Iranscope Storeفروشگاه ايرانسکوپ

Is Islamic Extremism the Problem?

http://www.ghandchi.com/430-IslamicExtremism-plus.htm

Sam Ghandchiسام قندچيآيا مسأله افراطي گري اسلامي است؟

سام قندچي

 

پيش از آنکه بحثم را شروع کنم، اجازه دهيد دو موضوع را خاطر نشان کنم:

 

1. با به زير سؤال بردن نگرش مسأله بصورت *افراطي گري اسلامي*، نکته بحث من اين *نيست* که بگويم مسأله اسلام است.  من بحث خواهم کرد که موضوع بغرنج تر از آنچيزي است که در نگاه اول بنظر ميايد.  به عبارت ديگر جهت دستيابي به راه حل موثر، لازم است که اين بغرنجي درک شود.

 

2. اين روزها بحث هاي زيادي راجع به فراخوان احمدي نژاد براي نابودي اسرائيل هست.  آنچه احمدي نژاد ميکند کوششي براي ايجاد شکاف در ميان مخالفين جمهوري اسلامي است، هم داخلي و هم خارجي، در برابر درخواست براي جامعه آزاد در داخل، و درخواست براي خلع سلاح هسته اي از خارج.  برعکس روزهاي گروگان گيري سفارت آمريکا در 25 سال پيش، هيچ گروه با اهميتي از اپوزيسيون در داخل کشور به پشت اين فراخوان نرفته است.  اما در خارج، شکاف افتادن در دنياي عرب و در داخل اتحاديه اروپا محتمل است، مگر آنکه اسرائيل و فلسطين همکاري کامل خود را از سر گيرند.  دوستي اعراب و اسرائيل در دوماه گذشته در حال شکل گيري بود، و اين روند بصورت برسميت شناختن اسرائيل از سوي دولت هاي عرب و حتي پاکستان ادامه يافت، تا اينکه بخاطر پرتاب موشک از سوي نوار غزّه آزاد به درون خاک اسرائيل، اين روند متوقف شد.  حالا اجازه دهيد به موضوع اصلي اين نوشتار بپردازم.

 

***

 

بسياري از تحليلگران غربي فکر ميکنند که افراطي گري اسلامي اي وجود دارد که *بنيادگرا* و *تروريست* است، و آنها اين قالب فکري افراطي کالت وار(فرقه اي) را، مسؤل جنايات مرتکب شده توسط اسلامگرايان ميدانند، از 11 سپتامبر 2001 در نيويورک تا گردن زدن هاي عراق و نقاط ديگر، و آنها حتي دولتهايي نظير طالبان و جمهوري اسلامي ايران را شکل دولتي اين افراطي گري تلقي ميکنند.

 

از سوي ديگر، آنها فکر ميکنند يک اسلام ديگر وجود دارد که اساسأ مذهبي است صلح جو با يک ميليارد نفر پيرو بر روي کره ارض، از جمله مردم عراق، ايران، و افغانستان.  بنابراين آنها سعي ميکنند مطمئن شوند که افراطي گري اسلامي را از اسلام بعنوان مذهب مردم جدا کنند، و به اين طريق افراط گرايان را از مردم ايزوله کنند.

 

اما در عمل، برخورد بالا در عراق و نقاط ديگر شکست خورده است.  برخي شکست اين مدل تحليل را اثبات اين مدعي ميبينند، که کل مذهب اسلام مقصر است، و سعي ميکنند که موضوع را اينطور طرح کنند که اسلام با مذاهب ديگر خيلي متفاوت است، چرا که داراي اهداف مشخص سياسي است، و معتقدند که نتيجه اين است که اسلام سياسي، بنظر آنها، در واقع خودِ اصل اسلام *است*، و بنابراين اين دسته دوم تحليل گران، کل اسلام را مسؤل همه جناياتي که اتفاق افتاده ميبينند.

 

من با اين تحليل دوم هم مخالفم، و در نوشتارهاي زيادي هم توضح داده ام که بسختي تفاوت چنداني بتوان بين اسلام و مسيحيت از اين لحاظ يافت، تا که يک *ويژه بودني* براي اسلام از اين لحاظ قائل شد، و در نتيجه، پاسخ من به شکست تحليل اول، که برروي افراطي گري اسلامي تکيه دارد، قبول مدل دوم *نيست* که کل اسلام را براي اين فجايع مقصر ميداند.  در واقع اين نگرش دوم هم، به همان اندازه تحليل دسته اول، در ارائه راه حل شکست خورده است.

 

اساساً مدل اول در ميان استراتژيست هاي سياسي و نظامي غربي، وقتي که در مورد خاورميانه در سه دهه گذشته کار ميکرده اند، رايج بوده است، و بويژه در چهار سال گذشته پس از تراژدي 11 سپتامبر 2001 ، مدل اول مبناي همه برخوردهاي دولت هاي غربي به اسلام بوده است.  من سعي ميکنم تحليل خود را در زير بحث کنم، تا که پرسکتيو متفاوتي براي نگرش به مسأله ارائه کنم، مسأله اي که نشان داده است از طريق هر دو مدل بالا قابل حل نبوده است. 

 

***

 

اجازه دهيد که نقطه نظر اول را تصريح کنم.  اين ديگاه افراط گرايان اسلامي را نظير کالتcult هاي عجيب و غريب مسيحيJesus Freaks ميبيند.  همانگونه که من پيشتر توضيح داده ام، کالت ها سه خصيصه اصلي دارند[http://www.ghandchi.com/37-Cults.htm]:

 

