Iranscope Storeفروشگاه ايرانسکوپ

Ballot Initiatives and Iran

http://www.ghandchi.com/356-BallotInitiatives.htm

 

متن مقاله بزبان انگليسي

http://www.ghandchi.com/356-BallotInitiativesEng.htm

Sam Ghandchiسام قندچيقانونگذاري با رأي مستقيم و ايران

سام قندچی

 

در عصر مدرن، بيشتر جوامع،  دموکراسي از طريق نمايندگان منتخب را، برگزيدند، که به عبارت ساده معني اش اين است که مردم نمايندگان خود را انتخاب ميکنند، و آن نمايندگان،  پارلمان را شکل ميدهند،  و قوانين ملت را تدوين ميکنند.  به عبارت ديگر، پارلمان در عصر جديد،  برابر قوه مقننه دولت بوده است.

 

تنها استثنأ آنکه، در برخي مقاطع زماني، نظير زمان رفراندوم هاي فرانسه،  از طريق رأي عمومي،  عملکردي مقننه،  ولي غير پارلماني،  در عرصه سياست جامعه وجود داشته است.  اما اساسأ، دموکراسي در عصر مدرن،  دموکراسي از طريق *نمايندگان* بوده است.  حتي در ايران، در گذشته، مجلس شوراي ملي مشروطيت در  1906 ، با تمام خصوصيات ويژه اش، يک پارلمان بود و در زمان جمهوري اسلامي در ايران، مجلس شورا، با همه ويژگي هاي خاص خود، يک پارلمان بوده است.

 

در دو دهه گذشته، يک شکل جديد سياسي قوه مقننه در غرب رشد کرده است، بويژه در آمريکا، و خصوصأ در کاليفرنيا.  اين شکل نوين، قانونگذاري با رأي مستقيم Ballot Initiatives  خوانده ميشود، و در مقياس ايالتي و محلي انجام ميشود.  براي بررسي تاريخي خوبي از اين تحول، به کتاب مگاترندMegatrends (ص 181-190 نسخه انگليسي)،  نوشته جان نيزبيت John Naisbitt مراجعه کنيد.

 

قانونگذاري با رأي مستقيم چه فايده اي دارد؟  آشکار است که از اين طريق مردم امکان مييابيند که براي قوانيني که دوست دارند رأي دهند. امروزه فقط 3% از امضا مردم لازم است، تا يک طرح قانوني به رأي گيري مردم در کاليفرنياي آمريکا گذاشته شود. همچنين امروزه در آمريکا، اين شکل قانون گذاري، براي دولت هاي ايالتي و محلي وجود دارد، اما کوششهائي در جريان است،  تا که گذاشتن طرح هاي قانوني به رأي مستقيم، در سطح ملي (فدرال) نيز،  امکان پذير شود.  اينگونه طرح ها،  از قوانين منع سيگار کشيدن در رستورانها،  تا تعيين و تغيير ماليات هاي ايالتي و محلي را شامل ميشود.

 

من فکر ميکردم که برخي طرح هاي قانوني رأي مستقيم براي ايران ميتوانند بشرح زير باشند، تا معلوم شود که مردم واقعأ به چه رأي ميدهند،  بجاي آنکه حدس زده شود که مردم چه ميخواهند.

 

طرح ماده قانوني رأي مستقيم 100- جدائي دولت و مذهب () آري () نه

طرح ماده قانوني رأي مستقيم 101- زنان اجازه يابند که حجاب سر نکنند () آري () نه

طرح ماده قانوني رأي مستقيم 102- تغيير رژيم ايران به جمهوري فدرال () آري () نه

طرح ماده قانوني رأي مستقيم 103-الغاي اعدام در ايران () آري () نه

طرح ماده قانوني رأي مستقيم 104-الغاي سربازي اجباري و داشتن فقط ارتش حرفه اي  () آري () نه

 

ب- دموکراسي مدرن چيست؟

 

نه تنها تئوري و پراتيک سياست پيشرفت کرده،  و انديشه هاي نويني، نظير آنچه در بالا ذکر شد،  در 50 سال اخير،  بدست آمده اند، حتي فلسفه علم  پايه اي نيز، تغييرات جدي اي کرده است، که من در رساله خود تحت عنوان فلسفه علم در قرن بيستم مفصلأ مورد بررسي قرار داده ام.  در آن نوشتار، نشان دادم که علم شناخت عين گراobjective knowledge ، که از سوي کارل پاپر طرح شده است،  بر روي طريق نگرش ما براي مشاهده  و درک جهان اثر ميگذارد.    تئوري نفي گردانيfalsification پاپر بوسيله بسياري از دانشمندان استفاده ميشود،  و همچنين تئوري  ذهن گرايsubjective  رقيب،  که توسط  توماس کونThomas Kuhn طرح شده است، براي برخي ديگر از عرصه هاي دانش،  نظير درک تغيير پاراديم ها، قابل استفاده است.

