Ghandchiقندچيمونادهای لایبنیتس و سی. پی. اچ جوادی

سام قندچی

http://www.ghandchi.com/394-MonadsCPH.htm

 

Leibniz's Monads and Javadi's CPH
http://www.ghandchi.com/394-MonadsCPHEng.htm

 

بتازگی این افتخار را داشته ام که تئوری همه چیزTOE-Theory Of Everything جدیدی، بنام CPH سی. پی. اچ [http://www.ghandchi.com/iranscope/Anthology/hjavadi/CPH-Persian.htm] را، مطالعه کنم.  نظریه سی. پی. اچ از طرف یک فیزیکدان ایرانی بنام آقای حسین جوادی [http://www.ghandchi.com/iranscope/Anthology/hjavadi/index.html] طرح شده است. تئوری آقای جوادی مرا به یاد مونادولوژی لایبنیتسLeibniz's Monadology  میاندازد، مدلی از جهان که به پلورالیسم [http://www.ghandchi.com/301-Pluralism.htm] متمایل بود.  پلورالیسم لایبنیتس به پلورالیسم اتمیستها (از دموکریت تا راسل) نزدیک تر بود، تا به پلورالیسم ارسطو.

 

ارسطو، در مقایسه با اتمیستها، همانگونه که مفصلأ در رساله  موقعیت مونیسم و پلورالیسم در متافیزیک ارسطو [http://www.ghandchi.com/440-Aristotle.htm] توضیح داده ام، پلورالیسم را بمثابه مفهومی ادراکی تلقی میکند، یعنی از نظر "ترتیب توضیح" مونیستی است،  در صورتیکه "ترتیب حس،" پلورالیستی است.  در آن رساله نظریه ارسطو را اینگونه خلاصه کرده ام:

"...[برای ارسطو،] یک هیرارشی مفاهیم وجود دارد که به چیزهای واقعی معطوف است و در ترتیب توضیح، عام اول است و خاص آخر، در صورتیکه در ترتیب حس، خاص اول است و عام آخر.  در ترتیب حس، بنیادی ترین مفهوم،  ذات است که با مفاهیم یگانگی (یا هستی) و اصول اولیه دنبال میشود...برای کشف اینکه آیا کثرت یا  وحدت در متافیزیک ارسطو تقدم دارند، بایستی از خود بپرسیم کدامیک در ترتیب حس متقدم است، چرا که ارسطو، در تمام فلسفه خود، به وجود چیزهای قابل حس تقدم میدهد و نه به ایده های تجریدی...ارسطو در کتاب فیزیک خود مینویسد "عام قابل شناخت تر است در ترتیب توضیح، خاص در ترتیب حس [کتاب اول فیزیک، 189 5-10، متن انگلیسی BW ص 228 ]." بر مبنای دو تفسیر متافیزیک ارسطو در این رساله، کثرت در پی خاص میباشد و یکتائی در پی عام. در نتیجه، کثرت گرائی در جهان آنگونه که هست متقدم است، و یکتاگرائی در ایده ها و توضیحات متقدم است.  بعبارت دیگر، یکتائی از دیدگاه واقعیت دورترین است، و ممکن است حتی سوبژکتیو باشد، و کثرت نزدیکترین به درک واقعیت است و حالت واقعیت ابژکتیو است. بنابراین میتوانم جمع بندی کنم که پلورالیسم آنچیزی است که ارسطو در متافیزیک خود دفاع میکند، هرچند آنگونه که توضیح دادم،،  با همه بغرنجی ها و ریزه کاری های طرح متافیزیک ویزه ارسطو[http://www.ghandchi.com/440-Aristotle.htm]."

  مونادولوژی لایبنیتس سالهاست که توجهم را جلب کرده است، یعنی از 25 سال پیش که اول بار درباره آن در آثار برتراند راسل خواندم. فلسفه "اتمیسم منطقی" خود برتراند راسل را در اتمیسم منطقی-یک پارادیم یا یک هدف شکست خورده [http://www.ghandchi.com/447-RussellPluralism.htm] مفصلأ بحث کرده ام. عبارات زیر را در آن رساله، درباره چالش مشابهی که مقابل هم مونادولوژی لایبنیتس وهم فلسفه اتمیسم منطقی راسل است، چنین نوشته ام:

