Sam Ghandchiسام قندچيکن فیکون مارکسیستی سال 57 در ایران
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/1303-kon-faya-kun.htm


ده روز دیگر  سی و هشتمین سالگرد به قدرت رسیدن بنیادگرایان اسلامی در ایران است؛ رویدادی که با اصطلاحاتی نظیر انقلاب 57، قیام، بلوا، شورش و امثالهم خوانده شده اما به جرئت می توان با عبارت "کن فیکون مارکسیستی"، بیانش کرد. چرا مارکسیستی؟ چون تصور مارکس از انقلاب، آنگونه که در "نقد فلسفه حقوق هگل" مطرح کرده، بسیار از دیدگاه کانت (1)، متفاوت است و همانند "کن فیکون" در قران، گویی همه چیز، زیر و زبر می شود برحسب آنچه خدایش می گوید. ظاهراً اعجاب انگیز است که چگونه بنیادگرایان اسلامی توانستند ایرانی را که پیشتر با انقلاب مشروطه با خواستهای مدرن متحول شده بود، آنهم هفتاد سال بعد، با به قدرت رساندن دولتی به مراتب واپسگراتر از سلطنت قاجار، به عقب گردی تاریخی بکشانند. اما برای درک آنچه شد نباید به اینکه در انقلاب ارتجاعی 1357 ایران چه روی داد و چرا، بسنده کرد، که سالهاست مفصل بحث شده (2)، بلکه لازم است تطور "کن فیکون" را در کانون توجه قرار دهیم. به عبارت دیگر سؤال اساسی تری مطرح است یعنی اصلاً جنبش های بنیادگرای مذهبی در دنیای مدرن چه خصلتی دارند؟  جنبش بنیادگرایی مذهبی نیم قرن اخیر چیزی نیست جز ادامه جنبش مارکسیستی، نه لزوماً خود آن جنبش، بلکه نحوه نگرش آن جنبش به جهان. نه منظور از این کلام استعاره و کلیشه است و نه نظرات برخی محافظه کاران ضدکمونیست که بخاطر دشمنی با اهداف عدالت جویانه جنبش کمونیستی، از اتحاد ارتجاع سیاه و سرخ سخن می گویند. ابداً این نوشتار قرابتی با بحث هایی ندارد که بخاطر شباهتهای صوری دو جنبش مذهبی و مارکسیستی، آندو را به هم متصل می بینند. بحث حرف دیگری است، امید که خوانندگان باریک بین، خود این نوشتار را به رغم طولانی بودن، دقیق مطالعه کنند.

اجازه دهید به یکی از اولین آثار کارل مارکس تحت عنوان "نقد فلسفه حقوق هگل" نگاه کنیم که اصل حرکت تاریخی مورد نقد این نوشتار از آنجا شروع میشود. جالب است که درست در همان اثر نیز مارکس شدیدترین حمله را به مذهب میکند و جمله معروف مارکس که میگوید مذهب افیون توده هاست از همان نوشتار وی نقل شده است. گویی میدانسته آنچه در آنجا مطرح می کند میتواند پایگاه نظری نوعی بنیادگرایی مذهبی نیز بشود، و با اعلام مذهب بعنوان افیون توده ها، از پیش صف خود را از بنیاد گرایی مذهبی، جدا کرده است. شاید هم مارکس هرگز تصور نمیکرد که چنین رویدادی با پرچم مذهبی بتواند یک قرن و نیم بعد از او اتفاق افتد و آنهم بعد از یک قرن ظهور و سقوط کمونیسم مارکسیستی، ولی بازهم صف خود را از "کن فیکون" مذهبی جدا کرده و در آثار بعدی خود نیز گرچه به ندرت ولی هنگامیکه به اینگونه حرکتهای ضد تکامل دموکراسی بورژوایی مثلاً در بریتانیا اشاره دارد آنها را بعنوان سوسیال فئودال می خواند. مارکس اساساً بعد از کتاب "نقد فلسفه حقوق هگل،" درباره مذهب حرفی نمیزند چرا که حرف آخر را در همانجا زده است وقتی میگوید مذهب یعنی توجیه همه مشقت های بشر در عالم فانتزی، و کمونیسم مارکسیستی را هدف خود جهت برطرف کردن همه آن مشقات در عالم مادی، اعلام می کند. در نتیجه از نظر او، با از بین رفتن پایه آن فانتزی ها، نیازی به مذهبی باقی نخواهد ماند که دیگر مسأله ای باشد. و بالاخره باید گفت در یک قرن و نیم پس از مارکس اساساً سیاست در غرب عرفی بوده،  کسی هم برای بیماری سراغ کشیش هیچ مذهبی نمیرود، گرچه مذاهب در قلمرو متافیزیک همچنان مورد بحث هستند (3). حتی در اخلاق جامعه بشری، در تعیین خوب و بد، جوامع مدرن فضیلت اخلاقی را بعنوان معیار قضاوت انسانها، کنار گذاشته اند و مدل هیوم و کانت را که *حقوق* انسانها و *نه* فضیلت آنها را معیار میگذارد، پذیرفته اند، که در سیستم قضائی جوامع پیشرفته، پارادیم مسلط است (4)، منظور آنکه آنچه در 150 سال گذشته یعنی پس از دوران مارکس، دوام مذهب خوانده می شود، در عرصه های متافیزیک و تا حدی اخلاق است، و مشخصاً رشد مذهب در مؤسسات خیریه بوده که موضوع اندیشه مارکس نیست و رورتی به خوبی توضیح داده است (5). تا آنجا که به دیدگاه مارکس درباره مذهب مربوط می شود، همانطور که گفته شد بحث عدالت اقتصادی مورد توجه وی است که می گوید مذهب یعنی توجیه همه مشقات بشری در عالم فانتری. دلیل اشاره به نظر مارکس درباره عرصه متافیزیک و اخلاق در اینجا فقط تأکیدی بر این امر است که نپرداختن به آن موضوعات، تغییری در بحث این نوشتار ایجاد نمی کند، در نتیجه بررسی نقد مارکس از فلسفه حقوق هگل را در چارچوب طرح وی برای آینده کمونیستی، ادامه میدهیم.

