Iran news and Iranian culture on Iranscope Iranian site

Myth of Democratic Monarchy for Iran

http://www.ghandchi.com/307-MythMonarchy-plus.htm

 

افسانه سلطنت دموکراتيک براي ايران

 سام قندچی

 

پيشگفتار

 

گرچه من در نوشته هاي مختلف خاطرنشان کرده ام که جمهوري سکولار در ايران لزومأ ضامني براي دموکراسي *نيست*، معهذا من از سوي ديگر هميشه تأکيد داشته ام که سلطنت در ايران،  مطمئنأ  ضامن استبداد *هست*، و افسانه سلطنت دموکراتيک براي ايران، با ارائه نمونه هاي اسپانيا و انگليس، تنها ميتواند آنهائي را بفريبد،  که از سلطنت ايرانشناخت درستي ندارند.

 

چندگاهي من تصور ميکردم هدف اصلي رضا پهلوي،  حقوق بشر در ايران است، و نه بازگشت سلطنت.  به همين دليل من اميدوار بودم که وي خود را از آنانيکه در پي احيأ ديکتاتوري محمد رضا شاه هستند،  دور کند، و از تخت سلطنت *کناره گيريabdicate* کند، و پايان سلطنت پهلوي را اعلام کند.

 

من حتي دفاعيه اي از فعاليت هاي وي براي حقوق بشر نوشتم، و در نامه سرگشاده اي، پيشنهاد کردم که وي براي جمهوري سکولار فراخوان بدهد ، و ابتکار دعوت براي کنفرانس قانون اساسي آينده را به دست گيرد، تا که قانون اساسي دموکراتيک تدوين شود، و از ديکتاتوري ديگري پس از سقوط جمهوري اسلامي اجتناب شود.

 

همه پيشنهاد هاي من به آقاي رضا پهلوي براين فرض استوار بود که وي از تخت سلطنت *کناره گيري* کند، و وقتي وي کناره گيري نکرد، متعاقبأ اتکأ خود بر آنان که در پي در بازگرداندن استبداد شاه هستند را افزايش داد، و ابتکار شکل دادن اتحاد جنبش ايرانيان بوسيله رضا پهلوي،  از بين رفت.

 

در زمان سالگرد 18 تير امسال (July 9, 2003)، وقتي به دفعات فعالين سياسي ايران وي را مورد خطاب قرار داده و خواهان کناره گيري وي از سلطنت شدند، وي همه سخنان آنها را نشنيده گرفت، و بدينسان نقش دوگانه وي براي جنبش ايران پايان يافت، و از آنزمان تا کنون،  وي در عرصه سياسي ايران،  در حال محو شدن بوده است.  قابل ذکر است که در مقايسه با او، اتحاد *براي* جمهوري سکولار، و *نه* اتحاد جمهوري خواهان، در حال پيشرفت بوده، و رهبران خود را نيز دارد.

 

آشکار شد که صحبت هاي رضا پهلوي درباره رفراندوم،  راهي براي مشروعيت بخشيدن به کوشش وي براي بازگشت سلطنت بوده است.  او ميگويد مردم ميتوانند سلطنت دموکراتيک افسانه اي وي را در رفراندوم انتخاب کنند، و وي از تصميم آنها متابعت خواهد کرد. ولي اگر کسي بخواهد از رفراندومي در اين مورد متابعت کند، يک رفراندوم 20 سال پيش در ايران انجام شد، که اکثريت عظيم مردم ايران سلطنت را به دور ريختند.  و اگر رضا پهلوي آن نتيجه را نمي پذيرد، چرا وي بايد نتيجه رفراندوم ديگري، که در آن شکست بخورد، را بپذيرد؟  وي ميتواند دوباره ادعا کند که رفراندوم مشروع نبوده است،  و اين حديث ادامه يابد،  تا زمانيکه سلطنت در رفراندومي برنده شود.

 

و اگر سلطنت در رفراندوم فرضي وي برنده شد، آيا سلطنت به مردم اجازه ميدهد هرچند سال يکبار، اينگونه تصميم گيري درباره نظام را، دوباره از طريق رفراندوم تکرار کنند؟  به عبارت ديگر آيا سلطنت حاضر است رفراندوم هرچند سال يکبار نظام را نهادي کند، مثلأ هر 4 سال يکبار مردم حق داشته باشند تصميم بگيرند سلطنت را نگهدارند،  يا آنرا به سيستم ديگري عوض کنند. اگر امروز استدلال ميشود که آنان که در رفراندوم قبلي براي رژيم حکومتي ايران تصميم گرفته اند، حق نداشتند براي آنانکه امروز در ايران زندگي ميکنند و واجد شرايط رأي دادن هستند،  تصميم بگيرند، آيا منطقي نيست که آيندگان نيز همين را بگويند، و انتظار داشته باشيم رفراندوم تعيين سيستم هرچند سال يکبار تکرار شود ؟

 

من در نامه سرگشاده ام  به رضا پهلوي نوشتم که اگر وي صادقانه به دموکراسي و حقوق بشر معتقد است، ميبايست پايان سلطنت را اعلام کند، و اولين کسي باشد که رژيم شاه را براي نقض حقوق بشر، و تقويت اسلامگرايان،  که آن رژيم براي از بين بردن نيروهاي دموکراتيک سکولار در ايران انجام داد،  نقد کند. يعني عللي که باعث بوجود آمدن جمهوري اسلامي شد.

