Sam Ghandchiسام قندچي یادداشتی کوتاه درباره دکتر کریم سنجابی و لیبرالهای ایران-ویرایش دوم

سام قندچی 

http://www.ghandchi.com/467-KarimSanjabi.htm

A Short Note about Dr. Sanjabi & Iranian Liberals

http://www.ghandchi.com/467-KarimSanjabiEng.htm

 

*این مقاله نخستین بار در بولتن بورد جبهه ملی واشنگتن در چهاردهم اکتبر سال 2002 به زبان انگلیسی منتشر شد. در این ویرایش دومِ متن فارسی که در تاریخ  بیست و هفتم ژانویه 2018 به رشته تحریر درآمده نام مرحوم نصرت الله امینی که با این قلم و مرحوم حاج قاسم لباسچی همسفر بود، به متن اضافه شده است.

 

 

درباره موضع دکتر سنجابی در انقلاب 1357

 

امروز برخی از کوشندگان جنبش جوانان ایران مقصر بسیاری از شکست های انقلاب 1357 ایران را تصمیم دکتر سنجابی برای همراه شدن با دولت موقت بازرگان تلقی میکنند. به عبارت دیگر این حقیقت که دکتر سنجابی راه همکاری با خمینی را بجای گزینش راهی که دکتر شاپور بختیار برگزید یعنی ایستادگی در برابر سیل اسلامگرائی که بعداً همه ایران را فرا گرفته و آخرین نشانهای مدرنیسم را از ایران زدود، انتخاب کرد.

 

در سال 1983 وقتی که مرحوم دکتر سنجابی و همسرش مدتی با خانواده پسر خود در کالیفرنیا اقامت داشت، این قلم به همراه مرحوم حاج قاسم لباسچی و مرحوم نصرت الله امینی به دیدن ایشان رفتیم.  دکتر سنجابی که کمرش بخاطر افتادن از اسب هنگام فرار از ایران شکسته بود، بسختی میتوانست راه برود.  با این وجود خیلی صمیمانه به ما خوشامد گفته و برای صرف ناهار ما را نگهداشت. دیدار بسیار دوستانه ای با او و خانواده اش بود.  حتی با اینکه خیلی پیر شده بود، در مورد همه وقایع خیلی مطلع و ذهنش بسیار روشن بود.  از او پرسیدم که چرا جبهه ملی آنقدر در زمان انقلاب 1357 بی طرفدار بود؟  دکتر سنجابی پاسخ داد که علت اصلی بوجود آمدن دو جنبش در میان جوانان ایران در سالهای بعد از پانزده خرداد 1342 بود. یکی از آنها جنبش حسینیه ارشاد شریعتی و دیگری جنبش چریکی بود.

 

در آنزمان، کتاب موج سوم اثر آلوین تافلر را به دکتر سنجابی معرفی کردم و ایشان هم کتاب معتقدین حقیقیTrue Believers اثر اریک هوفر را به اینجانب معرفی کرد (1).   بعدها کتاب اریک هوفر را مطالعه کردم و آنرا یکی از بهترین توصیفات جنبش های بنیادگرائی فناتیک یافتم، منظورم جنبش هائی نظیر فاشیسم هیتلری، استالینیسم، یا خمینیسم است.  همچنین نظر دکتر سنجابی را در مورد اینکه چرا جبهه ملی در زمان انقلاب آنقدر طرفدار نداشت، توضیح فشرده واقعاً دقیقی یافتم.

 

واقعیت این است که روشنفکران ایران اساساً از زمان بقدرت رسیدن رضا خان در ایران، چپ گرا بوده اند.  بقدرت رسیدن رضا خان به معنی شکست نیروهای ملی بود که از زمان مغلوب شدن محمد علیشاه در بمباران مجلس، در همکاری با بخشی از روحانیون دولت را میگرداندند.  در زمان صعود رضا شاه به قدرت، مصدق، در برابر بدست گرفتن هر سه قوه دولت توسط رضا شاه، مقاومت کرد.  این زمانی بود که رضا خان نمایندگان مجلس را برای پشتیبانی از طرح خود تهدید میکرد.  بهرحال شکست ناسیونالیستها و لیبرالها در آنزمان بدنه اصلی روشنفکران ایران را بسوی چپ سوق داد.  این واقعیت را به بهترین وجه میتوان بعد از سقوط رضا شاه در شهریور 1320 دید، زمانی که یک شخصیت ملی و سوسیال دموکرات نظیر سلیمان میرزا اسکندری بنیانگذار حزب توده چپ گرا شد. طی سالهای 1320 تا 1332 نیروهای اصلی در صحنه سیاسی ایران را برعکس دوران مشروطیت نه نیروهای ناسیونالیست،  بلکه چپ گرایان تشکیل میدادند.

