Sam Ghandchiسام قندچي آقای ف. م. سخن خسته نباشید

 سام قندچی

http://www.ghandchi.com/1516-f-m-sokhan.htm

 

آقای ف. م. سخن همین حالا مقاله شما را در سایت گویا در مورد مزاحمتهای مقامات امنیتی جمهوری اسلامی ایران برای شما و خانواده تان خواندم (1) که مرا به خاطرات گذشته های بسیار دور برد.  حدود اسفندماه 1353 بود یعنی چهار سال پیش از انقلاب که بعد از پنج سال اقامت در آمریکا به ایران بازگشتم و برای خدمت سربازی ثبت نام کردم. بعد از شش ماه دوره آموزشی، افسر شدم، یعنی ستوان دوم وظیفه، و به دلیل آشنایی با برنامه نویسی کامپیوتر، در مرکز کامپیوتر نیروی زمینی در پادگان لویزان به همراه متخصصان شرکت سی اس سی برنامه نویسی برای بخش آموزش و لجستیک ارتش و برای رادار می کردم و همزمان هم کار 10 خانم مترجم را که افسر وظیفه و فارغ التحصیل مدرسه عالی ترجمه تهران بودند و متون کامپیوتری ترجمه می کردند، نظارت می کردم. کارم تکنیکی بود و جالب. حدود یکسال و چندماه از مدت خدمتم نگذشته بود که روزی مادرم زنگ زد و گفت که نامه ای برایم از نخست وزیری آمده است؛ مثل شما که می گویید با همسرتان به اصطلاح نهاد ریاست جمهوری در این رژیم اسلامی تماس گرفته است. مادرم وقتی تلفن کرد خیلی خوشحال بود و می گفت حتماً می خواهند شغلی برای بعد از پایان خدمت سربازی به تو پیشنهاد کنند. البته خود می دانستم که مسأله چیز دیگری است. شخصاً هیچگاه در مورد فعالیت سیاسی ام در کنفدراسیون دانشجویان در خارج کشور با خانواده ام حرفی نزده بودم. مادر و پدرم که سیاسی نبودند و فقط باعث ترس و لرزشان می شد. به هر حال بازهم چیزی به آنها نگفتم و روز موعد به آدرسی که در نامه ذکر شده بود که در سه راه ضرابخانه در جاده قدیم شمیران بود رفتم. در باز شد و در اطاق انتظار دیدم یکنفر را که می شناختم نشسته بود. آن فرد دکتر حسن غفوری فرد بود که اکنون از اصلاح طلبان ایران است. نه به او حرفی زدم و نه او حرفی زد، فقط یک لحظه به هم خیره شدیم. تا به امروز هم، پس از چهل و دو سال، دیگر او را ندیده ام و هنوز هم نمی دانم چرا آن روز آنجا بود. آقای حسن غفوری فرد در دانشگاه کانزاس که این قلم تحصیل کرده، در رشته کامپیوتر دکترا گرفت، و از این قلم مسن تر بود چون وقتی سال دوم دانشگاه بودم او داشت دکترا می گرفت. هر وقت هم ما در انجمن دانشجویی در دوران کنفدارسیون به او می گفتیم چرا به جلسات ما نمی آیید می گفت که ما مسلمان هستیم و با سیاست کاری نداریم و انجمن قرائت قرآن در دانشگاه کانزاس داشتند. در نتیجه برایم خیلی عجیب بود که چرا او را که سیاسی نبود، آن روز در اتاق انتظار در محل ساواک در سه راه ضرابخانه دیدم. البته شخصاً در سال 1352 دیگر از کانزاس رفتم، و شاید بعدها قبل از بازگشت به ایران، ایشان سیاسی شده بودند، اما آن زمان که شخصاً در کانزاس ایشان را می شناختم از سیاست دوری می گزیدند و فقط در انجمن قرائت قرآن فعال بودند و هنوز هم نمی دانم آن روز در آنجا چرا حضور داشتند. ضمناً همانطور که نوشتم، در نامه به خانه ما، اسم آن محل بازجویی ساواک را که باید میرفتم، گذاشته بودند نخست وزیری! آنروز همان چند لحظه بود که آقای دکتر حسن غفوری فرد را دیدم و بعد از آنهم هیچگاه نه قبل و نه بعد از انقلاب ایشان را ندیده ام و فقط در مطبوعات دیدم که مسؤل ورزش در جمهوری اسلامی هستند و شاید مقامات دیگری هم دارند که دقت نکرده ام. به هر حال پس از مدت کوتاهی نشستن در اتاق انتظار، فردی که از مأموران ساواک بود، مرا برای بازجویی احضار کرد. پرسید: شما عضو کنفدراسیون بوده اید؟ در پاسخ گفتم آری. بعد گفت چه کسانی را می شناسید نام آنها را بنویسید. گفتم "محمد، تقی، نقی، اکبر، شهره، شهین، فرهاد.." و خلاصه کلی اسم ردیف کردم. گفت فامیلی هایشان چه بود. گفتم ما در کنفدراسیون کسی را با نام فامیل صدا نمی کردیم. شروع کرد به فحشهای آبدار خواهر و مادر و تهدید که می بریم پدرت را در می آوریم و غیره. بعد هم گفت حالا چه کار می کنی؟ گفتم افسر وظیفه هستم و کار کامپیوتری می کنم. گفت تو باید سرباز صفر می شدی. و معلوم شد که گویا پرونده ام گم شده یا دیر پروسه شده است و از این بابت هم برآشفته بود. به هرحال چند فحش دیگر هم نثار خواهر و مادرم کرد و گفت آنچه نوشته ای را امضا کن. فقط همان محمد و تقی و نقی را که نوشته بودم، امضا کردم و رفتم. در زندگی سیاسی ام نام فامیل هیچ کسی را که فعال بود، هیچوقت نمی پرسیدم و نمی دانستم در نتیجه اگر هم شکنجه می شدم چیزی نمی دانستم که بگویم. ضمناً ذکر نام کسانیکه علنی در خارج در کنفدراسیون فعال بودند نظیر نام دبیران کنفدراسیون، مسأله ای نبود که بنویسیم و برای ساواک شناخته شده بودند چون در روزنامه های کنفدراسیون و کنگره ها رسماً نامشان اعلام می شد و برای ساواک نام آنها ارزشی نداشت که می دانستند. تازه کنفدراسیون تشکیلاتی علنی و مسالمت آمیز بود و همه تهدیدهای امنیتی آنها هم تجاوز آشکار به حقوق دموکراتیک مخالفان بود. دیگر از آنها خبری نشد، ولی در اول دوران سربازی برخی دوستانی را که از خارج می شناختم در همان پایان دوره آموزشی دیده بودم که سرباز صفر شدند، در نتیجه فکر می کنم حرف آن مأمور ساواک درست بود و پرونده ام شانسی در بوروکراسی گم شده بود. اکنون که اینها را می نویسم هنوز شٌک و لرزه ای که بر ما در آن زمان، پس از تماسشان و در دوران بازجویی وارد شد، در یادم هست. ولی خوشبختانه هیچگاه به مادر و پدرم حرفی نزدم و آنها را نگران نکردم حتی تا روز درگذشت هردو آنها چیزی نگفتم با اینکه رژیم شاه پایان یافته بود اما هنوز آنها از نزدیک شدن به سیاست وحشت داشتند. هفده سال بعد یکی از اولین نوشته هایی که در اینترنت منتشر کردم، به زبان انگلیسی است چون 25 سال پیش همه مطالب را در اینترنت به انگلیسی می نوشتیم. مطلبم در مورد رفتار آن ساواکی با خودم بود که لینک آن ضمیمه است (2). برخی دوستان سلطنت طلب همه این سالها بخاطر درج این مطلب از اینجانب ناراحت بودند و می گفتند مگر با تو چه کردند؟ واقعیت این است که شخصاً از دست ساواک شاه فقط یک مشت فحش خوردم، و نه شکنجه شدم و نه به چوبه دار نزدیک شدم حتی سرباز صفر هم نشدم و تا پایان خدمت سربازی افسر بودم، با این وجود همان تجاوز به حریم خصوصی خود و خانواده ام، هنوز پس از 42 سال فراموشم نشده است. ای کاش رژیمی که بعد از انقلاب توسط همانهایی که تجربه هایی بدتر از این قلم در رژیم شاه داشتند، تأسیس شد، از اساس به این کارهای مقامات امنیتی پایان می داد، در حالیکه امروز 38 سال پس از سقوط رژیم شاه، همچنان هرروز رفتار دهشتناک رژیم را با هرکسی که مخالف است، می بینیم و می شنویم. گویی در مملکت ایران هیچ رژیمی نمی خواهد حقوق مخالفان را رعایت کند و اتفاقاً از سلطنت طلبان و اصلاح طلبان اسلامی بیشتر انتظار دارم که رفتار مقامات امنیتی را در دوران پادشاهی و در دوران جمهوری اسلامی، محکوم کنند، بجای آنکه جلوی حرف زدن را در مورد این رفتارهای رژیم مورد حمایتشان