 

واقعيت امر اين است که همه اينها بازي هاي سياسي است. اگر رضا پهلوي واقعأ معتقد بود که يک شهروند عادي ايراني است، وي سالها پيش از تخت سلطنت کناره گيري کرده بود، تا در شرايط مساوي با هر شهروند ديگر قرار گيرد، با حقوق سياسي برابر. اگر رضا پهلوي اجازه دارد منصب سياسي خود را از طريق ارثي منتقل کند، چرا از طريق همين رفراندوم، ديگران نيز نتوانند همان امتياز را براي خود کسب کنند، آنگونه که در عصر فئوداليسم، در ايران و نقاط ديگر، بسياري از مقامهاي دولتي موروثي بوده اند، و نه فقط مقام پادشاه.  و يا بالعکس چرا فرزند وي بايستي بتواند حق پادشاه شدن داشته باشد،  و فرزند ديگران از چنين حقي محروم باشد.  کجاي اين سيستم امکان برابرequal opportunity شهروندان و انتخاب بر مبناي شايستگي است؟

 

 

چگونه اين افسانه اتحاد واقعي ايرانيان را سد کرده است؟

 

اساسأ افسانه سلطنت دموکراتيک رضا پهلوي،  اتحاد براي جمهوري سکولار در ايران را سد کرده است. و اين افسانه مهمترين عامل کند شدن پروسه شکل گيري رهبري جنبش دموکراسي خواهي جهت برچيدن جمهوري اسلامي بوده است.

 

اين واقعيت است که هر کسي آزاد است به آنچه اعتقاد دارد بيانديشد وآن را ترويج کنند، و اين شامل رضا پهلوي هم ميشود،  که آزاد است اين افسانه را تبليغ کند. اما به همينگونه،  هرکس ديگري نظير من نيز، از اين حق برخوردار است،  که نشان دهد اين سردرگمي باعث انسداد برچيدن جمهوري اسلامي و ايجاد جمهوري سکولار شده است. آزادي بيان به اين معني نيست که تنها رضا پهلوي حق ترويج تلاش خود را داشته باشد.  و بيشتر آنکه نقد من بحث شخصي اي در باره وي نيست.  بحث من درباره موضوعات سياسي است، که به سکولاريسم و حقوق بشر براي آينده ايران مربوط ميشوند.

 

خصلت واقعي سلطنت ايران با آنچه رضا پهلوي  درباره "سلطنت دموکراتيک" ميگويد تعيين نمي شود،  و بويژه  امروز که در خارج زندگي ميکند.  حتي آيت اله خميني نيز وقتي در خارج بود، از "اسلامگرائي دموکراتيک" حرف ميزد، اما بعدأ در ايران گفت دموکراسي مفهوم غربي است،  و اسلام در اساس با دموکراسي مخالف است.  و بالاخره آنکه واقعيت سلطنت و اسلامگرائي در ايران، مستقل از آنچه افسانه سازان قول ميدهند است. سلطنت ايران با حرف هاي زيبا و روابط عمومي به سلطنت سوئد تبديل نميشود.  در واقع، براي سيستهاي بد، بدترين بلا سر مردم وقتي ميايد،  که سيستم به مردم،  با الفاظ و روابط عمومي يک قروشنده خوش بيان،  فروخته شود.

 

رهبران سلطنت طلبان ايران، در 22 سال گذشته هيچگاه در سقوط سلطنت،  شکست سيستم استبدادي و فاسد ساواک را مقصر نشمارده اند. سيستمي که مخالفت نظري را خيانت به کشور مپنداشت و مخالفين را خرابکار ميناميد. آنان براي شکست خود اجنبي را مقصر خواندند، چپي .و دموکرات را محکوم کردند، و باز و باز شکست خود را به ژنرال هائي که خيانت کرده و با ملايان همکاري کردند منصوب کردند، اما هيچگاه استبداد ساواک و فساد دستگاه پوسيده سلطنت را محکوم نکردند.

 

اگر شخصيت هاي برجسته مرتبط با سلطنت سابق ايران را با شخصيتهاي برجسته روس که با اتحاد شوروي مرتبط بوده اند، مقايسه کنيم، مثلأ با يلتسينYeltsin مقايسه کنيم، براحتي ميشود ديد که دومي ها استبداد و فساد کمونيسم را براي شکست اتحاد شوروي مقصر ميدانند، در صورتيکه از ديدگاه اولي ها، همه چيز مقصر است، الا  سيستم سلطنت استبدادي ايران!

 

اگرچه يلتسين عضو سابق کميته مرکزي حزب کمونيست شوروي بود، ولي خود بيش از هرکسي ديگري، فساد و استبداد رژيم شوروي را نقد کرده و با  صداي رسا به جهانيان ميگفت.  اما سلطنت طلبان سابق ايران با يک عبارت کوتاه "اشتباهاتي هم شده، گريبان خود را رها ميکنند.   تا زماني که نظير رهبران سابق شوروي به جنايات زمان شاه برخورد نکنند، همه حرف هاي رضا پهلوي درباره رفراندوم هيچ نيست،  جز تاکتيکي براي باز گرداندن همان سلطنت استبدادي به ايران.

