Sam Ghandchiسام قندچي چرا اپوزیسیون سکولار دموکرات در 41 سال گذشته شکست خورده است
سام قندچی

http://www.ghandchi.com/3188-opposition-leadership.htm

مطالب مرتبط:  1     2     3     4     5

   

opposition-leadership

 

بسیاری از ما امسال برای جانباختگان خیزش 98، قربانیان تراژدی پرواز 752 و آنها که در اثر ابتلا به ویروس کرونا درگذشتند، عزادار هستیم و نوروز را جشن نگرفته ایم و البته دیگرانی را نیز که خواسته اند جشن بگیرند ملامت نکردیم اما خود دل و دماغ جشن گرفتن نداشتیم. شیوع بیماری کرونا دست ما نبود اما چرا خیزشی نظیر برخاستن مردم بی سلاح در آبان ماه 98 باید حدود 2000 نفر کشته دهد اما نتیجه ی کار این باشد که امروز این رژیم وحشیگری بیشتر انجام می دهد و در زمان خطر جانی برای زندانیان سیاسی، آنها را در زندان نگهمیدارد و پاسخ روشن است، این رژیم 41 سال است با مردم ایران در جنگ است و ما اپوزیسیون هم شکست خورده ایم. می گوییم به دلیل فقدان وحدت اپوزیسیون شکست خوردیم در حالیکه آن امر معلول است و نه علت که پایین تر در همین مقاله توضیح خواهم داد. اما مثلاً مذهبی بودن و خرافی بودن مردم مطرح می شود که اگر مردم ایران را با دوران مشروطه مقایسه کنیم می بینیم که اصلاً این حرفها بی معنی است. حتی اینکه مردم بر نمی خیزند نیز بعد از تجربه ی جنبش سبز در 10 سال پیش و بعد هم خیزش 96 و خیزش 98 که مردم با خواست روشن تغییر رژیم به حکومت سکولار دموکرات جلو آمدند نشان داد که خود مردم از اپوزیسیون جلوتر هم هستند. پس همه ی این علتها که برای شکست مطرح می شود اصل مسأله نیست. ببینید اصل اپوزیسیون ایران چپ بوده و هست. چپ در همان آخرین سالهای رژیم شاه متوجه شد که واقعیت این رژیمهای سوسیالیستی چیست و در واقع طرح حقوق بشر جیمی کارتر ربطی به ایران نداشت و برای ساقط کردن شوروی و دیگر کشورهای کمونیستی بود و موفق هم شد و بر خود کمونیستهای ایران نیز اثر گذاشت هرچند ممکن بود یک توده ای همچنان از برژنف دفاع کند اما می دیدند که همه رهبران این رژیمها از شوروی استالین و برژنف تا چین مائو و دنگ ژیائوپینگ و کشورهای اروپای شرقی از جمله آلبانی انور خوجه تا کوبای فیدل کاسترو دیکتاتوری هستند. ممکن بود هر نحله ی چپ از همه ی اینها حرف نزند اما خوب می دانستند و این همان زمان نسیم کارتر بود که بحث دموکراسی در جهان موضوع مرکزی شد. حالا جدا از اینکه در ظاهر چپی ها همچنان به نحله هوادار شوروی یا چین یا کوبا و غیره وفادار بودند اما خود به همه ی این سیستمها اعتمادشان را از دست داده بودند و همه می دانستند که دیکتاتوری پرولتاریا در حقیقت یعنی دیکتاتوری سران حزب و دولت سوسیالیستی همانطور که امروز همه در ایران می دانند حکومت مستضعفین یعنی چی. در چنین وضعی اکثریت چپی ها به این دیدگاه رسیدند که این رهبران احزاب به اصطلاح «کرییریست» هستند یعنی حتی قبل از پیروزی انقلاب هم دنبال جاه و مقام هستند و بعد از تحول نیز می شوند همان بوروکراتهای حزبی در شوروی و چین و غیره. واقعیت چیست، این موضوع در هر سیستمی صادق است و آنارشیسم هم عملاً به جایی نمیرسد و بارها به تفصیل نوشته ام که سکوی پرش نیروهای دیگر حتی فاشیسم می شود. اما اینکه بوروکراتهای حزبی در شوروی و چین به صاحبان کشور تبدیل شدند به این خاطر بود که مالکیت خصوصی در کشور انحلال پیدا کرد و مالکیت دولتی برقرار شد و آنها هم بعنوان مسؤلین دولت، شدند صاحب کل کشور. در حالیکه هر تحولی در هر کشوری که شده از جمله در همین آمریکا توسط رهبرانی انجام شده که بعد هم مقامات عالیرتبه ی کشور شده اند نظیر جرج واشنگتن، جان آدامز، توماس جفرسون، جیمز مدیسون یعنی چهار تن از اولین رؤسای جمهوری آمریکا که