Paradigm of Iran's Green Movement

Sam Ghandchiسام قندچي

 

 

پاراديم جنبش سبزِ ايران

سام قندچی

http://www.ghandchi.com/620-NewParadigm.htm

 

متن مقاله به انگليسی English Text

http://www.ghandchi.com/620-NewParadigmEng.htm

 

بنظر من جنبش سبز که يکسال پيش در ايران برخاست پاراديم جديدی در تحولات اجتماعی را نه تنها در داخل ايران بلکه فراسوی ايران، آغاز کرده است. منظورم از پاراديم را نيز در جای ديگری توضيح داده ام (1). اما پيش از آنکه به تشريح بحثم درباره جنبش سبز بپردازم، اشاره ای ميکنم به پاراديم های جنبش های اجتماعی در گذشته تا منظورم در اين مورد روشنتر شود.

 

انقلاب 1789 فرانسه پاراديم تازه ای در تحولات اجتماعی-سياسی در جهان آغاز کرد. گوئی جامعه نظير انسان يا ساير حيوانات است که می ميرد يا متولد ميشود. جامعه کهن در ديد انقلاب مُرد و جامعۀ نو با انقلاب تولد يافت. حتی يک قرن بعد متفکرينی نظير مارکس به انقلاب نظير ماما برای جامعه ای که آبستن دنيای نوينی بود، مينگريستند. البته مفهوم بشريت (هيومنيتی) بموازات  مفهوم ترقى (پروگرس) در جوامع غربى شکل گرفته است و خود اصطلاح بشريت اول بار در قرن دوم ميلادى يعنى در زمان تدوين اولين قوانين مدون روم بکار برده شده است (2). اما اعلامیه حقوق انسان و حقوق شهروندی که مجلس فرانسه در 26 ماه اوت 1789 بعد از انقلاب به تصويب رساند، گوئی شناسنامۀ تولد کودکی را صادر می کرد که تازه از مادر زاييده شده است.  در زمان انقلاب فرانسه، امانوئل کانت که طرفدار ترقی بود و نه لزوماً انقلاب، انقلاب فرانسه را مترادف با ترقی خواهی ارزيابی کرد. 25 سال پيش در ارزيابی از انقلاب 1357 ايران که ديگر نه ترقی خواهی یلکه واپسگرايی را مدنظر داشت، نوشتم شايد جهان، امانوئل کانت تازه ای می خواهد که بگويد ترادف انقلاب و ترقی پايان يافته است (3). البته همانطور که در گذشته متذکر شدم کانت همواره خواستار اصلاحات بود و نه انقلاب و فقط وقتی ديد اهداف ترقی خواهانه وی را انقلاب فرانسه مدنظر گرفته است، از آن انقلاب حمايت کرد، نه چون انقلابی بود، که نبود، بلکه چون ترقی خواه بود (4). اما چه در انقلاب به دنبال ترقی خواهی باشيم، و چه به دنبال واپسگرائی، انقلاب بنيادين، معنايش مرگ جامعه کهن و آغاز جامعه نوين بوده است. انقلابات بزرگ بعدی نيز نظير انقلاب اکتبر در روسيه خود را اينگونه تعريف کردند (5).

 

به عبارت ديگر گوئی جامعه نظير انسان يا هر حيوان ديگری است که متولد می شود و می ميرد.  حتی رفرميست هايی نظير کانت، نوعی مرگ تدريجی جامعه کهن يا تولد تدريجی جامعه نوين را در برنامه های خود می ديدند. اين مدل درک تحول اجتماعی پاراديمی بوده است که جامعه را نظير موجودی شبيه انسان يا حيوانات ديگر تصور ميکرده است. البته نه تنها در عرصه سياسی و اجتماعی ما چنين پاردايمی را  ديده ايم بلکه در عرصه کيهان شناسی هم پاراديم مشابهی برای درک تکامل اجرام سماوی موفق بوده است. مثلاً ميگوئيم که فلان ستاره مرد و يا فلان ستاره متولد شد. اين پاردايم اقلاً بعد ازِ بيگ بنگ برای توضيح تحولات کيهانی بهتر از هر مدل ديگری به درک تطور ستارگان و سيارات کمک ميکند و مدلی است بسيار شبيه به خودِ واقعيتِ تکامل حيوانات و از جمله انسان. حتی برای درک انقلاب 1357 در ايران نيز اين پاراديم بسيار خوب توانست آن تحول را توضيح دهد هرچند با توجه به تفاوت واپسگرائی انقلاب در ايران در مقايسه با ترقی خواهی در انقلاب فرانسه، که مفصلاً در کتاب ايران آينده نگر بحث کرده ام (6).