 

رضا پهلوي از سلطنت طلبان ليبرال منش نظير پرفسور شاهين فاطمي استفاده ميکند تا که سرداب دموکراتيکي از سلطنت ايران خلق کند، زماني که مقربينش هم زمان اعلام ميکنند که رضا پهلوي سخنگو ندارد، و وي اين بازي دوگانه گوئي را ادامه ميدهد، تا که از يک انسان با صداقت نظير پرفسور فاطمي سواستفاده کند، زمانيکه آنها که در جمع *مقربين* رضا پهلوي هستند، همان ديکتاتورهاي قديم دستگاه سلطنتي و اخلاف شان هستند، که نمايش دستگاه سلطنت را در زمان شاه ميگرداندند، و امروز حتي به پرفسور فاطمي هم حمله شخصي ميکنند، وقتيکه با وي اختلاف *سياسي* دارند.  وقتي اينگونه با يک سلطنت طلب نظير پرفسور فاطمي رفتار ميکنند، ميتوان حدس زد که ديگران چگونه رفتاري را از اين نيروهاي مستبد بايستي انتظار داشته باشند.

 

بنظر من هر کسي حق دارد که يک سلطنت طلب باشد. همانگونه که هر کسي حق دارد اسلامگرا باشد و آنرا تبليغ کند، اما هر کسي در عين حال حق دارد که منقد آنها باشد و سلطنت و اسلامگرائي را به چالش بطلبد، بدون آنکه وحشت داشته باشد از طرف قلدران و حزب اللهي هاي آنها، يعني از طرف شعبان بي مخ ها با الله کرم ها تهديد شود.

 

بايستي بگويم که اين يک فاجعه خواهد بود اگر روزي سلطنت به ايران بازگردد. همانگونه که امثال سپهبد زاهدي با امثال اردشير زاهدي درجمع مقربين سلطنت دنبال شدند، اخلاف آنان نيز همان خط سلسله وار را در دستگاه سلطنت امروز تشکيل ميدهند، هر چند نه در علنأ.

 

 

سلطنت و دولت گرائي

 

شيفتگي کنوني ايرانيان به ايران ماقبل اسلام، و ميراث فرهنگي زيباي ايران زمين، نبايستي باعث شود اين حقيقت را فراموش کنيم،  که سلطنت ايران طي تاريخ يکي از ستون هاي استبداد در خاورميانه بوده است.

 

تفوق مالکيت دولتي آب در گذشته، و مالکيت دولتي نفت در عصر حاضر، يک دليل قدرت عظيم دولت مرکزي در ايران بوده است.

 

حتي امروز با وجود فشار نيروي گريز از مرکز آيت الله هاي شيعه، دولت ايران از هم نپاشيده است، برعکس آنچه که در لبنان پس از سقوط رژيم گذشته اش رخ داد.  اين امر واقعيت قدرت دولت مرکزي در ايران را نشان ميدهد.  مالکيت دولتي به عبارتي دولت را به صاحب اصلي کشور تبديل ميکند. در واقع بيشتر اين دولت است که به مردم پرداخت ميکند، تا که مردم به دولت ماليات بدهند. دولت بزرگترين زميندار و بزرگترين سرمايه دار کشور است.

 

هرچند رضا پهلوي زمان طولاني اي است که در غرب زندگي ميکند، وي موضوع جانشيني خود را حل نکرده است، وقتيکه او فرزند دختر دارد و نه پسر.  ممکن است تعجب انگيز باشد که چرا وي ابتکار تغيير قانون سلطنت ايران را بدست نميگيرد تا به زن ها هم اجازه شاه شدن دهد. اما پاسخ بسيار ساده است، وي ميخواهد تصوير تغيير ناپذيري سلطنت را در ذهن مردم حفظ کند، و هر تغييري ميتواند به انديشه جاودانگي سلطنت آسيب رساند، آنچه که وي ميخواهد براي مردم حفظ کنند.

 

هرگاه يک سلسله ايراني با سلسله ديگري تعويض ميشد، مدعي تازه سلطنت، ابتدا تا مدتي به عنوان نايب باز مانده سلسله قبلي عمل ميکرد.  تادر شاه در رابطه با صفويه چنين کرد و رضا شاه در رابطه با قاجار.  چرا؟  براي آنکه انها نمي خواهند ذهنيت تغيير قدرت به ذهن "رعيت" شان وارد شود . حاميانشان بايستي سلطنت را ابدي مي ديدند.   در نتيجه هر چند سلطنت ايران به خاطر جنبشهاي مردمي و نيروهاي خارجي تغييرات گوناگون را پذيرفته، ولي اگر شاهان ايران ميتوانستند، هيچ تغييري را در روانشناسي اجتماعي نمي خواستند و ترجيح ميدادند سلسله هاي خود را با تجسم تغيير ناپذيري ابدي در اذهان مردم نقش کنند.

 

ممکن است پرسيده شود که چرا سلطنت اينگونه بر تجسم تغيير ناپذيري تأکيد داشته است. پاسخ من اين است که در ساختار اجتماعي ايران نيروهاي گريز از مرکز زيادي حضور دارند.

 

برجسته ترين نيروي گريز از مرکز راعشاير تشکيل ميداده اند که کماکان نيروي بر قدرت تمرکز زدا در زندگي اجتماعي ايران هستند.  نيروي ديگر تمزکز زدا،  تعداد متنابه اقليت ها و مليت هاي گوناگون در ايران است، و حتي وجود فرقه هائي نظير صوفيه و ايزديان. در عصر حاضر انديشه سياسي نيز به عامل تمرکز زداي ديگري تبديل شده است.  بنظر من باستثناي ترکيه، ايران بيشترين انواع گروههاي سياسي را در ميان همه همسايگان خود دارد.  چپي ها در صدها نوع مختلف هستند، فعالين مذهبي، ملي گرايان، و مدرنيستها (تجددگرايان) نيز به همينگونه.  اينکونه نيروهاي تمرکز زدا،  از طريق دولت مرکزي قدرتمندي کنترل ميشدند،  که خود را با تجسمي تغيير ناپذير و ابدي در افکار جاي ميداد.

