Iranscope Storeفروشگاه ايرانسکوپ

Futurism and Aristotle's Pluralism

http://www.ghandchi.com/440-Aristotle-plus.htm

Sam Ghandchiسام قندچيآينده نگري و پلوراليسم ارسطو

سام قندچي

 

فهرست مطالب

 

بجاي پيشگفتار-آينده نگري و پلوراليسم

مقدمه

I.  ارزيابي ارسطو از پيشينيان خود

     a. فلاسفه علوم طبيعي

     b. فلاسفه ايده آليست

II. خصلت اصول اوليه

III.  يگانگي و هستي

IV.  نقش تقابل ها

V. پلوراليسم ايده آل ارسطو

 

 

بجای پيشگفتار- آينده نگري و پلوراليسم

 

بيش از بيست سال پيش دو نوشتار درباره مونيسم و پلوراليسم نوشتم.  اهميت اين بحث براي من بخاطر آينده نگري بود.چرا که ملاحظه کردم از دو جريان اصلي فکري قرن هجدهم و قرن نوزدهم که موضوع آينده بشريت را در مدنظر خود قرار داده بود، يکي يعني ليبراليسم  که اساساً انديشه اي پلوراليستي بود به توسعه دموکراسي انجاميد در صورتيکه ديگري يعني کمونيسم که انديشه اي مونيستي بود به جرياني استبدادي بتديل شد.  البته جريانات کمونيستي نظير استراکتوراليست هاي فرانسه هم بودند که پلوراليست بودند اما اکثر جريانات سوسياليستي و کمونيستي قرن نوزدهم و قرن بيستم ديدگاه مونيستي از تاريخ داشتند، همانگونه که در رساله مونيسم مفصلاً توضيح داده ام [http://www.ghandchi.com/299-Marxism.htm].

 

براي جريانات فکري آينده نگر در قرن بيست و يکم اهميت اين موضوع بسيار زياد بوده و هست که به ديکتاتوري منتهي نشوند، و به همين علت تحقيقات درباره پلوراليسم در فلسفه غرب را مهم ديده و مفصلاً آنزمان درباره تاريخ پلوراليسم در انديشه غرب نوشتم [http://www.ghandchi.com/301-Pluralism.htm] و تحقيقاتم را ادامه دادم.

 

البته لازم به تذکر است که خود شرايط اقتصادي و اجتماعي براي ديدن دولت بعنوان ناجي رهائي جامعه از معضلات اجتماعي و اقتصادي است که ديدگاه مونيستي در انديشه را تقويت ميکند، اما خود انديشه فلسفي هم به نوبه خود بر روي برنامه هاي احزاب و گروههاي سياسي اثر ميگذارد و درک موضوع فلسفي مونيسم و پلوراليسم در خودش هم پر اهميت است.

 

آنچه توجه کردم اين بود که در تمام مکاتيب فلسفي غرب يکي از مؤثرترين فيلسوفان تاريخ فلسفه غرب که تأثير اصلي را برروي رشد پلوراليسم در انديشه غرب

داشته است ارسطو بوده است.  بهمين علت هم تحقيقاتي درباره جايگاه مونيسم و پلوراليسم در انديشه ارسطو انجام دادم که نتيحه اش رساله زير است که پيش رو داريد.که اميدوارم گوشه کوچکي از اهميت اين گفتمان را براي خوانندگاه و بويژه آنها که به انديشه آينده نگري تعلق دارند طرح کند.

 

چرا بحث مونيسم و پلوراليسم در ارتباط با آينده مطرح ميشود؟  وقتي به گذشته نگاه ميکنيم، همه انتخاب ها پايان يافته و ما يک کليت منسجم ميبينيم و قابل نگرش از ديدگاه مونيستي آنگونه که مارکسيستهائي نظير پلخانف تاريخ جهان را ميديدند. در صورتيکه آينده همزمان آينده هاي مختلف است و اگر ديدگاه مونيستي از گذشته به آينده بسط داده شود ، آينده در بند شده و مجبور به طي مسيري واحد و يکتا ميشود و در جامعه اي که دولت قدرتمند عنان امور را گرفته و نهادهاي اجتماعي هم اجازه چنين عملي را به دولت بدهند، يعني در جامعه بسته، بقيمت نابودي اختيار و آزادي آدمي ديکتاتوري بسط مييابد. حتي جوامع آزادي نظير فرانسه هم در زمان جنگ دوم جهاني مدتها آزادي را از دست داده و به ديکتاتوري جامعه بسته سقوط کردند.