خصيصه اول اعتقادات مخفي است، يعني که سيستم اعتقادي يک کالت بطور آشکار اعلام نميشود تا که منتقدينش بتوانند آنرا رد کنند، در صورتيکه در يک مذهب، همه اعتقادات آشکارا بيان ميشوند.  بسياري از اوقات، کالت ها حتي به معتقدين خود ميگويند که فقط معتقدين متعهد ميتوانند سيستم اعتقادي کالت را درک کنند، و نه بيگانگان.  اين مورد بسيار خوب درباره القاعده صادق است وقتيکه آنها براي پيروان خود قتل مردم بي تقصير را بخاطر اهداف سياسي-مذهبي خود توجيه ميکنند. دومين خصيصه کالت ها، در مقايسه با يک مذهب عادي، کنترل فکر است.  برخي از کالت ها، بعنوان بخشي از مراسم ورود اعضأ جديد به کالت، داوطلب تازه را به شدت تحقير ميکنند که بعداً عضو جديد خيلي خوشحال باشد که توسط کالت پذيرفته شده است، چرا که فکر آنها به اين صورت شکل داده شده است،  که درباره خود بعنوان فردي "معيوب" فکر کنند که هيچکس آنها را نميخواهد، و به اينگونه کنترل فکر "گنه کاران" آغاز ميشود.  دوباره اين خصوصيت کالت ها ممکن است بخوبي درباره داوطلبان القاعده و بمب گذاري هاي انتحاري صدق کند، که گرچه "گنه کاران بي ارزشي" هستند، اما توانسته اند به "لطف" کالت به مقام رفيع شهادت نائل شوند، قالب فکري اي که نتيجه کنترل فکر است. سومين خصيصه کالت ها اين است که اعضأ بوسيله اطلاعات غير قابل تبيين تغذيه ميشوند.  به اين طريق همه قولهاي خدا که اين جنايات و خون را ميخواهد، توجيه ميشود، و آنهائي که اين تصوّرات را بمثابه حرفهاي غير قابل تبيين خدا نپذيرند و مورد سؤال قرار دهند، کافر ناميده ميشوند، و مستوجب مرگ.

 

بنابراين بنظر ميرسد هر سه خصيصه کالت در مورد افراطي گرايان اسلامي صدق ميکند، پس چرا من نوشتم که اين مدل براي توضيح مسأله اي که ما در پيش رو داريم نميتواند همه چيز را توضيح دهد؟

 

مدل کالت تصور ميکند که ما با کالتي نظير کالت هاي مسيحي Jesus Freaks مواجه هستيم و براي دي پروگرام کردن deprogram يا خنثي کردن قالب فکري پيروان کالت، از يکسو ما بايستي به اعضأ کالت نشان دهيم که يک مذهب واقعي، مثل مسيحيت، از مثلاً آنچه کالت Jesus Freaks موعظه ميکند متفاوت است، و از سوي ديگر ما بايستي بر ضد هر کار جنائي کالت اقدام کنيم. پس در عراق، ما ميبينيم که آمريکا و عراق از يکسو سعي ميکنند به مردم توضيح دهند که اين اعتقادات کالت وار کشتن آنها که به اسلام معتقد نيستند، ديدگاه اسلامي نيست، و از سوي ديگر نيروهاي نظامي بر عليه جنايات القاعده و ديگر کالت هاي جنايتکار سالهاست  وارد عمل نظامي شده اند.  اما هنوز با وجود همه اين اقدامات، رشد القاعده متوقف نشده و مردم هم با اين دي پروگرام کردن ها قانع نشده اند که اعتقادات القاعده ضد اسلام است.  به عبارت ديگر ما نميبينيم که مردم عادي به جلو بيانيد  و بر ضد القاعده سخن بگويند و آنها را ضد اسلام بخوانند و نميشود گفت که اين همه فقط بخاطر ترس مردم از القاعده است.  پس در اينصورت چرا اين طور است؟

 

بنظر من دليل مسأله اين است که اين مدل درستي براي ديدن همه مسأله نيست، و به همين علت هم ما براي يافتن راه حل با شکست مواجه ميشويم.  قبل از آنکه من به مدل پيشنهادي خودم بپردازم، اجازه دهيد  به دولت هاي اسلامگرا نظير طالبان و جمهوري اسلامي ايران نگاه کنيم، و اينکه همين مدل چگونه به مورد افراطي گري اسلامي وقتي در قدرت است، مينگرد.

 

***

 

دوباره بر مبناي اين مدل، طالبان يا جمهوري اسلامي افراطي گراياني هستند که کنترل قدرت دولتي را بدست گرفته اند و ايدئولوژي آنها از مذهب مردم متفاوت است، شهرونداني که همه و همه در افعانستان و ايران هستند مسلمانند، در اولي با اکثريت سنّي و در دومي با بيش از 95 درصد شيعه.

 

بيائيم از خود يک سؤال بپرسيم.  اگر در آلمان هيتلري و روسيه استاليني، مردم آلمان بطور قاطعانه به يک مذهب فاشيسم، و مردم روسيه بطور قاطعانه به مذهب کمونيسم تعلق داشتند، آيا اين درست بود که به مردم بگوئيم که هيتلر يک فاشيست افراطي است و استالين يک کمونيست افراطي، و سعي در جدا کردن مذاهب فاشيسم و کمونيسم بعنوان اعتقاداتي قابل ستايش از رژيم هاي فاشيستي و کمونيستي کنيم؟  در واقع در روسيه، کمونيستها سعي کردند از کمونيسم يک ايدئولوژي براي جايگزيني مذاهب با همان اقتدار بسازند، اما موفق نبودند، و فقط توانستند گروه کوچکي از مردم را با تعقل مذهبي به کمونيسم تربيت کنند، اما اين ها همه خارج از موضوع بحث ما است.  من در اينجا فرضم را براين گذاشتم که حتي اگر واقعيت جامعه روسيه اين بود که کمونيسم مذهب آنجا بود، در آنصورت برخورد نيروهاي دموکراسي خواه براي نگرش به وضعيت چگونه ميبايستي ميبود؟

 

چرا ديدگاه اول درباره اين وضعيت فرضي کار نميکند؟  پاسخ اين است که اگر مردمي به کمونيسم بمثابه يک مذهب اعتقاد داشته ميداشتند، معتقد هم ميبودند که دولت لازم است براي مدتي سوسياليست باشد، تا که بعدأ به کمونيسم گذار کند.  آنها ممکن است با درجه ظلم استالين مخالف ميبودند، اما آنها اساسأ به اعتقادات استالين بعنوان چيزي متفاوت از اعتقادات خود نمينگريستند، و حتي در ارتباط با اختلافات خود با استالين، آن را بمثابه موضوعي مربوط به خود کمونيستها ميدانستند که درباره اش تصميم بگيرند، که هر کس تا چه درجه اي از مذهب کمونيسم "راستين" فاصله دارد يا ندارد، و اين را چيزي نميديدند که ديگراني که به مذهب  آها معتقد نيستند به آنها بگويند، يعني پيروان دموکراسي غربي به آنها بگويند که کدام اعتقاد کمونيسم "راستين" است يا افراطي گري است.

