Marxist Thought & Monism
http://www.ghandchi.com/299-Marxism-plus.htm
انديشه مارکسيستي و مونيسم -يکتا گرائي
سام قندچی
پيشگفتار
اگر جنايات رژيم اسلام گرا در ايران، روشنفکران مذهبي را درباره نظريات خود به شک انداخته و آنها را به اصلاح طلبي کشاند، کارنامه دولت هاي سوسياليستي از شوروي و اروپاي شرقي، تا چين، کره شمالي، ويتنام، وکامبوج، اثر مشابهي بر روي روشنفکران چپ در جهان گذاشت. اگر تجربه سرنوشت انقلاب ايران و اسلام گرائي براي روشنفکران ايران مستقيم بود، تجربه شوروي، چين، و ويتنام تجربه هاي غير مستقيم بودند. اما در هر دو مورد، سوأل مشابه بود، که چرا بعد از اينهمه فداکاري در ويتنام و ايران، نتيجه کار يک رژيم بدتر از گذشته شد.
سوأل اين بود که چرا دولت گرائي وجه مشترک همه رژيم هاي سوسياليستي بوده است. آيا همه فاجعه از درک ناصحيح از مارکسيسم است، يا آنکه در انديشه مارکسيسم سببي براي آن ميتوان يافت. همانگونه که ارسطوگرايان، آنچه خود ارسطو انجام ميداد، يعني انديشه و تحقيق درباره طبيعت و جامعه را انجام نميدادند، و به عوض تفسير کتب ارسطو را پيشه خود ساخته بودند، بسياري از مارکسيستها نيز پس از شکست هاي کمونيسم، راه ارسطوگرايان را در پيش گرفتند، و بجاي انجام آنچه ارسطو و مارکس انجام ميدادند، يعني بررسي جهان، با تفسير اين نامه و آن متن از مارکس خود را مشغول کردند. وحتي تحليل ابژکتيو خوبي از مارکسيسم نيز نتوانسنتد ارائه دهند، چرا که در درون آن ماندند، و نظير اسلام گرايان اصلاح طلب، همت خود را صرف آن کردند تا پايه گذار مکتب خود، مارکس يا محمد را، ازعاقبت داستان سوسياليسم موجود و اسلام موجود در امان نگه دارند.
من در رساله زير از بيرون به مارکس و مارکسيسم مينگرم، و همانگونه که بهتر از ارسطوگرايان به دست آوردهاي ارسطو ارج مي نهم، اينجا نيز بهتر از آنان که مذهب گونه از مارکس پيروي کرده اند، دست آوردهاي مارکس را ارج مينهم، هرچند در عين حال، قصور مارکسيسم، که باعث استبداد رژيم هاي کمونيستي شده را مورد کنکاش قرار داده، و نياز به گام نهادن فراسوي مارکسيسم را نشان ميدهم.
اميدوارم آنانکه صادقانه در جنبش مارکسيستي هستند، اين نوشته را بخوانند، و خود مستقلأ ارزيابي کنند که آيا پاسخ به معضلات دنياي نو، نياز به راه يابي فراسوي مارکسيسم دارد و يا آنکه اصلاح طلبي مارکسيستي و رفرم در آن ميتواند راهگشاي آينده باشد. يايان مارکسيسم به معني بي ارزشي کارهاي مارکس نيست، همانگونه که پايان ارسطوگرائي به معني بي ارزشي کارهاي ارسطو نبود. نقد من از مارکس و مارکسيسم در اينجا اصلأ به معني دور ريختن دست آوردهاي اين انديشه در 150 سال گذشته نبوده و نيست. متن انگليسي اين رساله من در بيبليوگرافي زير در کنار کارهاي ديگري که به موضوع مرتبط هستند، ذکر شده است، و همچنين بسياري از منابع ديگر بيبليوگرافي زير ميتوانند براي مطالعه بيشتر موضوع مفيد باشند:
http://w1.866.telia.com/~u86603748/marxism.html
1- پيشينه تاريخي
مونيسم ديناميک
:مارکسيسم يکي از پر نفوذ ترين سيستم هاي مونيستي
(يکتاگرايانه) در عصر مدرن
بوده است. هرچند برخي صاحب نظران مارکسيست در
متدولوژي خود در عرصه هاي معيني از انديشه پلوراليست بودند، اما فلسفه
مارکسيستي اساسأ سنتي مونيستي بوده است.
