Sam Ghandchiسام قندچيپلورالیسم در اندیشه غرب - کثرت گرائی

 سام قندچی

http://www.ghandchi.com/301-Pluralism.htm

 

Pluralism in the Western Thought

http://www.ghandchi.com/301-PluralismEng.htm

 

پیشگفتار

در رساله دیگری درباره یکتاگرائی درفلسفه عصر مدرن و به ویژه مونیسم مارکسیستی که بیشتر در ایران پیرو داشته است بحث کرده ام. در رساله زیر موضوع بحث نقطه مقابل مونیسم، یعنی پلورالیسم یا کثرت گرائی در فلسفه غرب است. شایسته است که کثرت گرائی دراندیشه های فلسفی متداول در ایران نیز مطالعه عمیق شود. هرچند در آن زمینه اشاراتی در نوشته های خود از جمله در این نوشتار دارم، اما موضوع این رساله اساسأ مکاتیب فلسفی کثرت گرا در غرب است.

کارهائی که امروز درباره اندیشه های مدرن در ایران وجود دارند، آثار نویسندگانی نظیر فریدون آدمیت هستند، که اساسأ موضوع تحقیقشان دوران مشروطیت است، که اندیشه های غرب افکار ایران را تحت تأثیر قرار داده بود. امیدوارم کارهای تحقیقاتی جدیدی درباره اندیشه های کثرت گرا و زمینه های آنان، نه تنها از نظر نفوذ اندیشه های غرب، بلکه از زاویه تطور اندیشه فلسفی در کل تاریخ ایران، انجام شود، که البته تبادل افکار با تمدن های دیگر را نیز شامل خواهد شد، گرچه به آن محدود نخواهد بود.

تا آنجا که به نتیجه گیری در سطح گلوبال مربوط میشود، به غیر از ارائه تاریخی موضوع، که هدفم در این نوشته بوده است، ارزیابی نتایج عملی این بحث برای زمان ما حائز اهمیت است، و مطالعه کارهای نویسندگان زیر را در عرصه های مختلف دانش توصیه میکنم:

در عرصه تئوری سیاست، کتاب جان کنت گالبریت John Kenneth Galbraith بنام "کالبد شکافی قدرتAnatomy of Power". در عرصه اقتصاد، مدل ورودی-خروجیInput-Output Model تدوین شده بوسیله Wassily Leontief برنده جایزه نوبل در اقتصاد، و کتاب ظهور جامعه فراصنعتی دنیل بلDaniel Bell. در عرصه فلسفه آثار پاپرPopper، کواینQuine، و دیگرانی که در این رساله ذکر کرده ام. در عرصه جامعه شناسی و فرهنگ، آثار بل و دنیل ینکلوویچDaniel Yankalovich . در عرصه عدالت اجتماعی و حقوق آثار جان رالزJohn Rawls. در عرصه مدیریت آثار پیتر دراکرPeter Drucker و بالاخره در عرصه تحولات گلوبال، آثار تافلرها و جان نیزبیتJohn Naisbitt.

لازم به تذکر است که در عرصه تصمیم گیری اجتماعی ساختارهای جدیدی در دموکراسی غرب شکل گرفته اند، نظیر ابتکار رأیBallot Initiatives در کالیفرنیا که تافلر و نیزبیتNaisbitt آنرا مورد مطالعه قرار داده اند و در آن باره در نوشته دیگری توضیح داده ام. این تغییرات اجتماعی خود بر شکل پلورالیسم اجتماعی زمان ما اثر میگذارد. از ساختارهای نوین دیگر عصر حاضر، می توان از سازمانهای علمی، محیط زیستی، و سازمان ملل نام برد. در واقع موضوعاتی نظیر کنترل و توازنchecks and balances که از زمان جان لاک در فلسفه سیاسی غرب مطرح بوده با گسترش جامعه فراصنعتی ابعاد نوینی گرفته اند، و این شکل کثرت گرایانه تر دموکراسی فراصنعتی است، که آن را در جای دیگری "رقص در آسمان" خوانده ام.

در زمینه وسائل ارتباط جمعی و اهمیت آنها در دموکراسی فراصنعتی، گالبریت نظرات جالبی ارائه کرده که درجای دیگری بحث کرده ام. و در رابطه با تئوری تفکیک سه قوه جان لاک در عصر فراصنعتی، یکی از پایگذاران اصلی فیوچریسم (آینده نگری) در فرانسه، یعنی برترانددوژوونلBertrand de Jouvenel در اواخر عمر، کارهای ارزنده ای ارائه داد، و بویژه اهمیت پیگرد شادی pursuit of happiness که در دموکراسی آمریکا طرح شده، و در اروپا طرح نشده است را برای جامعه نوین، جهت طرحمدل جدید دموکراسی در جامعه فراصنعتی، یادآور میشد. در زمینه عدالت اجتماعی  نیزدر باره مولفه های جدید در جای دیگری مفصلأ بحث کرده ام.

در ارتباط با موضوعات تاریخ فلسفه که در این نوشته آمده اند، جهت مطالعه بیشتر به کتاب مفصلی تحت عنوان "یک تاریخ فلسفه" اثرکاپلستونCopeleston مراجعه کنید. وی با آنکه یک کشیش ژزوئیت است، کتاب بی نظیری در تاریخ فلسفه ارائه کرده است، که در کنار "یک تاریخ فلسفه غرب" برتراند راسل، که از دیدگاه فکری غیرمذهبی نوشته شده، هردو ارزشمند و حاوی اطلاعات مهم تاریخی هستند.

 

 

مقدمه

 

" انسان هائی که  فقط به ذات طبیعت توجه دارند، از این اندیشه به دورند  که چیزی

 مفرد  در جهان هست،  چرا که به ندرت فکر میکنند که این جهان در خود مفرد است،

اما هر سیاره، هر ستاره، خود جهانی است نظیر این یکی. آنها دلیل برای

قبول نه تنها کثرت در نوع در این جهان، بلکه حتی برای کثرت جهان ها

می یابند.  خدا، طبیعت، و منطق بر ضد آن متحدند."

 

از جان دانJohn Donne  س. 1572-1631

 نقل شده توسط استیون دیکSteven J. Dick 

در کتاب کثرت جهان هاPlurality of Worlds  س1982، صفحه 49

 

تاریخ پلورالیسم با "عقل سلیم" آغاز میشود. پس از هزاران سال تسلط افکار مذهبی و فلسفی برذهن بشر، عقل سلیم مردم عادی بدون تعصب و پیشداوری های مذهبی و فلسفی، کثرت گرا ست، یعنی شناخت بی غرضانه طبیعت و جامعه، دنیا را انبوهی از گوناگونی و بی مانندی پدیده های منحصر به فرد میبیند. فعالیت فکری در این شناخت اولیه متوقف نمیشود، و برای فراهم آوردن نیاز های اولیه، در برابر خطرات احتمالی، به جستجو می پردازد. اجتناب از اتفاقات نامطلوب نیاز به توان پیش بینی مسیر آینده پروسه های مختلف دارد. این توان از طریق تشخیص نظم و قاعده در گوناگونی های وقایع جهان حاصل میشود. شکل بدوی این فعالیت دماغی در رفتار حیوانات متفکر بشکل "غریزه" حک شده است، که از طریق ژنتیک منتقل میشود. به همین سان اولین کوشش ها برای آفرینش دانش، از طریق صرفنظر کردن از جزئیات، و چشم پوشی از بی قاعدگی ها، برای دستیابی به قاعده و نظم انجام شد. هراکلید این تلاش ذهنی را جستجو برای "آنچه در همه چیز مشترک است" نامیده است.

در فلسفه، مونیسم بر پلورالیسم تقدم داشته است، چرا که جستجو برای قاعده ها و اشتراک ها منتج به اصول جهانشمول نظیر شبه ماده انتزاعی پلنومplenum طرح شده توسط پارمینیدوس Parmenides، و یا تضاد طرح شده توسط هراکلید انجامید، که در رساله مونیسم مفصلأ بحث کرده ام. در مذاهب، اولین خدایان پلورالیستی بودند، چرا که بیشتر به عقل سلیم مردم عادی نزدیک بودند، و نه به انتزاع فلسفی، و هزاران سال طول کشید تا پلی تئیزم (چند خدائی) جای خود را به مونوتئیسم (یکتاپرستی) داد، که در واقع جمع بست نقاط ا شتراک خدایان مختلف در یک خدای انتزاعی بود. پیشرفت تمدن و علوم، مقارن بود با توسعه اندیشه بشر از پلورالیسم عقل سلیم به مونیسم، و به استثنأ انفصال های مختصر کوتاه مدت، در تاریخ گذشته بشریت، مونیسم غالب بوده است و نه پلورالیسم.