 

 اين دقيقاً شکلي است که مسلمانان به گروه هاي  افراط گراي اسلامي و دولت هاي اسلامي مينگرند.  آنها ممکن است که فکر کنند که دولت اسلامي اي براي مسلمانان لازم است، که بالاخره به ايده آل هاي اسلامي برسند، و نيز آنها ممکن است که با درجه بيرحمي القاعده يا جهادگرايان، طالبان يا جمهوري اسلامي ايران، اختلاف داشته باشند.  اما آنها کماکان ميگويند که اين به خودشان ربط دارد که درباره اختلافات درون مسلمانان تصميم بگيرند، نه آنکه غرب گرايان به آنها بگويند افراطي گرايان اسلامي مسلمانان حقيقي هستند يا نيستند.  دوباره اجازه دهيد تأکيد کنم که من منظورم اين نيست که همه مسلمانان، مثلاً به سنگسار بمثابه عمل اسلامي معتقد هستند، اما آنها معتقدند که اين بخودشان مربوط است که چه عملي اسلامي است يا نيست، و نه آنکه به غير مسلمانان ربط داشته باشد که براي انها تعيين تکليف کنند.

 

بنابراين اگر مسلمان عادي نيز به اسلام بعنوان اسلام *سياسي* مينگرد، آيا نتيجه اين است که دولت ايده آل اسلامي براي او يک دولت معتدل است؟  اما چه کسي گفته است که مسلمانان عادي ميخواهند که تحت يک دولت اسلامي زندگي کنند، حال چه آن دولت افراطي باشد يا معتدل؟  در واقع، اجازه دهيد تأکيد کنم که درک يک فرد عادي از اسلام بمثابه *اسلام سياسي*، به اين معني *نيست* که آنها بخواهند دولتي که تحت آن زندگي ميکنند، اسلامي باشد، حال چه نوع افراطي چه نوع معتدل.  بهترين مثال هم آندسته مسلمانان کشورهاي اسلامي هستند که انتخاب کرده اند که در دموکراسي هاي غربي زندگي کنند و فرزندان خود را در اين کشورها پرورش دهند، و نه در کشورهاي اسلامي، چه آن کشورها دولت افراطي اسلامي داشته باشند چه معتدل.  در واقع، بيشتر مسيحيان هم که در کشورهاي سکولار زندگي ميکنند درکشان از مسيحيت نوعي مسيحيت سياسي است، اما دولت سکولار را برگزيده اند.

 

شخص ممکن است که اعتقاد به هر رژيم سياسي اسلامي بمثابه ايده آل داشته باشد، ولي دليلي نبيند که آن را امروز بخواهد يا حتي ممکن بداند، همانطور که هزاران دسته مذهبي در ابتداي تأسيس آمريکا، هر کدام مدل خود را از دولت ايده آل مسيحي داشتند، ولي براي زندگي شان در شرايط حال ميخواستند که در تحت دولتي باشند که ايده ال هيچ گروهي را بر گروه مذهبي ديگر تحميل نکند، که بهترين مدلش هم يک دولت سکولار دموکراتيک بود که بالاخره هم آنرا ساختند [http://www.ghandchi.com/302-Secularism.htm].

 

آنچه من سعي دارم نشان دهم اين است که برگزيدن دولت سکولار، يا حتي ساختن يک دولت سکولار، ربطي به اين موضوع ندارد که ديدگاه فرد از اسلام يا مسيحيت برابر اسلام يا مسيحيت *سياسي* باشد يا نه، حال چه افراطي چه معتدل.  اين گزينش بيشتر مرتبط به اين موضوع است که چگونه جامعه و نهادهاي سياسي و اجتماعي آن توسعه يافته است، تا آنکه به مذهب مردم ربط داشته باشد، چه آن مذهب افراطي باشد و چه معتدل.  اجازه دهيد که به دو کشور ايران و عراق نگاه کنيم و ببينيم که نهادهاي اجتماعي در هرکدام چگونه رشد کرده اند.

 

***

 

در ايران زمان شاه، سازمان هاي غير مذهبي، نظير انجمن هاي سکولار مليون يا چپي ها همه ممنوع بودند و تنها جائي که مردم ميتوانستند گرد هم آيند مسجد بود.  شاه فکر ميکرد به اين طريق ميتواند از شکل گيري سازمان هائي که رژيمش را سرنگون کنند ممانعت به عمل آورد، اما در عمل استراتژي وي کمک کرد که سرنگوني و رژيم ما بعد شاه بيشتر اسلامي شوند.  آيا ميتوانست همه چيز نوع ديگري به جلو رود؟ البته.  فرض کنيد اگر شاه گزينش شهردارههاي همه شهر ها و استانداران همه استانها را انتخابي کرده بود. همان گزينش مقامات انتخابي ميتوانست به رشد سازمان هاي غير مذهبي لازم براي آن ساختار انتخاباتي ياري کند.  فرض کنيد اگر هر استان مجلس نمايندگان استاني داشت.  آن هم ميتوانست به رشد موسسات سياسي غير مذهبي ياري کند، جدا از آنکه مردم ديدگاهي افراطي يا معتدل از اسلام داشتند.  همه اين ها اساساً ربطي به مذهب و ساختار آن نداشت.  فرض کنيد تمام مقامات بالاي قضائي هر استان مقامات انتخابي بودند.  همه اين ها به رشد ساختارهاي سکولار ياري ميکردند.

