Sam Ghandchiسام قندچي خاطراتی از روزهای اول انقلاب، تأسیس ندای آزادی و میوه فروش حزب اللهی میدان انقلاب
سام قندچی

http://www.ghandchi.com/2635-nedaye-azadi.htm

مطالب مرتبط: http://bit.ly/2vNDdxy

 

nedaye-azadi-vs-hezbollahihaa

 

اواسط اسفندماه 1357 بود که با چند نفر از دوستان در تهران برای تأسیس نشریه ندای آزادی گرد هم آمدیم. روزنامه ی ندایِ آزادیِ آنروز با نشریه ای که اصلاح طلبان اکنون به این نام منتشر می کنند اشتباه نشود، ندای آزادی که از اولین نشریات بعد از انقلاب بود، مدلش لوموند و نیویورک تایمز بود. آقایان احمد تقوایی و محمد امینی به ایده ی انتشار چنین نشریه ای رسیده بودند و بطور جداگانه آقای نادر اسکویی هم از سوی دیگر، و آنها از زنده یاد علی ترشیزی، آقای م.ر و این قلم دعوت به همکاری کردند. آقای نادر پاکدامن که از دوستان آقای محمد امینی بود همه ی ارثیه خانوادگی اش را که بیش از یک میلیون بود در اختیار روزنامه ندای آزادی قرار داد. سالها است این دوستان را ندیده ام. به هر حال حدود فروردین ماه 1358 دیگر اولین دفتر ندای آزادی را در میدان انقلاب (میدان 24 اسفند سابق) اجاره کردیم. یک میوه فروشی در کنار پلکانی بود که در طبقه ی دوم ساختمان، دفتر ما قرار داشت و صاحب میوه فروشی یک حزب الهی بود. شبها که بسیاری اوقات دیروقت ساعت 12 از سرکار پیاده به منزل میرفتم چیزهای عجیبی می دیدم. مثلاً یک شب به یاد دارم چند جوان ریشو داشتند اعلامیه هایی را که بر دیوارها گروه های سیاسی مختلف چسبانده بودند، می کندند و خنده های بلند سر می دادند. جلو رفتم و گفتم چرا این اعلامیه ها را می کنید. جواب دادند: "انقلاب کردیم که آزاد باشیم." جمله ای که به کرّات آن روزها می شنیدم، منظور اینکه این جمله مختص حزب الهی ها نبود مثلاً روزی در تاکسی نشسته بودم و راننده چراغ قرمز را رد کرد و به او گفتم آقا چرا چراغ قرمز را رد می کنی و در جوابم گفت انقلاب کردیم که آزاد باشیم. به هرحال داشتم از میوه فروش کنار دفتر ندای آزادی می گفتم. یکی دو ماهی از انتشار ندای آزادی نگذشته بود که یک عده آمدند داخل دفتر روزنامه و هیاهو راه انداختند. به پلیس تلفن کردم و کلانتری هم در پاسخ، با قهقه خندیدند و گفتند "هاهاها توی دفترتون ریخته اند" و خبری هم از آنها نشد. البته در آنزمان بسیاری اوقات ممکن بود عده ای بخاطر دلخوری از مقاله ای که روزنامه منتشر کرده بود برای اعتراض به دفتر روزنامه بیایند. یکبار گزارشی از یک گردهمایی باعث چنین موردی شده بود منظور اینکه لزوماً حزب الهی ها نبودند که این کار را می کردند، ولی آن دفعه چنین نبود. روز بعد که داشتم میرفتم به دفتر، دیدم میوه فروش محل و عده ای دیگر با چماق در کنار دفتر گویی جمع بودند و دو نفر آقایی که اصلاً نمیشناختم، قبل از اینکه به دفتر برسم جلو آمدند و گفتند به دفتر روزنامه تان ریخته اند و هرجا می خواهید می توانیم شما را برسانیم. من هم گفتم که مرا به نزدیکی خانه ام که در آنزمان در خیابان بلوار الیزابت سابق بود برسانند؛ نه با آنها حرف دیگری زدم و نه هیچوقت فهمیدم که از کجا بودند. شاید