A Futurist Vision
http://www.ghandchi.com/401-FuturistVision-plus.htm
متن مقاله بزبان انگليسي
http://www.ghandchi.com/401-FuturistVisionEng.htm
سام قندچی
بجاي پيشگفتار فوريه 2008
"باور به شکاف در تمدن بشري، نقطه اتحاد جنبش آينده نگري است. هر چند متفکرين آينده نگر، درک يکسانى ازمبناى ا ين شکا ف ندارند، همگى اين جنبش متفق القولند که شکا فى درتمدن بشريت بوجود آمده است، وتمدن نويني در برابر تمدن هاي گذشته صنعتى وما قبل صنعتى درحا ل نشو و نماست. درعرصه عمومى تر اجتماعي، آنچه جنبش عصر جديد خوانده ميشود، بر همين مبني تعريف ميشود، هر چند لزومأ شرکت کنندگان در آن جنبش، آينده نگر نيستند، چرا که جريان آينده نگر، نقطه اشتراک ديگري هم دارد، و آن داشتن دورنماي آينده نگرانه، يعني کوشش براي يافتن بهترين آينده، و طرح آلترناتيوهاي مختلف از آينده است، هرچند لزومأ همه آينده نگرها، آينده مشترکي را دنبال نميکنند. ديگر اينکه اتحاد فلسفي هم ندارند، يعني با اينکه آينده نگر ها اکثرأ تئوري سيستم را باور دارند، آنرا مبناي اتحاد خود نميدانند. لازم به ياد آوري است که جريان آينده نگر، اساسأ يک جريان فکري است، در صورتيکه جنبش عصر جديد يک جريان بزرگ اجتماعي است. همچنين جريان آينده نگرfuturism اساسأ بسيار علم گرا است، در صورتيکه بسياري از جريانات جنبش عصر جديدnew age movement از علم بيشتر و بيشتر فاصله گرفته اند. بنظر من اکثر نظرياتى که امروزه درجنبش جهانى عصرجديد طرح ميشوند، خرافات قدبمى وغلط ميباشند. اساس جنبش هاي عصر جديد و آينده نگر، برروي شکاف در تمدن بشريت است، وا تحاد فلسفى وسياسى در اين جنبش ها موجود نيست. دوگرايش مهم تئوريک-فلسفى موجود است، يکى آنانى هستند که درپى ا يجاد مذهب نوين ميباشند (نظير David Spangler درا نگلستا ن) و ديگرى آنهائى هستند که درپى طرح تئورى ها ى فلسفى-ا جتماعى نوين ميبا شند (نطيردانيال بل در آمريکا). سوسبا ليستها نظير Lucien Goldmann درفرا نسه، با ا ين ديدگا ه شکاف درتمدن بشرى مخا لفت ورزيده، ومعتقدند که عصرعوض نشده است ومعضل اصلى جهان کماکا ن حل مساله عدالت اجتماعى درون جامعة ي صنعتي است. با ابنکه من معتقدم موضوع عدالت اجتماعى درون تمدن نوبن مهمترين مسأله جنبش آينده نگري است، اما درزمان حا ضر مبارزه ببن تمدن نوين وتمدن کهن را موضوع اصلى کشاکش اجتماعى درسطح جهانى ميدانم. در درون جنبش هاي عصر جديد و آينده نگر، مرکزى ترين ا ختلافا ت، عدالت اجتما عى وخرد گرا ثى هستند. " به نقل از نوشتار "ترقي خواهي در عصر کنوني، 1985، http://www.ghandchi.com/352-taraghikhahi.htm "
اينکه چرا اين جنبش هنوز نتوانسته حزب آينده نگر تشکيل دهد را نيز اخيراً در نوشتار http://www.ghandchi.com/479-KurzweilFuturism-plus.htm
توضيح داده ام.