به نظر من، مونيسمي که فلسفه مارکسيستي نشان داده است، بيشتر ديناميک (پويا) بوده است، در مقايسه با دکترين هاي مونيستي کليساي کاتوليک در قرون وسطي ، که بيشتر استاتيک (ايستا) بوده اند. اما هردو آنها در مونيسم مشترکند، يعني سعي ميکنند تحليل دنيا را از يک اصل واحد استنتاج کنند. لازم است ذکر کنم که در مقايسه با مونيسم (چه ديناميک وچه استاتيک) ، نگرش پلوراليسم يا کثرت گرائي نيز وجود داشته واز امپيدوکلوس Empedocles در يونان باستان تا به امروز بسياري نظرات فلسفي پلوراليستي در تاريخ فلسفه طرح شده اند. من در رساله جداگانه اي به نگرش پلوراليستي در فلسفه غرب پرداخته ام، اما در اين رساله، موضوع توجه من مونيسم و بويژه مونيسم مارکسيستي است.
به نظر من اولين طرح مبسوط آنچه من مونيسم ديناميک (پويا) ناميده ام را در تاريخ فلسفه، هراکليد Heraclitus در يونان باستان ارائه کرده است. شايد در ميان مذاهب، زرتشتيان را بتوان پيش کسوت اين انديشه دانست، اما در فلسفه به نظر من هراکليد اولين کسي بوده که با طرح وحدت اضداد Dichotomous Unity ، بمثابه بنيان فلسفه خود، ديدگاه ديناميک مونيستي را مدون کرده است.
در مقابل پارمينيدوس Parmenides
منادي ديدگاه مونيسم استاتيک
(ايستا) در يونان باستان بوده است. وي غير قابل تقسيم
بودن عنصر اوليه را مطلق فرض ميکرده، در صورتيکه از ديدگاه
ديناميک(پويا)ي هراکليد، تغيير و تضاد جايگاه مطلق داشتند و نه تقسيم ناپذيري.
براي هراکليد، ديالکتيک فقط يک متدولوژي نبوده، و بيان واقعيت جهان و جامعه تصور ميشد.
هراکليد آتش را "عنصر بنيادي" ميشناخت که در تغيير مداوم است، با اينکه وحدت خود را بشکل سيالي در تغيير حفظ ميکند. براي وي حتي روح نيز از آتش و آب ساخته شده و داراي يک خصلت متضاد است. آنچه مشخصه اصلي منطق هراکليد است اتحاد اضداد است. استفاده از زور براي خاطر منفعت خود مردم و اعتقاد به جنگ بمثابه پدر همه چيز نکات اصلي ديدگاه وي از سياست و اخلاق است، و عدالت از نظر او چيزي غير از مبارزه نيست. به طور خلاصه کل تکامل طبيعت و جامعه از ديدگاه مونيسم هراکليدي، پروشه مارپيچي تکاملي است که از طريق نفي ها و تضاد ها هستي مييابد. جالب است که هزار سال بعد، انديشه هاي هراکليد توجه روشنفکران اروپا را در عصر رنسانس به خود جلب کرد.
پايان قرون وسطي شاهد دو جنبش اجتماعي بود، هر دو در چالش با کليساي کاتوليک، يکي رفرماسيون و ديگري رنسانس. رفرماسيون بيشتر پلوراليسم را در برابر الهيات کاتوليک عرضه ميکرد و به آن در رساله ام درباره پلوراليسم بيشتر پرداخته ام. اما رنسانس بيشتر نگرشي مونيستي داشت، هرچند مونيسم ديناميک، بويژه از آنجا که تئوري هاي جديد علمي با ديدگاه استاتيک قرون وسطي غير قابل تطابق بودند.