 

در "نقد فلسفه حقوق هگل،" مارکس نقش دولت مدرن را برآوردن منافع طبقات دارا اعلام میکند و همه فلسفه حقوق بشر را توجیه این ظلمی میبیند که بر تهیدستان میرود، گرچه صف خود را از مذهبیون جدا کرده و قول بهشت را روی زمین میدهد. بهشتی که مارکس وعده میدهد همان کمونیسمی است که تهیدستان بوجود خواهند آورد که بعداً مارکس در کتاب "خانواده مقدس" مأموریت ایجاد آن را مشخصاً وظیفه طبقه کارگر نوین اعلام میکند که با نابود کردن طبقه خود، کل جامعه طبقاتی را نابود خواهد کرد (6). شگفت آور است که چگونه اندیشه فیزیکالیستی مارکس توانست اینچنین برای یک قرن و نیم چنان رشدی در دنیای عرفی کند که در زمان اوج شوروی، نیمی از جهان را در قلمرو خود قرار داد، در صورتیکه در تاریخ هیچگاه اندیشه های الحادی در میان عموم مردم رشد چندانی نداشته اند. دلیل موضوع در این واقعیت نهفته است که مارکس در نقد فلسفه حقوق هگل دو کار را با هم انجام داد. یکی طرفداری کامل از ماتریالیسم و دوم قائل شدن مأموریتی بزرگ برای طبقه کارگر که نابودی سلطه طبقات دارا و وعده جامعه بی طبقه را می داد. دولت موجود دیگر نظیر نگرش هگل بعنوان داور جامعه مدنی نوپا نبود، بلکه دولت نماینده طبقه بورژوا اعلام شد. در نتیجه دولتی که در پی نظم کنونی وظیفه هدایت بشریت را به بهشت موعود جامعه بی طبقه داشت، مهم نبود که چگونه دولتی است، چرا که خود نیز قرار بود بعداً از صحنه محو شود. اگر برای آنارشیستها دولت بایستی فوراً نابود میشد، برای مارکس دولت نقش قابله جامعه نو بی طبقه را ایفا میکرد که بعداً خود نیز در دنیای نوین از بین میرفت و به همین دلیل نیز مارکسیستها برعکس لیبرالها، وقتی برای تطور شکل های گوناگون دولت صرف نکردند و به اعلام خصلت دولت مدرن که از نظر آنها دیکتاتوری بورژوازی است، اکتفا کردند. در واقع 40 سال بعد از نقد فلسفه حقوق هگل، در نقد برنامه گوتا، به روشنی مارکس و انگلس از دولت دیکتاتوری پرولتاریا دفاع کردند. یعنی مهم آن است که این ناخدای کشتی بشریت، ما را به بهشت موعود جامعه بی طبقه برساند و اهمیتی ندارد که این قابله، خود سیستم دیکتاتوری تمام عیار باشد. در نتیجه از اصطلاح "دیکتاتوری" پرولتاریا نیز برای توصیف آن دولت گذار ابائی نداشتند. به عبارت دیگر این کاپیتان لازم است که دیکتاتور باشد تا مبادا جامعه کهن بورژوایی بتواند این کشتی را به جامعه قدیم رجعت دهد، یعنی نقش قابله ما، در اینکه ما را به دنیای جدید وارد کند مهمتر است، تا اینکه این سفر را از دنیای قدیم به مدینه فاضله به چه شیوه ای به انجام رساند، دموکراتیک یا استبدادی!

