ٍPluralism and Russell's Logical Atomism
http://www.ghandchi.com/447-RussellPluralism-plus.htm
سام قندچي
فهرست مطالب
ياداشت
ياداشت
فلسفه اتميسم منطقي راسل در سخنراني
راسل در کارهاي بعدي خود به ترويج
اتميسم منطقي ادامه نداد. مثلاً در کتاب "تاريخ فلسفه غرب" که در سال
I. پيشينه تاريخي اتميسم منطقي
راسل به سنتي در فلسفه معاصر متعلق بود که فلسفه آنالتيک يا تحليل منطقي خوانده ميشود. اين سنت بمثابه چالشي در برابر سيستم هگلي که در دانشگاه هاي بريتانيا و آمريکا در آغاز قرن بيستم سنت فلسفي غالب بود، برخاست. تحليل منطقي يک رقيب تجربه گرائي يا امپريسيسم انگليس جان استوارت ميل و پيشينيان وي بود. فلاسفه آنالتيک خوب ميدانستند که شکست امپريسيسم بوسيله سيستم هگلي اساساً بخاطر ناتواني امپريسيسم محض در پايه گذاري اصول مختص خود است که بيش از پيش باعث ميشد که تجربه گرايان از رئاليسم (واقع گرائي) دور شوند و به سوليپسيسم (نفس گرائي) سقوط کنند (مثلاً ديدگاه اسقف برکلي). در واقع ناهمگوني هاي امپريسيسم محض را که قبلاً کانت و هيوم نشان دادند که راه را براي غلبه هگل بر انديشه فلسفي قرن نوزدهم هموار کرد.
دو نقد فلسفي اصلي در قرن نوزدهم در چالش فلسفه هگل ارائه شدند، يکي مارکسيسم و ديگري آنارشيسم. مارکس ايده آليسم هگل را نقد کرد، معهذا، وي مونيسم هگلي را حفظ کرد و فقط ماده مطلق را بجاي روح مطلق هگل نشاند. با وجود مونيستي بودن ماترياليسم ديالکتيک مارکس، قبول پراتيک بمثابه اصل در تئوري شناخت، مارکس را قادر کرد که ديالکتيک هگل را در قالب رئاليستي تري تجديد بنا کند. از سوي ديگر پير ژوزف پرودن پدر آنارشيسم در نقد خود از فلسفه هگلي مونيسم آنرا مستقيماً هدف نقد خود قرار ميداد. پرودن مونيسم را به دور ريخته و پلوراليسمي را ميپذيرفت که در آن ديدگاه موجويت هاي مشخص بدون مناسبات لازم قبول ميشد. فلسفه پرودن اساساً يک فلسفه اجتماعي-سياسي بود، که در آن افراد هيچ مناسباتي را از روي ضرورت با يکديگر نداشته، و همه مناسبات اجتماعي نظير دولت، خانواده، مذهب، و غيره اجباري تلقي ميشدند. در نتيجه نقد آنارشيستها از هگل بخاطر بالا بردن درک مناسبات عيني (چه مناسبات خارجي چه دروني) نبود، چرا که آنها ترجيح ميدادند که همه اين روابط را با هم به دور بريزند، چه در علم چه در جامعه، و نه آنکه آن مناسبات را درک کنند، و بخواهند کمبود هاي آن را بهبود بخشند. خود پرودن متعجب شده بود وقتي که خود را در نقش رهبري حزب آنارشيستي ديد چرا که ايده داشتن حزب، که خود يک نوع مناسبات و آنهم رابطه اي محکم را تداعي ميکند، با اصول بنياني آموزش هاي وي در تضاد بود. آنارشيستها شبيه کَلبيون دوران سقوط فلسفه يونان بودند که وقتي قادر به حل معضلات معرفت و جامعه نبودند، آرزوي کنار نهادن کل جامعه بشري و معرفت را کرده و زندگي کردن نظير حيوانات را ترويج ميکردند.
مارکسيسم و آنارشيسم نتوانستند به غلبه هگليسم بر دانشگاه هاي اروپائي پايان دهند. آنها اساساً در محافل بيرون از جمع هاي رسمي آکادميک رشد کردند بويزه بخاطر راديکاليسم شان و نيز بخاطر جهت گيري شان بسوي جنبش هاي کارگري. مضافاً آنکه براي تعيين نفوذ اين دکترين هاي راديکال در ميان روشنفکران، دولت هاي اروپائي و نهادهاي متشکل مذهبي از دکترين رقيب، يعني از خود سيستم هگلي پشتيباني کردند. دانشگاه ها و مدارس الهيات توجه بيشتري به کارهاي هگل مبذول نمودند و هگل به محافل روشنفکري بريتانيا و آمريکا معرفي شد. احتمالاً به استثناء ارسطو، هيچ فيلسوفي در تاريخ، به اندازه هگل توسط نهادهاي موجود مورد پشتيباني قرار نگرفته است. در پرتو اين زمينه تاريخي است که در پايان قرن نوزدهم چالش نويني از سوي سيستم هگلي در دانشگاه هاي بريتانيا و آمريکا پا به عرصه وجود نهاد. اگر مارکسيسم در آلمان متولد شد، و پرودنيسم در فرانسه، آلترناتيو تازه در برابر فلسفه هگل در آغاز قرن بيستم توسط فلاسفه بريتانيا و آمريکا در برابر هگليسم در محاقل آکادميک اين دو کشور پا به عرصه وجود گذاشت.