"...درک سوبژکتیو حقیقت ابژکتیویزه میشود، وقتی که او [برتراند راسل] ادعا میکند، که حقیقت جهان میتواند به "فاکت های تشکیل دهنده حقائق جهان" تقلیل یابد. این موضع خیلی به مونادولوژی لایبنیتس شبیه بود، آنجائی که درک سوبژکتیو ذهن، از طریق موناد ها "ابژکتیویزه" میشود. از نظر اتمیسم منطقی،  اتم های مرتبط با حقیقت در جهان عینی، ، خاص ها، روابط، یا کیفیت ها نیستند؛ بلکه یک وحدت ویزه از آنها، یعنی فاکت های اتمیatomic facts ، حقیقت را تشکیل میدهد . بنابراین این فاکت های اتمی، گرچه بغرنج هستند، اما غیر قابل تقلیل به اجزأ هستند، گوئی ابژکتیویزه شدن حقیقت،  نظیر شبحی است که آنها را با هم نگه داشته است [http://www.ghandchi.com/447-RussellPluralism.htm]."

جالب است بیادآوریم که لایبنیتس چقدر از مفهوم *کنش در فاصلهaction at a distance*،  در تئوری جاذبه نیوتون، آشفته شد، که تا حد مجادلات زشتی با نیوتون جلو رفت. در واقع، درست است که دعوای آنها بر سر حساب انتگرال و دیفرانسیل،  درباره اختلاف بر سر درستی یا غلطی تئوری نبوده،  و بر سر این بود که کدامیک از آنها اول calculus را اختراع کرده است، اما نزاع آنها بر سر *کنش در فاصله*، اختلافی واقعی بین آندو بود، که حتی تا حد مشاجره درباره الهیات هم گسترش یافت.

 

جوادی نیز سعی دارد موضوع کنش در فاصله را با تئوری تبدیل کمیت برداری نیروvector quantity و کمیت عددی انرژیscalar quantity توضیح دهد، وقتیکه او نشان میدهد حاصل ضرب یک کوانتوم نیرو در طول پلانک برابر یک کوانتوم کار (Wq=Fg.Lp)  است.  بنابراین نظیر لایبنیتس، برای جوادی، هیچ عملی (کنشی) در فاصله وجود ندارد، و فضا از گراویتون ها پر شده است، که بر هم متقابلأ اثر میگذارند.  برای جوادی گراویتون ها چیزی نیستند،  غیر از سی. پی. اچ،  وقتیکه گردشspin  دارد، و سی.پی. اچ (Creation Particle Higgs) ذره بنیادی جهان است،  با جرم ثابت ، در حرکت ثابت،  در چارچوب ساکنinertial frame .

 

به عبارت دیگر، تمام جهان یک دنیای ساده 5 بعدی است (متذکر شوم که در اینجا گردشspin به مثابه یک بعد در نظر گرفته شده است).  مدل جوادی، نه تنها ناسازگاریهای مکانیک کوانتا و تئوری نسبیت را توضیح میدهد، حتی مسائل فیزیک کلاسیک را بهتر از تئوری 10 بعدی ریسمانها توضیح میدهد. مثلأ از آنجا که نیرو کمیتی برداری است،  ثبات مقدار حرکتconservation of momentum در هر سه بعد فیزیکی همزمان حفظ میشود، در صورتیکه جرم و انرژی کمیت های عددی هستند، یعنی ثبات جرم و انرژیconservation of mass and energy  یک بعدی حفظ میشوند، حد اقل وقتیکه با مکانیک کلاسیک سر و کار داریم.  حال تبدیل پذیری نیرو و انرژی در تئوری سی. پی. اچ،  این مفاهیم اساسی فیزیک را یکسان میکند.  در نهایت نظریه سی. پی. اچ، چالش اصلی فیزیک معاصر، یعنی اتحاد سه نیروی طبیعت را ممکن میکند.

 

البته بایستی همچنین ذکر کنم که از دیدگاه تکنولوژی، موفقیت ننوتکنولوژی [http://www.ghandchi.com/306-Nano.htm] یکی از بهترین اثبات های اتمیسم است. همانگونه که در 1959 فینمن گفت،  ننو تکنولوژی چیزی نیست جز ساختن مجدد جهان "از اتم تا اتم". مضافأ آنکه بخاطر آوریم آنچه برتراند راسل درباره آنالیز نوشته بود:

"یک هدف که در همه آنچه گفته ام جریان دارد، مدلل کردن آنالیز است، یعنی که تدلیل اتمیسم منطقی، نظری که میتوان در تئوری، اگر نه در پراتیک، به نهایت بسیط دستیافت، که از آن دنیا را ساخت، و آن بسیط هاsimples آن نوع واقعیت را دارند که متعلق به هیچ چیز دیگری نیست [Russell, Bertrand, The Philosophy of Logical Atomism, LK, p. 270]."

