Sam Ghandchiسام قندچيبیدار اندیشی و روشن بینی

سام قندچی

http://www.ghandchi.com/449-Enlightenment.htm

 

Wakefulness and Enlightenment

http://www.ghandchi.com/449-EnlightenmentEng.htm

 

اجازه دهید قبل از هر چیز ذکر کنم که در این نوشتار هیچ مذهبی و از جمله بودائیسم را ترویج نمیکنم. در واقع، به خوانندگان پیشنهاد میکنم که فیلم سینمائی "آنا و پادشاه Anna and the King" را ببینند که نشان میدهد چگونه مذهب بودائیسم به مواردی از ظلم و ستم در تاریخ مرتبط بوده است. همچنین پیشنهاد میکنم خوانندگان فیلمی به نام "آبWater" را ببینند که نشان میدهد مذهب هندو نیز چه فجایع انسانی را تا به امروز مرتکب شده است. جالب است که مانند همه مذاهب دیگر، هواداران فناتیک بودائیسم و هندوئیسم هم سعی در ممنوع کردن این فیلم ها کرده اند. مکاتیب دیگر ایدئولوژی های غیرمذهبی نیز از فاشیسم تا کمونیسم موارد مشابهی را از ظلم و ستم، نشان داده اند. این را نوشتم که روشن باشد هدف تطهیر مذهب یا ایدئولوژی معینی نیست بلکه هدف بحث برخی ایده هائی است که بودا طرح کرده است و آنها را جالب یافته ام.

 

بیش از یکسال پیش در مقاله ای تحت عنوان "ایران و بیدار اندیشی[http://www.ghandchi.com/391-Awake.htm]" منظورم از *بیدار اندیشی* را به شرح زیر توضیح دادم:

"منظور از *بیدار اندیشی*، نوع معینی از اندیشیدن نیست، و حتی به فکر کردن هم محدود نیست و نحوه توجه ما به همه هستی است. یعنی منظور از بیدار اندیشی، بیدارawake بودن، آگاهaware بودن، وبه عبارت بهتر اندیشناکmindful زندگی کردن است. حکایت پائین از کریشنا مورتیKrishnamurti، این تفاوت را خیلی خوب توضیح میدهد:

"توجه داشتن attention با تمرکز حواسconcentration یکی نیست. تمرکز حواس، بیرون نگاه داشتن است؛ در صورتیکه توجه، که آگاهی کامل است، چیزی را بیرون نمیگذارد، و همه چیز را شامل میشود. بنظر میرسد که اکثر ما آگاه نیستیم، نه تنها درباره آنچه میگوئیم، بلکه درباره محیط زیست مان، ابرها، و حرکت آب. شاید به این خاطر که ما خیلی نگران خودیم، یعنی مشغول با مسائل کوچک جزئی خود، ایده های خود، لذت های خود، جستجوها و جاه طلبی های خودیم، که بطور عینی آگاه نیستیم. اما خیلی درباره آگاهی حرف میزنیم. یکبار در هندوستان در اتومبیلی سفر میکردم. راننده ای بود که ماشین را میراند و در کنار او نشسته بودم. سه آقای متشخص در صندلی پشت نشسته بودند، و درباره آگاهی بحث میکردند، و متأسفانه در همان لحظه راننده به جای دیگری نگاهش رفته و بزی را به زیر گرفت، و آن سه جنتلمن کماکان مشغول بحث آگاهی بودند کاملأ ناآگاه از آنکه بزی را به زیر گرفته بودند. وقتی این فقدان توجه به آن آقایان که میخواستند آگاه باشند یادآوری شد، خیلی تعجب کردند [کریشنا مورتی، "آزادی از شناخته شدهFreedom From the Known"، متن انگلیسی، 1969، ص31]."

 

عبارات بالا نشان میدهند که بیدار اندیشی درباره نحوه توجه به جهان است و نه فقط شکلی از اندیشیدن. در نتیجه آگاهی را نمیتوان فقط برابر با آموختن دانست، همانطور که بسیاری آگاه هستند که سیگار سم مضر است، اما از ترک آن عاجزند. این حقیقت، چه توسط متفکرین تیزبین شرق نظیر بودا، و چه بوسیله اندیشمندان علم گرای غرب نظیر رنه دکارت اذعان شده است. در رابطه با بودا، حکایت زیر جالب توجه است، که در واقع جوهر تأمل اندیشمندانهmeditation بودائی را در بیدار اندیشی توضیح میدهد. لازم به یاد آوری است که اصطلاح "ویپاساناvipassana " که در متن زیر آمده است بمعنی دیدن همه چیز آنگونه که هست، میباشد:

