Sam Ghandchiسام قندچي  در ادامه ی بحث آقای آزادیبان درباره کتابهای مقدس و موضوع چوخ بختیارها
سام قندچی

http://www.ghandchi.com/2541-chokh-bakhtiarhaa.htm

 

chokh-bakhtiar

 

امروز آقای آزادیبان در بلاگ پارس تورچ در ادامه ی گفتمان چند روز پیش درباره کتابهای مقدس (1)، در مورد آنچه صمد بهرنگی "چوخ بختیارها" می نامید وارد بحث تازه ای شده، و به عدم توجه جوانان ایران به مسائل عمیقتر، اشاره می کند (2). شاید این نکته برای آقای آزادیبان جالب باشد که مردم در آمریکایِ امروز اساساً در دموکراسی *زندگی* می کنند نه آنکه نظیر دوران توماس جفرسون بخواهند دموکراسی را تازه *بسازند* و در نتیجه بحثهایی که ما ایرانیان در مورد جمهوریت (3)، دموکراسی (4)، سکولاریسم (5) و آینده نگری (6) مطرح می کنیم، اساساً در آمریکای امروز حتی مورد توجه نخبگان جامعه نیست، و اکثریت مردم دقیقاً به آنچه صمد بهرنگی "چوخ بختیارها" می نامید، شباهت دارند. اما مطمئناً نه در ایرانِ زمان شاه وقتی که صمد بهرنگی در مورد "چوخ بختیارها" می نوشت، و نه در ایرانِ امروز که آقای آزادیبان درباره همین پدیده می نویسد، ما با کشوری روبرو نیستیم که دموکراسی در آن ساخته شده باشد و مردم عادی در کشور، در حال زندگی کردن در یک دموکراسی باشند. حضور "چوخ بختیارها" در جامعه ایران در دورانهایی نظیر سالهای اواخر دهه 40 و اوائل دهه 50 در رژیم شاه، و سالهای بعد از انقلاب و جنگ ایران و عراق در رژیم اسلامی تا به امروز، اساساً مسأله فقدان آرمانگرایی در میان جوانان نیست که خیلی درباره آن می شنویم، بلکه ما شاهد آرامش قبل از توفان هستیم، چرا که به رغم دیدن "چوخ بختیارها" در جامعه، زندگی نرمال کردن در یک دموکراسی، بیان واقعیت ایران نیست. شاید آنچه کارل پوپر در نوشته زیر درباره نرمال کردن مردم شوروی می گوید برای درک وضعیت کنونی اجتماعی در ایران مفید باشد:

 

"شوروی در زمان بحران موشکی 1962 کوبا به پایان رسید چرا که در آن تاریخ اولین فرصت برای نابودی غرب پیش آمد، یعنی فرصت انجام کاری که ده ها سال کمونیسم شوروی حرفش را زده بود، و در آن لحظه معین که امکان به انجام رساندن ادعا فرارسید، خروشچف از انجام کار شانه خالی کرد، و به این طریق شوروی مشروعیت خود را از دست داد و تیک تاک ساعت برای سقوط آن سیستم آغاز شد. کارل پوپر در سال 1997، در کتاب "درس هائی از این قرن" این موضوع را به خوبی توضیح داده است. پوپر میگوید که بحث اصلی مارکس در کاپیتال این است که "سرمایه داری نمیتواند اصلاح شود، بلکه فقط میتواند نابود شود، و اینکه اگر کسی خواهان جامعه بهتر است، آن [سرمایه داری] را بایستی نابود کند" (درس هائی از این قرن، نسخه انگلیسی، ص 19). صرف نظر از تمام اصلاحات سرمایه داری، تا پایان امپراتوری شوروی، این نظر، پایه تفکر مارکسیسم بمثابه بخشی از ایدئولوژی رهبران شوروی باقی ماند. سپس پوپر بحران موشکی 1962 کوبا را ذکر میکند، و دستیابی شوروی به بمب هیدروژنی، که برای اولین بار به شوروی امکان آنرا میدهد که آمریکا را نابود کند، و ادامه می دهد که، اما شوروی در بحران موشکی کوبا در سال 1962 عقب نشست. پوپر مینویسد که "شوروی در آنوقت که کوشش برای نابود کردن آمریکا امکان پذیر شد در جنگ سرد شکست خورد، چرا که در آنوقت تنها ایده باقی مانده رژیم مارکسیستی شکست خورد، و نقطه آغاز سقوطی شد که به فروپاشی عمومی انجامید" (همانجا، ص23). پوپر می نویسد: "آنها پس از 1962، کماکان به تولید بمب ادامه دادند، وقتی بخوبی میدانستند که نمیتوانند از آن استفاده کنند. آن نقطه برای آنها صفر مطلق فکری بود" (همانجا). دیدگاه نابودی غرب بخش لاینفک شستشوی مغزی مردم شوروی شد. این شستشوی مغزی مردم را بعدها گورباچف، 20 سال بعد، به عنوان نرمال نبودن مردم در شوروی در مقایسه با مردم در آمریکا مطرح می کند و *نرمال* کردن مردم را وظیفه خود اعلام می کند. پوپر می نویسد: "تنها با گورباچف است که ما مردی را میبینیم که تشخیص داده است که بایستی پیش فرض بنیادی کل سیاست شوروی را تغییر دهد، که آنها مردمی هسنتند با مأموریت برای نابودی سرمایه داری، یعنی آمریکا. گورباچف در واقع خود چندین بار به آمریکا آمده بود و واقعیت آمریکا را دیده بود، او میخواست که درک خود از مردم آزاد را که نسبت به روسیه خشونت بار نیست، به آنها نشان دهد، و امیدوار بود که روسیه سر عقل آید. گورباچف حرف مهمی زد وقتی که گفت من میخواهم مردم شوروی را یک مردم نرمال کنم ..میبینید که دست آورد گورباچف آن بود که فهمیده بود که مردم شوروی "نرمال" نبودند ، در صورتیکه مردم آمریکا بودند. این طرز برخورد واقعأ در آمریکا خیلی متفاوت است، یعنی مردم همیشه این بازی وحشتناک را در فکر ندارند" (کارل پوپر: صفحه 28 از کتاب درس هائی از این قرن، نسخه انگلیسی)" (7).