 

***

 

اما جنبش سبز ديگر با پاراديم بالا قابل درک نيست. يعنی اساساً مدل تکامل انسان و کلاً تکامل حيوانات که بر مرگ کهنه و تولد نو متکی هستند مدل خوبی برای درک جنبش سبز نيست. بنظر من مدل تکامل گياهان که برايشان مرگ بی معنی است پاراديمی است که به ما فرصت می دهد جنبش سبز را بهتر درک کنيم. جنبش سبز يکسال پيش با آواز "سر اومد زمستون" شروع شد، و البته منظورم بخش هائی از آن ترانه نظير ذکر تفنگ نيست که اصلاً شباهتی با اين جنبش ندارد. جنبش سبز نظير گياهان در طبيعت بود که نه با زمستان ميميرند و نه با بهار متولد ميشوند بلکه با زمستان که نور خورشيد کم است برگهايشان را می ريزند و مصرف انرژی شان را که ديگر به غذای ريشه هايشان متکی است، به حداقل ميرسانند و در بهار دوباره برگ می دهند و از انرژی خورشيد برای فتو سنتز استفاده می کنند و از غذای برگ هايشان هم بهره مند شده و رشد و نما می يابند، اما مردن کهنه و تولد نو در کار نيست، هرچند برايشان زمستان به سر ميرسد و بهار ميايد.

 

دو سال پيش در يک مصاحبه تلويزيونی در بحث مفصلی به موضوع پايان مرگ برای انسانها و نظرات کورزويل دراين زمينه پرداختم (7).

 

اگر همان بحث را ميخواستم در مورد گياهان بکنم، مرگی وجود نداشت که پايانش را بحث کنم. در واقع در مقايسه با حيوانات، تکامل گياهان، بسيار جالب است، چرا که برای آنها مرگ بی معنی است. درست است که درخت ده ساله از درخت يک ساله تنومند تر است اما پيرتر نيست. يک گياه ممکن است به دليل بيماری و آفت نابود شود. ممکن است با آتش سوزی نابود گردد، اما پير نميشود و از پيری نميميرد. ممکن است کسی نابودی يک گياه را مرگ بنامد وليکن مرگی که ناشی از پيری است برای گياهان بی معنی است. به عبارت ديگر مردن کهنه و تولد نو حرفی بی معنی است. در صورتيکه تکامل حيوانات چنين نيست. تقسيم سلولی در حيوانات در واقع آن پروسه ای است که از آغاز تولد با خود مرگ را نيز به همراه دارد يعنی تِلُمِرِس در انتهای کروموزون از همان زمان بستن نطفه در همۀ حيوانات شروع به کوتاه شدن ميکند تا روز مرگ در صورتيکه در گياهان ابداً کوتاه نميشود. همچنين سرعت تقسيم سلول ها در حيوانات و مثلاً انسان از همان زمان بستن نطفه تا کمی بعد از بلوغ مرتب افزايش مييابد و بعد ثابت ميماند و بعد در پيری سرعت تقسيم سلولی کمتر و کمتر ميشود در صورتيکه در گياهان دو مرحله اول اتفاق مييافتد اما مرحله کاهش يافتن تقسيم سلولی هيچگاه اتفاق نميافتد و در نتيجه گياهان هيچگاه پير نميشوند. به عبارت ديگر برای حيوانات و انسان وقتی اندازه تِلُمِرِس به حداقل برسد و تقسيم سلولی به آهسته ترين اندازه تنزل کند ديگر پيری است و مرگ کهنه. به هرحال آنچه در انسان و بقيه حيوانات می بينيم يک نوع مدل تکامل است اما تنها شکل تکامل نيست و گياهان که به اندازه حيوانات دنيای بزرگی را در عالم بيولوژی تشکيل مي دهند تکاملشان بر مبنای مدلی ديگر است.

