Iranscope Storeفروشگاه ايرانسکوپ

Kurzweil, Harry Potter & Futurist Party

http://www.ghandchi.com/479-KurzweilFuturism-plus.htm

 

Sam Ghandchiسام قندچيکورزويل، هري پاتر، و حزب آينده نگر

سام قندچي 

 

سال هاست در شگفتم که چرا جنبش آينده نگري نتوانسته است در هيچ جاي جهان حزب آينده نگر ايجاد کند، بويژه در آمريکا با وجود آنکه فعالين اين جنبش در اين کشور بيش از 40 سال است بمثابه فيوچريست کار متشکل انجام داده اند.

 

بتازگي در جلسه اي با تعدادي از همقطاران عضو انجمن جهان آينده (World Future Society)  بودم که درباره برنامه ريزي براي کنفرانس سال 2008 بحث ميکرديم.  يکي از جوانترين افراد جمع من بودم و سن من 55 سال است!  چرا انجمن جهان آينده (WFS) نميتواند افراد جوان تري را پس از 40 سال فعاليت بخود جلب کند، و چرا پس از اين همه سال اين انجمن هنوز با مشکلات مالي نظير يک جمع تازه تأسيس روبرو است؟

 

ادوارد کورنيش، بنيان گذار انجمن جهان آينده، پاسخ مفصلي به اين سؤال دارد ولي نکته اصلي وي اين است که برنامه آينده نگري نظير نجات دادن ميليونها کودک از يک فاجعه نظير جنگ است، و کسي نميتواند براي کودکاني که در جنگي که بخاطر کوشش هاي آينده نگر ها روي نداده بيخانمان و آواره نشده اند، اعانه جمع آوري کند.  به عبارت ديگر موفقيت آينده نگري، در چارچوب کنوني آن، در عين حال ريشه چالش هاي آن است.  مضافاً آنکه، آقاي کورنيش ملاحظات جالب ديگري هم وقتي درباره امکانات انجمن، يا در واقع عدم وجود امکانات آن صحبت ميکند، ارائه ميدهد و ميگويد اتحاد شوروي با آن قدر قدرتي اش امروز ديگر نيست در صورتيکه انجمن جهان آينده پس از 40 سال هنوز زنده است.

 

فکر ميکنم براي مدلي که انجمن جهان آينده طي سالها براي خود برگزيده است، ادوارد کورنيش در مقالات و کتب مختلف خود بهترين پاسخ ها را براي اين سؤالات تا آنجا که به انجمن جهان آينده مربوط ميشود، ارائه کرده است، و اين ها موضوعاتي نيستند که هدف بحث اين مقاله باشند.  آنچه ميخواهم در باره جلسه خاطر نشان کنم  اين است که قطعاً بحث هاي ما نشان داد انجمن ما، همانگونه که همواره انجمن جهان آينده اذعان کرده است، مطمئناً محل تبادل افکار مختلف درباره آينده است.  به عبارت ديگر، در مقايسه با آنچه يک حزب آينده نگر خواهد بود، انجمن جهان آينده اجتماعي از افرادي نيست که با هدف ساختن آينده معيني دور هم جمع شده باشند،  و نميخواسته هم که چنان جمعي باشد.

 

معهذا طي 40 سال گذشته، هيچ چيزي آنهائي را که در گير ساختن انجمن جهان آينده بمثابه يک محل تبادل ايده هاي مختلف آينده نگري بود، از ساختن يک حزب آينده نگر به موازات انجمن، ممانعت نميکرد.  البته منظور من فقط کساني در ميان شرکت کنندگان اين انجمن است  که به سازماني از افرادي با هدف ساختن يک آينده مشخص علاقه داشته اند، و تعداد آنها هم خيلي کم نبوده است!

 

در واقع، جالب است خاطر نشان کنم که انجمن جهان آينده در تاريخ خود، گرچه کسي را نداشته است که مشخصاً خواستار ايجاد يک حزب آينده نگر شده باشد، وليکن برخي رهبراني را داشته است که معتقد بوده اند آينده مثبتي را بايستي پذيرفت و به دور اهداف آن سازماندهي کرد، اما شگفت آور است که ديدگاه آنها هيچگاه در يک سازمان واقعي ماديت نيافته است.

