Sam Ghandchiسام قندچياندیشه مارکسیستی و مونیسم -یکتا گرائی

 سام قندچی

http://www.ghandchi.com/299-Marxism.htm

 

Marxist Thought & Monism

http://www.ghandchi.com/299-MarxismEng.htm

 

 

پیشگفتار

 

اگر جنایات رژیم اسلام گرا در ایران، روشنفکران مذهبی را درباره نظریات خود به شک انداخته و آنها را به اصلاح طلبی کشاند، کارنامه دولت های سوسیالیستی از شوروی و اروپای شرقی،  تا چین، کره شمالی،  ویتنام،  وکامبوج،  اثر مشابهی بر روی روشنفکران چپ در جهان گذاشت. اگر تجربه سرنوشت انقلاب ایران و اسلام گرائی برای روشنفکران ایران مستقیم بود، سرنوشت شوروی، چین، و ویتنام تجربه های غیرمستقیم بودند.  اما در هر دو مورد،  سوأل مشابه بود،  که چرا بعد از اینهمه فداکاری در ویتنام و ایران، نتیجه کار رژیمی بدتر از گذشته شد.

 

سوأل این بود که چرا دولت گرائی وجه مشترک همه رژیم های سوسیالیستی بوده است.  آیا همه فاجعه از درک ناصحیح از مارکسیسم است، یا آنکه در اندیشه مارکسیسم سببی برای آن میتوان یافت. همانگونه که ارسطوگرایان، آنچه خود ارسطو انجام میداد،  یعنی اندیشه و تحقیق درباره طبیعت و جامعه را انجام نمیدادند، و به عوض تفسیر کتب ارسطو را پیشه خود ساخته بودند، بسیاری از مارکسیستها نیز پس از شکست های کمونیسم، راه ارسطوگرایان را در پیش گرفتند، و بجای انجام آنچه ارسطو و مارکس انجام میدادند، یعنی بررسی جهان، با تفسیر این نامه و آن متن از مارکس خود را مشغول کردند. و حتی تحلیل ابژکتیو خوبی از مارکسیسم نیز نتوانسنتد ارائه دهند، چرا که در درون آن ماندند، و نظیر اسلام گرایان اصلاح طلب، همت خود را صرف آن کردند تا پایه گذار مکتب خود، مارکس یا محمد را،  ازعاقبت داستان سوسیالیسم موجود و اسلام موجود در امان نگه دارند.

 

در رساله زیر از بیرون به مارکس و مارکسیسم مینگرم،  و همانگونه که بهتر از ارسطوگرایان به دست آوردهای ارسطو ارج می نهم، اینجا نیز بهتر از آنان که مذهب گونه از مارکس پیروی کرده اند، دست آوردهای مارکس را ارج مینهم، هرچند در عین حال،  قصور مارکسیسم،  که باعث استبداد رژیم های کمونیستی شده را مورد کنکاش قرار داده،  و نیاز به گام نهادن فراسوی مارکسیسم را نشان میدهم.

 

امیدوارم آنانکه صادقانه در جنبش مارکسیستی هستند،  این نوشته را بخوانند،  و خود مستقلأ ارزیابی کنند که آیا پاسخ به معضلات دنیای نو،  نیاز به راه یابی فراسوی مارکسیسم دارد  و یا آنکه اصلاح طلبی مارکسیستی و رفرم در آن میتواند راهگشای آینده باشد.  یایان مارکسیسم به معنی بی ارزشی کارهای مارکس نیست، همانگونه که پایان ارسطوگرائی به معنی بی ارزشی کارهای ارسطو نبود.  نقدم از مارکس و مارکسیسم در اینجا اصلأ به معنی دور ریختن دست آوردهای این اندیشه در 150 سال گذشته نبوده و نیست.

 

1- پیشینه تاریخی مونیسم دینامیک
 
مارکسیسم یکی از پر نفوذ ترین سیستم های مونیستی (یکتاگرایانه) در عصر مدرن بوده است.   هرچند برخی صاحب نظران مارکسیست در متدولوژی خود در عرصه های معینی از اندیشه  پلورالیست  بودند، اما فلسفه مارکسیستی اساسأ سنتی مونیستی  بوده است.

 

از نظر اینجانب، مونیسمی که فلسفه مارکسیستی نشان داده است، بیشتر دینامیک (پویا) بوده است، در مقایسه با دکترین های مونیستی کلیسای کاتولیک در قرون وسطی ، که بیشتر  استاتیک (ایستا) بوده اند. اما هردو آنها در مونیسم مشترکند، یعنی سعی میکنند تحلیل دنیا را از یک اصل واحد استنتاج کنند.   لازم است  ذکر کنم که در مقایسه با مونیسم (چه دینامیک وچه استاتیک) ، نگرش پلورالیسم یا کثرت گرائی نیز وجود داشته واز امپیدوکلوس  Empedocles در یونان باستان تا به امروز بسیاری نظرات فلسفی پلورالیستی در تاریخ فلسفه طرح شده اند.  در رساله جداگانه ای  به نگرش پلورالیستی در فلسفه غرب پرداخته ام، اما در این رساله،  موضوع توجه ام مونیسم و بویژه مونیسم مارکسیستی است.

 

اولین طرح مبسوط آنچه مونیسم دینامیک (پویا) نامیده ام را در تاریخ فلسفه،  هراکلید  Heraclitus در یونان باستان ارائه کرده است. شاید در میان مذاهب، زرتشتیان را بتوان پیش کسوت این اندیشه دانست، اما در فلسفه، هراکلید اولین کسی است که با طرح وحدت اضداد Dichotomous Unity ، بمثابه بنیان فلسفه خود،  دیدگاه دینامیک مونیستی را مدون کرده است.


در مقابل  پارمینیدوس  Parmenides  منادی دیدگاه مونیسم استاتیک (ایستا) در یونان باستان بوده است. وی غیر قابل تقسیم بودن عنصر اولیه را  مطلق  فرض میکرده، در صورتیکه از دیدگاه دینامیک(پویا)ی  هراکلید، تغییر و تضاد جایگاه مطلق داشتند و نه تقسیم ناپذیری.

 

 برای هراکلید، دیالکتیک فقط یک متدولوژی نبوده، و بیان  واقعیت جهان و جامعه تصور میشد.

 

هراکلید آتش را "عنصر بنیادی" میشناخت که در تغییر مداوم است،  با اینکه وحدت خود را بشکل سیالی در تغییر حفظ میکند.   برای وی حتی روح نیز از آتش و آب ساخته شده و دارای خصلتی متضاد است.  آنچه مشخصه اصلی منطق هراکلید است اتحاد اضداد است.  استفاده از زور برای خاطر منفعت خود مردم و اعتقاد به جنگ بمثابه پدر همه چیز نکات اصلی دیدگاه وی از سیاست و اخلاق است، و عدالت از نظر او چیزی غیر از مبارزه نیست.  به طور خلاصه کل تکامل طبیعت و جامعه از دیدگاه مونیسم هراکلیدی،  پروسه مارپیچی تکاملی است که از طریق نفی ها و تضاد ها هستی مییابد.   جالب است که هزار سال بعد،  اندیشه های هراکلید توجه روشنفکران اروپا را در عصر رنسانس به خود جلب کرد.