(I)
دو نوع فعاليت بشر وجود دارد. اولي فعاليت هاي ابزار وار است، که استاندارد است و ديگري فعاليت هاي خلاق است که ويژه هستند. انسان ها بعنوان ابزاراستفاده شده اند، هرگاه ادراکات حسى وتوانهاى حرکتى، درک زبان، ومهارتهاى معين آنها، بعنوان *وساثل توليد* (يعنى "وسيله اي درخدمت توليد بمثابه هدف") مورد استفاده قرار گرفته اند [نگاه کنيد به ابزار هوشمند شالوده تمدني نوين].
به درجه اى که تنوع فعا ليتهاى بشر زدوده شده، و آزادى او بخاطر تطبيق با پروسه توليد محدود گردد، به همان اندازه نيز انسان بيشتر ابزارسان ميشود. بالعکس، به درجه اى که تنوع، دانش، وکمال برفعاليتهاى توليدى بشرمستولى گردد، به همان نسبت نيز انسان *هدفى درخود* باقي مانده، و به موقعيت ابزارى ويژه تنزل نمييابد.
تفکيک اين دوشکل فعاليت بشر در جوامع برده داري بروشن ترين شکل برجسته شده بود، که در آنجا انسان ها به دو نوع تقسيم شده بودند. بردگان، که به کارهاي هاي ابزار گونه گماشته ميشدند، و شهروندان آزاد که اساسأ به فعاليت هاي خلاق آزاد اشتغال داشتند. يک دهقان زمان بيشتري بمثابه وسيله اي ابزار گونه سپري ميکرد تا يک بارون فئودال.
در مراحل بعدي جامعه بشر، اکثر جوامع، ايده دو نوع انسان را به دور ريختند، و بجاي آن واقعيت يک نوع بشر، با "برابري" دروني را پذيرفتند. بنابراين، تفکيک بين دو نوع فعاليت بشر در زندگي هر فرد، نقش ضمني يافت، و نسبت دو نوع فعاليت انسان، براي گروه هاي مختلف اجتماعي، در دوران هاي مختلف تاريخي، متفاوت بود.
هرچه انسانها متمدن ترشدند، کمتر نابرابرهاى آشکاري چون برده داري را ميتوا نستند تحمل کنند. شايد نيازى به يادآورى نباشد که چارچوب فکرى کلي يک جامعه برده دارى، برفرض يا ادراکى متکى بود، که بردگان را بعنوان نوع ديگري، قابل تنزل به ا بزار محض درنظرميگرفت، فرضى که مطمثنأ برخلاف حقيقت بوده، وطبعأ بوسيله کسانى ازهر دوسوى اين رابطه، مورد ترديد واعتراض قرار ميگرفت.
معهذا تا زمانى که نوع بشر فاقد ابزار هاي هوشمندى بود، که بتوانند کارهاى مورد نياز جامعه را، بهتر از انسان بمثابه ابزار بانجام رسانند، يعني تا زمانيکه مبناى تکنولوژيک برده داري از بين نرفته بود، همواره اشکال گوناگونى از انقياد انسان بوسيله انسان، يا حتى امکان احيأ برده دارى، ميتوانست بقأ حيات يابد .
تنها موانع اجتماعي و اخلاقي، به برده داري عصر باستان پايان دادند، يعني علت محو برده دارى در جهان بدليل از بين رفتن مبناي تکنولوژيک آن نبود، بلکه علت محو برداداري غيرقابل قبول شدن رفتار بى شرمانه با نوع خودما ن بعنوان ابزارمحض بود، و هر گاه آن موانع اخلاقي و اجتماعي وجود نداشت، برده داري احيأ شد (مثلأ حتي در عصر مدرن در ايالات متحده آمريکا). همچنين، اشکال مخفي فعاليت ابزار گونه بشر با بغرنج شدن توليد رشد کردند.
در جامعه صنعتي، تفکيک اين دو نوع فعاليت بشر در درون هر فرد به اوج خود رسيد. بنابراين "فعاليت بمثابه ایزار" در برابر "فعاليت بمثابه فرد آزاد"، ساعات کار در برابر ساعات فراغت، بروشني مشخص شدند.
