Iran news and Iranian culture on Iranscope Iranian site

A World Vision from City of Heretics

http://www.ghandchi.com/314-Vision-plus.htm

 

آدمي در عالم خاکي نميايد به دست

عالمي ديگر ببايد ساخت وز نو آدمي

حافظ

 

يک جهان بيني از سوي شهر مرتدان

 سام قندچی

 

اگر در اروپاي قرن پانزدهم، ژنو کالوينCalvin به شهر مرتدان معروف بود، در قرن بيست و يکم، تمام شهرهاي ايران و جامعه هاي ايراني خارج را ميتوان شهرهاي مرتدان ناميد. اگر در 1600 جوردانو برونو را در رم زنده زنده در آتش سوزاندند، امروز سلمان رشدي را که حتي ايراني نيست، و در خارج ايران زندگي ميکند، از طرف آيت الله خميني به مرگ محکوم کردند، و ايرانياني که مباني تئوکراسي اسلامي را مورد سوأل قرار دادند  نيز سرنوشتي بهتر از وي نداشته اند. با وجود همه عکس العمل هاي خشونت بار ارتدوکسي، نتنها شقاقdissent در اسلامگرائي، بلکه شقاق در همه گروه هاي مذهبي و سياسي، واقعيت هر روزه ايران است، .

 

گوئي که تئوکراسي جمهوري اسلامي ايران،  به مردم آموخته است که صرف نظر از ديدگاه سياسي يا مذهبي خود، اصول خود را به زير سوأل ببرند، و در نتيجه رشد شقاق در ميان ايرانيان گوناگون،  چه در ايران و چه در خارج، در سال هاي 2000 ،  توصيف زير از رم  سال 1600 ،  زمان سوزاندن جوردانو برونو را به ياد  مياورد، و نشان ميدهد که هر انسان با درايتي،  پس از ديدن چنين وحشيگري،  براي دفاع از دگم (خشکمغزي فکري)،  به نتيجه زير سوأل بردن همه اصول اساسي اعتقادات خود ميرسد:

 

"براي سال 1600 بيش از سه مليون نفر در رمRome جمع شده بودند.  راهپيمائي زوار، و شلاق زدن به خود،  براي طلب بخشش از گناهان.  با چندين برابر شدن دزدي و قتل،  شهر در آشفتگي بود.  عدد 1600 [در لاتين]  از يک رقم نه و يک رفم هفت تشکيل شده، و معنائي سحر انگيز داشت: شايد حاکي از آن بود که پايان نزديک است.  پيامبران غيبگوئي ميکردند. درهمين حال، توبه کاران که انتظار داشتند قبل از دير شدن،  آمرزش لازم از گناهان را دريافت کنند،  از طرف رمي هاي شريف سر کيسه ميشدند. يک جاذبه ثانوي در 17 فوريه اعلاميه اش در آمد. نولان [جوردانو برونو]، سر سخت ترين مرتد، در پيازا سنتا فيئورPiazza Santa Fiore به آتش کشيده ميشد.  شاهد مراسم هم يک آلماني بود که به مذهب کاتوليک گرويده بود،  محققي با نام اسپر شاپGaspar Schopp  که در هيچ منازعه الهيات غايب نبود. وي مانند لاشخوري در انتظار واپسين روزهاي برونو است، تا که آخرين کلمات وي را برچيند و پخش کند. ما به او براي گزارش مقاومت برونو در برابر قاضيان خوددر سنتا ماريا سوپرا مينرواSanta Maria sopra Minerva  مديونيم: "من به جرئت ميگويم که شما بيش از من که دريافت کننده حکم هستم،  از دادن حکم عليه من هراس داريد." و پس از سوختن، شاپ به اين شرح،  واقعه را با نگاهي مملو از کينه، بغض، و حسرت به رئيس دانشگاه آلدورف Altdorf گزارش ميکند: " بدينگونه وي با حالتي تأسف بار از طريق کباب شدن هلاک شد، و او ميتواند برود و در آن دنياهاي خارق العاده که خيال بافي کرده بود بگويد،  که چگونه در اين جهان با کافران خدانشناس در رم رفتار ميشود". شاپ يک دهه بعد دوباره  در سلول کمپانلا ظاهر ميشود وبه ظاهر قول ميدهد که براي رستگاري برونو کوشش کند، وقتيکه در واقع مشغول سرقت آثار ادبي دستنوشته هائي بود که ميتوانست به انها دسترسي يابد." [Frank R. Manuel and Fritzie P. Manuel, Utopian Thought in the Western World, 1979, P. 241]

 

***

 

اگر ديدگاه ارتجاعي اسلامگرائي انقلاب 1357 ايران بيان بازگشت به گذشته، در پاسخ به بحران جامعه صنعتي بود، در مقايسه، بينش امروز از جهان، از ديدگاه جنبش دموکراسي خواهي ايران، بيانگر جامع ترين کوشش فراسوي پاراديم جامعه صنعتي،  جهت درک وقايع جهاني است.