بدینگونه مارکس پایه استبداد کمونیستی را در نقد فلسفه حقوق هگل ریخت. اگر هیوم و کانت در فلسفه مدرن بحث حقوق را از فضیلت جوئی فلاسفه کهن نظیر افلاطون جدا کردند، و دولت های مدرن بر مبنای دیدگاه مدرن، بعد از انقلاب های آمریکا و فرانسه، بیشتر و بیشتر برای ساختار دولت در رابطه با مدون کردن قانونگذاری، اجرای قوانین، و قضاوت به دور حقوق انسانها، تلاش کردند (7)، و برای جنبش هگلی ها، حتی این دیدگاه ها در رابطه با جامعه مدنی نوپا مطرح شده و  دولت نقش نگهبان حقوق انسانی را از طریق قوانین مدون شده انجام می داد، و  نقش داور را در دعوای منافع اقتصادی در جامعه مدنی، ایفا می کرد، ناگهان جریان مارکسیستی خود را نه تنها از آن دیدگاه مدرن در مورد دولت بعنوان داور، بلکه از کل فلسفه نیز جدا کرد و فلسفه هگل را توجیه گر دولت خواند. بدینسان کمونیسم مارکسیستی با وعده بهشت روی زمین در نقد فلسفه حقوق هگل خلق شد و در پی آن، مارکسیسم ابتدا برای وعده بهشت روی زمین در پی مواردی در تاریخ می گشت که چند صباحی مدینه فاضله ای شبیه چنین مدلی شکل داده باشند. مثلاً انگلس در تاریخ آلمان قرن پانزدهم دوران کوتاه حاکمیت موینتزر را مثالی از این نوع یافته بود. بعد ها نیز مارکس و انگلس تا مدتها از تجربه کمون پاریس در سال 1870 سخن میگفتند. با اینحال هنوز وعده کمونیستها برای بهشت روی زمین بیشتر در عالم تخیل بود.

 

 

در کشورهای دموکراتیک تر اروپا به نسبتی که خواستهای جنبش کارگری در زمینه های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی طرح میشد، به همان نسبت هم آن حقوق بدست میامد و اساساً هیچگاه در این کشورها، آرزوی مدینه فاضله نقطه مرکزی هیچ جنبشی نشد که کمونیسم مارکسیستی نوشداروی آن تصور شود. اما در کشورهای عقب مانده تر حکایت دیگری بود. حتی تا به امروز مردم این کشورها حاضرند از جان و مال و ثروت و همه چیز در راه اهدافی که مدینه فاضله ای را نوید دهد بگذرند ولی هزینه حداقل برای اهداف حقوق مدنی و فردی به سختی برآورده میشود. در نتیجه طولی نکشید که مدینه فاضله مارکسیستی بستر اصلی خود را در کشورهای عقب مانده تر یافت. لنین توانست با تبحر تشکیلاتی خارق العاده خود در عملی کردن برنامه های کمونیستی که بخاطر اوج بی عدالتی، استبداد، و عقب ماندگی در روسیه، بیشتر و بیشتر زمینه تلاش برای ایجاد یک مدینه فاضله را مهیا میکرد، توفیق یابد و بدینسان انقلاب بلشویکی شکل گرفت، و بالاخره در شوروی نخستین تبلور جدی این وعده ها، "بهشت مارکسیستی" به واقعیت پیوست. با پیروزی انقلاب بلشویکی، آنها که به این وعده های بهشت روی زمین اعتقاد داشتند قدرتشان بسیار فزونی گرفت. هر انسانی که از هر بی عدالتی در هر جای دنیا زجر میکشید، وقتی مطلع میشد که چنین بهشتی در روی زمین در شوروی ساخته شده است، شیفته آن میشد، و میخواست به آن بهشت دست یابد و صاحبان این بهشت هم میگفتند که ما راه رسیدن آن را به شما نشان میدهیم. ادبیات مارکسیستی توسط شوروی در همه جهان پخش شدند. آثار لنین به زبانهای مختلف ترجمه شدند. اما با اولین دلسردی ها از کمونیسم بعد از تصفیه های حزبی استالین، تروتسکیستها از اولین جداشدگان کشتی بودند که میگفتند وعده ها درست درک نشده و سوسیالیسم در یک کشور بی معنی است و میخواستند سوسیالیسم راستین خود را پیاده کنند. در نتیجه آنها اولین جریان مهمی بودند که از زاویه خلوص نظریات اولیه مارکسیستی، اتحاد شوروی را زیر سؤال برده و واقعیت موجود کمونیسم استالین را انحراف اعلام میکردند. به همین دلیل هم استالین در مقابل آنها سعی کرد که ثابت کند خود از همه ارتدکس تر است و تاریخ حزب بلشویک را نوشت که در آنجا او به عنوان قهرمان ارتدکسی واقعی در کنار لنین به تصویر کشیده شده است و مدلی شد که رهبران شوروی با اشاعه آن، مارکسیسم ناب مارکس و انگلس و لنین را در نیمی از جهان مستقر کنند. 

