|
|
Futurism and Cults of Remnants of Communist Movement
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl
آينده
نگري و کالت هاي بازمانده جنبش کمونيستي
سام قندچي
ساموئل
تيلور کولريج شاعر و منتقد انگليسي که بين سالهاي
http://www.ghandchi.com/iranscope/Anthology/Ancient_Mariner.htm
از انقلاب
اما عدم
موفقيت رژيم جديد در پاسحگوئي به نيازهای مردم و بلعيده شدن انقلابيون توسط خود
دولت انقلابي بجاي جلب آنان در سيستم تازه، هم پايداري نوستالژي بازگشت به رژيم
گذشته و هم حيات نيروهاي نيمه جان بخشهاي مختلف اپوزيسيون رژيم گذشته را که در رژيم
کنوني جايگاهي نيافتند، زنده نگاه داشته است، هرچند سالها از آن تاريخ گذشته است و
ايران امروز و مبارزات
با وجود
آنکه اين واقعيت غير قابل کتمان است که جنبش کمونيستي ايران سالهاست پايان يافته
است و کسانيکه در گذشته به آن جنبش تعلق داشته اند اکثراً امروز با کمونيسم
مخالفند، وليکن هم اينان در عين حال به نوع تعديل يافته اي از آنگونه برنامه ها
معتقدند. از استفاده از نام کمونيست براي خود ابا دارند ولي خود را چپ ميخوانند.
علت اين امر هم اين است که جنبش کمونيستي ايران در تجربه اي نظير ويتنام و شکست
برنامه سوسياليستي بعد از جانفشاني هاي زير پرچم کمونيسم کنار زده نشده است، و
بيشتر بخاطر شباهت هاي برنامه اي با اسلامگرايان و نيز بخاطر تجربه هاي تاريخي
شوروي و اروپاي شرقي و نيز تجربه هاي اخير تر بين المللي در ويتنام و کامبوج طرد
شده است. تا آنجا هم که به جنبش کمونيستي و ظهور و سقوط آن مربوط است در گذشته
مفصلاً مورد تحقيق و بررسي قرار دادم (
همچنين
مفصل بحث کرده ام که چرا آينده نگري بدون سمت گيري مشخص با پلوراليسم با خطر مشابه
سرنوشت کمونيسم روبرو خواهد بود هرچند پلوراليسم به اين معني نيست که مانند نسبيت
فرهنگي فکر کنيم همه ديدگاهها به يک اندازه حقيقت را بيان ميکنند، يعني مثلاً
ديدگاهي که تصور کند علت زخم معده يک باکتري است با ديدگاهي که آن را به اجنه نسبت
دهد يک اندازه در مقياس حقيقت وزن ندارند. در واقع متدهائي مثل فالسيفيکاسيون پاپر
اجازه ميدهد با وجود جازه کتمل به ارائه هر گونه فرضيه علمي که مشخصه شان فقط قابل
رد شدن بودن است، به نسبت آنکه نشود در آزمون هاي علمي رد شوند وزن متفاوتي در بيان
حقيقت کسب ميکنند (
اما با
وجود پايان يافتن جنبش کمونيستي، اين حقيقت که براي بيش از
در
صورتيکه مثلاً دانيل بل که همين گروه تبليغش را ميکنند نه تنها از همکاران اوليه
آقاي کريستول بود و هردو پيش از آن به همراه «سيدني کوک» به گروه تروتسکيست هاي
آمريکا تعلق داشتند، بلکه مجله «پابليک اينترست» را که اصل کار سياسي نئوکان بود،
داينل بل و ايروينگ کريستول با هم پايه گذاري کردند. سيدني کوک نيز که در گذشته
دورتر در دوران تروتسکيسم با آنها کار ميکرد، با اينکه از لحاظ نظري کار تازه اي
ارائه نکرد و به آينده نگري نرسيد، ولي پيش کسوت در ميان آنها بود، و در دفاع از
آزاد انديشي و در افشاء جنايات دوران تصفيه هاي استالين در آمريکا نقش مهمي ايفا
کرد، که شايد بشود گفت هم طراز کوششهاي برتراند راسل در اروپا بود (
اما
همانطور که ذکر شد آقاي کريستول حتي بعنوان آينده نگر هم بعدها با دانيل بل سالها
در مجله «پابليک اينترست» مشترکاً فعاليت ميکردند گرچه بعد از پروژه سال
در نتيجه در جنبش آينده نگري بين المللي بحث هاي سياسي ابداً به اين صورت که گويا دانيل بل و تافلر در مقابل اروين کريستول و نئوکان ها باشد نبوده و نيست. اصلاً اينها همه بخشي از حرکت «نيو رايت» يا راسگرايان جديد يا نئوکانسرواتيو يا بطور خلاصه نئو کان خود را ميدانستند که در ابتدا بيشتر معناي خط فکري بطور عمومي با تأکيد بر استراتژي سياسي داشت تا فقط يک يا دو موضع سياسي، و از نظر تئوريک خود را به کساني نظير *هايک* و *فون ميزوس* نزديک ميديدند يعني دو شخصيت برجسته تئوري سياسي-اجتماعي قرن بيستم که پايه گذاران مکتب فکري «ليبرترين» محسوب ميشوند.