کارهاي جيمز استوارت ميل که آخرين فيلسوف مهم امپريسيسم بود از نو در محافل آکادميک دست به دست ميشد، معهذا نقد به هگل محدود به تولد مجدد امپريسيسم نبود. اعتقاد را بر اين بود که تجربه گرائي کهن بدون تکميل شدن بوسيله يک منطق پرقدرت نميتواند با هگل مقابله کند. درواقع امپريسيسم محض قبلاً در نبرد با هگل يک قرن پيشتر از آنزمان، شکست خورده بود. به همين سبب تولد تازه امپريسيسم بريتانيا همراه توجه تازه اي به منطق توسعه يافت، گرچه اين منطق نه ارسطوئي بود و نه هگلي. تطور منطق نوين از همان زمان توسط بول Boole، فريگ Freg، و پيانو Peanoشکل گرفته بود و بخوبي توسط منتقدين تازه هگل يعني توسط فلاسفه تحليل منطقي، به کار گرفته شد.
جي.ئي. مور
G.E. Moore
و برتراند راسل در ميان پيشقراولان نفد جديد سيسم هگلي بودند و از همان ابتدا
قلب مونيستي
آن را هدف گرفتند. نقد مور از هگل هم به مونيسم وي بود و هم به کوشش
هگل براي سيستم-سازي. از ديدگاه مور، پلوراليسم به معني تأمل درباره جهان بشکل عقل
سليم بود، و
چي ئي مور سعي در سيستماتيزه کردن
آاين برداشت عقل سليم نداشت.
از سوي ديگر برتراند راسل نيز مونيسم هگلي را قوياً به
نقد ميکشيد وليکن بر عکس مور، ميخواست که يک سيستم فلسفي آلترناتيو (البته يک سيستم
پلوراليستي) تکامل دهد. اين امر دليل توجه ويژه راسل در تاريخ فلسفه به لايبنيتس
است که هدف مشابهي را
دو و نيم قرن پيش
از او دنبال کرده بود. تفاوت بين مور و راسل در
ارتباط با پلوراليسم، حتي در کارهاي اوليه
آنها آشکار است، گرچه اين اختلاف در حوالي
سال
هم مور و هم راسل بخاطر ضديتشان با
مونيسم با مارکسيستها اختلاف داشتند. آنها از آنارشيستها نيز بخاطر پذيرش
مناسبات پديده ها متفاوت بودند، گرچه آنها برعکس ديدگاه هگلي اعتقاد به روابط دروني
نداشتند اما به وجود روابط
بيروني پديده ها اذعان داشتند. آنها هم با مارکسيستها و هم با آنارشيستها بخاطر رد کردن
منطق ديالکتيک اختلاف داشتند، منطقي که از نظر آنها به نتايج بي معني منتج ميشد، و
آنها منطق نوين آنالتيک را ترجيح ميدادند. هدف آنها زنده کردن دوباره آنگونه
انديشه و دانش فلسفي
بود که در کليت خود از علم بمثابه مقياس
سنجش بهره
ميجست. در سياست، آنها سيستم دموکراتيک پلوراليستي را ارج ميگذاشتند و ميخواستند
که دستاوردهاي آنرا بسط دهند و نه آنکه نظير مارکسيستها آنرا با يک سيسم متمرکز
مونيستي جايگزين کنند يا که نظير آنارشيستها براي بهبود معايب جامعه
کل آن را نابود
کنند. گرچه
"مور" و راسل پيش کسوتان پلوراليسم علمي بودند، معهذا راسل معتقد بود که
ويليام جيمز "بزرگترين نقاد مونيسم" بوده است [مراجعه کنيد به کتاب جان پاسمور
John Passmoreتحت عنوان
"يک صد
سال فلسفه"
منتشر شده در سال
پراگماتيسم ويليام جيمز آلترناتيو ديگري
در برابر مونيسم هگلي بود و فلسفه وي
نيز در زمينه روحي
اي که فلسفه تحليل
منطقي در آن رشد و نما يافت،
رشد کرد. جيمز با راسل در پلوراليسم اشتراک
نظر داشت، وليکن جيمز
هيچگاه نظير راسل براي منطق و خردگرائي
چندان اهميتي قائل نبود. نقد جيمز از هگل
بيشتر همراه نقد
عمومي از راسيوناليسم بطور کلي بود، در صورتيکه راسل از سوي ديگر، نقد
منحرف شدن هگل از راسيوناليسم
را نقد ميکرد، و
در واقع نقد راسل
از هگل در دفاع از راسيوناليسم
بود و نه در نفي آن. با وجود اين اختلاف بسيار مهم بين جيمز و راسل، جيمز بيش از هر
فيلسوف ديگري
که به اين چالش
پرداخته است، به معرفي و دفاع پلوراليسم
همت کرده است. نقل قول طولاني زير از جيمز
بيش از هر توضيح ديگري ميتواند بما کمک کند که انديشه پلوراليستي را درک کنيم. در
سال
"با تفسير پراگماتيک وار، پلوراليسم يا دکترين آنکه کثرت وجود دارد، به اين معني است که قطعات گوناگون واقعيت "ممکن است از طريق بيروني" مرتبط باشند. هر آنچه شما ميتوانيد به انديشه بياوريد، هر چقدر بزرگ ودر برگيرنده، از نقطه نظر پلوراليستي به يک نوع يا اندازه، يک محيط حقيقي "خارجي" دارد. همه چيز به طرق گوناکون "با" يکديگر هستند، ولي هيچ چيز همه چيز را در بر نميگيرد، يا بر همه چيز غلبه ندارد. لغت "و" در دنباله هر جمله اي ميايد. و چيزي هميشه از قلم ميافتد. "نه کاملأ" بيان بهترين کوشش ها، در هر جاي گيتي، جهت دستيابي به همه-شمولي بايستي ذکر شود. جهان پلوراليستي بيشتر به جمهوري فدرال شبيه است تا يک امپراطوري يا يک پادشاهي [تاکيد از من]. معهذا هرچند بسياري را بتوان با هم جمع کرد، بسياري ديگر حضور خود را در مرکز موثر آگاهي و عمل آشکار ميسازند يعني چيز ديگري خود گردان و غايب بوده، و غير قابل تقليل به يگانگي است.