برخی هم دو دوره انتخاب شدند یعنی همان رهبران انقلاب بودند که رییس جمهوری شدند و نتیجه ی کار هم استبداد نشد. منظور اینکه اصل تفاوت در تسلط دادن به مالکیت دولتی است که رژیمهای سوسیالیستی را به آن روز انداخت و نه آنکه داشتن رهبر حرفه ای باعث دیکتاتوری شود. اما با نفی رهبران سیاسی حرفه ای عملاً نه تنها جنبش چپ ایران بلکه کلاً رهبری اپوزیسیون در 41 سال گذشته ناتوان شد. حتی لنین که کمونیست بود وقتی رهبر حزب بود و در سوییس هنگام جنگ جهانی دوم داشت از جمله کتاب متافیزیک ارسطو را می خواند و یادداشتهای فلسفی اش را می نوشت و همانزمان روی کتاب دولت و انقلاب هم کار می کرد، مستخدم داشت که خودش و همسرش کروپسکایا به کارهای حزبی برسند. اما جنبش سیاسی ما در 40 سال گذشته انتظار داشته رهبران سیاسی شغلی داشته باشند که زندگی خود را تأمین کنند و در عین حال رهبر سیاسی هم باشند، کار تئوریک هم بکنند، فعالیت تشکیلاتی و سیاسی هم انجام دهند. حتی داخل کشور را که پوشش طبیعی مورد نیاز است، کنار بگذاریم. در همین آمریکا یک فرد با شغل پروفشنال باید همه 8 ساعت کار و بعد هم ساعتها در ارتباط با حرفه اش کار اضافی انجام دهد که بتواند آن شغل را در رقابتها حفظ کند، مگر آنکه کسی پولدار باشد، وگرنه باید اساساً همه ی وقتش را کار کند که بتواند بعنوان یک پروفشنال یا صاحب بیزینس زندگی کند و دیگر وقتی برای رهبری سیاسی و نظری مؤثر نخواهد ماند. به همین دلیل یا کسانی رهبری سیاسی را در دست می گیرند که امکانات مالی شخصی دارند و لزوماً قادرترین فرد برای چنان تشکیلاتی که بتواند رژیم را به زیر کشد نیستند و یا کسانی که هزار کار دیگر دارند که بتوانند زندگی خود و خانواده شان را بگذرانند حتی اگر کار مثلاً خبرنگاری کنند. رهبری سیاسی را باید حرفه ای انجام داد که بتواند نتیجه دهد و چه طرحی برای ساختن حکومت لیبرالی نظیر تجربه ی جفرسون در آمریکا باشد چه حکومت سوسیالیستی نظیر تجربه ی لنین در روسیه یا کائوتسکی و سوسیال دموکراتها در آلمان. جفرسون خود ثروتمند بود اما لزوماً همیشه نمی شود امید این باشد که ثروتمندی نظیر دکتر مصدق رهبر شود و لزوماً آنهایی که ثروتمند هستند رهبر سیاسی مناسب برای کار نیستند و یک تشکیلات باید رهبر خود را بر اساس توان او برای انجام نیازهای سازمان انتخاب کند و بعد هم زندگی او را تأمین کند و اتفاقاً باید رهبر تمام وقت در اختیار کار حزبی و سازمانی باشد وگرنه نتیجه ای بدست نمی آید. به همین دلیل در کشوری دیکتاتوری یعنی روسیه، لنین می رود و سازمان انقلابیون حرفه ای درست می کند و کار غلطی نکرده اما اینکه به استبداد شوروی ختم شد اساساً به دلیل ایجاد مالکیت دولتی کنترل کننده در جامعه و کل تئوری دیکتاتوری پرولتاریا بوده است وگرنه به اصطلاح تئوریهایی که همه را از حرفه ای شدن در کار سیاسی می ترسانند و می گویند به استبداد ختم می شود، حرفهای بیهوده است و عملاً بدینگونه از ایجاد رهبری سیاسی توامند که بتواند رژیم را به زیر کشد، جلوگیری شده است. امروز که در خاورمیانه عملاً جریانات اسلامی دست پیش را دارند اگر دقت کنیم همه ی رهبران آن مثلاٌ آیت الله های شیعه خمس و زکات دریافت می کنند و تمام وقت در کار اشاعه ی نظرات و در حقیقت سیاست هستند. چگونه قرار است در برابر این جریانات با کار غیرحرفه ای پیروز شد. برخی جبهه ملی را مثال میزنند که رهبرانش شغلی نظیر وکالت و غیره داشتند. اولاً به رغم احترامی که برای جبهه ملی قائل هستم، جبهه ملی یک تشکیلات جنبش مدنی برای اصلاح جامعه بوده و هست و حتی سمتگیری یک جناح آن با خمینی در انقلاب نظیر حمایت جنبش مدنی از یک جریان سیاسی است همانطور که در جنبش سبز دیدیم که بسیاری از جریانات جنبش مدنی از تشکیلات سیاسی اصلاح طلبان یعنی حزب مشارکت و رهبری آن میرحسین موسوی و از تشکیلات سیاسی حزب اعتدال ملی و رهبر آن مهدی کروبی، حمایت کردند. اما تشکیلات سیاسی، رهبر حرفه ای می خواهد اگر بخواهد کار جدی کند. بودجه ی چنین تشکیلاتی قرار است چگونه تأمین شود؟ به همان حزب لنین و استالین نگاه کنید که استالین میرفت و بانک میزد تا بودجه حزب را تأمین کند. منبع دیگر درآمد حزب حق عضویت اعضا بود. حتی یک میلیونر روس به همان حزب کمونیست لنین پول هنگفتی کمک کرد، اما نیامد خودش بشود رهبر حزب و رهبری حزب بر اساس توان آنهایی که قادر باشند به بهترین وجه حزب را به موفقیت برسانند، انتخاب می شد. این موضوع برای نیروهایی که بخواهند «تغییر رژیم» ایجاد کنند و در واقع قدرت را بگیرند غیر قابل اجتناب است و حالا به موضوعی که در اول بحث مطرح شد بپردازیم که داستان اصلاح طلب شدن چپ و آینده نگرهای ایران چیست؟ پاسخش روشن است این علت نیست بلکه معلول است یعنی وقتی جنبش سیاسی قادر نباشد سازمانهای رادیکال ایجاد کند و کادر رهبری آن بخواهند واقعاً شغل دیگری داشته باشند و نه بخاطر مخفی کاری در داخل کشور بلکه وقتی دارند در خارج زندگی می کنند، چنین رهبری حرفه ای نیست و قادر نخواهد بود رهبری مردم را برای «تغییر رژیم» و ایجاد حکومتی سکولار دموکرات در دست گیرد. 50 پایه گذار آمریکا که با هم عهد کردند که سلطه ی بریتانیا را براندازند، ثروتمند بودند اما با اینحال از فرانسه نیز کمک مالی گرفتند. گفته می شود کشور خارجی اهداف خود را دارد وقتی کمک می کند. بدون شک همینطور است و برای عشق و عاشقی به هیچ جنبشی کمک نمی کنند، به همین دلیل اگر رهبران قادری باشند می توانند قرار و مدارهای درست بگذارند به همان طریق که جفرسون این کار را کرد و بعداً مجبور نشد که در دوران انقلاب کبیر فرانسه جانب متحد پیشین خود یعنی رژیم سلطنتی فرانسه را بگیرد. به هر حال همین غیرحرفه ای کار کردن اپوزیسیون سیاسی ایران در 40 سال گذشته عامل شکست بوده است. کسی که شغل تمام وقت داشته باشد و بخواهد در تعطیلات آخر هفته در جمعی شرکت کند که نمی تواند رهبری تشکیلات سیاسی باشد. قصدم توهین به اینگونه هواداران جنبش نیست و مطمئناً چنین افرادی برای هواداری از احزاب و کمک مالی و معنوی به احزاب چه قبل و چه بعد از انقلاب و برای هر تحولی در جامعه بسیار اهمیت دارند اما نقش رهبر سازمانهای سیاسی را نمی توانند اینگونه دوستان جنبش به رغم همه ی علاقمندیشان، ایفا کنند، که رهبری سازمانها، احزاب و ائتلافهایی که در پی کسب قدرت هستند آنهم در کشوری استبداد، کاری بسیار حرفه ای است و بسیار هم بیش از همان شغلی که دارند حرفه ای و تخصصی است و بازهم تکرار کنم که منظور توهین به این دلسوزان و هواداران جنبش نیست. وکلای زیادی در زمان جفرسون یا در زمان لنین وجود داشتند، و هر دوی آنها نیز وکیل بودند، اما اینکه رهبر سیاسیِ قادری شدند، حرفه ای کاملاً متفاوت بود که کار هر وکیلی نیست هرچقدر هم صمیمی و دلسوز و علاقمند باشد. یعنی هرقدر هم که شما به معالجه ی بیمار علاقمند باشید، کافی نیست که خود را دکتر تصور کنید، باید که پزشکی حاذق باشید وگرنه برای بهبود بیمار، کمکی نیستید که هیچ، به او ضرر هم خواهید زد.

 

به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،

 

سام قندچی

IRANSCOPE.COM
http://www.ghandchi.com

اول فروردین ماه 1399
March 20, 2020

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

متون برگزیده
http://featured.ghandchi.com

متون برگزیده سام قندچی

 

 

برای حزب جمهوریخواهان سکولار دموکرات و آینده نگر ایران
https://sites.google.com/site/futuristparty

 

 

 

SEARCH