Ghandchiقندچيدکارت و لائیکات (مردم عادی غیر روحانی یا غیرمتخصص)

سام قندچی

http://www.ghandchi.com/397-Descartes.htm

 

Descartes and Laity

http://www.ghandchi.com/397-DescartesEng.htm

 

I. اندیشه مستقل در برابر کتاب-آموزی

II.- نقد دکارت به فلسفه اسکولاستیک

III.- شک با هدف دستیابی به یقین

IV. اجتناب از ناامیدی

* پاورقی- بیداراندیشی

 

"پروردگار سه چیز حیرت انگیز ساخته است: موجود از نیستی، آزادی اراده، و انسانی که خدا است [رنه دکارت، اندیشه های شخصیPrivate Thoughts ، متن انگلیسی، DPW، ص 4]."

یادداشت- DPW  یعنی کتاب نوشته های فلسفی ، رنه دکارت، مجموعه Elizabeth Anscombe و Peter T. Geach ، به انگلیسی، 1980]

 

تفسیرها و کتابهای زیادی درباره فلسفه دکارت وجود دارد.  اکثر آنها یا درباره تئوری و بحث های مشخص وی هستند، و یا درباره رابطه نظریات دکارت،  با مکاتیب فلسفی پیش یا پس از او است.  کتابهای بحث درباره متدDiscourse on Method  و قواعد جهت دادن ذهن Rules for the Direction of the Mind  دکارت،  معمولأ برای درک پیچیدگی های منطق آنالیتیک (تحلیلی) وی مطالعه میشوند. کتاب تأمل اندیشمندانه درباره فلسفه اولی Meditations of First Philosophy  در ارتباط با منازعات وی در مورد وجود خدا، رد امپریسیسم (تجربه گرائی)، و دوالیسم (دوگانه اندیشی)  ذهن و بدن، و بالاخره نتیجه گیری "من میاندیشم پس هستمcogito ergo sum" قابل توجه تلقی میشوند.  نوشتار اشتیاقات روح Passions of the Soul و مقالات دیگر فلسفی-علمی وی،  جهت درک تئوری های مثبت وی در فلسفه طبیعیnatural philosophy و فلسفه فردphilosophy of person، مطالعه میشوند.

 

یک جنبه نوشته های دکارت، از طرف اکثر فلاسفه بندرت مورد توجه واقع شده است، و آن هم پیام دکارت برای آنهائی است که بنظر میرسد فاصله شان از فلسفه پردازی دورترین است -- لائیکات (La´cat در فرانسه و Laity در انگلیسی)، یعنی مردم عادی غیر روحانی یا غیر متخصص.  بسیاری از مفسرین، به عدم وجود قطعات منتخب یا نقل قولهای فاضلانه از آثار فلاسفه گذشته در نوشته های اصلی دکارت، و نیز به سبک نگارش وی، که بیشتر شبیه اندیشه شخصی یک فرد عادی غیر متخصص است، توجه کرده اند.  معهذا، این واقعیت باعث به اشتباه افتادن حتی فلاسفه بزرگی نظیر برتراند راسل شده است،  که فکر میکرد دکارت زبردست نبوده است [ برتراند راسل، تاریخ فلسفه غرب، متن انگلیسی، 1945، ص 560 ]  یا کاپلستونCopleston  که مینویسد "دکارت در واقع، ارزش بسیار کمی برای آموزه تاریخ،  یا بطور کلی ارزش کمی برای آموختن از کتاب،  قائل بوده است [فردریک کاپلستون، تاریخ فلسفه، جلدIV، متن انگلیسی، ص 68 ]،" و دیگران نیز فقط این واقعیت را ذکر کرده و اضافه کرده اند که شاید دکارت فقط یک کتاب از سنت توماس آکوئیناسSt. Thomas Aquinas در زمان تأمل اندیشمندانهmeditations خود، به همراه داشته است.

