Iranscope Storeفروشگاه ايرانسکوپ

The God and Us

http://www.ghandchi.com/363-GodAndUs-plus.htm

 

متن مقاله بزبان انگليسي

http://www.ghandchi.com/363-GodAndUsEng.htm

 

 

Sam Ghandchiسام قندچيخدا و ما

سام قندچی

 

از انقلاب 1357 در ايران تا کنون بسياري از کساني که ترجيح ميدادند درباره مسائل مذهبي حرفي نزنند، عملأ وادار شده اند که در اين عرصه بيش از آنچه مايلند صحبت کنند.  مثلأ در پاسخ به بسياري از روشنفکران اسلامي در ايران،  در زمان شاه، وقتي آنها تئوري بيگ بنگ در کيهانشناسي را در تأييد وجود خداي خود مياوردند،  کمتر کسي آنها را به چالش ميکشيد،  که آخر چطور اين خدائي که به تصور آنها خالق هستي از نيستي در لحطه بيگ بنگBig Bang است، مساوي خداي قران و اسلام ميتواند باشد؟

 

اگر اين خداي بيگ بنگ بعد از خلق جهان تصميم گرفته کماکان در آن فعال باشد و کتاب آسماني و پيغمبر بفرستد، چرا براي پايان دادن به همه اين اختلافات مذهبي تماس تازه اي برقرار نميکند،  همانگونه که با موسي و عيسي و محمد برقرار کرد،  و در اين عصر اطلاعات و اينترنت نگذارد حرف هايش تحريف شوند.  آيا اين هم نظير زلزله سونامي اخير مشيت الهي است؟

 

بنظر من موضوع مذهب دو مطلب است.  يکي مباحث مربوط به منشأ جهان و  اينکه آيا خدائي آن را خلق کرده و يا آنکه معماي نهائي وجود بايستي نوع ديگري نگريسته شود؟  دومين موضوع مربوط به زندگي درستکارانه است.

 

مذاهب ابراهيمي اساسأ اين دومبحث را متصل ميبينند، چرا که بنظر آنها خدا مسول پاداش يا جزاي زندگي درست يا نادرست است،  و فرد بخاطر اعمالش به بهشت يا دوزخ ميرود. در مذاهبي نظير هندوئيسم و  بودائيسم،  در خود عرصه دوم مذهب،  کنترل و توازن از طريق اعتقاد به کارماKarma، حلول و تناسخ تأمين ميشود.  البته مذهب هندو به خدا و روح جهاني برهمن هم،  در عرصه اول مذهب اعتقاد دارد، ولي بودا اساسأ از مباحث منشأ جهان و خدا پرهيز ميکرد،  و تأکيدش بر زندگي درستکارانه و تأمل انديشمندانهMeditation بود.

 

آيا همه بحث هاي فيزيک کوانتا و تئوري بيگ بنگ ميتواند به وجود يا عدم وجود  شعور،  فراسوي جهاني که ما ميشناسيم،  و يا حتي بر خلقت جهان دلالت کند، مثلأ موجوديتي با شعوري نظير حرکت دهنده اوليهUnmoved Mover ارسطو، که در عمل روزانه جهان خلق شده تأثيري نداشته باشد، يعني مشيت وي نباشد که مثلأ سونامي و زلزله صدها هزار نفر مردم بي پناه را نابود کند.

