Sam Ghandchiسام قندچي نگاهی به یادداشت سهیل عربی که در سوگ زنده یاد علیرضا شیرمحمدی نوشته است
سام قندچی

http://www.ghandchi.com/2715-soheil-arabi.htm

مطالب مرتبط:  https://goo.gl/xZnsvw

 http://bit.ly/31KEapv     http://bit.ly/2WXYkZo

 

soheil-arabi

 

یک هفته پیش زنده یاد علیرضا شیرمحمدی در زندان فشافویه به قتل رسید یعنی همان زندان تهران بزرگ که در آنجا زندانی سیاسی سهیل عربی بارها مورد تهدید جانی قرار گرفته است.  امروز خبر اعتصاب غذای آقای سهیل عربی در اینترنت پخش شده، و همچنین یادداشتی روز گذشته از آقای سهیل عربی در سوگ زنده یاد علیرضا شیرمحمدی به شرح زیر در سایت عصر آنارشیسم منتشر شده است:

 

"تحصیلاتِ بی محصول، عالمانِ بی عمل؟" این پُرسش را پاسخ دهید؛ دستکم پاسخگوی وجدان خود باشید! فارغ التحصیلانِ علوم سیاسی؛ جامعه شناسان و فلسفه دانانِ این سرزمین، دقیقن چه کرده اند؟ چه می کنند؟  مگر نه این که سکوت در برابر ستمگری به معنای همدست بودن با ستمگران است؟ برای من بسیار شگفت انگیز است! جوانی از جنوب شهر تهران، از جائی که از هر دَه جوان نُه تن آلوده به مواد مخّدر و یا حتا فروشنده ی مواد مخدر است، کتاب و قلم در دست گرفت و علیه ظلم و بیدادگری قیام کرد! جنگید تا دگرگون سازد این دُنیای بی رحم را. امّا تنها ماند؛ اما تنها ماندند علیرضا ها! و این بسیار غم انگیز است؛ آنقدر که می خواهم این جهانِ بی رحم را وداع گویم.  خسته ام و بیزار از مُنفعل ها ، فارغ التحصیلان دانشگاه های ما، اِلیت ما هنوز روبروی بادِ کولر و زیر لحاف، آثار مارکس، گِرابر، باکونین و چامسکی را مرور می کنند و نمی بینند و نمی خواهند ببینند واقعیت و جامعه ی پیرامون خود را؛ که اگر ببینند باید واکنش نشان دهند و این یعنی خطر!  و چون است که بیزار بوده ام از اسلکتیویست ها ، از اُپورتونیست ها!  اگر نمی دانید و ندیده اید بگویم که در این شکنجه گاه، امثال علیرضا، جوان هائی که هنوز کتاب و قلم در دست میگیرند؛ آنها که برابری را فهمیده اند، آن ها که از خود گذشته اند، بسیارند و در اثر بی مسئولیتیِ بالائی ها و بی تفاوتی شما، آنها هر روز به قتل رسیده اند! علیرضاها، رضا یاوری ها، آرش [صادقی] ، مجید [اسدی] و دهها زندانی سیاسی دیگر، آنها که از نُقاط محروم بَرخاسته اند؛ آن ها که در عُمق لجنزار سرمایه داری، پاک مانده اند. یک روز، یک به یک؛ آن ها که از نقاط محروم برخاسته اند، آنها که در عمق لجن زار سرمایه داری پاک مانده اند؛ یک به یک و روز به روز به قتل می رسند و تو پس از نوشیدنِ یک فنجان چای، خبر بَعدی را مرور خواهی کرد!! خبر بعدی این است: دو زندانی که قبل از علیرضا توسط حمید خروس [حمید رضا شجاعی زواره] و همد ست اش محمدرضا خلیل زاده به قتل رسیدند، زحمتکش بودند. در زندان به افرادی که به دلیل ناتوانی از خرید، فقر، کارهای زندانیان مُتمّول را مثل نظافت اُطاق، شستشوی لباس ها را انجام میدهند “زحمتکش” می گویند و او با عِلم به اینکه خانواده ی آنها، دریافت دیه را به قصاص ترجیح می دهند؛ یعنی از خونِ فرزندشان می گذرند تا پولدار شوند، این کار را کرد. تو میتوانی به این خبر واکُنشی مثل واکنش های قبلی نشان دهی، می توانی از فقرِ فلسفه و فلسفه ی فقر، به فقرِ مُبارز برسی و بجای یک بی تفاوتِ رقتّ انگیز؛ یک مبارز باشی و دگرگون سازی این جهانِ بی رحم را! سُهیل عربی / زندان تهرانِ بُزرگ – فشافویه، بیستم خرداد ماه 1398"

 