 

اینکه این اظهارات درست یا غلط هستند، موضوع این رساله نیست، معهذا، اگر درست باشند، میخواهم اشاره کنم که این اظهارات در واقع خود بهترین اثبات نظر دکارت هستند، که کسی بتواند بدون دانش کتابی،  نظرات فلسفی ای طرح کند، که برای نسل هائی از فلاسفه، هنوز موضوع با اهمیت مباحثات جاری باشند.

 

در بخش های بعد، بحث خود را، بر روی پیام دکارت برای مردم عادی غیر روحانی و غیر متخصص (لائیکات) متمرکز خواهم کرد، و نشان میدهم که دکارت چگونه به مردم عادی میاموزد که درباره مسائل بسیار دور دست اندیشه کنند، بدون آنکه آنها را با صدها جلد فلسفه اسکولاستیک مضطرب کند.  بنظرم درک عمیق از اهمیت این حقیقت در فلسفه دکارت مهم تر است، تا بحث درباره "مسائلی که درباره آنها او چیزی نگفته و شاید هیچگاه هم درباره آنها نیاندیشیده باشد،" عبارت من با الهام از شکلی که وی شرایط مشابهی را در زمان خود، در ارتباط با ارسطوگرایان زمان خود بیان میکند است وقتی مینویسد:

"پیروان پر حرارت ارسطو امروز ...به درک آنچه در آثار نویسنده مورد علاقه شان بروشنی توضیح داده شده، راضی نیستند، بلکه آرزو دارند، علاوه بر آن، در آثار وی پاسخ مسائلی را بیابند، که درباره آنها وی چیزی نگفته و شاید هرگز درباره آن مسائل فکر هم نکرده است [رنه دکارت، بحث درباره متد، ، متن انگلیسی، DPW، ص 51 ]."

بعبارت دیگر، از نقطه نظر این پایه گذار اندیشه علمی مدرن، تأمل اندیشمندانهmeditation، یعنی توجه اندیشناک و بیدار به واقعیت، که بیش از هر راه دیگری، ما را به واقعیت نزدیک میکند، و اعتراض اصلی دکارت به فلسفه اسکولاستیک، که بندرت منقدی به آن اشاره کرده است، عدم وجود این بیدار اندیشی در میان فلاسفه اسکولاستیک است [لطفأ برای توضیح آنچه منظور من از "بیدار اندیشی" است، به پاورقی در پایان این رساله نگاه کنید].

 

 

I. اندیشه مستقل در برابر کتاب-آموزی

 

از دیدگاه دکارت، همه مردم پتانسیل مساوی برای دانش دارند و آنچه برای اندیشیدن بهتر لازم است،  استفاده بهتر کردن ازمنطق خود است. وی کتاب بحث درباره متد Discourse on Method خود را بدینگونه آغاز میکند:

"حس خوب از آن چیزهائی است که به عادلانه ترین شکل در جهان تقسیم شده است...قدرت قضاوت درست و تشخیص حقیقت از کذب، آن چیزی است که ما منظور واقعی مان است وقتی میگوئیم درک خوب یا خرد بطور طبیعی در میان انسان ها مساوی تقسیم شده است؛ و بیشتر آنکه، آن تنوع عقیده در میان ما به این دلیل نیست که برخی خردگراتر از دیگران هستند، بلکه فقط به این خاطر است که ما اندیشه های خود را به سوی راه های مختلف جهت میدهیم، و نه آنکه چیزهای مشابهی را در مد نظر قرار دهیم.  یعنی کافی نیست که عقل درستی داشته باشیم، اساس آنست که آنرا خوب بکار ببریم [همانجا، ص 7]."

بنابراین، عقیده دکارت این است که کاربرد خرد (یعنی متدولوژی ما)، آنچیزی است که برای کسب دانش اهمیت دارد. جالب توجه است که با اینکه دکارت چنین پایگاه والائی به متد میدهد، از نظر وی، این متد چیز اسرار آمیزی نیست،  وبرای هر کسی قابل دستیابی است.  وی مینویسد:

"...اگر آنها بتوانند بیش از من جلو روند،  بطریق مؤکدa fortiori میتوانند خود، همه آنچه که من  فکر میکنم یافته ام را بیابند ...[همانجا، ص 52] ...و ذهن های بهتر، هیچ لزومی ندارد که نقطه نظر های من را بدانند...[همانجا، ص 51]."