آنچه کار را از فراغت مچزا ميسازد، تفاوت فعاليت فيزيکي و فکري *نيست*: مثلأ برداشتن وزنه در تربيت بدني بخاطر زيبائي اندام، اگر براي لذت فردي باشد، کار نيست، گرچه بسيار فيزيکي است، در صورتيکه برنامه نويسي کامپيوتر براي کسي که يک پروگرام براي سيستم حسابداري يک شرکت مينويسد، گرچه بسيار فکري است، ولي کار است.
بنابراين افزايش بي سابقه توليد در جامعه صنعتي، از طريق افزايش فعاليت هاي ابزار گونه بشر در تمام انواع آن حاصل شد، که در حد يک رکورد تاريخي در ميان تمام تمدن هاي تا کنوني بشريت بود. بطور خلاصه، جامعه صنعتي را ميتوان بسادگي "عصر کار" ناميده شود، چرا که کار به فعاليت مرکزي اين تمدن مبدل شد، چه در شکل سرمايه داري تمدن صنعتي و چه در شکل سوسياليستي آن.
ثروت زائيده شده از کار صنعتي، بيشتر و بيشتر بر تمام انواع ديگر ثروت چيرگي يافت، و مبارزه سياسي براي قوانين دستمزد و مالکيت اين ثروت نو، صفحات تاريخ دنياي صنعتي را براي دو قرن پوشاند [نگاه کنيد به ثروت و عدالت در ايران فردا ].
(II)
توليد ابزار هوشمند در جوامع فراصنعتي باعث کاهش نياز تکنولوژيک استفاده از انسان به مثابه ابزار است. معهذا، موانع اجتماعي، سياسي، و اقتصادي ممکن است براي مدت زيادي ، مانع کاهش واقعي فعاليت هاي ابزار گونه انسان شوند. اخلاق اجتماعي، که نداشتن کار را بعنوان مبناي از دست دادن درآمد و غرور توجيه ميکند، ارثيه جامعه صنعتي است که ديگر مناسب رشد و ترقي دنياي فراصنعتي نيست. بنابراين در عصر ما:
1- از يک سو، ديدگاه سرمايه داري نگرش به جهان از زاويه سود و پول مركز بينى، به اکثريت جمعيت در درون مناسبات مبادله، چه در کشورهاي سرمايه داري و چه سوسياليستي، گسترش يافته است.
2- از سوي ديگر، جنبشى
براي توسعه منفعت شخصى روشن
بينانه
براي فرد، مؤسسات
تجارى، و دولت
آغاز به بيان خود کرده است،
که بمثابه آلترناتيوي در برابر طرز فکر منفعت-مرکز بيني
300 سال گذشته است. اين همان نظريه ى فيلسوف معروف جان رالز است که به حد اکثررساندن حداقل اجتماعي را نيز در کنار طرح خود مطرح ساخته است.
ما شاهد واقعه اى به اهميت اولبن ابزارسازى توسط اجداد هوموسپين سپين Homo Sapiens Sapiens خود هسنيم. ما در آغاز تمدن هاي نويني هستيم که اساسأ با جوامع صنعتي کنوني متفاوت خواهند بود. تفاوت اصلي تغيير مسير فعاليت مرکزي بشر، از کار و فعاليت هاي مربوط به توليد، به سوي فعاليت هاي خلاق و معنوي است.
در چنين جوامعي ثروت آفريده شده، در نتيجه دانش، خلاقيت، و درايت، بر ثروت حاصل شده از کار صنعتي، پيشي ميگيرد. در نتيجه، عدالت اجتماعي، ديگر به مالکيت صنعتي و مسأله پاداش عادلانه فعاليت هاي ابزار گونه محدود نيست.