 

 پایان قرون وسطی شاهد دو جنبش اجتماعی بود، هر دو در چالش با کلیسای کاتولیک، یکی رفرماسیون و دیگری رنسانس.  رفرماسیون بیشتر پلورالیسم را در برابر الهیات کاتولیک عرضه میکرد و به آن در رساله ام درباره پلورالیسم بیشتر پرداخته ام.  اما رنسانس بیشتر نگرشی مونیستی داشت، هرچند مونیسم دینامیک، بویژه از آنجا که  تئوری های جدید علمی با دیدگاه استاتیک قرون وسطی غیرقابل تطابق بودند.

 

تئوری کپرنیکی گردش زمین به دور خورشید با درک استاتیک و زمین مرکزبین ارسطو  و نجوم بطلمیوسی غیرقابل تطابق بود.  کشفیات کپلر، گالیله، هاروی، لاپلاس، و دیگران ضربه های شدیدی به نگرش های استاتیک قرون وسطائی وارد کردند.  حرکت به شکل مکانیکی آن بیش از پیش از طرف علم تأیید میشد.  مدل هراکلیدی مونیسم با تأکیدش بر مفهوم حرکت، تضاد، و سیال تکاملی،  بسیار بیش از مدل پارامیندی مونیسم که استاتیک بود، با وضعیت علم، دربعد از قرون وسطی، در تطابق بود.

 

پاشیدن کلیسای کاتولیک و  رقابت فرقه های متضاد،  جایگزین اتحاد هرمی کلیسا شد.  فراکسیونهای  سیاسی و گروه بندی های اخلاقی رقیب  در اروپا،  در رابطه با مسائل گوناگون اجتماعی شکل گرفتند.  ماکیاولی از سلطنت دفاع میکرد، اما دفاعیه اش  همراه بود با نمایان سازی غیرقابل انکار منافع متضاد در سیاست.

 

در همان زمان سر توماس مور Sir Thomas More ،  اتوپی خود را با نفی آنچه وی ریشه همه تضادهای اجتماعی میدانست، یعنی مالکیت خصوصی،  طرح میکرد.   هوبس تنازع بقا را نیروی محرک زندگی قلمداد میکرد و مالتوس همین اصل را در عرصه اقتصاد به کار برده و  به تئوری  اضافه جمعیت خود میرسید. روسو کوشش کرد با تفکیک "اراده عمومیgeneral will" و  اراده همهwill of all" تضادهای اجتماعی را حل کند. "اراده عمومی" وی انتزاعی کیفی، از خواست های فردی،  از طریق برخوردی دیالکتیکی به جامعه بود.   این نکته قابل ذکر است که مفهوم "اراده عمومی" بعد ها  توسط هگل و مارکس دنبال شد، و هردو آنها خواهان آن بودند که دولت ایده آل آنها مجری این "اراده عمومی" باشد. در نتیجه طرفداران و مخالفین جامعه مدرن هر کدام به وجود نوعی از تضادها در درون نظم اجتماعی معتقد بوده اند. 

 

در نتیجه مونیسم دینامیک شکل مناسب مونیسم برای حل معضلات گوناگون در این عصر تناقضات بود، چه در علم و چه در جامعه.  دترمینیسم  دکارت دینامیک بود و دوالیسم فکر و ماده او در واقع تضاد ها را برجسته میکرد و نه یکسانی ها را.  چهارمقوله منطقی کانت نیز از مقولات منطق ارسطو دینامیک تر بودند. اما تجدید حیات واقعی مونیسم دینامیک در دست هگل انجام شد.

 

کار تجدید حیات مونیسم از طرف هگل به شکل فاضلانه ای انجام شد،  و سیستم وی قادر شد که سیستم ارسطوئی را پس از دو هزار سال به چالش بکشد.  هر چند خود ارسطو همانگونه که در رساله پلورالیسم نوشتم بیشتر گرایشات پلورالیستی داشته تا مونیستی،  ولی پیروان وی در قرون وسطی انگاره های وی را به سیستمی استاتیک و مونیستی تبدیل کرده بودند. خلاصه آنکه، تاریخ واقعی اندیشه مونیسم دینامیک با هگل شروع میشود،  و بالاخره در پایان قرن نوزدهم،  فلسفه هگل مونیسم استاتیک را از کلیسیای کاتولیک پس زده واندیشه غالب کلیسا میشود، و حتی تا به امروز نیز مونیسم دینامیک هگل جایگاه برجسته ای در افکار فلاسفه کاتولیک دارد.

 

کارهای فلسفی هگل بهترین ارائه مونیسم دینامیک بمثابه یک فلسفه هستند. دانش دائره المعارف گونه  وی،  او را قادر کرده بود که کاربرد سیستم خود را تقریبأ در همه عرصه های اندیشه فلسفی دنبال کند، از تاریخ فلسفه تا تاریخ بشر، منطق، و متافیزیک.  این است که بیشتر منتقدین مونیسم دینامیک،  نظیر کارل پاپر،  حتی در زمان ما، یعنی یک و نیم قرن بعد از مرگ هگل، هنوز ترجیح میدهند هگل را مستقیمأ در موضوعات مختلف این نگرش فلسفی به نقد بکشند.

 

فلسفه هگل دیالکتیک ایده آلیستی بود.  کلبت همه عینیات  objects توسط مطلق کل  The Absolute (ایده مطلق، روح مطلق،  و غیرهAbsolute Idea, Absolute Spirit, etc) حفظ میشد. هسته اصلی منطق وی، یعنی نفی در نفی، در سراسر ارزیابی وی از طبیعت و جامعه به کار میرود.  در کتاب فلسفه طبیعت این  را فاش میکند  که مطلق در واقع وحدت اضداد در طبیعت است، که پس از تغییرات کمی،  دستخوش تغییرات کیفی میشود،  و بالاخره به شکل مارپیچی مجموعه سه تائی  معروف هگلی Hegelian triad  یعنی تز-آنتی تز-سنتز حرکت انجام میشود.
 

در فلسفه تاریخ هگل، روح مطلق  the Absolute Spirit از میان تضادهای ملل مختلف میگذرد،  و حرکتش ترسیم مراحل مختلف تاریخی در زمان است، معهذا، این روح سرگردان،  خود را در هیبت سلطنت پروس، به مثابه دولت ایده آل، باز مییابد.

 

شباهت بین دولت مطلقه ایده آل هگل و مارکس از یک سو،  و دولت نخبگان افلاطون از سوی دیگر، بسیاری جامعه شناسان را به اشتباه کشیده و دو راه  متضاد مونیسم دینامیک و استاتیک،  که به یک نتیجه منتهی شده اند را،  یکسان تصور کرده اند.

 
اجازه دید در اینجا خاطر نشان کنم که معتقدم دیالکتیک و تئوری تضاد  به عنوان تئوری تخمینی در منطق، برای حدس چیزهای مجهول  قابل استفاده هستند، همانگونه  که "آزمون و خطا" و یا "استقرأ"  قابل استفاده اند.  آنچه را در فلسفه ایده الیسم ابژکتیو هگل  نقد میکنم  نه برداشت دیالکتیک بمثابه تئوری تخمینیconjectural بلکه اعتقاد مذهب گونه به این امر است که دیالکتیک بیان کل جهان است.