بارها در مخالفت با اعتصاب غذای اعتراضی بعنوان روش مبارزه با رژیم اسلامی حاکم بر ایران نوشته ام و حرف تازه ای ندارم و البته سال گذشته در موردی مشابه یادآوری شد که «به رغم حمایت از سهیل عربی با اعتصاب غذا مخالفم».  اما درباره نکات مطرح شده در یادداشت آقای سهیل عربی. در اینکه ما در جامعه ی طبقاتی زندگی می کنیم و در این جامعه فقدان عدالت اجتماعی از جمله در زندانها واقعیت است، شکی نیست؛ اما، رومانتیسم راه حل نیست و راهی برای افسرده شدن و نابودی است، و این درس را از شکست آنارشیسم و کمونیسم افراطی قرون هجدهم و نوزدهم گرفته ایم از ژاکوبینها تا بقیه که حتی موفقیت در تقسیم فقر، جامعه را به بهروزی نمیرساند و به وضعیت بدتری که یک قرن رژیمهای کمونیستی در قرن بیستم نشان دادند خواهیم رسید. پس بهتر است برای رهبری جنبش دموکراتیک مردم، از نتایج علمی بهره برد و نه تبلیغ احساسات رومانتیک که دردآور است، اما به خود و دیگران احساس گناه دادن، فایده ای ندارد و حاصلش هم دیپرِشِن! حتی لنین و کروپسکایا وقتی در اروپا در تبعید زندگی می کردند مستخدمی داشتند که حتی تا روزهای انقلاب اکتبر با آنها زندگی می کرد و کروپسکایا در خاطراتش او را ذکر کرده است. اگر سطح پیشرفت در اروپای آنروز مثل حالا بود شاید نیازی به مستخدم نداشتند که بتوانند برای کارهای نظری وقت صرف کنند، شاید می رفتند فستفود می خوردند و در ماشین رختشویی لباس می شستند. در سطح تکنولوژی آن روز برای کسی که می خواست وقت صرف کار نظری و سیاسی کند، چنین حداقلی لازم بود حتی برای آنهایی که خواستار پایان دادن به جامعه ی طبقاتی بودند. مارکس در روزهای پیش از مرگش از پال لافارگ نقد می کند که به نام «مارکسیسم» فعالیتهای رفرمیستی را در فرانسه تخطئه کرده بود و عبارت معروف مارکس که می گوید «برایم مسلم است که اگر اینها مارکسیست هستند من نیستم» از آن زمان مانده است. البته پال لافارگ و همسرش لورا مارکس تا پایان زندگی از فعالان خستگی ناپذیر سوسیال دموکراسی بودند و گرچه لافارگ در جوانی آنارشیست بود اما آنرا کنار گذاشت و بعد از درگذشت مارکس نیز در کنار انگلس تا پایان برای سوسیال دموکراسی اروپا فعالیت کرد و وقتی در پیری انرژی فعالیت نداشتند او و لورا مارکس خودکشی کردند که خودکشی اعتراضی نبود که در گذشته در نقد آن بحث شد، بلکه اتانازی بود که آنهم البته خیلی مورد نقد قرار گرفت. به هر حال در مورد آنارشیسم که در همان قرون هجدهم و نوزدهم شکست خورد به اندازه کافی بحث شده است. آنارشیسم و مارکسیسم افراطی، رومانتیک هستند و می خواهند همه ی آنچه دوست نداریم را همین فردا از بین ببرند و نتیجه ی کار نظیر جنبش فلسطین و کن فیکون 1357 می شود که نیرویی واپسگرا سکان کشتی را در ایران به دست گرفت و قول بهشت مستضعفین را در زمین و آسمان داد. سالها است درباره همه ی این موضوعات بحث شده و جنبش سیاسی ایران به آلترناتیو سکولار دموکرات رسیده است اما دوباره روز بعد یک عده می آیند و از پله اول بحث را شروع می کنند. مسأله ای نیست حتی بعد از 243 سال که از انقلاب آمریکا می گذرد هنوز بحثهای قانون اساسی و روشهای تغییر آن وجود دارد ولی کار اصلی مطمئن شدن از اجرای آن است که به جنبشهای کارگری نیز اجازه می دهد آزادانه فعالیتهای خود را بکنند یا کاندیداهایی نظیر الیزابت وارن و برنی سندرز با برنامه های «سوسیالیسم دموکراتیک» بتوانند مطرح شوند. اما رومانتیسم سیاسی در ایران مثل آن است که کسی هنوز نتوانسته اتوموبیلی درست کند که بتواند از ساوه به تهران برود و ادعای ساختن سفینه برای رفتن به کره مریخ دارد که اشکالی ندارد ولی به شرطی که به زیربنای کار هم توجه کند از جمله اینکه اگر مالکیت خصوصی را در جامعه از بین ببریم زیرآب دموکراسی را زده ایم و دولت می شود همه کاره و تمام بحث های حکومت شورایی نیز بعد از 100 سال ثابت شد که به جایی نمیرسد و در جامعه عقب مانده، به داعش موصل میرسیم و نه کانتونهای سوییس. امروز با روشن شدن راه آلترناتیو سکولار دموکرات که