معضل عدالت اجتماعي ديگر نميتواند به پاداش عادلانه کار محدود شود. منابع درآمد، نظير مالکيت در شکل هاي بازرگاني، املاک، يا سهام، بيشتر و بيشتر عايدي فوق العاده، که تبلور ثروت نوين، ولي در اشکال موجود ثروت اجتماعي است را، بوجود مياورند.
نياز به اختراع موسساتي که بيانگر ثروت تازه توليد شده باشند، و توزيع عادلانه اين ثروت در ميان شهروندان با استفاده از اين نهادها، مهمترين چالش هائي هستند که در برابر تمدن هاي نوين قرار دارند. يک صندوق سهام عمومي که برخي از آينده نگرها نظير البس طرح کرده اند يک شکل ممکن براي مالکيت اين ثروت جديد است.
تا آنجا که به مسأله پاداش فعاليت بشر مربوط ميشود، مسأله اصلي عدالت ديگر پاداش عادلانه فعاليت هاي ابزار گونه نيست. سؤال اين است که چگونه به پاداش عادلانه فعاليت هاي خلاق دست يابيم [نگاه کنيد به عدالت اجتماعي و انقلاب کامپيوتري]؟
وقتي يک هنرمند، آهنگ جديدش، مليون
ها دلار بدست ميآورد ، و يک هنرمند متوسط (چه واقعأ متوسط و چه اينچنين ارزيابي
شده!) بسختي بتواند زندگي خود را تأمين کند، در اين جا
يک معضل عدالت اجتماعي
بخوبي آشکار است--بويژه آنکه تعداد بي سابقه اي از انسانها در مقايسه با تمام تمدن
هاي تاکنوني، امروزه در اين گونه فعاليت ها
به زندگي مشغولند.
ايجاد سيستم مالياتي و رفاهي عمودي در درون هر حرفه يک راه حل ممکن براي برآوردن عدالت براي "هنرمندان گرسنه" و بقيه حرفه هاي خلاق ميتواند باشد.
من بايستي تأکيد کنم سيستم رفاهي بمعني خيريه به مستحقين نيست. سيستم رفاهي يک نيروي غير اقتصادي براي جبران بي عدالتي هاي اجتناب ناپذيري است که از خصلت اقتصاد بازاري ناشي ميشوند. اين يک حق اجتماعي است که نيروي اقتصادي تعادل يابد، و کوشش هاي ارزشمند شهروندان پاداش داده شود. نگريستن به سيستم رفاهي بعنوان داروي مسکن فقر، بدترين درک از سيستم رفاه اجتماعي است، که از طرف مخالفين آن بويژه در آمريکا متداول شده است.
برسميت شناختن بالاترين حداقل ممکن براي نيازهاي اوليه، بهداشت، آموزش، و بويژه ابزار حرفه اي، اولين گام بسوي يک پروگرام جامع رفاهي است. البته پروژه هاي رفاهي در آمريکا و اروپا بخاطر کمبود هايشان زير حمله هستند.
مسأله اصلي پروژه هاي رفاهي اين بود که آنها هميشه با دودلي طرح ميشدند، و نيازهاي لايه هاي پيشرو جامعه هرگز مد نظرشان نبود. سيستم رفاهي مترادف خيريه شده بود، در صورتيکه بخشي از جمعيت که از واقعيت اقتصادي جلوتر است، بيش از همه به کمک رفاهي نيازمند است.
اين بخش جمعيت همچنين ممکن است که چندين برابر به حامعه و به سيستم رفاهي منفعت بازگرداند. سيستم رفاهي موجود، هرگز به کسي نظير استيو جابزSteve Jobs ، که براي خلق ثروت به کمک نياز داشت کمک نميکند. آنچه که سرمايه داران جسور venture capitalists سود آور ديدند آنچيزي بود که رفاه اجتماعي از بدو تولد قرار بود که باشد، يعني جلو تر از واقعيت اقتصادي، که ميتوانست به تحرک اقتصادي بيافزايد نه باعث درجا زدنش شود!