"مونيسم، از سوي ديگر، تکيه دارد که وقتي ما به واقعيت توجه ميکنيم، يعني واقعيتِ واقعيات، همه چيز پيش روي *همه چيز* ديگر در يک همزماني بزرگ کامليت حضور دارند، که هيچ چيز يه هيچ معني کاري يا اساسي، نميتواند از بقيه چيز ها جدا باشد، و همه چيز در يکديگر، در يک تلاقي عظيم، درهم ادغام ميشوند."
(مراجعه کنيد به کتاب
ويليام جيمز
تحت عنوان
"يک جهان پلوراليستيA Pluralistic Universe"، متن هاروارد، صفحه
ويليامز جيمز ميکوشيد که سيستم پلوراليستي اي را بسط دهد. او ميدانست جامعه اي که حقوق فردي را برسميت بشناسد ميتواند از پاره پاره شدن بوسيله تدوين يک سيستم غير متضاد از قوانين که روابط انسانها را معين کند، به پرهيزد. اگر فلسفه ميخواست که پلوراليسم را بپذيرد، احتياج داشت علاوه بر اشياء مشخص و روابط آنها، به دنبال يک سيستم پلوراليستي در جهان هم باشد. ويليام جيمز هيچگاه به چنين هدفي دست نيافت شايد به اين خاطر که ديدگاه فلسفي وي ضد خردگرائي بود و معتقد بود تکوين فلسفي را بايستي به " سبک ذره ذرهpiece-meal fashion" دنبال کرد.
راسل در سعي براي ارائه يک سيستم فلسفي پلوراليستي يعني اتميسم منطقي، با موانع ديگري مواجه شد. متأسفانه اتميسم منطقي در دستيابي به اهداف دور دست خود موفق نبود و تنها عناصر تکه تکه شده اي از جزئيات منطقي-زبانشناسي آن باقي مانده است. فلاسفه بعدي سنت آنالتيک اکثراً از هر گونه کوششي براي ساختن يک سيستم پلوراليستي دست شستند و شايد اين امر دليل توجه آنها به کارهاي فاقد جهانشمولي ad hoc-ness در تأمل فلسفي است. از سوي ديگر شايد دشمني اکثر فلاسفه آنالتيک با سيستم سازي بتواند عدم جذابيت نظرات فلسفي آنها را در ميان مردم عادي، توضيح دهد. امروز غير قابل انکار است که بسياري روشنفکران غرب نوعي مونيسم موسوم به فنومنولوژي را که در راستاي نئو-هگليسم مرلوپونتي و هايدگر است، به فلسفه آنالتيک ترجيح ميدهند. بنظر ميرسد که با نوعي طنز تاريخ روبرو هستيم که بازگشت به آنچيزي اتفاق افتاده است که همه مأموريت فلسفه آنالتيک بخاطر تقبيح آن بود، يعني رد کردن مونيسم!
هدف کوشش هاي راسل براي خلق يک سيستم پلوراليستي امروز پس از اين سالها بيشتر قابل درک است و ناکامي هاي کوشش پيشگامانه وي ميتواند سرمشق خوبي براي تأمل هاي فلسفي زمان حاضر باشد.
از اينجا ببعد در اين رساله من هدفم بررسي فلسفه اتميسم منطقي راسل در ارتباط با محتمل بودن تئوري هاي مشخص ارائه شده از سوي وي نيست، بلکه ميخواهم توجه خود را برروي مسائلي که ساختن سيستم پلوراليستي از سوي او ميخواست به آنها پاسخ بدهد، متمرکز کنم. امروزه ساختن يک سيستم پلوراليستي از نظر اکثر فلاسفه آنالتيک بنظر مانند کيمياگري مينمايد و چنين هدفي بمثابه موضوعي براي يک برهه تاريخي معين نگريسته ميشود و نه يک موضوع مثمر ثمر انديشه فلسفي. همانگونه که اشاره کردم من طور ديگري فکر ميکنم و از از اين منظر کوششهاي راسل را بسيار جالب و شايسته تأمل انديشمندانه ميدانم حتي اگر که به همه اهداف خود نرسيدند.
من در سطور زير سيستم فلسفي اتميسم منطقي را در ارتباط با سه مسأله بحث ميکنم:
1- خصلت جهان يعني که آيا جهان از بسياري چيزهاي عيني بنياني تشکيل شده است (پلوراليسم) و يا آنکه فقط از يکي (يعني مونيسم).
2- ساختمان جهان، يعني اينکه عناصر اصلي تشکيل دهنده جهان چيستند و چگونه با هم مرتبط هستند.
3- منشأ و آينده جهان.