در نتيجه بحث ها اصلاً اينگونه که امروز کالت هاي بازمانده جنبش کمونيستي ايران سعي ميکنند نشان دهند نبوده و نيست و اين برداشت ها ترکيبي از نداشتن دانش در عرصه اي است که سعي ميکنند در آن نظر دهند و نيز بخاطر تعصبات بازمانده از دوران تعلق به ايدئولوژي کمونيسم است. بياد دوراني ميافتم که عده اي از سازمان مجاهدين خلق که جرياني اسلامي بود بريده بودند و به مارکسيسم گرويده بودند. ولي رهبران سابقشان که در زمينه اسلام مطالعات وسيعي داشتند و در عرصه مارکسيسم معلوماتشان از يکي دو کتاب ابتدائي مارکسيسم مثل مانيفست تجاوز نميکرد، کماکان خود را در عرصه فکري که براي آنها تازه بود، صاحب نظر تصور ميکردند.
با اين حال اگر به آنها ياد آور ميشدي که در اين ديدگاهي که تازه پذيرفته بودند معلوماتشان خيلي مبتدي است، با حمله شخصي پاسخ ميدادند، چه با انتظارشان از خود و نيز انتظار طرفدارانشان از آنها نميخواند. طرفداران سابقشان انتظار داشتند که اينان در سطح رهبران و صاحب نظران در چارچوب ديدگاه تازه نيز باشند و اينها هم نميخواستند قبول کنند که در عرصه جديد در سطح کلاس اول هستند و نظراتي درباره نظر گاه تازه که پذيرفته بودند ابراز ميکردند که حتي افراد مبتدي در ديدگاهي که براي آنها تازه بود، بيشتر ميدانستند و آنها فرسنگها از درک تفکر جديد مور پذيرششان دور بودند و اين حرف توهين نبود و به راحتي با مظالعه نوشته ها و بحث هايشان قابل ارزيابي بود.
بحث هاي
کنوني سياسي در جنبش آينده نگري ابداً به شکل دعواي بين چپي هاي استالين گرا و
باصطلاح نئوکان هاي آينده نگر نيست. بحث ها اصلاً با مدل چپ در برابر نئوکان
ارتباطي ندارد هرچند در تخيل برخي چپي هاي بازمانده در جنبش ضد جنگ هنوز دنيا به آن
شکل مانده است. مدل دعواهاي چپ در برابر نئوکان اصلاً در «داخل» جنبش آينده نگري
بين المللي وجود خارجي ندارد، و کسي ديگر در جنبش آينده نگري بين المللي وقتش را با
اين حرفهاي تکراري بازماندگان جنبش کمونيستي تلف نميکند تا که حتي درگير اين بحث ها
بشود . در مقاله زير بحث هاي امروز سياسي در ميان آينده نگر ها را خوانندگان
ميتوانند مطالعه کنند و خود ببينند که تا چه حد از اينگونه مدلهاي ساخته و پرداخته
کالت هاي بازمانده جنبش کمونيستي فاصله دارد(
http://ayandehnegar.blogspot.com/2006/06/blog-post_25.html
البته تا اين بحث هاي مواضع سياسي مطرح ميشود برچسب طرفدار بوش و جنگ طلب و غيره حواله ميکنند.
