ٍPluralism and Russell's Logical Atomism
http://www.ghandchi.com/447-RussellPluralism-plus.htm
سام قندچي
فهرست مطالب
ياداشت
ياداشت
فلسفه اتميسم منطقي راسل در سخنراني
راسل در کارهاي بعدي خود به ترويج
اتميسم منطقي ادامه نداد. مثلاً در کتاب "تاريخ فلسفه غرب" که در سال
I. پيشينه تاريخي اتميسم منطقي
راسل به سنتي در فلسفه معاصر متعلق بود که فلسفه آنالتيک يا تحليل منطقي خوانده ميشود. اين سنت بمثابه چالشي در برابر سيستم هگلي که در دانشگاه هاي بريتانيا و آمريکا در آغاز قرن بيستم سنت فلسفي غالب بود، برخاست. تحليل منطقي يک رقيب تجربه گرائي يا امپريسيسم انگليس جان استوارت ميل و پيشينيان وي بود. فلاسفه آنالتيک خوب ميدانستند که شکست امپريسيسم بوسيله سيستم هگلي اساساً بخاطر ناتواني امپريسيسم محض در پايه گذاري اصول مختص خود است که بيش از پيش باعث ميشد که تجربه گرايان از رئاليسم (واقع گرائي) دور شوند و به سوليپسيسم (نفس گرائي) سقوط کنند (مثلاً ديدگاه اسقف برکلي). در واقع ناهمگوني هاي امپريسيسم محض را که قبلاً کانت و هيوم نشان دادند که راه را براي غلبه هگل بر انديشه فلسفي قرن نوزدهم هموار کرد.
دو نقد فلسفي اصلي در قرن نوزدهم در چالش فلسفه هگل ارائه شدند، يکي مارکسيسم و ديگري آنارشيسم. مارکس ايده آليسم هگل را نقد کرد، معهذا، وي مونيسم هگلي را حفظ کرد و فقط ماده مطلق را بجاي روح مطلق هگل نشاند. با وجود مونيستي بودن ماترياليسم ديالکتيک مارکس، قبول پراتيک بمثابه اصل در تئوري شناخت، مارکس را قادر کرد که ديالکتيک هگل را در قالب رئاليستي تري تجديد بنا کند. از سوي ديگر پير ژوزف پرودن پدر آنارشيسم در نقد خود از فلسفه هگلي مونيسم آنرا مستقيماً هدف نقد خود قرار ميداد. پرودن مونيسم را به دور ريخته و پلوراليسمي را ميپذيرفت که در آن ديدگاه موجويت هاي مشخص بدون مناسبات لازم قبول ميشد. فلسفه پرودن اساساً يک فلسفه اجتماعي-سياسي بود، که در آن افراد هيچ مناسباتي را از روي ضرورت با يکديگر نداشته، و همه مناسبات اجتماعي نظير دولت، خانواده، مذهب، و غيره اجباري تلقي ميشدند. در نتيجه نقد آنارشيستها از هگل بخاطر بالا بردن درک مناسبات عيني (چه مناسبات خارجي چه دروني) نبود، چرا که آنها ترجيح ميدادند که همه اين روابط را با هم به دور بريزند، چه در علم چه در جامعه، و نه آنکه آن مناسبات را درک کنند، و بخواهند کمبود هاي آن را بهبود بخشند. خود پرودن متعجب شده بود وقتي که خود را در نقش رهبري حزب آنارشيستي ديد چرا که ايده داشتن حزب، که خود يک نوع مناسبات و آنهم رابطه اي محکم را تداعي ميکند، با اصول بنياني آموزش هاي وي در تضاد بود. آنارشيستها شبيه کَلبيون دوران سقوط فلسفه يونان بودند که وقتي قادر به حل معضلات معرفت و جامعه نبودند، آرزوي کنار نهادن کل جامعه بشري و معرفت را کرده و زندگي کردن نظير حيوانات را ترويج ميکردند.