در بحث مبحث اول کوشش خواهم کرد که توجه مان را به اهميت متافيزيک در فلسفه اتميسم منطقي معطوف کنم. در بررسي مبحث دوم اهميت کاتگوري ها (طبقه بندي هاي فلسفي) را مورد توجه قرار ميدهم. در ارتباط با موضوع سوم در کار راسل حرف زيادي زده نشده است وليکن من ميخواهم اهميت آن براي هر تأمل فلسفي در آينده را بررسي کنم.
II. خصلت جهان
راسل پيش فرض هاي متافيزيکي را بعنوان
پيش شرطي براي دکترين منطقي خود نميديد. اولين جائي که اتميسم منطقي را طرح ميکند
ميگويد "من سعي ميکنم که ...نوع معيني دکترين منطقي را ارائه کنم و بر مبناي آن نوع
معيني از متافيزيک را تعريف کنم [اورمسون
Urmson, J.
از راسل در ابتداي سخنراني خود در سال
"يک انسان تجربه کننده بطور طبيعي
ميگويد که چيزهاي بسياري هستند و اثبات ضد آن که ارائه شود اپريوري (از پيش) است.
پيشنهاد من رد آن استدلالات اپريوري است...[برتراند راسل،
فلسفه اتميسم منطقي،
LK، ص
برتراند راسل در سال
"..اگر
من درست بگويم در
آنصورت چيزي در منطق نيست که بتواند بما کمک کند که بين مونيسم و
پلوراليسم را انتخاب کنيم، يا بين ديدگاهي که معتقد است حقايق خردمندانه نهائي وجود
دارند و ديدگاهي که فکر ميکند چنين حقايقي وجود ندارند. تصميم خود من براي ترجيح
پلوراليسم و
روابط پديده ها بر مبناي زمينه هاي تجربي گرفته شده است، پس از آنکه خود را
قانع کرده ام که استدلالات اپريوري در تقابل با آن
ها، معتبر نيستند [برتراند راسل،
اتميسم منطقي، LK،
ص
بنابراين به اذعان خود راسل بنياني ترين پيش فرض (يعني پلوراليسم) نميتواند از طريق منطق تبيين شود و اين خود در تضاد با ادعاي راسل است که منطق بنيان فلسفه است. مضافاً آنکه وي نميخواهد اين نگرش را برمبناي متافيزيکي هم بپذيرد. وي مباني تجربي را بعنوان دليل گزينش خود ذکر ميکند. معهذا پذيرش اين اصل اساسي بر مبناي زمينه هاي تجربي کم درد سر تر نيست.
در آغاز نوشتار "منطق
بمثابه اساس فلسفه" راسل نشان ميدهد که استقراء نميشود بر مبناي تجربي پذيرفته
شود و نيازمند يک اصل منطقي اپريوري است [برتراند راسل،
منطق بمثابه فلسفه،
AT،
ص
مضافاً آنکه ادعاي آنکه پلوراليسم ميتواند بر مبناي تجربي پذيرفته شود، در آثار وي در مورد اتميسم منطقي برايش استدلالي نميشود، و بمثابه يک حقيقت بديهي طرح ميگردد. من نتيجه ميگيرم که پلوراليسم براي راسل يک اعتقاد متافيزيکي است که هم از طريق حقائق تجربي ميتواند تبيين شود و هم بوسيله استدلال هاي منطقي درباره موضع متقابل آن يعني مونيسم. به عبارت ديگر ادعاهاي وي که "منطق در فلسفه بنيادي است" و اشتقاق "متافيزيک از منطق،" حتي با استدلالات خود وي هم در تطابق نيستند.
بيشتر اينکه براي اثبات متافيزيک ضمني خود، راسل بيشتر نگران نتايج *عملي* اين اعتقاد (پلوراليسم) است تا استدلالات فرضي براي تبيين آن بصورت پيشفرضانه (اپريوري). اين موضوع بيشتر آشکار ميشود وقتي که وي کار خود را در نوشتار ديگرش "فلسفه اتميسم منطقي" به اين شرح خلاصه ميکند:
"يک هدف که نظير شرياني در ميان هر آنچه من گفته ام جريان يافته
است ،مستدل کردن اين
تحليل بوده است، يعني مستدل کردن اتميسم منطقي، ديدگاهي که که ميتوان در تئوري به
منبع آن رجوع کرد، اگر نه در عمل، به نهايت غائي
بسيط، که از آن جهان ساخته شده
است، و آنکه آن عناصر ساده يک واقعيتي دارند که به هيچ چيز ديگري تعلق ندارد
[برتراند راسل،
فلسفه اتميسم منطقي، LK،
ص
بنابراين راسل فکر ميکند که پلوراليسم را در کارهاي خود مستدل کرده است. معهذا اگر اين يک حقيقت بديهي بود و نه يک اعتقاد متافيزيکي، هيچ دليلي نداشت که کل کار او بمثابه استدلالاتي براي اثبات اين ديدگاه در نظر گرفته شوند. بنظر من اين تصور غير قابل اجتناب است که پلوراليسم، متافيزيک اتميسم منطقي راسل است . در واقع اين برخورد، متدولوژي يک فيلسوف آنالتيک را براي بنيانگذاري يک اعتقاد متافيزيکي برجسته ميکند، در مقايسه با فيلسوفاني که به انديشه منطقي تعلقي ندارند. بنابراين بنظر من، برعکس ادعاي راسل، متافيزيک و نه منطق بنياني است، حتي براي توصيف فلسفه اتميسم منطقي خود او، اگر نه براي مکاتيب ديگر فلسفي.