در واقع در عصر حاضراست که توسعه های های جدید علم، عدم تعیّن indeterminism و پلورالیسم را برای علوم طبیعی و پیش بینی آینده تقویت کرده است. پلورایسم امروز اساسأ ادامه کوشش های فلاسفه آنالیتیک در این زمینه، نظیر اندیشه های برتراند راسل در قرن بیستم نیست، هرچند نظرات فلاسفه ای نظیر نلسون گودمن Nelson Goodman نویسنده کتاب راه های گوناگون جهانسازی در سالهای اخیر ادامه آن سنت است. اما در سالهای پایانی قرن بیستم دیدگاه پلورالیستی از طرف دانشمندان و فلاسفه علم و دیگر صاحب نظران اندیشه های نو، با دیدگاههای بسیارمتفاوتی دنبال شده است، اندیشمندانی نظیر کارل پاپر، پریگوژین، دیوید بوهمDavid Bohm ، و یا متفکرینی نظیر کواینW.V. Quine.

 

عهد باستان

 

در یونان باستان امپیدوکلوسEmpedocles اولین فیلسوفی است که به ترویج پلورالیسم می پردازد. در مقایسه با مونیسم هراکلید که آتش رااصل می دانست، امپیدوکلوس ترکیبی ازچهار عنصر تفکر یونان، یعنی زمین، هوا، آتش، و آب را اساسی فرض میکرد و در مقایسه با هراکلید که فقط به ستیز اعتقاد داشت، امپیدوکلوس عشق و ستیز، هر دو را به عنوان توضیح وحدت و جدائی پدیده ها می دانست. ستایش وی از عشق  بمثابه بیان وحدت اولیه،  آرزوی وی برای مونیسم را نشان میداد، هرچند این هرگز به معنی اعتقاد او به این آرزوها بمثابه واقعیت نبود، واقعیتی که وی عکس این نمایلات مونیستی می دید. منطق وی متعینdeterministic  (جبری) نبود و از دیدگاه وی تغییر از طریق هم اتفاق و هم علیت رخ میداد. در اخلاق، عرفان فیثاغورثیان را پذیرفته بود،  و به سبک مذهب اورفیکOrphic دوران ماقبل تمدن یونان باستان،  به معصیت اولیه و تناسخ معتقد بود.

 

امپیدوکلوس درطرح دو مشخصه پلورالیسم نوآور بود، و آنها عبارت بودند از دفاع وی ازعدم تعینindeterminism  (اختیار) و  دموکراسی.  از آنجا که بیشتر نویسنده ای شاعر مسلک بود، نوشته های سیاسی وی  تتبع اسکولاستیک رساله های سیاسی مونیستی نظیر افلاطون و ارسطو، که البته سالها بعد از وی نوشته شده اند را نداشت.  ناگفته نماند که ارسطو که بعد از افلاطون نوشته،  با وجود  تعلقش به پلورالیسم،  در سیاست متأثر از اقلاطون است و نه از امپیدوکلس. معهذا عمل سیاسی و شعر امپیدوکلس، گرایش پلورالیستها را به دموکراسی، از همان بدو تمدن غرب نشان میدهد.

 

پس از امپیدوکلوس،  لوسیپوسLeucippus و دموکریتوسDemocritus قابل ذکرند. آنها سعی کردند که به مصالحه ای میان پلورالیسم و مونیسم دست یابند. مدل آنها از جهان اتمیسم بود. اتمها متفاوت بودند و تعدادشان بی نهایت بود (یعنی گرایشی پلورالیستی)، اما در عین حال جوهر اتمها غیرقابل تقسیم فرض میشد،  و اینکه با یکدیگر از طریق قوانین جبریdeterministic علیت (یعنی گرایشی مونیستی) مربوط میشدند.  این مدل دو هزار سال به عنوان یک تئوری متافیزیکی درباره ساختمان جهان باقی ماند،  تا که علم نو بعد از رنسانس از آن استفاده کرد. 

 

فرضیه اتمهای بی نهایت لوسیپوس و دموکریتوس تقریبأ سلف همه مدل های پلورالیستی جهان بوده است، از مونودولوژیmonadology لایبنیتسLeibniz تا مدل اتمی راترفوردRutherford تا اتمیسم منطقی برتراند راسل. همچنین هرچند لوسیپوس و دموکریتوس جبرگرا determinist بودند، نظرات سیاسی  آنها درتطابق با پلورالیسم بود، یعنی مدافع دموکراسی بودند. در کیهانشناسی آن ها از ایده کثرت جهان ها دفاع میکردند،  که پس از آنها اپیکورEpicurus همراه  دیدگاه اختیارindeterminism  ترویج میکرد.  بعدها ارسطو ایده کثرت جهان های آنها را رد کرده و ایده *جهان واحد* را به جای آن نشاند (جالب است که قرن ها بعد، در قرن نهم میلادی، تئوری احتمال اپیکور و نه تئوری چهار علت ارسطو،  در میان معتزله، یعنی پیروان حسن بصری در الهیات اسلامی، پذیرفته شده است).

 

پیشرفت تمدن یونان مونیسم پارامیندوس را تقویت کرد.  افلاطون به طور سیستماتیک با پلورالیسم امپیدوکلوس و اتمیست ها در افتاد. پس از افلاطون، ارسطو هرچند خود پلورالیست بود، بسیاری از انگاره های مونیستی استاد خود افلاطون را در فلسفه خویش حفظ کرد.  از نظر ارسطو "ترتیب دریافت حسیorder of sense" پلورالیستی بود، اما ترتیب بیانorder of explanation مونیستی بود. به عبارت دیگر وقتی از حس به تئوری میرویم، کثرت نقطه شروع است،  اما وقتی جهان را توضیح میدهیم،  از تئوری توضیحیexplanatory theory مونیستی شروع میکنیم و به واقعیت تجربی میرسیم. ( نگاه کنید به کتاب سوم  متافیزیک ارسطو که وی این تئوری جالب خود را به شیوه بسیار همه جانبه ای توضیح داده است).  پلورالیسم ارسطو  را مفصل تر در جای دیگری بحث کرده ام http://www.ghandchi.com/440-Aristotle.htm.

 

سقوط تمدن یونان

 

تجدید حیات پلورالیسم تا زمان سقوط تمدن یونان اتفاق نیافتاد. پس از قرن سوم میلادی که مسیحیت امپراطوری روم را فتح کرد، پلورالیسم موقتأ در میان مکاتیب فلسفی بدبینانه کلبیونCynics، شکاکیونSceptics، اپیکوریانEpicureans، و افکارعرفانی رواقیونStoics رشد کرد. معهذا اصالت و ابتکاری در این مکاتیب نبوده، و بویژه بیگانگی این مکاتیب فلسفی با علم، بیشتر، آنان را تحولی واپسگرا در پلورالیسم کرد تا پیشرفتی ترقی خواهانه.

کلبیونCynic دستاوردهای تمدن، نظیر دولت، مالکیت خصوصی، ازدواج، و مذاهب را رد میکردند. در واقع آنان را میتوان پیش کسوتان آنارشیستها قلمداد کرد، که در جای دیگر مفصلأ بحث کرده ام http://www.ghandchi.com/35-Anarchism.htm. آنها سعی در تصحیح نقصان های اجتماعی نه از طریق رفرم داشتند، و نه از طریق ارائه آلترناتیو اجتماعی ای که با انقلاب بدست آید. آلترناتیو آنان "بازگشت به طبیعت" و زندگی نظیر حیوانات بود. یکی از چهره های برجسته آنان، دیوژانس، حتی به برادری نسل بشر و حیوانات معتقد بود که البته انساندوستانه بود. خلاصه آنکه رد نظم موجود از طرف اینان ضربه ای بود بر مونیسم، هرچند مکتب فکری شان برای اندیشه و فعالیت فکری کشنده بود.

شکاکیونSceptics با تردید همه چیز، تفاوت دانش و جهل را می ستردند، معهذا برروی برخی اصول مونیسم نیز سایه شک می افکندند. کارنیادCarneads در سال 69 قبل از میلاد، یکی از شکاکیون بود که به ایده احتمالات به مثابه راهنمای عمل رسیده بود. این از اولین کوشش ها برای طرح تئوری تخمینیconjectural theory بر مبنای دیدگاه فلسفی اختیارindeterminism بود. متأسفانه نظرات وی بعد ها از طرف دیگر فلاسفه شکاکیون دنبال نشد، چرا که آنان در پی ارائه آلترناتیو در برابر تفسیر مونیستی حقیقت نبودند، و تنها دلبستگی شان شک درباره همه چیز گذشته بود، و خوشی شان بی اعتبار کردن دست اوردهای علمی بود.