 

 در واقع اعتقادات طرفداران هراکليد به همزماني دو خصوصيت متضاد در يک چيز که ارسطو استادانه رد ميکند قرن ها بعد در قرن نوزدهم زنده شدند .  ارسطو مينويسد "مردم در پي يک فرمول متحد کننده هستند، بين واقعيت بالقوه و کامل.  اما ...ماده تقريبي و شکل يک چيز هستند، يکي بالقوه و ديگري بالفعل.  بنابراين نظير آن است که بپرسيم چه چيزي عموماًعلت يگانگي است، و اينکه هستي يک چيز يگانه باشد، چرا که هر چيز يگانه است، و بالقوه و بالفعل به گونه اي يکسانند.  بنابراين هيچ علت ديگري در اينجا نيست مگر آنکه چيزي باشد که حرکت از بالقوه به بالفعل را باعث شده است.  و همه چيز که ماده اي *ندارند* بدون *هيچ تعديلي* اساساً يگانگي اند  [متافيزيک، کتاب VIII، 1045b 15-25، ص820]."

 

 در واقع تمام اشکالات تئوري تضاد بجاي تقابل را که در فاشيسم و کمونيسم قرن نوزدهم رايج ميشوند، ارسطو بيش از دو هزار سال پيش در رد هراکليد طرح کرده است وقتي مينويسد "...تضاد اجازه به حد وسطي نميدهد، و در نتيجه تا آنجائي که تقابل ها به يک حد وسط امکان دهد، روشن است که تضاد و تقابل يکي نيستند [همانجا، کتاب X، 1055b 1-4، ص842]." به همين گونه  تئوري تضاد در قرن نوزدهم طرح ميشد و بحث تقابل به فراموشي سپرده ميشد.  به عکس در ديدگاه ارسطو "يگانگي و پلوراليته نقطه آغاز همه تقابل ها هستند [همانجا، کتاب IV، 1004b 26-35 & 1005a 1-5، ص735]."  ارسطو یا طرح دورستگي يگانگي و  کثرت، فلسفه خود را از مونيسم تفکيک ميکند.  يعني ارسطو هم تقابل و هم تضاد را ميپذيرد و تئوري ميانگين وي بر اين نگرش بنياد گذاشته شده است. 

 

تصوير کلي از متافيزيک ارسطو اين است که در ترتيب توضيحات، عموميت ها اول هستند و مشخص ها آخر، در صورتيکه در ترتيب حسّيات، خاص ها اول و عموميت ها آخر هستند. در ترتيب حسيات، بنياني ترين مفهوم جوهر است که با مفاهيم يگانگي يا هستي و اصول اوليه دنبال ميشوددر ترتيب توضيحات، عکس آن درست است و اصول اوليه اصلي ترين مفاهيم هستند که با يگانگي  يا هستي  و جوهر ادامه مييابند  .پلوراليته در جهان آنگونه که هست تقدم دارد، و يگانگي در ايده ها و توضيحات ما تقدم داردبه عبارت ديگر، يگانگي دورترين چيز از واقعيت محسوس است و شايد حتي  ذهني (سوبژکتيف) باشد، و پلوراليته نزديکترين به واقعيـت محسوس است و وضعيت واقعيت عيني (ابژکتيف) است.

 

واقع گرائي ارسطو از يکسو و تحليل وي از مفاهيم متافيزيکي از سوي ديگر پلوراليسم وي را به يک ديدگاه بسيار جالب و تحير انگيز تبديل کرده است   .ديدگاه پلوراليستي ارسطو وي را قادر ميکند تا که با تعداد زيادي از حقايق مسلم شروع کند و به مشخص ترين نتايج برسد.  سيستماتيزه کردن "کثرت" در متد او نشان داد که بسيار بارور تر از آغاز کردن از *يکتائي* مقدس است. 