 

بنظر من اين امکان وجود دارد و چنين خدائي شبيه خداي اسپينوزا است که قبلأ در صوفيگري و تقدير گرائي درباره آن نوشته ام.   و ما امروز حتي ميتوانيم نوري که 14 بليون سال پيش از زمان بيگ بنگ ساطع شده را در دقت بسيار زيادي مرور کنيم، که ارتباط ما با آن لحظه آغاز زمان و مکان است و بقول استيون هاوکينگ سوال آنکه قبل از بيگ بنگ چه بوده است، مثل آن است که بپرسيم جنوب تر از قطب جنوب چيست، يعني مفهوم زمان قبل از بيگ بنگ بي معني است؟

 

ولي آيا چنين خدائي هيچ شباهتي به خداي اسلام يا مسيحيت دارد؟  بنظر من نه، چرا که خدائي که پيغمبر تعيين ميکند،  و کتاب آسماني ميفرستد، بهتر است که از آن توان استفاده کند و از تلف شدن هاي سونومي و زلزله جلوگيري کند،  و يک کتاب جديد آسماني هم بفرستد که همه اين برداشت هاي ضد و نقيض از کلامش برطرف شود.

 

با اين حال آيا خداي غير از خداي مذاهب ابراهيمي ميتواند وجود داشته باشد؟  آنگونه که دئيست هائيDeists نظير توماس جفرسون معتقد بودند؟  بنظر من چنين امکاني وجود دارد.  مثلأ موضع اخير پرفسور آنتوني فلوAnthony Flew براي من قابل درک است. 

 

اما استفاده از اينگونه بحث ها،  توسط روشنفکراني که نميتوانسته و نميتوانند از اسلام ببرند ، براي توجيه واپس گرائي خود است ،  و بنظر من سواستفاده است از علم.  به عبارت ديگر،  مذهبي نظير بودائيسم که به معماي نهائي در جهان معتقد بوده،  و پيروانش را به تأمل انديشمندانهMeditation براي تکامل معنوي خوانده، و ادعاي کتاب آسماني نداشته است، حق دارد نتائج تحقيقات علمي را براي درک بهتر واقعيت بکار برد، اما مذهبي نظير مذاهب ابراهيمي،  که خدا را شخصأ در کار جهان دخيل دانسته،  و پيغمبر و روحانيون خود را نماينده آن خدا خوانده اند، بهتر است که از توضيح دئيستي بيگ بنگ و ديدگاه هاي علوم ديگر،  براي بقاي مذهب عقب مانده خود سو استفاده نکنند.

 

مثلأ من در نوشته هاي برخي فعالين سياسي ايران ميبينم،  که از دستاوردهاي جديد علم،  براي "بازگشت به معنويت" مينويسند.  من نميفهمم منظور از "بازگشت" چيست!  اگر منظور معنويت مذاهب ابراهيمي نظير اسلام است،  که متکي به اعتقاد آنها به خداي شخصيPersonal God است، بهتر است که جامعه بشري هيچگاه به آن معنويت بر نگردد، چرا که سست شدن اعتقاد به خداي آن مذاهب باعث شده،  که بسياري از پيروان سر سخت آن مذاهب، با از دست دادن اعتقادات مذهبي شان، اخلاق خود را نيز با آن بدور ريخته اند، آنگونه که برتراند راسل بخوبي اين موضوع را درباره سقوط اخلاقي مومنين سابق بحث کرده است.

 

بالعکس آنها که نگهبان اخلاق را خدا نکردند، و اخلاق را به تأمل انديشمندانه فرد و تکامل معنوي فرد متکي کردند، چه معتقد به مذهب معيني نظير بودائيسم و چه نه، اخلاق قدرتمند تري را براي جوامع به ارمغان آوردند. تجربه مذهب بودائيسم ثابت کرد که اخلاق ميتواند جدا از بحث خدا و خلقت پيش رود،  و آنگونه که برخي نظير جک لي معتقد بودند، پروسه تکامل معنوي يک پروسه فردي است.