اپیکورEpicurus پایه گذار مکتب اپیکوریان اساسأ موضوع توجهش اخلاق بود. وی لذت را از دیدگاه عرفانی می ستائید، اما برخلاف رواقیون تنها به زندگی اعتقاد داشت. دفاع وی از آزادی ارادهfree will جنبه پلورالیستی فلسفه اخلاق وی است. پس از لوسیپوسLeucippus و دموکریتوسDemocritus، اپیکور اولین فیلسوف پلورالیست در فلسفه طبیعی است. هرچند وی دلبستگی ای به علوم نداشت، ترویج اتمیسم از سوی وی، با تکیه بر شانس و عدم تعیّنindeterminism ، مدلی پلورالیستی از جهان را عرضه میکرد. معهذا ارسطو قبل از وی، برای رد مفهوم دموکریتی کثرت جهان ها و دفاع از اصل *جهان واحد* کوشش وافری کرده بود، و بعدها مدل ارسطوئی نه تنها در قرون وسطی، بلکه کماکان همچنان تا عصر حاضر، با ماست.

رواقیونStoics با ستایش فضائل شخصی و برابری انسانها، به طرف پلورالیسم گرایش داشنتد. پلورالیسم آنها بیشتر به پلورالیسم مذهبی شبیه است، تا به پلورالیسم فلسفی. زینوZeno، پایه گذار این مکتب، خدا را جدا از جهان نمی دانست و در درون ما می دید. این فلسفه دیدگاهی وحدت وجودی ( پانته ئیستیpantheism ) بود که ریشه خود را در مذاهب خاورOriental religions داشت. پانته ئیسم از طرف رواقیون توسعه یافته و از طریق آنان وارد رهبانیتmonasticism مسیحی و عرفانmysticism اسلامی شد. وحدت وجود در رابطه با جلوه های خدا پلورالیستی است، اما در عین حال به خاطر فرض خدای واحد، دیدگاهی مونیستی است. این فلسفه با ارتقأ انسان به مقام شبه خدائی از طریق تذکیه نفس، برای ملت ها و افراد ناامید جاذبه داشته است، یعنی برای آنان که به قول برتراند راسل نمی توانستند به پیشرفت در عمل خود در جهان واقعی امیدی داشته باشند. با این همه، تأکید این تفکر بر روی فرد همواره نوعی پلورالیسم را در میان طرفداران آن باعث شده است.

 

قرون وسطی

 

مسییحیت تمام خدایان مذاهب دیگر را برچید و در نتیجه یکتاپرستی مسیحی جایگزین تمام مذاهب پلورالیستی در اروپا شد. برای بیش از هزار سال، فلسفه به اسکولاستیسم کلیسا محدود شد. همه چیز از آسمان تا زمین کاملأ از طرف خدای قادر مطلق حکمرانی میشدند، و او همه چیز از کوچکترین ذرات تا بزرگترین ستاره ها را تعیین میکرد. پلورالیسم به معنی اخص کلمه در قرون وسطی تحمل نمیشد، اما عناصری از آن در قرون تاریک اندیشی باقی ماندند، و آنهم بیشتر در فلسفه اسلامی.

سه قرن اول اسلام یعنی قرون ششم تا نهم میلادی چیزی بیش از اسکولاستیسم در دنیای اسلام به وجود نیاورد. دین سالاری ( تئوکراسی) اسلامی بنی امیه و بنی عباس نظیر کلیسای کاتولیک استبدادی بود. تنها پژوهشهای نجومی از طرف دین سالاران اسلامی تشویق میشد و آنهم به خاطر مبنای نجومی بسیاری از شعائر عبادتی اسلامی. در واقع پس از سقوط خلافت اسلامی در شاخه شرقی آن (در ایران) و شاخه شمالی آن (در اسپانیا)، با تقلیل نفوذ خلافت مرکزی، و شروع به اصطلاح "رفرمیسم" و "رنسانس" اسلامی در قرن نهم میلادی، در ایران و اسپانیا کارهای علمی و فلسفی شکوفا شدند. ابن سینا، عمر خیام، فارابی، ابوریحان بیرونی، ذکریای رازی در ایران و اورس (ابن رشد و دیگران در اسپانیا) فلاسفه و دانشمندان برجسته این دوران هستند، که بویژه بر افکار راجر بیکن و اسپینوزا در غرب اثر گذاشتند. در واقع بررسی فلسفه شرق خود مبحثی جداگانه و وسیع است. اما فقط نگاهی به فلسفه وحدت وجود، که اساسا در شرق رشد زیادی کرده، و در پلورالیسم غرب اثر گذاشته، در اینجا بی مناسبت نیست.

 

وحدت وجود اسلامی در شرق

 

پانته ئیسم یا فلسفه وحدت وجود، شکلی از عرفان، و ادامه فلسفه رواقیون است که بویژه پس از حمله مغول، در میان اندیشمندان خاور نزدیک رشد کرد. این بینش از یک سو، تلفیقی بود از فلسفه خاور و فلسفه یونان، و از سوی دیگر، ترکیبی بود از اندیشه اسلامی و مسیحی . مروجین آن "صوفی" خوانده میشدند، چرا که نظیر رواقیون برای دنیای مادی ارزشی قائل نبودند. آنها ضد آخوندبازیsacerdotalism بودند و به همه ادیان به یک اندازه احترام می گذاردند، و اعتقادات خود را مذهبی جهان وطن می دیدند، نظیر مانویان قبل از اسلام. آنها مذهب سنتی را تحقیر میکردند، و ایده جستجو برای خدا در دل، و نه در مسجد، را ترویج میکردند. به خاطر ترس از آزار و ایذای اسلامگرایان، نظرات خود را به شکل استعاره در قالب اشعار بیان میکردند http://www.ghandchi.com/354-Sufism.htm.

اشعار صوفیان نمونه هائی از بیان زیبای شاعرانه وحدت وجود است. شاعر برجسته صوفی مسلک ایران مولوی، در اشعار خود، با احترام خاصی از فلاسفه مکاتیب مختلف یونان، از جمله دیوژانس و اتمیستها یاد میکند. در بسیاری از اشعار وی، او خدا را به نور تشبیه میکند، که بوسیله اندیشه بشر به فرقه های مختلف مذهبی انکسار یافته است. این تشبیه شاید بهترین بیان پانته ئیستی توحید، یعنی خدای واحد است، که در عین حال بیان های متعدد دیگر خدا را نیز همراه دارد. هرچند پانته ئیسم یک پلورالیسم استوار نبود، ترویج مفهوم کثرت گرای بیان خدا از طرف آن، باعث رشد گرایش پلورالیستی در مذهب و فلسفه در قرون وسطی در دنیای اسلام شد، و پانته ئیسم حتی بعد ها متفکرین برجسته خردگرای عصر مدرن اروپا، نظیر لایبنیتس .و اسپینوزا را، تحت تأثیر قرار داد. با این وجود ضعف آن در هم وزن دیدن همه انتخاب ها است و عدم نشان دادن راه ترجیح یک آلترناتیو بر دیگری که در جای دیگر بحث کرده ام http://www.ghandchi.com/294-cherApluralism.htm.
 

متفکرین پلورالیست قرون وسطی

 

در اروپا، راجر بیکن (1214-1292) از امپریسیسم برای دفاع از اصل یکایکیindividuation (تشخیص فرد در جمع) ، یعنی تشخیص اینکه اشیأ جداگانه کیفیت های مختلف دارند، استفاده کرد. در نتیجه هرچند راجر بیکن مونیست بود، در فلسفه اش نفوذ پلورالیسم هویدا است.

جالب توجه ترین متفکر پلورالیست قرون وسطی ویلیام اوخامWilliam of Ockhams در (1280-1347) بود، که تکفیر شده و از فرقه فرانسیسکن و کلیسا طرد شد. او ایده کثرت جهان ها را دلیلی برای قدرت خدا می دانست. بزرگترین خدمت وی به فلسفه منطق *تیغ اوخامOckham"s Razor* است. ( به تحقیقات مفصل کارل پاپر درباره اوخام رجوع کنید).