 

اين حقيقت شگفت آوري است چرا که توسعه موازي در طي تاريخ به کرات اتفاق افتاده است وقتيکه در دوران آغازين انديشه هاي فلسفي نو نه تنها سازمانهاي آموزشي در کنار احزاب سياسي  شکل گرفته اند، بلکه دو فعاليت حتي متقابلاً در ابتداي رشد بسياري از مکاتيب فکري، به يکديگر ياري رسانده اند!

 

 

***

بيش از 20 سال است که عضو انجمن جهان آينده هستم.  در واقع 22 سال پيش در سال 1985 اولين رساله عمده خود درباره آينده نگري را تحت عنوان ابزار هوشمند: شالوده تمدن نوين منتشر کردم و همچنين اولين کتابفروشي آينده نگر را با نام کتابفروشي نُوا Nova در ساني ويل در کاليفرنياي آمريکا باز کردم.  البته کتابفروشي خود انجمن جهان آينده قبل از نُوا، وجود داشت، وليکن آن کتابفروشي يک کاتالوگ پستي است.

 

در آن سالها به اشاعه آينده نگري و انجمن جهان آينده در خود کتابفروشي، در سري سخنراني هاي ماهانه، و در نشريه آن پرداختم.  انجمن جهان آينده نميتوانست کمکي بمن بکند غير از آنکه نشريات خودشان را تا موقع فروش رفتن، در اختيارم ميگذاشتند.  در واقع، آنها درباره محدوديت هاي خودشان از روز اول گفته بودند.

 

وقتي که کتابفروشي نوا را باز کردم، جٍف کورنيش، پسر ادوارد کورنيش که مسؤليت توزيع مجله آينده نگر را در انجمن جهان آينده به عهده داشت، گفت که اين پروژه ميتواند خيلي از نظر مالي سخت باشد و حتي بار سنگيني از نظر شخصي بر من تحميل کند.  نظرش را تأييد کردم اما اشاره کردم اين کاري بود که شخصاً علاقمند به انجامش بودم و اين پروژه را تا چهار سال بعد يعني سال 1989 ادامه دادم.  هدفم روشن کردن انديشه هاي خود درباره آينده و آينده نگري و يافتن کساني بود که علاقه مشابهي داشتند.  وقتي اين اهداف حاصل شد، کتابفروشي را بستم، چرا که به عنوان يک کسب و کار، به سختي حتي زندگي من را ميتوانست تأمين کند.

 

تجربه کتابفروشي نوا نه تنها مرا با انجمن جهان آينده بمثابه محل تبادل ايده هاي فيوچريستي آشنا کرد، و نه تنها در آنجا با سايه روشن هاي مختلف انديشه آينده نگر آشنا شدم، بلکه حتي درباره جنبش عصر جديد بسيار از نزديک آگاهي يافتم چرا که در آن سالها در کاليفرنيا آن جنبش بسيار پر قدرت بود.  اين است که توانستم نقد آنروز مايکل مارين از جنبش عصر جديد را که بعداً توضيح ميدهم خيلي خوب درک کنم و تشبيه آن جنبش به جعبه شن بازي توسط او را خيلي مناسب و پر معني يافتم.

 

با اين حال هنوز نميفهيدم که چرا حزب آينده نگر در آمريکا شکل نگرفته است، هرچند در پي کوشش هاي اين سالها و دو دهه بعد،  تواسنتم در سال 2004 درک خودم را از جنبش آينده نگري با تأکيد بر روي ايران در کتابي تحت عنوان ايران آينده نگر منتشر کنم.

 

دوسال پيش، در سال 2005، نوشتاري به رشته تحرير در آوردم با عنوان آينده نگري، جعبه شن بازي، و توانمندي سياسي که در آن مقاله 1983 مايکل مارين تحت عنوان ترانسفورماسيون بمثابه مرض جعبه شن بازي را بحث کردم. اساس بحثم اين بود که خود آينده نگرها در همان جعبه شني که وي جنبش عصر جديد را وقتي 25 سال پيش در بررسي اش نقد ميکرد، محبوس مانده اند.  متأسفانه مايکل مارين هيچ پاسخي به موضوعاتي که در مقاله ذکر شده طرح کردم، ارائه نداد.

