Pluralism in the Western Thought
http://www.ghandchi.com/301-Pluralism-plus.htm
پلوراليسم در انديشه غرب-کثرت گرائي
سام قندچی
پيشگفتار
پيشگفتار
در رساله ديگري درباره
يکتاگرائي
درفلسفه عصر مدرن و به ويژه مونيسم مارکسيستي که بيشتر در ايران پيرو داشته است بحث
کردم. در رساله زير موضوع بحثم نقطه مقابل مونيسم، يعني پلوراليسم يا کثرت گرائي در
فلسفه غرب است. بنظرم شايسته است که کثرت گرائي درانديشه هاي فلسفي متداول در ايران
نيز مطالعه عميق شود. هرچند من در آن زمينه اشاراتي در نوشته هاي خود از جمله در
اين نوشته دارم، وليکن موضوع اين نوشته اساسأ مکاتيب فلسفي کثرت گرا در غرب است.
کارهائي که امروز درباره انديشه هاي مدرن در ايران وجود دارند، آثار نويسندگاني
نظير فريدون آدميت هستند، که اساسأ موضوع تحقيقشان دوران مشروطيت است، که انديشه
هاي غرب افکار ايران را تحت تأثير قرار داده بوده اند. اميدوارم کارهاي تحقيقاتي
جديدي درباره انديشه هاي کثرت گرا و زمينه هاي آنان، نه تنها از نظر نفوذ انديشه
هاي غرب، بلکه از زاويه تطور انديشه فلسفي در کل تاريخ ايران، انجام شود، که البته
تبادل افکار با تمدن هاي ديگر را نيز شامل خواهد شد، گر چه به آن محدود نخواهد بود.
تا آنجا که به نتيجه گيري در سطح گلوبال مربوط ميشود، به غير از ارائه تاريخي
موضوع، که هدفم در اين نوشته بوده است، ارزيابي نتايج عملي اين بحث براي زمان ما
حائز اهميت است، و مطالعه کارهاي نويسندگان زير را در عرصه هاي مختلف دانش توصيه
ميکنم:
در عرصه تئوري سياست، کتاب جان کنت گالبريت John Kenneth Galbraith بنام "کالبد
شکافي قدرتAnatomy of Power". در عرصه اقتصاد، مدل ورودي-خروجيInput-Output
Model تدوين شده بوسيله Wassily Leontief برنده جايزه نوبل در اقتصاد، و کتاب
ظهور جامعه فراصنعتي دنيل بلDaniel Bell. در عرصه فلسفه آثار پاپرPopper،
کواينQuine، و ديگراني که در اين رساله ذکر کرده ام. در عرصه جامعه شناسي و فرهنگ،
آثار بل و دنيل ينکلوويچDaniel Yankalovich . در عرصه عدالت اجتماعي و حقوق آثار
جان رالزJohn Rawls. در عرصه مديريت آثار پيتر دراکرPeter Drucker و بالاخره در
عرصه تحولات گلوبال، آثار تافلرها و جان نيزبيتJohn Naisbitt.
لازم به ذکر است که در عرصه تصميم گيري اجتماعي ساختارهاي جديدي در دموکراسي غرب
شکل گرفته اند، نظير ابتکار رأيBallot Initiatives در کاليفرنيا که تافلر و
نيزبيتNaisbitt آنرا مورد مطالعه قرار داده اند و در آن باره در
نوشته ديگري توضيح داده ام. اين تغييرات
اجتماعي خود بر شکل پلوراليسم اجتماعي زمان ما اثر ميگذارد. از ساختارهاي نوين ديگ
عصر حاضر، مي توان از سازمانهاي علمي، محيط زيستي، و سازمان ملل نام برد. در واقع
موضوعاتي نظير کنترل و توازنchecks and balances که از زمان جان لاک در فلسفه سياسي
غرب مطرح بوده با گسترش جامعه فراصنعتي ابعاد نويني گرفته اند، و اين شکل کثرت
گرايانه تر دموکراسي فراصنعتي است، که آن را در جاي ديگر "رقص
در آسمان" خوانده ام.