تیغ اوخام که با عبارت "این بیهوده است که با زیادتر انجام دهیم آنچه قابل انجام با کمتر است" بیان شده، متد منطقی بسیار سودمندی برای دیدگاه پلورالیستی است. با استفاده از تیغ اوخام میتوان همان تعداد ازعوامل را که *لازم* هستند، برای هر تحلیل معین برگزید. بنابراین بجای تقلیل پیش گرایانه( اپریوریapriori ) کثرت به یگانگی مونیستی، از این ابزار برای کار کردن با تعدد می توان بهره گرفت. در نتیجه کار عظیم استفاده از عوامل متعدد در تحلیل، با این روش، با حذف عواملی که تاثیر مساوی دارند، به ساده کردن کار می انجامد، به جای آنکه تعدد، باعث نا امیدی از پلورالیسم و پناه بردن به مونیسم شود.

علاوه بر منطق، اوخام گرایش به پلورالیسم را در مسائل اجتماعی زمان خود نیز نشان داد. وی طرفدار جایگزینی کلیسای دموکراتیک به جای نظام سلسله مراتبی در هیرارشی کلیسا بود.
 

عصر مدرن

 

پایان قرون وسطی مقارن است با رفرماسیون و رنسانس. رنسانس همانطور که در رساله مونیسم نوشتم، بیشتر به مونیسم دینامیک گرایش داشت. اما رفرماسیون و ظهور پروتستانیسم در اروپا، به دیدگاه پلورالیستی یاری رساند. از آنجا که پروتستانیسم به قضاوت فردی استناد میکرد، راه های تازه ای به سوی دیدگاه پلورالیستی، حتی در درون مذهب مونیستی مسیحیت گشوده شد. تفرقه مذهبی کلیسا و رقابت فرقه های مذهبی برای سالها ادامه یافت، و پس از جنگهای سی ساله در آلمان، هرجه بیشتر آشکار شد که نه پروتستانیسم، و نه کاتولیسیسم، و نه هیچ دکترین مذهبی دیگری نمیتواند برتری کامل بیابد. این امر باعث شکل گیری بردباری مذهبی از یک سو، و آزادی علم و فلسفه از پیش داوری های مذهبی از سوی دیگر شد. وقتی که دیگر تعدد حقیقت مذهبی بوجود آمد، علم و فلسفه دیگر به قضاوت مذهبی به عنوان معیار حقیقت در تئوری های خود نیازی نداشنتد، و شروع کردند به نگاه در جاهای دیگر برای تأیید اثبات حقیقت در عرصه های گوناگون پژوهش.

بردباری مذهبی باعث تقویت دموکراسی در مسائل مذهبی و جداشدن علم و فلسفه از مذهب شد، و تفکر دانشمندان و فلاسفه را از مکاتیب مسیحیت آزاد کرد، و راسیونالیسم را در اندیشه روشنفکری به پیش برد. این وضع در طلوع عصر مدرن به بهترین شکل بوسیله فرانسیس بیکن (1561-1626) بیان شده که معتقد بود:

فلسفه بایستی ار الهیات جدا نگه داشته شود، چرا که الهیات از طریق ایمان دانسته میشود ولی فلسفه به استدلال بستگی دارد.

نگرش بالا کمابیش اساس نقطه آغازین تمام مکاتیب فلسفی عصر جدید بوده است و باعث نفوذ علم در خردگرائی، تجربه گرائی و دیگر مکاتیب فلسفی شده است.

قابل ذکر است که از دیدگاه ارسطو فلسفه *جستجوی حقیقت* بود. اما برای متفکرین قرون وسطی فلسفه جستجو برای حقیقت الهی یا اراده خداوند بود. پس از آنها، فلسفه برای خردگرایان (راسیونالیستها ) خود *استدلال* بود، یا به عبارت ساده تر *تفسیر* جهان بود. فقط فلاسفه پایان دوران راسیونالیسم نظیر نیچه و مارکس، دیدن فلسفه به عنوان *استدلال* را بی حاصل می دیدند و فلسفه ای را ترویج میکردند که میتوانست *ابزاری* برای تغییر تلقی شود، اما نظر آنان دیگر با آنچه معنای فلسفه از دیدگاه خردگرایان بود متفاوت بود. این است که مارکس از پایان فلسفه گفته و میگوید فلاسفه تا کنون دنیا را تفسیر کرده اند، در صورتیکه مسأله تغییر آن است. این موضوع را در رساله اندیشه مارکسیستی و مونیسم مفصلأ بحث کرده ام.

همانگونه که در رساله مونیسم ذکر کردم، علم مدرن قبل از قرن بیستم (مثلأ مدل نیوتونی از جهان)، بیشتر در سازگاری با مونیسم دینامیک بود تا با پلورالیسم. اما توسعه علوم مدرن و رشد فردگرائی درجوامع اروپا، پیشینه خوبی را برای خیزش مجدد پلورالیسم فراهم آوردند.

مثالی ازحوزه دیدگاه پلورالیستی در پایان قرن شانزدهم را جان دان در مورد بحث کثرت جهان ها نشان داده است. وی که یک شخصیت ادبی انگلیس در آن زمان بوده، به ایده تعدد جهان ها گرایش داشته است. او رابطه این جدل و نتایج دیگر دیدگاه پلورالیستی را در نقل قول زیر، که در ابتدای رساله ذکر شد، به خوبی نشان داده است. در واقع حقیقت ارزیابی وی از کثرت گرائی، درنتایج توسعه پلورالیسم در قرون بعدی در اروپا غیرقابل انکار است، و بی دلیل نبود که کلیسا با آن در ستیز بود. وی مینویسد:

" انسان هائی که فقط به ذات طبیعت توجه دارند، از این اندیشه به دورند که چیزی مفرد در جهان هست، چرا که به ندرت فکر میکنند که این جهان در خود مفرد است، اما هر سیاره، هر ستاره، خود جهانی است نظیر این یکی. آنها دلیل برای قبول نه تنها کثرت هر نوع در این جهان، بلکه حتی برای کثرت جهان ها می یابند. خدا، طبیعت، و منطق بر ضد آن متحدند." ( از جان دانJohn Donne س. 1572-1631 نقل شده توسط استیو دیکSteven J. Dick در کتاب کثرت جهانPlurality of Worlds س1982، صفحه 49.)
 

خردگرایان و علوم طبیعی

 

دکارت جنبشی را در فلسفه شروع کرد که توسط برخی از پیروانش به پلورالیسم رسید. اصل cognito ergo sum وی یعنی "من میاندیشم، پس من هستم"، تنها آغاز سوبژکتیویسم (ذهن گرائی) نبود. در واقع شک دکارتی اجازه همزمان قبول طرق مختلف اندیشه را میدهد. فلسفه وی اساس گرائی را به توضیح تخمینیconjectural explanation مسائل ارجحیت میدهد. درک دترمینیستی (جبری) وی ار قوانین فیزیک، فلسفه او را ناسازگار با آزادی اراده میکند. اما مدل او از جهان نسبت به بعضی از متفکرین بعدی نظیر نیوتون، کمتر مونیستی بود. دوالیسم دکارتی فکر و ماده، راه را هم برای ماتریالیسم مکانیکی، و هم برای ایده الیسم ذهن گرا ( سوبژکتیو) باز کرد. و جنبه های پلورالیستی اندیشه وی بعد ها توسط اسپینوزا و لایبنیتس توسعه یافتند.  بحث ببشتر نظرات دکارت در http://www.ghandchi.com/397-Descartes.htm.

اسپینوزا اساسأ توجهش به اخلاق بود. در زمینه مسائل علم وی دیدگاه دترمینیسم دکارتی را حمایت میکرد. او سعی کرد که مکتب اخلاقی خردگرایانه را توسعه دهد. عشق و خوشحالی در زندگی اصول اخلاقی وی بودند. خدای پانته ئیستی وی در همه چیز جهان نمایان بود. وی از پانته ئیسم ومذاهب گوناگون آموخته بود و این معرفت در رفتار مساوی وی با مذاهب گوناگون هویدا بود. پلورالیسم وی با مونیسم سازگار بود، اما نمی توانست در خدمت الهیات سلسله مراتبی کلیسیای کاتولیک قرار گیرد. در فلسفه وی خدا یکی بود و همه چیز با او در وحدت بود. پلورالیسم اسپینوزا بسیار محدود بود و علاقه وی به وحدت خدا و جهان، در هر سطر آثار وی نمایان است. معهذا این ها در طرد او و محکوم کردن آثار وی توسط کلیسیای کاتولیک تأثیری نگذاشت.  بحث ببشتر نظرات اسپینوزا در http://www.ghandchi.com/406-Spinoza.htm.