"میگویند اندکی پس از روشن بینی enlightenment، بودا از کنار مردی در سر راه گذر میکرد که آن مرد از تشعشع و آرامش فوق العاده حضور بودا یکه خورده و میایستد و میپرسد: "دوست عزیز، شما چه هستید؟ آیا شما موجودی زمینی هستید یا یک خدائید؟" بودا میگوید، "نه." "خب، پس، آیا شما یجادوگر یا ساحرید؟" دوباره بودا پاسخ میدهد، "نه." "آیا شما انسانید؟" "نه." "خب، دوست من، پس شما چه هستید؟" بودا پاسخ میدهد، "بیدار هستم." نام بودا یعنی "کسی که بیدار است، و این تجربه است، که جوهر واقعی و اساس
ویپاساناvipassana ، یا بصیرت تأمل اندیشمندانهinsight meditation را تشکیل میدهد [جک کورنفیلدJack Kornfield، "جستجوی جوهر فرزانگیSeeking the Heart of Wisdom" ، متن انگلیسی، 1987، ص 3]."

همانطور که اشاره شد حقیقت بالا درباره جوهر تأمل اندیشمندانه، نه تنها بوسیله متفکرین تیزبین شرق نظیر بودا بلکه بوسیله اندیشمندان علم گرای غرب نظیر رنه دکارت نیز اذعان شده است که مفصلاً در نوشته "دکارت و لائیکات" [http://www.ghandchi.com/397-Descartes.htm] آنرا بحث کرده ام که چرا از نظر اینجانب ریشه تأمل اندیشمندانه دکارت که پایه گذار فلسفی علمی مدرن است، در آموزش بودا نهفته است.

در آن رساله درباره نظریه دکارت نوشتم که او "برخورد مشابهی با اصل cogito (عبارت معروف دکارت که میگوید: من فکر میکنم، پس هستم) دارد که معنایش شبیه این اندیشه بودائی است وقتی سؤال کنیم "من کیستم،" دریابیم که "من" آنوقت معنی دارد،که درباره خود *فکر* کنیم.  وگرنه، عبارت *خود* به تنهائی مجموعه ای از احساسات، حرکات، و غیره است، که گرچه واقعیت دارند، اما بیان چیزی بنام "من" بمثابه یک مفهوم concept، نیستند!"

البته ارزیابی ام از فلسفه علمی دکارتی مورد قبول عمومی نیست و مثلاً با تحلیل والپولا راهولا محقق بودائی از این موضوع متفاوت است که مینویسد، "...ما نمیتوانیم انکار کنیم که این دیدگاه بودائی [یعنی اینکه هیچ فکر کننده ای در پشت اندیشه نیست و خود فکر همان فکر کننده است] صد و هشتاد درجه در تقابل با اصل دکارتی cogito "من فکر میکنم، پس هستم" قرار دارد [والپولا راهولا، "بودا چه فکر میکرد،" 1958، انتشارات گروو، ص. 26]. برعکس نظر وی، مفصلاً در رساله "دکارت و لائیکات" بحث کرده ام که دیدگاه دکارتی نیز به این معنی است که "من" فقط وقتی معنی دارد که ما شروع به اندیشیدن کنیم، در غیر آنصورت "من" فقط مجموعه ای از چیزها، اتمها، و غیره است. بنابراین نقطه آغاز دکارت در تأمل اندیشمندانه اش که پایه گذاری متد علمی است، همان نقطه آغازی است که بودا وقتی که به معنای *خود* میپردازد، در نظرش است.  همچنین برای توضیح بیشتر درباره عمل تأمل اندیشمندانه در اندیشه بودا لطفاً به نوشتار "کنفرانس پرندگان" [http://www.ghandchi.com/320-Conference.htm] مراجعه کنید.

 

***


اما آنچه در این نوشته میخواهم بحث کنم روشن بینی است. آیا روشن بینی قابل دسترسی است؟  آیا روشن بینی با علم در تعارض است؟ آیا روشن بینی معادل دیدگاه عرفانی است و نه یکسان با دیدگاه علمی؟

در مقایسه با آنچه درباره برداشت از روشن بینی در میان خردگرایان و علم گرایان غرب نظیر دکارت ذکر کردم، بنظرم در ایران اساساً درک غلطی از آموزش بودا وجود داشته است و بمثابه معادل عرفان و در تقابل با علم درک شده است. به همین سبب از یکسو علم گرایان ما از این مبحث گذشته اند و از سوی دیگر متفکرین عرفان منش ما روشن بینی را در برابر درک علمی درک کرده و بدانسان اشاعه داده اند.