تئوري کپرنيکي گردش زمين به دور خورشيد با درک استاتيک و زمين مرکزبين ارسطو و نجوم بطلميوسي غير قابل تطابق بود. کشفيات کپلر، گاليله، هاروي، لاپلاس، و ديگران ضربه هاي شديدي به نگرش هاي استاتيک قرون وسطائي وارد کردند. حرکت به شکل مکانيکي آن بيش از پيش از طرف علم تأييد ميشد. مدل هراکليدي مونيسم با تأکيدش بر مفهوم حرکت، تضاد، و سيال تکاملي، بسيار بيش از مدل پاراميندي مونيسم که استاتيک بود، با وضعيت علم، دربعد از قرون وسطي، در تطابق بود.
پاشيدن کليساي کاتوليک و رقابت فرقه هاي متضاد، جايگزين اتحاد هرمي کليسا شد. فراکسيونهاي سياسي و گروه بندي هاي اخلاقي رقيب در اروپا، در رابطه با مسائل گوناگون اجتماعي شکل گرفتند. ماکياولي از سلطنت دفاع ميکرد، اما دفاعيه اش همراه بود با نمايان سازي غير قابل انکار منافع متضاد در سياست.
در همان زمان سر توماس مور Sir Thomas More ، اتوپي خود را با نفي آنچه وي ريشه همه تضاد هاي اجتماعي ميدانست، يعني مالکيت خصوصي، طرح ميکرد. هوبس تنازع بقا را نيروي محرک زندگي قلمداد ميکرد و مالتوس همين اصل را در عرصه اقتصاد به کار برده و به تئوري اضافه جمعيت خود ميرسيد. روسو کوشش کرد با تفکيک "اراده عموميgeneral will" و اراده همهwill of all" تضادهاي اجتماعي را حل کند. "اراده عمومي" وي يک انتزاع کيفي، از خواست هاي فردي، از طريق يک برخورد ديالکتيکي به جامعه بود. اين نکته قابل ذکر است که مفهوم "اراده عمومي" بعد ها توسط هگل و مارکس دنبال شد، و هردو آنها خواهان آن بودند که دولت ايده آل آنها مجري اين "اراده عمومي" باشد. در نتيجه طرفداران و مخالفين جامعه مدرن هر کدام به وجود نوعي از تضاد ها در درون نظم اجتماعي معتقد بوده اند.
در نتيجه مونيسم ديناميک شکل مناسب مونيسم براي حل معضلات گوناگون در اين عصر تناقضات بود، چه در علم و چه در جامعه. دترمينيسم دکارت ديناميک بود و دواليسم فکر و ماده او در واقع تضاد ها را برجسته ميکرد و نه يکساني ها را. چهارمقوله منطقي کانت نيز از مقولات منطق ارسطو ديناميک تر بودند. اما تجديد حيات واقعي مونيسم ديناميک در دست هگل انجام شد.
کار تجديد حيات مونيسم از طرف هگل به شکل فاضلانه اي انجام شد، و سيستم وي قادر شد که سيستم ارسطوئي را پس از دو هزار سال به چالش بکشد. هر چند خود ارسطو همانگونه که در رساله پلوراليسم نوشتم بيشبر گرايشات پلوراليستي داشته تا مونيستي، ولي پيروان وي در قرون وسطي انگاره هاي وي را به يک سيستم استاتيک مونيستي تبديل کرده بودند. خلاصه آنکه، تاريخ واقعي انديشه مونيسم ديناميک با هگل شروع ميشود، و بالاخره در پايان قرن نوزدهم، فلسفه هگل مونيسم استاتيک را از کليسياي کاتوليک پس زده وانديشه غالب کليسا ميشود، و حتي تا به امروز نيز مونيسم ديناميک هگل موقعيت برجسته اي در افکار فلاسفه کاتوليک دارد.