لایبنیتس اولین فیلسوف عصر مدرن بود که در عین تعلق به خردگرائی و علوم طبیعی بسیار مدافع پلورالیسم بود. مدل وی از جهان مونودولوژی بود. جهان از نظر وی از مجموعه بی نهایت اجزا فکرگونه ای به نام مونادmonad تشکیل شده است. مونادها عناصر ساده ای هستند که غیر قابل تقسیم و بدون پنجره هستند، یعنی نفوذ متقابلی بین آنها امکان پذیر نیست. مونادها به طور فردی تعریف میشوند و از آزادی اراده برخوردارند، اما حالت اولیه هر موناد هر آنچه در هر زمان برای آن اتفاق افتد را در بر دارد (رجوع کنید به مونودولوژی ترجمه انگلیسیP.H. Hedge ). لایبنیتس خردگرای ثابت قدمی بود و از *تضاد* و "دلیل کافی*، به مثابه اصول پایه ای منطق خود استفاده میکرد. با استفاده از منطق خویش، پلورالیسم وی به جبرگرائی (دترمینیسم) دیگری منتج شد، که در واقع همه تغییرات مونادها را در بر میگرفت، و این در دکترین هارمونی از پیش تعیین شدهpre-established harmony وی بسط یافته است.

برخورد لایبنیتس به سوال وحدت خدا، شباهت و تفاوت وی و اسپینوزا را نشان میدهد. او مینویسد "خدا به تنهائی آن وحدت بدوی است، یا جوهر ساده اولیه ای است که از آن همه مونادهای آفریده یا مشتق شده، تولید شده اند." در نتیجه بر عکس اسپینوزا، مونادهای لایبنیتس فقط نشانهای خصلت الهی نبوده، بلکه محصول آنند. اتحاد را به اینگونه بیان میکند که "در جوهر ساده اولیه بایستی همه خاصیت ها و روابط موجود بوده باشد، هرچند اجزائی نداشته" این نظر مثل اسپینوزاست که نوشته است "خصلت الهی مطلقأ تعداد بی نهایت از خواص را دارد، که هر یک اساس های بی نهایتی را در انواع*sue genre* به نمود میگذارد." در نتیخه مونادهای لایبنیتس از نظر فیزیکی در خود پلورالیستی نیستند و این بیانگر گرایشی مونیستی است، اما از نظر روانشناسی آنها کثرت گرا هستند، اگر که آنها را روح هائی با ادراک حسی و اشتیاق فرض کنیم. با وجود تصویر پانته ئیستی مونادها در رابطه با خدا، خدای لایبنیتس روحی منفرد نیست و دارای کثرت روانشناسی حواس و تعلقات است.

لایبنیتس، دوالیسم دکارتی فکر و بدن را، با رجوع به کشف ثبات مقدار حرکت conservation of momentum در فیزیک پایان داد (وی همچنین پایه گذار منطق ریاضی بود). در مقایسه با ثبات مادهconservation of matter ، این قانون جدید، توضیحی برای اثر متقابل فکر و بدن ارائه میکرد. ماده انکار شده، و مدل شبه روانشناسی جهان، دنیای مادی و غیرمادی را در برمیگرفت. سیستم لایبنیتس از نگاه خواننده عصر حاضر، بنظر خیالپردازی میاید، ولی اگر ما لغت روح را با الکتریسیته تعویض کنیم، دیگر دیدگاه وی آنقدر عجیب هم نیست. هرچند مدل وی آنگونه که هست، آنقدر راضی کننده نیست، اما مدل وی باضافه فیزیک کوانتا، منشأ الهام برای بسیاری از فلاسفه علم در قرن بیستم بوده است (رجوع کنید به مجموعه دانشگاه بوستون درباره فلسفه علم). متأسفانه دوقرن طول کشید تا فلاسفه به مدل فلسفی لایبنیتس توجه کنند.

صرف نظر از کمبودهای مونودولوژی، این مدل لایبنیتس اولین کوشش در عصر مدرن برای فرموله کردن مجدد مدل پلورالیستی جهان پس از یونان باستان بوده است. بویژه تئوری جهان های موازی وی تازه بوسیله متفکرین عصر حاضر دارد بحث میشود. بحث بیشتر مونودولوژی در http://www.ghandchi.com/394-MonadsCPH.htm.

لایبنیتس مشاجرات طولانی ای با نیوتون داشت. تئوری جاذبه نیوتونی جایگزین تئوری حلقه های (ورتکس) دکارتی شد و هارمونی جدیدی را در جهان تصویر کرد. با وجود برخورد تخمینیconjectural نیوتون به حدسیات تئوریک، سیستم وی در برداشت مشهود خود مونیستی است (برای بررسی جامع نیوتون رجوع کنید به کتاب سحر مجدد جهان نوشته موریس برمنMorris Berman) .

برای نیوتون همه چیز به دور مرکز جاذبه میچرخید، و دترمینیسم لاپلاس، نتیجه طبیعی تئوری نیوتون بود، که مدعی شد شیطانی با دانستن شرایط اولیه و قوانین نیوتون، میتواند تمام حرکات آینده را پیش بینی کند. این سیستم با یک خدای جدید کامل شد، نظیر حرکت دهنده بی حرکت در فلسفه ارسطو. این مدل مکانیکی مبنای دینامیسم مونیستی عصر جدید شد، که در رساله مونیسم بحث کردم.

لایبنیتس سیستم نیوتونی را بخاطر ضدیت با هارمونی مذهبی مورد حمله قرار داد. به نظر لایبنیتس، سیستم نیوتون پس از خلق شدن جهان، نیازی به خدا نداشت، و معتقد بود فلسفه وی خداپرستانه تر است. در واقع این اهمیت نیوتون بود که اتفاق گرائی Occasionalism طرفداران دکارت را به دور ریخت، وقتی که هر حرکت جداگانه از طرف خدا شروع میشد.

در میان دانشمندان قرن هفدهم، ما نمیتوانیم هیچ دانشمند اصلی پلورالیست دیگری بیابیم. اما در میان دانشمندانی که به پلورالیسم در برخی زمینه های اندیشه شان گرایش داشته اند، هویگنسC. Huygens شایسته ذکر است. هویگنس برخوردی امپریسیستی به نجوم و فیزیک داشت. جایگاه تئوری احتمالات در اندیشه فلسفی وی برای زمان وی بسیار خارق العاده است. در سال 1698 وی مینویسد:

"من تمی توانم وانمود کنم که هیچ چیزی را به عنوان حقیقت با یقین بیان میکنم (چرا که آن جنون است)
ولی فقط حدس محتمل را ارائه میدهم، که حقیقت آن را هر کس آزاد است برای خود ارزیابی کند.
در نتیجه از آنجا که به اعتراف خود، من هرگز نمیتوانم به یقین دست یابم، اگر کسی با افسوس به من
بگوید که من وقت خود را بیهوده در پرس و جوی باطل و بی ثمری تلف کرده ام، پاسخ من این است که
در این صورت وی تمام فلسفه طبیعت را تحقیر کرده است، چرا که موضوع همه آن جستجو درباره
خصلت همه چیز است: و دراین چنین مطالعه اصیل و بلند پایه، این افتخار است که به احتمالات
دستیابیم، و خود جستجو یاداش مشقت است".


از هویگنس 1698 نقل شده توسط استیو دیکSteven J. Dick
در کتاب کثرت جهانPlurality of Worlds انتشارات کمبریج به انگلیسی، س1982، صفحه 176).

به استثنأ پلورالیسم محدود درتئوری تکامل کانت در قرن هجدهم، و تئوری تکامل داروین در قرن نوزدهم، بیشتر تئوری های علمی و مدلهای فلسفی علوم طبیعی تا قرن بیستم، به پلورالیسم یاری نرساندند، و در راستای مونیسم دینامیک بودند.

 

تجربه گرایان و علوم اعتماعی

 

هرچند در قرن بیستم پلورالیسم در عرصه های علوم طبیعی نظیر فیزیک طرح شده است، اما در قرون17، 18و 19 چنین نبوده وهمانگونه که ذکر کردم، این علوم اساسأ به مونیسم دینامیک گرایش داشتند. اولین ضربات بر مونیسم در عصر مدرن، نه از سوی علوم طبیعی، خردگرایان، و ماتریالیستهای مکانیکی، بلکه از طرف فلاسفه متمایل به تجربه گرائی(امپریسیسم) بوده است، که بیشتر به علوم اجتماعی وسیاسی توجه داشتند.

