Sam Ghandchiسام قندچي وصیّت نامه خامنه ای و داستان رژیم سلطانی

سام قندچی

http://www.ghandchi.com/594-Sultanism.htm

 

پیش از هر بحثی لازم میدانم اشاره کنم که هدفم از پرداختن به این گفتمان ابداً بی ارزش کردن زحمات کسانی نیست که نظریه پردازان اصلی تئوری سلطانیسم در جنبش سیاسی ایران هستند و مشخصاً لازم میدانم آقای اکبر گنجی و آقای سعید حجاریان را ذکر کنم که بخاطر درافتادن با جمهوری اسلامی سختی های زیادی متحمل شدند هنگامیکه رژیمی که قبلاً جزئی از آن بودند هنوز برسر کار است و میتوانستند زندگی آسوده ای داشته باشند. آقای سعید حجاریان هنگام بازداشت و در بیدادگاه رژیم مجبور به پس گرفتن نظراتش در این زمینه شد ولی این موضوع ذره ای در موافقت یا نقد من با نظرات ایشان اثری ندارد و احترامم  نیز برای زحمات ایشان برای جنبش دموکراسی خواهی ایران در این سالها به جای خود است. همچنین بویژه در ارتباط با جنبش اخیر که در پی انتخابات 22 خرداد ماه شعله ور شد، آقای اکبر گنجی در خارج کشور شاید بیش از هر فرد دیگری برای حمایت از جنبش در داخل ایران فعالیت نمودند و در واقع از روزی که به خارج آمده اند از همه آنها که سالهاست در خارج هستند بیشتر فعالیت نموده اند. درست است که نقد نظری به نواندیشان دینی و از جمله به ایشان دارم و نیز درست است که هنوز از اینکه ایشان به خاطر پاسخ ندادن به سؤالات اپوزیسیون در رابطه با آنچه در سالهای کارشان در جمهوری اسلامی روشن نیست، انتقاد دارم، ولی جدا از اختلاف نظرها و تفاوت در شیوه های کار، احترام ایشان برای زحماتشان برای جنبش دموکراسی خواهی ایران محفوظ است و شایسته احترام. 

 

اما جدا از همه موضوعات فردی چرا این بحث سلطانیسم از نظر من مهم است؟

 

پاسخ در یک کلمه است. تصور ایران بعنوان رژیم سلطانی باعث میشود سطح انتظار ما از مردم ایران پائین بیاید و روحیات روستائیان را در جامعه ایران تعیین کننده ببینیم و شاید نواندیشان دینی هم ناخود آگاه سطح انتظار خود را به نواندیشی دینی پائین آورده اند وقتی بسیاری از آنها از نوشته هایشان معلوم است که افق اندیشه شان فراتر از حصاری است که به دور خود کشیده اند. البته درباره این دومی یعنی اینکه *شخصاً* عمق اندیشه شان چیست به من ربطی ندارد که کنکاش کنم، نه روانشناس هستم و نه اگر بودم هم وقتی کسی برای روانکاوی رجوع نکرده است دادن تحلیلهای روانشناسانه از دیگران، کار آدم های بیکار است و نه روانشناسان واقعی، که بدون درخواست هیچ نظری درباره شخصی نمیدهند.  در نتیجه این دوستان آنچه خود درباره اعتقاداتشان میگویند برایم نظر آنها است و در پی تحلیل فردی از عمق اندیشه آنها نیستم. به عبارت دیگر موضوع بحثم تئوری رژیم سلطانی است و نه افراد معین.

 

دوباره لازم است یادآوری کنم دوستان نواندیش مذهبی از اصطلاح سلطانیسم برای توصیف جمهوری اسلامی ایران استفاده میکنند و هیچگاه نمیگویند رژیم خلافت. در واقع کاربرد خود لغت سلطانیسم بجای خلافت این معنا را نهفته دارد که رژیم از نظر این دوستان *سکولار* است. اینکه این دوستان نظیر آقای سروش سکولاریسم را درست درک نکرده اند و به همین علت رژیم کنونی را سلطانیسم که عبارتی سکولار است خطاب میکنند، و نه خلافت که رژیم مذهبی تلقی میشود، به دلیل درک غلط این دوستان از سکولاریسم است. اما در اینجا به موضوع درک این دوستان از سکولاریسم و اختلافشان با سکولارها نمی پردازم، موضوعی که در گذشته مفصل در رابطه با این دوستان بحث کرده ام (1).