کارهاي فلسفي هگل بهترين ارائه مونيسم ديناميک بمثابه يک فلسفه هستند. دانش دائره المعارف گونه وي، او را قادر کرده بود که کار برد سيستم خود را تقريبأ در همه عرصه هاي انديشه فلسفي دنبال کند، از تاريخ فلسفه تا تاريخ بشر، منطق، و متافيزيک. اين است که بيشتر منتقدين مونيسم ديناميک، نظير کارل پاپر، حتي در زمان ما، يعني يک و نيم قرن بعد از مرگ هگل، هنوز ترجيح ميدهند هگل را مستقيمأ در موضوعات مختلف اين نگرش فلسفي به نقد بکشند.
فلسفه هگل ديالکتيک ايده آليستي
بود. کلبت همه عينيات objects توسط مطلق کل
The Absolute (ايده مطلق، روح مطلق، و غيرهAbsolute
Idea, Absolute Spirit, etc) حفظ ميشد. هسته اصلي منطق وي، يعني
نفي در نفي، در سراسر ارزيابي وي از طبيعت و جامعه به کار ميرود. در کتاب فلسفه
طبيعت اين را فاش ميکند که مطلق در واقع وحدت اضداد در طبيعت است،
که پس از تغييرات کمي، دستخوش تغييرات کيفي ميشود، و
بالاخره به شکل
مارپيچي مجموعه سه تائي معروف هگلي
Hegelian triad يعني تز-آنتي تز-سنتز حرکت انجام ميشود.
در فلسفه تاريخ هگل، روح مطلق the Absolute Spirit از ميان تضادهاي ملل مختلف ميگذرد، و حرکتش ترسيم مراحل مختلف تاريخي در زمان است، معهذا، اين روح سرگردان، خود را در هيبت سلطنت پروس، به مثابه دولت ايده آل، باز مييابد.
شباهت بين دولت مطلقه ايده آل هگل و مارکس از يک سو، و دولت نخبگان افلاطون از سوي ديگر، بسياري جامعه شناسان را به اشتباه کشيده و دو راه متضاد مونيسم ديناميک و استاتيک، که به يک نتيجه منتهي شده اند را، يکسان تصور کرده اند.
اجازه ديد در اينجا خاطر نشان کنم که من معتقدم ديالکتيک
و تئوري تضاد به عنوان يک تئوري تخميني در منطق، براي حدس چيز هاي مجهول
قابل استفاده هستند، همانگونه که "آزمون و خطا" و يا "استقرأ" قابل
استفاده اند. آنچه در فلسفه ايده اليسم ابژکتيو هگل نقد ميکنم ديدن
ديالکتيک به مثابه يک تئوري تخمينيconjectural نيست
بلکه اعتقاد مذهب گونه به اين امر است که
ديالکتيک بيان کل
جهان است.
سه رويداد تاريخي
قبل از بررسي بيشتر مونيسم ديناميک بعد از هگل، لازم است که سه عامل را ذکر کنم، که انديشه هاي قرن نوزدهم در اروپا را شکل دادند اولين آنها معرفي تئوري تکامل داروين و تائير آن در کنار ديگر تئوري هاي علمي بود (در مقاله جداگانه اي من اهميت تئوري هاي علمي در قرن بيستم را بررسي کرده ام، که چگونه برانديشه فلسفي عصر ما تأثير گذاشته اند. اما اين جا موضوع بحث من قرن نوزدهم است ). دومين اين رويدادها انقلاب هاي 1848 اروپا بودند. و بالاخره سومين آنها پيشرفت سريع صنايع و اولين بحران هاي سرمايه داري در اين قرن.
تئوري تکامل داروين
تئوري تکامل داروين دعوي علمي اي بود که مدل مکانيکي جهان را به دور ريخته و آن را با يک مدل تکاملي جايگزين ميکرد. مدل دوم هنوز تائير اصلي را بر انديشه متفکرين مدرن دارد. حاصل کشف داروين، تغيير توازن انديشه فلسفي به طرف فلسفه هگل بود. در واقع هگل يافته هاي داروين را قبلأ از طريق حدس فلسفي ديالکتيکي درباره طبيعت طرح کرده بود.