مارکسيسم و آنارشيسم نتوانستند به غلبه هگليسم بر دانشگاه هاي اروپائي پايان دهند. آنها اساساً در محافل بيرون از جمع هاي رسمي آکادميک رشد کردند بويزه بخاطر راديکاليسم شان و نيز بخاطر جهت گيري شان بسوي جنبش هاي کارگري. مضافاً آنکه براي تعيين نفوذ اين دکترين هاي راديکال در ميان روشنفکران، دولت هاي اروپائي و نهادهاي متشکل مذهبي از دکترين رقيب، يعني از خود سيستم هگلي پشتيباني کردند. دانشگاه ها و مدارس الهيات توجه بيشتري به کارهاي هگل مبذول نمودند و هگل به محافل روشنفکري بريتانيا و آمريکا معرفي شد. احتمالاً به استثناء ارسطو، هيچ فيلسوفي در تاريخ، به اندازه هگل توسط نهادهاي موجود مورد پشتيباني قرار نگرفته است. در پرتو اين زمينه تاريخي است که در پايان قرن نوزدهم چالش نويني از سوي سيستم هگلي در دانشگاه هاي بريتانيا و آمريکا پا به عرصه وجود نهاد. اگر مارکسيسم در آلمان متولد شد، و پرودنيسم در فرانسه، آلترناتيو تازه در برابر فلسفه هگل در آغاز قرن بيستم توسط فلاسفه بريتانيا و آمريکا در برابر هگليسم در محاقل آکادميک اين دو کشور پا به عرصه وجود گذاشت.
کارهاي جيمز استوارت ميل که آخرين فيلسوف مهم امپريسيسم بود از نو در محافل آکادميک دست به دست ميشد، معهذا نقد به هگل محدود به تولد مجدد امپريسيسم نبود. اعتقاد را بر اين بود که تجربه گرائي کهن بدون تکميل شدن بوسيله يک منطق پرقدرت نميتواند با هگل مقابله کند. درواقع امپريسيسم محض قبلاً در نبرد با هگل يک قرن پيشتر از آنزمان، شکست خورده بود. به همين سبب تولد تازه امپريسيسم بريتانيا همراه توجه تازه اي به منطق توسعه يافت، گرچه اين منطق نه ارسطوئي بود و نه هگلي. تطور منطق نوين از همان زمان توسط بول Boole، فريگ Freg، و پيانو Peanoشکل گرفته بود و بخوبي توسط منتقدين تازه هگل يعني توسط فلاسفه تحليل منطقي، به کار گرفته شد.
جي.ئي. مور
G.E. Moore
و برتراند راسل در ميان پيشقراولان نفد جديد سيسم هگلي بودند و از همان ابتدا
قلب مونيستي
آن را هدف گرفتند. نقد مور از هگل هم به مونيسم وي بود و هم به کوشش
هگل براي سيستم-سازي. از ديدگاه مور، پلوراليسم به معني تأمل درباره جهان بشکل عقل
سليم بود، و
چي ئي مور سعي در سيستماتيزه کردن
آاين برداشت عقل سليم نداشت.
از سوي ديگر برتراند راسل نيز مونيسم هگلي را قوياً به
نقد ميکشيد وليکن بر عکس مور، ميخواست که يک سيستم فلسفي آلترناتيو (البته يک سيستم
پلوراليستي) تکامل دهد. اين امر دليل توجه ويژه راسل در تاريخ فلسفه به لايبنيتس
است که هدف مشابهي را
دو و نيم قرن پيش
از او دنبال کرده بود. تفاوت بين مور و راسل در
ارتباط با پلوراليسم، حتي در کارهاي اوليه
آنها آشکار است، گرچه اين اختلاف در حوالي
سال
هم مور و هم راسل بخاطر ضديتشان با
مونيسم با مارکسيستها اختلاف داشتند. آنها از آنارشيستها نيز بخاطر پذيرش
مناسبات پديده ها متفاوت بودند، گرچه آنها برعکس ديدگاه هگلي اعتقاد به روابط دروني
نداشتند اما به وجود روابط
بيروني پديده ها اذعان داشتند. آنها هم با مارکسيستها و هم با آنارشيستها بخاطر رد کردن
منطق ديالکتيک اختلاف داشتند، منطقي که از نظر آنها به نتايج بي معني منتج ميشد، و
آنها منطق نوين آنالتيک را ترجيح ميدادند. هدف آنها زنده کردن دوباره آنگونه
انديشه و دانش فلسفي
بود که در کليت خود از علم بمثابه مقياس
سنجش بهره
ميجست. در سياست، آنها سيستم دموکراتيک پلوراليستي را ارج ميگذاشتند و ميخواستند