چرا در ایران روشن بینی غلط درک شده است؟

بنظرم درک مذهبی مونیستی از جهان در اندیشه ایرانی چه قبل از اسلام، در افکار زرتشت، و چه پس از اسلام در اندیشه اسلامی، در ایران رواج و تفوق داشته، و از پشتیبانی دولت برخوردار بوده است،  و این امر باعث شده است که متفکرین ایران همه چیز را در چارچوب اندیشه یکتاگرائی توضیح دهند. مهمترین مؤلفه این یکتاگرائی اعتقاد به خدائی است که مسؤل این جهان است و در نتیجه حتی عرفا که میخواهند همه چیز را در یک وحدت وجود توضیح دهند، برای انسان این مقام را قائل میشوند که به مقام خدائی میتواند برسد.  برای بحث مفصل درباره دیدگاه فلسفی قرون وسطی لطفاً به نوشتار "مدرانیسم و معنای زندگی" [http://www.ghandchi.com/359-Modernism.htm]  مراجعه کنید.  همچنین برای توضیح بیشتر در باره مبحث خدا و متافیزیک رجوع کنید به "خدا و ماhttp://www.ghandchi.com/363-GodAndUs.htm" و نیز مراجعه کنید به نوشتار "متافیزیک و مذهبhttp://www.ghandchi.com/264-Metaphysics.htm"].

 

صوفیان قادر نبودند که کلاً بحث خدا را از موضوع اندیشه خود درباره معنویات به کنار بگذارند، کاری که مهمترین دستاورد اندیشه های فلسفی بودا است.  در واقع مهمترین جنبه اندیشه های بودا در این بود که وی برعکس همه متفکرین هندو در زمان خود، معتقد بود که به بحث درباره موضوعاتی نظیر خدا و روح، ابدی بودن یا اذلی بودن جهان، محدود یا نامحدود بودن هستی، یکی بودن یا دوگانه بودن بدن و روح، نیازی نیست، تا که به تبیین معنویات مورد نظر وی نائل شد. در واقع کاهنان مذهب هندو در زمان بودا اساساً به این بحث ها پرداخته اند ولی بودا این مباحث را سودمند نمیدیده و وقت خود را با این بحث ها صرف نکرده است.

به قول والپولا راهولا شاید بتوان گفت که بودا تنها پایه گذار یک مذهب بزرگ است که هیچگاه نه ادعا کرده است که موجودی ماورالطبیعه است و نه گفته است که از ماورالطبیعه حامل پیامی یا مأموریتی است. حقیقتی را که بودا ادعا کرده در زیر درخت معرفتBodhi-tree یافته، مدعی است هر انسانی میتواند بیابد.  ( البته والپولا راهولا در عین حال مینویسد که مذهب بودائیسم  در تاریخ 2500 ساله خود از خشونت  دور بوده است چرا که خشونت در هر شکل آن با آموزش بودا در تضاد است.  گرچه با ادعای دوم موافقم ولی در خوشبینی ادعای اول درباره تاریخ  مذهب بودائیسم با وی هم نظر نیستم،. علت نظرم را در ابتدای این نوشتار درباره دو فیلم سینمائی نوشتم، و حتی جنگهای خونین تامیل تایگرهای هندو با دولت سری لانکای بودائی که همین امروز در جریان است و ریشه مذهبی دارند، دلیل دیگری برای این نظر هستند.)

به بحث درک انسان عادی از اندیشه بودا برگردم.  اجازه دهید خیلی ساده این بحث را توضیح دهم. یک فرد عادی بودائیست هدف معنوی خود را این نمیبیند که نظیر معتقدین اکثر مذاهب جهان، بنده یک خدائی باشد و آن خدا را عبادت کند، یا که نظیر صوفیان و عرفا،  خدا را در عالم وجود در همه چیز ببیند و بخواهد به درجه خدائی برسد. اصلاً بحث خدا برایش مطرح نیست. هدف معنوی او در زندگی این است که به مقام بودا بودن برسد، نه بمعنی یک کیش شخصیت. به عبارت دیگر بعنوان هدفی قابل دستیابی برای هرکسی، در دیدن حقیقت، یعنی کسی شدن که بیدار اندیش و روشن بین است.  یعنی از منظر این اندیشه، انسان در روشن بینی، یعنی در دیدن حقیقت، به درجات عالیتر میرسد، و همزمان در وی خصائلی نظیر شفقت نهادینه میشوند.