همچنين، توليد فراصنعتي، ثروتي را خلق ميکند، که براي مبناي بنيان اقتصادي يک سکتور جامع رفاهي در اقتصاد گلوبال لازم است. مثلأ، سرمايه اجتماعي حاصل از کارخانه هاي اتوماتيک، آن نوع ثروتي است که ميتواند در يک صندوق سهام عمومي براي ايجاد يک بنيان مستقل سيستم رفاهي بکار رود، يعني مستقل از دولت [نگاه کنيد به صندوق ملي-سهامي البس].
اين سکتور بايستي که در سطح گلوبال
ايجاد شود، چرا که در غير اينصورت، اختلاف سطح کشورهاي مختلف، باعث مهاجرت هاي غير
سالم ميشود، که تنها بخاطر هدف استفاده از کمک هاي رفاه اجتماعي به کشورهائي که اين
برنامه ها در آنها عرضه شود انجام خواهند شد.
(III)
جوانب مختلف تحول تاريخي اين دوران گاهي در زير عبارت "عصر نوnew age" خلاصه ميشوند، با معاني بسيار متفاوت. برخي اوقات "عصر نو" بمعني هر چه که با جامعه صنعتي مخالف است فهميده ميشود، بدون آنکه توليد پيش صنعتي و فراصنعتي از هم تفکيک شوند. من مطمئنأ طرفدار توليد فراصنعتي هستم، و آرزوي بازگشت به جامعه پيش صنعتي را ندارم.
بسياري اوقات، "آينده نگر ها" بعنوان مدافعين پاراديم علمي سه قرن گذشته شناخته شده اند، که بي تفاوت به مسائل سياسي و ايدئولوژيک هستند، و از معضل عدالت اجتماعي در دوران ما اجتناب ميکنند. من مطمئنأ به کمبود هاي پاراديم علمي معترفم، و نياز به رفتن فراسوي آن را تأکيد ميکنم. [نگاه کنيد به مدرنيسم و معناي زندگي].
همچنين من مستقيم به مسائل عدالت اجتماعي برخورد ميکنم. معهذا،
با تمام متفکريني که منتسب به جريان "عصرنو" خوانده ميشوند، در اين که ابعاد خلاقيت
و معنويت زندگي،
بيشتر و بيشتر کانون توجه زندگي بشر ميشوند، موافقم. همچنين من با تمام
متفکرين آينده نگر در اين که جوامع صنعتي، چه سرمايه داري و چه سوسياليستي، ديگر
کهنه شده اند، موافقم، و اينکه همراه توسعه توليد فراصنعتي، بشريت بايستي بجلو
برود، و نهاد هاي اجتماعي نويني را در ارتباط با نيازهاي بشر ايجاد کند، که بيشتر در
هماهنگي با اقتصاد هائي با توليد فرا-انسان مرکزي باشند [نگاه کنيد
به
توليد فرا
انسان مرکزي ].
ضمنأ من خود را به عرصه هاي اقتصادي و سياسي جامعه محدود نميکنم. مسائل انديشه آينده نگر، از ارزش هاي انساني و روابط متقابل شخصي گرفته، تا اقتصاد تکنولوژي هاي جديد و ابعاد معنوي زندگي بشر، همه را در بر ميگيرد. يعني ترقي و عدالت، ديگر بر مبناي يک مقياس تک بعدي راندمان اقتصادي اندازه گيري نميشوند.
تعدادي عوامل گوناگون، از الزامات محيط زيستي و بيولوژيک، تا ارزش هاي زيبائي شناسي و معنوي، مفاهيم ما از ترقي و عدالت را تعيين و بر آن اثر ميگذارند. مثلأ مسائل اجتماعي نظير جنگ و صلح جهاني، ديگر نظير کلازويتس Clausewitz ، بعنوان "جنگ ادامه سياست با ابزار ديگر" نگريسته نميشوند.