 

 سه رویداد تاریخی

 

قبل از  بررسی بیشتر  مونیسم دینامیک بعد از هگل، لازم است که سه عامل را ذکر کنم،  که اندیشه های قرن نوزدهم در اروپا را شکل دادند   اولین آنها معرفی تئوری تکامل داروین و تائیر آن در کنار دیگر تئوری های علمی بود (در مقاله جداگانه ای اهمیت تئوری های علمی در قرن بیستم را بررسی کرده ام،  که چگونه براندیشه فلسفی عصر ما تأثیر گذاشته اند. اما این جا موضوع بحث قرن نوزدهم است ).  دومین این رویدادها انقلاب های 1848 اروپا بودند.  و بالاخره سومین آنها پیشرفت سریع  صنایع و  اولین بحران های سرمایه داری در این قرن.

 

تئوری تکامل داروین

 

تئوری تکامل داروین دعوی علمی ای بود که مدل مکانیکی جهان را به دور ریخته و آن را با مدلی تکاملی جایگزین میکرد. مدل دوم هنوز تائیر اصلی را بر اندیشه متفکرین مدرن دارد. حاصل کشف داروین،  تغییر توازن اندیشه فلسفی به طرف فلسفه هگل بود. در واقع هگل یافته های داروین را قبلأ  از طریق حدس فلسفه دیالکتیکی درباره طبیعت طرح کرده بود.

 

کشفیات داروین و نطریه تنازع بقأ وی،  به مثابه اثبات علمی وحدت اضداد در زندگی بیولوژیک تلقی شد. مفهوم انواع در طبیعت همانندی مناسبی بود تا جامعه بشر نیز با دسته بندی به طبقات (مارکس) و یا نژادها (نیچه)  تحلیل شود، و از مفاهیم فلسفه لیبرالیسم نظیر فردیت و حقوق فردی دست کشیده شود.
 

متغیر های لامارکی Lamarckian تکامل و حتی دعوی خود داروین درباره عملکرد و ابتکار فردی تاثیری در برداشت جمع گرایانه collectivist قرن نوزدهم از تئوری های وی نداشت. اینگونه تصور میشد که تئوری داروین  مونیسم و وحدت طبیعت از طریق اضداد را به ثبوت رسانده است و در نتیجه مونیسم دینامیک یا دیالکتیک،  بیان نتیجه علم تلقی شد.

 

در نتیجه این شگفت آور نیست که کارل مارکس جلد اول کاپیتال  خود را به داروین تقدیم میکند. هگل اساسأ ضد لیبرالیسم بود،  اما داروین خود همواره لیبرال باقی ماند، هرچند تئوری وی از طرف پیروان هگل،  نظیر مارکس و نیچه استفاده شد.
 

انقلاب های  1848 اروپا
 

انقلابهای 1848 اروپا با انقلاب های  آمریکا و فرانسه در قرن هجدهم،  و یا انقلاب انگلیس در قرن هفدهم،  از یک جنبه مهم تفاوت  داشتند.  انقلاب های قبلی در واقع بیان عدم تطابق کلونیالیسم منسوخ شده  و فئودالیسم متحجر با جوامع پیشرفته اروپا و آمریکا بود.  اما انقلاب های 1848 بیان تضادهای خود این جوامع نوپای صنعتی بود.  در نتیجه تضادها نه تنها در زمان اتفاق می افتند،  یعنی بین سیستم اجتماعی-اقتصادی گذشته و شرایط  اجتماعی-اقتصادی حال،  بلکه همچنین همزمان بین گروه بندی های اجتماعی-سیاسی گوناگون خود را نشان میدهند.  اتحاد اروپا وحدت اضداد سیاسی بود و به اینگونه معتقدات مونیسم دینامیک تقویت شدند.

 

اولین بحران اقتصادی سرمایه داری
 

ترقی جامعه صنعتی اولین تناقض های درونی خود را در قرن نوزدهم به نمایش گذاشت.  پروسه ساختن محصولات  و سازمان کار در کارخانه ها بصورت هیرارشی بود، اما استاتیک نبود،  و تضاد در هر سطح آن آشکار بود.  مزد و سود، تولید و مصرف، کار و سرمایه، ...مواردی از جنبه های "دیالکتیکی" تولید صنعتی بودند.  اما تشدید این تناقضات در پی بحران سرمایه داری در این قرن،  بیش از پیش به توجیه مونیسم دینامیک بمثابه فلسفه اجتماعی آن عصر قوت بخشید.  به عبارت دیگر واقعیت اقتصادی زمان بر افکار فلسفی مارکس تأثیر مهمی داشت.

 

***

 

پس از هگل مونیسم دینامیک از طرف دو مکتب فکری متضاد دنبال شد. گرایش اولی را کارل مارکس بنا نهاد که سمت و سویش اکثریت فقیر جامعه صنعتی بودند. گرایش دومی را نیچه پایه گذاری کرد که سمت و سویش اقلیت ثروتمند دنیای نوین بودند.

 

کارل مارکس تنها یک فیلسوف نبود و مکتب فکری وی عرصه های گوناگون زندگی را در بر میگیرد. شاید به استثنأ برخی از مکاتیب مذهبی،  هیچ فلسفه ای در تاریخ به اندازه مارکسیسم بر اندیشه مردم عادی اثر نگذاشته است. 

 

مارکس تئوری های خود را جدا از فلسفه غرب نمی دانست و افکار خود را ادامه هگل و فوئرباخ می دانست.  معهذا فلسفه مارکسیستی از پیشرفت های بعدی فلسفه غرب جدا ماند و اساسأ بحث های خود را در درون خود حفظ کرد.  این برخورد در فلسفه مارکسیستی به خود مارکس بر میگردد که در سال 1845 در عبارت معروف خویش در  تزهای درباره فوئرباخ چنین نوشت که "فلاسفه تنها دنیا را به گونه های مختلف *تفسیر* کرده اند،  در صورتیکه مقصود *تغییر* آن است." (کارل مارکس، تزهای درباره فوئرباخ، نسخه چارلز لوئیس، 1903، ص. 133).

 

خود مارکس پس از این تزها پروژه مهمی در عرصه فلسفه انجام نداد. اما 40 سال بعد،  فردریک انگلس در آنتی دورینگ  نیاز به تعمق فلسفی را  تنها در عرصه منطق در آینده می بیند.  و ده سال بعد از آن در مقدمه همان کتاب، انگلس کاملأ نیاز به استقلال فلسفه را نفی میکند، بر این مبنا که علوم مختلف قادرند مسائل مختلف دانش را بدون نیاز به فلسفه طرح کنند.

 

درباره مشکل دیدگاه بالا در جای دیگری نوشته ام.  اما آرزوی متوقف کردن تفکر فلسفی هیچگاه خود مارکس و انگلس را از عقائد فلسفی خود باز نداشت.  در واقع انگلس در کتاب دیالکتیک طبیعت  خود سعی کرده است ماتریالیسم دیالکتیک، یعنی فلسفه مارکسیستی را به مثابه نتیجه مستقیم مطالعه علمی طبییعت بدون پیش داوری فلسفی، به عنوان واقعیت هستی نشان دهد.  بعد ها انگلس در کتاب لودویگ فوئرباخ و پایان فلسفه کلاسیک آلمان، احساس گرائی فوئرباخ را بعنوان یایان کوشش های فلسفی اعلام نمیکند، بلکه ماتریالیسم دیالکتیک مارکسیستی را به منزلت آخرین فلسفه ارتقا مقام میدهد.