 

بعد ها در تکامل اين ديدگاه در پايان قرون وسطي، ويليام اوخام که بين سالهاي 1280 تا 1347 ميلادي ميزيست و از کلسياي کاتوليک طرد شد، تيغ اوخام را مطرح کرد که با عبارت "اين بيهوده است که با زيادتر انجام دهيم آنچه قابل انجام با کمتر است"، بيان ميشود و فيلسوفان بزرگي نظير کارل پاپر در قرن بيستم اهميت آنرا توضيح داده اند. تيغ اوخام متد منطقي بسيار سودمندي است در روش پلوراليستي ارسطو که از تئوري احتمالات استفاده ميکند و با استفاده از تيغ اوخام ميتوان همان تعداد ازعوامل را که *لازم* هستند،  براي هر تحليل معين برگزيد. بنابراين بجاي تقليل پيش گرايانه ( اپريوريapriori ) کثرت به يگانگي مونيستي،  از اين ابزار براي کار کردن با تعدد مي توان بهره گرفت. در نتيجه کار عظيم استفاده از عوامل متعدد در تحليل، با اين روش، با حذف عواملي که تاثير مساوي دارند،  به ساده کردن کار مي انجامد، به جاي آنکه تعدد،  باعث نا اميدي از پلوراليسم و پناه بردن به مونيسم شود.

 

نکته ديگري که لازم به تذکر است اينکه همانطور که در نوشتار مونيسم اشاره کردم در قلسفه هاي مونيستي قرن نوزدهم متغيرهاي لامارکي Lamarckian تکامل و حتي دعوي خود داروين درباره عملکرد و ابتکار فردي تاثيري در برداشت جمع گرايانه از تئوري هاي داروين توسط آنها که در آن قرن خود را ادامه دهندگان راه داروين ميديدند، نداشت. اينگونه تصور ميشد که تئوري داروين مونيسم و وحدت طبيعت از طريق اضداد را به ثبوت رسانده است و در نتيجه مونيسم ديناميک يا ديالکتيک،  بيان نتيجه علم اعلام شد، و اينهم عامل ديگري در پيروزي مونيسم در انديشه هاي مترقي آن قرن شد. 

 

خلاصه آنکه آنچه از قرن نوزدهم و بيستم ميشود آموخت اين است که آينده نگري بدون ديدگاهي پلوراليستي خطرناک است و مونيسم در کنار آينده نگري ميتواند نسخه اي براي فاشيسم و ديکتاتوري شود.

 

مقدمه

 

"يگانگي و کثرت نقطه آغاز همه تضادها هستند [ارسطو، متافيزيک، کتاب IV، 1005a 4-5،  BW، ص.735]."

{در اين رساله از اختصار   BW منظور کتاب منتخب آثار ارسطو  The Basic Works of Aristotle است به انگليسی به ويرايش  Richard McKeon ، Random House ، نيويورک، 1941}

 

مونيسم بمعني وسيع کلمه ديدگاهي است که مدعي است همه پديده ها يا ارتباطات در جهان از يک اصل منفرد منتج ميشوند.  اين اصل ميتواند اشکال مختلف بخود بگيرد مثل ماده، فکر، خدا، يا يکتائی.  به عبارت ديگر همه چيزهاي گوناگون در جهان بمثابه جلوه هاي يک کليت متحد شونده در نظر گرفته ميشوند.  در مقايسه، پلوراليسم تنوع اصول را اذعان دارد و از يک يگانگي از پيش تصور شده آغاز نميشود.  "کليت" ها را نفي نميکند اما "کليت ها" مقدم بر چيزهاي منفرد فرض نميشوند.  پلوراليسم زمانيکه به تدقيق جلوه ها و ارتباطات در نقاط اشتراک ميپردازد، چندگانگي واقعيت و ويژه بودن فرديت در پديده هاي مختلف را تبيين ميکند. گرچه اين توصيف يک بيان عمومي از اين دو ديدگاه متافيزيکی است، هم مونيسم و هم پلوراليسم به اشکال مختلف در طول تاريخ فلسفه طرح شده اند.  منازعه مونيسم و پلوراليسم و اينکه تفکيک اين دو بنيادي است يا نه، به اندازه خود فلسفه قدمت دارد.  هرچند شخصاً من سمت گيري بسوي هر کدام از اين دو ديدگاه در هر فلسفه اي را بنيادي ميبينم و در جاي ديگري در اين باره مفصلاً بحث کرده ام [http://www.ghandchi.com/301-Pluralism.htm هدف من در اين رساله اثبات اين ديدگاه نيست.

