Is Ayatollah Khomeinithe Issue?

http://www.ghandchi.com/624-Khomeini.htm

Sam Ghandchiسام قندچي

 

 

آيا مسأله آيت الله خمينی است؟

سام قندچی

 

روز گذشته درست يک هفته قبل از سالگرد انتخابات 22 خرداد کانون سخنرانی های آيت الله خامنه ای و محمود احمدی نژاد اين موضوع بود که ثابت شود دولت فعلی در ايران ادامه دهندۀ راه آيت الله خمينی است؛ و نه ميرحسين موسوی و اصلاح طلبانی که طی يکسال گذشته خود را بعنوان وارثين راستين آيت الله خمينی معرفی کرده اند.

 

آيت الله خامنه ای حتي آيت الله خمينی را در مقامی نظير پيامبر اسلام معرفی کرد و گفت همانطور که پيامبر برخی مخالفان خود را بدون ترحم از بين برد آيت الله خمينی نيز قطب زاده ای را که در هواپيما همراه او به ايران بازگشت، اعدام کرد (البته نام قطب زاده ذکر نشد). سپس آيت الله خامنه ای خود را نيز با علی ابن ابی طالب اولين امام شيعيان مقايسه کرد و گفت همانگونه که علی با طلحه و زبير که ياران پيامبر بودند مجبور شد بجنگد آيت الله خامنه ای نيز ممکن است مجبور شود با ميرحسين موسوی و کروبی که از ياران آيت الله خمينی بودند اگر دست از مخالفت برندارند، همينگونه رفتار کند (البته دوباره نام موسوی و کروبی ذکر نشد.)

 

چرا اين بحث ها در مورد ميراث آيـت الله خمينی در رأس قدرت در جمهوری اسلامی ايران مطرح می شوند؟ آيا اين مسأله ويژۀ جمهوری اسلامی يا ويژۀ ايران يا اسلام است؟

 

اگر به تاريخ معاصر در اروپا نگاه کنيم زمانيکه جان لاک در بريتانيا حکومت موروثی را به زير سؤال برد، با چنان مخالفتی از سوی دولت انگليس روبرو شد که برای حفظ جان خود به کشورهای اسکانديناوی فرار کرد. امروز برای کسی که در جوامع مدرن متولد شده است درک آنچه در آنزمان روی داد بسيار سخت است. حتی در خود بريتانيای سلطنتی، امروز کسی به خاطر چنين نظراتی وحشت از دست دادن جان ندارد. پس چرا آنزمان اينگونه بود. واقعيت اين است که در آنزمان در بريتانيا و در نقاط ديگر اروپا نه تنها بعد از مرگ يک نفر، اموال او به ورّاث وی ميرسيد بلکه مقام شغلی او نيز به ارث ميرسيد و اين امر فقط در مورد پادشاهان نبود بلکه مثلاً اگر کسی فرماندار يک منطقه ای بود بعد از مرگ وی مقام او نيز به ارث ميرسيد. در خود ايران در زمان قاجار همينگونه بود. همانقدر که امروز به ارث رسيدن اموال به روش موروثی در عرصه اقتصادی برای ما عادی است در آنزمان به ارث رسيدن در عرصه سياسی نيز برای جامعه امری عادی بوده است. در نتيجه آنچه جان لاک مطرح می کند چنين واکنشی را عليه وی باعث می شود.

 

غرضم از مثال جان لاک اين بود که نشان دهم وقتی ارثيۀ سياسی در يک رژيم ايدئولوژيک مطرح است به همانقدر موضوع ميتواند مسأله ای مورد مناقشه شود. اين امر اصلاً مخصوص يک رژيم مذهبی يا سلطنتی هم نيست. اتفاقاً در يک قرن گذشته بيشترين موارد اينگونه دعواها را در رژيم های کمونيستی ديده ايم که نه مذهبی بودند و نه سلطنتی.

 