 

به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،

 

سام قندچی

IRANSCOPE.COM
http://www.ghandchi.com

بیست و ششم اسفند ماه 1397
March 17, 2019

 

پانویس:

 

1. به بهانه ی خواندن یادداشت آقای آزادیبان درباره کتابهای مقدس
http://www.ghandchi.com/2531-ketabhaaye-moghaddas.htm

 

2. آزادبیان: اگر دست کم این آزادی را نداشته باشم که بتوانم آن کتاب مقدسی را که خودم خریده ام را بسوزانم این دیگر نامش آزادی نیست
https://goo.gl/WpSb9j

 

3. دنبال رهبر خردمند یا فرهومند نگردیم، تشکیلات قدرت است و می تواند طلیعه جمهوریتی دموکراتیک، سکولار و آینده نگر باشد
http://www.ghandchi.com/2399-tashkilaat-ghodrat-ast.htm 

 

4. دموکراسی حکومت مردم نیست، قضاوت مردم است
http://www.ghandchi.com/313-Judgment.htm
Democracy is Not People's Rule, It is People's Judgment
http://www.ghandchi.com/313-JudgmentEng.htm

 

5. سکولاریسم چیست؟
http://www.ghandchi.com/302-Secularism.htm 
What is Secularism
http://www.ghandchi.com/302-SecularismEng.htm

 

6. درباره آینده نگری

https://goo.gl/qlp23Z

 

7.

Karl Popper said that Soviet Union ended at the time of 1962 Cuban Missile Crisis because at that time the first opportunity of destroying the West that Soviet Communism had talked of for decades, was available and not doing it at that moment ended the legitimacy of Soviet Union and the clock started ticking for the downfall of Soviet Union. Karl Popper writes in his “Lessons of this Century”, published in 1997 that the main argument of Marx’s Capital was that “capitalism cannot be reformed, but can only be destroyed; if one wishes to have a better society, it must be destroyed” [Lessons of this Century, P.19]. Regardless of all the reforms in capitalism, this tenet of Marxism, remained part of the ideology of leaders of Soviet Union, till the end of Soviet Empire. Then Popper notes the Cuban Missile Crisis of 1962 and Soviet’s possession of the H-bomb when for the “first time Soviet Union had ever the possibility of destroying the United States” [Ibid., P.23], nonetheless, the Soviets backed down in the 1962 Cuban Missile crisis, and Popper notes that “the Soviet Union lost the Cold War at that point, when there was an attempt to destroy America. That was when the only remaining idea of the Marxist regime failed; it was the beginning of the decline that led to the general collapse” [Ibid., P.23]. “But after 1962, they went on producing bombs, all the time knowing that they couldn’t use them. That was the absolute intellectual zero point” [Ibid., P.28]. The perspective to destroy the West, became such an integral part of the Soviet brainwash of its population. Gorbachev noted this phenomena when he saw the need to make the Soviet people *normal*. Popper writes: "Only with Gorbachev do we find a man who realizes that he has to change the fundamental assumption of the whole of Russian politics, that they are the people whose mission it is to destroy capitalism - that is, America. Gorbachev has actually been several times to America and seen the reality there; he wants to show his understanding of a free people which is not aggressive towards Russia but hopes that Russia will come to her senses. And Gorbachev made an important statement when he said I want to make the people of the Soviet Union a normal people …You see, Gorbachev’s merit was to have understood that his people was not ‘normal’ whereas the American people was. The attitude is really quite different in America; they do not all the time have this horrible game in their mind." [Karl Popper: Lessons of this Century, P.28]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

متون برگزیده
http://featured.ghandchi.com

 

 

 

 

 

 

SEARCH