از ديدگاه انديشه آينده نگر ، صلح بهمان اندازه به پروگرام ناخود آگاه ذهن بشر طي هزاران سال مرتبط است، که به واقعيات اقتصادي و سياسي دوران ما مربوط است. به عبارت ديگر، صلح پايدار نميتواند با معاهدات و قرارداد هاي بيشتر حاصل شود، و پروگرام فرار يا نبرد ذهنيت بشر است که بايستي تغيير يابد [نگاه کنيد به يک جهان بيني از سوي شهر مرتدان].
.
(IV)
دولت هاي بيشتر و بيشتري بعنوان نگهبانان ملت ها متروک ميشوند. کارائي اقتصادي آنها با غلبه شرکت هاي چند مليتي از بين رفته است. بعنوان واحدهاي اقتصادي، نظير خانواده، اهميت آنها بيشتر و بيشتر از بين ميرود. اگر خانواده ها نقش اقتصادي و سياسي خود را قرن ها قبل از دست دادند، اين در زمان حيات ما است که دولت هاي ملي نقش قدرت خود را از دست ميدهند. اين ادعا به اين معني نيست که ملت ها از بين ميروند يا اينکه استقلال کشورهاي کوچک بي ارزش شده باشد [نگاه کنيد به کردستان، فدراليسم، و احساسات ملي ايرانيان].
ملت ها، نظير خانواده ها، بعنوان يک شکل اجتماعي جامعه بشري، ممکن است قرن ها ادامه حيات يابند. معهذا، نقش آنها بيشتر و بيشتر اساسأ اتنيک (قومي) ميشود (نظير مليت اسپانيائي در آمريکا). فراخوان من براي انحلال ارتش ها و بوروکراسي هاي ملي است، که البته بايستي با دولت هاي بزرگ و پيشرفته شروع شود. تعلق به مليت، بايستي نظير عضويت در خانواده شود: رابطه اي داوطلبانه و به آساني تغيير پذير.
نبايستي تعلق به ملت به معني کشتن يا کشته شدن براي يک ملت باشد، همانطور که
امروز ديگر تعلق به خانواده، به معني کشتن و کشته شدن براي خانواده و قبيله نيست، و
ملت ها نبايستي جمود و مقاومت در برابر ادغام ملت ها را ترويج کنند. احزاب
ملي که بسوي انزوا، جمود، و نظاميگري دولت هاي ملي ميروند تاريخأ ارتجاعي هستند،
بويژه چنين احزاب ملت هاي پر قدرت، براي سلامت و باز بودن جامعه گلوبال مضرند.
اکنون زمان آن رسيده است که نهادهاي گلوبال در عرصه هاي قضائي و مقننه، زبان و آموزش، در پيوند با حضور قوي محلي ايجاد گردند. معني اين حرف دعوت به تجاوز امپرياليستي بنام انترناسيوناليسم نيست. شکل گيري جامعه گلوبال عملي آگاهانه و داوطلبانه است، و نه استثمار با اجبار، و تجاوز پيشروان به عقب ماندگان.
اگر برخي از ملت ها، نظير برخي خانواده هاي انعطاف
ناپذير، ورود به اين تحول عصر ما را
ديرتر از ديگران انجام دهند، من تنها ميتوانم براي
آنها اظهار تأسف کنم، و نه آنکه
خواهان تحميل تغيير به آنها شوم.
آنچه در بالا آمد، در مقابل مدل سازمان ملل است. سازمان ملل با پيش فرض
مشروعيت دولت هاي ملي در نقش کنوني
آنها، بعنوان نگهبانان مردم معين، و مرزهاي معين،
شکل گرفته است. پيشنهاد من بر اين مبنا استوار است، که آن حق و مشروعيت تاريخي،
در دوران ما به پايان رسيده است.
سازمان ملل شبيه کنفدراسيون قبائل (يا خانواده ها) است، با برسميت شناختن قدرت آنها بر روي شهروندان و سرزمين شان. در مقايسه، پيشنهاد من اين مشروعيت و قدرت را فسخ و منحل ميکند، و آنرا با ارگانهاي مقننه، قضائيه، و اجرائيه ماورأ "قبيله"، يعني ماورأ دولت هاي ملي جايگزين ميکند.