 

بنظر من پاراديمی که جنبش سبز در ايران برای تحول سياسی و اجتماعی در پيش رو گذاشته است شبيه تکامل گياهان است. نه از مرگ دنيای کهنه حرفی ميزند و نه بشارت تولد دنيای نوئی را می دهد. وقتی می گويد سرآمد زمستون گوئی دارد از برگ دادن گياهان حرف ميزند که با زياد شدن نور خورشيد زمان را مناسب برای برگ دادن می بينند وگرنه اين گياهان همۀ زمستان آنجا بودند، نه مرده بودند و نه تازه زنده شده اند. حتی به زحمت بشود گفت که خوابيده بودند و از خواب بيدار شده اند، چرا که همه اين مدت زمستان بيدارند و از ريشه شان تغذيه ميکنند اما مقدارِ انرژی که بتوانند از طريق برگهايشان با فتو سنتز بدست آوردند، بخاطر کم شدن نور آفتاب، کمتر از مقدار انرژی است که برای نگهداشتن برگهای سبزشان لازم دارند. به همين دليل هم گياهانی که هر 12 ماه سال برگ سبز دارند نوعی برگهايشان را ساخته اند که کمترين انرژی را برای مقاومت در برابر برف لازم داشته باشند، و اشکالی خميده دارند که با برف کنده نميشوند.

 

اگر پاراديمی که برای جنبش سبز می بينم درست باشد، اين جنبش مانند گياهانی که سرزمين ايران را پوشانده اند سالهای سال در بهاران خود با تابش خورشيد گرمابخش آزادی، گل خواهد کرد، و در زير فشار سردیِ استبداد، برگ هايش زرد خواهد شد و بر زمين خواهد ريخت، اما نخواهد مُرد. استبداد ممکن است چند گل و گياه را نابود کند و درختانی را نيز با گلوله باران و بيماری نابود سازد اما گلستان و جنگل به زندگی خود ادامه خواهند داد و اين جنبش دوباره و دوباره بهاران را جشن خواهد گرفت. البته درک کنونی رهبران اين جنبش لزوماً بر پاراديم اين تحول متکی نيست (8) و  آنگونه که در جای ديگری توضيح داده ام هر باری که اين گلستان پر شکوفه شود از شرايط اوليه متفاوتی آغاز می کند که دامنۀ نتيحه بخشی آن را هم متفاوت خواهد کرد (9).

 

 

به اميد جمهوري آينده نگر  دموکراتيک و سکولار در ايران،

 

سام قندچي، ناشر و سردبير

ايرانسکوپ

http://www.iranscope.com

بيست و هفتم فروردين ماه 1389

April 16, 2010

 

پانويس:

 

1. http://www.ghandchi.com/358-falsafehElm.htm

2.  رجوع کنيد به کتاب تاريخ  ايده ترقي نوشته رابرت نيزبت که بررسي جامعي از تاريخ ايدۀ ترقي است. لازم به تذکر است که در زبان انگليسي،  دو لغت ترقي (پروگرس) و پيشرفت (دِوِلَپمنت) تفکيک بيشتري شده اند و اولي کيفيت و دومي کميت را ميرساند.

3.  http://www.ghandchi.com/352-taraghikhahi.htm

4.  http://www.ghandchi.com/249-ReactionaryReformism.htm

5. http://www.ghandchi.com/579-EnghelabEslahat.htm

6.  http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm

7. http://www.mefeedia.com/watch/29040387

8. http://www.ghandchi.com/595-MousaviError.htm

9.  http://www.ghandchi.com/601-FuturismGreen.htm

 

 

Web ghandchi.com