در زمان آغاز حمله آمريکا به عراق نيز بحث هاي مفصل نظري در ميان آينده نگرها اعلام شد و ديدگاه دوقطبي نئوکان جنگ طلب و ضد نئوکان صلح جو که تصوير دو قطبي فعالين قديمي چپ است اصلاً با شکل گفتمان درباره جنگ در ميان آينده نگرها در جنبش بين المللي شباهتي *ندارد*. ولي به هر حال چه کار ميشود کرد اگر کساني دوست دارند ديدگاه دوقطبي تعريف کنند و خود را صلح طلب و ديگران را جنگ طلب بنگرند.
به هرحال
مطبوعات آينده نگري زمان آغاز جنگ براي محققين موجودند و مواضع را نيز خوانندگان
ميتوانند خود قضاوت کنند و يک بار مقاله مفصلي آن زمان نوشتم که هم درباره نيروهاي
افراطي جنگ طلب در آمريکا و هم درباره اختلافم با مواضع نسبيت فرهنگي در جنبش ضد
جنگ در آمريکا در برخوردشان به رژيم صدام و جمهوري اسلامي، در زمان آغاز جنگ در
عراق به تفصيل در جزئيات توضيح دادم (
ولي بازهم
فايده نداشت. در جنبش بين المللي نيز کارل پاپر در آخرين مصاحبه هاي خود پيش از
مرگش علت اختلاف خود با جنبش ضد جنگ را مفصلاً توضيح داده است (
http://ghandchi.com/iranscope/Anthology/Popper.htm
تا آنجا
هم که به بحثهاي جنبش آينده نگري در عرصه سياست مربوط ميشود در گذشته به اندازه
کافي نوشته ام و نيازي به توضيح بيشتر در اينجا نيست (
اما اين گونه بحث ها که سعي ميکنند اختلافات را به شکل نئوکان و آنتي نئوکان نشان دهند فقط به مواضع سياسي کالت هاي بازمانده از جنبش چپ محدود نيست و فقط هم به موضوع نئوکان ها نيز محدود نميشود، و بخاطر ساختار کالت، اين ها سازمان شکسته گذشته خود را مرتب تجديد توليد ميکنند، و به همين دليل هم نميتوانند در ساختن تشکيلات هاي سياسي جديد نقش مهمي ايفا کنند، چرا که ميخواهند از آينده نگري يک شاخه جديد براي چپ توليد کنند که نوشداروي اتحاد چپ بشود چيزي که اگر امکانپذير بود خود پلاتفرم هاي کمونيستي تا به حال کرده بودند.
واقعيت اين است که دليل پراکندگي فرقه هاي چپ يا اسلام يا مسيحيت به اين خاطر نيست که جوانه هاي حرکت نويني هستند بلکه به اين خاطر است که بازماندگان جريان پايان يافته اي ميباشند و فراخوان اتحاد چپ يا اتحاد اسلام يا اتحاد مسيحيت با استفاده از هر برنامه و ظاهر به عاريت گرفته اي نظير آينده نگري، نميتواند حل کننده مشکل وحدت آنها باشد و دوباره و دوباره شکست چنين خواست اتحادي باعث دلسردي بانيان آن است که نميدانند شراب نو در کوزه کهنه چه بر سرشان آورده است.
اين موضوع نه تنها در مورد بازماندگان گروه هاي سابق چپي منتج از حزب توده، چريکها، سازمان انقلابي، اتحاديه کمونيستها، بخش مارکسيستي مجاهدين سابق، و امثالهم صدق ميکند بلکه در باره بازماندگان چپ که در درون جبهه ملي و نيز چپي که زير پرچم احزاب قومي کار ميکند، صادق است، و هرگونه برخوردي نيز به اين مسائل نظري با حملات شديد شخصي پايان مييابد چرا که کالت هاي موجود احساس به خطر افتادن ميکنند و آنهم در زمانيکه گروه هاي واقعي گذشته که اين کالت ها بازماندگانشان هستند سالهاست که از بين رفته اند و اين بقايا کاريکاتور گروه سابق با تعصبات گذشته آن است و فکر ميکنند فردي که نقد ميکند دشمن است که بايد نابود شود تا که ادامه حيات کالت ها را به خطر نياندازد. اين کالت ها در امضاء هاي تسليت و جلسات يادبود از در گذشتگان و يا مراسم و انجام شعائر ديگر هر از چندگاهي يکديگر را ميبينند و فکر ميکنند هنوز وجود خارجي دارند.