 

ارسطو بيشتر بعنوان يک پلوراليست نگريسته ميشود.  کانون توجه اين رساله بر روي چگونگي طرح پلوراليسم توسط ارسطو متمرکز است و اينکه آيا وي مسأله مونيسم و پلوراليسم را بنيادي ميبيند. بعلاوه اگر مسأله مونيسم و پلوراليسم در فلسفه ارسطو بنيادي نيست، من ميخواهم جايگاه آن را در طرح متافيزيک ارسطو معين کنم.  برخی متخصصين انديشه ارسطو نظير ژوزف اواِنز معتقدند که "...اين ناکافي است که ديدگاه افلاطوني "يگانگي يا کثرت" را مسأله بنيادي در فلسفه ارسطو در نظر بگيريم ...اين نظر فقط در محدوده انواع قابل حس صادق است [ژوزف اونز، دکترين هستي در متافيزيک ارسطو، جلد 3، انستيتو جامعه اسقفي مطالعات قرون وسطي، تورانتو، کانادا، 1978، ص.459] ." معهذا اواِنز فکر ميکند که ديدگاه ارسطو پلوراليستي است، وي مينويسد: "برخلاف پاراميندوس، و به درجه کمتري بر خلاف افلاطون، ارسطو با برگرفتن "يگانگي" شروع نميکند و اينکه بپرسد چگونه ميتوان "کثرت" داشت. وي "کثرت" را برگرفته و ميپرسد چگونه اين ميتواند "يگانگي" باشد [همانجا، ص. 460] ." اميدوارم تا پايان اين رساله مشخص شود که چنين ارزيابي از موضع ارسطو قابل تبيين است يا نه.

 

در اين نوشتار من ابتدا تحليل ارسطو را از ديدگاه هاي پيشينيان خود در ارتباط با بحث پلوراليسم و مونيسم ارزيابي خواهم کرد.  در اين بررسي نشان خواهم داد که چه خصيصه هائي در انديشه ارسطو ويژه هستند و چه خصوصياتي را ارسطو با ديگر سايه روشن هاي مونيسم و پلوراليسم در اشتراک دارد.  سپس در چهار بخش بعدي اين رساله به بحث انديشه خود ارسطو درباره موضوع خواهم پرداخت.

 

 

I . ارزيابي ارسطو از پيشينيان خود

 

ارزيابي از کارهاي پيشينيان خود ويژگي متد ارسطو در همه پرسش هاي فلسفي است.  وي کوشش ميکند که ديدگاه هاي آنها را ارزيابي کند تا که دستاورد هاي آنها و نيز کمبود هاي آنان را معين کند.  وي از اين متد در کتاب متافيزيک خود استفاده ميکند تا که توجه خواننده را به بغرنجي هاي حياتي ديدگاه هاي پيشينيان خود جلب کند.  پيش از توضيح تحليل تاريخي ارسطو از مجادله بين مونيسم و پلوراليسم، من ميخواهم دو اعتقاد متافيزيکي که بر بستر آنها ارزيابي هاي وي استوارند را تأکيد کنم:

 

1) ارسطو فقط به وجود يک واقعيت عيني معتقد است و به وجود ايده هاي ذهني اعتقاد ندارد.  وي اين ديدگاه را بروشني در کتاب VI  متافيزيک بيان ميکند: "..اين ديدگاه که نه کيفيت های حسي و نه احساسات وجود دارند بدون شک حقيقت دارد (چرا که آنها تأثرات مشاهده کننده هستند) [ارسطو، متافيزيک، کتابIV، 1010b 32033،BW، ص.747] ." اين درک از وجود داشتن در پايان کتاب XIIIمتافيزيک با دقت بيشتری شرح داده شده است وقتي ارسطو مينويسد: "..اعداد و اندازه هاي فضائي نميتوانند جدا از اشياء  هستي داشته باشند ... وقتی کسی فرض کند ابتدا شکل ها واقعيت داشته اند و اينکه شکل ها اعداد هستند و منظر هاي رياضيات وجود دارند، بطور طبيعي ايندو را از هم جدا کرده است [همانجا، کتاب XIII 1085b 35 & 1086a 1214، ص. 909] ." اين اعتقاد متافيزيکي ارسطو را از ايده آليستهائي نظير فيثاغورثيان و افلاطونيان جدا ميکند و تا آنجا که به اعتقاد وي درباره هستي مربوط ميشود، وي را در صف فلاسفه طبيعي قرار ميدهد.