کشفيات داروين و نطريه تنازع بقأ
وي، به مثابه اثبات علمي وحدت اضداد در زندگي بيولوژيک تلقي شد. مفهوم انواع در
طبيعت همانندي مناسبي بود تا جامعه بشر نيز با دسته بندي به طبقات (مارکس) و يا
نژادها (نيچه) تحليل شود، و از مفاهيم فلسفه ليبراليسم نظير فرديت و حقوق
فردي دست کشيده شود.
متغير هاي لامارکي Lamarckian تکامل و حتي دعوي خود داروين درباره عملکرد و ابتکار فردي تاثيري در برداشت جمع گرايانه collectivist قرن نوزدهم از تئوري هاي وي نداشت. اينگونه تصور ميشد که تئوري داروين مونيسم و وحدت طبيعت از طريق اضداد را به ثبوت رسانده است و در نتيجه مونيسم ديناميک يا ديالکتيک، بيان نتيجه علم تلقي شد.
در نتيجه اين شگفت آور نيست که
کارل مارکس جلد اول کاپيتال خود را به داروين تقديم ميکند.
هگل اساسأ ضد ليبراليسم بود، اما
داروين خود همواره ليبرال باقي ماند، هرچند تئوري وي از طرف پيروان هگل،
نظير مارکس و نيچه استفاده شد.
انقلاب هاي 1848
اروپا
انقلابهاي 1848 اروپا با انقلاب هاي آمريکا و فرانسه در قرن هچدهم، و يا ا نقلاب انگليس در قرن هفدهم، از يک جنبه مهم تفاوت داشتند. انقلاب هاي قبلي در واقع بيان عدم تطابق کلونياليسم منسوخ شده و فئوداليسم متحجر با جوامع پيشرهته اروپا و آمريکا بود. اما انقلاب هاي 1848 بيان تضادهاي خود اين جوامع نوپاي صنعتي بود. در نتيجه تضادها نه تنها در زمان اتفاق مي افتند، يعني بين سيستم اجتماعي-اقتصادي گذشته و شرايط اجتماعي-اقتصادي حال، بلکه همچنين همزمان بين گروه بندي هاي اجتماعي-سياسي گوناگون خود را نشان ميدهند. اتحاد اروپا وحدت اضداد سياسي بود و به اينگونه معتقدات مونيسم ديناميک تقويت شدند.
اولين بحران
اقتصادي سرمايه داري
ترقي جامعه صنعتي اولين تناقض هاي دروني خود را در قرن نوزدهم به نمايش گذاشت. پروسه ساختن محصولات و سازمان کار در کارخانه ها بصورت هيرارشي بود، اما استاتيک نبود، و تضاد در هر سطح آن آشکار بود. مزد و سود، توليد و مصرف، کار و سرمايه، ...مواردي از جنبه هاي "ديالکتيکي" توليد صنعتي بودند. اما تشديد اين تناقضات در پي بحران سرمايه داري در اين قرن، بيش از پيش به توجيه مونيسم ديناميک بمثابه فلسفه اجتماعي آن عصر قوت بخشيد. در واقع واقعيت اقتصادي زمان بر افکار فلسفي مارکس تأثير مهمي داشت.
***
پس از هگل مونيسم ديناميک از طرف دو مکتب فکري متضاد دنبال شد. گرايش اولي را کارل مارکس بنا نهاد که سمت و سويش اکثريت فقير جامعه صنعتي بودند. گرايش دومي را نيچه پايه گذاري کرد که سمت و سويش اقليت ثروتمند دنياي نوين بودند.
کارل مارکس تنها يک فيلسوف نبود و مکتب فکري وي عرصه هاي گوناگون زندگي را در بر ميگيرد. شايد به استثنأ برخي از مکاتيب مذهبي، هيچ فلسفه اي در تاريخ به اندازه مارکسيسم بر انديشه مردم عادي اثر نگذاشته است.