 

سقوط مصدق در کودتای 1332 ضربه دیگری بود بر نیروهای ملی، و روشنفکران ایران بیشتر و بیشتر بسوی چپ سوق یافتند و بالاخره در روزهای پیش از 15 خرداد 1342، با شکست برنامه های اجازه محدود شخصیت های جبهه ملی برای شراکت در قدرت، آخرین امیدهای روشنفکران ایران برای یک راه لیبرال رنگ باخت.  لیبرالهای جبهه ملی هرگونه جذابیت را برای جوانان از دست دادند.  جوانان بیشتر و بیشتر به دنبال شریعتی یا به دنبال جنبش چریکی میرفتند و هردو این جنبشها روی ضدیت با غرب بمثابه سد اصلی در برابر کسب آزادی در ایران تحت رژیم شاه، تأکید میکردند.

 

در آستانه انقلاب 1357، تعداد طرفداران جبهه ملی خیلی کم بود.  بخاطر دارم که حتی چند ماهی پس از انقلاب 1357 که نیروهای مختلف توانسته بودند تعداد طرفداران خود را افزایش دهند، وقتی دکتر کریم سنجابی از مقام خود بمثابه وزیر امور خارجه دولت موقت بازرگان استعفاء کرد، در گردهمائی عمومی و مصاحبه با او که در مقر جبهه ملی در میدان انقلاب برگزار شد که شخصاً در آنجا بودم، حتی 200 نفر هم در آنجا حضور پیدا نکرده بودند و حیات خالی بود.  به عبارت دیگر پشتیبانی از جبهه ملی در سالهای پیش از انقلاب 1357 اصلاً قابل ملاحظه نبود و حتی در دو سال اول پس از انقلاب نیز چندان افزایش نیافت و گروه های رادیکال خمینیست یا حامی چریکها بیشترین طرفدار را داشتند. گرچه مجاهدین هم طرفداران خود را در آستانه انقلاب 1357، بخاطر ماجرای تقی شهرام و مجید شریف واقفی از دست داده بودند، ولی در دوسال اول بعد از انقلاب، مجاهدین خیلی بسرعت رشد کردند.  ولیکن جبهه ملی یا گروه های لیبرال دیگر، هنوز آنقدر طرفداری در جامعه پیدا نکردند.

 

فقط پس از قتل عام های سال 1360 از چپ و مجاهدین و با شکست راهی که اکثریت چپ بر گزیده بود، یعنی با شکست راه همکاری با خمینی در طی گروگانگیری، بسیاری از مردم شروع به مورد سؤال قرار دادن مواضع همکاری چپ با اسلامگرایان که زیر پرچم ضدیت با امپریالیسم انجام شده بود، کردند، و کم کم روشنفکران بیشتر و بیشتری به قدرشناسی از اندیشه لیبرال رسیدند و این چرخش معنایش آغاز همدردی با جبهه ملی بود.

 

با این حال روشن بگویم که حتی تا به امروز، اکثریت روشنفکران سیاسی ایران هنوز چپ گرا هستند.  حتی در داخل جبهه ملی، آنهائی که به چپ متمایل هستند اکثر فعالین جبهه را تشکیل میدهند.  بسیار ساده میشود از شکلی که جبهه ملی به موضوع اسرائیل برخورد میکند این حقیقت را تشخیص داد که چطور موضع آنها موضع استاندارد چپ گرایان و اسلامگرایان است که به اسرائیل فقط از زاویه تضاد فلسطین و اسرائیل مینگرند (2) که فرسنگ ها از موضع احزاب لیبرال اروپا درباره اسرائیل، فاصله دارد.

 

حتی وقتیکه برخی از چپ گرایان امروز برای مدرنیسم فراخوان میدهند، هنوز نظیر اصلاح طلبان مذهبی که خواستار اصلاح در مذهب مارکسیسم هستند سخن میگویند و نه آنکه کاملاً پوسته جپ را به دور بیاندازند.  همین بحث درباره شکلی که آنها به آمریکا و غرب برخورد میکنند، صادق است که نوعی تابو درباره غرب است (3). این امر فقط بخاطر کودتای 28 مرداد 1332 و مخالفت با اقدام آمریکا، نیست.  مقدار زیادی آنتی-آمریکانیسم چپگر  را حتی در میان بسیاری از طرفداران جبهه ملی، میتـوان ملاحظه کرد.  در گذشته اعضاء جبهه ملی نیز علت دیگری برای اینگونه مواضع بودند، اما میتوان بجرئت گفت که امروز، منشآ اینگونه موضعگیری ها اساساً از سوی اعضاء متمایل به چپ جبهه است.