 

امروزه بسیاری در جنبش بین المللی حتی دولت آقای پوتین و مدودف را نیز سلطانیسم خطاب میکنند و بویژه دست چین کردن آقای مدودف توسط پوتین را منطبق بر تعریف استفاده از نوچه ها و نزدیکان در نظریه سلطانیسم ماکس وبر میدانند. اما همه این بحث ها درک بهتری از روسیه کنونی نمیدهد. وقتی وبر از رژیم هائی نظیر دولت عثمانی در اواخر قرن نوزدهم صحبت میکند واقعاً رژیمیدر جنوب اروپا را نگاه میکند که همزمان با رشد کشورهای سرمایه داری بریتانیا و فرانسه هنوز در تولید ماقبل سرمایه داری که نامش را فئودالیسم یا هرچه دیگر بگذاریم دست و پا میزد. اما کاربرد نظریه سلطانیسم در مورد اروپای شرقی در سالهای اوج قدرت شوروی هیچ مسأله جدیدی را حل نکرد همانطور که تئوری مشابه آن که نظریه شیوه تولید آسیائی در میان کسانی مانند وارگا بود گرهی را نگشود و دست آخر هم تحول کشورهای اروپای شرقی تحولی شهری بود که تفاوت چندانی هم با تحول بقیه اروپا نداشت گرچه بخاطر سایه دیکتاتوری کمونیسم شوروی براین کشورها سالها تحول مدرن این کشورها به تعویق اقتاد، اما بازهم اصل رشد آنها در همان زمان امپراطوری شوروی، همان تحول شهری و صنعتی و حتی فراصنعتی بود، و بحث هائی که نوعی شبه فتودالیسم را عنصر تعیین کننده در این کشورها میدید شکست خورد و به جایی نرسید و نقشی هم در تحولات ایفا نکرد.

 

درست است که در بخش اعظم چین تئوریهائی که آن کشور را شبه فئودالی میدید در قبل از انقلاب آن کشور درست از آب درآمد اما در اکثر کشورهای اروپائی و ایران خودمان این نظرات غلط از آب درآمده است. در ایران نه تنها انقلاب بهمن ماه بلکه انقلاب مشروطیت نیز بیان تحول شهری بودند. درست است که رژیم اسلامی سعی فراوان کرده است که ایران را از نظر فکری به ماقبل مشروطه ببرد ولی تلاش برای عقب بردن، با پیروزی در آن، خیلی فاصله دارد. هنوز ایران نسبت به کشورهائی نظیر عربستان که به غرب خیلی هم نزدیک هم هستند، در عرصه هائی مثل رانندگی زنان فرسنگ ها مدرن تر است تا چه رسد به عرصه های اقتصادی که اقتصاد صنعتی و فراصنعتی هم در آن رشد کرده است. یعنی همانقدر که کاربرد سلطانیسم درباره روسیه امروز بی معنی است درمورد ایران هم همینطور است. حتی روسیه سال 1905 هم به تحلیل خود لنین رشد سرمایه داری داشت و ابداً حتی با چین 30 سال بعد از آن تاریخ قابل مقایسه نبود.  منظورم این است که آنچه درباره عثمانی یا چین در نظرات وبر درست طرح شده است اصلاً در رابطه با ایران یا روسیه امروز بی معنی است و این بحث ها در جنبش فکری ما اتلاف وقت است همانطور که زمانی بحث های شبه فئودالیسم و شیوه تولید آسیائی سالها وقت جنبش سیاسی ایران را تلف کرد.