(V)
سيستم پارلماني دولت، با تقسيم قدرت و کنترل و توازن، ديگر براي تضمين آزادي بشر کافي نيست. سيستم پارلماني شايد بهترين فرم شراکت شهروندان در قدرت در جامعه صنعتي بود. در پنجاه سال اخير، شهروندان ملت هاي پيشرفته، ديگر ايده ال دموکراسي را مساوي دموکراسي نمايندگان نميبينند، و شراکت مستقم در قانون گذاري شتاب بيشتري مييابد [نگاه کنيد به قانونگذاري با رأي مستقيم و ايران].
دموکراسي بيشتر و بيشتر مترادف ايده آل آمريکائي حق فرد به پيگيرد شاديpursuit of happiness شده است. مضافأ آنکه تقسيم اداره حکومت به احزاب، بر تقسيم دولت به سه قوه تفوق يافته است. يک نماينده حزب جمهوريخواه، به عضو جمهوريخواه کابينه، خود را نزديکتر ميبيند، تا به يک نماينده حزب دموکرات در پارلمان. اين حقيقت سيستم حزبي بايستي اذعان شود، و اشکال نوين کنترل و توازن، بين احزاب، بايستي توسعه يابند. مبناي همه نيز، بر فراهم آوردن امکان بهتر پيگيرد شادي براي هر فرد.
اگر در جامعه صنعتي، احزاب بين المللي، نظير احزاب کمونيست، به احزاب ملي تغيير شکل يافتند، در عصر ما عکس آن صادق است. رابطه احزاب ملي با ساختارها و سازمان هاي گلوبال، راه آزادي بشر و عدالت در جوامع فراصنعتي را ترسيم ميکند.
حرکت در جهت اتحاد اروپا، آغاز اين همگرائي تاريخي است. اصل مرکزي براي *قانون اساسي جهاني*، بايستي برسميت شناختن حق فرد براي پيگرد شادي در هر نهادي، يعني در ملت ها، شرکتها، احزاب سياسي، خانواده، و يا ديگر نهادهاي اجتماعي بايستي قابل کسب باشد [نگاه کنيد به قانون اساسي].
همه نهادهاي بشري، نظير خانواده، مدارس، موسسات مذهبي، انجمن هاي حرفه اي، شرکت هاي سهامي، رسانه ها، گروهاي منافع مشخص، و غيره براي پاسخ به نيازهاي خاص بشر شکل گرفته اند. برخي از اين نهادها، تکامل خواهند يافت، و برخي ديگر محو خواهند شد، يا که متحول خواهند شد، و برخي ديگر نيز توسعه جديد را سد خواهند کرد.
من با همه نهادها مخالفت نميکنم، يا از همه آنها پشتيباني هم نميکنم. بايستي که نقش، کارائي، و ارزش هر کدام از آنها را، جداگانه، و به دقت ارزيابي کرد، قبل از آنکه تصميم گرفت نهاد معيني سدي در برابر ترقي است، و يا آنکه ميتواند رفرم شده و به ترقي ياري رساند. پيگرد شادي براي فرد نميتواند از طريق نفي همه نهادهاي اجتماعي، بمثابه شر حاصل شود، و تنها رشد فردي بطور اتوماتيک، بدون وجود نهادهاي اجتماعي، باصطلاح "همه چيز را در جاي درست قرار نميدهد!"
بالعکس، درک صحيح از نهادهاي بشري و نقش آنها، ميتواند به شادي شخصي بيش از هر
آنارشي ياري رساند. پس از انقلاب فرانسه، نابودي نهادهاي اجتماعي سنتي، فرد را در
برابر استبدادي که به سرعت شکل گرفت ناتوان کرد.