بسياري از زمانها گروه هائي که در ابتدا يک کالت بوده اند بعد ها توانسته اند به مذهب تازه يا حزب سياسي جديدي تکامل پيدا کنند نظير آغاز مسيحيت يا آغاز مارکسيسم. حتي فردريک انگلس جمع اوليه کمونيستها در زمان خود را به کالت مسيحيان در ابتداي بوجود آمدن مسيحيت تشبيه کرده است. اما بعد از آنکه کالت مسيحيان به مذهب بزرگي مبدل شد يا کالت اوليه مارکسيستها به احزاب مارکسيستي تکامل يافت مذهب و حزب ناميده شدند. بسياري از مذاهب و احزاب بزرگ کنوني جهان اين چنين آغاز شده اند.
از سوي ديگر بسياري از کالت ها نتوانسته اند تکامل پيدا کنند يا بالعکس، بازماندگان يک جريان بزرگ گذشته اند که در حال نابودي است، نظير مذهب ماني که در ايران شروع شد و حتي سنت آگوستين در قرون وسطي اول به آن تعلق داشت و هنوز فرقه هاي بازمانده آن مذهب در هندوستان وجود دارند، و به حيات حاشيه اي خود براي قرن ها ادامه داده اند. برخي کالت ها نيز حتي به کالت هاي خطرناکي مانند ديويد کُرَش بدل شده اند که هر ناراضي را شديداً تنبيه ميکردند و مورد حملات شخصي قرار ميدادند تا آنجا که فرد بترسد حرفي عليه کالت بزند و دست آخر در تگزاس با حمله مأمورين دولتي به مقر آنها پايان يافت.
در نتيجه
مهم است که درباره کالت ها بفهميم و اينکه چرا اعضاء آنها حتي بعد از بريدن از يک
کالت تا سالها احتياج به تأييد اتوريته جمعي کالت را احساس ميکنند و سراغ رهبران
سابق کالت ميروند و حتي در فعاليت هاي بعدي زندگي شان هم فکر ميکنند آن رهبران سابق
اتوريته هستند و بدون تعلق به آن جمع احساس پوچي ميکنند و اينکه اگر جمع آنها را
تأييد نکند به وحشت ميافتند و احساس انزوا به آنها دست ميدهد، و در موعدهاي مقرر که
در تاريخ کالت رسم جمع شدن بوده است، مثل جلسات و تظاهرات ها که ديگر ممکن است هيچ
اهميت واقعي نداشته باشد، جمع ميشوند. مثل بازماندگان حزب کمونيست آمريکا که زماني
ديگر در شيکاگو از تعداد انگشتان دست تجاوز نميکردند و در سن شصت و هفتاد سالگي در
سالهاي
خيلي از اوقات تصور ميشود کالت بودن يک جريان وقتي است که داراي رهبران مقتدر و جمعيـت بزرگ است مثل جريان شاه مقصودي در آمريکا. اين در مورد کالت هاي در حال رشد درست است ولي مشخصه کالت هاي زوال يابنده حتي در وجود داشتن يک تشکيلات بزرگ ديگر نيست، تا چه رسد به داشتن رهبران مقتدر. مثلاً خيلي از جمع هاي کالت هاي سابق چپ در خارج خيلي زود چند شقه شده و از بين ميروند و دوباره شکل ميکيرند و دوباره از بين ميروند.
در نتيجه براي جنبش سياسي ايران خيلي مهم است که درباره موضوع کالت ها، مشخصه هاي آن، و نحوه عملکرد آن ها شناخت بدست آورد و اين گونه جريانات را با ايجاد احزاب سکولار مدرن اشتباه نکند چرا که در دوراني که حقوق فردي براي ايرانيان در صدر توجه شان قرار گرفته است، کالت ها ساختارهائي هستند که نافي آن حقوق هستند و نه سمبل آن.