اینکه انسان روشن بین چگونه خصلت و ساختمان و منشأ و آینده جهان را برای خود و دیگران در هر زمانی توضیح میدهد موضوع علم و دانش موجود و درک وی از جهان است و موضوع تعالی معنوی وی نیست.  در نتیجه این شناخت برای مردم عادی ممکن است خیلی محدود و برای افراد با دانش تر ممکن است وسیع تر باشد و معادل توضیح علمی زمان خود باشد. به عبارت دیگر توضیح اینکه خدائی هست یانه، جهان تکاملی است یا نه، گذشته چه بوده و آینده چیست موضوع دانش است، و مسأله اصلی تعالی معنوی نیست که از آن نظر مورد توجه بودا قرار گیرد.

پس موضوع توجه حقیقتی که انسان پس از روشن بینی به درک آن نائل میشود، چیست؟

قبل از بحث موضوع اجازه دهید ذکر کنم که توجه ام به این موضوع فلسفی بمثابه یفردی غیرمذهبی است. وگرنه انواع فرقه های مذهب بودائیسم، نظیر همه مذاهب دیگر، به دانش دوره های مختلفی که در آندوران ها شکل گرفته اند محدود مانده اند، و بسیاری هم مانند همه مذاهب دیگر، آن دانش کهنه شده را به دگم تبدیل کرده اند، و همانگونه هم درکشان از جهان به همان نسبت عقب مانده است، و درکشان از موضوعات مشخص به دورانی تعلق دارد که توضیحات معین فرقه آنها در آن دوره نگاشته شده اند. این برداشت های شناختی مشخص مکاتیب بودائی از جهان و جامعه موضوع مورد توجه ام نیست و منظور در اینجا نوع نگرش در اندیشه بودا به تعالی معنوی است، که در مقایسه با پایه گذاران اکثر مذاهب دیگر از جمله راهبان مذهب هندو، که قبول خدا و برهمن و متافیزیکی معین را برای قبول طریق معنوی پیشنهادی خود لازم میدیدند، برای بودا چنین نیازی مطرح نیست. با این وجود تکرار میکنم که بودائیسم بمثابه یک مذهب در تاریخ چندان تفاوتی با بقیه مذاهب ندارد و درک علم دوره معین شکل گیری هر فرقه اش به دگم آن فرقه تبدیل شده است و مذهب بودائیسم همانطور که در اول این نوشتار متذکر شدم همانقدر مسأله داشته و دارد که دیگر مذاهب، و اصلاً فرقه ها و مذاهب بودائی موضوع مورد علاقه ام نیستند.

جالب است حقیقتی که ابتدا پس از روشن بینی بودا دیده است قابل تردید است که بتواند برای فردی عادی جالب باشد اما تجربه بودائیسم نشان میدهد که مردم عادی توان درک حقیقت با همه بغرنجی هایش را دارند و پذیرش این دیدگاه بغرنج، منحصر به گروهی از فرهیختگان جامعه نمانده است. هرچند در عین حال بایستی خاطر نشان کنم که با گسترش این بینش در میان مردم عادی، برخی جنبه های ساده پندارانه این بینش، که در واقع ارثیه هندوئیسم هستند، نظیر کارماkarma و تناسخ، در بودائیسم بمثابه مذهب، بیشتر مورد توجه قرار گرفته اند.

تفسیر بودا درباره "کارما" و تناسخ اصل بحث او نیست ولی بسادگی معنای کارما و تناسخ در این بینش نهفته است که همان نیروهائی که هر لحظه میتوانند انسان را بمیرانند و زنده کنند پس از پایان زندگی انسان در کالبد کنونی هم میتوانند باعث تولد و مرگ شوند. اساساً بودائیسم نه به روح جدا از بدن اعتقادی دارد و نه وجود یا وجود نداشتن خدا موضوع تفکرش است. در نظر بودا رسیدن به عالیترین مرحله تعالی معنوی که نیروانا نامیده میشود پایان این زائیده شدن و مردن است اما معنایش محشور شدن روح با خدا نیست که بسیاری از صوفیان ایران تصور کرده اند.  همانطور که اشاره شد اصلاً روحی جدا از بدن برای بودا مطرح نیست، و حتی بودا درباره آنچه پس از مرگ برای انسانهای متعالیArahant،  نظیر خود وی و مرحله تکاملی که او به آن رسیده بود، چندان حرفی نمیزند، و تکیه اش بر روی این است که خود وی هم یک انسان مثل همه انسانهای دیگر است که دارد میمیرد و قرار هم نیست که بازگردد.