 

اما چنين تکاملي را مساوي تفسير جديد از اسلام تلقي کردن، کوشش آنهائي است که سعي در نجات دادن اسلام،  از تجربه تلخ واپس گرائي ايران در 26 سال گذشته دارند،  و فراموش ميکنند که سقوط اخلاقي ناشي از بي ايماني مومنين ديروز به اسلام،  نتيجه سيستمي است که از خداي مذاهب ابراهيمي،  شاه نگهبان اخلاق ساخته است،  و نه آنکه تأمل انديشمندانه فرد را، راه رسيدن به تکامل معنوي و اخلاق والا بشناسد،  که صداقت و راستي را راهنماي عمل انساني بشناسد،  و نه ترس از خداي ابراهيمي را،  که از پدر براي آزمايش وفاداري،  بريدن سر پسر را طلب کند.

 

اساسأ اشکال يکتاپرستي مذاهب ابراهيمي را به بهترين وجه در ده فرمان موسي ميتوان مشاهده کرد، يعني گرچه آن قوانين اخلاقي براي جامعه لازم بودند، ولي خدائي که نظير يک پادشاه مستبد نگهبان آن است،  در واقع باعث همه آن فسادي است که در پي پاشيدن اعتقاد به آن خدا در دنيا مشاهده ميکنيم،  و خواست "بازگشت" به آن معنويت جز واپس گرائي نيست.  اين است عبارات خداي موسي در دومين فرمان،  از ده فرمان، که بخوبي نتيجه چنين "بازگشت معنويت" را نشان ميدهد،  غير از بازگشت به انديشه مذاهب يکتاپرستي اي نيست که نظير سلطنت مطلقه، اما  در عرصه انديشه بشر بودند:

 

"فرمان دوم- شما نبايستي براي خود بتي در شکل هر چيزي در آسمان بالا ، يا در زمين زير يا، يا در آب پائين بسازيد.  شما نبايستي به آنها تعظيم کنيد،  يا آنان را پرستش کنيد، چرا که من ارباب  و خداي  شما، يک خداي حسود هستم، که کودکان را براي گناهان پدرانشان،  که در سه يا چهار نسل قبل،  از من متنفر بودند، تنبيه ميکنم، اما به هزاران نسل مابعد آنهائي که مرا دوست دارند، و فرامين من را اجرا ميکنند، عشق ميورزم."

 

 

به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران

 

سام قندچی، ناشر و سردبير

ايرانسکوپ

http://www.iranscope.com

15 دي 1383

January 4, 2005

 

بعدالتحرير:  عبارات زير که قبلاً در مقاله دموکراسي اسلامي پلوراليسم نيست  و نيز در نوشتار Slaves of the Islamist God  نيز در ارتباط با بحث اين مقاله حائز اهميت هستند:

 

 

"نگاهي ساده به متون اسلامي نشان ميدهد که همه جا انسان به عنوان *برده* خداوند محسوب ميشود.  درست است که اين ديدگاه را در همه مذاهب ابراهيمي ميتوان مشاهده کرد، اما همانگونه که در جاي ديگري ذکر کرده ام،  معني تحت اللفظي اين بندگي،  در کشورهائي که  اکثريت جمعيت آنها مسيحي هستند، از بين رفته است،  حتي در ميان فرقه هاي افراطي انجيليانEvangelists ، که رابطه  شبان و چوپاني بين انسان و خداي خود قائلند.

 

در مقايسه، اسلام گرايان،  رابطه خالق و مخلوق را، براي  مشروعيت عملکرد روحانيون اسلام گرا،  رابطه کامل ارباب و بنده  تلقي ميکنند،  تا که آنان به مثابه سخن گوي خداي ارباب، فتواي قتل بي چون و چرا،  فرمان تجاوز به زندانيان سياسي باکره را صادر کنند،  و جنايات ديگر را به راحتي براي اسلام خود مشروعيت بخشند.