مثلاً بعد از مرگ لنين در شوروی که خيلی زود بعد از انقلاب اکتبر چنين وضعی اتفاق اقتاد و بحث وصيت نامه لنين مطرح شد و استالين که قدرت را تصاحب کرده بود از آن برای مشروعيت خود استفاده کرد. کروپسکايا همسر لنين که تمايل چندانی به منش استالين نداشت و به اصطلاحِ روحانيون امروز در ايران بِيت لنين بود، بايد کنار زده می شد. در نوشته های رسمی دولتی کمتر و کمتر از کروپسکايا در تاريخ انقلاب ياد می شد و کتاب خاطرات او از زندگی با لنين تا سالها به بوته فراموشی سپرده شد. در مورد ماکسيم گورکی نيز به همين شکل رفتار شد. در خارج تروتسکی که در زمان لنين اختلافات زيادی با وی داشت نيز خود را وارث لنين و انقلاب ميناميد و دولت استالين را به چالش می کشيد. استالين کتابهائي در مورد لنينيسم نوشت تا ثابت کند خود وی وارث واقعی لنين است و به اين شکل اصطلاح لنينيسم در ميان کمونيستها رسميت يافت. البته بعد ها در سالهای تصفيه هاي استالينی يکی بعد از ديگری آنها که در تاريخ شوروی لنينيست خوانده می شدند نيز توسط ماشين سرکوب استالين به مخالف لنين و دشمن انقلاب تغيير نام يافتند، از تروتسکی و بوخارين تا زينويف و کامنف. خلاصه خون بسياری از آنهايی را که در ابتدا جزو وارثين ارثيۀ لنين بودند بعدها ريخته شد تا که از اين ارثيه سهمی نداشته باشند.

 

بعداز مرگ استالين هم که در شوروی در کنگره بيستم خروشف از جنايات آنزمان نقد کرد و ارثيه استالين را به دور ريخت، دوباره يک بخش مهم جنبش کمونيستی در جهان به رهبری مائو تسه دون در چين خود را وارث ارثيۀ استالين ناميدند و به رقابت با شوروی نشستند. بعد ها نيز نه تنها در عرصه بين المللی چين و شوروی يکديگر را به رويزيونيست و گناهان مشابه شبه مذهبی متهم ميکردند بلکه در خود چين نيز مخالفين مائو نسبت به آن ارثيه، کافر خوانده می شدند و برخی رهبران نظير لين پيائو به شکل مرموزی کشته شدند. برخی ديگر نيز نظير تين شيائو پين تحمل شدند هرچند به اردوگاه کار اجباری فرستاده شدند. هزاران نفر نيز در انقلاب فرهنگی جان باختند.  رژيم مائو دستّ کمی از استالين نداشت هرچند حتی تا به امروز بسياری از مائوئيست های سابق از قبول اين واقعيت سرباز ميزنند. اما آنچه در همين رابطه جالب است اين است که بعد از مرگ مائو، تين شيائو پينگ در چين به رغم همه دشمنی با مائو برای وی مقبرۀ عظيمی نظير مقبرۀ لنين ساخت و اتفاقاً کسانی نظير همسر مائو، چيان چنگ را که بيشتر با خط مشی مائو نزديک بود به زندان انداخت و خود هم رژيمی از نظر اقتصادی نسبتاً آزاد را پايه گذاری کرد هر چند پايه گذار رژيم را همان مائو حفظ کرد، پيغمبر يا امپراطوری که ديگر زنده نبود و می شد برنامه خود را بنام وی جلو ببرد تا هواداران شبه مذهبی وی را نيز راضی کرد.

 

موضوع ارثيۀ فکری حتی خارج از ايدئولوژی های قرن نوزدهم يا مذاهب نيز وجود داشته است مثلاً در مکاتيب فلسفی يا حتي علمی. اما اين موضوع موقعی اهميت مرگ و زندگی مييابد که يک ارثيۀ قدرت سياسی در ميان باشد نظير آنچه در بالا ذکر شد وگرنه مثلاً اينکه چه کسی رهرو واقعی ارسطو است، ابن سينا يا ابن رشد، اهميتی از نظر قدرت سياسی يا مذهبی نداشته است که برای آن کسی را بر سر دار ببرند. حتی در ابتدای مارکسيسم، ارثيه مارکس اهميتی نداشته است که بر سرش دعوائی باشد و تازه در زمان جنگ جهانی اول در انترناسيونال دوم است که آنهم به عنوان موضوعی نظری، لنين در دعوايش با کائوتسکی، وی را مرتد ميخواند، و اينگونه سوسيال دموکراسی و کمونيسم در اروپا از هم جدا می شوند. به هر حال آنچه مشروعيت در اين عرصه است وقتی که مالکيت قدرت سياسی در ميان است اهميت پيدا می کند نظير همان شکلی که در قرون وسطی مقامات سياسی به ارث ميرسيدند. در نتيجه پيش از رسيدن به قدرت، اينگونه ارثيه های ايدئولوژيک چپ، چيزی نبوده است که برايش حتی جان لاک های نظريه پرداز مجبور به فرار شوند.