 

اگر اساسأ جنبش هاي ترقي خواهانه در غرب از توجه به جنايات رژيم هائي نظير جمهوري اسلامي مسامحه کرده اند، و توجه خود را معطوف به نقد جريانات ناسيوناليسم افراطي مداخله جوي غرب نموده اند، فعالين جنبش دموکراسي خواهي ايران، نتنها خصلت قرون وسطائي رژيم هائي نظير جمهوري اسلامي را نشان داده اند، بلکه به غرب ياد آور شده اند که وقتي با ناسيوناليسم اقراطي غرب روبرو ميشوند،  به دستاوردهاي خود در عرصه هاي ارزش هاي حقوق بشري، دموکراسي، و عدالت وفادار مانند، و اين ارزش ها را فداي ملاحظات معامله با کشورهاي توسعه نيافته  نکنند، يعني با ظاهر مبارزه با کلونياليسم،  در جهت خشنوديappeasement  رژيم هاي قرون وسطائي نظير جمهوري اسلامي نباشند.

 

جنبش دموکراسي خواهي ايران با جريانات مداخله جوي غرب مقابله ميکند، اما نه نظير گروه هاي ضد جنگ در غرب، که شعار هاي باصطلاح ضد امپرياليستي ضد امريکائي رژيم هاي نظير جمهوري اسلامي ايران را ذکر ميکنند، تا که سکوت خود درباره قساوت هاي اين رژم ها را توجيه کنند.  اين امر به اين معني نيست که فعالين جنبش دموکراسي خواهي ايران از مداخله جوئي ناسيوناليست هاي افراطي آمريکا، که خواهان حمله به نقاط مختلف جهان،  بمثابه راه حل بحران جامعه کهن صنعتي هستند،  دفاع ميکنند. اما تفاوت به اين معني است که عقائد و عمل قرون وسطائي رژيم هاي نظير جمهوري اسلامي ايران همان اندازه نيروي واپس گرا در حهان است که ناسيوناليسم افراطي مداخله جويان غرب.

 

جنبش دموکراسي خواهي ايران نيروهاي ترقي خواه غرب را متحد خود ميشناسد، اما تا زمانيکه اين متحدين تغييرات ژئوپليتيک را درک نکنند،  وملاحطه نکنند که ما در عصر کلونياليسم زندگي نميکنيم، نيروهاي ضد جنگ نميتوانند با واقعيات دنياي کنوني دست و پنجه نرم کنند.

 

آنها خطرحمله  نيروهاي ناسيوناليست افراطي به گلوباليسم را درک ميکنند، که خود يک روي سکه است، اما در عين حال آنها از ديدن حمله ماقبل صنعتي به گلوباليسم،  از سوي نيروهاي واپس گراي کشورهاي توسعه نيافته غافلند، که روي ديگر سکه کوشش هاي ارتجاعي براي بازگشت به گذشته است. حتي نيروهاي ضد جنگ در زمانهائي متحد اين نيروهاي واپس گراي گشورهاي توسعه نيافته اند، و اين خود سدي در برابر توسعه جوامع فراصنعتي در سراسر جهان است.

 

اشتباه بالا موضوعي است که جنبش ضد جنگ، در بينش خود،  از نظر انداخته است، که باعث شده سبعيت و قساوت رژيم هائي نظير جمهوري اسلامي را از ديده بياندازد؟ چرا توجيه گران ايراني جمهوري اسلامي  در خارج، .  گروه هاي لابي ايست ، جنايات رژيم را زير پرچم مبارزه با تجاوز و کلنياليسم انجام ميدهند؟ آيا آنها سلاخي بختيار و برومند را در پاريس نديده اند؟ آيا درباره ترور قاسملو و رهبران کرد نشنيده اند؟ آيا از کشتار فروهر ها در ايران توسط مأمورين وزارت اطلاعات جمهوري اسلامي بي خبرند؟ آيا همه اينچشم پوشي ها اهمال و مسامحه است؟  آيا فعالين جنبش ضد جنگ کتاب هاي کساني نظير استيو امرسون را درباره قساوات اسلامگرايان در داخل امريکا نديده اند؟ مشکل بي اطلاعي نيست،  بويژه پس از جنايت 11 سپتامبر  سال 2001،  مسأله اين است که جهان بيني جنبش هاي ضد جنگ و طرفدار صلح در غرب،  ديدگاه هاي عقب مانده است، که باعث سمت گيري آنان با رژيم هائي نظير جمهوري اسلامي ايران يا رژيم صدام شده است.