 

در پرتو تغييرات عملي،  نظير قانونگذاري با رأي مستقيم و آثار کارل پاپر، اجازه دهيد موضوع کليدي دموکراسي،  که مسأله مرکزي جنبش سياسي امروز ايران است را،  بررسي کنيم.

 

دموکراسي هاي مدرن و جامعه باز بر مبناي سوأل *چه* ، يعني اينکه *که* حکومت ميکند، تعريف نميشوند، بلکه سوأل اينکه دولت *چگونه* حکومت ميکند، تفاوت دموکراسي و ديکتاتوري را از هم جدا ميشوند.

 

امروزه دولت هاي غربي،  دموکراسي خوانده ميشوند. در يونان باستان،  وقتي از دموکراسي سخن ميگفتند، منظور حکومت مردم بود. اما در واقعيت،  اينکه حکومت چه کساني بوده، يعني خيرخواهي فرد، قبيله، يا طبقه نبوده که،  وجود يا عدم وجود دموکراسي را باعث ميشده است، بلکه چگونه حکومت کردن آن کسان، تعيين کننده وجود يا عدم وجود دموکراسي بوده است. مثلأ در عصر جديد، کمونيستها، بيش از همه،  نگران موضوع *که* حکومت ميکند بوده اند، و در جستجويشان براي بهترين حکومت گران، پرولتاريا را پيدا کردند، و در نتيجه از حکومت کارگران سخن گفتند، طبقه اي که اکثريت جامعه صنعتي را تشکيل ميداد، و صرف نظر از آنکه چگونه  مکانيسم  نمايندگي در کمونيسم کار ميکرد، حتي وقتي که اکثريت جامعه از آن پشتيباني ميکرد، آشکار بود که به گسترش آزادي نيانجاميد.

 

يکي از اولين کسانيکه اين مسأله را از نظر تئوريک توضيح داد، کارل پاپر در کتاب "جامعه باز و دشمنانش"،  در زمان جنگ جهاني دوم بود، آنجا که وي نشان داد که دموکراسي مدرن درباره *که* حکو.مت ميکند نيست، بلکه درباره *چگونه* حکومت ميشود، است.  به عبارت ديگر، مکانيسم کنترل و توازنchecks and balances ، اصل آن چيزي است که دموکراسي مدرن را از ديکتاتوري جدا ميکند. جستجوي بيشتر براي يافتن اينکه، *که* بهترين براي حکمراني است، از افلاطون تا مارکس، کوششي باطل براي دستيابي به دولت ايده ال است. چه حکومت نخبگان افلاطون و خميني، چه حکومت نمايندگان پرولتارياي مارکس، نتيجه همان استبداد است، اگر که *چگونگي* کنترل دولتي ، برمبناي  کنترل و توازن وسيع صورت نگيرد.

 

آنچه در بالا آمد،  موضوع مهمي است که در بررسي دموکراسي هاي مدرن درک شود. حتي حکومت قانون، که موضوعي بسيار مرکزي در دموکراسي هاي مدرن است، و بخاطر حمايت از فرد در برابر آنها که حکومت ميکنند، است،  تنها زماني موثر است، که در چارچوب کنترل و توازن انجام شود، و در بخشهاي مختلف قدرت دولت،  نهادينه شده باشد. نکته جالب زير درباره ديوان عالي کشور آمريکا،  که توسط برتراند راسل نوشته شده،  بحث بالا درباره کنترل و توازن را بخوبي نشان ميدهد:

 

کشوري که در آن اصل تفکيک سه قوه  جان لاک کاربرد کامل خود را يافته است، ايالات متحده آمريکا است، که در آنجا رئيس جمهور و کنگره کاملأ از هم مستقل هستند، و ديوان عالي کشور از هردو آنها مستقل است. سهوأ قانون اساسي،  ديوان عالي کشور را بخشي از قوه مقننه قرار داد، چرا که هيچ چيز قانون نيست،  مگر آنکه ديوان عالي کشور بگويد که نيست. اين حقيقت که قدرت آن اسمأ فقط در تفسير است،  در واقعيت قدرت آنرا افزايش ميدهد، چرا که نقد درباره آنچه که قرار است تصميمات صرفأ قضائي باشند را مشکل ميکند.  در واقع اينکه  فقط يک بار اين قانون اساسي به جنگ داخلي در آمريکا انجاميده است، نشان دهنده بسيار خوب  ثمره دور انديشي سياسي آمريکائيان است.  [نگاه کنيد به برتراند راسل تاريخ فلسفه غرب متن انگليسي صفحه 640].