قبل از دکارت، فرانسیس بیکن (1561-1626) از مشاهدهobservation ، در تئوری شناخت دفاع کرد، و اوست که در منطق خود با قیاس ارسطوئی (صغری و کبری) و استنتاجdeduction مخالفت کرده و از استقرأinduction دفاع میکند. هرچند پلورالیست های برجسته ای نظیر پاپر در عصر ما به استقرا ابدأ معتقد نیسنتد، این نگرش میتوانست نقطه شروع خوبی برای پلورالیسم باشد.

دکارت و پیروان وی دلیل را بر ایمان در علم ترجیح میدادند، اما آنها از امپریسیسم دور بودند و خردگرائی را دنبال میکردند، و بیشتر توجه به تدوین یک تئوری عمومی برای علوم طبیعی داشتند.

سوای فلاسفه علم (فلسفه طبیعت)، در فلسفه سیاست، فیلسوف برجسته جان لاک، اولین فیلسوف مهم بعد از قرون وسطی است، که مبانی برخوردی پلورالیستی به جامعه را تدوین کرده است. از دیدگاه پیروان منطق مونیستی، افکار جان لاک بیشتر متناقض می نمود. وی یک سیستم تمام و کمال نظیر مونیستها نداشت، که در آن همه چیز از یک اصل واحد "منتج" شود. در نتیجه برای مخالفین وی دشوار نبود که فلسفه او را به مثابه اندیشه ای پر هرج و مرج مورد حمله قرار دهند. از سوی دیگر برای پیروان وی آسان بود، که هر چیز در فلسفه خود را بسط ایده های لاک قلمداد کنند. فلسفه لاک نمونه خوبی از ظهور یک مکتب جدید فکری با تمام بیان های نادرست طرفداران و مخالفین آن است.

جان لاک یک امپریسیست بود. جالب ترین جنبه منطق وی استفاده از مفاهیم احتمالات است، که در عین حال علت لیبرالیسم فلسفی وی نیز هستند. گرچه لایبنیتس منطق ارسطوئی را در آثار نشر نشده اش رد کرده است، ولیکن وی یک ثبات کامل منطقی در آثارش دارد که به منطق ریاضی تزدیک است، در عوض برای جان لاک تنها اصل منطق مفهوم احتمالات بود، که تئوری رشد یافته ای در آن زمان نبوده و باعث تناقض در فلسفه لاک میشد. اما منطق لاک باعث عدم برخورد دگماتیک وی در سیاست بود، و او رد رژیم های سلطنت موروثی و رژیم های مطلقه و عشق به دموکراسی را دنبال کرد و بخاطر افکارش عاقبت از انگلستان فرار کرد .

در تئوری شناخت، جان لاک تجربه را افضل میدانست وبا نظریات انتزاعی افلاطون، دکارت، و لایبنیتس مخالفت می ورزید، و این اولین جدائی تجربه گرایان از خردگرایان است. در واقع فرانسیس بیکن به امپریسیسم ار طریق خردگرائی رسیده بود. اما لاک برای حفظ تجربه گرائی، خردگرائی را ترک کرد. این امر به خاطر خصلت مطلق منطق سنتی بود. تئوری های جدید منطق احتمالات در طفولیت بودند، و منطق غیر مونوتونیکnonmonotonic logic ، و سیستم های دیگر منطق هنوز تولد نیافته بودند، و در نتیجه رد هرگونه "ایده های انتزاعی" برای تقویت تجربه گرائی توسط لاک، شگفت آور نیست.

تسلیم لاک به تجربه ، بعدها از طرف برکلی و هیوم، به اکستریم سوبژکتیویسم و آگنوستیسم، و از طرف مارکس و ویلیام جیمز، به انواع ابزارگرائی ادامه یافت. سودمندی گرایان Utilitarians نظیر بنتام و جان استوارت میل، به نظرات اولیه لاک نزدیک ماندند. آنها مبنای قانون لاک را که مشروعیت خود را در اصول کتب مقدس مییافت، تغییر داده، و خوشحالی را به مبنای پذیرش قوانین مبدل کردند.

نفس گرائیsolipsism برکلی، تعبیر مونیستی پلورالیسم تجربی لاک بود، که به کوشش های آتی تجربه گرایان لطمه زد.، هرچند امروز نوعی از اندشه برکلی در میان تئوریسین های فیزیک کوانتا، بمثابه یک تئوری توضیحیexplanatory theory هنوز طرفدار دارد. برکلی واقعیت عینی همه چیز غیر از خدا را نفی کرد. هیوم نظر برکلی را به خدا نیز بسط داد. در نتیجه برعکس هدف بنیانگذار اولیه امپریسیسم فررانسیس بیکن، اگنوستیسم هیوم به "حقیقت دوگانه" رسید. خدا از طریق *ایمان* پذیرفته میشد و همه چیز دیگر از طریق *تجربه* پذیرفته میشدند. در نتیجه یک بار دیگر ایمان به فلسفه باز گشت، و طعنه زمان آنکه ایمان به فلسفه، اینبار از طرف تجربه گرایان بازگشت.

گرایش بالا بعدها از طرف امانوئل کانت ادامه داده شد. سوبژکتیویسم کانت مدعی شد که دانش تجربی از مفاهیم پیش فرض شده اپریوریapriori .ونیز از مفاهیم "شیئی در خود" غیر ممکن است. بحث بیشتر نظرات کانت در .http://www.ghandchi.com/709-ScienceMetaphysics.htm

 

امروزه بعد از دو قرن مفهوم اپریوری کانت از طریق مشخصه های موروثی ژنتیک و حواس حامل تئوریtheory-impregnated sense perception که پاپر در کتاب "خود و مغز او"The Self and its Brain و آرون اسلومن در کتاب فلسفه هوش مصنوعی طرحPhilosophy of Artifical Intelligence کرده اند اهمیت علمی در عرصه هوش مصنوعی یافته اند.

کانت تئوریسین اصلی ترقی خواهی درعصر روشنگری بود، و خود فکر میکرد در آلمان از طریق رفرم به ایده آلهای خود در زمینه آزادی های فردی نایل خواهد شد، واین نقطه نظر را در نوشته های سیاسی اش مفصلأ بحث کرده است. اما فردریک ویلیام دوم، جانشین فردریک کبیر، نگاشتن درباره مذهب را برای وی، پس از نگارش کتاب "مذهب در محدوده فقط خرد" در سال 1793 ، ممنوع کرد، وکانت تا زمانی که فردریک ویلیام دوم زنده بود، در مورد مذهب کتابی منتشر نکرد.

برای کانت مهم ترقی و پیشرفت، حقوق بشر و آزادی های فردی بود، و کوشش او در رفرم، دستیابی یه این *اهداف* بود، و وقتی انقلاب کییر فرانسه اهداف مترقی نظیر آزادِهای فردی را بر گزید، کانت از انقلاب دفاع نمود، نه چون انقلابی بود، که نبود، بلکه چون اهداف انقلاب را مترقی میدید، و از آنزمان تا دو قرن بعد از آن، انقلاب و ترقی مترادف تلقی میشوند، در صورتیکه حتی خود کانت، رفرمیست بود، ولی برای او هدف، ترقی و آزادی های فردی بود. در نتیجه از نظر وی، هم انقلاب و هم رفرم میتوانستند مترادف با ترقی و یا واپسگرائی باشند، و آزادی های فردی سنگ محک بود. این دیدگاه اجتماعی کانت در دفاع از آزادی های فردی، به توسعه پلورالیسم در عصر مدرن کمک کرد، و جالب است که اندیشه های جان لاک و کانت، بعد ها در دموکراسی آمریکا جایگاه خاصی کسب کردند.

بعد ها پلورالیسم محدود عصر مدرن، همانگونه که در رساله مونیسم مفصلأ توضیح دادم، از مونیسم هگلی، در اشکال مارکسیسم و نیچه ایسم، شکست خورد، و دیگر آنکه پلورالیسم جان لاک با نفس گرائی برکلی و آگنوستیسم هیوم مساوی قلمداد شد. ارثیه جان لاک تنها در میان فلاسفه سیاسی سرمایه داری حفظ شد، و آنها نیز دفاع وی از مالکیت خصوصی را تأکید میکردند، و نه محکوم کردن انتقال موروثی قدرت سیاسی، و جانبداری وی از حقوق فردی، دموکراسی سیاسی، و پلورالیسم. کارهای لاک توسط سودمندی گرایانUtilitarians تکامل چندانی نیافت، و آنان اصلیت همه جانبه فلسفه او را رها کرده، و آن را در مناظره با مخالفان خود، به عرصه های فانونی و اقتصادی محدود کردند. مقابله آنها با سوسیالیستها، آنان را بیش از پیش به برداشت محدودی از لیبرالیسم سوق داد، و بیشتر به تئوریسین های قانون انگلیس مبدل شدند. از سوی دیگر سوسیالیستها بیشتر و بیشتر به سوی هگلیسم گرایش یافتند.