 

در ايران چرا اين دعوای ارثيۀ آيـت الله خمينی مطرح است؟  آيت الله خمينی در همان کتاب ولايت فقيه خود دولت ايده آل مورد نظر خود را با نظر نخبگان حکمران افلاطون توصيف ميکند و کليسيای واتيکان و خلافت عثمانی را بمثال ميزند. در واقع مثال کليسيای کاتوليک را به تفصيل مظرح ميکند و معلوم است که غبطه ميخورد که چرا کاتوليسيسم توانسته است چنين مدل حکومتی را بسازد اما شيعه نتوانسته است طی قرون به آن دست يابد. او بخوبی اگاه است که مسيحيت ارتدوکس به دنيای تسنن در اسلام شباهت دارد، حکومت های اموی و عباسی، اما او آرزو دارد شيعه به سبک کليسای کاتوليک قدرت را در تصاحب قرار دهد که ميتواند نوعی ادامه امامت بعد از غيبت کبری از نظر وی تلقی شود. يعنی قدرت به ارث ميرود اما نه لزوماً به شکل موروثی دوازه امام اول شيعيان. کليسيای کاتوليک اين مکانيسم تعيين پاپ را چند بار عوض کرد. آيت الله خمينی نيز دنبال شکلی می گشت و به روش علی و شيعيان خود اول جانشين اعلام کرد ولی بعد از اختلاف با آيت الله منتظری ديگر از اين روش روی برتافت و در عمل وصيتنامه ای بعد از مرگ وی مطرح شد و نقش حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی در آنزمان برای تعيين شدن آيت الله خامنه ای مهم شد که همه در آن باره ميدانيم  موضوعی که حتی نحوۀ برخورد اين دو به يکديگر را در امروز نيز توضيح می دهد (1). حتی تفاوت برخورد آقای خامنه ای و آقای احمدی نژاد به اکبر هاشمی رفسنجانی به همين موضوع مربوط است (2).

 

اما در اين نوشته بحثم بيشتر در رابطه با اپوزيسيون اصلاح طلب خواهد بود تا اقتدار گرايان که در دو نوشتۀ ذکر شده در بالا قبلا مفصل بحث کرده ام.

 

بعد از مرگ آيت الله خمينی اگر طرح شورای رهبری يعنی مدلی که تين شيائو پين در چين برگزيد دنبال شده بود شايد آقای رفسنجانی امروز در مقابل کسی که خود به امامت رساند، قرار نميگرفت. شايد برخی نظير اکبر هاشمی رفسنجانی و ميرحسين موسوی امروز اميدوارند که پس از مرگ آيت الله خامنه ای اشتباه مشابهی نکنند و به شکلی به عقب برگردند گوئی هيچگاه آيت الله خامنه ای در کار نبوده است و به همين خاطر بازگشت به عصر امام خمينی را دنبال ميکنند. اما جدا از اينکه آقايان رفسنجانی و موسوی چنين فکر کنند يا نه، اصل تطور جمهوری اسلامی در 7 سال اخير به شکل ديگری بوده است که اصلاً با آنچه در زمان درگذشت آيت الله خمينی مطرح شد متفاوت است و موضوع اصلی ديگر پس از درگذشت آيت الله خامنه ای ممکن است حتی در رأس قدرت در ايران به شکل ديگری مطرح شود. اجازه دهيد بيشتر توضيح دهم.

 

بسياری دوم خرداد 1376 را آغاز جريان اصلاح طلبی ميدانند. شايد در مورد جريان خاتمی در ميان اصلاح طلبان اين ارزيابی درست باشد ولی آن جريان تنها گرايش در ميان اصلاح طلبان نيست و اتفاقاً جريانی که در ميان اصلاح طلبان امروز بسيار ساکت است و در حوالی سال 1381 بيشتر مطرح شد يعنی نظرات هاشم آقاجری شايد امروز بيشتر در جريان اصلاح طلبی مطرح است هر چند نه به شکل اوليۀ خود. حتی دکتر سروش و اکبر گنجی امروز بيشتر چه خودشان بدانند چه ندانند ادامۀ نظرات هاشم آقاجری هستند. آنچه اصطلاحاً در آن سالها به پروتستانيسم اسلامی معروف شد و فتوای ارتداد برای هاشم آقاجری از سوی آيت الله نوری همدانی را باعث شد. اصل آن بحث ها در واقع از بين بردن دولتی است که بر مبنای مدل واتيکان توسط آيـت الله خمينی ساخته شده است. يعنی همانگونه که با جنبش های لوتر و کالوين ديگر شکل وصيت و ارثيۀ پاپ برای انتقال قدرت سياسی بی اهميت شد، با مدل آقاجری، ديگر مهم نبود که فکر اين باشيم که مجلس خبرگان شورای رهبری برگزيند يا يک ولی فقيه. نوانديشان دينی نظير آقاي اکبر گنجی که چند روز پيش از سوئی ميگويد که درک می کند چرا آقای موسوی از بازگشت به امام خمينی دفاع ميکند ولی از سوی ديگر از اين نظريه نقد ميکنند در واقع انتقادشان به آيت الله خمينی نيست بلکه خواستار حذف آن مقام فقيه حتی در گذشته است (البته به صورت آرزو در متن قانون اساسی اوليۀ جمهوری اسلامی که فاقد ولايت فقيه بود). در واقع همۀ اصطلاحات رژيم سلطانی که آقای اکبر گنجی از ماکس وبر به عاريت گرفته است و همۀ بحث های عرصه عمومی و خصوصی که از چپی ها مانند گرامشی نقل می کند نوعی بيان همين پروتستانيسم اسلامی به زبان مدرن است تا که به وجود پاپ در جمهوری اسلامی يعنی به مقام ولی فقيه پايان دهد (3).