از مورد راسل ميتوان آموخت که دور ريختن شفاهي متافيزيک باز پس گرفتن آن از در پشت است. مارکسيستها به همين سان ديالکتيک را در جهان بمثابه يک حقيقت بديهي و نه يک اعتقاد متافيزيکي تلقي ميکردند. به همين شکل پوزيتويستها اعتقاد به تجربه مستقيم را بمثابه حقيقت بديهي تلقي ميکردند و نه بمثابه يک اعتقاد متافيزيکي. آنان هر دو ادعا ميکردند که از متافيزيک خود را خلاص کرده اند، وليکن اگر واقعاً متافيزيک را به دور ريخته بودند، چرا هميشه مجبور بودند حقايق عيني را تعديل کنند، تا که در طرح هاي باصطلاح "حقايق بديهي" آنها بگنجند!؟ به نظر من صريح بودن درباره پيشفرض هاي متافيزيکي، و مطالعه همگوني آنها با حقايق علمي، بهتر است تا ادعاهاي شبه علمي که گوئي متافيزيک را به دور ميريزد. اين موضوع ممکن است که براي کوشش هاي آينده جهت توسعه سيستم پلوراليستي بسيار قابل تأمل باشد.
ديديم که خصلت جهان در فلسفه اتميسم منطقي پلوراليستي است و نه مونيستي. اعتقاد به
پلوراليسم بي ارزش است مگر آنکه بتواند توصيف بهتري از حقيقت در جهان به بار آورد و
پيش بيني هاي
بيشتري از آينده را در عرصه هاي مختلف زندگي ممکن کند. بنابراين براي تبيين
پلوراليسم
بايستي نشان داد که تفاوت آن با مونيسم در ارتباط با تفکر درباره
موضوع تحقيق عرصه هاي مختلف علمي چيست. همانطور که مفصلاً در رساله
"آينده نگري و
پلوراليسم ارسطو[http://www.ghandchi.com/
خلاصه کنم استتار اهميت متافيزيک و ارائه تجريدي پلوراليسم بدون آنکه اختلاف آن با مونيسم بطور مشخص در عرصه هاي مختلف زندگي توضيح داده شود، ميتوانند دو علت مهم شکست توسعه سيستم در فلسفه اتميسم منطقي تلقي شوند. بيشتر آنکه هر گونه کوشش هاي در آينده براي توسعه سيستم پلوراليستي ممکن است که نياز به چيره شدن بر موانع مشابهي را در نظر بگيرد.
III. ساختار جهان
در پي تبيين پلوراليسم بمثابه ديدگاه عمومي از خصلت جهان، گام بعدي براي يک سيسم فلسفي کشف ساختار جهان است. اينکه اتميسم منطقي چگونه با اين مسأله دست و پنجه نرم کرده است، موضوع اين بخش رساله است.
طبق نظريه اتميسم منطقي، بنياني ترين
عناصر جهان عبارتند از اشياء، مناسبات، کيفيات و فاکتهاي اتمي (حقايق مسلم). راسل
منظور خود از حقايق را اينگونه توضيح ميدهد: "اشياء در جهان خواص مختلفي دارند و در
برابر يکديگر در مناسبات متفاوتي قرار دارند. اينکه اين خواص و مناسبات را دارند
*فاکتها* facts
است و اشياء و کيفيات يا روابط آنها به روشني به يک معني يا معناي ديگر اجزاء اين
فاکتها که داراي اين کيفيات و روابط هستند، محسوب ميشوند ...[همانجا، ص
گرچه فاکتها
مرکب هستند وليکن همانها
نهائي تلقي ميشوند [برتراند راسل،
اتميسم منطقي،
LK،
ص
"...بسيط ها، همانگونه که سعي کردم توضيح دهم، تعداد بينهايتي
هستند. آنها شامل مشخص ها و کيفيات و روابط در درجات مختلف ميشوند، يک سلسله مراتب
(هيرارشي) کامل از بسيط هاي گوناگون، اما همه آنها، اگر ما درست بگوئيم،
به طرق
گوناگونشان يک شکلي از واقعيت را در خود دارند که به هيچ چيز ديگري متعلق نيستند.