 

به ياد آوريم، که فقط نفس وجود مجلس شوراي ملي از زمان مشروطيت، با همه اعمال نفوذ هاي قوه مجريه و دولت هاي خارجي، باز هم باعث بوجود آمدن برخي ساختارهاي اجتماعي و سياسي سکولار مربوط به خود شد، که حتي دولت مذدهبي جمهوري اسلامي ايران هم مجبور شد که آنها را ادامه دهد.  در واقع، وجود يک شبکه وسيع مدارس سکولار، از ابتدائي تا دانشگاه ها، قبل از بقدرت رسيدن جمهوري اسلامي، علتي بود که جمهوري اسلامي در ايران هيچگاه نتوانست در ايران نظير طالبان حکومت کند.  دليل امر نه به خاطر وجود اصلاح طلبان بود و نه بخاطر احترام به مردم و يا بخاطر وجود گرايشات ملي در جمهوري اسلامي.  اگر جمهوري اسلامي ميتوانست، ايران را از همان اولين سال بعد از انقلاب به نوع شيعه افغانستان طالبان تبديل ميکرد.  اين پيش وجود نهادهاي سکولار نظير سيستم مدارس بود که جمهوري اسلامي را مهار کرد.

 

حال نگاهي کنيم به عراق امروز.  پول و کوشش هاي زيادي صرف کمک نظامي به عراق ميشود و کار زيادي هم بر روي قانون اساسي و انتخابات دولت مرکزي و رئيس جمهوري شده است.  اما کوششي براي اينکه  هر شهر شهردار انتخابي خود را داشته باشد نميشود.  همينطور برقرار کردن انتخابات براي انتخاب استانداران استان ها.  در واقع، برعکس تصور رايج در ميان سنّي هاي عراق، مردم استان هاي سنّي نشين نظير استنان هاي صلاح الدين، الانبار، و نينوا بهره برداران واقعي يک سيستم فدرالي واقعي، و حتي محلي گرائي خواهند بود، چرا که آنها ميتوانند براي قوانين و مقررات مناسب براي رشد منطقه خود کار کنند.

 

و از آن هم مهمتر اينکه ساختار هاي انتخاباتي به توسعه نهادهاي غير مذهبي مورد نياز خود  در جامعه ميانجامد و چنان نهادهائي از شانس هر نوع رژيم جمهوري اسلامي در آينده ميکاهد، که قادر شود قدرت را در عراق قبضه کند، چرا که نهادهاي اسلامي بمثابه نهادهاي اصلي جامعه نخواهند ماند.  صرف وقت، کوشش، و پول براي گرفتن قولها و تعهدهاي بيشتر از آيت الله ها و رهبران اسلامي در طي سه سال اخير در عراق، به دادن امتيازات بيشتر حتي به جمهوري اسلامي ايران شده است، تا که ثبات عراق حفظ شود، بجاي آنکه به توسعه مؤسسات سکولار از طريق تشويق *انتخابي* کردن همه سطوح جامعه، ياري شود.

 

مسأله ايران زمان شاه و عراق امروز اين نيست که مذهب مردم اسلام سياسي است يا نه، مسأله اين است که نهادهاي مذهبي، نظير مساجد، بعنوان نهادهاي مرکزي جامعه حفظ شدند و ميشوند.  ايران از زمان مشروطيت اين امکان را داشت که نهادهاي غير مذهبي را رشد دهد، از مظفرالدن شاه تا محمد رضا شاه، اما شاهان ايران به اشتباه تصور ميکردند که نهاد هاي مذهبي متحدانشان هستند، و نه تنها به توسعه نهادهاي سکولار ياري نکردند، آنها حتي برخي از نهادهاي سکولاري که با ابتکار خود مردم ساخته شده بود را هم نابود کردند.

 

در واقع، عراق در سه سال گذشته، وقتي که ارتش آمريکا براي آموزش پرسنل نظامي، و ساختن يک ساختار ارتش مدرن، به آنجا رفت، احزاب جمهوريخواه و دموکرات آمريکا هم ميتوانستند به عراق بروند، تا که به مردم راه هاي توسعه موسسات سياسي غير مذهبي را که ميدانستند، آموزش دهند.  چنين کاري اقدامي بمراتب کم خرج تر بود، و *پايه هايgrassroots* مردم را در ساختن دموکراسي سکولار در عراق درگير ميکرد، و چنين نهادهاي سکولار بهترين راه براي خنثي کردن سازمان هاي تروريستي هستند، بجاي آنکه دنبال تعيين اسلام بد و خوب  باشيم که مسأله خود مسلمانان است و از دخالت ديگران هم ناراخت ميشوند.

 

اسلام و هر مذهب ديگري به آنهائي که از مذهب معيني پيروي ميکنند ربط دارد، و احترام گذاردن يا نگذاردن ديگران، مطرح است، اما بازي پليس خوب و بد کردن، فقط به خصمانه شدن مناسبات با مردم مذهبي ميانجامد.  معتدل و افراطي و تمام سايه روشن هاي تفکر ديني به حيات خود ادامه خواهند داد، همانگونه که هنوز در آمريکا پس از قرن ها سکولاريسم وجود دارند.  اين مسأله اي نيست که لازم باشد حل شود تا که به تروريسم و دولت هاي اسلامي در خاورميانه پايان داده شود.

 

***

 

بتازگي مقاله اي نوشتم درباره نياز به ايجاد جبهه واحد براي ايجاد حکومت سکولار در ايران[http://www.ghandchi.com/428-UnitedFrontSecularism.htm] نوشتم.  طبق معمول ار برخي معتقدان اسلامگرائي توهيناتي دريافت کردم، و برخي ديگر از معتقدان اسلامگرائي هم بجاي چوب، شيريني قول ميدادند البته اگر که من حاضر باشم دموکراسي اسلامي آنها را بپذيرم.  اما اکثر مسلماناني که خواهان دولت واقعي دموکراتيک در ايران هستند، از پيشنهاد من راضي بودند.

 

دولت واقعي دموکراسي اسلامي در ايران، يعني دولت آقاي خاتمي، پس از 8 سال نشان داد که حتي قادر نبود حقوق زنان را براي نپوشيدن حچاب [http://www.ghandchi.com/277-Scarf.htm] تأمين کند و هنوز اگر دختري چادر يا روسري بر سر نکند، خود را در خيابانهاي تهران در معرض خطر پاشيده شدن اسيد بر صورت خويش قرار ميدهد، و اين تازه حقي بود که زنان ايران براي بيش از نيم قرن قبل از به قدرت رسيدن جمهوري اسلامي داشتند، نه آنکه حق تازه اي باشد که از اصلاح طلبان اسلامي خواسته باشند.