مارکس تئوري هاي خود را جدا از فلسفه غرب نمي دانست و افکار خود را ادامه هگل و فوئرباخ مي دانست. معهذا فلسفه مارکسيستي از پيشرفت هاي بعدي فلسفه غرب جدا ماند و اساسأ بحث هاي خود را در درون خود حفظ کرد. اين برخورد در فلسفه مارکسيستي به خود مارکس بر ميگردد که در سال 1845 در عبارت معروف خويش در تزهاي درباره فوئرباخ چنين نوشت که "فلاسفه تنها دنيا را به گونه هاي مختلف *تفسير* کرده اند، در صورتيکه مقصود *تغيير* آن است." (کارل مارکس، تزهاي درباره فوئرباخ، نسخه چارلز لوئيس، 1903، ص. 133).
خود مارکس پس از اين تزها پروژه مهمي در عرصه فلسفه انجام نداد. اما 40 سال بعد، فردريک نگلس در آنتي دورينگ نياز به تعمق فلسفي را تنها در عرصه منطق در آينده مي بيند. و ده سال بعد از آن در مقدمه همان کتاب، انگلس کاملأ نياز به استقلال فلسفه را نفي ميکند، بر اين مبنا که علوم مختلف قادرند مسائل مختلف دانش را بدون نياز به فلسفه طرح کنند.
من درباره مشکل ديدگاه بالا در جاي ديگر نوشته ام. در واقع آرزوي متوقف کردن تفکر فلسفي هيچگاه خود مارکس و انگلس را از عقائد فلسفي خود باز نداشت. در واقع انگلس در کتاب ديالکتيک طبيعت خود سعي کرده است ماترياليسم ديالکتيک، يعني فلسفه مارکسيستي را به مثابه نتيجه مستقيم مطالعه علمي طبييعت بدون پيش داوري فلسفي، به عنوان واقعيت هستي نشان دهد. بعد ها انگلس در کتاب لودويگ فوئرباخ و پايان فلسفه کلاسيک آلمان، احساس گرائي فوئرباخ را بعنوان يايان کوشش هاي فلسفي اعلام نميکند، بلکه ماترياليسم ديالکتيک مارکسيستي را به منزلت آخرين فلسفه ارتقا مقام ميدهد.
با در نظر داشت ديدگاه بالا، ديگر شگفت انگيز نيست که چرا مارکسيستها هيچگاه کوششي براي تأملات جديد فلسفي نکردند. آنچه اساسأ مارکسيستها در عرصه فلسفه بعد از مارکس و انگلس انجام داده اند، يا دفاع از مارکسيسم در برابر مکاتيب ديگر فلسفي بوده است، و يا در منازعه في مابين فرقه هاي رقيب مارکسيستي، از طريق تفسير هاي تازه متون منتشر شده و منتشر نشده مارکس و انگلس بوده است. جدل هاي دروني بين خود مارکسيستها بيشتر و بيشتر باعث کاوش هر يادداشت و نامه خصوصي مارکس و انگلس بوده، و استفاده از آن اسناد براي اثبات اين يا آن ديدگاه در بحث هاي بين اين فرقه درباره مارکسيسم راستين . چنين مو شکافي متون کلاسيک ميان مارکسيستها، تنها قابل مقايسه با کنکاش متفکرين مذهبي در متون کتب مقدس براي اثبات نظرت خود است.
مهمترين اثر فلسفي مارکسيستها پس از انگلس، کتاب ماترياليسم و امپيروکريتيسيسم لنين است، که در سال 1908 براي دفاع از خالص ماندن مارکسيسم در برابر پوزيتويسم نگاشته ميشود. در آن کتاب به هر سوأل مربوط به فيزيک مدرن نوعي بر خورد شده که گوئي مارکس و انگلس قبلأ پاسخ آن را در سيستم خود داده اند و وقتي نياز به تعريف جديد ماده لازم ميشود، لنين نئوري انعکاسي ماده را ارائه ميکند، ولي تعريف خود را به نوعي به انگلس نسبت ميدهد. (لنين، کليات آثار به انگليسي، جلد 14، چاپ مسکو، 1960، ص114). بعدأ بيشتر درباره اين کتاب لنين توضيح خواهم داد.