 

حال ممکن است گفته شود که گر رژیم ولایت فقیه در ایران یک نوع سلطنت سلطانی یا خلافت نیست، پس چیست؟ چون نه به سلطنت مشروطه انگلستان شباهتی دارد و نه به جمهوری های دموکراتیکی نظیر فرانسه. پاسخ این است که در اروپای مدرن دولت ها اگر سلطنتی ماندند یا با مشروطه شدن، دموکراتیک شدند، و یا بندرت توانستند چند صباحی سلطنت مطلقه را ادامه دهند و آنها هم که جمهوری شدند یا دموکراتیک شدند و یا در مقاطع معینی نیز نظیر یونان و اسپانیا سالها بعد از شکست فاشیسم بازهم در آنها دیکتاتوری ادامه یافت و در 30 سال گذشته در آنها نیز، یکی بعد از دیگری، دیکتاتوری ها جای خود را به دموکراسی داده اند، در اسپانیا به شکل سلطنت مشروطه و در یونان به شکل جمهوری پارلمانی. البته در طول مدرنیسم اروپا، فاشیسم نازی و یا استبداد کمونیستی نیز وجود داشته است. حتی دولت های دوران گذار از قرون وسطی به عصر مدرن در اروپا نیز برخی ملوک الطوایفی بودند مثل ایتالیا، اما دولت های اشرافی به ندرت وجود داشته است و فقط در کشورهای کوچکی نظیر موناکو هنوز وجود دارند، و رژیم های الیگارشی که آنها هم از انواع اصلی دولت های اقلیت در یونان و روم باستان به شمار میرفتند، اما با دولت اشرافیت فرق داشتند، در اروپای مدرن اساساً وجود نداشته است.

 

اگر بخواهیم شکل ویژه سیستم سیاسی ایران را در زمان جمهوری اسلامی با یکی از مدلهای موجود در غرب مقایسه کنیم شاید الیگارشی بیش از هر مدلی درست بنظر آید. همانطور که ذکر شد حتی در اروپای ماقبل مدرن، در قرون وسطی هم از الیگارشی خبری نبود گرچه در نقاط زیادی سیستم ملوک الطوایفی یک واقعیت بود. شاید اگر جمهوری اسلامی بعد از مشروطیت در ایران شکل گرفته بود نتیجه اش نوعی سیستم ملوک الطوایفی میشد ولی تقویت بسیار زیاد دولت متمرکز هم در عرصه سیاسی و هم در عرصه اقتصادی در طول سلطنت پهلوی باعث شده است که جمهوری اسلامی گرچه با رهبری بسیار تمرکز ناپذیر روحانیت شروع شد ولی قوام متمرکز خود را از دست نداد، نه چون سلطانی است، بلکه بالعکس، چون اقتصادش بسیار از فئودالیسم و تیول داری فاصله دارد و هر تشبیهی به عثمانی و چین قبل از انقلاب بی معنی است.

 

در نتیجه بنظر من جمهوری اسلامی شکلی از حکومت الیگارشی را که در تاریخ یونان و روم باستان وجود داشته است را خلق کرده است. در یونان و روم باستان رژیم های اینگونه در زمانهای مختلف به وفور یافت میشده است در یونان و روم سیستم دولت محدود به دموکراسی و دیکتاتوری یا سلطنت مطلفه نبوده است و به همین علت هم ارسطو از الیگارشی بمثابه یکی از اشکال اصلی حکومت گری سخن میگوید در صورتیکه صاحب نظران علم سیاست در دوران مدرن حرفی از آن نمیزنند.  منظورم از الیگارشی حکومت اشرافیت نیست، بلکه مشخصاً گروه بندی های حکومتگر است که بر مبنای خانواده و موقعیت اقتصادی یا جایگاه افراد در دستگاه نظامی و دولتی شکل میگیرد. هزار فامیلی که لزوماً اشرافیت نیستند. نه تنها الیگارشی با حکومت اشرافیت فرق دارد با دموکراسی هم از زمین تا آسمان فرق دارد. در دموکراسی هر انسانی مساوی دیگری از نظر سیاسی فرض میشود در صورتیکه در الیگارشی تعداد معدودی از مردم از حقوق مساوی از نظر سیاسی برخوردارند و به همین علت حکومت یک اقلیت است که به عنوان حکومتگران پذیرفته شده اند شاید اصطلاح خودی های رژیم جمهوری اسلامی اینگونه بشود بهتر تعریف شود.