در زمينه وسائل ارتباط جمعي و اهميت آنها در دموکراسي فراصنعتي،
گالبريت
نظرات جالبي ارائه کرده که درجاي ديگري بحث کرده ام. و در رابطه با تئوري تفکيک سه
قوه جان لاک در عصر فراصنعتي، يکي از پايگذاران اصلي فيوچريسم (آينده نگري) در
فرانسه، يعني برترانددوژوونلBertrand de Jouvenel در اواخر عمر، کارهاي ارزنده اي ارائه
داد، و بويژه اهميت پيگرد شادي pursuit of happiness که در دموکراسي آمريکا طرح
شده، و در اروپا طرح نشده است را براي جامعه نوين، جهت طرحمدل جديد دموکراسي
در جامعه فراصنعتي، يادآور ميشد. در زمينه
عدالت اجتماعي نيزدر
باره مولفه هاي جديد در جاي ديگر مفصلأ بحث کرده ام.
در ارتباط با موضوعات تاريخ فلسفه که در اين نوشته آمده اند، جهت مطالعه بيشتر به
کتاب مفصل يک تاريخ فلسفه اثرکاپلستونCopeleston مراجعه کنيد. وي با آنکه يک کشيش
ژزوئيت است، کتاب بي نظيري در تاريخ فلسفه ارائه کرده است، که در کناريک تاريخ
فلسفه غرب برتراند راسل، که از ديدگاه فکري غير مذهبي نوشته شده، هردو ارزشمند و
حاوي اطلاعات مهم تاريخي هستند.
مقدمه
اما هر سياره، هر ستاره، خود جهاني است نظير اين يکي. آنها دليل براي
قبول نه تنها کثرت در نوع در اين جهان، بلکه حتي براي کثرت جهان ها
مي يابند. خدا، طبيعت، و منطق بر ضد آن متحدند."
از جان دانJohn Donne س. 1572-1631
نقل شده توسط استيو ديکSteven J. Dick
در کتاب کثرت جهان هاPlurality of Worlds س1982، صفحه 49
تاريخ پلوراليسم با "عقل سليم"
آغاز ميشود. پس از هزاران سال تسلط افکار مدهبي و فلسفي برذهن بشر، عقل سليم مردم
عادي بدون تعصب و پيشداوري هاي مذهبي و فلسفي، کثرت گرا ست، يعني شناخت بي غرضانه
طبيعت و جامعه، دنيا را انبوهي از گوناگوني و بي مانندي پديده هاي منحصر به فرد
ميبيند. فعاليت فکري در اين شناخت اوليه متوقف نميشود، و براي فراهم آوردن نياز هاي
اوليه، در برابر خطرات احتمالي، به جستجو مي پردازد. اجتناب از اتفاقات نامطلوب
نياز به توان پيش بيني مسير آينده پروسه هاي مختلف دارد. اين توان از طريق تشخيص
نظم و قاعده در گوناگوني هاي وقايع جهان حاصل ميشود. شکل بدوي اين فعاليت دماغي در
رفتار حيوانات متفکر بشکل "غريزه" حک شده است، که از طريق ژنتيک منتقل ميشود. به
همين سان اولين کوشش ها براي آفرينش دانش، از طريق صرفنظر کردن از جزئيات، و چشم
پوشي از بي قاعده گي ها، براي دستيابي به قاعده و نظم انجام شد. هراکليد اين تلاش
ذهني را جستجو براي "آنچه در همه چيز مشترک است" ناميده است.
در فلسفه، مونيسم بر پلوراليسم تقدم داشته است، چرا که جستجو براي قاعده ها و
اشتراک ها منتج به اصول جهانشمول نظير شبه ماده انتزاعي پلنومplenum طرح شده توسط
پارمينيدوس Parmenides، و يا تضاد طرح شده توسط هراکليد انجاميد، که در رساله
مونيسمم مفصلأ بحث کرده ام. در مذاهب، اولين خدايان پلوراليستي بودند، جرا که بيشتر
به عقل سليم مردم عادي نزديک بودند، و نه به انتزاع فلسفي، و هزاران سال طول کشيد
تا پلي تئيزم (چند خدائي) جاي خود را به مونوتئيسم (يکتاپرستي) داد، که در واقع جمع
بست نقاط ا شتراک خدايان مختلف در يک خداي انتزاعي بود. پيشرفت تمدن و علوم، مقارن
بود با توسعه انديشه بشر از پلوراليسم عقل سليم به مونيسم، و به استثنأ انفصال هاي
مختصر کوتاه مدت، در تاريخ گذشته بشريت، مونيسم غالب بوده است و نه پلوراليسم.