 

با در نظر داشت دیدگاه بالا، دیگر شگفت انگیز نیست که چرا مارکسیستها هیچگاه  کوششی برای تأملات جدید فلسفی نکردند.  آنچه اساسأ مارکسیستها در عرصه فلسفه بعد از مارکس و انگلس انجام داده اند، یا دفاع از مارکسیسم در برابر مکاتیب دیگر فلسفی بوده است، و یا در منازعه فی مابین فرقه های رقیب مارکسیستی،  از طریق تفسیر های تازه متون منتشر شده و منتشر نشده مارکس و انگلس بوده است. جدل های درونی بین خود مارکسیستها بیشتر و بیشتر باعث کاوش هر یادداشت و نامه خصوصی مارکس و انگلس بوده، و استفاده از آن اسناد برای اثبات  این یا آن دیدگاه در بحث های بین این فرقه درباره مارکسیسم راستین . چنین مو شکافی متون کلاسیک میان مارکسیستها،  تنها قابل مقایسه با کنکاش متفکرین مذهبی در متون کتب مقدس برای اثبات نظرات خود است.

 

مهمترین اثر فلسفی مارکسیستها پس از انگلس، کتاب ماتریالیسم و امپیروکریتیسیسم  لنین است،  که در سال 1908 برای دفاع از خالص ماندن مارکسیسم در برابر پوزیتویسم نگاشته میشود.  در آن کتاب به هر سوأل مربوط به فیزیک مدرن نوعی بر خورد شده که گوئی مارکس و انگلس قبلأ پاسخ آن را در سیستم خود داده اند و وقتی نیاز به تعریف جدید ماده لازم میشود، لنین نئوری انعکاسی ماده را ارائه میکند، ولی تعریف خود را به نوعی به انگلس نسبت میدهد. (لنین، کلیات آثار به انگلیسی، جلد 14، چاپ مسکو، 1960، ص114).  بعدأ بیشتر درباره این کتاب لنین توضیح خواهم داد.

 

در سطور زیر مونیسم مارکسیستی بعنی ماتریالیسم دیالکتیک را بطور مختصر بررسی میکنم. در این نوشتار از بحث درباره تئوری های مارکس  در عرصه اقتصادی ( تئوری ارزش اضافی )،  جامعه شناسی (تئوری از خود بیگانگی)، و سیاست (نئوری مبارزه طبقاتی)،  تا حد ممکن پرهیز میکنم،  و توجه خود را بر فلسفه مارکس متمرکز میکنم، هر چند مارکسیسم به مثابه با نفوذ ترین و بحث انگیزترین اندیشه عصر جدید،  به سختی میتواند فقط به عنوان یک فلسفه یا ایده آل مورد مطالعه قرار گیرد ،و از زندگی اجتماعی و تجارب بخش بزرگ بشریت جدائی ناپذیر است.

 

 

2- مارکس و مونیسم مارکسیستی

 

نحوه برداشت مارکس از دیالکتیک هگل ماتریالیستی است.  همانگونه که در جلد اول کاپیتال  مینویسد،  وی "سیستم هگل، که بر سر خود ایستاده بود را،  بر سر پا استوار میکند". این موضع ماتریالیستی را مارکس از فوئر باخ تأسی میکند، و فوئریاخ  نیز نگرش خود را پس از جدائی از جمع هگلی های جوان، با اتخاذ موضع احساس گرائی sensationalism برگزیده بود  ماتریالیسم دیالکتیک، یعنی فلسفه مارکسیسم، تمام اصول پایه ای سیستم هگلی را حفظ میکند، و تنها ایده مطلق Absolute Idea هگل را با ماده جایگزین میکند.

 

ماتریالیسم در واقع،  وحدت مونیستی را برای روشنفکرانی ممکن کرد،  که دیگر نمی توانستند به یک وحدت معنوی معتقد باشند. جهان تضاد ها دوباره به سبک هراکلید به وحدت رسید، اما نه چون هراکلید با ماده معینی نظیر آتش، بلکه با ماده ای مطلق و انتزاعی،  نظیر  فضای اشغال شده بوسیله ماده،  یا آنچه پری plenum پارامینیدوس در یونان باستان میخواندند، و اینگونه ماده فلسفی،  وحدت و مونیسم با دینامیک جدید،  یعنی ماتریالیسم دیالکتیک را،  در رویاروئی با کشفیات جدید اجزا ماده طرح شد.

 

در اصطلاح کنونی، فلسفه مارکس ابزارگرایانه instrumentalist است، یعنی وی فلسفه خود را ابزاری برای تغییر جهان می پندارد. این اندیشه ابزارروشنفکری ای بود در دست طبقه کارگر (پرولتاریا) و روشنفکرانی که آوانگاردیسم این طبقه را برای تغییر اجتماعی پذیرفته بودند. به عبارت دیگر، مذهب گونه ادعا میشد،  که این فلسفه را تنها معتقدان واقعی مارکسیست میتوانند به درستی بفهمند، چرا که جدا از جایگاه طبقاتی فرد،  درک واقعی این مکتب نمی توانست کامل باشد.  بطور خلاصه ابزاری بود برای آن هائی که به آن ایمان داشنتد.  این دیدگاه در برخورد به همه عرصه های زندگی در مارکسیسم تکرار میشود. در عرصه موضوع دولت،  این دیدگاه را درجای دیگر مفصلأ بررسی کرده ام.

 

اینگونه درک از مأموریت mission مذهب گونه پرولتاریا،  اول بار در کتاب مارکس و انگلس به نام خانواده مقدس طرح شده است. آن کتاب کوششی بود به سبک هگلی برای حل تناقضات سیستم هگل،  و نیز برای رفع تناقضات  سیستمهای هگلی های جوان. در آن کتاب برای اول بار، به شکل دیالکتیکی ادعا میشود،  که پرولتاریا تنها طبقه ایست که خواهان نابودی هم خود و هم ضد خود،  یعنی بورژوازی است، چرا که چیزی جز زنجیرهایش ندارد که در این نفی از دست بدهد. این نفی،  پایان جامعه طبقاتی بود که از ابتدای تولد تمدن بشری وجود داشته است.

 

پس از این کتاب، مارکس و انگلس کتاب ایدئولوژی آلمانی را مینویسند. در کتاب اخیر اساسأ تاریخ بشر از طریق تحلیل های فلسفی ارائه شده است،  و نه با ارائه اطلاعات تاریخی.  معهذا در این کتاب،  تاریخ فلسفه به شکل ماتریالیستی ارزیابی شده،  یعنی مکاتیب فلسفی به عنوان انعکاس شرایط اجتماعی در اندیشه فلاسفه برجسته ارزیابی شده اند.

 

گام بعدی تزهای درباره فوئر باخ در سال 1845 بود. در آن جا در یازده تز، مارکس تفحصات فلسفی خود را یایان میدهد.  دیالکتیک هگل را حفظ میکند، با این تفاوت که آنرا با ماتریالیسم عجین میکند. همچنین در مقایسه با فوئرباخ، وی بازگشت به "پراتیک" را به عنوان معیار حقیقت، مبنای رابطه عینیت و ذهنیت در تئوری شناختepistemology خود اعلام میکند، و بااین معیار،  ذهن گرائی کانت،  و اگنوستیسم هیومHume's agnosticism  را رد میکند.  "عملpractice" به شکل عمل طبقه کارگر در کارهای بعدی وی درک میشود.