 

همچنين در عصر مدرن، آموزش، بهداشت، و خدمات اجتماعي، اساسأ در کشورهائي نظير ايران در مالکيت دولتي بوده اند، چرا اين سرويس هادر اين کشورها از بالا معرفي شده اند.

 

با بالا رفتن استانداردهاي جهاني در اين عرصه ها، و در پي فشار مردم از پائين، مالک اصلي کشور در اين جوامع، يعني دولت، ارائه کننده اينگونه سرويس ها شد.  در مورد آموزش، که يک نياز *حتمي*  توسعه صنعتي بود، دولت انتخاب چنداني نداشت،  و بايستي آنرا فراهم ميکرد، وقتي که ايران بخشأ  وارد توسعه صنعتي شد، يعني حتي پيش از رضا شاه، در زمان امير کبير.

 

سلطنت،  مشروعيت خود را،  از ريشه هاي تاريخي امپراطوري هاي ايران کسب ميکند، که شيوه "طبيعي" دست و پنجه نرم کردن با تنوع،  مرکزيت بوده است، هرچند ساتراپ نشين هاي امپراطوري هاي ايران قبل از اسلام،  بيشتر به فدراليسم شبيه بودند،  تا به مونارکي تمرکزگراي فرانسه، يعني مدل تمرکز گرائي که سلطنت هاي مدرن ايران دنبال کردند.  خلاصه آنکه قدرت دولت مرکزي به گونه ايست که سلطنت به سوي حکومت مطلقه ميرود.

 

حتي 20 سال پس از سقوط رژيم پهلوي، رضا پهلوي حتي سعي نميکند که اپوزيسيون ايران را،  با اتخاذ يک موضع محکم ضد ساواک مغبون کند.  چرا؟  چونکه ساواک مناسب ترين سازمان براي سلطنت استبدادي ايران بوده است.  تخت هاي آهني شاهپور ذوالاکتاف ساساني بسيار به ابزار شکنجه ساواک شاه شبيه بودند. رضا پهلوي ميداند که به اين جلادان وقتي که به قدرت برسد نياز دارد، و اين است که ويترين دموکراتيکش در غرب بسيار محدود است.

 

ممکن است بحث شود که 70% عوامل بالا براي جمهوري نيز حاضر است، و پاسخ من اين است که آري درست است، و اين خطر وجود دارد، اين است دليل آنکه من نسبت به استفاده از اقتصاد کينزيKeynesian economics براي طراحي اقتصاد ايران شک دارم، هر چند کاربرد آن را براي کشوري نظير اسپانيا، با پيشينه اش، بخاطر محاصره اش با  دموکراسي هاي اروپائي ، دليلي نگراني براي سرنوشت دموکراسي در اسپانيا نمييابم.

 

جمهوري به خودي خود ضامن دموکراسي در ايران نيست، و جزئيات قانون اساسي  آينده، و هشياري احزاب سياسي براي اجراي اصول قانون اساسي، عوامل مهمي در رابطه با بنيانگذاري دموکراسي واقعي در ايران ميباشند.

 

البته تهديد اصلي براي سقوط به واپسگرائي سلطنت،  تنها از طرف سلطنت طلبان نيست.  حتي جمهوري هاي موروثي از نوع آدربايجان و سوريه نيز خطرات مشابهي هستند،  که در قانون اساسي بايستي جلوگيري شوند.  هر سلطنت طلب صادق گذشته، که خواهان سکولاريسم، حقوق بشر، و دموکراسي در ايران است، براي قدم اولش، بايستي پلاتفرم هر نوع رژيم موروثي براي آينده ايران را رد کند.

 

 

سلطنت و سکولاريسم

 

در رابطه با سکولاريسم،  معضل سلطنت طلبان فقط قانون اساسي 1906 نيست، که سلطنت طلبان حمايت ميکنند، که در آن مذهب شيعه،  مذهب رسمي ايران فرض شده، و براي پنج مجتهد،  حق وتو قائل شده اند، که حرف آخر براي آنچه که بخواهد قانون کشور شود را آنها ميزنند.

 

فاصله سلطنت طلبان از سکولارسم کامل،  اساسأ به ارزيابي غلط آنها از سقوط رژيم شاه مربوط است.

 

سلطنت طلبان فکر ميکنند ايران در زمان شاه تند رشد کرده است، و خيال ميکنند اين امر دليل سقوط رژيم شاه بوده است، و در نتيجه گامي به پس براي برنامه هاي کنوني خود براي آينده ايران بر ميدارند.  بويژه در ارتباط با ارزشهاي غربي نظير سکولاريسم، به دليل اين ارزيابي غلط از گذشته، آنان سخت ميکوشند که به آيت الله هاي شيعه امتياز بدهند، و اعياد،  مراسم، و مناسک شيعه در تمام طول سال را اجرا کنند.

 

 از اين نظر نيزسلطنت بدترين زهري است که براي ايران ترويج شود، چرا که قادر نيست سکولاريسم کامل را براي ايران به ارمغان آورد، سکولاريسمي که مردم ما برايش طي 24 سال گذشته انقدر قرباني داده اند، و با جمهوري اسلامي براي دستيابي به آن جنگيده اند.