در واقع در عصر حاضراست که توسعه هاي هاي جديد علم، عدم تعيّن indeterminism و
پلوراليسم را براي علوم طبيعي و پيش بيني آينده تقويت کرده است. پلورايسم امروز
اساسأ ادامه کوشش هاي فلاسفه آناليتيک در اين زمينه، نظير انديشه هاي برتراند راسل
در قرن بيستم نيست، هرچند نظرات فلاسفه اي نظير نلسون گودمن Nelson Goodman نويسنده
کتاب راه هاي گوناگون جهانسازي در سالهاي اخير ادامه آن سنت است. در سالهاي پاياني
قرن بيستم ديدگاه پلوراليستي از طرف دانشمندان و فلاسفه علم و ديگر صاحب نظران
انديشه هاي نو، با افکار بسيارمتفاوتي دنبال شد، انديشمنداني نظير کارل پاپر،
پريگوژين، ديويد بوهمDavid Bohm ، و يا متفکريني نظير کواينW.V. Quine.
عهد باستان
در يونان باستان امپيدوکلوسEmpedocles اولين فيلسوفي است که به ترويج پلوراليسم مي پردازد. در مقايسه با مونيسم هراکليد که آتش رااصل مي دانست، امپيدوکلوس ترکيبي ازچهار عنصر تفکر يونان، يعني زمين، هوا، آتش، و آب را اساسي فرض ميکرد و در مقايسه با هراکليد که فقط به ستيز اعتقاد داشت، امپيدوکلوس عشق و ستيز، هر دو را به عنوان توضيح وحدت و جدائي پديده ها مي دانست. ستايش وي از عشق بمثابه بيان وحدت اوليه، آرزوي وي براي مونيسم را نشان ميداد، هرچند اين هرگز به معني اعتقاد او به اين آرزوها بمثابه واقعيت نبود، واقعيتي که وي عکس اين نمايلات مونيستي مي ديد. منطق وي متعينdeterministic (جبري) نبود و از ديدگاه وي تغيير از طريق هم اتفاق و هم عليت رخ ميداد. در اخلاق، عرفان فيثاغورثيان را پذيرفته بود، و به سبک مذهب اورفيکOrphic دوران ماقبل تمدن يونان باستان، به معصيت اوليه و تناسخ معتقد بود.
امپيدوکلوس درطرح دو مشخصه پلوراليسم نوآور بود، و آنها عبارت بودند از دفاع وي ازعدم تعينindeterminism (اختيار) و دموکراسي. از آنجا که بيشتر يک نويسنده شاعر مسلک بود، نوشته هاي سياسي وي تتبع اسکولاستيک رساله هاي سياسي مونيستي نظير افلاطون و ارسطو، که البته سالها بعد از وي نوشته شده اند را نداشت. ناگفته نماند که ارسطو که بعد از افلاطون نوشته، با وجود تعلقش به پلوراليسم، در سياست متأثر از اقلاطون است و نه از امپيدوکلس. معهذا عمل سياسي و شعرامپيدوکلس، گرايش پلوراليستها را به دموکراسي، از همان بدو تمدن غرب نشان ميدهد.
پس از امپيدوکلوس، لوسيپوسLeucippus و دموکريتوسDemocritus قابل ذکرند. آنها سعي کردند که به مصالحه اي ميان پلوراليسم و مونيسم دست يابند. مدل آنها از جهان اتميسم بود. اتمها متفاوت بودند و تعدادشان بي نهايت بود (يعني گرايشي پلوراليستي)، اما در عين حال جوهراتمها غير قابل تقسيم فرض ميشد، و اينکه که با يکديگر از طريق قوانين جبريdeterministic عليت (يعني گرايشي مونيستي) مربوط ميشدند. اين مدل دو هزار سال به عنوان يک تئوري متافيزيکي درباره ساختمان جهان باقي ماند، تا که علم نو بعد از رنسانس از آن استفاده کرد.