 وی برخورد مشابهی حتی در مورد مهمترین مبانی فلسفه دکارتی دارد، یعنی اصل cogito (من فکر میکنم، پس هستم)، که بنظر اینجانب، معنایش شبیه این اندیشه بودائی است که وقتی سؤال کنیم "من کیستم" و دریابیم که "من" وقتی معنی دارد، که درباره خود *فکر* کنیم، وگرنه، *خود* شخص، مجموعه ای از احساسات، حرکات، و غیره است، که واقعیت هستند،  و نه چیزی بنام "من" که یک مفهوم concept است!  به بحث دکارت برگردم.  در مکاتباتش، وقتی شخصی درباره "'cogito ergo sum" (من فکر میکنم پس هستم)  به دکارت یاد آوری میکند که سنت آگوستین St. Augustine، قرن ها قبل از وی، این بحث را مطرح کرده است، هرچند دکارت اشاره میکند که آن عبارت را در کتابخانه شهرش یافته، و توضیح میدهد که بین استفاده وی و سنت آگوستین از این اصل، تفاوت وجود دارد، معهذا او ادامه میدهد که، "این میتواند از قلم هر کسی بیاید،"چرا که از نظر دکارت این اصل بسیار ساده و طبیعی است [رنه دکارت، نامه هاLetters ،  به انگلیسیDPW، ص263].  بنابراین چیزی مرموز درباره آن نیست، و هرکسی میتواند به آن برسد.

 

دکارت به کتاب آموزی، بمثابه کلافی از مجادلات بی پایان اسکولاستیک مینگرد، و ترجیح میدهد از آن اجتناب کند، و به عوض، استدلال ساده یک فرد غیر متخصص، لائیک، را بیش از کتاب آموزی ارج مینهد. وی مینویسد:

"در نتیجه بنظر من میرسد که از آنجا که  کتاب آموزی، اقلأ تا آنجا که دلائلش احتمالی است، و نه تشریحی، چیزی ساخته و پرداخته شده است، و بشکل تدریجی توسعه یافته، و از گمان های بسیاری افراد مختلف تشکیل شده، نتیجتأ  آنقدر به حقیقت نزدیک نیست که استدلال ساده یک انسان با فهم خوبman of good sense میتواند در ارتباط با آنچه پیش آید، ایجاد شود [رنه دکارت، بحث درباره متد، ص 16]."

وی همچنین اندیشه مستقل را میستاید و میگوید:

"من متقائد شده ام که ریشه های اصلی حقیقت در ذهن بشر بطور طبیعی تعبیه شده اند، که ما آنها را در خود،  بطور روزانه با خواندن و شنیدن بسیاری اشتباهات زیاد و متفاوت، خاموش میکنیم [رنه دکارت، قواعد جهت دادن ذهنRule for the Direction of the Mind، ترجمه لافلرL.J. Lafleur، متن انگلیسی، ص 160]."