در سطور زیر تحلیل خود را از مونادولوژی لایبنیتس، از دیدگاه فلسفه علم، ارائه میکنم، به این امید که در عین آنکه بحث های تئوری سی. پی. اچ. در مجامع فیزیک جریان دارد، بتوانم کمک کنم بحث های مشابهی درباره مدل سی. پی. اچ در محافل فلسفه علم [http://www.ghandchi.com/358-falsafehElm.htm] شروع شود.

 

 

بررسی موناد های لایبنیتس از دیدگاه فلسفی

 

در آغاز "اصول طبیعت و برازندگیPrinciples of Nature and Grace"  [Leibniz, G.W., Philosophical Papers and Letters, Leroy Loemkev Edition, University of Chicago, 1956, Vol. II,  p.1033-4]، لایبنیتس "ذاتsubstance" را به سبک دکارتی، بمثابه "هستی ای که قابلیت عمل کردن دارد" تعریف میکند،  و "ذات سادهsimple substances" را بعنوان "آنچه که هیچ جزئی ندارد" تعریف میکند.  سپس مونادها معرفی میشوند، بعنوان معادل "ذات های ساده،" و با طرح این بحث ادامه میدهد که "موناسMonas لغت یونانی است که وحدت را برجسته میکند یا آنچه که یکتا است." افلاطون به ذهن بمثابه موناد برخورد میکند [Aristotle, De Anima, The Basic Works of Aristotle, Richard Mc Keon Edition, 1941, P.540]، و اکثر مفسرین معتقدند که در واقع لایبنیتس، برعکس افلاطون، ارسطو، و دکارت،  که الهام دهندگان اصلی اش بودند،  در متافیزیک خود ذهن را تقسیم پذیر فرض کرده،  و اجزأ آنرا موناد فرض نموده است. بنابراین اینگونه تصور میشود که خصلت مونادها فکری است. از سوی دیگر، لایبنیتس به موناد ها بمثابه "اتم های حقیقی طبیعت" اشاره میکند [Leibniz, Monadology, George Montgomery's Translation, Open Court Publ, Illinois, 1980, P.251] که شباهت خاصی به اتمیسم یونان باستان دارد.  معهذا اکثر مفسرین توافق دارند که موناد ها با اتم اتمیستها متفاوت هستند، تا آنجائی که مونادهاخصلت قابل بسط بودنextension را در خود ندارند، در صورتیکه اتم های اتمیستها ها خصلت قابل بسط بودن را داشتند.  بعبارت دیگر مونادها نقاط هندسی نیستند و نقاط متافیزیکی هستند [Copleston, Frederick, A History of Philosophy, Vol. IV, The Newman Press, Maryland, 1960, P.266].  در نتیجه، با وجود شباهتهای غیر قابل انکار مونادولوژی و اتمیسم، خصلت این "اتمها" (یعنی مونادها ) موضوعی است که بایستی جداگانه مورد تفحص قرار گیرد و در سطور زیر به این بررسی میپردازم.

 

آشکار ساختن اختلافات و تشابهات موناد های لایبنیتس با فرمهایForms افلاطون، ذات های ارسطوsubstances، یا ذات های سادهsimple substances دکارت برای درک عمق موناد ها کافی نیست. مفسرین مختلف با تکیه روی خواص متفاوت ذکر شده در آثار متعدد لایبنیتس،  مونادها را اکثرأ عناصر ذهنی ارزیابی کرده اند، و برخی نیز حتی معتقد بوده اند که این ها عناصر مادی هستند. مسأله این مفسرین این است که آنها خود در اندیشه شان به چارچوب فلسفه غرب محدود بوده اند،  که در آن نهایت تقلیل گرائی یا مادی است و یا ذهنی . این واقعیت دلیل بسیاری کوششهای عبث برای دسته بندی لایبنیتس بمثابه ایده آلیست یا ماتریالیست بوده است. هرچند لایبنیتس اساسأ با فلسفه غرب آشنا بوده،  و مطمئنأ افلاطون، ارسطو، و دکارت بر اندیشه وی تأثیر زیادی داشته اند، معهذا  اندیشه وی  درباره ذات های ساده (مونادها)، بسیار ویژه و بنوعی شباهت به فلسفه های شرق دارد.