فرضيه اتمهاي بي
نهايت لوسيپوس و دموکريتوس
تقريبأ سلف همه مدل هاي پلوراليستي جهان بوده
است، از مونودولوژيmonadology
لايبنيتسLeibniz تا مدل اتمي راترفورد
پيشرفت تمدن يونان مونيسم پاراميندوس را تقويت کرد. افلاطون به طور سيستماتيک با پلوراليسم امپيدوکلوس و اتميست ها در افتاد. پس از اافلاطون، ارسطو هرچند خود پلوراليست بود، بسياري از انگاره هاي مونيستي استاد خود افلاطون را در فلسفه خويش حفظ کرد. از نظر ارسطو "ترتيب دريافت حسيorder of sense" پلوراليستي بود، اما ترتيب بيانorder of explanation مونيستي بود. به عبارت ديگر وقتي از حس به تئوري ميرويم، کثرت نقطه شروع است، اما وقتي جهان را توضيح ميدهيم، ما از تئوري توضيحيexplanatory theory مونيستي شروع ميکنيم و به واقعيت تجربي ميرسيم. ( نگاه کنيد به کتاب سوم متافيزيک ارسطو که وي اين تئوري جالب خود را به شيوه بسيار همه جانبه اي توضيح داده است).
سقوط تمدن يونان
تجديد حيات پلوراليسم تا زمان
سقوط تمدن يونان اتفاق نيافتاد. پس از قرن سوم ميلادي که مسيحيت امپراطوري روم را
فتح کرد، پلوراليسم موقتأ در ميان مکاتيب فلسفي بدبينانه کلبيونCynics،
شکاکيونSceptics، اپيکوريانEpicureans، و افکارعرفاني رواقيونStoics رشد کرد. معهذا
اصالت و ابتکاري در اين مکاتيب نبوده، و بويژه بيگانگي اين مکاتيب فلسفي با علم،
بيشتر آنان را تحولي واپسگرا در پلوراليسم کرد تا پيشرفتي ترقي خواهانه.
کلبيونCynic دستاوردهاي تمدن، نظير دولت، مالکيت خصوصي، ازدواج، و مذاهب را رد
ميکردند. در واقع آنان را ميتوان پيش کسوتان آنارشيستها قلمداد کرد، که من در جاي
ديگر مفصلأ بحث کرده ام http://www.ghandchi.com/35-Anarchism.htm. آنها سعي در
تصحيح نقصان هاي اجتماعي نه از طريق رفرم داشتند، و نه از طريق ارائه آلترناتيو
اجتماعي اي که با انقلاب بدست آيد. آلترناتيو آنان "بازگشت به طبيعت" و زندگي نظير
حيوانات بود. يکي از چهره هاي برجسته آنان، ديوژانس، حتي به برادري نسل بشر و
حيوانات معتقد بود که البته انساندوستانه بود. خلاصه آنکه رد نظم موجود از طرف
اينان ضربه اي بود بر مونيسم، هرچند مکتب فکري شان براي انديشه و فعاليت فکري کشنده
بود.
شکاکيونSceptics با ترديد همه چيز، تفاوت دانش و جهل را مي ستردند، معهذا برروي
برخي اصول مونيسم نيز سايه شک مي افکندند. کارنيادCarneads در سال 69 قبل از ميلاد،
يکي از شکاکيون بود که به ايده احتمالات به مثابه راهنماي عمل رسيده بود. اين از
اولين کوشش ها براي طرح تئوري تخمينيconjectural theory بر مبناي ديدگاه فلسفي
اختيارindeterminism بود. متأسفانه نظرات وي بعد ها از طرف ديگر فلاسفه شکاکيون
دنبال نشد، چرا که آنان در پي ارائه آلترناتيو در برابر تفسير مونيستي حقيقت
نبودند، و تنها دلبستگي شان شک درباره همه چيز گذشته بود، و خوشي شان بي اعتبار
کردن دست اوردهاي علمي بود.