تنها نوع عينيت ديگري که در جهان پيدا ميکنيد آن چيزي است که ما آن را *فاکتها*
ميناميم و فاکتها آن نوع چيزهائي هستند که از طريق عبارات منطقي بيان يا نفي
ميشوند، و به شکل متعارف به همان معنائي که اجزاء آنها وجود
دارند، ابداً وجود ندارند. آنهم از طريق اين واقعيت نشان داده ميشود که نميتوانيد بر آنها نامي
بگذاريد. فقط ميتوانيد آنها را نفي يا بيان کنيد يا در نظر بگيريد وليکن
نميتوانيد به آنها نامي گذاريد چرا که آنها در جائي نيستند که ناميده شوند، هر چند
بمعناي ديگري اين درست است که شما نميتوانيد جهان را بشناسيد مگر آنکه فاکت هائي
که تشکيل دهنده حقايق جهان هستند را بشناسيد. [برتراند راسل،
فلسفه اتميسم
منطقي، LK، ص
به عبارت ديگر، تصور ذهني از حقيقت به
اينگونه عينيت مييابد وقتي که راسل مدعي ميشود حقيقت جهان قابل تقليل به "فاکتهائي
است که تشکيل دهنده *حقايق* truths
جهان هستند." اين ادعا خيلي شبيه
مونادولوژي لايبنيتس است که در آن تصور ذهني از
تفکر توسط موناد ها *عينيت* مييابند [رجوع کنيد به توضيحات من درباره
مونودولوژي
لايبنيتسhttp://www.ghandchi.com/
اگر يگانگي هاي غير قابل تقليل فاکتهاي اتمي بشکل بالا پذيرفته شوند، در آنصورت ديگر دليلي براي ترجيح در نظر گرفتن روابط بمثابه روابط خارجي بين اشياء، بجاي روابط دروني فاکتهاي اتمي نيست. در واقع دومي مناسب تر است، چرا که حقيقت و روابط را از هم جدا نميکند. مضافاً آنکه نيازي نيست که مشخص ها را جدا از فاکتهاي اتمي موضوع شناخت بدانيم ،چرا که حقيقت آنها نميتواند مستقل از فاکتهاي اتمي تبيين شود. به عبارت ديگر به اين طريق، فقط فاکتهاي اتمي نهائي تلقي شده و اشياء، روابط، و کيفيات جنبه هائي از فاکتها خواهند بود. راسل چنين نتيجه اي را از تشبيه خود نميگيرد، معهذا برادلي Bradley (نظريه پرداز هگلي آنزمان که نقد راسل و مور از هگل بر روي نظرات وي متمرکز است)، سريعاً اين نکته را در نظريه راسل خاطر نشان مي:ند:
"موضع اصلي آقاي راسل براي من غير قابل
درک است. از يکسو اين درک القاء ميشود که ايشان از پلوراليسم صريح دفاع ميکنند، که
برايش هيچ چيزي فراسوي عبارات ساده و روابط خارجي قابل قبول نيست. از سوي ديگر،
آقاي راسل بنظر ميرسد
در همه جا با تأکيد بيان از عقايدي دفاع ميکنند که چنين
پلوراليسمي بايستي منکر
آن عقايد باشد. اين دو موضع بنظر من غير قابل سازش هستند، چرا که
آنگونه که من ميفهمم دومي با اولي در تضاد کامل است [برتراند راسل،
اتميسم منطقي،
LK،
ص
هشت تا ده طبقه بندي ارسطو براي موضوعات
تفکر و مطالعات
ارسطو درباره روابط آنها با يکديگر مفاهيم بهتري را براي کشف ساختمان
جهان براي يک پلوراليست مهيا
ميکند تا طبقه بندي هاي راسل. در واقع راسل فقط سه طبقه
بندي را ذکر ميکند، يعني اشياء، روابط، و کيفيت ها، و بنظر من، برايش سخت است که
بتواند با آنها سيستمي بسازد که با جهان واقعي در تطابق باشد، و در نتيجه طبقه بندي
جديدي از موضوعات فکر اضافه ميکند که همان فاکتهاي اتمي است که نوعي عينيت يافتن
حقيقت است تا که جاي خالي را براي توضيح جهان واقعي پر کند. در واقع، فقط اين طبقه
بندي آخر کافي است و حتي سه طبقه بندي ديگر وي تکرار اضافي
redundant
هستند، چرا که فاکتهاي اتمي همه عناصر اوليه را براي تبيين حقيقت در جهان مهيا
ميکنند. وليکن به اين طريق وي از پلوراليسم بسيار دور ميشود،
البته بدون آنکه متوجه شود. بنظر
من در دام اين اشتباه افتادن بخاطر سهو راسل در نديدن اهميت طبقه بندي موضوعات فکر
در هر سيستم فلسفي
است. وي به اين اشتباه خود حتي سالها بعد نيز، پس از آنکه فلسفه
اتميسم منطقي
را رها کرده بود،ادامه داد و تا آنجا که من ميدانم هيچ يک از منتقدين هم
به اين موضوع توجه نکرده اند. در سال
اتميسم منطقي به اين شکل به پيش رفت يعني در جهت پوزيتويسم زبانشناسي. و به اين طريق مطالعه منطق و زبان جايگزين مطالعه جهان شد. اين مدل جديد تأمل فلسفي، فلاسفه آنالتيک را با ريزه بيني هاي زبانشناسي آن، شيفته خود کرد، و ديگر مسائل واقعي درباره جهان و جامعه براي اين مدل درک جهان، غير لازم مينمودند! اين سرنوشت شايد نتيجه اشتباه "عينيت دادن " يک مفهوم ذهني حقيقت بمثابه فاکتهاي اتمي که منعکس کننده عبارات اتمي فرض ميشدند، بود. اما در واقع تفاوتي بين آن عينيت و مفهوم ذهني نبود. تفاوت واقعي بين طبقه بندي هاي بيان و موضوعات سخن بود که هميشه ارتباط متقابل با جهان را لازم ميکند تا که محتواي اين طبقه بندي ها درک شوند. اين طبقه بندي شبه عيني حقيقت راه ساده اي بود که جهان را در کتب زبانشناسي مطالعه کنند. فاکتهاي اتمي در واقع بي مصرف بودند و عبارات اتمي جايگاه افضل را در تأمل فلسفي يافتند.