چرا برایم جالب است که بودا تا آخرین لحظه حیات میگوید که انسانی نظیر هر کس دیگر است که دارد میمیرد گرچه کسی است که به نیروانا رسیده است اما تکرار میکند که قرار نیست برگردد؟ بنظرم تجربه بودائیسم ثابت کرده است که بر عکس تصور بسیاری از روشنفکران، مردم عادی قادر به درک چنین نگرش سخت و بغرنج بوده اند،  و انتظار هم نداشتند که بودا موجود ماوراالطبیعه باشد تا اندیشه های معنوی وی را ارج نهند.

 

***
 

به اصل بحث برگردم. موضوع اصلی بحث بودا "حقیقت" است که پس از شش سال کوشش فردی، به روشن بینی رسیده است و دیدن حقیقت معنی روشن بینی اوست. روشن بینی یا دیدن حقیقت یعنی چه؟ در اینجا میخواهم مثالی بزنم. شاید این مثال خیلی گفتن بدیهیات بنظر برسد ولیکن بیانی از روشن بینی است:

به سونامی در سواحل اقیانوس هند فکر میکنم. آیا میشود گفت که خدای ظالمی هست که تصمیم میگیرد کودکان معصوم در سواحل اندونزی را بکشد؟ نمیشود گفت که آن کودکان خدا را جستجو نکردند و به همین علت به چنین سرنوشتی دچار شدند. هر عقل سلیمی نشان میدهد که هیچ توجیه حکمت الهی نیز قادر به توضیح چنین فاجعه ای نمیتواند باشد.  البته نمیخواهم بگویم که بخشی از مردم در دنیا ترجیح نخواهند داد آنگونه بیاندیشند. اما اگر این توجیهات قابل قبول نیستند، پس این واقعیت، واقعیتی تلخ است، و این هم درست است که اندیشیدن به چنین واقعیتی و درک این حقیقت ابتدا باعث نا امیدی میشود.

اگر نشود خدائی را بخاطر واقعه محکوم کرد و بالعکس اگر نتوان گفت که اگر خدائی قادر هست ولی این حکمتی الهی بوده و مثلاً همه کشته شدگان به بهشت میروند، در آنصورت احساس دردناکی همراه پوچی زندگی گریبانگیر ما میشود. البته میشود کسی به خدائی که خالق است ولی در جزئیات نمیتواند دخالت کند، نظیر یک نیروی اولیه معتقد باشد، که در آنصورت بازهم نتیجه یکی است و آن هم واقعیت دهشتناک رویدادی است که جدا از آنکه فکر کنیم خدا بعداً قادر باشد در این باره که در زمان اتفاق افتادن قادر به کاری نبوده است، بعداً آن را جبران کند!

اما روشن بینی به این معنی که به هرحال این واقعیـت است، واقعیتی بسیار دردناک، چگونه درکی بالاتر است؟ آیا احساس درد یا احساس پوچی و همه احساسات دیگر کماکان پس از روشن بینی وجود خواهند داشت؟ بله!  و حتی بیش از قبل. پس تفاوت یک انسان روشن بین تر که این واقعیت را درک میکند با دیگران در چیست؟

بنظرم آنچه بودا میگوید یعنی اذعان به وجود رنج، گام نخست است. اذعان به این معنی نیست که دنبال راهکار برای از بین بردن عوارض سانحه یا در پی جلوگیری از لطمات سونامی در آینده نباشیم. به عبارت دیگر اذعان، به معنی تسلیم شدن نیست. اذعان یعنی شفافیت و اینکه نترسیم با واقعیت دردناک وجود حقیقتی دردناک و این نوع رنج نامنصفانه مواجه شویم. درست است که بعداً بودا از غیردائمی بودن حرف میزند ولی آنهم بمعنی این نیست که پس درباره این فجایع و راه مقابله با آن ها کاری نکنیم. بلکه فقط توضیحی بدیهی است که رنج همیشگی نیست همانطور که شادی هم همیشگی نیست. و بالاخره وقتی میگوید *خود* وجود ندارد، باز هم توضیح واقعیات است همانگونه که در بحث درباره تأمل اندیشمندانه و دکارت بحث شد.