اپيکورEpicurus پايه گذار مکتب اپيکوريان اساسأ موضوع توجهش اخلاق بود. وي لذت را
از ديدگاه عرفاني مي ستائيد، اما برخلاف رواقيون تنها به زندگي اعتقاد داشت. دفاع
وي از آزادي ارادهfree will جنبه پلوراليستي فلسفه اخلاق وي است. پس از
لوسيپوسLeucippus و دموکريتوسDemocritus، اپيکور اولين فيلسوف پلوراليست در فلسفه
طبيعي است. هرچند وي دلبستگي اي به علوم نداشت، ترويج اتميسم از سوي وي، با تکيه بر
شانس و عدم تعيّنindeterminism ، مدلي پلورليستي از جهان را عرضه ميکرد. معهذا
ارسطو قبل از وي، براي رد مفهوم دموکريتي کثرت جهان ها و دفاع از اصل *جهان واحد*
کوشش وافري کرده بود، و بعدها مدل ارسطوئي نه تنها در قرون وسطي، بلکه کماکان
همچنان تا عصر حاضر، با ماست.
رواقيونStoics با ستايش فضائل شخصي و برابري انسانها، به طرف پلوراليسم گرايش
داشنتد. پلوراليسم آنها بيشتر به پلوراليسم مذهبي شبيه است، تا به پلوراليسم فلسفي.
زينوZeno، پايه گذار اين مکتب، خدا را جدا از جهان نمي دانست و در درون ما مي ديد.
اين يک ديدگاه وحدت وجودي ( پانته ئيستيpantheism ) بود که ريشه خود را در مذاهب
خاورOriental religions داشت. پانته ئيسم از طرف رواقيون توسعه يافته و از طريق
آنان وارد رهبانيتmonasticism مسيحي و عرفانmysticism اسلامي شد. وحدت وجود در
رابطه با جلوه هاي خدا پلوراليستي است، اما در عين حال به خاطر فرض خداي واحد،
ديدگاهي مونيستي است. اين فلسفه با ارتقأ انسان به مقام شبه خدائي از طريق تذکيه
نفس، براي ملت ها و افراد نااميد جاذبه داشته است، يعني براي آنان که به قول
برتراند راسل نمي توانستند به پيشرفت در عمل خود در جهان واقعي اميدي داشته باشند.
با اين همه، تأکيد اين تفکر بر روي فرد همواره نوعي پلوراليسم را در ميان طرفداران
آن باعث شده است.
قرون وسطي
سه قرن اول اسلام يعني قرون ششم تا نهم ميلادي چيزي بيش از اسکولاستيسم در دنياي
اسلام به وجود نياورد. دين سالاري ( تئوکراسي) اسلامي بني اميه و بني عباس نظير
کليساي کاتوليک استبدادي بود. تنها پژوهشهاي نجومي از طرف دين سالاران اسلامي تشويق
ميشد و آنهم به خاطر مبناي نجومي بسياري از شعائر عبادتي اسلامي. در واقع پس از
سقوط خلافت اسلامي در شاخه شرقي آن (در ايران) و شاخه شمالي آن (در اسپانيا)، با
تقليل نفوذ خلافت مرکزي، و شروع به اصطلاح "رفرميسم" و "رنسانس" اسلامي در قرن نهم
ميلادي ، در ايران و اسپانيا کارهاي علمي و فلسفي شکوفا شدند. ابن سينا، عمر خيام،
فارابي، ابوريحان بيروني، ذکرياي رازي در ايران و اورس (ابن رشد و ديگران در
اسپانيا) فلاسفه و دانشمندان برجسته اين دوران هستند، که بويژه بر افکار راجر بيکن
و اسپينوزا در غرب اثر گذاشتند. در واقع بررسي فلسفه شرق خود مبحثي جداگانه و وسيع
است. اما فقط نگاهي به فلسفه وحدت وجود، که اساسا در شرق رشد زيادي کرده، و در
پلوراليسم غرب اثر گذاشته، در اينجا بي مناسبت نيست.
وحدت وجود اسلامي در شرق
پانته ئيسم يا فلسفه وحدت وجود،
شکلي از عرفان است، و ادامه فلسفه رواقيون است که بويژه پس از حمله مغول، در ميان
انديشمندان خاور تزديک رشد کرد. اين بينش از يک سو، تلفيقي بود از فلسفه خاور و
فلسفه يونان، و از سوي ديگر، ترکيبي بود از انديشه اسلامي و مسيحي . مروجين آن
"صوفي" خوانده ميشدند، چرا که نظير رواقيون براي دنياي مادي ارزشي قائل نبودند.
