Problem is not Utopianism, it is Lack of Open Society
http://www.ghandchi.com/340-Utopianism-plus.htm
متن بزبان انگليسي
http://www.ghandchi.com/340-UtopianismEng.htm
مسأله
آرمانگرائي نيست، نبود جامعه باز است
سام قندچی
بسياري از کساني که از تجربه استبداد سياسي و فکري کمونيسم، يا اسلامگرائي، بيرون آمده اند، تصور ميکنند که دليل اصلي استبداد آن سيستمها، آرمانگرائي آن ها بوده است، و به نفي آرمانگرائي ميرسند. واقعيت اين است که حتي ليبراليسم هم بسيار آرمانگرا تر از اتوپيسم کمونيستي بوده است، چه در زمينه اقتصادي و چه در زمينه سياسي، ولي آنجه تجربه دموکراسي هاي غرب را جدا ميکند باور آنها به *جامعه باز* است.
در واقع اولين منقدين لنينيسم نظير لوکاشLucas و منهايمMannheim در سال 1929 در اشتباه بودند که فکر ميکردند مسأله ديکتاتوري کمونيسم بخاطر داشتن انديشه هاي آرمانگرا بوده است. آنها اتوپينيسم را حذف و نئو مارکسيست شدند، با تکيه بر جامعه شناسي دانش. در واقع انديشه دموکراسي جامعه مدرن، از جان لاک تا استوارت ميل، بسيار آرمانگرا است، ولي همه آرمانگرايان *جامعه بسته*closed society را ترويج نميکنند.
اين موضوعي است که دست آورد مهم کارل پاپر است که نشان داد مسأله استبداد از اسپارت در يونان باستان، تا کمونيسم و فاشيسم در دنياي صنعتي، عدم پذيرش *جامعه باز* open society در آنها بوده است، و نشان داد که از جمهوريت افلاطون، با حکومت نخبگانش، تا تئوري دولت هگل، و بالاخره مارکس، با حکومت پرولتاريايش، مسأله تعلق *جامعه بسته* در آنها است که استبداد آفرين است. در واقع حتي آيت الله خميني نيز در کتاب ولايت فقيه خود، انديشه افلاطون را بکار برده، و حتي وي را به نام ذکر ميکند.
من در نوشته قانون و ايران: فضيلت يا حقوق، نشان دادم که حتي در دموکراسي آتن، در يونان باستان، دموکراسي به معني *حقوق* درک نميشده است، و به معني *فضيلت* درک ميشده، و به همين دليل است که در دفاعيات سقراط، حرفي از حقوق وي نيست، و حتي سعي وي، در نشان دادن با فضيلت تر بودن خود، در برابر محاکمه کنندگانش است، وقاضي نهائي هم خدايان هستند که هر طرف ميخواهد سخنگوي آنها باشد.
در نتيجه در تئوري عدالت سقراط و افلاطون، از حقوق انساني بحثي نيست،و اصل بحث فضيلت است. همانقدر حقوقي نيز که در عمل در آتن براي اشراف وجود داشت، نتيجه يک قانون اساسي با تعيين حقوق، حتي براي اشراف نبود. ودر اسپارت حتي اشراف هم جنين حقوقي نداشتند، و زنان و برده گان هم که در هر دو جا حقوقي نداشتند. منظور بحث آنکه اساس درک دموکراسي بر مبناي حقوق ، و نه بر مبناي فضيلت، در دنياي مدرن طرح شده است.
جامعه باز آن جامعه اي است که در آن حقوق انساني،
جهان شمول پذيرفته شده، و در عمل و در قانون برسميت شناخته شده اند. در واقع
سوسياليسم مدرن با نقد ليبراليسم، از جامعه آزاد نيز فاصله گرفت، و از ابتدا
آن را در نقد برنامه گوتاي مارکس و انگلس ميشود ديد، که پدينگونه جامعه باز است که
نفي شده و ديکتاتوري پرولتاريا توجيه ميشود، تا تئوري دولت لنين و استالين در دهه
هاي بعد. و اين اشتباه اساسي آن ها در زمينه جامعه شناسي بود، که در
کنار تئوري اقتصاد دولتي، به استبداد لنينيسم و استالينيسم کشيد.
در واقع آرمانگرائي کمونيسم را، سالها قبل از لوکاش، برتراند راسل نقد کرده بود، و مسائلي که آنها طرح ميکنند درست هستند، همانطور که در انديشه مارکسيستي و مونيسم-يکتاگرائي نقد جالب برتراند راسل را از اتوپي توماس مور ذکر کرده ام. اما ساختن جامعه دموکراتيک پس از رنسانس هم همانقدر آرمانگرايانه بود ه است. پاپر در سالهاي 1940 در کتاب جامعه باز و دشمنانش نشان داد که مسأله آرمانگرائي نيست و مسأله سوسياليسم مدرن ضديت آن با جامعه باز بوده است.
پاپر سوسياليسم مدرن را مساوي جريانات سوسياليستي ماقبل صنعتي نطير توماس مورنمي بيند، هر چند آرمان ها شبيه هستند، و نقد برتراند راسل از چنين آرمانهائي بصورت طرح يک جامعه آينده کسالت آور، بجا است، ولي مسأله استبداد و ديکتاتوري سوسياليسم مدرن بحث ديگري است و پاپر آنرا پاسخ داد. اين دو موضوع ، يعني آرمانگرائي و عدم دفاع از جامعه باز، قبل از پاپر، چه در ميان نويسندگان ليبرال نظير راسل، و چه در ميانه نئو مارکسيست ها نظير لوکاش و منهايم مساوي تلقي ميشدند.