دوست فقیدم جک لی ( با نام مستعار کلوخ کوچک) عبارات زیر را از بودا نقل میکرد که بیان بسیار خلاصه ای از روشن بینی است:
 

"حقیقت در درون ما است، و از هیچ چیز بیرونی بر نمیخیزد، هر اعتقادی که در آن باره داشته باشیم.  مرکزی بسیار درونی در همه ما هست، که در آنجا حقیقت در کمال خود وجود دارد، و در دور و بر آن، دیواری بر روی دیوار دیگر، جسم ما آن را احاطه کرده است.  آن حقیقت کامل آشکار که حقیقت است.[http://iranscope.ghandchi.com/Anthology/Jack_Li-Zen.htm] "

بنظرم روشن بینی قابل کسب است و اصلاً معنایش این نیست که جواب آماده برای مسائلی که علم و تکنولوژی، تجربه و دانش میتوانند حل کنند، از پیش مهیا شده است. یک روشن بین همانقدر نیاز به همه ابزار های دانش پژوهی دارد که هر کس دیگر.

اما چرا در ایران روشن بینی غلط درک شده است؟ چرا صوفیان ما در برابر شریعتمداران دین که انسان را بنده خدا میدیدند میخواستند انسان را به خدائی برسانند. آیا این واقعیت زندگی بشر برایشان آنقدر سخت بود که در صورت به دور انداختن افسانه شریعت، ترجیح میدادند ره افسانه دیگری به پیش گیرند؟  نمیدانم،  ولی برایم آشکار است که آنچه آنها به آن رسیدند روشن بینی نبوده است و بویژه ارائه تصویر مونیستی در برابر بینش پلورالیتسی بودا از حقیقت است، یعنی دیدن حقیقت بمعنی تقلیل آن به نوعی یکتائی، خدا!  برای بحث مفصل تر درباره صوفیگری مراجعه کنید به "صوفیگری و تقدیرگرائی" [http://www.ghandchi.com/354-Sufism.htm].

 

دیگر آنکه از نظر بودا، روشن بینی در خود شفقت را حمل میکند، و بنظرم این جوهر معنوی روشن بینی است در صورتیکه هیچوقت اندیشمندان بودائی را نمیبینیم که مرتب درباره عشق، محبت و شفقت بگویند و در توصیف این صفات نیک به نصیحت کردن بنشینند.  در دیدگاه معنوی مرتبط با روشن بینی، هم پای وقوف به درد مشترک نه تنها بشریت بلکه همه حیات و هستی، این صفات نیز در فرد به همراه دیدن حقیقت نهادینه میشوند که همراهانی که در این درد داریم را غمخوارشان باشیم و بدینسان شفقت جزئی غیرقابل بیان از روشن بینی میشود.  

 

نقل قول پائین از فیلیپ کاپلو که در واقع یک کوآنKoan است تفاوت دیدگاه شفقت compassion بودائی را از نصایح مذهبی که حرف زدن درباره مهربانی و بخشش است، نشان میدهد،  و میتواند برای تأمل اندیشمندانه درباره همه این بحث جهت روشن بینی حقیقت و نهادینه شدن غمخواری و شفقت سودمند باشد:

 

فرماندار منطقه ای در چین باستان چند روزی را در کوهستان با معلم ظنZen خود  که  استاد معروفی بود، صرف میکند.  وقتی که فرماندار آماده بازگشت میشود، استاد از او میپرسد، "وقتی که به پایتخت بازگردی، چگونه بر مردم حکم خواهی راند؟"  فرماندار پاسخ میدهد، "با شفقت و درایت."  استاد نظر میدهد که "در آنصورت همه آنها در رنج و عذاب خواهند بود."  [فیلیپ کاپلو، "ظن-امتزاج شرق و غرب،" 1979، ص. 199].

 

به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران

 

سام قندچی، ناشر و سردبیر ایرانسکوپ

http://iranscope.blogspot.com

http://www.iranscope.com

http://www.ghandchi.com

چهارم مرداد 1385

July 26, 2006

 

 

مطالب مرتبط:

http://www.ghandchi.com/600-SecularismPluralism.htm

 

 

 

متون برگزیده

http://featured.ghandchi.com

 

 

SEARCH