 

با اين حال بايستي اذعان کنم که نقد مارين از جنبش عصر جديد را خيلي مناسب و معتبر يافتم. بويژه صحت اين اثر او را من خيلي بهتر درک ميکردم چرا که خودم نيز در گذشته نقدهاي مشابهي را نه تنها از جنبش عصر جديد، بلکه همچنين درباره جنبش مشابه صوفيگري در ايران که خود را آينده نگر ميخواند ولي اساساً مشابه جنبش عصر جديد در غرب است، منتشر کرده ام.

 

پس از اين کاردرباره علت اينکه چرا آينده نگر ها در جعبه شني مانده اند،  به تعمق بيشتر پرداختم.  بنظرم ميرسيد که هرچند از برخي جهات آينده نگرهاي قرن بيستم در مقابل چشمان خود شکل گيري جامعه فراصنعتي را مشاهده ميکرده اند، اما هنوز هيچيک ويزيون يا ديدگاهي را که *مدل* کاراي موفقي باشد تا از طريق آن براي بشريت ممکن شود، يا بتواند، يا بشود در اين جامعه در حال شکل گيري در کنترل زندگي خود باشد و نه قرباني آن، ارائه نکرده بودند.

 

منظور من اين است که کتابها و فيلمهايي نظير پيشتازان فضا و بسياري شاهکارهاي پرپندار هر روز در اواسط قرن بيستم نوشته ميشدند وليکن نه آنها که اشاعه دهنده آنها بودند و نه مخالفينشان، به آن آثار بعنوان مدلي از جهان که در آن بشر در کنترل زندگي خود در جامعه هائي که در حال شکل گيري بودند، نمينگريست.  به عبارت ديگر حتي خوشبينانه ترين مدلها معضلات بشريتي که قرباني موفقيت خود ميشد را ترسيم ميکردند تا که حتي در عالم پندار تصويري از انسانهائي که در کنترل زندگي خود باشند، ترسيم کنند.  بنابراين آن کارهاي پر پندار پيشرفتهاي تکنيکي باور نکردني زيادي را براي قرن بيست و يکم نويد ميداد اما هيچکدامشان قول زندگي خوشي را بر روي زمين به کسي نميدادند، تا چه رسد براي نقاط ديگر عالم.

 

***

 

 در دوسال گذشته، ري کورزويل چند کار تحقيقي تازه منتشر کرده است که به موضوعاتي پرداخته است که در واقع ريشه ها و مباني آينده نگري هستند، وقتي که تئوري نقطه انفصالي Singularity خود را در پرتو پيشرفته ترين علوم و تکنولوژي هاي زمان ما با سودجستن از دانش دائرتالمعارف گونه خود از بسياري عرصه هاي علوم، بحث کرده است.  و اخيراً نيز نقد جالبي به قلم جوزف کوتس از کتاب نقطه انفصالي نزديک است نوشته ري کورزويل خواندم.

 

پيش از اينکه وارد جزئيات کارهاي کورزويل و آنچه درباره نقدي که کوتس در اينباره نوشته است، بايستي متذکر شوم که اشاره کورزويل در کتابش به هري پاتر از طرف مرورکنندگان اثر وي مورد توجه قرار نگرفته است در صورتيکه بنظر من اين موضوع را وقتي بحث هاي علمي کورزويل بررسي ميشود، خيلي مهم است که در نظر داشته باشيم.  چرا؟

 

هري پاتر کتاب و فيلمي بسيار موفق در ميان جوانان در زمان ماست.  برعکس داستان هاي تخيلي قرن بيستم، اين کار فانتزي، که داستان تخيلي نيست، چيزي درباره تازه ترين تکنولوژي ها در بر ندارد، ولي کودکاني را نشان ميدهد که در کنترل زندگي خود هستند آنهم از طريق نيروهاي ماوراء الطبيعه که در خودشان کشف ميکنند، که به قدرت تغيير شکل يابي shape-shifting دروني هري پاتر و ديگران در اين فيلم هم محدود نيست.

 

فکر ميکنم هري پاتر آنگونه پنداري را برحسته ميکند که جوانان مشتاق آن هستند، که برعکس کارهاي تخيلي قرن بيستم بسيار کمتر تحليلي است، و بندرت در بند آن است که امتداد روندهاي علمي و تکنولوژيک واقعي را تصوير کند، بعوض يک آلترناتيو تخيلي است که مطلوب جوانان است، جدا از آنکه استقراء روندهاي موجود چنين نتايجي را بر مبناي علمي بدست دهند يا نه، و البته شايد اين فانتزيها در يک *گسستگي* از روندهاي جاري، قابل حصول باشند.