با مخالفان، سد کنند. اگر خود اولین کسانی باشند که در این باره حرف بزنند، می توان امیدی به آغاز تغییر برای ایرانیان دید، وگرنه این دور باطل رفتارهای امنیتی با مخالفان ادامه پیدا می کند، هرچند یک رژیم جایش را با دیگری عوض می کند. جالب است که سازمان مجاهدین خلق هم هنوز به قدرت نرسیده این رفتارهای امنیتی را شروع کرده است. یک مأمور مجاهدین خلق هر روز هنوز مقاله ای را در بالاترین درج نکرده، رأی منفی می دهد و هرچه می تواند در مورد اینجانب بد و بیراه شخصی می نویسد، چون با نظرات سیاسی این قلم مخالف است. عباراتی که به کار می برد مرا به یاد آن مأمور ساواک در 42 سال پیش می اندازد. اگر همه ما در اپوزیسیون به این حداقل تعهد دهیم که در رژیم مورد نظر خود در آینده هیچگونه رفتار امنیتی با مخالفان را اجازه ندهیم و از امروز نیز این تعهد را اجرا کنیم، شاید بتوانیم امیدی برای روزهای بهتر برای ملت ایران داشته باشیم. همین فرد مجاهدین که گفتم، چرا باید مرا آزار و اذیت کند؟ اگر مطالب مرا دوست ندارد مگر مجبور است که بخواند، برود و نخواند. چرا سازمان مجاهدین چنین عنصری را محکوم نمی کند؟ از خٌرد است که کلان برخیزد و همین افراد، ساواکی ها، اطلاعاتی ها و امنیتی های آینده رژیم مجاهدین خلق خواهند شد؛ خودتان بروید به صفحه این قلم در بالاترین مراجعه کنید و فحشها و تجاوز این مأمور مجاهدین را در پای نوشته های این قلم ملاحظه کنید، و تازه مجاهدین هنوز به قدرت نرسیده اند، وگرنه یا ما را هدف گلوله قرار می دادند و یا در شکنجه گاه هایشان می کشتند، چون با آنها اختلاف نظر داریم و برای آنها مخالف، حقوقی ندارد و باید نابود شود. به هر حال دوست عزیز آقای ف. م. سخن با سپاس از شما که آنچه را در حریم خصوصی به شما گذشته است، برای آگاهی مردم از رفتار مأموران امنیتی جمهوری اسلامی، با خوانندگان خود در میان گذاشتید. می دانم که چقدر این کار برایتان درد آور بوده است و برایتان آرزوی موفقیت و شادکامی دارم. متأسفانه به رغم آنکه اینها بحث خصوصی نبوده و مسائلی است که در عرصه عمومی جامعه ما رخ می دهد، اما همچنان ملت ما صد سال پس از انقلاب مشروطه، وادار می شود که درباره اش سکوت کند. چند سال پیش مقاله ای منتشر کردم تحت عنوان "از یهودیان بیاموزیم" (3) که متأسفانه حتی دوستان بنیاد برومند از انتشار آن ناخرسند بودند و هنوز هم خودشان وقتی در مورد نقض حقوق بشر در ایران می نویسند تاریخ را از آغاز جمهوری اسلامی شروع می کنند و نه از نقض حقوق بشر در رژیم شاه حرفی می زنند و نه از نقض حقوق بشر توسط سازمان مجاهدین خلق در عراق صدام حسین چیزی می گویند. اینها موضوعات عرصه عمومی است و مسائل شخصی نیست که درباره اش سکوت می کنیم.

 

به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران

 

سام قندچی، ناشر و سردبیر ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com

http://www.ghandchi.com

یازدهم مرداد ماه 1396
August 2, 2017

پانویس
:

 

1. ف. م. سخن: وزارت اطلاعات مرا شناسايى كرد؛ با نام واقعى من آشنا شويد

http://news.gooya.com/2017/08/post-6090.php
 

2. My Memories of Savak Interrogations
http://www.ghandchi.com/14-Savak.htm

 

3. از یهودیان بیاموزیم
http://www.ghandchi.com/372-genocides.htm
Let's Learn from the Jews
http://www.ghandchi.com/372-genocidesEng.htm
 

 

 

 
 

متون برگزیده
http://featured.ghandchi.com

 

 

 

SEARCH