Jebhe Melli the Last Mirage of Opposition uNITY

 http://www.ghandchi.com/544-JebheLastMirage.htm

Sam Ghandchiسام قندچيجبهه ملي آخرين سراب وحدت اپوزيسيون

سام قندچي
 

در عرض سي سال گذشته اپوزيسيون ايران تلاش هاي بيشماري براي ايجاد تشکيلات متحد جهت پايان دادن به حکومت مذهبي در ايران انجام داده است و اگرچه اين کوشش ها توانسته اند جريان هائي نظير منشور 81، اتحاد جمهوريخواهان، جمهوريخواهان لائيک، و جمع هاي مشابه ديگر را شکل دهند، اما هيچکدام از آنها نتوانسته اند در ميان مردم ريشه کنند و عاقبت هم، در اوج اختلافات دروني، عملاً يا راکد شده و يا از بين رفته اند. همۀ اين جريانات کوشش مي کردند تا، بر محور يک برنامۀ حداقلي، تشکيلات متحدي از اکثريت اپوزيسيون ايران بوجود آورند و آخرين تلاش از اين نوع نيز کوشيد تا محور کار خود را، بجاي يک پلاتفرم حداقلي، تحت نام جبهه ملي ـ که ديدگاه هايش تبلور چنين پلاتفرم حداقلي است ـ مطرح سازد؛ که آن هم در عمل به نتيجه اي نرسيده و بلکه به اختلافات موجود درون خود جبهۀ ملي دامن زده است.


بنظر من، همۀ اين تلاشها سرابي از امکان بوجود آمدن يک تشکيلات متحد بر حول يک برنامه حداقلي بوده که به دلايل مختلف قابل حصول نيست. در واقع، وقتي به کنه اختلافات نگاه شود، ملاحظه خواهد شد که اصلاً حداقل هيچ توافقي براي پيدايش هيچ تشکيلاتي وجود ندارد و استفاده از واژه هائي نظير آزادي، يا مبارزه با تبعيض، هم خود موجب ايجاد سراب ديگري است. مثلاً، عده اي که از نظر آنها تجلي آزادي و مبارزه با تبعيض چيزي نيست جز تجزيۀ ايران، چگونه مي توانند با کساني که به تماميت ارضي ايران اعتقاد دارند و از نظر آنها مصالحه بر روي تماميت ارضي به معني ضديت با آزادي است، و حزب و دولت اتنيکي خود اوج تبعيض است، در يک تشکيلات جمع آمده، و بر سر حداقل هائي توافق کنند؟


به همين شکل در مورد جمهوري و سلطنت، دموکراسي مذهبي و سکولاريسم، و غيره مي شود نمونه هاي گوناگوني را ارائه داد. البته شايد بشود در بخشي از طيف رنگارنگ جنبش سياسي ايران، يعني در ميان احزاب سلطنت طلب و اتنيکي، گروه هاي چپ، دموکرات هاي اسلامي، سازمان هاي مليون جمهوريخواه و گروه هاي آينده نگر، حداقل هائي براي اتحاد يافت و بر مبناي آن بدنبال ايجاد تشکيلات مشترک بود. اما، از نظر من، از جمع خواست هاي حداقلي اين گروه ها نيز ساختن تشکيلات مشترک ممکن نيست و، در يک نگاه واقع گرا، استفاده از مشترکات مزبور مي تواند به انجام فعاليت ها و آکسيون هاي مشترک بر روي موضوعات خاصي نظير فعاليت هاي حقوق بشري يا خواست هاي مدني زنان، کارگران، معلمان، دانشجويان و امثالهم بيانجامد. اما تحقق اين امر نير موکول به وقتي است که اين گروه ها موجوديت يکديگر را برسميت بشناسند تا بتوانند با هم راحت تر کار کنند.


در عين حال، من فکر مي کنم نيروهاي آينده نگر نيز بهتر است سازمان خود را بسازند و بکوشند تا دريابند که با کدام از گروه هاي موجود در طيف سياسي مي توانند فعاليت هاي مختلف و مشترکي داشته باشند.


بهر حال نکته در آن است که هضم اين واقعيت که تلاش براي وحدت بر روي برنامه اي حداقلي، بحاي آنکه توان بيشتر براي جنبش به ارمغان آورد، بيشتر پراکندگي و ضعف ايجاد کرده هنوز روند کامل خود را طي نکرده است و هنوز بسياراني هستند که رمز پيروزي را در «وحدت» نيروهاي سياسي جستجو مي کنند.