 

واقعيت ذکر شده نشان ميدهد که نه تنها ما حقوق تازه اي در زمان قدرت اصلاح طلبان اسلامي بدست نياورديم، ما نميتوانستيم حتي آنچه در گذشته ماقبل جمهوري اسلامي داشتيم را هم باز پس بگيريم.  اصلاح طلبان ايران، در بهترين حالت، دموکراسي در ميان اسلامگرايان را ميخواهند، و نه دموکراسي پلوراليستي براي همه مردم با همه ايدئولوژي ها و سايه روشن هاي سياسي و تنوع اجتماعي.  من بطور مبسوط قبلأ توضيح داه ام که چرا دموکراسي اسلامي، يک دموکراسي پلوراليستي واقعي نيست [http://www.ghandchi.com/308-IslamicDemocracy.htm] و در اينجا فقط تکرار ميکنم که پس از 8 سال حکومت اصلاح طلبان، آنها حتي نتوانستند آنچه مردم قبل از جمهوري اسلامي داشتند را به مردم برگردانند، يک حق ساده که زنان مجبور نباشند چادر يا روسري سر کنند، تا چه رسد به گرفتن حقوق تازه اي براي مردم ايران.

 

در واقع، اشاعه دهندگان دموکراسي اسلامي حتي فتواي آيت الله خميني بر عليه سلمان رشدي را در زمان خميني محکوم نکردند، و برخي از آنها حتي امروز درباره شکل دادن دولتي با نظريات رهبري کننده آيت الله خميني مينويسند، تو گوئي آنها فتوا يا قتل عام زندانيان بدستور خميني در سال 1368 را بخاطر ندارند.  اين ها موضوعات جدي هستند و آنان نميتوانند بگويند که از پرچم خميني بعنوان يک پرچم متحد کننده استفاده ميکنند و واقعأ منظورشان اين نيست.

 

ديگر سالها از زمان اين بازي ها گذشته است وقتي که ميليون ها نفر از مردم ايران در اين ماجراجوئي هاي قرون وسطائي نظير گروگان گيري جان خود را باختند، که ايرانيان را بد نام کردند، و آن سازمان هاي چپي که از آن تاکتيکهاي بيرحمانه جمهوري اسلامي پشتيباني کردند، به جنبش دموکراسي خواهي مردم ايران اقلاً يک عذر خواهي مديونند، نه فقط براي آنکه ارزيابي غلطي از اوضاع داشتند، بلکه بخاطر پيروي از ايدئولوژي اي که از اساس بر ضد ساختارهاي دموکراتيک است.  مسأله فقط اعتقاد يه يک پيشوا نيست، که خميني بود، که اکنون برخي از سران اين گروه ها، از خود بخاطر افتادن دنبال خميني نقد ميکنند.  انقلاب آمريکا هم رهبران قدرتمند داشت.  رهبري را شورائي کردن نظير شوروي، مسأله را حل نميکند.  مسأله ايران فقط کيش شخصيت خميني نبود، چرا که پس از خميني هم همان مسائل ادامه يافت، همانگونه که در شوروي هم مسأله فقط کيش شخصيت استالين نبود، همانگونه که همان مسائل پس از مرگ استالين هم ادامه يافت.

 

مسأله کل سيستم فکري آنها بود.  اين سازمان ها نه تنها آنزمان مخالف جامعه باز بودند، بلکه هنوز هم با جامعه باز مخالفند، و اين آنچيزي است که اين ها با جمهوري اسلامي اشتراک دارند، هرچند خيلي درباره دموکراسي اين روزها حرف ميزنند، که مد روز است، تو گوئي دموکراسي يعني نرم و نازک و ديپلماتيک صحبت کردن.  اگر معيار چنين بود، طارق عزيز عراق بايستي دموکرات ترين رهبر جهان خوانده شود.  اين سازمان هاي چپ در واقع اتحاد خود را بصورت کالت نگه داشته اند، از طريق نگرفتن موضع روشن روي موضوعات مقابل مردم ايران، و اتحاد آنها اتحاد مردمي با انديشه نوين نيست، بلکه اتحادي بر مبناي گذشته مشترک است، و اينان بيشتر مانعي در برابر شکل گيري سازمان هاي مدرن در ميان روشنفکران ايران هستند، تا که پيام آور آينده باشند.  من از موضوع دور شدم، بر گردم به موضوع بحث.

 

رهبران دموکراسي اسلامي يا درباره فتواي خميني براي قتل سلمان رشدي ساکت بودند، يا که نظير آقاجري، در آنزمان از فتوا پشتيباني کردند، اما بعداً، خودشان هم از سوي افراط گرايان اسلامي مورد حمله قرار گرفتند و فتواي مرگ بخاطر عقايدشان دريافت کردند، هرچند هنوز هم موضع خود در ارتباط با رشدي را درست خواندند.  در واقع پس از حملات 11 سپتامبر[http://www.ghandchi.com/87-aboutWTC.htm]، و همچنين پس از حمله به خود اين اصلاح طلبان اسلامي، ديگر گرفتن موضع طرفداري از فتواي خميني آسان نبود، موضعي که اين ها حتي بيش از يک دهه پس انقلاب هم کماکان محکم حفظ کردند.  امروز شخصي نظير کديور بر ضد فتواي خميني موضع ميگيرد، اما عموماً اصلاح طلبان اسلامي هنوز هم سعي ميکنند درباره اين موضوعات ساکت باشند، تا که نقد عمومي اسلامگرائي را، چه معتدل چه افراطي، به حد اقل برسانند.  من اميدوارم که پيروان اصلاح طلبي اسلامي را بعنوان متحدين جبهه واحد براي ايجاد دولت سکولار در ايران ببينم، نه آنکه آنها به دوام قدرت جمهوري اسلامي ياري کنند.  آنها ميتوانند تجربه هاي مردم مذهبي در غرب را ببينند، وقتي که سکولاريسم به آنها کمک کرد که مذهب خود را با فساد کمتر سياسي حفظ کنند، آنچه که من بعدأ در اين نوشتار توضيح ميدهم، که بطور مبسوط الکسيس توکويلAlexis de Tocqueville نشان داده است.