 

سؤالی که مطرح است اين است که آيا پروتستانيسم اسلامی راه حل آيندۀ جامعه ايران است؟ پاسخم به اين سؤال را سالها پيش همان زمانيکه آقای اقاجری با حکم ارتداد دست و پنجه نرم ميکرد، طرح کردم. در همان زمان آقای آقاجری وقتی خود با تهديد مرگ با فتوای آيت الله نوری همدانی روبرو بود بازهم ايشان از حمايت خود در زمان آيت الله خمينی از فتوای مرگ سلمان رشدی دست برنداشت. اين عمل ايشان نظير برخورد لوتر به کپرنيک بود که مفصل آن زمان توضيح دادم (4). و به تازگی هم تشريح کردم که چقدر اصلاح طلبی ميتواند خونين باشد همانگونه که جنگ کاتوليک ها و پروتستانها در اروپا در زمان لوتر و کالوين  نشان داد (5).

 

ممکن است سؤال شود که اگر با هر دو جريان اصلاح طلبی در ايران مخالفت ميکنم پس خود چه راه حلی عرضه می کنم؟

 

پاسخم بسيار ساده است. همه اين راه های اصلاح طلبی اسلامی به جايی نميرسد. حتی سه قرن پيش، ديگر پروتستانيسم حرفی برای گفتن در اروپا نداشت تا چه رسد به امروز وقتی ما در قرن بيست و يکم هستيم. درست است که اصلاح طلبی اسلامی توانسته است اين جو منجمد شده در ايرانِ 30 سال اخير را بشکند اما واقعاً اين راه حل های اصلاح طلبانۀ اسلامی، قرن ها از تاريخ بشريت عقب هستند. نگاهی به روزنامه ها و سايت های فارسی در يکسال گذشته نشان ميدهد که وقت جوانان ما با بحث های راچع به طلحه و زبير تلف شده است و اين فقط آيت الله خامنه ای و آقای احمدی نژاد نيستند که اين بحث ها را راه انداخته اند اتفاقاً اساس اپوزيسيون اصلاح طلب است که غير از اين حرف ها بحثی در يکسال گذشته ارائه نکرده است. اگر در مورد آرشيتکت ميخواستند بحث کنند از علم امروز مدد ميگرفتند اما برای رهبری سياسی حرفهای آيت الله خمينی و کتابهای 1400 سال پيش را تکرار ميکنند.

 

اروپا و آمريکا به پيشرفت رسيدند وقتی که اين بحث های پروتستانيسم و کاتوليسيسم را به دور ريختند و روشنگری علمی آغاز شد. درست است که رفرماسيون لوتر و کالوين فضاي يک قطبی کاتوليسيسم را شکست اما اگر جنبش علمی آغاز نشده بود و آن بحث های مذهبی لوتر، جو سياسی اروپا و آمريکا را کنترل کرده بود، نتيجه اش چندان با همان دنيای کاتوليسيسم قرون وسطی تفاوت نداشت. حداکثر چيزی می شد نظير ژنو کالوين. امروزه درست است که در آمريکا اکثريت مردم مذهبی هستند اما وقتی به مسائل سياسی و اقتصادی و زندگی روزمره شان می پردازند به علم رجوع ميکنند و بس. ديدگاه علمی آنچيزی است که نقطه مشترک مردم شده است چه در اداره کشور چه در اداره زندگی شخصی و خانوادگی. متأسفانه پيش از انقلاب در ايران بحث سياسی ممنوع بود و وقتی هم بعد از انقلاب بحث سياسی متداول شد، بحث های ايدئولوژيک و مذهبی در مورد سياست رواج يافتند و نه تصميم گيری های اجتماعی و سياسی بر مبنای علمی.