بنابراین، برای دستیابی به اصول اولیه جهت مطالعه جهان، ما نیازی به هیچ اتوریته ای نداریم،  و به عوض مراجعه به کتاب ها، او از ما میخواهد که مستقل بیاندیشیم.  او به روشنی ادعا میکند که اصول اولیه از طریق درک مستقیم intuition بدست میایند (گرچه تأکید دارد که بر مبنای متد شایسته قابل حصولند)، و به این طریق دکارت، در را به روی تأمل اندیشمندانه هر فرد غیر روحانی و غیر متخصص، و بر روی هر مسأله روشنفکرانه، باز میکند.  وی نظرش را اینگونه توضیح میدهد: "اصول اولیه، خود از طریق درک مستقیمintuition شناخته میشوند، در صورتیکه، از سوی دیگر، جمع بندی های نهائی، از طریق استنتاج بدست میایند [همانچا، ص 155]".  بنابراین هیچ مانعی برای لائیکات نیست که به حقیقت وجود دست یابد،  و "منطق رسمی،  کاملأ برای آنها که میخواهند حقیقت چیزها را تفحص کنند، بی فایده است.  و در نتیجه منطق رسمی بایستی از مبحث فلسفه به مبحث بیان منتقل شود [همانجا، ص 184]." مضافأ آنکه، برای دستیابی به نتایج نهائی، و آزمایش استنتاج ها، شخص بایستی علم را دنبال کند، و نه منطق رسمی را.  لازم به تذکر است که منظور دکارت از منطق رسمی (فرمال)، منطق ارسطوئی آن زمان است، نه منطق سمبولیک، که امروز منطق فرمال نامیده میشود،  و ده ها سال بعد از دکارت، با کوششهای لایبنیتس و دیگران بوجود آمد.

 

این مهم است که تأکید کنیم توصیه تفکر مستقل از طرف دکارت، و تحقیر کتاب آموزی، مترادف بدور ریختن دانش و تحسین نادانی نیست، که متأسفانه بسیاری از اگزیستانسیالیست ها به دکارت نسبت میدهند.  برعکس، کوشش های او برای خلق صدها فیلسوف است، و نه یکی دو حکیم، وقتی که وی از مساوات حس خوب در میان همه انسانها سخن میگوید.  در این باره در قسمت بعد بیشتر توضیح خواهم داد.

 

 

II.- نقد دکارت به فلسفه اسکولاستیک

 

دکارت از موضع خارج از سنت فلسفه اسکولاستیک، به آن نقد میکند، بجای آنکه روش نقدها ی قبل از خود را ادامه دهد،  که سنت فلسفه اسکولاستیک را حفظ کرده، و در پی تعدیل و اصلاح فلسفه اسکولاستیک بودند.  مضافأ آنکه، شکل نقد دکارت از فلسفه سنتی آنزمان اروپا، به نظر دادن شخصی لائیک بیشتر شباهت دارد، تا آنکه به نظر منورالفکران آنزمان اروپا شبیه باشد.  او به سادگی، برداشت های خود را به شکل نظرات عوام لائیک، بیان میکند، و از آرایش استادانه نقطه نظرات، و رد کردن فاضلانه آنها، پرهیز کرده است. جدلهایش، بیشتر با ایده های خودش است، تا با متنی از فلاسفه قدیم. مثلأ در کتاب  بحث درباره متد، او به یک قاعده کلی همه فلاسفه اسکولاستیک اشاره میکند، که از نظر آنها،  "هیچ چیزی در عقل intellect   نیست، مگر آنکه قبلأ در حس بوده باشد [همانجا، ص 35]."  اما دکارت  ذکر نمیکند که این فلاسفه که هستند، و  مشخصأ چه گفته اند، یا اینکه آیا آنها این ایراد وی را، در جائی در نظر گرفته اند، یا نه.

 

در  اشتیاقات روح Passions of the Soul   مینویسد:

"هیچ جا به اندازه آنچه ما درباره علائق واشتیاقات نوشته ایم،  آشکار نیست که  چقدر علومی که ما از عهد باستان دریافت کرده ایم نقص و اشکال دارند...این است که من در این بخش،  مجبورم نوعی بنویسم، که گوئی مبحث تازه ای را بررسی میکنم و گوئی  کسی قبل از من هرگز آن را توصیف نکرده است [رنه دکارت، اشتیاقات روح Passions ،  ترجمه استفن واس، متن انگلیسی، ص 1]."

 وی ادامه داده وموضوع را با تئوری های علمی و آزمایش های زمان خود توضیح میدهد، و حتی نظرات فلاسفه گذشته را در مورد موضوع ذکر نمیکند، که رد کند.