 

در پاسخ به ديدگاه هاي گروه هاي ضد جنگ در غرب، زمان سمت گيري آنها با ميلاسويچ و صدام، کارل پاپر، در 1993 قبل از مرگ، به جنگ ضد جنگ در رساله صلح پيگيرPerpetual Peace کانت اشاره ميکند، و در نتيجه مشروعيت دخالت سازمان ملل در بالکان را نشان ميدهد. ديگر آنکه کساني نيز هستند که عمل يک جانبه آمريکا را در عراق محکوم ميکنند، اما ازمشروعيت  دخالت سازمان ملل در افغانستان دفاع ميکنند.  و ديگراني که حتي دخالت سازمان ملل در موارد ي که يک کشور توسعه نيافته بطور وحشيانه استاندارهاي حقوق بشر را زير پاگذاشته است را نيز محکوم  ميکنند.  همه اين انتخاب ها به طرز نبوغ انگيزي قرن هاپيش،  از طرف امانوئل کانت،  در رساله صلح پيگير وي،  ذکر شده اند،  و آن نظريات مباني تئوريک اتحاد مللLeague of Nations ، و بعد ها سازمان ملل متحد UN را،  بوجود مياورند.

 

دليل اينکه همه اين ديدگاه ها معضلات امروز را پاسخ نميگويند اين امر است که ما در زمان شکوفائي دولت هاي ملي زندگي نميکنيم،  که همه اين آلتر ناتيو ها معني ميداده اند. ما در دوران افول دولت هاي ملي،  بمثابه واحدهاي سياسي آينده،  زندگي ميکنيم.

 

من در 1989 در رساله خود تحت عنوان "يک ديدگاه آينده نگر" اين تغييرمهم را توضيح داده ام. من نوشتم که همانگونه که قبيله و خانواده اهميت سياسي خود را در عصر جديد از دست دادند، در عصر فرا صنعتي، دولت هاي ملي بيش از پيش اهميت خود را در زندگي سياسي شهروندان خود از دست ميدهند.  تجديد حيات قدرت سياسي اجتماعات مدهبي يا خانواده ها، کوشش براي بازگرداندن گذشته،  در جستجوي براي پاسخ به واقعيت کنوني از بين رفتن دولت هاي ملي به مثابه واحدهاي سياسي است.

 

بايستي تأکيد کنم که مرگ قبائل و خانواده ها بمثابه واحد هاي سياسي بمعني مرگ عشق به خانواده خود نبود. به همينگونه نيز، مرگ دولت هاي ملي بمثابه واحد هاي سياسي به معني مرگ عشق به ملت خود نيست و احساسات ملي همانگونه که مفصلأ در جاي ديگر بحث کرده ام به حيات خود ادامه خواهند داد.

 

اما اهميت سياسي دولت هاي ملي کاهش خواهد يافت ويک سازمان بين المللي نظير سازمان ملل ميتواند تأثيري بيشتر از رئيس دولت کشور،  بر روي زندگي هر فردي داشته باشد.  در نتيجه نياز به آلترناتيو گلوبال براي زندگي * سياسي*  جهان، فراسوي پاراديم دولت هاي ملي يا کنفدراسيون آنها است.

 

بينش رفتن فراسوي دولت هاي ملي آن جرياني است که نيروهاي سياسي ضد جنگ و طرفدار صلح ميبايست با آن خود را مشخص کنند، تا که به ايده آلهاي ارزش هاي جهاني حقوق بشر،  که در قرن اخير فرموله شده اند،  دستيابي پيدا کنند.

 

 به همانگونه که کنفدراسيون قبائل و خانواده ها در زمان تولد دولت هاي ملي نميتوانست جايگزين تحول نوين دولت هاي ملي در آنزمان شود، سازمان ملل يا کنفدراسيون دولت هاي ملي نيز نميتواند معضلات دنياي امروز را حل کند، و ارزش هاي نو بايستي سازمان هاي نويني را فراسوي دولت هاي ملي خلق کنند.