 

2)  ناراضي بودن ارسطو از مونيسم و تعلق خاطر او به پلوراليسم دومين اعتقاد متافيزيکي ارسطو است که زير بناي تحليل تاريخي وي را تشکيل ميدهد.  موضع دقيق ارسطو درباره اين موضوع بعداً در اين رساله روشن خواهد شد.  معهذا تعلق خاطر وي نسبت به پلوراليسم در ارزيابي هاي تاريخي وي نيز قابل تميز است.  وي ديدگاه هاي همه فلاسفه طبيعي را يکسان نمي بييند.  او مخالفت شديدي با هراکليد که مونيسم وي سر سخت تر است،  دارد. سپس مخالفت وي با پارمنيدس طرح ميشود.  و بالاخره تمايل وي بسوي نظرات امپيدوکلس.  در واقع اولي (يعني هراکليد) از اولين کساني در تاريخ فلسفه است که ديدگاه مونيسم ديناميک را بيان ميکرد که در جای ديگر مقصلاً توضيح داده ام [http://www.ghandchi.com/299-Marxism.htm ] و دومي (يعني پارمنيدس) هم از اولين کساني است که ديدگاه مونيسم استاتيک (ايستا) را در تاريخ طرح کرده است که در همان نوشتار بحث کرده ام [http://www.ghandchi.com/299-Marxism.htm ] و سومي (يعني امپيدوکلس)، در ميان فلاسفه پيش از سقراط،، از اولين کساني است که ديدگاه  پلوراليسم را مطرح ميکرد  که در نوشتار ديگری مفصلاً بحث کرده ام  [ [http://www.ghandchi.com/301-Pluralism.htm.  بنابراين نقد ارسطو از دو تاي اول برای رد کردن اصول آنها است، در صورتيکه نقد وي از امپيدوکلس سعي در تصحيح و تکامل دادن فلسفه وی است.

 

با در نظر گرفتن دو موضع بالا، يعني تعلق خاطر ارسطو به رئاليسم و پلوراليسم، ما ميتوانيم راحت تر تحليل درباره جزئيات استدلالات وی را مورد مداقه قرار دهيم.

 

 

Ia. فلاسفه علوم طبيعي

 

درکتابI متافيزيک، ارسطو ايده هاي درباره علت اوليه در طالس (آب)، آناکسيمنس Anaximenes (باد)، هراکليد (آتش)، و امپيدوکلس (چهار عنصر) را توضيح ميدهد.  معهذا اصل بحث او با سه فيلسوف سنت فلسفه طبيعي است که مونيسم استاتيک (ايستا)، مونيسم ديناميک (پويا)، و پلوراليسم را نمايندگي ميکنند؛ يعني پارمنيدس، هراکليد، و امپيدوکلس.  شايد مشکل باشد که پارمنيدس را فيلسوف طبيعت تلقي کرد، معهذا، ارسطو در اين عرصه فلسفه وي را بحث ميکند تا که نتايج افراطي مونيسم را به نمايش بگذارد.  بحث ارسطو درباره پارمنيدس کوتاه است – شايد به اين خاطر که افکار وي چندان در ميان فيلسوفان يوناني زمان ارسطو طرفدار نداشته است.  ارسطو در واقع دکترين پارمنيدس را با افراط ديگر سنت مونيسم، يعني طرفداران هراکليد (که به مطلق بودن تغيير معتقد بودند)  مقايسه ميکند تا نشان دهد چگونه آنها به نتايج مشابه دکترين تغيير ناپذيري پارمنيدس ميرسند (هرچند به شکل ديگر).  بنابراين پارمنيدس ذکر ميشود تا که پوچي استدلالات مخالفين وي، يعني طرفداران هراکليد، که از نفوذ زيادي در ميان فلاسفه يونان آنزمان برخوردار بودند، نشان داده شود.

 

از نظر ترتيب زماني، سنت مونيسم استاتيک (ايستا) پارمنيدس توسط گزنفون و مليسوس پيش از خود پارمنيدس ترويج ميشده است.  ارسطو در تفحص خود در مورد علل اوليه در کتاب I متافيزيک به آنها اشاره ميکند:

 

"اکنون اين متفکرين، همانگونه که گفتيم، بايستي براي گفتمان حاضر صرفنظر شوند .. دوتاي از آنها بطور کامل، بخاطر آنکه خيلي خام بوده اند، منظور گزنفون و مِليسس است؛ وليکن پارمنيدس بنظر ميرسد که در جاهائي با درک بيشتري صحبت ميکند. چرا که براي ادعا کردن اينکه علاوه بر هستي، هيچه چيز فاقد هستي وجود دارد، وي تصور ميکند از روي ضرورت يک چيز وجود دارد، يعني هستي و نه هيچ چيز ديگر ...[ارسطو، متافيزيک، کتابI، Book I, 986b 25-30، BW، ص. 699]."