 

در سالهای 1960 مائوئیست ها مهمترین جریان در مقابل کمونیسم شوروی شدند. بسیاری که از واقعیات جهنم شوروی بعد از سخنرانی معروف خروشچف درباره استالین، بیشتر مطلع شده بودند، از بهشت چین برای خود مدینه فاضله تازه ای ساختند که در آنزمان نیروی بزرگی در جهان شد. جریانات افراطی کمونیستی بیشتر و بیشتر با مائوئیسم سمت گیری کردند. چین هم پس از مدتی مانند شوروی که رشد یافته تر شده بود، همه آن واقعیات جوامع مدرن را نشان داد. دنیای رهبران حزبی که ثروت و ویلا و امکانات تحصیلی عالی برای کودکانشان داشتند شباهتی به بهشت موعود عدالت کمونیستی نداشت. و هم در شوروی و هم در چین، استبداد و سرکوب حقوق بشر بود که حد و مرزی نداشت. دولتی که قابله رسیدن به بهشت بود جلوداری نداشت که چه در داخل و چه در خارج، مأموریت رساندن بشریت به بهشت روی زمین را متوقف کند و بیشتر و بیشتر آشکار میشد که این کشتی به مقصد بهشت نرسیده ولی ناخدای آن بیشتر و بیشتر از مردم، گذشتن از حقوق اقتصادی و سیاسی و اجتماعی را طلب میکند، آنهم بیش از کشورهائی که قرار بود جهنم باشند. با آشکار شدن بیشتر واقعیات چین، بعد از کشمکشهای داخلی در انقلاب فرهنگی و جنایاتی که علیه بشریت در آن شد، دیگر کم کم گروه های افراطی کمونیستی دنبال ایده آل خود در جزیره های کوچک کمونیسم آلبانی و کوبا میگشتند که آنها هم خیلی زود پایان یافت. دیگر به جز بازمانده های کوچکی از جنبش مارکسیستی در کشورهایی نظیر ایران که هنوز فکر میکنند خود قرار است آن نقشه اولیه مارکس را درست پیاده کنند و بهشت روی زمین را بسازند و اشتباهات روسها و چینی ها و غیره را نکنند، اساساً مارکسیسم بعنوان پرچم راه رسیدن به عدالت خواهی، چندین سال پیش از انقلاب ایران، دیگر جذابیتی نداشت و همه 38 سال گذشته نیز جریانی فرعی محسوب میشود که به بازماندگان آن محدود است که چون امروز دیدگاه روشنی ندارند خود را با گذشته شان هویت میبخشند و با اصطلاحاتی با پسوند سابق خود را تعریف میکنند. خردگرایی و آینده نگری کم کم در میان روشنفکران ایران جایگاه شایسته خود را می یابد (8).