 

از آنچه آمد، آشکار است که دکارت،  اندیشه مستقل فرد را، با مکمل نتایج علمی ارج مینهد.  تشویق فرد لائیک به اندیشیدن، برای نظم موجود کشنده بود، نظمی که تصوری را القأ میکرد، که گوئی درک دانش،  فقط از عهده عده ای معدود فلاسفه اسکولاستیک (روحانی)، بر میاید. معیار ضمنی نقد دکارت از عهد باستان، برای فروریختن "دیوار چینی" بود که بر دور دانش کشیده شده بود. وی فلسفه خود را، بمثابه فلسفه عملی تلقی میکرد، که در مقابل فلسفه گمانیspeculative قرون وسطی قرار میگرفت.  وقتی دکارت دلیل نشر کتاب بحث درباره متد خود را  توضیح میدهد، مینویسد:

 "...ممکن است شخص به قلسفه عملی ای بجای فلسفه گمانی اسکولاستیک ها برسد، فلسفه ای که بما انرژی و عمل آتش، هوا، و ستارگان، کائنات، و همه اجرام محیط مان را نشان دهد. طرح من این بوده است که تمام عمر خود را صرف جستجوی چنین علمی که آنقدر مورد نیاز است بکنم؛ و از آنجا که من راهی را یافته ام، که از طریق آن شخص بایستی بدون افتادن، آن را کشف کند، مگر آنکه بخاطر کوتاهی عمر یا کمبود آزمایش کارش سد شود، و به قضاوت من هیچ درمانی در برابر این دو مانع نیست، غیر از آن که با وفاداری، این کشفهای کوچک خود را مرواده کنم...پیشرفت بیشتر از طریق کوشش همه، میتواند حاصل آید، تا آنچه که یک نفر به تنهائی میتواند انجام دهد [همانجا، ص 46-7]."

در نتیجه واضح است که نقد دکارت به فلسفه قرون وسطی، همزمان است با تقدیر وی از اندیشه مستقل، و اجتناب وی از صرف وقت برای ارائه جزئیات درباره نظرات آنها، و دستاوردهای خود در زمینه متد را با دیگران در میان میگذارد، باین خاطرکه او ترجیح میدهد هر فرد اندیشناک از توانهای خود برای آزمایشها و کشفیاتی جدید استفاده کند، تا آنکه بحث های کهنه را دوباره بحث و تکرار کند.

 

 

III.- شک با هدف دستیابی به یقین

 

در دوران دکارت، بزرگترین مانع در برابر مردم عادی برای فکر کردن، خرافات تحمیل شده از طرف کلیسا بود، که مگر آنکه کسی همه صفحات فلسفه های قرون وسطی را نیاموخته باشد، نمیتواند برروی سؤالات فلسفی بیاندیشد.  در نتیجه، مردم نیاز داشتند یاد بگیرند که درباره این ستونهای جهل شک کنند، قبل از آنکه تفکر فلسفی جدیدی را برپا کنند.  این هدفی است که  کتاب تأمل اندیشمندانه درباره فلسفه اولی Meditations of First Philosophy  دکارت در برابر خود قرار داده است.

 

شکاکیون به شک و تردید معروف بودند، و همه میدانستند که تفکر و اندیشه آنها، نمیتوانست فلسفه مثبتی برای زندگی "مطئن" به بار آورد. از سوی دیگر، جستجو برای یقین، مترادف با قبول اصول منظم کلیسا،  و فلاسفه اش یعنی فلاسفه اسکولاستیک بود.  معهذا، دکارت، *شک برای یقین* را که برای عموم نیز گیرا بود، ترویج میکرد، و در نتیجه آن، مبانی تقسیم بندی روحانی متخصص و فرد عادی لائیک به لرزه میافتاد.  او مینویسد:

"نه آنکه من شکاکیون را تقلید کنم، که شک را بخاطر خود شک انجام میدهند، و همیشه میخواهند که بی تصمیم باقی بمانند، بالعکس، هدف من رسیدن به یقین بود، و کنار زدن زمین و شن روان،  تا که به تخته سنگ یا خاک رس برسم [همانجا، ص 28]"