 

چگونه کورزويل و هري پاتر مرتبط هستند؟

 

اجازه دهيد اول متذکر شوم برخي ديگر از متفکرين نو در پرتو توسعه هاي اخير، کل درک ما از جهان را مورد نگرش مجدد قرار داده اند و اين فقط محدود به فيزيکداناني نظير استفان هاوکينگ نيست.  مثلاً ست لويد Seth Lloyd   پيش کسوت  کامپيوتر کوانتومي در کتاب برنامه نويسي جهان مدل محاسباتي تازه اي را براي درک جهان ارائه کرده است.  اينگونه ديدگاه هاي جديد شايد کمک کند بتوانيم به آنچه کورزويل بمثابه نقطه انفصالي به آن اشاره دارد، از پرسپکتيو عرصه هاي مختلف علوم ديگر، بنگريم.

 

کوزويل به يک *گسستگي* عظيم در تمدن بشري در حوالي زماني خود ما نگاه ميکند، و نه آنکه استقراء روندهاي موجود را که محدود به برخي تغييرات تکنولوژيک نظير اختراع هواپيما يا تغيير اقتصادي نظير انقلاب صنعتي مورد نظرش باشد.  يعني بعوض امتداديابي روندهاي موجود يک گسستگي بنياني مشابه بيگ بنگ big bang  يا ابزارسازي انسانهاي اوليه مورد نظرش اوست، و آنهم در نزديکي خيلي زياد به دوراني که ما داريم زندگي ميکنيم، حتي در 20 سال آينده، رويدادي که کورزويل آنرا *يکتائي* يا نقطه انفصالي ميخواند.

 

به عبارت ديگر، انسانها يا سوپر-انسانها ديگر نيازي نخواهد بود  قرباني زنجيرهايي که تاکنون بشريت را از آزادي کامل دور نگهداشته اند، باشند، و اين امر براي اول بار به بشريت اجازه ميدهد ارباب سرنوشت خود باشد و نه که برده پيش وضعيت هاي خود.  کورزويل دوست ندارد از اصطلاحاتي نظير ترانس-انسان يا سوپر-انسان استفاده کند و فکر ميکند بشر در اعصار مختلف معاني مختلفي را با خود حمل ميکرده است و کماکان خود همين انسان در دنياي مابعد يکتائي انفصالي ادامه دارد، گرچه با توانهاي تازه در فراسوي محدوديت هاي بيولوژيک خود و در وضعيتي تازه که به مدد تکنولوژي هائي که بوسيله پردايشگران کامپيوتري جديدي که توان پردايش اطلاعات در آنها از قدرت مغز انسان بالاتر خواهد بود، حاصل خواهد شد.

 

در واقع در ميان صاحب نظران قرون هجدهم و نوزدهم، من ميتوانم کارل مارکس را بخاطر آورم، که در گروندريسه، هدف نهائي جامعه کمونيستي را، پس از به تصور آوردن مرحله انتقالي سوسياليسم که در آنجا مردم به اندازه کارشان دريافت ميکردند، جامعه اي را با *فراواني* در آينده دور ، به تصوير ميکشيد، که در آنجا فرد باندازه نيازش دريافت ميکرد وليکن به دنيا از طريق انجام آنچه از انجام دادنش خوشش ميايد بهره ميرساند، يک روز ماهيگيري ميکرد، روز ديگر فعاليتي ديگر.

 

به عبارت ديگر، براي مارکس، فراواني ايده آل کمونيسم در آينده دوري بود در صورتيکه جامعه گذار که سوسياليسم ناميده ميشد، با وظيفه اصلي اش که تقسيم منابع نادر بود، واقعيت فوري تلقي ميشد.

 

در ديدگاه مارکس از آينده دور، هنوز انسان در محدوديت هاي بيولوژيک و زندگي زميني، به تصور کشيده ميشد، در صورتيکه براي متفکرين علم گراي قرن 21 نظير کورزويل، و نيز براي آنها که عاشق مخلوقات فانتزي هري پاتر هستند، حتي چنين بندهائي نيز گسسته شده است، و ديگر اين محدوديتها نيز آزادي بشر را در چامعه مابعد نقطه انفصالي محدود نميکنند.