از طرف برخی گروه های سیاسی بودند که می دیدند ما داریم فعالیتی دموکراتیک می کنیم و به همه جریانات سیاسی و مدنی مختلف آنزمان در ندای آزادی پوشش می دهیم، به هر حال نمی دانم کی بودند اما دیگر به محل روزنامه برنگشتم و فقط به صاحب ملک اطلاع دادم که ما دیگر آنجا نیستیم و قرارداد اجاره را که چند ماه پیش از آن امضا کرده بودم، فسخ کردم. البته چند ماه بعد دوباره آقای نادر اسکویی دوره ی جدیدی را از ندای آزادی منتشر کرد، اما این قلم دیگر در ندای آزادی نبودم البته گهگاه به دفتر جدید سر میزدم که درست یادم نیست کجا بود، فکر می کنم در خیابان کاخ بود. از همان زمان که هنوز شبه دموکراسی بعد از انقلاب 1357 ادامه داشت کم کم از خود سؤال کردم که چرا استبداد در اپوزیسیونی که در انقلاب پیروز شده بود، این اندازه قوی است، و همانطور که در نوشته دیگری ذکر کردم هر دفعه که برای تهیه گزارش به نماز جمعه ی دانشگاه تهران میرفتم و بویژه روزهایی که حجت الاسلام خلخالی می آمد و درباره اعدامهای هفته ی پیش می گفت و نام سران رژیم سابق که زندانی بودند را می برد و بعد هم جمعیت فریاد «اعدامش کنید» سر می دادند، بوی مشمئز کننده ی استبداد و جنایات رژیم جدید به وضوح به مشام میرسید. یا در جریان گروگانگیری سفارت آمریکا وقتی تظاهراتهای مشمئز کننده بخش اعظم اپوزیسیون در حمایت از این عمل شنیع و جنایت بار را می دیدم و ندای آزادی از معدود جریاناتی بود که گروگانگیری را همان زمان محکوم کرد. در عین حال به دلیل تماس با تشکیلاتهای سیاسی مختلف اپوزیسیون آن زمان، استبداد را در برنامه ها و عملکرد آن تشکیلاتها می دیدم و از جمله دو سال بعد از آن که هنوز در ایران زندگی می کردم، وقتی مارکسیسم را زیر سؤال بردم یک گروه مارکسیستی در همان ایران پیغام فرستادند و مرا تهدید به مرگ کردند و اینهمه باعث آن شد که از ریشه، بسیاری از دیدگاه های جنبش سیاسی آنزمان برایم زیر سؤال رفت و تحقیق درباره دلیل این واقعیت را آغاز کردم، که 40 سال است این پژوهش ها ادامه دارد. به اول داستان برگردیم. بعد از حمله ی دارو دسته ی میوه فروش حزب اللهی محل به ندای آزادی که مدتها بود زیر نظر داشتند، گرفتاری های دیگری برای ما بوجود آمد. برای ندای آزادی علاوه بر حمایت کلان یکی از دوستان آن روزنامه که در بالا ذکر شد نه تنها هر کدام از ما هرچه داشتیم از درآمد و امکانات مالی خود گذاشته بودیم و از دوست و آشنا اعانه جمع کرده بودیم بلکه وام هم گرفته بودیم و با تعطیلی روزنامه دیگر درآمدی از روزنامه نبود که وام ها را پس بدهیم و در موارد متعدد این امر فشار سنگینی بود که طلبکارها هم حق داشتند ولی ما هم که تقصیر نداشتیم. چاپخانه هم مسأله بود. قبل از تعطیلی کامل، اول به چاپخانه ی پیغام امروز که زنده یاد رضا مرزبان منتشر می کرد، ریختند و ما هم در نتیجه چاپخانه مان را از دست دادیم، بعد دوستان مطبوعاتی در روزنامه ی آیندگان به ما امکانات انتشار در آنجا را دادند که با حمله حزب اللهی ها به آیندگان آنهم از بین رفت، و بعد چاپخانه ی کوچکی یکی از دوستان مرحوم پدرم داشت که از آنجا استفاده کردیم و وقتی