بنابراین، نوع شک دکارت، توان آنرا داشت که عمومی تر شود، در مقایسه با شک شکاکیون،  که اساسأ برای عده ای روشنفکر میتوانست جذابیت داشته باشد.  دکارت بسیار محتاط است، تا که قواعد رفتاری و اخلاقی را قبل از تأمل اندیشمندانهmediations معین کند.  همه راهنماهای لازم برای فرد لائیک،  برای چنین راه پیمائی فلسفی مهم هستند، تا که از سرگردانی  اجتناب شود. با پیش فرض این شرایط اولیه در کتاب بحث درباره متد است که وی حرکت مورد نظرش را در کتاب  تأمل اندیشمندانه درباره فلسفه اولی Meditations of First Philosophy توصیف میکند.

 

در کتاب تأمل اندیشمندانه،  ابتدا وی درباره حواس شک میکند.  اما حرکت مهم وی، در Meditation دوم است، که شک کردن به خدا است، "آیا خدائی وجود دارد...؟[رنه دکارت، تأمل اندیشمندانه درباره فلسفه اولی،  متن انگلیسی،  DPW، ص 66]،" و حتی شک میکند که آیا خدا فریب دهنده است، وقتی مینویسد "...من بایستی آزمایش کنم که آیا خدا وجود دارد، و اگر هست، اینکه آیا میتواند فریبکار باشد یا نه [همانجا، ص 78]."

 

در عصری که دکارت در آن زندگی میکرد، این بزرگترین گناه بود که به وجود خدا شک شود، تا چه رسد به آنکه درباره خدا بمثابه فریبکار فکر شود.  فرانسیس بیکن، پدر امپریسیسم و هم دوره دکارت، کار را برای خود آسان کرده بود،  با گفتن آنکه فلسفه بایستی فقط بر روی استدلال تکیه کند، در صورتیکه الهیات از طریق اعتقاد قابل شناخت است، و به اینصورت بیکن از رودرروئی با کلیسا اجتناب کرده بود.  در مقایسه، دکارت، از سوی دیگر، هدف خود را دقیقأ بر روی ممنوع ترین شک جامعه خود میگذارد، یعنی برای جامعه، اندیشه مستقل را بروشنی در برابر عموم به نمایش میگذارد.  بسیاری از منقدان، به نتیجه گیری خدامنشانه دکارت درباره اعتقاد،  و نیز به عملکرد و کوشش های وی برای سازش کلیسا و علم اشاره میکنند، و آن ها را بعنوان دلیل بر نا صادق بودن دکارت در حرکت بالا در رابطه با شک در وجود خدا میدانند.  چه منقدین درست گویند و چه نه، و صرفنظر از نتیجه گیری خود دکارت از بحثی که طرح کرده است، و با اینکه درک خودش اساسأ محافظه کارانه بوده  است، این واقعیت غیر قابل انکار است که برخورد دکارت در شک و حتی مشاهده خدا بعنوان یک فریبکار، اعتقادات مذهبی زمان خود را بطور جدی تهدید و به لرزه درآورده است.  وقتی عامه مردم چنین برخوردی با خدا را جائز بشمارند، عملأ این حرکت میتواند به کفر انجامد، صرفنظر از آنکه جواب های مقابل بحث اولیه هر قدر قانع کننده باشند.  در واقع این طرح فکری، دقیقأ نطفه انقلاب دکارتی بود، گرچه این تحول از طریق شاید یک محافظه کار آغاز شد، یعنی خود شخص دکارت! جرئت به شک درباره اعتقادات غالب در جامعه، همانقدر برای تشویق اندیشه مستقل لازم بود، که برسمیت شناختن برابری ظرفیت استدلال در انسانها.