 

بنابراين تا آنجا که نيازهاي اوليه بشر مطرح است، همه نيازهاي ما نظير هوا برآورده ميشوند، که در کره زمين به وفور يافت ميشود، و هيچ جائي از کسي براي اکسيژن پولي نميگيرند، اقلاً نه هنوز. ولي بيشتر آنکه براي کورزويل، بيش از فراواني نيازهاي اوليه مطرح است و او حتي از پايان يافتن *مرگ* آنگونه که ما آنرا ميشناسيم ميگويد، که محدوديتي بنياني است که در آن انسانها محدوديت نوان خود در اينکه در کنترل باشند را ميبينند، حتي ثروتمند ترين و قدرتمندترين انسانها. مرگ يک مانع براي همه انسانها است تا که بتوانند قدرت اينکه در کنترل باشند را بعوض آنکه قرباني پيش وضعيت خود گردند، احساس کنند.

 

بنظرم اين احساس قدرت در مقابل همه ناملايمات در جهان پيش روي، آنچيزي است که کورزويل را حتي از خوشبين ترين آينده نگر هاي قرن بيستم جدا ميکند.  اين است که چرا فکر ميکنم ديدگاه وي از آينده خيلي مهم است مطالعه شود، بويژه براي آنهائي که علاقمند به ايجاد حزب آينده نگر هستند.

 

***

 

در گذشته در مقاله يکتائي انفصالي و ما درباره کتاب چشمگير کورزويل بحث کرده ام. در اينجا ميخواهم نگاهي به تحليل کورزويل در پرتو نقد جوزف کوتس بياندازم و در همين حال به سؤال اصلي اين مقاله درباره آنچه نقصان و توان جنبش آينده نگري بوده است، پاسخ دهم، که چرا هنوز اين جنبش بصورت انجمن هاي تبادل نظرات يا انديشکده وجود دارد و هنوز حزب آينده نگر در جائي شکل نگرفته است.

 

تجربه من با ايران و ايرانيان است.  اساساً بنيادگرائي اسلامي در ايران پيروز شد چرا که مردم از دورنماهاي هر دو راه حل جامعه صنعتي، يعني سرمايه داري و سوسياليسم، نا اميد بودند و اسلامگرايان راهي فراسوي آن دو راهي که ديگر جذابيتي نداشتند ارائه کردند، البته با عقب رفتن به جامعه ماقبل صنعتي، وليکن در عين حال با رد کردن راه حل هاي جامعه صنعتي.  اين در يک کلام، داستان انقلاب 1357 در ايران و تحولات بعدي در نقاط ديگر خاورميانه است که در آنجا سوسياليست هاو ليبرالها، با راه حل هاي عصر صنعتي، قدرت را به اسلامگرايان باختند.

 

حالا ما آينده نگر ها راه هاي عصر صنعتي را بسيار خوب به نقد کشيده ايم و نقد ما در تجربه سقوط اتحاد شوروي و بلوک شرق بسيار موفق بود.  ارزيابي ما درباره اينکه جهان به فراسوي مدل صنعتي ميرود، درست از آب درآمد، و وقتي که به دره هاي سيليکان در دنيا مينگريم، مدل تصاعدي تکامل کورزويل توصيف عالي از اين تحولات ارائه ميدهد.

 

براي من نقد هاي جوزف کوتس وقتيکه وي کار کورزويل را يک مذهب سکولار ميخواند، اهميتي ندارند، چرا وي که عادت به برخي استقراء هاي روندهاي تحليلي بمثابه آينده نگري دارد و تئوري يکتائي انفصالي چنين نيست و نميتواند که باشد چرا که از گسستگي ترسيم شده و نه ادامه روندهاي موجود.  معهذا يک چيز که کوتس به آن اشاره ميکند، يعني نياز به پاسخ الترناتيو به موضوع اقتصادي تأمين معاش براي همه مردم وقتي که دنيا بسوي يکتائي انفصالي ميرود، بنظر من يک نقد معتبر است. به عبارت ديگر فقط از فراواني در جامعه مابعد گسستگي گفتن، به معضل تأمين معاش براي مردم در مرحله گذار پاسخ نميدهد، حتي با وجود آنکه  براي کورزويل جامعه مابعد يکتائي انفصالي جامعه اي از نظر زماني، *نزديک* است،  و نه آنکه مانند سوسياليستها آينده اي دور باشد.