 

در واقع، ارسطو مخالف هم مونيسم پارمنيدس است و هم ايستائي آن. وي مينويسد، "اين متفکرين ميگويند که جهان غير قابل تغيير است [همانجا، 17، ص.699] ." از نظر پارمنيدس لغات بيان واقعيت هستند و از آنجا که لغات عوض نميشوند، واقعيت هم عوض نميشود.  ارسطو فقط اشاره اي به معضل پارمنيدس ميکند وقتي ميگويد: "بنظر ميرسد پارمنيدس به آنچه که در تعريف يکسان است اتکاء کرده است ...[همانجا، ص. 699] ."  به عبارت ديگر، پارمنيدس تعاريف را با واقعيت اشتباه کرده است و اين تصور منشاء مونيسم و ايستائي ديدگاه وي است.  (من مسأله مربوط به نتايج تعاريف را وقتي نقد ارسطو از سقراط و افلاطون را توضيح ميدهم، بحث خواهم کرد).  همه آنچه که ارسطو در ارتباط با طرفداران پارمنيدس ذکر ميکند، ياد آوري کردن به خوانندگان درباره شباهت حرف هاي پوچ آنها و مخالفينشان يعني طرفداران هراکليد است.  وي سعي ميکند نشان دهد که دسته دوم هم به ورطه همان پوچ گوئي هاي مخالفين خود يعني طرفداران پارمنيدس، سقوط ميکنند.

 

ارسطو نوع دوم مونيسم را بعنوان دکترين "...برخي از فلاسفه طبيعي ..[که] فرض را بر اين ميگذارند که هستي يگانه است و در عين حال آنرا از يگانگي بمثابه رشد از ماده توصيف ميکنند و اينکه...[آنها] تغيير را بعلت رشد جهان، اضافه ميکنند [همانجا، 14-17، ص. 699] ."  هراکليد چهره برجسته اين نوع مونيسم يعني مونيسم پويا (ديناميک) است و ارسطو نتايج منطقي اينگونه ديدگاه مونيستي را نشان ميدهد وي که مينويسد:

 

"...خصلت مشابه نميتواند همزمان به موضوعي هم مرتبط باشد و هم نباشد و از همين لحاظ ، ما بايستي از پيش آماده باشيم که در برابر اعتراضات ديالکتيکي و هر تعديل بعدي که ممکن است به آن اضافه شود، به حالت آماده باش باشيم.  اين درايت...مطمئن ترين اصل در ميان همه اصول است .. يعني غير ممکن است براي کسي که معتقد باشد يک چيز هم هست و هم نيست، آنگونه که برخي نظيرهراکليد ميگويند [همانجا، کتابIV، b1005   18-24، ص. 736-737] ."

 

بعلاوه در عين حال وي نتايج پوچ ناشي از ديدگاه اعتقاد به تنها تغيير در جهان و ناديده گرفتن همه چيز ديگر را توضيح ميدهد.  ارسطو اينگونه بحث خود را ادامه ميکند:

 

"..نظر به اينکه آنها ديدند که همه دنياي طبيعت در حال حرکت است، و درباره هر آنچه تغيير کرده هيچ تقرير حقيقي اي نميتوان تبيين کرد، در نتيجه گفتند که البته در ارتباط با آنچه که در همه جا از هر لحاظي در حال تغيير است، هيچ چيزي را نميشود تأييد کرد.  اين اعتقاد است که به انواع ديدگاهاي افراطي منجر شده است ...آنچه که از سوي طرفداران هراکليد نظير کراتيلوس اظهار ميشد، که بالاخره به اين نتيجه رسيد که درست نيست حرف زده شود و فقط انگشت خود را تکان ميداد، و از هراکليد نقد ميکرد که چرا گفته است غير ممکن است دو بار وارد يک رودخانه شد، چرا که از نظر *وي* فکر ميکرد يک بار هم نميشد وارد رودخانه شد. اما در پاسخ به اين بحث نيز ماداميکه توجيهي براي طرز تفکر آنها درباره تغيير وجود دارد، وقتي آنچه در حال تغيير است وجود خارجي ندارد، قابل بحث اس