 

***

 

برخي از آنهائي که سالهاست سعي کرده اند از روشنفکران ايران سکوي پرشي براي اسلامگرائي بسازند، بحث ميکنند که مردم ايران دولت اسلامي ميخواهند، چرا که مسلمانند.  يا آنها ميگويند که انقلاب 1357 اتفاق افتاد به اين خاطر که مردم ايران حکومت اسلامي ميخواستند.  اين يک تصور کاملاً غلط از آن رويداد است.  من مفصلأ توضيح داده ام که چرا انقلاب 1357 به يک دولت اسلامي منتج شد [http://www.ghandchi.com/352-taraghikhahi.htm].  حقيقت اين است که مردم ايران در زمان انقلاب مشروطيت که 150 سال پيش بود، اسلامي تر بودند وحتي آنزمان هم در پي ايجاد دولت اسلامي نرفتند، و قانون اساسي اي نوشتند که اساساً سکولار بود.

 

در واقع، پيروزي اسلامگرايان در کسب قدرت در انقلاب 1357 دليلي شده است که براي رفتن فراسوي جمهوري اسلامي تفکر آينده نگري http://www.ghandchi.com/355-Iran1357.htm] نقش تعيين کننده اي يافته است و ايرانيان آينده نگر رهبران فکري تحول بعدي فراسوي جمهوري اسلامي هستند.  بنابراين گرچه اصلاح طلبان اسلامي ميخواهند که ما فکر کنيم که حتي براي رفتن فراسوي جمهوري اسلامي، ما هنوز بايستي که اسلامگرائي را حفظ کنيم، عکس آن حقيقت است، يعني که تنها راه براي رفتن فراسوي جمهوري اسلامي، از طريق رها کردن اسلامگرائي است، همانگونه که من در مصاحبه ام درباره انقلاب 1357 [http://www.ghandchi.com/377-mosahebeh1357.htm] ذکر کردم.

 

مضافاً آنکه تا آنجا که به مسلمانان و ايجاد سازمان هاي سياسي مربوط ميشود، برخي مسلمانان پايه گذاران تشکيلات جبهه ملي بوده اند که تشکيلاتي سکولار است.  برخي ديگر حتي از درون يک تشکيلات ملّي نظير جبهه بيرون آمده، و تشکيلات ملي-مذهبي نهضت آزادي به رهبري مهندس بازرگان را درست کردند، که خود وي هم دو دهه بعد، اولين نخست وزير جمهوري اسلامي شد.

 

و بالاخره برخي ديگر از مسلمانان رفتند و انواع تشکيلات هاي افراطي اسلامگرا را ساختند، نظير گروه هائي که به دور خميني ساخته شدند و مهمترينشان بعد از انقلاب حزب جمهوري اسلامي بود، و يا حجتيه، مجاهدين، و امثالهم که همه شان با سايه روشن هائي از عقائد اسلامي پيروي ميکردند.  حتي فراکسيون اسلامي مجاهدين خود بعد ها منشعب شد و به جرياناتي نطير سازمان مجاهدين انقلاب، گروهي که بهزاد نبوي و آقاجري به آن تعلق دارند و گروه ميثمي منتج شد که در زمان جدا شدن خميني و رجوي، با خميني سمت گرفتند.

 

در نتيجه اين بحث که مردم مسلمان هستند و دولت يا تشکيلات سياسي شان را ميخواهند اسلامي باشد درست نيست، و همانگونه که به وضوح ميشود ديد وقتي که مسلمانان خود پايه گذار تشکيلات سکولاري نظير جبهه ملي بودند، و بيش از نيم قرن در آن باقي ماندند، و هنوز هم در آن هستند، بدون آنکه از اسلام بمثابه مذهب شخصي خود دست بکشند، اين خود بهترين اثبات مدعي براي ايران است.

 

در واقع، توکِويلTocqueville که بيشتر منافع کليساي کاتوليک برايش اهميت داشت، پس از ديدار از آمريکا در حدود 150 سال پيش، بخوبي نشان ميدهد که دولت سکولار بهترين انتخاب براي مردم مذهبي است، وقتي که موضوع ساختار سياسي باشد[http://www.ghandchi.com/411-FuturistRepublic.htm]،  و من چيزي بيش از آنچه او نوشته نميتوانم به تحليل زير که نقل قول مستقيم از وي است اضافه کنم:

 

"در بدو ورودم به آمريکا جنبه مذهبي کشور اولين چيزي بود که توجه مرا بخود جلب کرد، هر چه بيشتر در آنجا ماندم، بيشتر نتائج سياسي اين وضعيت را ملاحظه کردم.  در فرانسه من هميشه روحيه مذهبي و روحيه آزادي را دو حرکت در جهت متضاد هم ديده بودم.  اما در آمريکا ديدم که در نهايت اين دو متحد بودند و مشترکاً بر کشور مشترکي حکم ميراندند.  علاقه من براي کشف علت اين پديده روز به روز افزايش مييافت.  براي راضي کردن خود، من از اعضاً همه فرقه هاي مذهبي سؤال کردم، من بويژه از جامعه روحانيون سوأل کردم، که منبع همه مذاهب گوناگونند و بويژه در ادامه آن صاحب منفعت.  بعنوان يک عضو کليساي کاتوليک، من بويژه در ارتباط با چندين کشيش آن مذهب قرار گرفتم، که با آنان از خيلي نزديک آشنا بودم.  به هر کدام از آنان تحيّر خود را بيان داشتم و شک خود را توضيح دادم.  من ديدم که آنها فقط درباره موضوعات جزئي با هم اختلاف داشتند، اما همه آنها حيات صلح آميز مذهب در کشور خود را اساساً با جدائي مذهب و دولت مرتبط ميديدند.  من حتي لحظه اي ترديد نميکنم که اين را تأييد کنم که در تمام مدت اقامتم در آمريکا من حتي يک نفر از روحانيون يا مردم عادي (لائيک) را نديدم که نظري غير از اين نکته را ابراز کند....