به قول
اريک فوروم (
نوشتار
زير تحت عنوان «بيماري اطلاعاتي» که توسط جيم سيگلمن و فلو کونوي مؤلفين کتاب
«اسنپينگ» نوشته شده و در مجله ساينتيفيک آمريکن منتشر شده است يکي از علمي ترين
بررسي هاي موضوع کالت ها است (
http://www.ghandchi.com/iranscope/Anthology/Cults/index.html
دو دانشمند بالا سالها به بررسي کالت هاي مختلف مذهبي، سياسي، و روانشناسي پرداختند و نتايج آن را در کتاب اسنپينگ منتشر کردند و در مقاله بالا خاطر نشان ميکنند که کالت ها نوعي بيماري رواني -اطلاعاتي در جامعه بوجود آورده اند که فرديت را مغلوب خود ميکند و به فردي که ميخواهد کالت را ترک کند احساس گناه القاء ميکنند.
در واقع
يکي از دلائل تأکيد بر حق خروج بدون آزار و اذيت که در پلاتفرم پيشنهادي حزب آينده
نگر که سالها پيش تدوين کردم ، بخاطر پيش بيني چنين خطري بود که در بسياري از فرقه
هاي سياسي پيش از انقلاب در ايران ديده بودم، يعني وحشت جدا شدن از جمع بدون مخاطره
تحقير، تهديد، و تمسخر. در پلاتفرم پيشنهادي اينگونه نوشته بودم (
«حق جدائي علني از حزب: حزب آينده نگر ايران در عين كوشش جهت عضو گيرى، و ضمن تأکيد برمسثول بودن اعضاء در مقابل برنامه ى حزب، مي بايست در عين حال مدافع حق هر عضو براى جدايى علنى از حزب باشد. بعبارت ديگر خروج از حزب بايستى كاملأ آزاد بوده، و هيچگونه ترس و تهديدى براى اعضاء بخاطركناره گرفتن از حزب وجود نداشته باشد.»
شستشوي مغزي به بهترين وجه شيوع بيماري اطلاعاتي کالت ها را نشان ميدهد وقتي برخي آنها سعي ميکنند شخصيت فرد را نابود کنند و بي ارزش سازند تا که افراد پذيراي افکار کالت مورد نظر شوند، آنچه در کالت هائي نظير اِست در کاليفرنيا حتي به شکل توهين هاي شخصي نظير خود خواه خواندن داوطلبان تازه بود تا آنها به فشار کالت تن در دهند.
مثلاً
جالب است که ببينيم اين بيماري اطلاعاتي چگونه براي
پاپر
ميگويد گورباچف اين پديده شستشوي مغزي عمومي جامعه در شوروي براي ايجاد ذهنيتي
براي نابودي آمريکا را وقتي احساس ميکند که نياز به *نرمال* کردن مردم شوروي است،
ذکر ميکند. آنچه در زير ميايد ملاحظات پاپر از آخرين دوره سقوط کمونيسم در روسيه
است که در "درس هائي از اين قرن" در سال
«تنها با گورباچف است که ما مردي را ميبينيم که تشخيص داده است که بايستي پيش فرض بنيادي کل سياست شوروي را تغيير دهد، که آنها مردمي هسنتند با مأموريت براي نابودي سرمايه داري-يعني، آمريکا. گورباچف در واقع خود چندين بار به آمريکا آمده بود، و واقعيت را آنجا ديده بود، او ميخواست که درک خود از مردم آزاد، که نسبت به روسيه خشونت بار نيست را، نشان دهد، و اميدوار است که روسيه سر عقل آيد. و گورباچف حرف مهمي زد وقتي که گفت "من ميخواهم مردم شوروي را يک مردم نرمال کنم" ..ميبينيد که دست آورد گورباچف آن بود که فهميده بود که مردم شوروي "نرمال" نبودند ، در صورتيکه مردم آمريکا بودند. اين برخورد واقعأ در آمريکا بسيار متفاوت است، مردم هميشه اين بازي وحشتناک را در فکر ندارند»
نکته
بسيار دقيقي از بسط ديدگاه يک کالت در سطح يک جامعه است که ياد آور تجربه مردم
ايران و تبليغ کالت خميني در شعار مرگ بر امريکا است، يک نوع شستشوي مغزي. البته در
واقع خروشف در
در چين هم تجربه مشابهي بود هر چند با يک اختلاف بزرگ در اجتناب اطلاح طلبان از تجربه مشابه افشاء تصفيه هاي دوران استالين. ميگويند نويسنده اي در دوران انقلاب فرهنگي که از داخل زندان به دولت نامه مينوشت را اول هنجره اش را در آوردند و بعد اعدامش کردند تا نشان دهند که نبايد حرف بزند. مسأله ش&