آنها ضد آخوندبازيsacerdotalism بودند و به همه اديان به يک اندازه احترام مي
گذاردند، و اعتقادات خود را يک مذهب جهان وطن مي ديدند، نظير مانويان قبل از اسلام.
آنها مذهب سنتي را تحقير ميکردند، و ايده جستجو براي خدا در دل، و نه در مسجد، را
ترويج ميکردند. به خاطر ترس از آزار و ايذاي اسلامگرايان، نظرات خود را به شکل
استعاره در قالب اشعار بيان ميکردند http://www.ghandchi.com/354-Sufism.htm.
اشعار صوفيان نمونه هائي از بيان زيباي شاعرانه وحدت وجود است. شاعر برجسته صوفي
مسلک ايران مولوي، در اشعار خود، با احترام خاصي از فلاسفه مکاتيب مختلف يونان، از
جمله ديوژانس و اتميستها ياد ميکند. در بسياري از اشعار وي، او خدا را به نور تشبيه
ميکند، که بوسيله انديشه بشر به فرقه هاي مختلف مذهبي انکسار يافته است. اين تشبيه
شايد بهترين بيان پانته ئيستي توحيد، يعني خدا ي واحد است، که در عين حال بيان هاي
متعدد ديگر خدا را نيز همراه دارد. هرچند پانته ئيسم يک پلوراليسم استوار نبود،
ترويج مفهوم کثرت گراي بيان خدا از طرف آن، باعث رشد گرايش پلوراليستي در مذهب و
فلسفه در قرون وسطي در دنياي اسلام شد، و پانته ئيسم حتي بعد ها متفکرين برجسته
خردگراي عصر مدرن اروپا، نظير لايبنيتس .و اسپينوزا را، تحت تأثير قرار داد. با اين
وجود ضعف آن در هم وزن ديدن همه انتخاب ها است و عدم نشان دادن راه ترجيح يک
آلترناتيو بر ديگري که در جاي ديگر بحث کرده ام
http://www.ghandchi.com/294-cherApluralism.htm.
متفکرين پلوراليست قرون وسطي
در اروپا، راجر بيکن (1214-1292)
از امپريسيسم براي دفاع از اصل يکايکيindividuation (تشخيص فرد در جمع) ، يعني
تشخيص اينکه اشيأ جداگانه کيفيت هاي مختلف دارند، استفاده کرد. در نتيجه هرچند راجر
بيکن مونيست بود، در فلسفه اش نفوذ پلوراليسم هويدا است.
جالب توجه ترين متفکر پلوراليست قرون وسطي ويليام اوخامWilliam of Ockhams در
(1280-1347) بود، که تکفير شده و از فرقه فرانسيسکن و کليسا طرد شد. او ايده کثرت
جهان ها را دليلي براي قدرت خدا مي دانست. بزرگترين خدمت وي به فلسفه منطق *تيغ
اوخامOckham"s Razor* است. ( به تحقيقات مفصل کارل پاپر درباره اوخام رجوع کنيد).
تيغ اوخام که با عبارت "اين بيهوده است که با زيادتر انجام دهيم آنچه قابل انجام
با کمتر است" بيان شده، متد منطقي بسيار سودمند براي ديدگاه پلوراليستي است. با
استفاده از تيغ اوخام ميتوان همان تعداد ازعوامل را که *لازم* هستند، براي هر تحليل
معين برگزيد. بنابراين بجاي تقليل پيش گرايانه( اپريوريapriori ) کثرت به يگانگي
مونيستي، از اين ابزار براي کار کردن با تعدد مي توان بهره گرفت. در نتيجه کار عظيم
استفاده از عوامل متعدد در تحليل، با اين روش، با حذف عواملي که تاثير مساوي دارند،
به ساده کردن کار مي انجامد، به جاي آنکه تعدد، باعث نا اميدي از پلوراليسم و پناه
بردن به مونيسم شود.
علاوه بر منطق، اوخام گرايش به پلوراليسم را در مسائل اجتماعي زمان خود نيز نشان
داد. وي طرفدار جايگزيني کليساي دموکراتيک به جاي نظام سلسله مراتبي در هيرارشي
کليسا بود.