 

فکر میکنم  از کتاب  مونادولوژی آشکار است که مونادها،  بلوک های اصلی یا اتم های جهان هستند. اینکه این تقلیل برای لایبنیتس مورد قبول  بوده است را میتوان از پیش فرض وی درباره جهان فهمید،  که آنرا متشکل از "اتم های حقیقی" میداند. در نتیجه سؤال خصلت تقلیل گرائی اوست--که آیا ماتریالیستی، ایدالیستی، و یا چیز دیگری است؟  ماتریالیستها همه واقعیت را به یک اصل ماتریالیستی تقلیل میدهند و دنیا را از آن اصل سنتز میکنند، مثلد برخی اتمیستهای مدرن پیش فرضشان ذرات اتمی ( یا درات زیر اتمیsubatomic particles) بمثابه بلوک های پایه ای جهان است، درنتیجه عناصر بیولوژیک (مثل دی. ان. آDNA یا  آر. ان. آ RNA) یا عناصر مغزی (نورون ها)،  در نهایت ار ذرات زیر اتمی مادی (یعنی الکترون، مزون، وغیره) ساخته میشوند.  ایده الیست ها،  همه واقعیت را به نوعی اصل ذهنی تقلیل میدهند،  و دنیا را از آن اصل سنتز میکنند، مثلأ ایده الیست های سوبژکتیو،  فکر میکنند همه چیز در فکر ماست،  و برخی دانشمندان فیزیک کوانتا نیز به همین شکل معتقدند که وجود الکترون به فکر ما مرتبط است. آنچه نوشتم میتواند بعنوان طرح مختصر ماتریالیسم و ایدالیسم در فلسفه و علم مدرن در نظر گرفته شود.

 

در شرق، بویژه در فلسفه هند (مثلأ در سیستم های فلسفی ودانتا Vedanta )، نوع دیگری از تقلیل گرائی وجود دارد، تقریبأ ناشناخته در مفاهیم فلسفی غرب، که شاید بتوانیم آنرا تقلیل گرائی بیولوژیک بنامیم. در این نوع اندیشه، عناصر نهائی بیولوژیک دیگر مولوکولهای عناصر نهائی مادی  نظیر الکترون نیستند.  بعوض عناصر نهائی مادی (الکترون و غیره) از عناصر بیولوژیک هائی (هر انچه نامیده شوند) ساخته شده اند. از چنیین دیدگاهی، الکترونها حتی از دی. ان. آDNA یا  آر. ان. آ RNA هم از نظر *بیولوژیک* نهائی تر هستند، و کماکان عناصر نهائی بیولوژیکی بایستی باشند که حتی الکترون و درات زیر اتمی از آنها ساخته شده اند و *نه* بالعکس. این عناصر نهائی بیولوژیک شرقی بلوک های ساختمان حتی درات زیر اتمی هستند. اگر ما امروز چنین ایدئولوژی ای را میخواستیم بیان کنیم، بهترین لغت برای عنصر نهائی کماکان همان لغت *انتلخیEntelechy" است، لغتی که از ارسطو گرفته شده است، و لغتی که لایبنیتس با موناد جا بجا کرده و هم ارز استفاده میکند.

 

آنچه در بالا آمد کنه تئوری لایبنیتس درباره خصلت مونادها است. مونادها نه ذهنی هستند و نه مادی، بلکه انها بیولوژیک هستند، یعنی سنگهای بنای جهان از عناصر بیولوژیک تشکیل شده اند--از انتلخی ها.  انتلخی بوسیله ارسطو در بیولوژی وی طرح شده است، اما برای ارسطو، انتلخی موجودیتش قبل از عناصر مادی فرض نشده بود.  لایبنیتس  لغت انتلخی را به عاریت گرفته، اما نقش آنرا عوض میکند، و آن را به جایگاه عالی عنصر اصلی تشکیل دهنده جهان ارتقأ مقام میدهد.  با استفاده از این درک عناصر بنیادین جهان،  وی "ماده" را به شکل زیر توصیف میکند:

"هر جزئی از ماده میتواند بشکل یک باغ پر از گیاه درک شود، یا مثل  حوضچه ای  پر از ماهی. اما هر شاخه گیاه، هر عضو یک حیوان، و هر قطره مایعات درون آن، همچون باغ دیگر  یا  حوضچه  دیگری است Leibniz, G.W., Monadology, Ibid., P.266]."