 

از اقتصاد تا علم، سازمان هاي فراملي هرروز در عرصه هاي مختلف بين المللي بوحود ميايند و ارتباطات جمعي و اينترنت به اين توسعه ياري بسيارمينمايند. حتي پيش از گسترش اينترنت، در زمان تنش آمريکا و شوروي، سازمان فراسوي جنگBeyond War در پالو آلتو کاليفرنيا، که دوست مرحوم من جک لي از بنيان گذاران ان بود، نمونه اي از کوششهاي بين المللي براي رفتن  فراسوي پاراديم جنگ و صلح دولت هاي ملي بود.

 

رلاتيويسم فرهنگي که در ميان جنبش هاي ضد جنگ و صلح کنوني محبوب است، ارزش هاي جهاني حقوق بشر، که خود آغاز گر اين جنبشها بوده را،  نفي ميکند، و اين انديشه بلوک اصلي در برابر نيروهاي ترقي خواه در غرب بوده است،  و باعث شده که يک آلترناتيوفراصنعتي بين المللي،  در برابر جنگ و صلح جامعه صنعتي شکل نگيرد،  و اين نيروهاي ضد جنگ،  به ياران نيروهاي واپس گري کشورهاي توسعه نيافته مبدل شده اند.

 

طرفداران رلاتيويسم فرهنگي در واقع براي ديدگاههاي دنياي توسعه نيافته احترامي قائل نيستند، وگرنه نيروهاي واپس گراي کشورهاي توسعه نيافته را محکوم ميکردند، همانگونه که ناسيوناليستهاي افراطي غرب   را محکوم ميکنند.  نگرش آنها به جنبش دکوکراسي خواهي دنياي غير غربي،  بسيار لطف منشانه است، وفتي که از درک نيروهاي ترقي خواه که از شهر مرتدان فرياد ميزنند عاجزند. آنها فکر ميکنند صلاح کار را بهتر ميدانند،  که از دولتهائي نظير جمهوري اسلامي حمايت ميکنند و گزارش هاي قتل مرتدان، فطع دست، کور کردن، و قساوت هاي ديگر را ناديده ميگيرند،  و نميشنوند که چگونه پلوراليست هاي واقعي در اين  جوامع توسط نيروهاي فرون وسطائي نظير طالبان و جمهوري اسلامي قلع و قم ميشوند. جوامعي که در آنها پلوراليسم قرن ها توسط يکتاگرائي در بند بوده است

 

در واقع، مسأله عميق تر از درک نکردن فريادهاي ترقي خواهان ايران از سياهچالهاي جمهوري اسلامي است. مشکل ديدگاه جامعه صنعتي گذشته در جنبش ضد جنگ کنوني است که آنرا عقب نگه داشته است. نيروهاي ترقي خواه غرب ميتوانند از شهرهاي مرتدان ايران بياموزند، وقتي مردم در نگاه به آينده،  اصول اساسي ايدئولوژي هاي گذشته جامعه صنعتي رابزير سوأل ميبرند، چه اشکال  سوسياليستي آن جامعه و چه اشکال سرمايه داري آن.

 

تنها ضد جنگ بودن،  معضلات دنياي کنوني را پاسخ نميدهد،  و فرد ميتواند به مدافع فاشيستهائي نظير صدام حسين مبدل شود، همانگونه که براي نيروهاي ضد جنگ اتفاق افتاد، و هماگونه که امروز آنها درباره جنايات جمهوري اسلامي ساکت هستند، و بجاي آنکه اين نيروهاي مترقي غرب از سبعيت جمهوري اسلامي بگويند و با آن مقابله کنند، دست راستي هاي نئوکانneocons افشاگري از نيروهاي سياه قرون وسطائي را انجام داده اند. تفتيش عقايد، سنگسار، چشم درآوردن، و قطع عضو در ايران واقعيت است، و قتل مرتد طبق قانون سرزمين است، و همه در زماني که براي بيش از 4 سال، رئيس جمهور و مجلس کشور خود را رفرميست خوانده اند.

 

هدف من به دور ريختن جنبش ترقي خواهانه در غرب نيست. بالعکس من جنبش هاي ضد جنگ و طرفدار صلح را متحدين بالقوه جنبش دموکراسي خواهي ايران ميدانم، اما نه با ديدگاه کهنه شده کنوني شان از جهان،  که از عصر کلونياليسم با خود حمل کرده اند، بدون آنکه درک کنند که بينش انها دنيائي را ترسيم ميکند که از آن قرن ها گذشته است. گلوباليسم هم معضلات خود را دارد اما مطمئنأ انها با مسائل کلونياليسم يکي نيستند.