 

منظور من اين است که جوزف کوتس حق دارد وقتي که ميگويد مدل اقتصادي چيزي نيست که فقط براي يک عده افراد موفق دره سيليکان قابل تبيين باشد.  بلکه ما داريم از 6 ميليارد مردم روي کره زمين صحبت ميکنيم که از وضعيت *امروز* به دنياي جامعه مابعد يکتائي انفصالي خواهند رفت و بايستي تأمين معاش کنند.

 

مارکس و مارکسيستها حق داشتند که سعي ميکردند مدلي از جامعه دوران انتقالي ارائه کنند.  البته اين هم درست است که چون آنها فکر ميکردند ايده آل کمونيسم آنها آينده اي بسيار *دور* است، صرف وقت زيادي براي مدلي جهت جامعه گذار را لازم ميديدند وليکن ما هم نميتوانيم موضوع دوران گذار را ناديده بگيريم.

 

سوسياليستها را بخاطر ارائه کردن مدلي براي جامعه انتقالي تحسين ميکنم، گرچه همچنين ميگويم که سوسياليستها مقصرند که آينده نگرانه نيانديشيدند که راه حل اقتصاد دولتي آنها بمثابه مدل جامعه گذار سوسياليستي باعث ديکتاتوري آنهائي ميشد که کنترل دولت را بدست ميگرفتند، که بمثابه نماينده مالکيت دولتي عمل کرده و بالاخره بعنوان مالکين ملل رفتار ميکردند.

 

در واقع بسياري از رهبران کارگري سوسياليست باصداقت در ايران هنوز همين نحوه تفکر را دنبال ميکنند و به اين صورت با برخي از فراکسيونهاي خود جمهوري اسلامي بر عليه خصوصي سازي در ايران متحدند و هنوز فکر ميکنند اين راه حل شکست خورده، راه دستيابي به جامعه اي عادلانه است.

 

اقتصاد دولتي مبناي همه طرح هاي سوسياليستها از همان اول مانيفست حزب کمونيست و بعد از آن بود.  و متفکرين سرمايه داري نظير آدام اسميت نيز مدل دست نامرئي خود را داشتند، که چه بهتر و چه بدتر، قرار بود تعادل نهائي را تأمين کند.  به اندازه کافي از عصر صنعتي و راه حل هايش بحث کرديم، همه درباره آنها ميدانيم.  ما چه پيشنهاد ميکنيم؟

 

***

 

راه حل آينده نگر ها چيست؟  به عبارت ديگر خوشبختي اقتصادي مردم هنوز بر مزد آنها از کار، يا بر درآمد آنها از مالکيت نظير سود سهام، يا از کمک دولتي نظير امکانات رفاهي و حقوق بيکاري مبتني بر برخي نيازهاي قانوناً به رسميت شناخته شده، استوار است.

 

و ما ميدانيم نه تنها کار، بيشتر و بيشتر به کار-دانشي مبدل ميشود،  تا آنکه ساعت هاي ساده صرف کردن نيروي کار مکانيکي باشد؛ بلکه مالکيت هم، بيشتر و بيشتر به مالکيت دانشي مبدل شده است که در نوشتار ثروت و عدالت در ايران فردا   بحث کردم و صراحتاً بگويم که قوانين کنوني ماليات تازه دارد اين نوع از مالکيت را هدف ميگيرد، و بالاخره هم حقوق رفاه دولتي  که گرچه به زحمت توانسته است دواي مشکلات مردم را حتي در پيشرفته ترين جوامع فراهم کند و بيشتر بر بوروکراسي دولتي افزوده است وليکن عدم وجود بهداشت عمومي در کشورهائي مثل آمريکا هم راه حلهاي ناکارآمد سوسياليستي را با ادامه مشقات محنت بار براي عامه مردم، جايگزين کرده است.