 

سلطنت ايران هيچگاه سوئد نميشود و سلطنت دروازه اي  بسوي حکومت استبدادي است،  که سکولاريسم را فدا ميکند،  تا که راه رشد نيروهاي دموکراتيک را سد کند، چرا که سلطنت از نيروهاي واقعي دموکراتيک وحشت دارد،  و اين ترس سلطنت با ترس اسلامگرايان از نيروهاي سکولار دموکراتيک مشترک است، که هردو ترجيح ميدهند از پيشرفت سکولاريسم در ايران جلوگيري کنند.

 

من در مورد موضوع سکولاريسم در ايران در جاي ديگر مفصلأ بحث کرده ام،  و نيازي به ورود به جزئيات بحث در اينجا نيست.

 

 

سلطنت و حقوق بشر

 

اگر رضا پهلوي درباره تعلق خود به حقوق بشر و دموکراسي صادق بود،  تمام جنايات رژيم شاه را کاملأ و بدون قيد و شرط محکوم کرده بود.  يکبار،  ده سال پيش وي از دکتر مصدق به نيکي ياد کرد، و برخي از مقربينش به او گوشزد کردند که چنين نکند، و امروز، وقتيکه حتي جمهوري اسلامي،  سنت ناميمون حملات وحشيانه خميني به مصدق را ناديده گرفته، و به مقبره مصدق اداي احترام ميکند، رضا پهلوي گام ها از جمهوري اسلامي عقب است، و اين هم بخاطر موقعيت سلطنت و محدوديت هاي آن براي برخورد به جنايات گذشته پيش از جمهوري اسلامي است، زمانيکه دست در دست ملايان، سلطنت نيروهاي دموکراتيک را سرکوب ميکرد.

 

رضا پهلوي ميبايست که پايان سلطنت در ايران را اعلام ميکرد، چرا که سلطنت چيزي نيست جز دورنماي يک دوره اي ديگر از ديکتاتوري براي ايران.  وي ميبايست در فرموله کردن قانون اساسي جمهوري سکولار شرکت ميکرد، تا با ديگران کوشش کند همه کنترل و توازن هاي لازم براي قانون اساسي آينده جمهوري دموکراتيک پيش بيني شود، و در طي آن، مطمئن هستم که نيروهاي ديکتاتوري از دور و بر وي فرار ميکردند، و برخي از آنها براي شاه ديگري به جستجو ميافتادند.

 

اينگونه انحاد ايرانيان براي امکانات آينده و نه براي "شکوه" گذشته شکل ميگيرد، با تمرکز بر روي حقوق بشر، و نه با شعار حقوق بشر، اما براي بازگشت سلطنت.  اتحاد ايرانيان به دور اسلام گرائي يا سلطنت،  به گذشته ماقبل صنعتي ايران تعلق دارد، و از زمان مشروطيت، نيروهاي پيشرفته ايران، براي اتحاد به دور دموکراسي، جامعه مدني، و قانون و امکانات ديگر آينده بلاش کرده اند،  و نه اتحاد بر محور شکوه و جلال گذشته ايرانيت يا اسلاميت.

 

تنها گفتن اتحاد، چندان تفاوتي با آنچه خميني تبليغ ميکرد ندارد، که از اتحاد ميگفت تا از نيروي ديگران براي از ميان برداشتن رژيم  استفاده کند، بدون آنکه بروشني بگويد *چگونه*  رژيمي قرار بود جانشين رژيم از ميان برداشته،  بشود.  ورفراندوم براي مشروعيت بخشيدن به سلطنت،  از طريق رأي گيري احساسي بعد از سقوط جمهوري اسلامي انجام شود، آلترناتيو نيست، همانگونه که در انقلاب 1979 چنين نبود!

 

هدف واقعي،   متحد کردن *اپوزيسيون* ايران *نيست*.  هدف *متحد* کردن *مردم* ايران است، و هر اتحادي با سلطنت طلبان، شانس متحد کردن مردم ايران را کم ميکند، چرا که مردم واقعيت سلطنت ايران را به مثابه يک نيروي قوي ضد حقوق بشر ميشناسند.  اکثر *ايرانيان*، و نه مردم *انگليس* ،  *سوئد* ،  و يا *اسپانيا* ، خواهان جمهوري سکولار،  با اجراي کامل حقوق بشر هستند.  ايرانيان در جستجوي يک خوان کارلوس نيستند.

 

ايرانيان براي يک رئيس کشوري  که کاري نداشته باشد نمي خواهند پول بدهند.  ما ميخواهيم که تمام مقامات مسول و جوابگو باشند، واز بازي هاي مسولين غير جوابگو،  که خاتمي و خامنه اي از هر سلطنت مشروطه اي بهتر اجرا کرده اند، خسته ايم،زماني که از آنها در ارتباط با نقض حقوق بشرسوال ميکنيم،  و آنها بدون سلطنت مشروطه پهلوي،  که هيچوقت نداشتيم،  اين بازي را سال هاست ادامه داده اند، و مقام خود را جوابگو نميدانند.   نيازي به بازگشت به سلطنت پهلوي براي اين گونه اتلاف وقت ملت نيست، جمهوري اسلامي مدت هاست که در وجود خاتمي،  رئيس کشور بي مسوليت را در تاريخ ايران به ثبت رسانده.

 

رضا پهلوي ميتوانيست اين سالها آستين هايش را بالا بزند و يک سازمان دموکراتيک را در آمريکا که در آنجا زندگي ميکند،  شروع کند، تا توان خود را براي ايجاد سازمان دموکراتيک نشان دهد،تا آنکه مردم ايران به عنوان يک شهروند عادي،  به وي براي رهبري *دموکراتيک* کل ايران اعتماد کنند. کناره گيري از سلطنت ميتوانست نشان دهد که آيا وي اعتماد به نفس لازم براي انجام کار از طريق خود را دارد يا نه.  اما وي تصميم گرفت که مقام خود به عنوان شاه آينده را حفظ کند و فقط از حقوق بشر و رفراندوم حرف بزند تا به بازگشت سلطنت مشروعيت دهد.