 

در واقع این کتب ذکر شده، همه قبل از نوشته های دوران بلوع اندیشه وی نوشته شده اند، ولی در عین حال مارکس پس از تزهای درباره فوئرباخ ، اثر فلسفی مهمی منتشر نمیکند. هرچند استفاده از ماتریالیسم دیالکتیک در اقتصاد و سیاست،  تئوری تاریخ وی، یعنی ماتریالیسم تاریخی را شکل داد، که بسیار به فلسفه تاریخ هگل شبیه است.  مانیفست حزب کمونیست،  جنگ طبقاتی در فرانسه،  و هجدهمین برومر لوئی بناپارت نمونه هائی از دیدگاه مارکس از تاریخ هستند، که در آنها مبارزه طبقاتی به عنوان نیروی محرک تاریخ فرض شده است. ده سال بعد از مانیفست، در سال 1858 ، در کتاب منتشر نشده اش گروندریسهGrundrisse  و در کتاب بحثی درباره نقد اقتصاد سیاسی، وی طرح نهائی تئوری تاریخ خود را که با ایدئولوژی آلمانی آغاز کرده بود،  به پایان رسانده،  و عرضه میکند.

 

در ماتریالیسم تاریخی مارکس، به شکل مونیستی، تولید به مثابه عامل نهائی و تعیین کننده فعالیت های اجتماعی اعلام میشود. سپس یه سبک دیالکتیکی،  تولید به شکل وحدت اضداد، یعنی وحدت "روابط تولیدی" و "نیروهای مولد" تعریف میشود. اولی جمع بست روابط اجتماعی تولید کنندگان و دومی ابزارهای تولید آنان است که شامل فعالیت فیزیکی و فکری تولیدکنندگان نیز هست. مفهوم این دو اصطلاح در نوشته های مختلف مارکس یکسان نیست، ولی این امر در  مدل وی از جامعه  اثری ندارد، که مونیسم دینامیک وحدت اضدادی است. 

 

در مدل مارکس از تاریخ، نیروهای مولد در ورای روابط تولید رشد میکنند،  و هارمونی جدید با تحول انقلابی بدست میآید. این هارمونی سنتز شده،  دوباره با همین حرکت سه گانه Triadic تز-آنتی تز-سنتز نفی میشود.  این وحدت اضداد علت تاریخ را تعیین میکند که پنج مرحله را طی میکند: کمونیسم اولیه، برده داری (یا شیوه تولید آسیائی)، فئودالیسم، سرمایه داری، و کمونیسم.  مرحله پنجم نفی کمونیسم اولیه است به شکل دیالکتیکی، و جامعه موعودی قول داده میشود که قرار است در پی یک دوره گذار به نام سوسیاسیم،  متحقق شود.

 

در پی ارائه طرح بالا، مارکس در کار مادام العمر خود یعنی کاپیتال ، هدف خود را معطوف به ارزیابی تولید سرمایه داری و اجتناب ناپذیری سرنگونی آن بوسیله سوسیالیسم میکند.  وی پیش بینی میکند که تولید سرمایه داری انحصاری خواهد شد و نفی رقابت آزاد را از طریق خود توسعه سرمایه داری نشان میدهد.

 

در تمام کتاب های مارکس، مونیسم وی در رابطه با مسائل اجتماعی آشکار است.   برای مارکس دیالکتیک،  واقعیت پیش فرض شده  اقتصاد و سیاست تلقی شده،  و اقتصاد سیاسی  بیشتر فلسفی است تا اقتصادی.  اقتصاد به مثابه علت *نهائی* توسعه اجتماعی فرض میشود، که در واقع اصل نهائی ماتریالیستی علوم اجتماعی بوده است، که اجازه داد این علوم به علوم مثبتpositive sciences  تبدیل شوند. 

 

درست است که در برخی نامه های انگلس و مارکس اهمیت عوامل دیگر ذکر شده و نیاز به حذرکردن از یک جانبه نگری مونیستی تأکید شده، ولی در همان نوشته ها نیز، نظیر نامه انگلس به بلوک، وی می نویسد که در تحلیل نهائی تحول به شرح بالا است.

 

اساس مارکسیسم پنج اصل پائین است:

 

1- پرولتاریا انقلابی ترین طبفه اجتماعی است.

2- رهبری این طبقه میبایست از طریق پیشتاز وی یعنی حزب کمونیست اعمال شود.

3-این حزب می بایست قدرت سیاسی را به دست گیرد و دیکتاتوری پرولتاریا را برقرار کند (دولت سوسیالیستی).

4- این دولت بایستی همه چیز را ملی کند، در نتیجه مالکیت خصوصی را با مالکیت عمومی از طریق مالکیت دولتی نفی کند .

5- سوسیالیسم دوران گذاری است که طی آن دولت محو میشود و عصر کمونیسم متولد میشود.

 

جالب است که 300  سال قبل از مارکس،  توماس مور همه جزئیات سوسیالیسم را ذکر کرده،  اما نقشه ای برای رسیدن به آن ارائه نکرده است، در صورتیکه مارکس مشخصأ مالکیت دولتی را به عنوان راه رسیدن به سوسیالیسم در مانیفست  مشخص میکند و این نقطه اشتراک همه سیستمهای سوسیالیستی عصر مدرن است.

 

پنج اصل بالا مشخصأ در کتاب های جنگ داخلی در فرانسه  و نقد برنامه گوتا بأکید شده اند، زمانیکه از قدرت "سحر آمیز" و مطلقه دولت "خیراندیش" بر علیه اولین رویزیونیستها، یعنی لاسالین هاLassalleans، دفاع شده است. همچنین در "نقد برنامه گوتا" مخالفت مارکس با همه اصول لیبرالی عدالت، دموکراسی، و آزادی به روشنی  آشکار است، هرچند میگوید که بیان این اصول از طرف بورژوازی عوام فریبی است، اما آلترناتیو پرولتاریا در مقابل آنچه نفی میشود ارائه نمیشود و گوئی فقط خصلت طبقاتی دولت است که مسأله است،  و این نیز بشکل مونیستی با ارائه دیکتاتوری پرولتاریا حل میشود.

 

این است که بعدها کشورهای سوسیالیستی با اینکه از نظر حقوق کار پیشرفت داشتند،  منشأ اصول نوین عدالت قضائی درفراسوی آنچه جان لاک ارائه کرده بود نشده،  بلکه از آن هم تنزل کردند.   سوسیال دموکراسی اروپا نقد برنامه گوتا را سالها مخفی کرد و از دیکتاتوی پرولتاریا فاصله گرفت، اما آنان نیز اساسأ در بینش خود دولت گرائی مارکسیسم را حفظ کردند، و هرچند جامعه پیشرفته اروپا از تبدیل دولت گرائی آنها به دیکتاتوری نظیر شوروی جلوگیری میکرد،  ولی بوروکراسی و فساد دولت گرائی را همانقدر داشته و دارند که شوروی و چین.