به همين دليل شايد بد نباشد که اندکي در مورد شکست کوشش براي تبديل جبههء ملي ايران به يک چتر فراگير تأمل کنيم. بنظر من، در قدم اول، اقدام کنندگان در اين امر چنين تصور داشته اند که جبهه ملي تشکيلاتي نظير حزب دموکرات امريکا يا نظير جنبش ضد تبعيض امريکا است و، لذا، سعي کرده اند تا با ناديده گرفتن مسئلۀ 28 مرداد، چنان اتحادي را ممکن کنند. اما واقعيت آن است که نه جبهه ملي چنان پديده اي است و نه فراموش کردن 28 مرداد مي تواند جبهه را به نقطۀ وحدت حداقلي اين نيروها تبديل کند. جبههء ملي و مخالفانش هر دو ، ديدگاه هاي خود را بر حوادث و جريانات گذشته استوار کرده اند و صرف نظر کردن از آن گذشته برايشان حکم تغيير ماهيت و تعريف را دارد.


نتيجه آن است که حتي کساني که به موضع آينده نگري رسيده و نيروهاي خود را عملاً در تلاش براي تبديل «جبهه ملي» به چتري فراگير گسترده بوده اند تنها دشمني کساني را براي خود خريده اند که واقعاً و به حق خط مشي جبهه ملي را در بيش از نيم قرن گذشته دنبال کرده و به آن وفادار مانده اند، و بحث کردن با آنها نيز هيچ ثمري ندارد. بخصوص که اکثريت افراد درگير در جنبش مترقي و روشنفکري ايران در نيم قرن گذشته «چپ» بودند و نه «جبهه اي.» اقتضاي زمانه چنين بود که اين عدۀ کثير رو به جنبش سوسياليستي و اردوگاه سوسياليسم آورند، حتي اگر برخي شان به نوکران اجنبي تبديل شده باشند.


اين نکته هم که، از نظر کساني که امروز به نقطۀ نظر آينده نگري رسيده اند، همۀ جريانات کمونيستي گذشته بيراهه بوده، بحثي است که ربطي به موضوع اين مقاله ندارد و، بهر حال، تحليل هائي که بخواهند کل آن جنبش را امري نابهنگام و خارج از زمان تاريخي اش ديده و جبهۀ ملي را بعنوان جريان اصلي مترقي سراسر آن تاريخ ترسيم کنند نيز از يکسو به خود «جبهه» لطمه مي زنند و، از سوي ديگر، درک تاريخ واقعي جنبش سياسي ايران را ناممکن مي سازند. همين مطلب در مورد بحث سلطنت نيز قابل طرح است.


در واقع، تلاش هائي که مي خواهند تا از جبهه ملي جرياني غير از آنچه اين جبهه در واقعيت خود هست بسازند، اغلب از سوي کساني صورت مي گيرد که به نظرات تازه اي رسيده اند، نه چپ را قبول دارند و نه سلطنت را، و در جستجوي تشکلي فراگير و حاضر و آماده براي تحقق اهداف خود هستند و، در اين رهگذر، به جبهۀ ملي رسيده اند. اما، از آنجا که اين جبهه داراي ماهيت و تعريف و تاريخچۀ معين و تعديل ناپذيري است، مجبور مي شوند که ـ در کمال حسن نيت حتي ـ بکوشند تا از آن يک جريان غير واقعي بسازند و چون نمي توانند، تنها دشمني وابستگان قديمي جبهه را بر مي انگيزند.


کمي بيشتر در مورد ماهيت تاريخي «جبهۀ ملي ايران» بيانديشيم: پس از آنکه رضا خان طرح جمهوري خود را عوض کرده و به ايجاد سلطنت خود اقدام کرد، براي مليون ايران فوريت کار در آن بود که راه وي بسوي قبضه کردن و کنترل هر سه قوۀ دولت سد شود و سلطنت جديد پهلوي يک سلطنت مشروطه باشد. اين خواست مصدق و همۀ مليون ايران بود و تا پايان هم اينگونه ماند و در سال هاي بعد از رضاشاه نيز مصدق و جبهۀ ملي او خواهان "شاه سلطنت کند و نه حکومت" بودند، و همين خواست بود که به شعار اصلي جبهۀ ملي در بين سال هاي 1328 تا 1357 مبدل شد. حتي در ميان رهبران جبهه ملي، هواداري دکتر فاطمي از جمهوري نه مورد پشتيبابي دکتر مصدق بود و نه جبهه ملي بمثابه يک تشکيلات.


نه جبهۀ ملي و نه اسلامگرايان، هيچ يک جمهوريخواه نبودند، و تا آنجا هم که به سکولاريسم مربوط مي شد، رهبران جبهۀ ملي حتي حق «وتو» ي پنج مجتهد آمده در قانون اساسي قديم ايران را به چالش نکشيده و هميشه با روحانيت شيعه از نزديک کار مي کردند و «اسلاميت و ايرانيت» را به عنوان دو رکن اتحاد ايران مي ديدند. حتي، وقتي امثال احمد کسروي به قتل رسيد، جبهه سکوت اختيار کرد و به همکاري نزديک با روحانيت ادامه داد.