 

جبهه ملی یک حزب نیست و از افرادی تشکیل شده است که اساساً به دور محور *استقلال* ایران متشکل شده اند، نه آنکه بر محور یک ایدئولوژی لیبرال متحد شده باشند، و به همین علت هم خود را *ملی* میخوانند و نه *لیبرال*، هرچند خوشبختانه رهبری جبهه اساساً در دست فراکسیون های لیبرال نظیر دکتر سنجابی که یک سوسیال دموکرات تلقی میکنم، بوده است.

 

کل جبهه ملی را با یک دست برای هر آنچه در انقلاب 1357 به خطا رفت، به دور انداختن، میتواند که منتقدین را در همان موضعی قرار دهد که همین شکل برخورد در 15 خرداد 1342 روی داد، وقتی که منقدین، لیبرالها را برای شکست اپوزیسیون لیبرال رژیم شاه محکوم کردند، و راه شریعتی و جنش های افراطی چریکی را در پیش گرفتند.

 

خلاصه کنیم، روشنفکران ایران در آستانه انقلاب 1357 اصلاً با سیاست های لیبرالی سمتگیری نداشتند و عمدتاً با ایده های اسلامی شریعتی یا با نظریات چپگرای چریکی جهت گیری کرده بودند.

 

حالا در موقعیتی آنچنان، گزینه های دکتر سنجابی و جبهه ملی در آستانه انقلاب 1357 چه میتوانستند باشند؟  تصور میکنم اگر وی خطر واقعی آن اسلامگرائی که ما امروز میبینیم را دیده بود، مطمئن هستم که به بختیار ملحق میشد و نه آنکه با خمینی سمتگیری کند.  به باور این قلم دکتر سنجابی خیلی زود دریافت که جمهوری اسلامی یک دموکراسی نخواهد بود و به همین دلیل هم از دولت موقت بازرگان استعفاء کرد.  آیا دکتر سنجابی یک خائن بود یا فقط سیاستمداری بود که در یک مقطع مهم تاریخ ایران اشتباه کرد؟  فکر میکنم که دومی درست است و بسیاری دیگران هم همین اشتباه را با حمایت خود از خمینی و اسلامگرایان، مرتکب شدند.  خود چند سالی پیش از 1357 بوسیله نیروهای اسلامگرا بخاطر مخالفت با اسلامگرائی مورد حمله قرار گرفتم و بسیاری دوستان مرا نصیحت کردند که اتحاد اپوزیسیون را حفظ کنم و بر تضاد درونی توجهم را متمرکز نکنم.  بنابراین در آن نسل همه کس یک موضع را اختیار نکردند.

 

البته تا آنجا که به دکتر سنجابی و جبهه ملی مربوط میشود آیا واقعاً اگر وی با بختیار سمتگیری کرده بود، آنقدر ها هم در نتیجه تحولات ایران تفاوتی بوجود میامد؟  پاسخم "نه " است.  روشنفکران ایران اساساً اهمیتی در آنزمان به آنچه که سنجابی یا دیگر رهبران جبهه ملی میگفتند، نمیدادند.  تنها دلیل آنکه شاه سعی میکرد با جبهه معامله کند این امر بود که شاه میدانست که آنان ارتباطات هائی با خمینی دارند، و همینطور شاه این تصور را داشت که جبهه در میان روشنفکران ایران از پشتیبانی برخوردار است.  شاه نمیدانست که به دلیل سرکوب رژیم خود وی طی سالهای پس از کودتای 28 مرداد، و با بستن هرگونه انجمن سیاسی در داخل ایران، خود او جبهه ملی و گروه های مشابه را بی اثر کرده بود و راه را برای پیروزی اسلامگرایان که تشکیلات سنتی مسجد را برای استفاده خود در اختیار داشتند، فراهم کرده بود، و به لطف این کار ساواک، هیچ تشکیلات سیاسی دیگری از اپوزیسیون نمیتوانست با اسلامگرایان رقابت کند.  و واقعیت این است که در آن برهه زمانی انقلاب، روشنفکران سکولار ایران، چپ گرا بودند و نه لیبرال و اصلاً به هر آنچه جبهه ملی میگفت، گوش نمیکردند.