به آنجا ریختند دیگر ما هم ناپدید شدیم و خیلی این آخری شخصاً برایم سخت تر بود، چون در مناسباتی خانوادگی بود هرچند با اطلاع پدرم با صاحب آن چاپخانه که دوستش بود قرار کار نگذاشته بودم، ولی دیگر نمی توانستم به دیدن آن آقای صاحب چاپخانه بروم و عذرخواهی کنم که پولی که روزنامه ندای آزادی به او بدهکار بود را نداریم که بدهیم. سالها بعد شنیدم که فهمیده دلیلش چه بوده و مشکلی هم نداشته است. مرد خوبی بود. دیگر سالهاست که فوت شده و فکر نمی کنم آن چاپخانه وجود داشته باشد، خبر ندارم. نام او آقای علی شب پیمان بود و نام چاپخانه اش هم «چاپخانه زندگی» در نزدیکی میدان فردوسی بود، و پیش از انقلاب نیز مجله سپید و سیاه زنده یاد دکتر علی بهزادی در آنجا منتشر می شد و بسیاری از کتابها نظیر هزارو یکشب، آتیلا و امثالهم را که در کودکی خوانده بودم در آنجا چاپ شده بود و به پدرم یک نسخه می داد که می آورد به خانه ما و منهم می خواندم. ذکر این نامها نیز برای ثبت در تاریخ است وگرنه شخصاً در دوران انتشار ندای آزادی هیچ تماسی با دکتر علی بهزادی نداشتم و واقعاً او را از نظر سیاسی نمی شناختم و فقط درباره اش در نوشته های آقای صدرالدین الهی خوانده ام و هردو آنها هم اصلاً درباره روزنامه ی ندای آزادی چیزی نمی دانستند. همچنین آقای علی شب پیمان و دیگران در چاپخانه ی زندگی درباره روزنامه ی ندای آزادی چیزی نمی دانستند و ما فقط مدتی در آن چاپخانه، روزنامه مان را منتشر می کردیم. فقط زنده یاد دکتر علی بهزادی مدیر مجله سپید و سیاه را از دوران کودکی به یاد دارم که او و آقای شیخ الاسلامی رییس بیمارستان حمایت مادران در خیابان مولوی که شاهزاده رضا پهلوی در آنجا متولد شد، دوستان پدرم بودند و گاهی به خانه ما می آمدند و از قهوه خانه ی محل آبگوشتی سفارش می دادند و دور هم می خوردند. پدرم اصلاً سیاسی نبود. یاد همه آنها گرامی باد. ضمناً خاطره دیگری که از روزهای چاپ ندای آزادی در چاپخانه زندگی به یاد دارم این است که یکی دو روز در هفته صبح سحر بعنوان یکی از اعضای هیئت تحریریه وظیفه داشتم که در آنجا شخصاً باشم که بر انتشار صفحه اول تا آخرین لحظه که زیر چاپ میرفت نظارت داشته باشم که به روز باشد. یک روز شخصی که روزنامه ای اسلامی در آنجا منتشر می کرد مرا دید و آمد گفت: "شما که نویسنده هستید ولی من این روزنامه اسلامی را منتشر می کنم که آگهی های دولتی بگیرم. می شه بیایید برایم مقاله ی اسلامی که این دولتی ها خوششان بیاید بنویسید و انتشار کل مقالات را در دست بگیرید و درآمد آگهی ها را با هم تقسیم کنیم." خنده ام گرفت و به او گفتم که درسته ما مقاله می نویسیم اما چیزی می نویسیم که به آن باور داریم و خداحافظی کردم!

 

به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،

 

سام قندچی

IRANSCOPE.COM
http://www.ghandchi.com

هجدهم اردیبهشت ماه 1398
May 8, 2019

 

 

 

 

 

 

 

 


 

متون برگزیده
http://featured.ghandchi.com

برای حزب جمهوریخواهان سکولار دموکرات و آینده نگر ایران
https://sites.google.com/site/futuristparty

 

 

 

 

SEARCH