خلاصه کنم تعداد محدود طبقه بندي هاي موضوعات انديشه، "عيني کردن" مفهوم حقيقت، در شرايط فقدان شفافيت درباره مهمترين طبقه بندي ها در سيستم فلسفي، کمبود بنياني طرح راسل براي درک ساختار جهان را باعث شدند. در نتيجه در متافيزيک وي، پلوراليسم بوسيله يگانگي هاي مرکب تحليل نشده، يعني به فاکتهاي اتمي تنزل کرد. همچنين در علم شناخت وي، رئاليسم بوسيله عبارات اتمي، که موقعيت افضل را در سيسم فلسفي او کسب کرده بودند، به تحليل رفت.
IV. منشاء و آينده جهان
مدل راسل از جهان (اتميسم منطقي) براي موضوعات وابسته به زمان خيلي ضعيف بود. همانگونه که قبلاً توضيح دادم هيچ ذکري از زمان در طبقه بندي هاي ارائه شده در سيستم راسل وجود ندارد. اشياء در مدل وي براي مدت کوتاهي که درباره آنها حرف زده ميشد دوام داشتند. بنابراين، سيستم او، از موضوعات تجربه فوري جندان فراتر نميرفت، و از اين نظر سوليپسيست (نفس گرا) بود. وي در "فلسفه اتميسم منطقي" مينويسد:
"...مشخص ها اين ويژگي خاص را دارند که در ميان آنگونه چيزهائي که بايستي در جهان سياهه برداري کنيد، هرکدم از آنها قائم به ذات هستند و کاملاً خود کفا ميباشند. اينگونه خود کفائي است که قبلاً متعلق به جوهر بود، با اين تفاوت که در گذشته تا آنجا که به تجربه ما مربوط ميشد در لحظه کوتاهي دوام داشت [همانجا، ص 202]."
راسل حتي در بخش سؤال و جواب سخنراني خود صريح تر اين مطلب را بيان ميکند:
"...من آن نقطه را گذاشتم و درباره اش لحظه کوتاهي حرف زدم. منظورم اين است که اکثر اوقات خيلي تغيير ميکند. اگر سريع بحث کنيد، طولي نميکشد که تمام شود. من فکر ميکنم که چيزها براي مدت محدودي دوام مياورند، چند ثانيه يا دقيقه يا هر آنقدر که باشد [همانجا، ص 203]."
بنابراين اگر چيزها آنقدر سريع عوض ميشوند مطمئن ترين ارزيابي جهان، برداشت زبانشناسانه جهان خواهد بود، که دست نخورده ميماند، و دوباره ما بر ميگرديم به آنچه در بخش قبل ديديم، هر چند اين بار بخاطر "زمان".
معضلات راسل با طبقه بنديcategory زمان، فقط بخاطر سيستم پيشنهادي وي نبودند، بلکه تفسير هاي وي از فيزيک مدرن نيز بر اغتشاش مسأله افزوده بودند. راسل در پايان نوشتار "اتميسم منطقي " در سال 1924 طبقه بندي هاي خود را روان تر ميکند. اينجا است که ميتوانيم گره خوردگي هاي سيستم وي با فيزيک مدرن را ببينيم. تقل قول طولاني زير لازم است تا که موضوع برايمان آشکار شود. وي مينويسد:
"جهان از يک عدد، شايد محدود، شايد بي نهايت، از چيزهائي که هرکدام با يکديگر در ارتباط هستند، شايد همچنين با خواص مختلف، تشکيل شده است. هر کدام از اين چيزها را شايد بتوان يک "رويداد" خواند، از نقطه نظر فيزيک قديمي شده، يک رويداد يک زمان کوچک محدود و يک مقدار کوچک مکان را اشغال ميکند، ولي از آنجا که ما زمان و مکان فيزيک قديمي شده را نداريم، اين بيان ميتواند فقط در سطح ظاهري پذيرفته شود. هر رويداد با تعداد معيني رويداد هاي ديگر مرتبط است که ميتواند با آنها "هم زمان وجودي" خوانده شود، از نقطه نظر فيزيک، همه مجموعه رويداد هاي موجود همزمان يک ناحيه کوچکي از مکان-زمان را اشغال ميکنند [همانجا، ص 341]."
"اين مناطق ميتوانند با هم جمع شوند، از طريق قوانين فيزيک، بشکل شيارها يا لوله ها، با امتداد يافتن در يک بُعد مکاني-زماني تا که در سه بُعد. چنين لوله اي از نقطه نظر تکه اي از ماده که در بعُدمعيني امتداد يافته ميتواند زمان ناميده شود و "تاريخ" آن تکه از ماده را تشکيل دهد، وليکن فقط زمان خصوصي آن ماده است چرا که در تطابق با بُعد ديگري که تکه ديگري از ماده در آن امتداد يافته نيست ...[همانجا، ص 342]."
نقل قول بالا نشان ميدهد که بر سر طبفه بندي هاي راسل چه آمده است. نفوذ تئوري نسبيت باعث شده است که وي از طبقه بندي هاي جداگانه زمان و مکان دست بشويد در صورتيکه در زندگي روزمره اين طبقه بندي ها غير قابل چشم پوشي هستند. فاکتهاي اتمي راسل آنچنان چيزهائي هستند که از طريق عبارات اتميatomic prepositions قابل استناد هستند، آنها اساساً موضوعات انديشه هستند که برايشان زمان و مکان جداگانه قابل تميز است. موضوعات فيزيک در سرعت زياد، نظير ذرات زير اتمي، بوسيله زبان عادي بيان نميشوند، و فرمول هاي رياضي براي توصيف خواص آنها به کار ميرود. در عين حال تئوري نسبيت نشان داده است که براي سرعت هاي عادي بهتر است که ما طبقه بندي هاي جداگانه زمان و مکان را حفظ کنيم.