 

کارل پاپر در آثار متأخر خود درباره  دموکراسي،  بر روي موضوع اينکه دولت بدون خونريزي قابل برچيدن باشد، تأکيد ميکند، با ياد آوري آنکه دولت هاي کمونيستي و نازي نميتوانستند حتي با خون ريزي عزل شوند، در مقايسه با دولت نيکسون در آمريکا، که بدون خونريزي از طريق احضار به دادگاهimpeachment عزل شد. خلاصه آنکه صرفنظر از آنکه چه کساني در دموکراسي هاي نمايندگان،  قوانين را تدوين ميکنند، مردم قادرند که قاضي بوده،  و حتي دولت را عزل کنند.

 

و البته بخاطر تأکيد بر روي دولت هاي غربي، پاپر به دولت هاي مذهبي برخوردي ندارد، چرا که اينگونه دولت ها قرن هاست که در غرب وحود ندارند. بنابراين اتوريته جامعه مدني،  بر روي قدرت مذهبي در غرب کنوني، بصورت داده فرض شده است. براي کشورهائي نظير ايران، چنين نيست، و ايجاد موسسات مختلف مدرن جامعه مدني، و اتوريته آنها بر روي قوانين سرزمين،  در حال حاضر موضوع مجادلات زنده،  و مسائل عملي جامعه است.

 

اين است که دموکراسي اينقدر در جنبش مردمي ايران تأکيد ميشود، يعني بمثابه مقابله حاکميت مردم،  در برابر حاکميت الهي، البته در برداشت عمومي، اما ميبايست که گامي فراتر رفت،  و خاطر نشان کرد،  که براي آنکه حاکميت مردم يک دموکراسي مدرن شود،  معني اش اين است که جامعه مدني بايستي در مقايسه با "قدرت الهي" تکامل يابد،  و جامعه مدني يک جامعه باز باشد، يعني همه بحث در باره  مسأله *چگونه* حکومت کردن است، و اينکه دولت سکولار،  يک دموکراسي مدرن است،  يسته به آن است که،  تا چه حد،  براي پياده کردن کنترل و توازن،  به جلو رود.

.

مارکس در اروپا،  در دوراني زندگي ميکرد،  که اپوزيسيون استبداد،  به ليبرال دموکراسي توجه بسيار داشت،  و بويژه در کارهاي اوليه اش، خود وي،  از سيستم ليبرال پارلماني،  دفاع کرده است.  اما پشتيباني از ديکتاتوري پرولتاريا،  حمايت وي از دموکراسي پارلماني را، در انديشه اي که وي  به ارث گذاشت، شکست داد.  درست است که تنها در کارهائي نظير "نقد برنامه گوتا"،  مارکس بر ديکتاتوري پرولتاريا تأکيد ميکند، و کائوتسکي و انگلس، پس از مرگ وي،  آن جنبه تئوري مارکسيستي را تأکيد نکردند، و فقط لنين آنرا برداشته،  و به گرايش اصلي در مارکسيسم مبدل کرد. معهذا اين انديشه بخشي از امپراطوري ايدئولوژيک مارکسيستي،  از همان ابتدا در کتاب "خانواده مقدس" مارکس و انگلس،  بوده است، که در آنجا پرولتاريا،  بمثابه ناجي بشريت،  معرفي ميشود، چرا که او چيزي جز زنجير هايش ندارد که از دست بدهد، و قرار بود درهاي جامعه کمونيستي بي طبقه را بگشايد. دوران معرفي امپراطوري هاي تازه ايدئولوژيک،  مدتها ست که سپري شده است، حقيقتي که متفکريني نظير برتراند راسل و کارل پاپر بخوبي تشخيص داده بودند، و انديشه هاي فلسفي  پيشنهادي خود،  نظير اتميسم منطقي راسل و دانش عيني پاپر را،  بمثابه بحث مستدل ارائه کرده اند، و نه بعنوان يک کيش ايئولوژيک.

 

بنابراين به عبارتي، تنديسي نظير مارکس،  شريک در خطاي ارائه جامعه *بسته* ديگري در تاريخ است، که تا حد شکست دادن *جامعه باز*، عمل کرد، و بيش از 100 سال طول کشيد،  تا جهان  جوامع *بسته* کمونيستي را، بدور بريزد،  و به وضعيتي بر گردد، که بيشر کره ارض دوباره،  با جامعه باز سمت گيري کرده اند.

 

به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران

 

سام قندچی، ناشر و سردبير

ايرانسکوپ

http://www.iranscope.com

9 آذر 1383

Nov 28, 2004

 

اين نوشته از فصل چهاردهم ويراش جديد کتاب ايران آينده نگر است:

http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm

 

 

 

 

--------------------------------------------------------- 

مقالات تئوريک

http://www.ghandchi.com

 

فهرست مقالات

http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html

 

 

Web ghandchi.com