 

خلاصه آنکه پروسه "تاریخی" برای هگل در دولت پروس پایان یافت، و برای مارکس،هرچند کمون پاریس را وی  به عنوان نمونه ای کوتاه از این دولت تلقی کرده بود،  این پروسه میبایست صبر میکرد تا انقلاب اکتبر شوروی پس از مرگ  مارکس اتفاق افتد.  مارکس هیچگاه تحسین هگل از دولت مطلقه را به نقد نکشید،  و این برخورد در اولین نوشته های وی در این زمینه یعنی در نقد فلسفه حقوق هگل آشکار است.  فقط خواست نهائی وی برای جامعه جهان وطنی،  اتوپی توماس مور را تداعی میکند،  که امید مذهبی ای را برای نسل های  پی در پی مارکسیستها فراهم کرده است، تا درد و رنج سوسیالیسم موجود را، به امید فراغت در آن اتوپی آینده تحمل کنند.

 

 

3- اتوپی مارکسیستی

 

قبل از آنکه اتوپی مارکس را بررسی کنم، اجازه دهید توصیف توماس مور را از اتوپی پیشنهادی اش نقل قول کنم، که بیش از 300 سال قبل از مارکس،  در سال 1516 نوشته شده  است،  و البته خودتوماس مور، خواهان دولت دیکتاتوری برای رسیدن به اتوپی خود نبوده،  و فکر میکرده مردم متقاعد خواهند شد، که چنین مدلی را برای آینده جوامع خود انتخاب کنند.  این مدل بعد ها توسط سوسیالیست های تخیلی قرون 18 و 19 نظیر فوریه و سن سیمون  دنبال شد، هرچند فوریه مقدار زیادی روابط بیقید وبند جنسی promiscuity به آن اضافه میکند، و سن سیمون آنرا  با اصول مسیحیت پیوند میزند.  توصیف خلاصه زیررا برتراند راسل از اتوپی توماس مور نقل میکند که بسیار خواندنی است و بیانگر همه اتوپی های مشابه است:

 

"در اتوپی، نظیر جمهوری افلاطون، همه چیز مشترک است، چرا که عموم مردم نمیتوانند شکوفا شوند زمانیکه مالکیت خصوصی وجود دارد و بدون کمونیسم تساوی ممکن نیست....در اوتوپی پنجاه و  چهارشهر وجود دارد، همه در یک سطح، بغیر از یکی که یایتخت است.

 

"همه خیابانها بیست فوت عرض دارند، و تمام خانه های خصوصی کاملأ یکسانند، با یک در بطرف خیابان و یکی بطرف باغ...هر ده سال مردم خانه های خود را عوض میکنند-تا احساس مالکیت نکنند.  همه یکسان لباس می پوشند...مد هیچگاه عوض نمیشود، و هیچ اختلافی ..بین لباس تابستانی و زمستانی نیست.

 

"هر مرد و زنی مساوی 6 ساعت در روز کار میکنند ...همه با هم در ساعت 8 به خواب میروند و 8 ساعت می خوابند.  در صبح زود سخنرانی برای آنها هست...بعضی انتخاب میشوند که دانش کسب کنند، و تا زمانیکه کارشان مطلوب است از کارهای دیگر معاف میشوند...همه آنها که به کارهای مربوط به دولت مشعولند از میان دانش آموختگان انتخاب میشوند.

 

"برای ازدواج،  هم مرد و هم زن اگر باکره نباشند به سختی تنبیه میشوند...اتوپیستها اهمیتی برای افتخار نظامی قائل نیستند، هرچند همه آنها از مرد و زن جنگیدن را میآموزند.

 

"آنها برای سه هدف به جنگ متوسل میشوند، یکی برای دفاع ازسرزمین خود زمانیکه به آن ها تجاوز شود، دوم موقعیکه سرزمین متحدانشان مورد تهاجم واقع شود، و سوم  برای آزاد کردن ملتی از ستم  استبداد.

 

"...برای خود، پولی ندارند و تحقیر زر را آموزش میدهند...در میان خود مذاهب گوناگون دارند و همه آنها تحمل میشوند."

 

سپس در بررسی افکار توماس مور، راسل مینویسد:

 

"اتوپی مور از بسیاری جنبه ها بشکل حیرت انگیزی لیبرال است. منظورم موعظه کمونیسم نیست که در سنت جنبش های مذهبی بوده است.  منظور  از آنچه درباره جنگ، مذهب، تحمل مذهبی، ضدیت با کشتن حیوانات،.و خواست قوانین معتدل جنائی است.  معهذا بایستی قبول کرد که زندگی در اتوپی مور، نظیر همه اتوپی های مشابه، به شکل غیر قابل تحملی کسل کننده است. تنوع شرط اساسی خوشحالی است، و در اتوپی، بسختی تنوع یافت میشود.  این نقص تمام سیستم های اجتماعی برنامه ریزی شده است، چه واقعی و چه تخیلی." برتراند راسل، تاریخ قلسفه غرب، 1945، ص 519-521

 

ارزیابی دقیق تر اتوپی توماس  مور، به وضوح نشان دهنده مونیسم و سکون اینگونه اتوپی های ایده الی است.  مارکس کمونیسم ایده ال خود را جامعه بی طبقه ای توصیف میکند که در آن دولت محو شده است، و برعکس آنارشیستها که در آرزوی حذف فوری دولت بودند، مارکس دوره ای از دولت سوسیالیستی گذار (دیکتاتوری پرولتاریا)  را قبل از پیدایش کمونیسم ایده آل خود لازم میدید.  هرچند جامعه ایده ال مارکس دولتی با اتوریته اجبار و سرکوب نداشت، ولیکن وظیفه اداری دست نخورده می ماند.

 

نیاز به ارگان اداری بالا در فرمول کمونیسم مارکس در نقد برنامه گوتا پیش فرض است،  وقتی می نویسد "از هر کس به اندازه توانش و به هر کس به اندازه نیازش". یک ارگان اداری لازم است که *توان* و *نیاز* را تعیین کند. وجود آتی نقش اداری دولت در جامعه کمونیستی در آنتی دورینگ انگلس نیز تأکید شده است. مارکس  دولت را  نیروی سرکوبگر طبقاتی میدانست، در نتیجه ارگان اداری کمونیستی از نظر وی دیگر "دولت" به معنی وسیع  کلمه نبود، چرا که جامعه دیگردر آن زمان بی طبقه بوده،  و این نقش اداری مرکزی،  اعمال سرکوب طبقاتی نمی توانست تلقی شود.  از نظر اقتصادی طبقات از طریق سوسیالیزه شدن (یا ملی شدن) وسائل تولید از بین میرفنتند.

 

و دیگر آنکه کمونیسم زمانی شکل میگیرد، که عادات فردی سرمایه داری، با عادات برابرانه کمونیستی جایگزین شوند. به عبارت دیگر در طی دوران گذار سوسیالیستی، انطباق داروینی مردم به زندگی کمونیستی تکامل مییابد، که نیاز استفاده از هرگونه اجبار را برای برقراری روابط برابرانه در جامعه از بین میبرد. در نتیجه صرف نظر از آنکه هارمونی کمونیستی ممکن است یا نه، تا آنجا که به اتوریته مرکزی مربوط میشود، اختلاف چندانی بین سوسیالیسم و کمونیسم نیست. این نطریات درباره کمونیسم حتی در کارهای متأخرتر نظیر سوسیالیسم از تخیل تا علم انگلس نیز تکرار شده اند.

 

مارکس سوسیالیسم را به خاطر گذار فوری بعد از سرمایه داری،  با اصل پاداش کارگران بر مبنای "به هر کس به اندازه کارش" مشخص میکند.  معهدا هم سوسیالیسم و هم کمونیسم طرح های اجتماعی ای هستند که برای دستیابی به اهداف خود،  نیاز به اتوریته مرکزی دارند ، هرچند با استفاده از وسائلی متفاوت.