که دستاوردهاي آنرا بسط دهند و نه آنکه نظير مارکسيستها آنرا با يک سيسم متمرکز
مونيستي جايگزين کنند يا که نظير آنارشيستها براي بهبود معايب جامعه
کل آن را نابود
کنند. گرچه
"مور" و راسل پيش کسوتان پلوراليسم علمي بودند، معهذا راسل معتقد بود که
ويليام جيمز "بزرگترين نقاد مونيسم" بوده است [مراجعه کنيد به کتاب جان پاسمور
John Passmoreتحت عنوان
"يک صد
سال فلسفه"
منتشر شده در سال
پراگماتيسم ويليام جيمز آلترناتيو ديگري
در برابر مونيسم هگلي بود و فلسفه وي
نيز در زمينه روحي
اي که فلسفه تحليل
منطقي در آن رشد و نما يافت،
رشد کرد. جيمز با راسل در پلوراليسم اشتراک
نظر داشت، وليکن جيمز
هيچگاه نظير راسل براي منطق و خردگرائي
چندان اهميتي قائل نبود. نقد جيمز از هگل
بيشتر همراه نقد
عمومي از راسيوناليسم بطور کلي بود، در صورتيکه راسل از سوي ديگر، نقد
منحرف شدن هگل از راسيوناليسم
را نقد ميکرد، و
در واقع نقد راسل
از هگل در دفاع از راسيوناليسم
بود و نه در نفي آن. با وجود اين اختلاف بسيار مهم بين جيمز و راسل، جيمز بيش از هر
فيلسوف ديگري
که به اين چالش
پرداخته است، به معرفي و دفاع پلوراليسم
همت کرده است. نقل قول طولاني زير از جيمز
بيش از هر توضيح ديگري ميتواند بما کمک کند که انديشه پلوراليستي را درک کنيم. در
سال
"با تفسير پراگماتيک وار، پلوراليسم يا دکترين آنکه کثرت وجود دارد، به اين معني است که قطعات گوناگون واقعيت "ممکن است از طريق بيروني" مرتبط باشند. هر آنچه شما ميتوانيد به انديشه بياوريد، هر چقدر بزرگ ودر برگيرنده، از نقطه نظر پلوراليستي به يک نوع يا اندازه، يک محيط حقيقي "خارجي" دارد. همه چيز به طرق گوناکون "با" يکديگر هستند، ولي هيچ چيز همه چيز را در بر نميگيرد، يا بر همه چيز غلبه ندارد. لغت "و" در دنباله هر جمله اي ميايد. و چيزي هميشه از قلم ميافتد. "نه کاملأ" بيان بهترين کوشش ها، در هر جاي گيتي، جهت دستيابي به همه-شمولي بايستي ذکر شود. جهان پلوراليستي بيشتر به جمهوري فدرال شبيه است تا يک امپراطوري يا يک پادشاهي [تاکيد از من]. معهذا هرچند بسياري را بتوان با هم جمع کرد، بسياري ديگر حضور خود را در مرکز موثر آگاهي و عمل آشکار ميسازند يعني چيز ديگري خود گردان و غايب بوده، و غير قابل تقليل به يگانگي است.
"مونيسم، از سوي ديگر، تکيه دارد که وقتي ما به واقعيت توجه ميکنيم، يعني واقعيتِ واقعيات، همه چيز پيش روي *همه چيز* ديگر در يک همزماني بزرگ کامليت حضور دارند، که هيچ چيز يه هيچ معني کاري يا اساسي، نميتواند از بقيه چيز ها جدا باشد، و همه چيز در يکديگر، در يک تلاقي عظيم، درهم ادغام ميشوند."
(مراجعه کنيد به کتاب
ويليام جيمز
تحت عنوان
"يک جهان پلوراليستيA Pluralistic Universe"، متن هاروارد، صفحه
ويليامز جيمز ميکوشيد که سيستم پلوراليستي اي را بسط دهد. او ميدانست جامعه اي که حقوق فردي را برسميت بشناسد ميتواند از پاره پاره شدن بوسيله تدوين يک سيستم غير متضاد از قوانين که روابط انسانها را معين کند، به پرهيزد. اگر فلسفه ميخواست که پلوراليسم را بپذيرد، احتياج داشت علاوه بر اشياء مشخص و روابط آنها، به دنبال يک سيستم پلوراليستي در جهان هم باشد. ويليام جيمز هيچگاه به چنين هدفي دست نيافت شايد به اين خاطر که ديدگاه فلسفي وي ضد خردگرائي بود و معتقد بود تکوين فلسفي را بايستي به " سبک ذره ذرهpiece-meal fashion" دنبال کرد.