 

بنابراین این تحلیل غلطی است که فرض کنیم جبهه ملی نیروی قدرتمندی در آستانه انقلاب 1357 بوده است و آنها را بخاطر شکستهای انقلاب محکوم کنیم.  چگونه ساختار فکری روشنفکران ایران در آن سالها تطور پیدا کرد؟  اسلامگرایان اجازه داشتند که آزادانه در حسینیه ارشاد تبلیغ کنند چرا که شاه فکر میکرد آنها میـتوانند چپ گرایان را حذف کنند و در فعالیتهای مخفی، روشنفکران سکولار بیشتر و بیشتر چپ گرا شدند و پس از انقلاب هم، با گذشت زمان، جریان اول از اپوزیسیون رخت بر بسته است، اما دومی هنوز در صدر است، و چپ گرائی مانند یک مذهب در میان روشنفکران ایران مطرح است و حتی وقتی گفتگو از مدرنیسم میکنند، از راه هائی نظیر مانوئل کاستلز سخن میگویند که در تلاش برای اصلاح مذهب مارکسیسم است نه آنکه مانند صاحب نظرانی نظیر آلوین تافلر و دانیل بل باشند، که در پی به دور ریختن مذهب مارکسیسم و فکر کردن در فراسوی چپ گام بردارند.

 

به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران

سام قندچی، ناشر و سردبیر ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com 
http://www.ghandchi.com

پنجم اسفند ماه 1385

February 24, 2007

 

پانویس:

 

1. بعدها مطلب زیر را از کتاب اریک هوفر در مقاله ای درباره کالت ها که لینک آن در زیر آمده نقل قول کرده ام: آینده نگری و کالت های بازمانده جنبش کمونیستی- ویرایش دوم
http://www.ghandchi.com/1226-CommunistCults.htm
Related Article about Cults and Iranians in English
http://www.ghandchi.com/37-Cults.htm

اریک هوفر در کتاب معتقدین راستین [منتشر شده در 1951] .. در پی ارائهء گفتاوردی از اسقف تیهون در کتابی از داستایوفسکی مبنی بر اینکه "لامذهبی کامل بیشتر قابل احترام است تا لاقیدی این جهانی ... لامذهب کامل یک گام از ایمان کامل فاصله دارد ... ولی فرد لاقید هیچ ایمانی ندارد بغیر از هراسی بد، می افزاید که همهء معتقدین راستین عصر ما کمونیست ها، نازی ها، فاشیست های ژاپن، و یا کاتولیک ها، همگی با حرارات می گفتند، و کمونیستها هنوز هم با سخنوری ادعا می کنند، که دموکراسی غرب منحط است. دلیلشان هم این است که مردم غرب خیلی نرم و نازک، خیلی لذت طلب، و بیش از آن خودخواه هستند که بخواهند برای ملت، یا خدا، یا هر هدف مقدس دیگری خود را فدا کنند. به ما گفته می شود که این عدم آمادگی برای مردن، نشانگر فساد و پوسیدگی درونی، اخلاقی و حتی بیولوژیک است. دموکراسی ها کهنه، فاسد، و منحط هستند. آنها هیچ رقیبی برای جماعت خروشان معتقدینی که قرار است وارث کرهء ارض شوند به شمار نمی آیند...

Eric Hoffer, THE TRUE BELIEVER, 1951, P.147

 

2. خطر جنگ جمهوری اسلامی و اسراییل ..و اینکه اپوزیسیون چه کار میتواند بکند-ویرایش دوم
http://www.ghandchi.com/1308-IRI-IsraelWar.htm 
Danger of IRI-Israel War..and What Iranian Opposition Needs to Do
http://www.ghandchi.com/1308-IRI-IsraelWarEng.htm

 

3. تابو غرب
http://www.ghandchi.com/588-gharb.htm 
Taboo of the West
http://www.ghandchi.com/346-WestEng.htm 

 

 

 

 

 

کتاب مرتبط

ایران آینده نگر: آینده نگری در برابر تروریسم
http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm
 
FUTURIST IRAN: Futurism vs Terrorism
http://www.ghandchi.com/500-FuturistIranEng.htm


متون برگزیده
http://featured.ghandchi.com

 

 

 

SEARCH