در سطور زير من مونيسم مارکسيستي بعني ماترياليسم ديالکتيک را بطور مختصر بررسي ميکنم. من از بحث درباره تئوري هاي مارکس در عرصه اقتصادي ( تئوري ارزش اضافي )، جامعه شناسي (تئوري از خود بيگانگي)، و سياست (نئوري مبارزه طبقاتي)، تا حد ممکن پرهيز ميکنم، و توجه خود را بر روي فلسفه مارکس متمرکز ميکنم، هر چند مارکسيسم به مثابه با نفوذ ترين و بحث انگيزترين انديشه عصر جديد، به سختي ميتواند فقط به عنوان يک فلسفه يا ايده آل مورد مطالعه قرار گيرد ،و از زندگي اجتماعي و تجارب بخش بزرگ بشريت جدائي ناپذير است.
2- مارکس و مونيسم مارکسيستي
نحوه برداشت مارکس از ديالکتيک هگل ماترياليستي است. همانگونه که در جلد اول کاپيتال مينويسد، وي "سيستم هگل، که بر سر خود ايستاده بود را، بر سر پا استوار ميکند". اين موضع ماترياليستي را مارکس از فوئر باخ تأسي ميکند، و فوئریاخ نيز نگرش خود را پس از جدائي از جمع هگلي هاي جوان، با اتخاذ موضع احساس گرائي sensationalism برگزيده بود ماترياليسم ديالکتيک، يعني فلسفه مارکسيسم، تمام اصول پايه اي سيستم هگلي را حفظ ميکند، و تنها ايده مطلق Absolute Idea هگل را با ماده جايگزين ميکند.
ماترياليسم در واقع، وحدت مونيستي را براي روشنفکراني ممکن کرد، که ديگر نمي توانستند به يک وحدت معنوي معتقد باشند. جهان تضاد ها دوباره به سبک هراکليد به وحدت رسيد، اما نه چون هراکليد با ماده معيني نظير آتش، بلکه با ماده اي مطلق و انتزاعي، نظير فضاي اشغال شده بوسيله ماده، يا آنچه پري plenum پارامينيدوس در يونان باستان ميخواندند، و اينگونه ماده فلسفي، وحدت و مونيسم با ديناميک جديد، يعني مابرياليسم ديالکتيک را، در روياروئي با کشفيات جديد اجزا ماده طرح کرد.
در اصطلاح کنوني،
فلسفه مارکس ابزارگرايانه instrumentalist است
اينگونه درک از مأموريت mission مذهب گونه پرولتاريا، اول بار در کتاب مارکس و انگلس به نام خانواده مقدس طرح شده است. آن کتاب کوششي بود به سبک هگلي براي حل تناقضات سيستم هگل، و نيز براي رفع تناقضات سيستمهاي هگلي هاي جوان. در آن کتاب براي اول بار، به شکل ديالکتيکي ادعا ميشود، که پرولتاريا تنها طبقه ايست که خواهان نابودي هم خود و هم ضد خود، يعني بورژوازي است، چرا که چيزي جز زنجيرهايش ندارد که در اين نفي از دست بدهد. اين نفي، پايان جامعه طبقاتي بود که از ابتداي تولد تمدن بشريت وجود داشته است.
پس از اين کتاب، مارکس و انگلس کتاب ايدئولوژي آلماني را مينويسند. در کتاب اخير اساسأ تاريخ بشر از طريق تحليل هاي فلسفي ارائه شده است، و نه با ارائه اطلاعات تاريخي. معهذا در اين کتاب، تاريخ فلسفه به شکل ماترياليستي ارزيابي شده، يعني مکاتيب فلسفي به عنوان انعکاس شرايط اجتماعي در انديشه فلاسفه برجسته ارزيابي شده اند.