راسل در سعي براي ارائه يک سيستم فلسفي پلوراليستي يعني اتميسم منطقي، با موانع ديگري مواجه شد. متأسفانه اتميسم منطقي در دستيابي به اهداف دور دست خود موفق نبود و تنها عناصر تکه تکه شده اي از جزئيات منطقي-زبانشناسي آن باقي مانده است. فلاسفه بعدي سنت آنالتيک اکثراً از هر گونه کوششي براي ساختن يک سيستم پلوراليستي دست شستند و شايد اين امر دليل توجه آنها به کارهاي فاقد جهانشمولي ad hoc-ness در تأمل فلسفي است. از سوي ديگر شايد دشمني اکثر فلاسفه آنالتيک با سيستم سازي بتواند عدم جذابيت نظرات فلسفي آنها را در ميان مردم عادي، توضيح دهد. امروز غير قابل انکار است که بسياري روشنفکران غرب نوعي مونيسم موسوم به فنومنولوژي را که در راستاي نئو-هگليسم مرلوپونتي و هايدگر است، به فلسفه آنالتيک ترجيح ميدهند. بنظر ميرسد که با نوعي طنز تاريخ روبرو هستيم که بازگشت به آنچيزي اتفاق افتاده است که همه مأموريت فلسفه آنالتيک بخاطر تقبيح آن بود، يعني رد کردن مونيسم!
هدف کوشش هاي راسل براي خلق يک سيستم پلوراليستي امروز پس از اين سالها بيشتر قابل درک است و ناکامي هاي کوشش پيشگامانه وي ميتواند سرمشق خوبي براي تأمل هاي فلسفي زمان حاضر باشد.
از اينجا ببعد در اين رساله من هدفم بررسي فلسفه اتميسم منطقي راسل در ارتباط با محتمل بودن تئوري هاي مشخص ارائه شده از سوي وي نيست، بلکه ميخواهم توجه خود را برروي مسائلي که ساختن سيستم پلوراليستي از سوي او ميخواست به آنها پاسخ بدهد، متمرکز کنم. امروزه ساختن يک سيستم پلوراليستي از نظر اکثر فلاسفه آنالتيک بنظر مانند کيمياگري مينمايد و چنين هدفي بمثابه موضوعي براي يک برهه تاريخي معين نگريسته ميشود و نه يک موضوع مثمر ثمر انديشه فلسفي. همانگونه که اشاره کردم من طور ديگري فکر ميکنم و از از اين منظر کوششهاي راسل را بسيار جالب و شايسته تأمل انديشمندانه ميدانم حتي اگر که به همه اهداف خود نرسيدند.
من در سطور زير سيستم فلسفي اتميسم منطقي را در ارتباط با سه مسأله بحث ميکنم:
1- خصلت جهان يعني که آيا جهان از بسياري چيزهاي عيني بنياني تشکيل شده است (پلوراليسم) و يا آنکه فقط از يکي (يعني مونيسم).
2- ساختمان جهان، يعني اينکه عناصر اصلي تشکيل دهنده جهان چيستند و چگونه با هم مرتبط هستند.
3- منشأ و آينده جهان.
در بحث مبحث اول کوشش خواهم کرد که توجه مان را به اهميت متافيزيک در فلسفه اتميسم منطقي معطوف کنم. در بررسي مبحث دوم اهميت کاتگوري ها (طبقه بندي هاي فلسفي) را مورد توجه قرار ميدهم. در ارتباط با موضوع سوم در کار راسل حرف زيادي زده نشده است وليکن من ميخواهم اهميت آن براي هر تأمل فلسفي در آينده را بررسي کنم.
II. خصلت جهان
راسل پيش فرض هاي متافيزيکي را بعنوان
پيش شرطي براي دکترين منطقي خود نميديد. اولين جائي که اتميسم منطقي را طرح ميکند
ميگويد "من سعي ميکنم که ...نوع معيني دکترين منطقي را ارائه کنم و بر مبناي آن نوع
معيني از متافيزيک را تعريف کنم [اورمسون
Urmson, J.