در سال هاي پاياني سلطنت محمد رضا شاه نيز، آيت الله خميني ابتدا از کوشش براي ايجاد «جمهوري اسلامي» آغاز نکرد، و تنها در مراحل پاياني انقلاب 1357 بود که اين خواست مطرح شد. در آن ميان، اين جبهۀ ملي بود که از درون شکاف برداشت؛ يک بخش آن، برهبري شاهپور بختيار، در کنار سلطنت باقي ماند، و بخش ديگر، در آخرين تلاش ها براي دموکراتيزه کردن کشور، سلطنت را رها کرد و از نقشه خميني براي ايجاد «جمهوري» آن هم با صفت «اسلامي» حمايت کرد.


بهر حال، از آغاز جمهوري اسلامي، جبهۀ ملي به يک نيروي جمهوري خواه مبدل شده است اما در اين جمهوري خواهي نيز همان خط مشروط کردن قدرت را دنبال مي کند و در راستاي تعديل جمهوري اسلامي مي کوشد و اين کار را از طريق پشتياني نوسان کننده در بين فراکسيون هاي مختلف جمهوري اسلامي انجام مي دهد؛ و در عمل همگام با فراکسيون هاي اصلاح طلب جمهوري اسلامي شده است. بر اين قيد در «عمل» تأکيد مي کنم چرا که اگر چه اين جبهه در ادبيات خود از اصطلاح «جمهوري» استفاده مي کند اما هرگز در عمل به يک نيروي کامل جمهوري خواه، که خواهان پايان دادن به حضور روحانيت شيعه در دولت ايران باشد تبديل نشده است.


حداکثر آنچيزي که جبهۀ ملي عملاً بدنبال آن است يا الغاي مقام ولي فقيه است و يا تبديل ولي فقيه به مقامي نظير شاه مشروطه. اين جبهه هيچگاه حتي براي حذف روحانيت شيعه از قوه قضائيه يا بخش هاي ديگر دولت ايران نظري اعلام نداشته است.


در عين حال، اين جبهه از فدراليسم ايالتي در ايران دفاع نمي کند و در برنامه هاي اقتصادي خود نيز مي خواهد تا 90% اقتصاد ايران را با درآمد نفت سامان دهد، و همچنان از مالکيت دولتي که همواره ستون ديکتاتوري بوده است حمايت مي کند.


بدينسان، بنظر مي رسد که، مگر معجزه اي رخ دهد، جبهۀ ملي همان جبهۀ ملي قديمي است، ريشه کرده در جريانات تاريخي گذشته. و کساني هم که سنت هاي آن را ادامه مي دهند ـ درست همچون چپ ها و سلطنت طلبان ما ـ تغييرناپذيرند و تن به هيچ بازتعريفي نمي دهند. پس، بهتر است همۀ کوشندگان جنبش سياسي ايران اين واقعيت ها را بپذيرند و بجاي آنکه سرابي بسازند که در پايان کار خودشان را نا اميد خواهد کرد، به راه هاي ديگري بيانديشند.


خلاصه کنم: بنظر من، آنهائي که به ديدگاه هاي آينده نگر رسيده اند، بجاي صرف نيروي خود بر روي ايجاد تشکيلاتي با پلاتفرم هاي حداقلي و يا کوشش براي تغيير ماهيت تشکلات موجود و سابقه دار سياسي ايران، بهتر است حزبي آينده نگر با حداکثر پلاتفرم ممکن را بوجود آورند و، در عين حال، با برسميت شناختن همۀ احزاب و سازمان هاي سياسي ديگر، براي اکسيونهاي مشخص با نيروهاي ديگر همکاري کنند.


از اين ديدگاه که بنگريم، در مي يابيم که هم جبهۀ ملي ايران و هم ديگر نيروهاي ليبرال کشورمان مي توانند در عرصه هاي زيادي با جريانات آينده نگر کار مشترک انجام دهند بي آنکه نيازي به حل شدن همه در يک «جبهه» وجود داشته باشد.


به اميد ايجاد حزب آينده نگر و انجام آکسيون هاي متحد در جنبش سکولار و دموکراسي خواه ايران،

 

سام قندچي، ناشر و سردبير

ايرانسکوپ

http://www.iranscope.com

 27 آبان 1387

Nov 17, 2008

 

 

1) لينک سايت بحث هاي پيشين مربوط به حزب آينده نگر:

http://sites.google.com/site/futuristparty

 

 

--------------------------------------------------------

مقالات تئوريک

http://www.ghandchi.com 

 

فهرست مقالات

http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html

 

 

 

Web ghandchi.com