 

حتی جنبش ملی نيز مستثنی نبوده است و به جای استدلالات علمی، از انتظارات و واقعيات، و مقايسه آنها، تکرار قول های بر مبنای عقيده و نه علم مطرح شده است و مليون ما تکيه شان بر اسلاميت و ايرانيت بعنوان کانون توجه شان بوده است و نه علمی انديشيدن و در نتيجه چنان جنبش ملی نه به ليبراليسم رسيده است ونه به سکولاريسم و از همان بدو مشروطيت به روحانيت يا عوامل استعمار باخته است. بهترين طرح های فلسفی هم ما را به جامعه سکولار نميرسانند تا زمانيکه مردم ما تکيه اصلی خود را در عرصه های اجتماعی و سياسی بر علمی انديشيدن نگذارند. مايۀ تأسف است که نشريات فارسی حتی آنها که در آزادی در خارج تدوين می شوند همه يک سری حدسيات هستند که به اندازه خرافاتی که در مقابلش برخاسته اند از پايگاه علمی و منطقی تهی ميباشند و فکر می کنند به صرف اپوزيسيون بودن با ارزش ترند. چنين راهی ما را به پيشرفت نميرساند وقتي حتي نشرياتی که خود را روشنگر می دانند يک مقاله علمی هم به زور در آنها ديده می شود. منظورم اين نيست که مقاله علمی درباره آناتومی بنويسند. منظورم اين است که انچه در مورد تصميم گيري های اجتماعی و موضوعات سياسی نوشته می شود با روش علمی باشد و نه شعار در برابر شعارهای هزار سال پيش. بله آنچه در سالگرد 22 خرداد بايد بيش از هر چيز بر آن اصرار ورزيد نياز ايران به يک جنبش وسيع روشنگری به معنی واقعی کلمه يعنی توسعه علم و دانش در نگرش مردم ايران است و نه آنکه پروتستانيسم اسلامی را آگاهی فرض کنيم و بخواهيم مردم را به اين نوع فکر به اصطلاح آگاه کنيم يعنی با چيزی که اقلاً سه قرن از زمان ما عقب است. در واقع آنها که ميخواهند اينگونه مردم را آگاه کنند بهتر است که اول خودشان را با انديشيدن علمی آگاه کنند و فکر نکنند مسابقه برای بازگشت به صدر انقلاب دردی از ايران و ايرانيان دوا خواهد کرد.

 

مردم هر کشوری که تا سال 2045 به انديشه علمی نرسند و در جا بزنند مثل اروپا ديگر سه قرن فرصت ندارند. وقتی جهان مدرن به نقطه انفصالی برسد مردم بقيه جهان که عقب مانده اند مانند ميمون هايی که در جنگل ها در زمان تکامل دسته ای از ميمونهای ديگر به انسان، عقب ماندند، به همان درد دچار خواهند شد. اگر کسی فکر می کند اين حرف توهين به ايرانيان است بهتر است بگويم در صورتيکه مثل 30 سال گذشته ادامه دهيم متأسفانه اين واقعيت، زندگی ايرانيان خواهد شد، همانگونه که کشورهايی نظير سوازیلند در آفريقا از همين حالا با بی ارزش شدن مواد خامی که در گذشته داشتند، به اين سرنوشت دچار شده اند. فقط کافی است آلترناتيوی برای نفت در دنيا توليد شود و کشورهای نفتی نيز به چنين سراشيبی سقوط کنند. پروتستانيسم اسلامی راه حل قرن بيست و يکم نيست و بايد راه علم و انديشه سکولار را به روی تک تک مردم ايران گشود قبل از آنکه ديگر خيلی دير شده باشد (6).

 

به اميد جمهوري آينده نگر  دموکراتيک و سکولار در ايران،

 

سام قندچي، ناشر و سردبير

ايرانسکوپ

http://www.iranscope.com

پانزدهم خرداد 1389

June 5, 2010

 

پانويس:

1. http://www.ghandchi.com/576-beyat.htm 

2. http://www.ghandchi.com/581-Rafsanjani.htm

3. http://www.ghandchi.com/594-Sultanism.htm

4. http://www.ghandchi.com/190-religionwest.htm

5. http://www.ghandchi.com/622-saale89.htm

6. http://www.mefeedia.com/watch/22932908

 

Web ghandchi.com