موارد مشابه در تاريخ فراوان هستند. آنارشي مسأله
پيشرفت و نهادهاي تکامل يابنده را حل
نميکند، تنها بسادگي واقعيت را ناديده ميگيرد، و ما را در برابر بدترين نهادها
ناتوان ميکندبي
دفاع ميکند، بدون آنکه آلترناتيو کارائي را در عمل ارائه کند.
پيروزي تمدن هاي جديد تضمين شده نيست. يک فاجعه اقتصادي جهاني، ضايعه محيط زيستي،
جنگ هسته اي، و يا بر گشتهائي نظير انقلاب هاي ارتجائي، ميتواند به حيات بشريت
پايان دهد. استبداد، فقر، تهديد جنگ و امراض، انواع بي عدالتي ها، در اين برهه
تاريخي ما را احاطه کرده اند.
در نتيجه خوش بيني من از آينده بدون احتياط نيست. حتي گذار صلح آميز يا تغييرات
راديکال و انقلابي، ممکن است راه هاي گوناگون گذار به جامعه فراصنعتي در نقاط مختلف
گيتي باشند. سازمان اين تحول
نيز، ممکن استبه همين گونه، شکل هاي مختلفي بخود بگيرد، و هر
سازمان مترقي اي، يکي از کوششهاي جهاني
است، براي ساختن دنياي گلوبال فراصنتعي آينده
.
اميدوارم که تشکيلاتهاي مترقي جديدي ايجاد شوند، که بطور افقي و عمودي عمل کرده، و
ديدگاه آينده
هاي مطلوب را، در خود متبلور کنند، و آنرا با گروه هاي هم انديش ديگر
به مشورت گذارند. اما براي توضيح ديدگاه فلسفي خود، من بايستي نگاه
عميق تري به
انديشه آينده نگر بکنم.
(VI)
انديشه آينده نگر تمام عرصه هاي جامعه را در بر ميگيرد و فقط به سياست، مذهب، علم، يا روانشناسي محدود نميشود. من اين ديدگاه نوين را بمثابه يک دسته بندي فکري اينگونه تعريف ميکنم که عبارت است از رفع توهم و رهائي از طلسم پاراديم هاي فلسفي جامعه صنعتي، در عرصه هاي مختلف زندگي، و جستجو در فراسوي آن افکار [نگاه کنيد به رقص در آسمان].
در اين جستجو بسياري اوقات کساني را ميبينيم که "پائين" پاراديم صنعتي رفته و تصور ميکنند همه پاراديم هاي غير صنعتي گام نهادن بجلو هستند، در صورتيکه بسياري از اشکال انديشه ماقبل صنعتي و ماقبل علمي ما را در وضعيت بدتر از جوامع صنعتي قرارميدهند.
انسان ميبايست هشيار باشد که در نفي جامعه صنعتي حاضر، طعمه افکارقرون وسطائي و بربريت ماقبل صنعتي نشود، که مصمئنأ نميتوان آنرا دستاورد ناميد. نمونه انقلاب 1357 ايران و شکل گيري جمهوري اسلامي ايران پيش روي ماست. مضافأ آنکه انقلاب ها يا شکلهاي زندگي آلترناتيو لزومأ مترقي نيستند [نگاه کنيد به آينده نگري و انقلاب 57].
در واقع همزماني انقلاب و ترقي که ارثيه بزرگ ايدئولوژيک جامعه صنعتي از زمان انقلاب هاي آمريکا و فرانسه بود، ديگر درست نيست. شايد جهان امانوئل کانت ديگري ميخواهد تا اين برگشت را تئوريزه کند [نگاه کنيد به کتاب ايران آينده نگر].
برنامه هاي اجتماعي بهترين و بدترين گروههاي آينده نگر امروز فقط درفکر و روي کاغذ هستند، همانگونه که افکار سوسياليست ها قبل از صعود به قدرت، فقط بر روي کاغذ بودند. اما آنگاه که جنبش پيروز شد، آن برنامه ها به واقعيت اجتماعي مبدل شدند، و ديگر از حالت يک بحث روشنفکري جالب در کافه تريا خارج شدند.