گام بعدي تزهاي درباره فوئر باخ در سال 1845 بود. در آن جا در يازده تز، مارکس تفحصات فلسفي خود را يايان ميدهد. ديالکتيک هگل را حفظ ميکند، با اين تفاوت که آنرا با ماترياليسم عجين ميکند. همچنين در مقايسه با فوئرباخ، وي بازگشت به "پراتيک" را به عنوان معيار حقيقت، مبناي رابطه عينيت و ذهنيت در تئوري شناختepistemology خود اعلام ميکند، و بااين معيار، ذهن گرائي کانت، و اگنوستيسم هيومHume's agnosticism را رد ميکند. "عملpractice" به شکل عمل طبقه کارگر در کارهاي بعدي وي درک ميشود.
در واقع اين کتب ذکر شده، همه قبل از نوشته هاي دوران بلوع انديشه وي نوشته شده اند، ولي در عين حال مارکس پس از تزهاي درباره فوئرباخ ، اثر فلسفي مهمي منتشر نميکند. هرچند استفاده از ماترياليسم ديالکتيک در اقتصاد و سياست، تئوري تاريخ وي، يعني ماترياليسم تاريخي را شکل داد، که بسيار به فلسفه تاريخ هگل شبيه است. مانيفست حزب کمونيست، جنگ طبقاتي در فرانسه، و هجدهمين برومر لوئي بناپارت نمونه هائي از ديدگاه مارکس از تاريخ هستند، که در آنها مبارزه طبقاتي به عنوان نيروي محرک تاريخ فرض شده است. ده سال بعد از مانيفست، در سال 1858 ، در کتاب منتشر نشده اش گروندريسهGrundrisse و در کتاب بحثي درباره نقد اقتصاد سياسي، وي طرح نهائي تئوري تاريخ خود را که با ايدئولوژي آلماني آغاز کرده بود، به پايان رسانده، و عرضه ميکند.
در ماترياليسم تاريخي مارکس، به شکل مونيستي، توليد به مثابه عامل نهائي و تعيين کننده فعاليت هاي اجتماعي اعلام ميشود. سپس یه سبک ديالکتيکي، توليد به شکل وحدت اضداد، يعني وحدت "روابط توليدي" و "نيروهاي مولد" تعريف ميشود. اولي جمع بست روابط اجتماعي توليد کنندگان و دومي ابزارهاي توليد آنان است که شامل فعاليت فيزيکي .و فکري توليدکنندگان نيز هست. مفهوم اين دو اصطلاح در نوشته هاي مختلف مارکس يکسان نيست، ولي اين امر در مدل وي از جامعه اثري ندارد، که مونيسم ديناميک وحدت اضدادي است.
در مدل مارکس از تاريخ، نيروهاي مولد در وراي روابط توليد رشد ميکنند، و هارموني جديد با تحول انقلابي بدست ميآيد. اين هارموني سنتز شده، دوباره با همين حرکت سه گانه Triadic تز-آنتي تز-سنتز نفي ميشود. اين وحدت اضداد علت تاريخ را تعيين ميکند که پنج مرحله را طي ميکند: کمونيسم اوليه، برده داري (يا شيوه توليد آسيائي)، فئوداليسم، سرمايه داري، و کمونيسم. مرحله پنجم نفي کمونيسم اوليه است به شکل ديالکتيکي، و جامعه موعودي قول داده ميشود که قرار است در پي يک دوره گذار به نام سوسياسيم، متحقق شود.
در پي ارائه طرح بالا، مارکس در کار مادام العمر خود يعني کاپيتال ، هدف خود را معطوف به ارزيابي توليد سرمايه داري و اجتناب ناپذيري سرنگوني آن بوسيله سوسياليسم ميکند. وي پيش بيني ميکند که توليد سرمايه داري انحصاري خواهد شد و نفي رقابت آزاد را از طريق خود توسعه سرمايه داري نشان ميدهد.
در تمام کتاب هايش، مونيسم وي در رابطه با مسائل اجتماعي آشکار است. براي مارکس ديالکتيک، واقعيت پيش فرض شده اقتصاد و سياست تلقي شده، و اقتصاد سياسي بيشتر