حتي انشتين پس از طرح رويدادهاي مکاني-زماني، در تئوري نسبيت خاص، از طبقه بندي هاي جداگانه براي توضيح تئوري نسبيت عمومي و مطالعات خود درباره فيزيک کوانتا در کتاب "تکامل فيزيک" استفاده ميکند. اين نشان ميدهد که اين طبقه بندي ها براي مطالعه جهان غير ضروري نيستند. چگونه ما ميتوانيم از تغييرات زمين شناسي، تکامل، و تغييرات اجتماعي بدون استفاده از مفهوم زمان سخني بگوئيم. بهر حال بنظر من راسل در آنزمان بخاطر قواعد کلي فيزيک نو سردر گم شده است تا حدي که زمان را "زمان خصوصي" يا بمثابه چيزي ذهني و وابسته به مشاهده کننده فرض ميکند که دوباره بسط فيزيک کوانتا براي اندازه ها و سرعت هائي است که لزوماً معتبر نيستند.
آشکار است که سيستم بالا تاريخ را بمثابه تاريخ خصوصي افراد تفسير ميکند، بنابراين اين سوليپسيسم نميتوانست به موضوع منشاء و آينده جهان پاسخي ارائه کند. بطور خلاصه اتميسم منطقي بمثابه يک سيستم قادر نبود با اينگونه سؤالات درباره جهان دست و پنجه نرم کند. يک سيسم فلسفي بدون طبقه بندي هاي مناسب مکاني و زماني نميتواند با موضوعات مهم تفکر فلسفي نظير تغيير، مواجه شود. بنظر من هر سيستم فلسفي پلوراليستي بايستي آنگونه عناصر مکاني و زماني را ارائه کند که انعطاف کافي براي مطالعه سطوح مختلف علوم و عرصه هاي مختلف تأمل فلسفي را داشته باشند، تا قادر باشند گذشته را مطالعه کنند، و ارائه پيش بيني را درباره آينده در عرصه هاي مختلف زندگي، ممکن سازند.
V. نتيجه گيري
فلسفه اتميسم منطقي اولين کوشش براي ساختن يک سيسم فلسفي پلوراليستي بر مبناي علم معاصر بود. جاي تعجب نيست که ضعف هاي زيادي داشت و نتوانست به اهداف خود دست يابد. فلسفه يونان باستان شاهد شکست دموکريتوس و لوسيپوس بود پيش از آنکه به اوج سيستم فلسفي ارسطوئي نائل آيد. اتميسم منطقي به همين سان ميتواند بمثابه اولين کوششهاي قرن بيستم براي بناي يک سيستم فلسفي نو که قادر باشد در پرتو تحولات جديدعلم، تکنولوژي، و جامعه، جهان را آنگونه که ما امروز ميشناسيم، مورد تأمل قرار دهد. آنچه را فهرست وار از اين کوشش جسورانه براي چالش هاي آينده جهت توسعه سيستم هاي فلسفي پلورالستي ميشود آموخت، شايد به شرح زير بتوان خلاصه کرد:
1. معرفي طرح يک متافيزيک صريح براي سيستمي پلوراليستي که فاصله خود را با سيستم هاي مختلف مونيستي در عرصه هاي مختلف انديشه به روشني ترسيم کند.
2. بکار بردن سيستم فلسفي ارائه شده در عرصه هاي مختلف علوم و غيره و تبيين ارزش آن براي حل مسائل مختلف.
3. تصريح طبقه بندي هاي جديد براي موضوعات انديشه که در تطابق با سطح علوم باشند و در عين حال براي پروژه هاي مختلف مطالعه جهان کفايت کنند. بويژه نياز به معرفي طبقه بندي هاي جديد زمان و مکان که از انعطاف لازم برخوردار بوده و از عهده بر آوردن نيازهاي مطالعه در عرصه هاي علوم مختلف بر آيند.
4. براي اجتناب از درهم و برهم شدن مفاهيم ذهني و عيني، بر عکس تيغ اوخام (نگاه کنيد به رساله پلوراليسم ارسطو براي توضيحات درباره تيغ اوخام)، بر تعداد مسائلي که در مقابل خود قرار ميدهيم بيافزائيم و نه آنکه از آنها بکاهيم.
5. فرم هاي تازه منطق را که قابل تطابق با ديناميسم و تغييرات زماني جهان هستند، مطالعه کنيم. کوششهاي بولBoole، فريجFrege، پيانوPeano، و راسلRussell ما را از محدوديت هاي مدل موضوع-خبر در منطق آزاد کرد. گام بعدي چيره شدن بر سکون گرائي (staticism) در منطق از نظر زماني است. منطق هگل با وجود همه اشکالات آن، شايد از اين نظر استحقاق توجه ما را داشته باشد.
توسعه سيستم فلسفي پلوراليستي قادر به پاسخ گوئي به نيازهاي تحولات علم و تکنولوژي، يک پروژه سريع نيست، و شايد زمان طولاني بطول انجامد، با بسيار نااميدي ها، قبل از آنکه به نقطه اوجي نظير سيستم هاي ارسطوئي و هگلي فلسفه برسد.
سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
20
تير
July 11
http://www.ghandchi.com/447-RussellPluralismEng.htm
مطالب مرتبط:
http://www.ghandchi.com/600-SecularismPluralism.htm
---------------------------------------------------------
مقالات
تئوريک
فهرست
مقالات
http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html