عصر مدرن
پايان قرون وسطي مقارن است با
رفرماسيون و رنسانس. رنسانس همانطور که در رساله مونيسم نوشتم، بيشتر به مونيسم
ديناميک گرايش داشت. اما رقرماسيون و ظهور پرتستانيسم در اروپا، به ديدگاه
پلوراليستي ياري رساند. از آنجا که پروتستانيسم به قضاوت فردي استناد ميکرد، راه
هاي تازه اي به سوي ديدگاه پلوراليستي، حتي در درون مذهب مونيستي مسيحيت گشوده شد.
تفرقه مذهبي کليسا و رقابت فرقه هاي مذهبي براي سالها ادامه يافت، و پس از جنگهاي
سي ساله در آلمان، هرجه بيشتر آشکار شد که نه پروتستانيسم، و نه کاتوليسيسم، و نه
هيچ دکترين مذهبي ديگري نميتواند برتري کامل بيابد. اين امر باعث شکل گيري بردباري
مذهبي از يک سو، و آزادي علم و فلسفه از پيش داوري هاي مذهبي از سوي ديگر شد. وقتي
که ديگر تعدد حقيقت مذهبي بوجود آمد، علم و فلسفه ديگر به قضاوت مذهبي به عنوان
معيار حقيقت در تئوري هاي خود نيازي نداشنتد، و شروع کردند به نگاه در جاهاي ديگر
براي تأييد اثبات حقيقت در عرصه هاي گوناگون پژوهش.
بردباري مذهبي باعث تقويت دموکراسي در مسائل مذهبي و جداشدن علم و فلسفه از مذهب
شد، و تفکر دانشمندان و فلاسفه را از مکاتيب مسيحيت آزاد کرد، و راسيوناليسم را در
انديشه روشنفکري به پيش برد. اين وضع در طلوع عصر مدرن به بهترين شکل بوسيله
فرانسيس بيکن (1561-1626) بيان شده که معتقد بود:
فلسفه بايستي ار الهيات جدا نگه داشته شود، چرا که الهيات از طريق ايمان دانسته
ميشود ولي فلسفه به استدلال بستگي دارد.
نگرش بالا کمابيش اساس نقطه آغازين تمام مکاتيب فلسفي عصر جديد بوده است و باعث
نفوذ علم در خردگرائي، تجربه گرائي و ديگر مکاتيب فلسفي شده است.
قابل ذکر است که از ديدگاه ارسطو فلسفه *جستجوي حقيقت* بود. اما براي متفکرين قرون
وسطي فلسفه جستجو براي حقيقت الهي يا اراده خداوند بود. پس از آنها، فلسفه براي
خردگرايان (راسيوناليستها ) خود *استدلال* بود، يا به عبارت ساده تر *تفسير* جهان
بود. فقط فلاسفه پايان دوران راسيوناليسم نظير نيچه و مارکس، ديدن فلسفه به عنوان
*استدلال* را بي حاصل مي ديدند و فلسفه اي را ترويج ميکردند که ميتوانست *ابزاري*
براي تغيير تلقي شود، اما نظر آنان ديگر با آنچه معناي فلسفه از ديدگاه خردگرايان
بود متفاوت بود. اين است که مارکس از پايان فلسفه گفته و ميگويد فلاسفه تا کنون
دنيا را تفسير کرده اند، در صورتيکه مسأله تغيير آن است. من اين موضوع را در رساله
انديشه مارکسيستي و مونيسم مفصلأ بحث کرده ام.
همانگونه که در رساله مونيسم ذکر کردم، علم مدرن قبل از قرن بيستم (مثلأ مدل
نيوتوني از جهان)، بيشتر در سازگاري با مونيسم ديناميک بود تا با پلوراليسم. اما
توسعه علوم مدرن و رشد فردگرائي درجوامع اروپا، پيشينه خوبي را براي خيزش مجدد
پلوراليسم فراهم آوردند.