 

"مدت کوتاه سه سال نميتواند هرگز تجسم انسان را سير کند، و نه آنکه شادي هاي نا کامل اين دنيا دل وي را راضي کنند.  انسان بتنهائي، از ميان همه مخلوقات، تحقير براي وضع طبيعي زيستن را بنما ميگذارد، و در عين  تمايل بي نهايت براي زيستن، او به زندگي لعنت ميکند، در عين آنکه از نابود شدن مي هراسد.  اين احساسات متفاوت مرتباً روح وي را به انديشه به وضعيت آينده متمايل ميکند، و مذهب اين تفکرات ويرا به دور دست ها ميبرد.  مذهب، به عبارت ساده نوع ديگري از اميد است.  انسانها نميتوانند اعتقاد مذهبي خود را بدون عدم انطباق فهم خود،  و يک نوع تحريف خشونت بار خصلت حقيقي خود، ترک کنند، و به طور مغلوب نشدني به احساسات وارسته خود باز ميگردند.  بي ايماني يک اتفاق است، و اعتقاد تنها وضعيت ثابت بشريت است...وقتي يک مذهب،  امپراطوري خود را تنها بر مبناي خواست فناناپذيري که در قلب هر بشري هست بنا ميکند، آن زمان ممکن است که قلمرو جهاني را بطلبد، اما وقتي که خود را به دولت متصل ميکند، بايستي که اصولي را بپذيرد که تنها در محدوده ملت معيني قابل قبولند.  در نتيجه، با ايجاد اتحاد با نيروي سياسي، مذهب اتوريته خود را بر جمعي اضافه ميکند، اما اميد حکمراني بر همه را از دست ميدهد ." [کتاب دموکراسي در آمريکا، Alexis de Tocqueville ص 319-322 متن انگليسي]

 

بحث ديگري که توجيه گران اسلامگرائي ميکنند اين است که قانون بايستي مبنايش بر مذهب باشد، و از آنجا که اکثريت ايرانيان مسلمان هستند، قانون بايستي بر مبناي اسلام تدوين شود.  زمان طولاني اي از دوران فلاسفه مکتب سودمندگرائي در غرب ميگذرد که نشان دادند قانون لازم نيست بر مبناي مذهب معيني باشد.  آنقدر در اين مورد نوشته شده است که من اصلاً نميتوانم بفهمم چگونه کسي هنوز امروز بتواند از اين چنين بحثي بر ضد سکولاريسم استفاده کند. فقط يک مطالعه ساده کتب جان استوارت ميلJohn Stuart Mill ميتواند نشان دهد که همه بحث هاي نگهداشتن قانون بر مبناي مذهب چقدر واپس گرايانه هستند.  من مفصلاً درباره پلوراليسم نوشته ام [http://www.ghandchi.com/301-Pluralism.htm] تا نشان دهم که بهترين برخورد حتي متکي کردن قانون به آته ئيسم يا اگنوستيسم هم نيست بلکه بايستي از دستاوردهاي همه مکاتيب فکري استفاده کرد، که شامل مکاتيب مذهبي هم ميگردد، وقتيکه قانون براي آينده تدوين ميشود.  در واقع، تئوريسين هاي جديد فلسفه حقوق نظير جان رالز، حتي فکر نميکنند که سيستم جامع ليبراليسنم هم براي رسيدن به قانون سکولار لازم است، و به اين صورت کار قانون را علمي تر ميکنند و آزاد از هز پيش فرض ايدئولوژيک يا مذهبي[http://www.ghandchi.com/RawlsMarx.htm].

 

***

 

 بحث ديگري که از سوي برخي اسلامگرايان درباره *سکولاريسم* به کرّات مطرح ميشود اين است که سکولاريسم وارد شده از خارج است.  آنها همين را درباره فدراليسم ميگويند که من در جاي ديگر بحث کرده ام [http://www.ghandchi.com/429-FederalismNotEthnic.htm] واقعاً مايه تأسف است که چنين بحثي را از سوي کساني در طيف اصلاح طلبان اسلامي ميشنويم که تحصيلکرده هم هستند.  منظورم اين است که *جمهوري* که خميني، حکومت اسلامي در ايران را نام نهاد، و لغت *دموکراسي* که اينقدر در دور و نزديک همه اين سالها توسط اصلاح طلبان بکار ميرود، همه از غرب آمده اند.  آيا هر وقت ايده خارجي از سوي اسلامگرايان پذيرفته شود، آنوقت ديگر واردات خارج نيست!  آيا اين هم نظير مرغ يخ زده وارداتي است که زمان شاه از نظر اسلامگرايان وارد کردنش بد بود و حالا که جمهوري اسلامي وارد ميکند خوب است!  همينگونه استفاده از تغيير ساعت روز در زمستان که زمان شاه اسلامگرايان ضد اسلامي ميخواندند و امروز خود انجام ميدهند.  اگر کسي عمل اسلامگرايان در تحت رژيم جمهوري اسلامي را با آنچه آنان در زمان شاه غير اسلامي ميخواندند مقايسه کند،  هزاران نمونه ديگر از اين دست خواهد يافت که فراوانند.  البته بماند که همه حکومت اسلامي که اينان تبليغ ميکنند، يعني خود اسلام، از خارج (يعني از شبه جزيره عربستان) وارد ايران شده است.

 

همه اين بهانه ها و بحث هاي متعاقب آنها نشان ميدهد که واقعأ درک نميکنند که *سکولاريسم* چه معني دارد.  من مدتي پيش رساله مفصلي نوشتم درباره اينکه سکولاريسم چيست[http://www.ghandchi.com/302-Secularism.htm]  .  من اميدوارم آندسته اصلاح طلبان اسلامي که افراد صادقي هستند آن نوشتار را مطالعه کنند، بجاي آنکه مثل جمهوري اسلامي عمل کنند که شماري از فيلم هاي سينمائي را کور کورانه بخاطر داشتن لغات *سکولاريسم*، *ليبراليسم*، يا *فمينيسم* ممنوع کرده است.  همانگونه که تاريخ ايران نشان داد، ممنوع کردن حرف زدن از جمهوري و دموکراسي، ورود اين مفاهيم و خواستها به ايران را متوقف نکرد، در نتيحه ميشود مطمئن بود که همين هم در رابطه با سکولاريسم رخ خواهد داد و راهش را در ايران پيدا خواهد کرد.