 

گالبریت در کتاب خود تحت عنوان "آناتومی قدرت،" نظریه وِبِر که قدرت را بمعنی اِعمال اراده خود بر رفتار دیگران تعریف میکند، ذکر کرده است. وی همچنین سه ابزار قدرت را اعمال زور، پاداش اقتصادی، و چیزی شبیه نفوذ فکری می بیند. در گذشته مفصلاً درمورد نظریه گالبریت و نقطه نظراتم درباره آن
نوشته ام اما اینجا فقط هدفم روشن کردن این نکته است که در ایران اصل بحث اصلاً دولت سلطانی وبر نیست.  در ایران بعد از انقلاب 57 روحانیت و بازار اهمیت بسیار بالائی یافتند. در 30 سال گذشته مرتب از اهمیت هردو آنها کاسته شده است و از نظر اقتصادی کسانیکه با سرمایه گذاری های جدید مرتبط هستند یعنی ثروت نو، اهمیت بازار را پشت سر گذاشته اند. در پایان دوران شاه نیز بازار بیشتر در اپوزیسیون مطرح بود تا در نقش اقتصاد واقعی کشور. روحانیت نیز نسبت به 30 سال پیش لطمات جدی دیده است. به همین علت اگر در سال 1360 هنگام بیرون انداختن مجاهدین خلق و بنی صدر از قدرت، اتحاد روحانیت و بازار اهمیت کلیدی داشت امروز چنین نیست. اگر در آنزمان هاشمی رفسنجانی با داشتن حمایت روحانیت و بازار توانست نقش عمده در متحد کردن قدرت بازی کند و حتی بعد از مرگ خمینی، جمهوری اسلامی را یک پارچه نگهدارد، امروز کسانیکه چنین نقشی را میخواهند ایفا کند مجبورند راه دیگری بروند که در پائین به آن می پردازم.

 

البته کسانی نظیر آقای مصباح یزدی و احمدی نژاد در پی ایجاد رژیم مهدویت جهانی هستند که شاید آقای مجتبی خامنه ای را هم در نقش ولی فقیه بعد از آیت الله خامنه ای می بینند. این موضوع را در گذشته بحث کرده ام اما این جریان یکی از جریانات متعددی است که در الیگارشی جمهوری اسلامی مطرح است. طرح اتحاد بازار و روحانیت هم که در زمان مرگ آیت الله خمینی مطرح شد امروز توسط حبیب الله عسگر اولادی و هاشمی رفسنجانی دنبال میشود و سخنان اخیر آقای عسگر اولادی که وصیت نامه آیت الله خامنه ای را ذکر کرده است و در آن تحسین های آقای خامنه ای  از حجت الاسلام رفسنجانی را بر می شمارد فقط طرح وحدت برای جلب میرحسین موسوی نیست بلکه در واقع ارائه برنامه بازار و روحانیت برای آینده رژیم بعد از مرگ آیت الله خامنه ای است.  اما همانطور که ذکر شد دیگر نه بازار اهمیت 30 سال پیش را دارد و نه روحانیت. روحانیتی که بعد از انتخابات مجلس هفتم هنوز قدرتی دارد و امروز مجلس شورای اسلامی کنونی، سخنگویش است، مواجب بگیر دولت است، و آنچه هم روحانیتی است که نه در دولت و نه در مجلس نماینده ای دارد بخاطر شکست حکومت مذهبی در ایران خیلی ضربه خورده است و ضعیف تر از آن است که در طرح های رژیم به حساب آید و فقط وقتی دولت بخواهد با اپوزیسیون وارد بده بستان شود، آن بخش روحانیت نظیر آیت الله منتظری و آیت الله صانعی را ممکن است در نظر بگیرد وگرنه روحانیتی که در این رژیم قدرتی دارد در آخرین انتخابات مجلس رأی خود را به آقای علی لاریجانی داد و اینگونه ایشان رییس قوه مقننه شدند. اجازه دهید بیشتر توضیح دهم.