 

سالها پيش من رساله اي تحت عنوان "ابزار هوشمند: شالوده تمدني نوين" نوشتم، که در آن نگاه عميقي به برده داري و هوش مصنوعي کرده بودم.  در آن نوشته من ذکر کردم که چگونه ابزار سازي،  تقريبأ انسان به شکلي که ما اکنون ميشناسيم را،  خلق کرده است، و چگونه جامعه برده داري،  بهترين بيان جامعه اي بود که در آن انسان ها بروشني به مثابه *ابزار* استفاده شدند. از يک سو ابزار سازي وجود تمدن بشري را ممکن کرد، و از سوي ديگر باعث به وجود آمدن  نگرش  کنترل طبيعت و حتي کنترل بشر یوسيله بشر،  که در نوشته"رقص در آسمان"  ذکر کرده ام،  شد.

 

حقيقت اين است که ابزارسازي،  براي انسان ممکن ساخت،  که چيزهاي نويني بسازد،  و در نتيجه انسان *خالق*تلقي شود،  و خود آن اشيأ،  *مخلوق* بشمار آيند.  انسانها اين ديدگاه را به تمام عالم هستي و جامعه بشري نيز بسط دادند.

 

 بنابراين آنها ديدگاهي از جهان را بسط دادند که در پرتو آن، همه جهان،  نتيجه  کار "خالق" تلقي ميشدند، و خودشان و همه چيز ديگر در عالم، "مخلوق" قلمداد ميشدند. خدايان خالق بودند و انسانها و اشيأ  هم  مخلوق،  و بعضي اوقات علت وجود مخلوقات، حتي  فقط براي سرگرمي خدايان تلقي ميشد. و کاهنان و کشيش ها براي خدايان سخن ميگفتند، و اغلب نيازي به توضيحي براي مشروعيت دادن به  اوامر ارباب به بندگانش نبود. اين ديدگاه از خدا،  به درجات مختلف،  در تمام مذاهب ابراهيمي موجود است.  در مقايسه، بندرت يتوان چنين نقطه نظري را در مذاهب زردشتي ايران، مذهب هندو و يا در بودائيسم مشاهده کرد،چرا که آنان به عالم هستي،  به شکل انسان مرکزبيني (انتروپوسنتريک) نگاه نميکنند.   حتي برخي فرقه هاي مذاهب ابراهيمي نيز ديدگاه هستي شناسي انسان مرکز بين را به دور افکنده اند.

 

همانگونه که مبناي مادي استفاده از انسان بصورت ابزار باقي مانده است، تا امروزکه  توان توليد مصنوعي ابزار هاي هوشمند فراهم شده است،  ديدگاه انسان مرکز بين خالق-و-مخلوق از جهان نيز،  به صورت تفکر مسلط در تمام جوامع باقي مانده است.  همانطور که در جاي ديگر خاطر نشان کرده ام، پايان يافتن  بسياري از جوامع برده داري به دليل يايان يافتن مبناي مادي برده داري نبود، بلکه بخاطر آن بود که رفتار بي شرمانه با  نوع خود،  بمثابه ابزار محض،  ديگر براي جوامعي که چنين تفکري را  به دور ريخته بودند، قابل قبول نبود، و قابل ذکر است که قرن ها بعد از نابودي برده داري،  حتي در ايالات متحده آمريکاي مدرن، برده داري تجديد حيات يافت، زيرا که مبناي مادي برده داري از بين نرفته بود.

 

 در نتيجه تا زمانيکه زمينه مادي برده داري، يعني استفاده از انسان بمثابه ابزار هوشمند از بين نرفته بود، نمي شد ادعا کرد که برده داري براي هميشه پايان يافته است.  به همين طريق،  مبناي ديدگاه انسان مرکز بين  که همه چيز در دنيا و جامعه را بشکل خالق و مخلوق،  يا ارباب و بنده مي بيند ، پايان نيافته است.

 

 

 

مقالات مرتبط:

سکولاريسم، پلوراليسم، و چند رساله ديگر

http://www.ghandchi.com/600-SecularismPluralism.htm

 

 

 

-------------------------------------------------------- 

مقالات تئوريک

http://www.ghandchi.com

 

فهرست مقالات

http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html

 

 

Web ghandchi.com