای به چالش کشیدن اعتقادات فلسفی و مذهبی عامیانه درباره مبدأ و سرنوشت بشریت و جهان.

 

7- ترویج تشکیلاتها و نشریات گوناگون برای بحث درباره موضوعات گلوبال.

 

 

به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران

سام قندچی، ناشر و سردبیر ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com 
http://www.ghandchi.com

سی ام  فروردین ماه 1384

April 19, 2005

 

 

* این نوشتار را اول در آوریل سال 1989 نوشتم.  دوستم مرحوم جک لی همچنین با این نوشته موافقت کامل داشت و آنرا در آوریل 1989 امضأ کرد. جک در 8 آوریل 1994 فوت کرد.   در 20 نوامبر 1995 اول بار این متن را در گروه خبری یوزنت ایرانیان منتشر کردم.

 

 

مطالب مرتبط

 آینده نگری، جعبه شن بازی، و توانمندی سیاسی
http://www.ghandchi.com/403-FuturismSandbox.htm
Futurism, Sandbox, and Political Potency
http://www.ghandchi.com/403-FuturismSandboxEng.htm

 

ایران آینده نگر: آینده نگری در برابر تروریسم
http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm
FUTURIST IRAN: Futurism vs Terrorism
http://www.ghandchi.com/500-FuturistIranEng.htm

 

Future, Futurism, and Iran
آینده، آینده نگری، و ایران
http://www.ghandchi.com/index-Page10.html

 

سکولاريسم، پلوراليسم، و چند رساله ديگر
http://www.ghandchi.com/600-SecularismPluralism.htm

Secularism, Pluralism, other papers
http://www.ghandchi.com/600-SecularismPluralismEng.htm 

 

متون برگزیده
http://featured.ghandchi.com

 

 

SEARCH