تنها گرایش سوسیالیستی که پلورالیسم را ترویج کرد پرودونیسمProudonism بود. پرودن خود را از مونیسم هگل جدا کرد و با پلورالیسم سمت گرفت. اما پلورالیسم وی بسیار کمتر از جان لاک سیستماتیک بود. افراد رابطه ای با یکدیگر نداشتند و روابط اجتماعی نظیر دولت، مالکیت خصوصی، مذهب، و امثالهم همه اجباری تصور میشدند. پرودون تنها از نقصان های جامعه خشمگین نبود. در واقع وی میتواند پیغمبر فردیت بدون جامعه خوانده شود، چه *منزجر* از خود جامعه بود، و نه فقط کمبود های آن. وی پدر آنارشیسم شد، مکتبی که بعد ها توسط انقلابی روس باکونین رشد بیشتر کرد.


علاوه بر سیاست، سنّت جان لاک، سر منشأ کارهای دیگری نیز بوده است. مثلأ هله واتیسHelevetius و کندورسهCondorcet در فرانسه اصول وی را در زمینه اخلاق و آموزش به کار بردند، و سعی در توسعه این عرصه های دانش به علوم مثبت نظیر علوم طبیعی کردند، و یا ولتر در آثار ادبی خود کلیسیای کاتولیک را از زاویه دموکراسی و پلورالیسم به نقد کشید.

جان لاک از سرزمین خود به خاطر آزار سیاسی در رابطه با عقائدش، به کشورهای اسکاندیناوی فرار کرد. دکترین لاک سیستم قضائی و سیاسی آمریکا را بیش از هر کشور دیگری تحت تأثیر قرار داده است، جائی که مدل تفکیک سه قوه دولت وی، بیش از هر جای دیگر پیاده شده است. اما فلاسفه دیگر، به کارهای وی باز نگشنتد، و کارهای وی تا قرن بیستم تکاملی نیافتند، و در این زمان است که فیلسوفانی نظیرجان رالز، فلسفه لیبرالیسم لاک را به سطح تازه ای ارتقاء داده اند.

این تصور غلطی است که جان لاک را به مثابه تئوریسین سرمایه داری تلقی کنیم. درست است که وی از مالکیت خصوصی به مثابه مبنای دموکراسی دفاع میکند، اما دلیل دفاع وی به خاطردفاع پیگیر وی از دموکراسی است که برای وی اصل است. هرگاه کشورهای سرمایه داری التفات به دموکراسی و صلح داشتند، از اصول لاک حمایت کرده اند و اگر نه، اصول وی را زیر پا گذاشته اند. دموکراسی و پلورالیسم لاک در تئوری سیاست نبایستی محدود به سرمایه داری تصور شود، همانگونه که ایده های دموکراتیک و پلورالیستی امپیدوکلس محدود به جامعه برده داری نبودند. یک جامعه برده داری یا سرمایه داری میتواند دموکراتیک و پلورالیستی باشد یا نباشد. این موضوع شبیه دست آوردهای جنبش سوسیالیستی نظیر حقوق بیکاری است، که محدود به جوامع سوسیالیستی یا سرمایه داری نبوده و به حقوق بشر در دنیای کنونی تبدیل شده اند.
 

عصر حاضر

 
رشد واقعی پلورالیسم در قرن بیستم بوده است، اما نه به معنی اکید مکاتیب فلسفی، بلکه بیشتر در میان دانشمندان و فلاسفه علم. فلسفه آنالیتیک (تحلیل منطقی) که در آغاز قرن بیستم رشد کرد پلورالیستی بود، اما کمتر و کمتر آنرا به معنی اخص کلمه میتوان فلسفه نامید، و بیشتر و بیشتر، پس از ویتگنشتاین، قلسفه آنالیتیک به تئوری زبانشناسی تبدیل شده است. در مقایسه، دانشمندان و فلاسفه علم نظیر دیوید بوهمDavid Bohm، ایلیا پریگوژینIlya Prigogine، و استیون هاکینگStephen Hawking بیشتر به اندیشه فلسفی گرایش یافته اند. در رساله خود تحت عنوان فلسفه علم در قرن بیستم مفصلأ این موضوع را مورد بررسی قرار داده ام.

اما فلسفه های قرن بیستم همه پلورالیستی نبوده اند. در واقع به معنی اخص کلمه، یکی از مهمترین مکاتیب فلسفی قرن بیستم، یعنی اگزیستانسیالیسمExistentialism ، مونیستی بوده است. اگزیستانسیالیسم هم در تعبیر هایدگریHeideggerian آن و هم در تعبیر سارتریSartrian آن بسیار به مونیسم متمایل است تا به پلورالیسم. از کیرکاگاردKirkegaard تا جسپرزJaspers، از هایدگر تا مرلو پونتیMerleau-Ponty، اگزیستانسیالیستها با تکیه بر مفهوم *جوهرهستیBeing*، بیشتر به جستجوگری پارمینیدوس برای پلنوم ماده گونه اش، ویا جستجوی ارسطو برای جهان یگانه اش، شبیه هستند، تا به یک دیدگاه پلورالیستی. اما بایستی قبول کرد که مونیسم اینان بیشتر رنگ و بوی پلورالیسم وحدت وجودی را دارد، تا مونیسم سلسله مراتبی افلاطون، و بی خود نیست که اگزیستانسیالیسم پایه فکری اسلامگرایانی نظیر دکتر شریعتی در ایران شده است، که در جستجوی شکل مدرنی از وحدت وجود بوده اند.

کوششهائی برای ایجاد یک سیستم پلورالیستی در قرن بیستم انجام شدند. مهمترین این کوشش ها را ویلیام جیمز، برتراند راسل، لودویگ ویتگنشتاین، برتلانفیLudwig von Bertalanffy، و لازلوErvin Lazlo کردند. در میان سوسیالیست ها نیز گرامشیGramsci، التوسرAlthusser، استوجانوویچStojanovic، و دیگران به پلورالیسم تمایل داشتند.

برتراند راسل در عبارات زیراین جستجو را به بهترین شکل بیان کرده است:

"شکل دادن به فلسفه ای که قادر باشد حریف انسانهای سرمست از امکان قدرت
بی حد و حصر از یکسو، و پاسخگوی بی علاقگی آنان که بی قدرتند از سوی دیگر،
باشد، وظیفه عاجل زمان ماست."

(برتراند راسل، یک تاریخ فلسفه غرب، 1945، صفحه 729)

شگفتی آور نیست که چنین هدفی زنده بود زمانیکه برتراند راسل فلسفه اتمیسم منطقی خود را طرح کرد http://www.ghandchi.com/447-RussellPluralism.htm، ولیکن این هدف اساسأ در فلسفه آنالیتیک ترک شد و وارثین فلسفه آنالیتیک به سوی پوزیتویسم منطقی، پان سایکیسمpanpsychism ، پاراللیسم زبانیlanguage parallelism، و دکترین های دیگر که بیشتر به زبانشناسی نزدیکند سوق یافته است. حتی درک جدید "سیستم" در تئوری سیبرنتیک راهگشای تحول فلسفی مهمی نشد. اما کوشش های این متفکرین در طرح مقابله مونیسم و پلورالیسم با ثمر بود، به ویژه نقد ویلیام جیمز از هگل نمونه عالی از این راهگشائی برای پلورالیسم است.

***

ویلیام جیمز اولین فیلسوف مهمی است که سوأل تقدم ماده و روح را از فلسفه خود به دور ریخت . آنقدر توجهم به آلترناتیو وی نیست، و موضوع مورد نظرم رها کردن این بحث است که در فلسفه مدرن همانقدر بحث بیهوده را باعث شده بود، که بحث تثلیث در فلسفه قرون وسطی. به دور ریختن این بحث توسط ویلیام جیمز بزرگترین دست آورد فلسفه پس از قرون وسطی بوده است. فلاسفه عصر مدرن هیچگاه گریبان خود را از این مسأله کاذب فلسفه قرون وسطی رها نکرده بودند. این به یک قاعده در همه مکاتیب فلسفی تبدیل شده بود که موضع خود را، قبل از هر بحثی، درباره این سوأل کاذب اعلام کنند. و این بحث در کشورهای سوسیالیستی جایگاهی نظیر تثلیث در تفکر قرون وسطی در قلمرو کلیسا داشت، که مرتدین و بدعت گذاران را مشخص میکرد.