 

 

IV. اجتناب از ناامیدی

 

بالاخره اینکه دکارت مواظب بود که شرط و قید فیلسوفانه اندیشیدن را تعیین کند، تا که از نا امیدی بسبب مستقل اندیشی اجتناب شود.  این موضوع برای فرد لائیک خیلی مهم بود، یعنی وقتی انجام کاری که سنتأ وظیفه بغرنجی بود (یعنی فلسفه) را به عهده میگرفت، مهم بود که دلشکستگی و ناامیدی این تحول را به سردی نکشد.

 

در بحث درباره متد، وقتی که قواعد رفتار، قبل از meditationتأمل اندیشمندانه را،  توضیح میدهد، دکارت اشاره میکند که:

"سومین قاعده کلی اینکه همواره بر خود چیره باشم و نه بر ثروت خود، تمایلات خود را عوض کنم و نه نظم جهان را؛ و بطور کلی عادت فکر کردن را در خود شکل دهیم که همه افکار ما کاملأ در حیطه قدرت ما باشند...[رنه دکارت، بحث درباره متد، متن انگلیسی، DPW، ص 26]."

همین ایده را در اشتیاقات روح چنین بیان میکند:

"در ارتباط با آنچیزهائی که به هیچ وجه بما وابسته نیستند، هر قدر هم که خوب باشند، فرد نبایستی هرگز آنها را با اشتیاق بخواهد، نه تنها به این خاطر که آنها ممکن است به دست نیایند و در نتیجه ما بخاطرآرزو کردن زیاد بیشتر ناراحت شویم، بلکه اساسأ بخاطر آنکه ذهن ما را اشغال میکنند، و ما را از اینکه علاقه خود را بر چیزهای دیگر حک کنیم باز میدارند، چیزهائی که بدست آمدنشان وابسته به ما است [رنه دکارت، اشتیاقات روح Passions ،  ترجمه استفن واس، متن انگلیسی، ص 140]."

بنابراین آشکار است که دکارت راه با کمترین دلسردی را برای رسیدن به حقیقت پیشنهاد میکند.  همیشه خود را به آنچه که به شخص وابسته است محدود میکند و نه سعی در تغییر جهان.  در نگاه اول، این اصل و قاعده کلی سیستم دکارتی بنظر خیلی محافظه کارانه میاید.  معهذا، این اصل برای آنکه انقلاب دکارتی را یک تحول عمومی مبدل کند، اساسی بود.  این قاعده، افراد منفرد را،  بفکر اینکه *خود شان*  چه کاری میتوانند بکنند انداخت، که میتوانست در عمل آنچه *همه افراد* میتوانند بکنند را باعث شود.

 

بجای فدا کردن خود برای "نفع" سیستم غالب جامعه، *افراد* در جستجوی آنچه عملی بود، در محدوده توان های خودشان، در هز عرصه زندگی، فعالیت میکردند، و به این شکل عملأ، "جهان را تغییر دادند" (جامعه اروپا را)، بدون آنکه هیچکدام مشخصأ در پی چنین تغییری باشند.  این نگرش به اصل اندیشه اروپائی در قرون بعد تبدیل شد.  یعنی اندیشه مستقل یکی از ستون های تمدن غرب شد، تا آنجا که بیش از یک قرن بعد، در زمان انقلاب فرانسه، احساسات مردم از خودشان، نظیر آنچه دکارت بیش از یک قرن قبل در نوشتارش تحت عنوان  افکار خصوصی توصیف کرده است،  وقتی نوشته بود: "پروردگار سه چیز حیرت انگیز ساخته است: موجود از نیستی، آزادی اراده، و انسانی که خدا است [رنه دکارت، اندیشه های شخصیPrivate Thoughts ، متن انگلیسی، DPW، ص 4]."