از راسل در ابتداي سخنراني خود در سال
"يک انسان تجربه کننده بطور طبيعي
ميگويد که چيزهاي بسياري هستند و اثبات ضد آن که ارائه شود اپريوري (از پيش) است.
پيشنهاد من رد آن استدلالات اپريوري است...[برتراند راسل،
فلسفه اتميسم منطقي،
LK، ص
برتراند راسل در سال
"..اگر
من درست بگويم در
آنصورت چيزي در منطق نيست که بتواند بما کمک کند که بين مونيسم و
پلوراليسم را انتخاب کنيم، يا بين ديدگاهي که معتقد است حقايق خردمندانه نهائي وجود
دارند و ديدگاهي که فکر ميکند چنين حقايقي وجود ندارند. تصميم خود من براي ترجيح
پلوراليسم و
روابط پديده ها بر مبناي زمينه هاي تجربي گرفته شده است، پس از آنکه خود را
قانع کرده ام که استدلالات اپريوري در تقابل با آن
ها، معتبر نيستند [برتراند راسل،
اتميسم منطقي، LK،
ص
بنابراين به اذعان خود راسل بنياني ترين پيش فرض (يعني پلوراليسم) نميتواند از طريق منطق تبيين شود و اين خود در تضاد با ادعاي راسل است که منطق بنيان فلسفه است. مضافاً آنکه وي نميخواهد اين نگرش را برمبناي متافيزيکي هم بپذيرد. وي مباني تجربي را بعنوان دليل گزينش خود ذکر ميکند. معهذا پذيرش اين اصل اساسي بر مبناي زمينه هاي تجربي کم درد سر تر نيست.
در آغاز نوشتار "منطق
بمثابه اساس فلسفه" راسل نشان ميدهد که استقراء نميشود بر مبناي تجربي پذيرفته
شود و نيازمند يک اصل منطقي اپريوري است [برتراند راسل،
منطق بمثابه فلسفه،
AT،
ص
مضافاً آنکه ادعاي آنکه پلوراليسم ميتواند بر مبناي تجربي پذيرفته شود، در آثار وي در مورد اتميسم منطقي برايش استدلالي نميشود، و بمثابه يک حقيقت بديهي طرح ميگردد. من نتيجه ميگيرم که پلوراليسم براي راسل يک اعتقاد متافيزيکي است که هم از طريق حقائق تجربي ميتواند تبيين شود و هم بوسيله استدلال هاي منطقي درباره موضع متقابل آن يعني مونيسم. به عبارت ديگر ادعاهاي وي که "منطق در فلسفه بنيادي است" و اشتقاق "متافيزيک از منطق،" حتي با استدلالات خود وي هم در تطابق نيستند.
بيشتر اينکه براي اثبات متافيزيک ضمني خود، راسل بيشتر نگران نتايج *عملي* اين اعتقاد (پلوراليسم) است تا استدلالات فرضي براي تبيين آن بصورت پيشفرضانه (اپريوري). اين موضوع بيشتر آشکار ميشود وقتي که وي کار خود را در نوشتار ديگرش "فلسفه اتميسم منطقي" به اين شرح خلاصه ميکند:
"يک هدف که نظير شرياني در ميان هر آنچه من گفته ام جريان يافته
است ،مستدل کردن اين
تحليل بوده است، يعني مستدل کردن اتميسم منطقي، ديدگاهي که که ميتوان در تئوري به
منبع آن رجوع کرد، اگر نه در عمل، به نهايت غائي
بسيط، که از آن جهان ساخته شده
است، و آنکه آن عناصر ساده يک واقعيتي دارند که به هيچ چيز ديگري تعلق ندارد
[برتراند راسل،
فلسفه اتميسم منطقي، LK،
ص
بنابراين راسل فکر ميکند که پلوراليسم را در کارهاي خود مستدل کرده است. معهذا اگر اين يک حقيقت بديهي بود و نه يک اعتقاد متافيزيکي، هيچ دليلي نداشت که کل کار او بمثابه استدلالاتي براي اثبات اين ديدگاه در نظر گرفته شوند. بنظر من اين تصور غير قابل اجتناب است که پلوراليسم، متافيزيک اتميسم منطقي راسل است . در واقع اين برخورد، متدولوژي يک فيلسوف