 

امروز آقای لاریجانی، روحانیت در قدرت و بخش مهمی از ثروت نو را با خود متحد دارد، ثروتمندانی که مشاعی و صادق محصولی در برابرشان هیچ محسوب میشوند.  رسانه های جمعی امروز بسیار بیشتر از دوران مرگ آیـت الله خمینی اهمیت دارند و نفوذ آقای لاریجانی در آن قابل ملاحظه است. بیخود نیست که فیلتر سایتهای اینترنتی و تلویزیون ماهواره آنقدر برای همه جناح های رژیم بعنوان ابزار سوم قدرت اهمیت دارد چرا که رسانه ها امروز از روحانیت بیشتر در شکل دادن قدرت حاصل از عادات و روحیات مردم جا باز کرده اند.  در همین حال برادارن لاریجانی قوه قضائیه و قوه مقننه را در درست دارند و آنهم با حمایـت روحانیت، اما مسأله بسیار مهم آنها نداشتن نفوذ در  نیروهای نظامی است. به عوض یک جریان رقیب آنها یعنی احمدی نژاد در بخشی ار فرماندهی سپاه پاسداران نفوذ دارد و البته با بخشی از ثروت نو (نظیر صادق محصولی ها و مشاعی ها) نزدیک است ولی در مطبوعات بدترین جایگاه را دارد.  از سوی دیگر نیز محسن رضائی، رفسنجانی و موسوی نیز به درجات مختلف به گروه بندی های دیگری از پاسداران و نیروهای نظامی نزدیک هستند. محسن رضایی نه تنها در نیروهای مسلح بلکه در رسانه ها هم نفوذ دارد که اهمیتش را در کنار گروه های ثروت نو اشاره کردم. البته آقای رفسنجانی و نفوذش در بازار اهمیت گذشته اش را خیلی از دست داده است . به هر حال از نظر لاریجانی، آقای احمدی نژاد نظیر بنی صدر است که بسیار شلوغ میکند و با این کار مردم را هوشیار میکند و امکان معاملات پشت پرده را ضربه میزند و بایستی نظیر بنی صدر حذف شود.

 

آقای لاریجانی خوب میداند که ضعف نفوذش در پاسداران و ارتش مشکل بزرگی برای وی است تا بتواند نقشی مشابه رفسنجانی 20 سال پیش بعد از فوت آیت الله خامنه ای ایفا کند. از سوی دیگر از نظر او گروه بندی های دیگری که شامل کاندیداهای دیگر ریاست جمهوری هستند و بعد از تظاهرات سبز در ایران محبوبیت مردمی یافته اند نقشی مانند مجاهدین در سال 1360 دارند که هنوز تحمل میشوند چون در نیروهای مسلح طرفدار دارند اما در آینده اینها هم باید حذف شوند. به همین علت برادر وی صادق لاریجانی رئیس قوه قضاییه خیلی روشن درباره میرحسین موسوی گفت که وی سنخیت به اصطلاح منافقین دارد و اقای علی لاریجانی رییس مجلس نیز خیلی فوری بدون انجام هرگونه هر تحقیقاتی گفت که همه اتهامات تجاوز نیروهای انتظامی به معترضان در زندانها دروغ است. ایشان در موقعیت مجلس چطور انقدر فوری موضع گرفتند، این کار نه فقط برای حمایت از آیت الله خامنه ای بلکه هم ایشان، و هم صادق لاریجانی در قوه قضاییه، و هم برادر دیگرشان جواد لاریجانی که آقای موسوی را در دانشگاه مورد حمله قرار داد بخاظر یافتن نفوذ در سپاه پاسداران، بسیج، و ارتش است چون برادران لاریجانی ازعنصر کلیدی نظامی در مقایسه با رقبای خود بی بهره اند. به عبارت دیگر گروه حکومتگر لاریجانی میخواهد  به زعم خود بنی صدر و مجاهدین امروز را حذف و نقشی مانند هاشمی رفسنجانی در دوران مرگ خمینی ایفا کند.