آنارشیسم و مارکسیسم از آن دورافتادند، ضروری است به تلاش برای تحقق این مهم در ایران کمک کرد، چه از نظر مالی و چه از نظر سیاسی، و افق پیش روی حزب آینده نگر نیز مسائل کل بشریت را در نظر دارد و محدود به آنچه نیست که در سرمایه داری کنونی وجود دارد. اگر ایران کره جنوبی شود ما چنین شانسی خواهیم داشت، ولی اگر برویم فلسطین دومی بسازیم که شوربختانه 40 سال است به آن خیلی نزدیک شده ایم، خود را دوباره بدبخت خواهیم کرد. حتی در پایان، مارکس هم همین احزاب سکولار دموکراسی را تقویت می کند و این حرفها که گویا کائوتسکی و برنشتین نظرات او را مخفی کردند، اختراع لنین، استالین و شوروی است. مارکس در نقد برنامه ی گوتا اشتباه کرد اما تا به آخر به همان شکل که در جمله نقادانه که در رابطه با پال لافارگ بیان کرده که در بالا اشاره شد، همان راه سوسیال دموکراسی را درست می دانست و بعد از او هم انگلس اتفاقاً به همراه پال لافارگ و لورا مارکس همان راه را تا پایان ادامه دادند. شاید اگر در زمان لنین، انگلس هنوز زنده بود، با لنین در همه ی بحثهای دیکتاتوری پرولتاریا مخالفت جدی کرده بود و در واقع نظرات پلخانف خیلی بیشتر به انگلس و مارکس نزدیک بود. اصل اشتباه انترناسیونال سوم در مورد عدالت اجتماعی ریشه اش در همان نقد برنامه گوتا بود که اشتباه مارکس بود، اما نوشته ای فرعی از سوی مارکس و انگلس بود که لنین، دیکتاتوری پرولتاریای برگرفته از آنرا، به تعریف مارکسیسم تبدیل کرد. امروز حتی سوسیال دموکراسی عقب مانده است، و سکولار دموکراسی نیز کافی نیست و ضروری است که آینده نگر باشیم، اما بازگشت به آنارشیسم و لنینیسم دیگر رومانتیسمی وحشتناک است که بدتر از تجربه انقلاب 1357 برای مردم ایران خواهد بود. در پایان لازم است توجه کنیم که وظیفه ی رهبران جنبش این نیست که مردم یا روشنفکران را بخواهند به حرکت در آورند. اولی را دو سال پیش در خیزش 96 دیدیم که مردم خود بر می خیزند سؤال این است که آیا نظرات و تشکیلاتی برای رهبری مردم ساخته شده یا نه که بتواند جنبش مردم را هدایت کند، و با شعارهای آنارشیستها که ضد هر دولت و تشکیلات هستند، تشکیلاتی برای رهبری مردم ساخته نمی شود و راهی برای رسیدن به دولت دموکراتیک باز نمی شود. در رابطه با روشنفکران نیز، نیازی به این نیست که آنها را شرمنده کنیم که حرکت کنند و تمام مشی چریکی در دوران شاه همین کار بود که نتیجه اش جز لطمه زدن به جنبش سیاسی مردم نبود. روشنفکران حرکت خودشان را دارند که می تواند حتی جریانات اسلکیسم که آقای سهیل عربی در عبارات نقل شده از ایشان در بالا، مطرح کرده نیز باشد و خیلی از آنها هم، دیروز و امروز زندان کشیده اند. مسأله در رابطه با روشنفکران، نظراتی است که مطرح می کنند و اینکه چقدر آن نظرات در جنبش پا می گیرد و همانطور که دیدیم چریکها در آخر کار نظرات حزب توده را در انقلاب 1357 پیش بردند و بعد هم بدتر شدند و چریکهای اکثریت با سپاه پاسداران در سرکوب سربداران همکاری کردند و این عمق فاجعه بود وقتی می دانیم آغاز مشی چریکی در نفی تئوری بقا و مشی حزب توده بود، یعنی در عمل به چپگرایی، و در نظر به اوج راستگرایی و حمایت از اسلامگرایی و کن فیکون 1357 منجر شد. با آرزوی آزادی آقای سهیل عربی و با سپاس از ایشان که نظراتی را که دیگران در واقعیت دارند، بیان می کنند و به دیالوگ در درون جنبش سیاسی ایران یاری می رسانند به رغم وضعیت سختی که در زندان کوکلاکس کلان های اسلامی دارند که از هیچ تهدید جانی به او و دیگر زندانیان سیاسی از جمله زنده یاد علیرضا شیرمحمدی دریغ نشده است.

 

 

به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،

 

سام قندچی

IRANSCOPE.COM
http://www.ghandchi.com

اول تیر ماه 1398
June 21, 2019

 

 

 




 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

متون برگزیده
http://featured.ghandchi.com

برای حزب جمهوریخواهان سکولار دموکرات و آینده نگر ایران
https://sites.google.com/site/futuristparty

 

 

SEARCH