در واقع برای دیدگاههای مذهبی راحت تر است که بگویند راه رسیدن به بهشت درست نبود و کماکان دنبال آن باشند ولی برای دیدگاهی ماتریالیستی خیلی سخت است که مطلع شود نه تنها بهشتی روی زمین نساخته است بلکه جهنمی درست کرده، و با اینحال کماکان بتواند انرژی خارق العاده ای برای ادامه راه داشته باشد. به همین علت بسیاری که با دیدگاه مارکسیستی خو گرفته بودند وقتی با آنها درباره جنبش های نو اجتماعی صحبت میشود، در پاسخ میگویند که شما راه واقعاً آلترناتیوی برای عدالت ندارید. منظورشان هم این است که برنامه ای برای رسیدن به بهشت روی زمین میخواهند، مدینه فاضله میخواهند، و وقتی چنین طرحی را نمیبینند، قدرت و انرژی چندانی در خود نمیبینند. مشکل سن و سال نیست، مشکل دیدگاه است (9). مسأله این است که مارکسیسم را کنار گذاشته اند، هنوز هم ماتریالیست هستند و هم ایده آل برایشان طرحی برای رسیدن به بهشت است. به هر حال این موضوعات بحث در اینجا نیست و تا آنجا هم که به بهشتی روی زمین مربوط است اگر بعد از سینگولاریته در سال 2045 دنیای بهتری بوجود آید، راه رسیدن برای هر فرد و  حتی هر جامعه ای یکسان نیست (10). یعنی اگر فردی بخواهد با کاپیتانی مستبد از ده عقب مانده ای در آفریقا به کشور پیشرفته ای مثل آمریکا برسد، امکان پذیر است، ولی کل جامعه آفریقا را نمیشود اینگونه به سطح آمریکا رساند. وعده غلطی که مارکسیسم با کشف فرمول بهشت روی زمین میداد حتی اگر بهترین طرح موجود را هم در دست داشته باشیم، به جامعه بهتری نخواهد رسید. نه برنامه های سکولاریسم غربی در ترکیه که شکل مدینه فاضله ناسیونالیستی داشتند و قرار بود بدون تلاش برای حقوق بشر و دموکراتیزه کردن جامعه به جوامع مدرن اروپائی برسند و نه برنامه های کمونیسم مارکسیستی در کامبوج، به بهشتی نرسیدند (11).

بنیادگرایان مذهبی در واقع رشدشان نتیجه پایان یابی آخرین تلاشهای جنبش مارکسیستی بود که بعد از کامبوج و ویتنام دیگر آشکار شد که راه چین و شوروی و کوبا، بهشتی روی زمین نساخته است و فراریان از دوزخی که ساخته شده بود همه جا واقعیات جهنم موجود کمونیستی را به جویندگان دنیای بهتر میگفتند. در چنین شرایطی پرچم راه حل افراطی برای عدالت اجتماعی را بنیادگرایان مذهبی برداشتند. جریانات مارکسیستی دیگر جاذبه خود را از دست دادند وقتی حقایق دو قرن بهشت آنها برای مردم بازگو میشد و بدینسان بنیادگرایان مذهبی وارث طرح مدینه فاضله ای شدند که هم بهشت روی زمین و هم بهشت بالای آسمان را به مردم، نوید میداد، و همه دولت های مدرن را ابزار سرمایه داران برای سرکوب داخلی و در سطح جهانی هم مستکبر و ابزار سرکوب ملت های تهیدست اعلام می کرد. دیگر بنیادگرایان مذهبی، بهشت را نه فقط در بالای آسمان بلکه روی زمین هم وعده میدادند و در نتیجه دیگر کسی نمیتوانست به آنان خرده گیرد که افیون توده ها هستند. حکومت مستضعفین خمینی چنین پدیده ای بود و طی نزدیک چهل سال نشان داده نه بهشت روی زمین است و نه بهشتی در بالای آسمان، وقتی حتی بسیاری از روحانیون اسلامی نیز امروز، آن را ضد همه آرمانهای خود توصیف میکنند.