در نتیجه برای برادران لاریجانی مسأله اصلی دست یابی به متحدین قوی در نیروهای مسلح است تا قدرت را بعد از مرگ آیـت الله خامنه ای در ایران قبضه کنند و از نظرشان رد کردن احمدی نژاد نظیر ردکردن بنی صدر است و وقتی هر سه قوه دولت و نیروهای مسلح را با خودداشته باشند، حتی مصباح یزدی و بیت خامنه ای (مجتبی خان) اهمیت ندارند همانطور که وقتی رفسنجانی، بنی صدر و مجاهدین را از قدرت به بیرون پرتاب کرد دیگر سید احمد خمینی و بیت امام اهمیتی نداشتند. مسأله به قدرت رسیدن یک دسته تازه حکومتگر است. برخی برادران لاریجانی را به خاندان کندی تشبیه کرده اند. بنظر من بهتر است درک شود که در ایران جمهوری اسلامی با دموکراسی روبرو نیستیم و با الیگارشی روبرو هستیم و شاید بهتر است آن نویسندگان مثال بهتری پیدا کنند تا تشبیه برادران لاریجانی  به کندی ها.

در نتیجه نظرات دوستانی که رژیم ایران را حکومت سلطانی وبر میدانند اشتباه است و ولایت فقیه در ایران مثل یک سلطنت نیست چه بخواهد سلطنت مطلقه باشد و چه مشروطه، حتی دموکراسی اصلاح طلبان هم بیشتر، دوران های کشمکش بین گروه های مختلف الیگارشی بوده است تا که دموکراسی. موضوع اپوزیسیون ایران نیز باید پایان دادن به رژیم الیگارشی باشد و معنایش نیز این است که باید تک تک آحاد مردم از حقوق مساوی در عرصه سیاسی برخودار باشند و نه فقط عده ای محدود از حق سیاسی برخوردار گردند و به همین علت هم سکولاریسم مهم است چرا که اساس جکومت مذهبی بر تبعیض و حقوق نا مساوی بین معتقدان به مذهب رسمی و دیگران بنا شده است. همانطور که ذکر کردم آقای لاریجانی مخالفتش با احمدی نژاد به همان دلیلی است که مخالفت آقای رفسنجانی با بنی صدر بود یعنی فکر میکند که او زیادی شلوغ میکند و مردم را در کارهائی دخالت میدهد که نباید بدهد. دیدگاه الیگارشی اینگونه الیت منشانه است همانگونه که علی لاریجانی برای رییس مجلس شدن به قم رفت وحمایـت های لازم را گرفت و نه آنکه بیاید در مطبوعات شلوغ کند. از نظر یک حکومتگر در سیستم الیگارشی مردم را نباید به این حرفها هوشیار کرد. دقیقاً هم فرق اینها با دموکرات بودن در همین است. در واقع در این جوّ عمومی سیستم سیاسی جمهوری اسلامی باید خیلی دقت کرد که حتی در مورد کسانی نظیر آقای موسوی که تا حالا در رابطه با تظاهرات بعد از انتخابات  22 خرداد شجاعانه ایستاده اند درخواست شفاف تر و شفاف تر بودن کرد.  شیشه عمر رژیم های الیگارشی در هوشیار شدن مردم و حرف زدن با مردم است. در واقع آقای احمدی نژاد اگر یک خدمتی به ایران کرده باشد این حرف زدن های زیادش در مطبوعات است. اگر امثال لاریجانی بر سر کار بودند خیلی ساده همانطور که اقای لاریجانی گفت در یک خط میگفتند که تجاوزی در زندان صورت نگرفته است و بعد هم هر کسی حرف میزد را به سازمان های دولتی به اصطلاح مسؤل حواله میدادند و مسأله را در بوروکراسی ذوب میکردند.

 

 

به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران

سام قندچی، ناشر و سردبیر ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com 
http://www.ghandchi.com

سی ام مهر ماه 1388

October 22, 2009

 

بعدالتحریر نوروز 1392- مقاله بالا چهار ماه بعد از آغاز جنبش سبز نوشته شده بود اما از نظر اهمیت بحث در زمان حاضر تجدید چاپ شده است

 

پانویس:

 

1. چرا نوانديشی مذهبی ضرورتاً ضد سکولار است؟
http://www.ghandchi.com/506-nogaraeimazhabi.htm

 

 


متون برگزیده
http://featured.ghandchi.com

 

 

 

SEARCH