 

 

رضا پهلوي و آمريکا

 

درست است که کسي جلوي سلطنت طلبان فرانسه را نميگيرد،  که هنوز پس از گذشت 200 سال از سقوط سلطنت، خود را سلطنت طلب مينامند. و کسي هم کاري ندارد که دو کانديد سلطنت براي عراق در روياي شاه شدن هستند.  اما اگر آمريکا يا انگليس بخواهند چنين باصطلاح سلطنت مشروطه اي را بر مردم ايران تحميل کنند، آنها تنها نفرت مردم ايران را براي خود خواهند خريد، نفرتي که ايرانيان براي آمريکا و انگليس در گذشته در زمان رژيم شاه داشتند.

 

فعالين جنبش دموکراسي خواهي ايران نمي خواهند به سکوي پرش سلسله پهلوي براي باز گشت به تاج و تخت بدل شوند، و آنگاه پهلوي ها وفاداريشان دوباره به اربابان خارجي خود باشد، که آنان را به قدرت بازگردانند، و همچنين مديون ساواکي هائي خواهند بود که براي سلطنت آدم ميکشند و هيچگاه احترامي براي حقوق بشر قائل نبوده .و نيستند.

 

مردم ايران و مبارزان آزادي که همه اين سالها از طرف جمهوري اسلامي، بخاطر سخن گفتن از دموکراسي و حقوق بشر کشته شده اند، دوباره مرغ عزا و عروسي شوند و به زندان اوين افتند، و اولين کسي که آن ها را خواهد کشت، ساواکي هاي سلطنت پهلوي خواهند بود، که حتي حالا قبل از بازگشت به قدرت،  فعالين جنبش دموکراسي خواهي در خارج را در ميتينگ ها و فوروم ها تهديد ميکنند، و فردا اگر در ايران به قدرت بازگردند،  همان آش و همان کاسه زمان شاه خواهد بود.

 

رضا پهلوي تمام اين سالها از ايجاد يک تشکيلات سياسي در خارج ، که در آنجا زندگي ميکند،  سر باز زده است، چرا که اگر تشکيلات ديکتاتوري مي بود،  به حساب وي نوشته ميشد. اما چگونه مردم براي سازمان کل ايران به وي اعتماد کنند ، وقتي که تنها کارنامه مديريت سلطنت پهلوي،  سالهاي محمد رضا شاه و رضا شاه است،  که حکومتي مطلقه بود، همراه  با پايمال کردن حقوق بشر در ايران.

 

ما سلطنت مشروطه نمي خواهيم. حتي در ارديبهشت 1356 ، هنوز شاه شانس براي اجراي سلطنت مشروطه داشت، وقتي در سخنراني اش گفت "مردم حرف شما را شنيدم"، اما در عمل چند ماه بعد،  حکومت نظامي برقرار کرد،  و مردم را در خيابان ها به گلوله بست.  مردم زماني براي تعديل سلطنت ميروند که وجود دارد نه 24 سال بعد از سقوط آن.  اکنون زمان آن است که دولت امريکا بروشني اعلام کند که نيروهاي امريکا سکوي پرش رضا پهلوي براي بازگشت سلطنت نخواهند شد.

 

رضا پهلوي از پاسخ به نيروهاي دموکراتيک ايران  سرباز ميزند، زمانيکه ما بارها از او خواسته ايم بما گوش کند که ما بازگشت سلطنت را نمي خواهيم، و تا زمانيکه وي از سلطنت *کناره گيري* نکند، وي حق ندارد از طرف مردم ايران صحبت کند، مردمي که حقوق بشري شان از طرف هم سلطنت و هم جمهوري اسلامي نقض شده است.

 

رضا پهلوي به روشنفکران ايران پاسخ نميدهد، همانگونه که شاه همواره صداي ما را نمي شنيد، و عاقبت مردم با پاي خود به خيابانها رفتند، تا بگويند سيستم وي را نمي خواهند.

 

آيا رضا پهلوي نظير شاه، اميدواربه کمک آمريکا است، و اگر شکست خورد ميخواهد دوباره آمريکا را مقصر بخواند، بجاي آنکه خود را مقصر شمارد، براي گوش نکردن به صداي روشنفکران ايران، قبل از آنکه شرايط بحراني شوند؟ آبا وي فکر ميکند مطبوعات و مقامات آمريکا قرار است در ايران تغيير ايجاد کنند، يا اينکه وي به ايرانيان اعتقاد دارد، و اگر جواب دومي است، چرا وي وقت خود را صرف پاسخ به ايرانيان نميکند، که مکررأ خواستار کناره گيري وي از سلطنت شده اند؟

 

بسياري از فراکسيون هاي سلطنت طلب همين حالا از پلاتفرم سلطنت جدا شده اند، و براي حزب هاي سياسي جمهوري خواه محافظه کار، بر مبناي اقتصاد بازار آزاد اقدام کرده اند، اما رضا پهلوي به شاه اللهي هاي ديکتاتورمقرب خود بيشتر  و بيشتر گوش ميدهد، همان هائي که دليل آن هستند که امروز ايران اين جاست که مي بينيم.