جريانات آرمانگراي واپس گرا، نظير اسلامگرائي کنوني جمهوري اسلامي، و مجاهدين، در گذشته نيز بوده اند، نظير مزدکيان که بهترين نقد آنرا علامه دهخدا نوشته است، که آنان را يک فرقه واپس گرا ديده است. برعکس نويسندگان کمونيست که بخاطر ديدن برخي آرمانهاي مشترک، مزدکيان را مترقي ارزيابي کرده اند. متأسفانه نويسندگاني نظير احسان طبري که درباره مزدکيان و جنبش هاي مشابه نوشتند، حتي نظير انگلس که در باره موينتزر نوشته است، با تاريخ واقعي اين جنبش ها آشنا نبوده، و فقط از روي آرمانهاي آن ها به قضاوت نشسته اند، و از جريانات واپسگرا دفاع کرده اند، و مخالفين چپ هم، اکثرأ برعکس، بخاطر مخالفت با آرمانهاي اين جنبش ها، آنها را کوبيده اند، و نه نقش تاريخي آنها در ترقي يا واپس گرائي. بهر حال اين موضوع مفصلي است و ميدانم برخي تاريخ نگاراني که از ديدگاه هاي جديد به تاريخ نگاه ميکنند، در مورد مزدکيان در حال تحقيق و نشر هستند.
آنچه درباره لنينيسم و اسلامگرائي بايستي در نظر داشت، دوباره نه آرمانگرائي آنها، که البته بسيار پرابلماتيک است، بلکه ضديت آنها با جامعه باز، در قانون و عمل است .
نوشته زير يکي از جالب ترين نوشته هائي است که درباره آرمانگرائي در عصر ما نوشته شده است و اميدوارم به فارسي ترجمه شود:
http://iranscope.ghandchi.com/Anthology/bisk.htm
در سالهاي اخير، در نقد از جمهوري اسلامي، بسياري به نقد عرصه هاي مختلف زندگي اجتماعي در ايران پرداخته اند و اينکه انتظارشان از جامعه مدني چيست. مثلأ نقد روسري در مجاهدين خلق. اين نوشته ها آن نوع نقدي است که در غرب توسط کساني نظير ولتر و توماس پين انجام شده است، و به رشد *جامعه باز* کمک بسيار کرده است. توسعه جامعه باز فقط در سياست نيست، و اهميت نوشته هائي نظير آثار ابن ورق يا علي دشتي، و حتي بسياري از رمان هاي جديد ايران، که به مسائل روزمره زندگي ميپردازند، در همين است.
رمان هاي جديد نظير حاجي آقاي هدايت، به زندگي روزمره ميپردازند، ولي فقط نقد نميکنند، بلکه جامعه باز را ترويج ميکنند.
در واقع اينکه کسي نظير آقاجري با حکم مرگ خود براي کفرمخالف است، ولي از فتواي خميني براي قتل سلمان رشدي دفاع ميکند، نشان دهنده آرمانگرائي او نيست، بلکه نشانه ضديت او و اسلامگرايان باصطلاح اصلاح طلب، با جامعه باز است، و ديدن دموکراسي بعنوان فضيلت است که خود را فاضل و اقتدارگرايان را جاهل ميدانند ،و حقوق انساني در جامعه بازبرايشان اصل نيست. به همين شکل مجاهدين و مسأله عدم رعايت حقوق بشر در تشکيلاتشان و مسائلي نظير دفاع از حکومت اسلامي براي دولت موقت، روسري در تشکيلاتشان، و حملاتشان به مخالفين با دروغ و تهديد، همه حکايت از ضديت آنها با جامعه باز است.
نداشتن يا داشتن آرمان و آرمانگرائي، به معني پلوراليسم يا نفي آن نيست. هما نطور که در دموکراسي حکومت مردم نيست نوشتم، مسأله اصلي دموکراسي، نه در آرمان ها و نه در افراد است. مسأله *چگونه* حکومت کردن است، و دقيقأ به همين دليل دموکراسي اسلامي پلوراليسم نيست.
حلاصه کنم ايده ال هاي جان لاک يا جان استوارت ميل، همانقدر آرمانگرا بودند، که ايده الهاي مارکس. با اينکه بنظر من دموکراسي مالکيت دار براي توسعه دموکراسي فراصنعتي مناسب تر از سوسياليسم و اقتصاد دولتي است، و مفصلأ نظرم را در اين مورد در آيا سوسياليسم عادلانه تر است؟ ، نوشته ام. اما آنچه دموکراسي هاي غرب و انديشمندان آنرا موفق به رشد دموکراسي کرد، عدم آرمانگرائي نبود، بلکه کوشش انها در تئوري و عمل براي ايجاد جامعه باز بود
.
به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران
سام قندچی، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
14 خرداد
June 3, 2004
مقالات مربوط به موضوع
http://www.ghandchi.com/417-edaalat.htm
http://www.ghandchi.com/299-Marxism.htm
http://www.ghandchi.com/303-Socialism.htm
http://www.ghandchi.com/347-Futurism.htm
http://www.ghandchi.com/206-OpenSociety.htm
http://www.ghandchi.com/236-PowerDemocracy.htm
http://www.ghandchi.com/314-Vision.htm
http://www.ghandchi.com/179-IranianLeftism.htm
http://www.ghandchi.com/index-Page13.html
--------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
فهرست مقالات
http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html