آنچه خبر مسرت آور درباره جنبش نوپای دموکراتیک و سکولار ایران است این واقعیت است که دیگر کسی برای عبور از جمهوری اسلامی به دنبال مدینه فاضله نیست (12). جنبش نوین مردم ایران حتی آنها که خود را سوسیالیست میدانند، نظیر جنبش های کشورهای اروپائی در دو قرن گذشته، به دنبال حقوق مدنی، چه حقوق سیاسی و اجتماعی و چه حقوق اقتصادی است، و در جستجوی هیچ قابله ای هم نیست که بخواهد آن را به مدینه فاضله ای برساند. این جنبش نه دنبال طبقه ای بعنوان ناجی بشریت است و نه در طلب رهبری مثل خمینی یا لنین است که قرار باشد مردم را به بهشت موعود رهنمون شود و رهبرانش آنهائی هستند که کسب حقوق مدنی و سیاسی را کانون توجه خود قرار داده اند. دیگر میدانند که حقوق انسانها فقط به حقوقی که دولت به آنها میدهد یا نمیدهد محدود نشده و حقوقی را نیز که خود آنها به یکدیگر میدهند، در بر میگیرد. حتی سکولاریسم و دموکراسی نه بعنوان شکل تازه ای از یک مدینه فاضله بلکه در برنامه ها و خواستهای معین اجتماعی، سیاسی، و اقتصادی در جنبش مدنی وسیاسی ایران مطرح هستند (13). شاید این بزرگترین دست آورد جنبش سیاسی ایران نه تنها در 38 سال گذشته بلکه در 100 سال گذشته است که دیگر کسی دنبال مدینه فاضله ای نیست، چه بهشتی را روی زمین وعده دهند، چه بهشتی در آسمان!
 

 

به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران

سام قندچی، ناشر و سردبیر ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
http://www.ghandchi.com
دوازدهم بهمن ماه 1395
February 1, 2017

 

* بخشی از این نوشتار هشت سال پیش تحت عنوان "وعده بنیاد گرائی مذهبی: بهشت هم در زمین و هم در آسمان" منتشر شده است.

 

پانویس:

 

1. تفاوت مهم کانت و اصلاح طلبان ما
http://www.ghandchi.com/1164-kant-vs-eslahtalabi-maa.htm
 

2. ایران آینده نگر: آینده نگری در برابر تروریسم
http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm
FUTURIST IRAN: Futurism vs Terrorism
http://www.ghandchi.com/500-FuturistIranEng.htm 

 

3. متافیزیک و مذهب
http://www.ghandchi.com/264-Metaphysics.htm 

 

4. قانون و ایران: فضیلت یا حقوق
http://www.ghandchi.com/295-ghAnoon.htm
Iran & Law: Virtue or Rights
http://www.ghandchi.com/295-Law.htm

 

5. قدرت، مذهب، و اصلاح طلبان ج.ا.
http://www.ghandchi.com/412-PowerReligion.htm
Power, Religion, and IRI Reformists
http://www.ghandchi.com/412-PowerReligionEng.htm

 

6. اندیشه مارکسیستی و مونیسم -یکتا گرائی
http://www.ghandchi.com/299-Marxism.htm
Marxist Thought & Monism
http://www.ghandchi.com/299-MarxismEng.htm

 

7. ایران-جمهوری آینده نگر-ویرایش سوم
http://www.ghandchi.com/411-FuturistRepublic.htm
Iran-Futurist Republic-Third Edition
http://www.ghandchi.com/411-FuturistRepublicEng.htm

 

8. تأملی فلسفی: خردگرائی و آینده نگری-ویرایش دوم
http://www.ghandchi.com/508-falsafe.htm

 

9. یک دیدگاه آینده نگر
http://www.ghandchi.com/401-FuturistVision.htm
A Futurist Vision
http://www.ghandchi.com/401-FuturistVisionEng.htm

 

10. آینده نگری و پایان مرگ
https://www.youtube.com/watch?v=CW81mhrFbBo

 

11. چرا سکولاریسم در نیمی از جهان شکست خورد
http://www.ghandchi.com/639-WhySecularismFailed.htm

Why Secularism Failed in Half of the World
http://www.ghandchi.com/639-WhySecularismFailedEng.htm

 

12. بحثهای بیفایده درباره نئولیبرالیسم و چپ نو
http://www.ghandchi.com/1294-neoliberalism-chapeno.htm
 

13. چرا سکولاریسم آینده ایران را رقم خواهد زد
http://ghandchi.com/491-SecularismFuturism.htm

 

مطلب مرتبط

مجاهدین خلق، نوع شیعی داعش
http://www.ghandchi.com/343-MKO.htm
Mojahedine Khalgh, a Shiite Version of Daesh
http://www.ghandchi.com/343-MKOEng.htm

 

 

متون برگزیده
http://featured.ghandchi.com

 

 

SEARCH