 

در واقعا اتوریته  مرکزی از پیش فرض مارکس برای یک سیستم اداری مرکزی ناشی میشود که وجودش  قرار است ضامن برابری کامل شود. در واقعیت رشد این اتوریته مرکزی، چه سرکوبگر و چه مسالمت جو، خود منبع اصلی نابرابری است. در نتیجه مونیسم خود ایده ال کمونیسم را نیز نابود میکند.

 

هم آرزوی "انفجار" دولت آنارشیست ها،  و هم امید به محو دولت مارکسیستها،  از کوشش جدی هردومکتب فکری آن ها برای تصحیح و تکامل دولت و قانون ممانعت کرد،  و در بهترین حالت دولت های موجود را با عنوان سوسیالیست مزین کردند، یا که ما را در برابر اشکال استبدادی دولت بی دفاع گذاشت، و همه تحت عنوان منافع جمع یا اراده عمومی روسو.  اشتباهی که به بهترین وجه خود را در شوروی و اروپای شرقی طی بیش از نیم قرن نمایان کرد و دیگر عذر کمی زمان و محاصره سرمایه داری نمیتوانست نقصان مدل اجتماعی کمونیسم را بپوشاند.

 

اگر که دولت از بین برود، دیگر کوشش برای مطالعه و پیشرفت دادن اشکال مختلف دولت و قانون بیهوده بنظر می آید. معتقدین به هلاکت دولت منطقی است که کوششان معطوف تسریع این مرگ شود و نه تکامل آن.  همین بحث درباره خانواده و مالکیت خصوصی نیز صادق است، که پس از کتاب انگلس تحت عنوان منشأ خانواده، دولت، و مالکیت خصوصی ، مارکسیستها کار جدی ای درباره تکامل این عرصه ها، و بررسی موضوعاتی نظیر مالکیت سهامی انجام ندادند.

 

معتقدم بشریت بدون این نهادها در وضعیت بدتری خواهد بود و جامعه بشری نمیتواند این دست آوردهای اجتماعی، بعنی دولت، خانواده، و مالکیت خصوصی را بخاطر کمبود های آنها به درو بریزد، و تصور کند به مدینه فاضله صعود خواهد کرد. طرد شادی کنان این نهاد ها،  بدون ارائه آلترناتیو های جدی، یا به بی نظمی آنارشیستی می انجامد،  و یا به استبداد فردی آنان که خود را جانشین این نهادهای اجتماعی میکنند،  همانگونه که استالینیسم آن را به بهترین وجه نشان داد. در واقع همیشه  بی نظمی آنارشیستی کوتاه مدت است،  ولی  استبداد نظیر احزاب کمونیست شوروی و چین،  آنچیزی است که نتیجه این اتوپی ها است،  وقتی نابودی این نهادها، و نه تکامل و آلترناتیو سازی برای آنها، به هدف تبدیل شوند.

 

تعمق درباره دولت ایده آل، .ساختمان خانواده، و مالکیت خصوصی، در دوران روشنگری،  نهادهای دموکراتیک را بمثابه پر ثمرترین سیستم برای بشریت پدید آورده است.  پیش بینی مدل های جدید نهادهای اجتماعی و تکامل و پیشرفت نهادهای موجود را در فلسفه اجتماعی امروز بسیار پر ارزش میدانم و نه رد یک پارچه همه سازمانهای موجود به عنوان ارتجاعی. ارزیابی و تعیین نهادهای مترقی مطمئنأ از طریق دیالکتیک و یا هر حدس مونیستی جهان به دست نمی آید،  و نیازمند تحلیل معین آینده نگرانه جامعه فراصنعتی کنونی است.

 

 

4-نتیجه گیری

 

کار فلسفی مارکس با تز دکترای وی درباره دموکریت و اپیکور آغاز شد و با دست نوشته های اقتصادی و فلسفی 1844، خانواده مقدس، ایدئولوژی المانی، و فقر فلسفه ادامه یافت.

 

کوشش های فلسفی مارکس از طرف انگلس تکمیل وادامه یافتند، چه در زمان حیات مارکس،  و چه پس از مرگ وی.  انگلس کارهای فلسفی متعددی برشته تحریر درآورد از جمله دیالکتیک طبیعت،  آنتی دورینگ،  و لودویگ فوئرباخ و پایان فلسفه آلمان.  همچنین کتاب منشأ خانواده، دولت، و مالکیت خصوصی وی شرح ماتریالیسم تاریخی مارکس است با بررسی اطلاعات علمی تاریخ نظیر تحقیقات علم تکامل در آنزمان.

 

آنتی دورینگ را مارکس خود خوانده و تأیید کرده بود و هنوز نیز بهترین بیان مارکسیسم است. در این کتاب و در دیالکتیک طبیعت،  انگلس سعی در اثبات این امر دارد که ماتریالیسم تاریخی تئوری متافیزیکی نبوده ونتیجه  مستقیم برداشت طبیعت و جامعه،  در کوششی بی غرضانه است.

 

 انگلس سه  قانون برای دیالکتیک فرموله میکند:

 

1- تغییر کمی به کیفی.

2- تأثیر متقابل اضداد.

3- نفی در نفی.

 

 وی اصول بالا را به مثابه کلی ترین قوانین طبیعت در دیالکتیک طبیعت ارائه میدهد.

 

  مارکسیستهای بعد از وی، در مدل های خود از ماتریالیسم دیالکتیک،  تفاوت های ناچیزی با فرمول های انگلس دارند. مثلأ ژوزف استالین در ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی قانون حرکت را به عنوان قانونی جداگانه طرح میکند وقانون دوم انگلس را به دو قانون تأثیر متقابل پدیده هاو تضاد تقسیم میکند، و نیز قانون نفی در نفی انگلس را حالت ویژه ای از قانون تضاد تلقی میکند،  و در نتیجه چهار قانون برای ماتریالیسم دیالکتیک میشمرد. و یا آنکه مائو تسه دون در چهار رساله فلسفی خود کل دیالکتیک مارکسیستی را در وحدت اضداد خلاصه میکند.

 

آشکار است که غیر از جایگزینی ماده بجای روح مطلق فلسفه هگل،  تفاوت چندانی بین ماتریالیسم دیالکتیک و هگلینیسم نیست.  مضافأ اینکه بجزاصل ماتریالیستی تاریخ ( یعنی قبول اقتصاد به عنوان عامل نهائی تحول اجتماعی)، ماتریایسم تاریخی نیز چندان با تکامل مارپیچی فلسفه تاریخ هگل متفاوت نیست.

 

معهذا ماتریالیسم مارکسیستی،  برخی منقدین را به اشتباه انداخته که تصور میکنند مارکس و انگلس تقلیل گرا  reductionist بوده اند.   نامه انگلس به بلوک Bloch در اواخر عمر خود در سال 1890 مثال خوبی در رد چنین مدعا ست. اما این درست است که بعدها بسیاری از مارکسیستها تقلیل گرا شدند،  و سعی میکردند همه مسائل اجتماعی را بر مبنای اقتصاد، و حتی همه چیز را بر پایه مناقع یک *طبقه* یا طبقه دیگر توضیح دهند.