 

آينده نگر ها تا کنون دو مدل اقتصادي براي دوران گذار به جامعه مابعد نقطه انفصالي ارائه کرده اند.  مدل اول مدل صندوق ملي-سهامي البس است که موفقيت هاي محدودي هم در برخي کاربردهايش در بعضي کشورها داشته است.  ديگري هم برخي مدلهاي درآمد آلترناتيو است که قبلاً من بحث کرده ام و به سختي بتوان هيچ کشور پيشرفته اي را يافت که چنين راه حل هائي را در زمان حاضر اتخاذ کرده باشد.

 

مدل اول مسأله را از طريق پرداختن به موضوع *مالکيت* در دوران چامعه در حال گذار در نظر ميگيرد و ديگري اين را از طريق پرداختن به موضوع *درآمد* در جامعه انتقالي پاسخ ميدهد.  بنظرم هر دوي اين راه حل ها به زحمت حتي پوسته مسأله اي را که ما در پيش روي خود داريم براي ارائه آلترناتيو منصفانه، لمس ميکند.  من معتقدم که توصيف عالي اي از مسأله، و نه از راه حل، در رساله زير خود ارائه کرده ام:

 

http://www.ghandchi.com/265-EconJustice.htm

 

به عبارت ديگر، راه حل هائي که من در رساله بالا ذکر کرده ام، نه تنها کافي نيستند، من خود اولين کسي هستم که اذعان کنم فرسنگها از يک راه حل جامع براي جامعه در حال گذار، فاصله دارند.

 

واقعاً فکر ميکنم مگر آنکه آينده نگرها بتوانند يک راه حل محکم براي دوران گذار در زمانيکه ما بسوي جامعه مابعد نقطه انفصالي در حرکت هستيم ارائه کنند، دورنماهاي ممکن براي هر حزب آينده نگري جهت به چالش کشيدن احزاب قديمي عصر صنعتي بسيار محدود خواهد بود.

 

در واقع در کشورهائي نظير ايران که در آنجا احزاب سياسي عصر صنعتي بسختي وجود دارند، براي رفتن مستقيم براي يک حزب قرن بيست و يکمي که با اسلامگرايان، قانوناً يا بطور مخفي، رقابت کند، نياز و علاقه زيادي وجود دارد.  وليکن مسأله اين است که مگر آنکه ما پاسخ اجتماعي-سياسي خوبي براي معضلات اقتصادي مرحله گذار داشته باشيم، آينده نگر هاي نخواهند توانست آنقدر که بتوان به آن اميدوار باشيم، مؤثر باشند.

 

من فکر ميکنم جوزف کوتس حق دارد وقتي که موضوعات اقتصادي را براي مرحله جامعه گذار در نقد خود از تتبعات کورزويل، مطرح ميکند.

 

معهذا من با اکثر برآشفتگي هائي که کوتس در ارتباط با شاهکار کورزويل مطرح ميکند، مخالفم.  در واقع بايستي خاطر نشان کنم که نوع برخوردي که اکثر آينده نگر ها در طي 40 سال گذشته اختيار کرده اند را که بيشتر به تشويشهاي روزنامه نگاران نشسته در برج عاج شباهت داشت تا خالقين دنياي نو، مسؤل عدم رشدي که به حق آينده نگري مدرن ميتوانست داشته باشد، ميدانم، رشدي که ميبايست دستکم يک order of magnitude  بيش از آنچه در 40 سال گذشته ديده ايم، ميبود.

 

بايستي اضافه کنم که حتي اگر ما نتوانيم يک مدل همه جاگيري براي جامعه گذار منصفانه بيابيم، يک چيز که تحليل کورزويل بما ميگويد اين است که بهتر است تا پيش کسوت جامعه مابعد نقطه انفصالي باشيم، چرا که جدا از آنکه چگونه در دوران گذار زندگي کنيم، جهت گيري ما اين نفع را دارد که  وقتي از نقطه انفصالي عبور کنيم در دنياي فراواني نو زندگي کنيم تا اينکه در دنياي کهنه کميابي در جا بزنيم، وقتي ميدانيم نقطه انفصالي نزديک است و نه دور.