اینگونه ماتریالیست ها و ایده الیستها مشخص میشدند و فلاسفه ای نظیر کانت که در هیچیک از این دو مقوله نمی گنجیدند کماکان بر این مبنی قضاوت میشدند و در دسته اول یا دوم قرار میگرفتند، بر حسب آنکه مفسر کانت از میان بلشویک های روس بود و یا از سوسیال دموکراتهای اروپا.

رد این بحث توسط ویلیام جیمز در رساله آیا "آگاهی" وجود دارد؟Does "Consciousness" Exist در سال 1904 ، شکاف رادیکالی با تمام سنت های فلسفی از قرون وسطی تا آنزمان ایجاد کرد. این شکاف با بنیادگرائی فلسفی، پلورالیسم را در فلسفه وی و بسیاری مکاتیب دیگر فلسفی قرن بیستم تقویت کرد. دیگر خدمات ویلیام جیمز به پلورالیسم نیاز به تحقیقی مفصل دارد. وی در سخنرانی هایش در سال 1907 ، پلورالیسم را بسیار عالی توصیف کرده است. عنوان این سخنرانی ها "یک جهان پلورالیستی" است، که هاروارد منتشر کرده است، و نقل قول پائین از آن کتاب است:

"با تفسیر پراگماتیک وارانه، پلورالیسم یا دکترین آنکه کثرت وجود دارد، به این معنی است که قطعات گوناگون واقعیت "ممکن است بیرونأ" مرتبط باشند. هر آنچه شما میتوانید به اندیشه بیاورید، هر چقدر بزرگ ودر برگیرنده، از نقطه نظر پلورالیستی به یک نوع یا اندازه، یک محیط حقیقی "خارجی" دارد. همه چیز به طرق گوناکون "با" یکدیگر هستند، ولی هیچ چیز همه چیز را در بر نمیگیرد، یا بر همه چیز غلبه ندارد. لغت "و" در دنباله هر جمله ای میاید. و چیزی همیشه از قلم میافتد. "نه کاملأ" بیان بهترین کوشش ها، در هر جای گیتی، جهت دستیابی به همه-شمولی بایستی ذکر شود. جهان پلورالیستی بیشتر به جمهوری فدرال شبیه است تا یک امپراطوری یا یک پادشاهی [تاکید از من]. معهذا هرآنچه بسیار بتوان جمع کرد، بسیاری دیگر حضور خود را در مرکز موثر آگاهی و عمل آشکار میسازند، که چیز دیگری خودگردان و غایب بوده، و غیرقابل تقلیل به یگانگی است.

"مونیسم، از سوی دیگر، تکیه دارد که وقتی ما به واقعیت توجه میکنیم، واقعیتِ واقعیات، همه چیز حاضرند به *همه چیز* دیگر، در یک همزمانی بزرگ جامعیت، که هیچ چیز یه هیچ معنی تبعی functional یا اساسی، نمیتواند از بقیه جدا باشد، و همه چیز در هم، در یک تلاقی بزرگ، درهم ادغام میشوند."


ویلیام جیمز، یک جهان پلورالیستی، متن هاروارد، صفحه 45، چاپ 1977
William James, A Pluralistic Universe, Harvard Edition, Page 45, 1977 print

جیمز در بینش خود تأکید بر پلورالیسم دارد، و همچنین خود را مخالف خردگرائی میداند. از این نظر وی نظیر جان لاک بود. به همین دلیل، شاید از آنجا که وی سعی در خلق یک خردگرائی جدید که با دیدگاه وی همخوانی داشته باشد نکرد، هیچگاه قادر نشد سیستم پلورالیستی را که در مکاتبات خود ذکر میکند، تدوین کند.

و بالاخره مایه شگفتی است که ویلیام جیمز فلسفه برگسون را می ستاید، زمانیکه به ضدیت برگسون با علم و خردگرائی توجه کنیم. برگسون هیچ تئوری منطق غیر از دیالکتیک نداشت، که آنرا هم درست درک نکرده بود، اما سیستم تحریف شده اندیشه هگل که برگسون در تئوری مبارزه زندگی و ماده عرضه میکند، بسیار اشتباه آمیز است. شخصاً هیچگاه تحسین ویلیام جیمز از برگسون را نفهمیدم.

***
برتراند راسل همانگونه که ذکر کردم مدتی تئوری اتمیسم منطقی را ارائه و دنبال کرد. دیدگاه وی بسیار به مونودولوژی لایبنیتس شبیه بود اما اتمهای وی بیشتر منطقی-زبانشناسانه بودند تا شبه روح نظیر مونادهای لایبنیتس. کار راسل بعدأ توسط ویتگنشتاین در اولین اثر وی بنام ترکتاتسTractatus دنبال شد و نتیجه اش بیشتر زبانشناسی بود تا فلسفه. و ویتگنشتاین در پایان عمر در کتاب آبی و کتاب قهوه ای از فلسفه آنالیتیک کاملأ جدا شده و به فنومنولوژیPhenomenology اگزیستانزیالیستی نزدیک میشود، که میگفت آن دوجزوه را بخوانید و به دور بریزید.

پس از ویلیام جیمز، طی بیش از نیم قرن سلطه فلسفه آنالیتیک، پلورالیسم پیشرفتی نکرد. به استثنأ توسعه منطق احتمالات، منطق غیر مونوتونیکnon-monotonic logic، و انواع مختلف منطق ریاضی و تئوری های زبانشناسی که از دستاوردهای فلسفه آنالیتیک در این عرصه های علوم هستند و کارهای علمی کسانی نظیر کارناپ Carnap که خدمات ارزنده ای در پایه ریزی نظری توسعه کامپیوتر در آینده کردند.

تئوری های علوم ذرات زیر اتمی نظیر فیزیک کوانتا، و نیز دست آوردهای ژنتیک، ارتباطات، و کشفیات جدید نجوم و سفرهای فضائی دیدگاه پلورالیستی را در میان دانشمندان عصر حاضر تقویت کرده است. در واقع فیزیسیست های معروفی نظیر دیوید بوهمDavid Bohm و استیون هاوکینگ بیشتر دست آوردهای فلسفی در قرن بیستم ارائه کرده اند تا فلاسفه به معنی اخص کلمه.

کتاب علم، نظم، و خلاقیتScience, Order, and Creativity بوهم در 1989 از بهترین عرضه های فلسفه پلورالیستی در زمان ماست. در میان آثار فلاسفه آنالیتیک در زمان ما، کتاب نلسون گودمن Nelson Goodman به نام "طرق مختلف جهان سازیMany Ways of World-making"، اثری جالب توجه است.

همچنین بسیاری کارهای کمتر شناخته شده، نظیر کتاب "فن معماری فحوا،، بنیان پلورالیسم نو Architectonics of Meaning, Foundations of the New Pluralism نوشته والتز واتسون Walter Watson ، کوششهائی بنیانی برای درک مبانی پلورالیسم در اندیشه فلسفی است.

اندیشه روشنفکری ایران میتوانند از دستاوردهای فلاسفه ای که در زمان ما بیشتر از زاویه نگرش پلورالیستی کار کرده اند، بهره زیادی ببرد. برخی از آنها نظیر جان رالز John Rawls، در زمینه فلسفه و علوم اجتماعی کار کرده اند، وبرخی دیگر نظیر کواین Quine ،دستاورد هایشان بیشتر در زمینه های هستی شناسی ontology، منطق و ریاضیات است.

دستاوردهای پلورالیسم تازه در جامعه فراصنعتی شکوفا میشوند و دلیل این موضوع را در نوشته خود تحت عنوان رقص در آسمان توضیح داده ام. در عصر حاضر که همه ملل جهان بیشتر در رد و بدل همزمان از طریق اینترنت هستند، گوناگونی در جهان بیشتر درک میشود. در واقع آنگونه که در نوشته تأثیر ابزار هوشمند ذکر کردم، تازه جامعه امکان آن را مییابد که نیازهای فرد را بدون تغییر تنوع به یکنواختی، برآورده کند، و فردیت پایگاه اجتماعی پلورالیسم است. اندیشه های نوی فراصنعتی راهگشای تفکر پلورالیستی هستند، که در اقصی نقاط گیتی در حال شکل گیری میباشند.
 

 

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.ghandchi.com
http://www.iranscope.com

18 آذر 1382

Dec 9, 2003

 

 

 

مقالات مرتبط:

سکولاریسم، پلورالیسم، و چند رساله دیگر

http://www.ghandchi.com/600-SecularismPluralism.htm

 

متون برگزیده:

http://featured.ghandchi.com

 

 

 

Web ghandchi.com