 

ديدگاه جامعه فراصنعتي،  کوشش براي پايان دادن به وضعيت اکثريت انسانها از زندگي به مثابه ابزار است که طي هزاره ها جنين بوده است،  و سعي در طرح زندگي اقتصادي و اجتماعي آينده به دور امکانات هوش مصنوعي و ننوتکنولوژي است، و نه  در مقابل آن، که نتيجه اي جزتطويل زندگي بشر بمثابه ابزار  نبوده، و در واقع ياري رساني به ديدگاه هاي واپس گرايانه اقتصادي، اجتماعي، و سياسي است.

 

ما اکنون سه دهه است که توسعه شديد فرا صنعتي را دربرخي نقاط مختلف جهان شاهد بوده ايم، اما هنوز ساعت کار هفتگي تغيير نکرده است. درست است که برخي از حرفه ها ممکن است بيش ازساعت کار هفتگي فرض شده گذشته کار کنند، اما جامعه در مقياس وسيع بايستي تا حال به کمتر از 30  ساعت  کار در هفته در کشور هاي پيشرفته ميرسيد. همچنين من موضوع اينکه عدالت اجتماعي  در جوامع فرا صنعتي کاملأ با جوامع صنعتي متفاوت است را در جاي ديگر بحث کرده ام، و مسائلي نظير ماليات و رفاه اجتماعي،  ميبايست در اين راستا تجديد ساختمان شوند، يعني بر مبناي واقعيات کنوني.

 

تعهد به دنياي فرا سوي جامعه صنعتي گذشته، مقاومت اصلي را در غرب از سوي نيروهاي جامعه صنعتي بر ميانگيزد،  که پايگاه  نيروهاي سياسي ناسيوناليست افراطي هستند، اما در کشورهاي توسعه نيافته، بخاطر ضعف توسعه صنعتي،  مقاومت اصلي از سوي نيروهاي ماقبل صنعتي است. اين امر دليل رنگ و بوي مذهبي و ايدئولوژيک در جهان توسعه نيافته است، که بسياربيش از  کشورهاي توسعه يافته است.

 

نيروهاي ترقي خواه غرب بايستي با اتحاد واپس گراي نيروهاي سياسي گذشته،   که هدفش سد کردن توسعه گلوبال فراصنعتي است، به مقابله برخيزند.  حمايت از نيروهاي ماقبل صنعتي کشورهاي توسعه نيافته همانقدر غلط است که حمايت از نيروهاي ناسيوناليست افراطي غرب ، چنين اتحادها راه رسيدن به صلح و حقوق بشر نيستند.

 

رلاتيويسم فرهنگي از درک واقعيت جديد جهان عاجز است، چرا که کماکان جهان را در چارچوب جنبس سوسياليستي گذشته ميبيند، هرچند با مدل سوسيال دموکراسي از سوسياليسم، و با کشورهاي توسعه نيافته  با لطف گرائي رفتار ميشود، .يعني ديدگاههاي ترقي خواهانه اي که از کشورهائي نظير ايران سرچشمه ميگيرند را جدي نميگيرند، زمانيکه اين ديدگاهها بروشني در تضاد با جنبش ضد جنگ در غرب هستند، چنبشي که اساسأ تأثير نيروهاي سياه قرون وسطائي در خاورميانه و نقاط ديگر را ناديده ميگيرد.

 

نيروهاي ترقي خواه غرب،  متحدين طبيعي جنبش دموکراسي خواهي ايران هستند، اگر که بتوانند مخالفت ارتجاع قرون وسطائي با گلوباليسم را،  از کوشش هاي براي دموکراتيزه و عادلانه کردن گلوباليسم در سطح جهاني تفکيک کنند.  جنبش ضد چنگ در غرب نياز به مرتدان خود دارد تا که شکل گيري تمدن هاي نوين را در عصر حاضر درک کرده و به آن ياري رساند.

 

 

به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران

 

سام قندچی، ناشر و سردبير

ايرانسکوپ

http://www.iranscope.com

16 بهمن 1382

February 5, 2004

 

 

متن بزبان انگليسي

http://www.ghandchi.com/314-VisionEng.htm

 

 

--------------------------------------------------------- 

مقالات تئوريک

http://www.ghandchi.com/BasicWritings.htm

 

فهرست مقالات

http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html

 

 

 

 

 

  Go to Discovery for Unique Gifts