 

این موضوع بخاطر تقلیل گرائی سیستم اولیه نبوده، اما برای حفظ مونیسم مارکسیستی در دوران تنوع های دیدگاههای جامعه شناسی، پیروان نادان تر مارکس،  بیشتر و بیشتر به تقلیل گرائی روی آوردند،  تا از تحلیل پدیده های بغرنج اجتماعی خود را آزاد سازند.  در واقع خود مارکس در هجدهمین برومر لوئی بتاپارت  تقلیل گرائی را رد میکند.

 

مونیسم مارکسیستی به بهترین شکل توسط مارکسیست روسی پلخانف نشان داده شده است. وی شخصأ با فردریک انگلس در تماس نزدیک بوده و آثار وی در فلسفه حتی از نظر حریف وی لنین،  به عنوان کلاسیک های مارکسیستی قلمداد میشدند.  اثر معروف پلخانف به نام دیدگاه مونیستی از تاریخ  بهترین دفاع مونیسم مارکسیستی در علوم اجتماعی است.  برای وی عامل نهائی تحول اجتماعی اقتصاد بود. در اقتصاد هم کار عامل تعیین کننده نهائی بود،  که حتی انسان را نیز آفریده بود (رجوع کنید به نوشته انگلس تحت عنوان نقش کار در تکامل انسان از میمون )  و بالاخره ماده علت نهائی طبیعت بود.

 

تعریف پلخانف از ماده شبیه، مفهوم هیروگلیف ارائه شده توسط فیزیسیست معروف ماکس پلانک بود، که حواس-داده ها sense-data  را  محتوای اطلاعاتی واقعیت قلمداد میکرد، که میبایست کشف رمزdecipher میشدند.  لنین تعریف ماده پلخانف را به عنوان نظر غیر ارتدکس در کتاب مابریالیسم و امپیروکریتیسیسم خود رد میکند.  لنین از تئوری انعکاسی ماده با استناد به مارکس و انگلس، به عنوان دیدگاه مارکسیستی دفاع میکند. طبق نظر وی ماده آن چیزیstuff است که مانند آینه بوسیله حواس ما مستقل از آن ها منعکس میشود.  این تنها اختلاف کوچکی بود، چرا که پلخانف نظیر رئالیستهای نو در زمان ما،  بین دیدگاه شبه-کانتی خود از درک حسی،  و ابژکتیویسم تفاوتی نمی دید. مضافأ اینکه لنین از مونیسم،  بیش از خود پلخانف،  دفاع میکرد، و در داقع دیدگاه یکتاگرائی بیشتر و بیشتر در لنینیسم رشد کرد.

 

مارکس خود را ادامه دهنده هگل و فوئر باخ در فلسفه،  اسمیت و ریکاردو در اقتصاد، سن سیمون، فوریه، و رابرت اوون در سوسیالیسم میدانست.  پس از مرگ مارکس در 1883، مارکسیسم  بیشتر و بیشتر از قلسفه غرب فاصله گرفت، بخشأ بخاطر خوار شماردن تأملات مستقل فلسفی،  و همچنین به خاطر رشد مارکسیسم در خارج از دنیای غرب.

 

شاخه های مختلف مارکسیسم رشد کردند، هریک مدعی مارکسیسم "راستین".  کائوتسکیسم و ترتسکیسم در روسیه شکست خوردند و لنینیسم برای مدتی پیروزمند شد. پس از مرگ لنین در 1924، انواع  بیشتری از مارکسیسم شاخه زدند مثلأ استالینیسم و مائوئیسم، و حتی شاخه های بیشتری پاز پس از مرگ استالین و مائو بوجود آمدند.

 

همه "فرقه" های مارکسیسم در این عصر  انشعاب  و تفرقه عظیم مارکسیسم Marxist Great Schism کماکان مونیسم اولیه مارکسیسم را به نوعی حفظ کرده اند و همه نظیر فرقه های مذهبی،  در آرزوی بازگشت به وحدت اولیه  مارکسیسم اند.  چه "ارتدوکس" و چه "رویزیونیست"، همه از "اصول" شروع میکنند. به دور ریختن اصول  مارکسیسم در کشورهای کمونیستی نظیر زیر سوأل بردن تثلیث در قرون وسطی بوده و هست.

 

درابتدا مارکسیسم سعی در نقد دگماتیسم و در پی ایجاد مبانی علمی در عرصه های علوم انسانی و علوم اجتماعی بود.  اما با گذشت زمان، مارکسیسم به کیشی "مذهبی"، بد تر از کلیسای کاتولیک مبدل شد. حتی کلیسای قرون وسطی هیچگاه قادر نشد هیرارشی دولتهای مطلقه ایدئولوژیک بسازد، آنچه مارکسیستها در شوروی و اروپای شرقی سابق،چین، ویتنام، کوبا، و کره شمالی شکل دادند.  این احزاب تبلور کلیسا و دولت در یک نهاد ایدئولوژیک واحد بوده اند، و با مرتدین،  بدتر از جادوگران و ساحران قرون وسطی رفتار میشد، از تصفیه های استالین تا انقلاب فرهنگی چین.

 

 از کارهای ارزنده تحلیل جریانات مختلف تاریخ مارکسیسم،  کتاب کولاکوسکی با عنوان جریانات اصلی مارکسیسم  شایان ذکر است و تحلیل کارل پاپر،  با عنوان جامعه باز و دشمنانش ، نوشته شده در زمان جنگ جهانی دوم و منتشر شده بعد از آن ، کماکان کتابی ارزنده برای مطالعه در این زمینه است.

 

چپ نو از آخرین اپوزیسیونهای مارکسیسم ارتدوکس بوده است.  نقدهای جرج لوکاش در سالهای 1920 و مکتب فرانکفورت در سالهای 1930 با نقد های التوسر، کورشKorsch،  کولتی، سوئیزی، بتلهایم، هابرماس، و دیگران در قرن بیستم و بیست و یکم ادامه یافته است. برخی نظیر آلتوسر سعی کردند گرایش  پلورالیستی را به مارکسیسم بیاورند.  آلتوسر در یکی از دورانهای خود با الهام از لوای اشتراوس Levi-Straus مارکسیسم استراکتورالیستی،  که گرایش  پلورالیستی داشت را شکل دهد. پل سوئیزی، اقتصاددان برجسته مارکسیست آمریکائی در کتاب جوامع فرا-انقلابی بالاخره اذعان کرد  که بایستی اصول اساسی مارکسیسم بخاطر عدم تطابق آن با ایده ال هایش مورد ارزیابی مجدد قرار گیرند.

 

از نظر اینجانب همه کوشش های بالا، هرچند صادقانه، اما نتیجه ای نخواهند داد. نقد مارکسیسم از درون محکوم به شکست و به فرقه های جدید مارکسیستی می انجامد.  چپ نو در محدوده مارکسیسم توانی برای ارائه اندیشه نو ندارد.

 

 

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.ghandchi.com
http://www.iranscope.com

12 آذر 1382

Dec 3. 2003

 

 

مقالات مرتبط:

 

مارکسيسم و آينده نگری
http://www.ghandchi.com/793-marxism-futurism.htm 

آيا سوسياليسم عادلانه تر است؟
http://www.ghandchi.com/303-Socialism.htm

سکولاریسم و پلورالیسم
http://www.ghandchi.com/600-SecularismPluralism.htm

 

 

متون برگزیده:

http://featured.ghandchi.com

 

 

 

 

 

Web ghandchi.com