دیدگاه بالا در میان مکاتیب فکری وحدت وجودی شرق آنقدر مرسوم است که بعضی اوقات میتوان فلاسفه عرفانی ای یافت که با سنگ ها و اجسام غیر بیجان *حرف* میزنند.  در واقع، دیدگاه با روح دیدن همه چیز، تفاوت  بین موجودات بیجان و جاندار را محو میکند.  مضافأ اینکه، لایبنیتس انتلخی را همچنین بمثابه عنصر بنیادی روح و ذهن میشناسد و اینگونه نظر خودر را تصریح میکنند:

"اگر ما بخواهیم آنگونه که توضیح داده ام هر چیزی، که ادراکات و تمایلات  بمعنی عمومی آن دارد را بعنوان روح مشخص کنیم، همه ذات های ساده یا مونادهای خلق شده میتوانند روح خوانده شوند. اما از آنجا که احساس ، بیش از یک ادراک محض است،  فکر میکنم اسم عمومی موناد یا انتلخی بایستی برای ذات های ساده که فقط ادراک دارند کافی باشد،و ما ممکن است نام روح را برای آندسته از ادراکات که قابل تمیزتر و همراه حافظه هستند رزرو کنیم [Ibid., P.255]."

بعبارت دیگر، روح فقط نوعی از انتلخی است. وی بعدأ فرض میکند که روح "انتلخی غالب" حیوانات است[Ibid., P.267]، و بالاخره اندیشه های بالا، لایبنیتس را به اعتقاد خارق العاده اینکه "...حیوانات و روح ها از لحظه آغاز جهان شروع میشوند[Ibid., P.270]" میرساند. همچنین اعقاد وی به متامورفیسم [Ibid., P.267] و حرف آخر وی که بسیار فناناپذیری ارگانیسم در برخی فلسفه های شرق نداعی میکند تا که شباحتی به فناناپذیری روح در فلسفه غرب داشته باشد. وی مینویسد:

"در نتیجه،همانگونه که حیوان هرگز واقعأ در طبیعت آغاز نمیشود، به همین شکل هم توسط ابزار طبیعی به پایان نمیرسد.  نه تنها هیچ زایشی وجود ندارد، بلکه همچنین هیچ نابودی یا مرگ محض نیز وجود ندارد [Ibid., P.268]."

خصلت بیولوژیک مونادهاباعث میشود که خواص اساسی آنها را *ادراک apperception* ، *تمایلappetition* و حتی خود حرکت  تشکیل دهند [Leibniz, G.W.,  Principles of Nature and Grace,  Philosophical Papers and Letters, Vol. II, P.1034-36].  مضافأ اینکه روابط آنها بوسیله علت فاعلی نبوده (مونادها پنجره ندارندmonads are 'windowless') و آنها از طریق علت غائی مرتبط میشوند.  این است دلیل اینکه چرا وی علت غائی را اصل علت های فاعلی دانسته و به علت غائی تقدم میدهد [Ibid., P. 1040]. خدای او متحد کننده *نیست* بلکه هماهنگ کننده جهان موناد ها است. حتی این مفهوم در لایبنیتس، که وی را از همکار و دوست معاصرش اسپینوزا جدا میکند،  بسیار به اعتقادات وحدت وجودی درباره هارمونی شرق نزدیک است تا درک غربی یگانگی جهان.   نظرات تقدم علت غائی و رد آن توسط اسپینوزا در صوفیگری و تقدیر گرائی [http://www.ghandchi.com/354-Sufism.htm].مفصلأ بحث شده اند. بغرنجی ها و ریزه کاری های طرح متافیزیکی لایبنیتس و ارتباط آن با خصلت مونادها نشان میدهد که چرا وی به تصویر جهان بشکل "شهر خدا" با شاه مقتدر در رأس آن، خدا، بعنوان موناد نهائی و خالق جهان میرسد.


به امید
جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران

سام قندچی، ناشر و سردبیر ایرانسکوپ
http://iranscope.blogspot.com   
http://www.iranscope.com   
http://www.ghandchi.com   

چهاردهم فروردین ماه 1384

April 3, 2005

 

 

مطالب مرتبط

 

اسپینوزا در رد علت غائی
http://www.ghandchi.com/406-Spinoza.htm

 

سکولاریسم، پلورالیسم، و چند رساله دیگر
http://www.ghandchi.com/600-SecularismPluralism.htm

 


متون برگزیده
http://featured.ghandchi.com   

 

SEARCH