مثالي ازحوزه ديدگاه پلوراليستي در پايان قرن شانزدهم را جان دان در مورد بحث کثرت
جهان ها نشان داده است. وي که يک شخصيت ادبي انگليس در آن زمان بوده، به ايده تعدد
جهان ها گرايش داشته است. او رابطه اين جدل و نتايج ديگر ديدگاه پلوراليستي را در
نقل قول زير، که در ابتداي رساله ذکر شد، به خوبي نشان داده است. در واقع حقيقت
ارزيابي وي از کثرت گرائي، درنتايج توسعه پلوراليسم در قرون بعدي در اروپا غير قابل
انکار است، و بي دليل نبود که کليسا با آن در ستيز بود. وي مينويسد:
" انسان هائي که فقط به ذات طبيعت توجه دارند، از اين انديشه به دورند که چيزي مفرد
در جهان هست، چرا که به ندرت فکر ميکنند که اين جهان در خود مفرد است، اما هر
سياره، هر ستاره، خود جهاني است نظير اين يکي. آنها دليل براي قبول نه تنها کثرت هر
نوع در اين جهان، بلکه حتي براي کثرت جهان ها مي يابند. خدا، طبيعت، و منطق بر ضد
آن متحدند." ( از جان دانJohn Donne س. 1572-1631 نقل شده توسط استيو ديکSteven J.
Dick در کتاب کثرت جهانPlurality of Worlds س1982، صفحه 49.)
خردگرايان و علوم طبيعي
دکارت جنبشي را در فلسفه
شروع کرد که توسط برخي از پيروانش به پلوراليسم رسيد. اصل cognito ergo sum وي يعني
"من ميانديشم، پس من هستم"، تنها آغاز سوبژکتيويسم (ذهن گرائي) نبود. در واقع شک
دکارتي اجازه همزمان قبول طرق مختلف انديشه را ميدهد. فلسفه وي اساس گرائي را به
توضيح تخمينيconjectural explanation مسائل ارجحيت ميدهد. درک دترمينيستي (جبري) وي
ار قوانين فيزيک، فلسفه او را ناسازگار با آزادي اراده ميکند. اما مدل او از جهان
نسبت به بعضي از متفکرين بعدي نظير نيوتون، کمتر مونيستي بود. دواليسم دکارتي فکر و
ماده، راه را هم براي ماترياليسم مکانيکي، و هم براي ايده اليسم ذهن گرا (
سوبژکتيو) باز کرد. و جنبه هاي پلوراليستي انديشه وي بعد ها توسط اسپينوزا و
لايبنيتس توسعه يافتند.
اسپينوزا اساسأ توجهش به اخلاق بود. در زمينه مسائل علم وي ديدگاه دترمينيسم
دکارتي را حمايت ميکرد. او سعي کرد که يک اخلاق خردگرايانه را توسعه دهد. عشق و
خوشحالي در زندگي اصول اخلاقي وي بودند. خداي پانته ئيستي وي در همه چيز جهان
نمايان بود. وي از پانته ئيسم ومذاهب گوناگون آموخته بود و اين معرفت در رفتار
مساوي وي با مذاهب گوناگون هويدا بود. پلوراليسم وي با مونيسم سازگار بود، اما نمي
توانست در خدمت الهيات سلسله مراتبي کليسياي کاتوليک قرار گيرد. در فلسفه وي خدا
يکي بود و همه چيز با او در وحدت بود. پلوراليسم اسپينوزا بسيار محدود بود و علاقه
وي به وحدت خدا و جهان، در هر سطر آثار وي نمايان است. معهذا اين ها در طرد او و
محکوم کردن آثار وي توسط کليسياي کاتوليک تأثيري نگذاشت.
لايبنيتس اولين فيلسوف عصر مدرن بود که در عين تعلق به خردگرائي و علوم
طبيعي بسيار مدافع پلوراليسم بود. مدل وي از جهان مونودولوژي بود. جهان از نظر وي
از مجموعه بي نهايت اجزا فکرگونه اي به نام مونادmonad تشکيل شده است. مونادها
عناصر ساده اي هستند که غير قابل تقسيم و بدون پنجره هستند، يعني نفوذ متقابلي بين
آنها امکان پذير نيست. مونادها به طور فردي تعريف ميشوند و از آزادي اراده
برخوردارند، اما حالت اوليه هر موناد هر آنچه در هر زمان براي آن اتفاق افتد را در
بر دارد (رجوع کنيد به مونودولوژي ترجمه انگليسيP.H. Hedge ). لايبنيتس خردگراي
ثابت قدمي بود