 

نگرش بر اينکه چگونه هوا بر روي زمين استفاده ميشود و مقايسه آن با چگونگي استفاده از هوا توسط فضانوردان در سفر به ماه يا در ايستگاه بين المللي فضائي تصوير خوبي از تفاوت دنياي فراواني و دنياي کميابي نشان ميدهد.  معتقدم همين دليل کافي است که براي شکل دادن يک حزب آينده نگر بکوشيم، گرچه کار بر روي مدلهاي کارآ براي توزيع منصفانه ثروت در جامعه گذار بايستي کماکان براي هر حزب آينده نگري چه قبل و چه بعد از تأسيس، در صدر تقدم هاي حزب باقي بماند.

 

به اميد ايجاد حزب آينده نگر

 

سام قندچي، ناشر و سردبير

ايرانسکوپ

http://www.iranscope.com

 8 تير 1386

June 27, 2007

 

 

بعدالتحرير  10 تير 1386

 

پاسخ به سؤال يک خواننده عزيزي ینام آرمين که چرا من از اصطلاح آينده نگر و نه آينده گرا استفاده ميکنم؟

من شخصاً در زیان انگليسي هم اگر اصطلاح futurism براي آينده نگري مصطلح نشده بود ترجيح ميدادم از اصطلاح futuring که معنائي نظير future-looking دارد، استفاده کنم. در واقع در زبان انگليسي اصطلاح futurism براي يک مکتب نقاشي بيشتر بکار ميرفته است تا براي آينده نگر هائي نظير ژول ورن، ولي بعد از کتابThe Futurists تافلر که در سال 1972 منتشر شد، نوعي توافق ضمني استفاده از اين اصطلاح را اکثر آينده نگرها پذيرفته اند. جالب است که پيش از آن وقتي انجمن جهان آينده نام The Futurist را در سال 1967 براي مجله خود انتخاب کرد، بحث هاي آنموقع بيشتر دور اين موضوع بود که نام بيان سناريوهاي مختلف از آينده باشد و نه يک آينده. جالب است خود ادوارد کورنيش که مسؤل انتخاب نام The Futurist است بيشتر اوقات از اصطلاح futuring استفاده ميکند که نوعي استفاده از لغت future بصورت فعل است که در انگليسي تا آنجا که من ميدانم اين بغت بمثابه فعل وجود خارجي ندارد ولي بيان چيزي است که او ميخواهد برساند.

من اذعان دارم که اصطلاح آينده نگر برداشت فني اي نميدهد ولي خوشبختانه در زبان فارسي اين لغت برداشتي که من با آن موافقم را بيان ميکند. برداشت من از آينده نگري اين نيست که يک آينده هست و من به آن گرويده يا گرائيده ام. از نظر من آينده هاي گوناگون Alternative Futures واقعيت است و فقط وقتي آينده به حال يا گذشته تبديل شده است که ميتوان از آن بعنوان *يک* سخن گفت.

بازهم تکرار کنم که حق با اين خواننده عزيز است که اصطلاح آينده نگر نه تنها از مفاهيم روزمره تفکيک نميشود بلکه بين آينده نگري تحليلي که بيشتر مؤسسات تحقيقاتي انجام ميدهند و آينده نگري نظري که متفکرين آينده نگر ترسيم کرده و ميکنند و آينده نگري مشارکتي که فعالين آينده نگر دنبال ميکنند تفکيکي نشان نميدهد. شايد اين موضوع نيز هم خوبي و هم بدي اين اصطلاح باشد. من در نوشته آينده نگري چيست؟  سعي کرده ام معني آينده نگري را توضيح دهم که اساساً يعني واکنش به رويدادها پيش از آنکه واقع شوند و اين هر سه عرصه آينده نگري را در بر ميگيرد و نکته مهم آنکه نه تعلق به يک آينده از پيش فرض شده بلکه قبول سناريوهاي مختلف است و در نتيجه نکته *نگرش* به آينده مهم است، نه اينکه از پيش آنرا موجود فرض کنيم و به آن به گرويم، و براي اين هدف هم واژه آينده نگر بر آينده گرا بنظر من ارجح است.

 

 

مطالب مرتبط

http://www.ghandchi.com/348-HezbeAyandehnegar.htm

http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm

http://www.ghandchi.com/493-CommunistCults.htm

 

متن مقاله بزبان انگليسي

http://www.ghandchi.com/479-KurzweilFuturismEng.htm

 

  

--------------------------------------------------------- 

مقالات تئوريک

http://www.ghandchi.com

 

فهرست مقالات

http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html

 

 

 

Web ghandchi.com