 

سلسله پهلوي يک موضوع آکادميک تئوريک براي ايرانيان نيست.  اين سلسله سمبل حکومت مطلقه در ايران است و حتي امروز، شکايت اصلي مردم ايران از رژيم جمهوري اسلامي اين است که دفتر ولي فقيه و شوراي نگهبان،  در جمهوري اسلامي، همانند مقام سلطنت عمل ميکنند، که انتخابي نيستند، ، و مردم نام ولي فقيه خامنه اي را گذاشته اند *شاه جيد*، تا نفرت خود را از جمهوري اسلامي نشان دهند 

 

اين است معني سلطنت و شاه در فارسي. به عبارت ديگر لغت *شاه جديد* که مردم براي خامنه اي بکار ميبرند،  براي بيان نفرت آن ها از مقام غير انتخابي ولايت فقيه است، پس چگونه ميشود که مردم بازگشت سلطنت را بخواهند، وقتيکه اصل مخالفتشان با جمهوري اسلامي، مقام شبه سلطنتي ولي فقيه خامنه اي در جمهوري اسلامي است.

 

در نتيجه براي هر تحليل گر صادق ايران، آشکار است که مردم ايران بازگشت سلطنت را نمي خواهند. چگونه واقعيتي به اين روشني از ديدگاه متخصصين آمريکائي ميتواند پوشيده باشد.  رضا پهلوي در پي منافع  خود،  يعني باز گرداندن سلطنت پهلوي به سرير قدرت است،  و آن هم با کمک امريکا، و او سعي ميکند از فرمول رفراندوم براي انتخاب بين سلطنت و جمهوري،  مردم را فريب بدهد، و اين واقعيت در واقع مردم را ازحمايت شعار رفراندوم دلسرد کرده است.

 

ادامه دهندگان راه  ساواک سابق شاه،  روياهاي بازگشت سلطنت براي ايران را مينويسند، و چند نفر از مقامات آمريکائي هم ممکن است هنوز اين روياها را باور کنند، اما واقعيت اين است که اين رويا ها از نطر مردم ايران رويا نبوده بلکه کابوسند، و ترس مردم از چنين عاقبتي،  در واقع به جمهوري اسلامي کمک کرده که همه اين سالها در قدرت بماند.

 

 

تاکتيک نقش دوگانه رضا پهلوي ديگر کار نميکند

 

از زمانيکه رضا پهلوي تاکتيک جديد نقش دوگانه را برگزيد، از يک سو خود را شهروند عادي مي خواند، و ازسوي ديگر از مقام وارث تخت سلطنت پهلوي نيز کناره گيري نميکرد.  اين نقش دوگانه هم جمهوريخواهان و هم سلطنت طلب ها را گيج کرد، اما در عين حال با اين تاکتيک وي نقش ويژه اي براي خود در اپوزيسيون ايران بوجود آورد، در صورتيکه قبل از اين، وي اساسأ در اپوزيسيون دموکراسي خواه  ايران مطرج نبود.

 

با تاکتيک جديد، وي شروع به صحبت از نقض حقوق بشر در ايران کرد، و از خدمت گذاري براي جنبش دموکراسي خواهي ايران سخن گفت، .و اعلام کرد که وي از تصميم مردم در چنان رفراندومي پيروي ميکند، حال تصميم ايرانيان براي جمهوري باشد يا سلطنت.  اما وي کماکان عنوان وارث تاج و تخت را حفظ کرد.

 

دليل آنکه بالاخره جنبش به نقش دوگانه رضا پهلوي  ديگر توجهي ندارد،  اين است که در حول و حوش سالگرد 18 تير امسال، تعداد  زيادي از سازمان ها و شخصيت هاي سياسي اپوزيسيون ايران از رضا پهلوي خواستند که  اگر وي در باره ناميدن خود به عنوان شهروند عادي صادق است،  از مقام وارث سلطنت کناره گيري کند؛ و رضا پهلوي به همه سخنان آنها بي اعتنائي کرد، و خود را در بالا فرض کرده  و به تکرار شعار اتحاد پرداخت، بدون آنکه به منقدين پاسخي دهد.

 

اجازه دهيد اين نکته را ذکر کنم که بسياري از باصطلاح سلطنت طلبان،  نه سلطنت طلب هستند و ته سياسي، و در واقع تکنوکرات هاي زمان شاه هستند.  همانگونه که بسياري حوانندگان ايراني در خارج، هنرمندان  زمان شاه هستند و یه غلط سلطنت طلب خوانده ميشوند.  آنان بيشتر با اپوزيسيون جمهوريخواه سکولار نقطه اشتراک دارند،  تا با نيروهاي ديکتاتوري جمع *مقربين* رضا پهلوي که در پي احيأ رژيم استبدادي مخمد رضا شاه هستند.

 

در حقيقت، تکنوکراتهاي زمان شاه،  روشنفکران سياسي *نبودند*، تا چه رسد که سلطنت طلب باشند. آنها تکنوکرات هستند وزمان شاه  هم  تکنوکرات بودند،و در آرزوهاي اقتصادي و تکنيکي زمان شاه نقطه اشتراک مييافتند، و  در بهترين حالت، از طرف رژيم سياسي سرکوبگرسلطنت شاه و ساواک  تحمل ميشدند.  آنها تکنوکرات هائي بودند که با از همپاشي رژيم شاه،  از سيستم به بيرون پرتاب شدند، و در واقع اينان با روشنفکران سياسي ايرانف  در آرزوي شان براي سيستم مدرن در ايران،  نقطه اشتراک دارند.