 

 

سام قندچی، ناشر و سردبیر

ایرانسکوپ

http://www.iranscope.com

21  فروردین 1384

April 10, 2005

 

 

* پاورقی-بیدار اندیشی- همانطور که در مقاله دیگری آمده، منظورم از *بیدار اندیشی*،  نوع معینی از اندیشیدن نیست، و حتی به فکر کردن محدود نیست و نحوه توجه ما به همه هستی است.  یعنی منظور از بیدار اندیشی،  بیدارawake بودن، آگاهaware بودن، وبه عبارت بهتر  اندیشناکmindful زندگی کردن است.  حکایت پائین از کریشنا مورتیKrishnamurti، این تفاوت را خیلی خوب توضیح میدهد: "توجه داشتن attention با تمرکز حواسconcentration یکی نیست.  تمرکز حواس،  بیرون نگاه داشتن است؛ در صورتیکه توجه، که آگاهی کامل است، چیزی را بیرون نمیگذارد،  و همه چیز را شامل میشود.  بنظر میرسد که اکثر ما آگاه نیستیم، نه تنها درباره آنچه میگوئیم،  بلکه درباره محیط زیست مان، ابرها، و حرکت آب.  شاید به این خاطر که ما خیلی نگران خودیم ، یعنی مشغول با مسائل کوچک جزئی خود، ایده های خود، لذت های خود، جستجوها و جاه طلبی های خودیم،  که بطور عینی آگاه نیستیم.  اما ما خیلی درباره آگاهی حرف میزنیم.  یکبار در هندوستان من با اتومبیل سفر میکردم.  راننده ای بود که ماشین را میراند و من در کنار او نشسته بودم.  سه آقای متشخص در صندلی پشت نشسته بودند،  و درباره آگاهی بحث میکردند، و متأسفانه در همان لحظه راننده به جای دیگری نگاهش رفته و بزی را به زیر گرفت، و آن سه جنتلمن کماکان مشغول بحث آگاهی بودند کاملأ ناآگاه از آنکه بزی را به زیر گرفته بودند.  وقتی این عدم وجود توجه به آن آقایان که میخواستند آگاه باشند یاد آوری شد، خیلی تعجب کردند."  [کریشنا مورتی، آزادی از شناخته شده، متن انگلیسی ص31 Krishnamurti-Freedom From The Known-Page ].  عبارات بالا نشان میدهد که بیدار اندیشی درباره نحوه توجه به جهان است،  و نه فقط شکلی از اندیشیدن،  و در نتیجه آگاهی را نمیتوان فقط برابر با آموختن دانست، همانطور که بسیاری آگاه هستند که سیگار سم مضر است،  اما از ترک آن عاجزند.  در واقع این حقیقت،  هم توسط متفکرین تیزبین شرق نظیر بودا،  و هم بوسیله اندیشمندان علم گرای غرب نظیر رنه دکارت اذعان شده است.  در رابطه با بودا،  حکایت زیر جالب توجه است،  که در واقع جوهر تأمل اندیشمندانهmeditation بودائیسم را در بیدار اندیشی توضیح میدهد، لازم به یاد آوری است که اصطلاح  "ویپاساناvipassana " که در متن زیر آمده است، بمعنی دیدن همه چیز آنگونه که هست، میباشد:  "میگویند اندکی پس از روشن بینی enlightenment، بودا از کنار مردی در سر راه گذر میکرد،  که آن مرد از تشعشع و آرامش فوق العاده حضور بودا یکه خورده و میایستد و میپرسد: "دوست عزیز، شما چه هستید؟  آیا شما یک موجود زمینی هستید یا یک خدائید؟"  بودا میگوید، "نه." "خب، پس، آیا شما یک جادوگر یا ساحرید؟" دوباره بودا پاسخ میدهد، "نه." "آیا شما یک انسانید؟"  "نه." "خب، دوست من، پس شما چه هستید؟"  بودا پاسخ میدهد، "من بیدار هستم." نام بودا یعنی "کسی که بیدار است، و این تجربه است،  که جوهر واقعی و اساس ویپاساناvipassana ، یا بصیرت تأمل اندیشمندانهinsight meditation است  [جستجوی جوهر فرزانگی، ص 3، جک کورنفیلد Seeking the Heart of Wisdom,P.3,  Jack Kornfield] ."

 

 

متون برگزیده

http://featured.ghandchi.com

 

 

SEARCH