 

دنيا به ساختارهاي قرون وسطائي بر نميگردد، که بازگشت به را مذهب جهت مقابله با بحران جامعه صنعتي برگزينيم.  براي توسعه جامعه فراصنعتي، يک دولت سکولار اجازه ميدهد هر ايدئولوژي يا مکتب فکري و مذدهبي به ميز تازه فکر بشريت آمده و هر آنچه قابل ارائه دارد را عرضه کند، نه آنکه ديگران را بوسيله سانسور ديني و ايدئولوژيک از ورود به عرصه سياسي مانع شود، آنگونه که جمهوري اسلامي سايت هاي اينترنتي را فيلتر ميکند، و نشريات را بخاطر نظرات سياسي شان سانسور ميکند.  در اين دنياي اينترنت، اينگونه اقدامات براي جلوگيري از آمدن تغيير، فقط کوششهائي عبث هستند، و مردم  با وجود همه اين موانع، درباره سکولاريسم دانا خواهند شد.  حقيقت اين است که آزادي اطلاعات پيش شرط رشد افتصاد فراصنعتي است، و نه فقط زينت آلاتي نزئيني، و به همين دليل هم جدا کردن دولت از ايدئولوژي و مذهب در اين جهان، در يک کشور پس از ديگري پذيرفته ميشود.

 

 

***

 

 وضعيت ايران امروز، بيشتر شبيه شهريور 1320 است، که من بيش از دو سال پيش توضيح دادم[http://www.ghandchi.com/182-middleeast.htm] . اگر اقدامات غرب در عراق و افغانستان بسوي کار براي ساختن ساختارهاي دموکراتيک انتخابات شهري و استاني براي شهردار ها و استانداران، انتخابات مجلس هاي محلي، و انتخابات مقامات قضائي محلي بيانجامد، رشد نهادهاي دموکراتيک سکولار در آن کشورها بر رشد دموکراسي و عدالت در ايران هم اثر خواهد گذاشت.  اگر بالعکس، دولت مذهبي در جنوب عراق رشد کند، تأثير آن بر ايران هم عکس حالت اول خواهد بود.

 

اين چالش مقابل ما مردم ايران است که سکولاريسم ايران را در وضعيت سخت ِ قرار داشتن در زير يوغ حکومت مذهبي مجبوريم که بسازيم.    همانطور که اشاره کردم [http://www.ghandchi.com/412-PowerReligion.htm] رشد مذهب در قرن گذشته و نيز هر چه که به جلوتر ميرويم، اساساً در عرصه خيريه و حتي متافيزيک است، اما نه در عرصه سياست و علم، و وضعيت در ايران يک  واپس گرائي است، که هيچکس يهتر از آنها که همه اين 26 سال در ايران مجبور بوده اند تحت اين شرايط زندگي کنند، و در مقابلش نافرماني مدني کنند[http://www.ghandchi.com/370-disobedience.htm]، بر اين واقعيت واقف نيست.

 

آن اصلاح طلباني که فراخوان براي دولت سکولار در ايران را ايده آليسم ميخوانند، بايستي بدانند که "ايده آليسم" واقعي، و در واقع يک نوع خطرناک "ايده آليسم"، چيزي غير ازفراخواني براي حکومت مذهبي در قرن 21 نبوده و نيست، فراخواني که براي جهان و بويژه خاورميانه بقيمت جاري شدن رودخانه اي از خون در ربع قرن اخير بوده است، و هنوز هم دارد نفس از مردم ما ميگيرد.  "ايده آليسمي" که ايران و بقيه خاورميانه را 26 سال است که در آتش خود سوزانده است، و ميخواهد که دنيا را به عقب ببرد.  بله، امروز ما ميدانيم اسلامگرائي چه ميخواهد و اين ديگر يک بحث تئوريک و موضوع حدس زدن نيست.  اسلامگرائي ميخواهد که توسعه فراسوي جامعه صنعتي را متوقف کند، بوسيله تحميل يک واپس گرائي برروي جامعه تا که آنرا به عقب بکشد[http://www.ghandchi.com/380-UNIslamism.htm] .

 

هرجائي در خاورميانه که دموکراسي هاي غربي نفوذ کافي دارند، آن نفوذ بايستي که مورد استفاده قرار گيرد تا که نهادهاي اجتماعي و سياسي دموکراتيک *سکولار* رشد داده شوند، قبل از آنکه مثل مورد ايران زمان شاه، دير شود، که نه تنها به ايجاد نهادهاي سکولار کمک نشد، بلکه بسياري از نهادهاي سکولاري هم که به ابتکار مردم بوجود آمده بودند، نابود شدند، و در نتيجه راه براي پيروزي اسلامگرايان هموار شد. من اميدوارم که در عراق، عربستان سعودي، و ديگر کشورهاي خاورميانه تشکيلاتهاي سياسي سکولار تقويت شوند و تجربه هاي احزاب سياسي آمريکا و اروپا به کشورهاي خاورميانه منتقل شوند و هزينه انتقال آن دانش، تجربه، و دانائي ، بسيار کمتر از هزينه نيروهاي صلح سازمان ملل است، گرچه آن نيروهاي نظامي پاسدار صلح نيز براي جلوگيري از اينکه نيروهاي جنايتکار واپس گرا، منطقه را به زير سلطه خود بگيرند، لازمند.

 

سام قندچي، ناشر و سردبير

ايرانسکوپ

http://www.iranscope.com

 14 آبان 1384

November 5, 2005

 

مطالب مرتبط:

مصاحبه دکتر ژيلا افاضت با سام قندچي درباره انقلاب 57

http://www.ghandchi.com/600-SecularismPluralism.htm

http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm

 

 

 

--------------------------------------------------------- 

مقالات تئوريک

http://www.ghandchi.com

 

فهرست مقالات

http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html

 

Web ghandchi.com