 

به عبارت ديگر، تا آنجا که به روشنفکران *سياسي* ايران مربوط ميشود، آنان تمام اين سالها جمهوريخواه بوده اند، گرچه آينده نگر، دموکرات، ليبرال، سوسياليست، مذهبي، يااز  رنگهاي ديگر طيف سياسي بوده اند.  باستثنأ تعداد معدودي عوامل ساواک، روشنفکران سياسي طرفدار *بازگشت* سلطنت،  وجود نداشته اند.

 

بازگشت سلطنت، چه نامش را بگذاريم حزب مشروطه و چه حزب رضا پهلوي، *معني اش* غير از سلطنت *گذشته*  نيست، چرا که سلطنت گذشته *تنها* پلاتفرم موجود براي  سلطنت ايران است. ما از فرد، گروه يا خانواده اي که در کوشش براي ايجاد سلطنت *نويني* در ايران باشد اطلاعي نداريم.

 

خلاصه کنم، آنچه رضا پهلوي را ويژه ساخت، کاري است که در بيش از پنج سال گذشته انجام داده است، وقتي که جنبش را نه مثابه شاه بعدي، بلکه از طريق نشستن ميان دو صندلي شاه و شهروند عادي مورد خطاب قرار داد.  اين استراتژي نوين به وي کمک کرد تا در نقش رهبري اپوزيسيون صعود کند و طنز آلود است که آنان که مسول اين استراتژي موفق وي بودند، بنظر ميرسد اکنون از مقربين دستگاه وي نيستند. در واقع در سالهاي پيش از پذيرش اين نقش دوگانه، وقتي رضا پهلوي فقط خود را شاه بعدي ميخواند، او نتوانست جايگاهي در اپوزيسيون ايران کسب کند. . بالاخره آنکه نقش دوگانه رضا پهلوي در ژوئيه سال 2003 پايان يافت، زماني که وي ازپاسخ به فعالين سياسي ايران اجتناب کرد، موقعيکه که آنان خواهان کناره گيري وي از مقام سلطنت شدند، و گفتند اگر وي در ادعاي خود درباره بودن شهروند عادي صادق است، اين انتظار درستي از وي است. رضا پهلوي بجاي کناره گيري از سلطنت، شاه اللهي ها را در جمع مقربين خود تقويت کرد.  او حالا به روزهاي نقش يگانه خود بازگشته، و به سرعت در حال محو شدن از هر نقشي در رهبري جنبش دموکراسي خواهي ايران است.

 

 

نتيجه گيري

اتحاد براي جمهوري سکولار

نه اتحاد جمهوريخواهان

 

جمع بندي کنم،  آنگونه که در بالا نشان دادم،  سلطنت ايران *دموکراتيک* نخواهد بو، د و افسانه سلطنت دموکراتيک فقط براي بازگرداندن سلطنت استبدادي است.

 

دليل آنکه من براي جمهوري سکولار در ايران تلاش ميکنم، به علت تخيل آن نيست که چنين جمهوري اي ضامن دموکراسي در ايران باشد.  برعکس، هر کس که ترکيه يا جمهوري هاي مشابه را مورد تفحص قرار داده باشد، ميداند که چنين فکري خيال باطل است،  و فرسنگ ها از حقيقت به دور است.

 

به عبارت ديگر، با  سلطنت مطمئنأ ما استبداد خواهيم داشت،  اما با جمهوري سکولار، ممکن است به دموکراسي برسيم،  يا به استبداد، و آن بستگي به اين دارد که چه قانون اساسي و چگونه اجرائي از آن را دنبال کنيم.

 

اين است که من براين موضوع تاکيد ميکنم که مردم بايستي مواظب باشند که جمهوري سکولار به استبداد نرسد، و در نتيجه لزوم کار بر روي قانون اساسي براي جمهوري سکولار آينده ايران، تا که دستورالعمل دموکراتيک براي تلاش آينده را تدوين کنيم، و همچنين فعاليت فرهنگي و اجتماعي براي حفظ دموکراسي در ايران را پايه گذاري کنيم.

 

 آنچه در اين رساله گفتم دليل *مخالفت* من با برنامه اتحاد جمهوري خواهان است، که با  اتحاد براي جمهوري سکولار متفاوت است، و من طرح دومي را حمايت ميکنم،  چرا که بسياري از جمهوريخواهان نه دموکرات هستند و نه سکولار.

 

بر عکس، بسياري از آنان که باصطلاح سلطنت طلب خوانده ميشوند، هم اکنون در حال شکل دادن گروه هاي جديد جمهوريخواه هستند، با پلاتفرم هاي اقتصاد بازار آزاد و سکولاريسم،  و آنان متحدين واقعي براي طرح اتحاد براي جمهوري سکولار خواهند بود، و نه بسياري از ملي مذهبي ها، که در جمهوريخواهي نيز ثابت قدم نيستند، و اکنون مشغول معامله با سلطنت طلبان ايران هستند.  معامله هائي که در آنها سکولاريسم در رژيم آينده ايران وجه المعامله است!

 

 

سام قندچی، ناشر و سردبير

ايرانسکوپ

http://www.iranscope.com

3 دي 1382

Dec 25, 2003

 

 

متن رساله  بزبان انگليسي

http://www.ghandchi.com/307-MythMonarchyEng.htm

 

 

 

 

--------------------------------------------------------

مقالات تئوريک

http://www.ghandchi.com/BasicWritings.htm

 

فهرست همه مقالات

http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html

 

 

 

  Go to Discovery for Unique Gifts