sam-ghandchi پیشگفتار 1400؛ واریانت جدید بشر
سام قندچی

http://www.ghandchi.com/preface2021-new-human-variant.htm

Preface 2021-New Human Variant
http://www.ghandchi.com/preface2021-new-human-variant-english.htm

پی نوشت 9 خرداد ماه 1400: کرزوایل: ابزار هوشمند، سینگولاریته، و مانع  

 

Preface 2021-New Human Variant

 

این پیشگفتار 1400 کتاب این نگارنده درباره ی نیاز به واریانت جدید بشر است؛ و همانطور که دو سال پیش اشاره شد، لازم است که در برابر تکثیر عوارض جانبی رشد پرشتاب، مواظب باشیم که در اینجا دوباره بحث نخواهد شد. در 19 بهمن ماه 1389، یعنی 10 سال پیش، صاحب این قلم مقاله ای را تحت عنوان «نوع متفاوت بشر مورد نیاز است»، منتشر کردم که مورد استقبال ری کرزوایل قرار گرفت. این پژوهش را ادامه داده و 5 سال بعد، در یازدهم آبان ماه 1395، کتابی الکترونیک را منتشر کردم تحت عنوان: «آینده نگر: نوروز بشریت در قرن بیست و یکم (واریانت جدید برای تأمین نیازهای بشر)»، و کتاب نیز از سوی ری کرزوایل، مورد استقبال قرار گرفت. بعد هم در 5 سال گذشته مقالات بیشتری بعنوان ضمیمه به کتاب اضافه شد و متأسفانه بعد از 10 سال، هنوز این قلم فرصت پیدا نکرده ام که آن مقالات را در متن اصلی کتاب بگنجانم، و امیدوارم که این کار را در آینده ی نزدیک، انجام دهم. با اینحال این پیشگفتار جدید نگاهی تازه است به موضوع، بویژه بعد از آنکه "«نورولینک»، کمپانی «تراشه مغزی» ایلان ماسک، به تازگی ویدیویی از یک میمون که بازی کامپیوتری می کند،" منتشر کرده است. در این پیشگفتار 2021، وارد جزئیات دستاورد نورولینک نمی شویم، اما بحثی فلسفی در این مورد خواهیم داشت که چگونه اختراعِ علم مدرن، سطح تازه ای را از درک بشریت از جهان، خلق کرد، با اینهمه، در غیاب واریانت جدید، این پتانسیل هرگز بطور کامل متحقق نشده است چرا که انتقال دانش همچنان در بهترین حالت از طریق «آموزش» کسب می شود، و نه از طریق تغییر انسانها به واریانت جدید! گرچه این موضوع شاید بطور مستقیم به تأمین نیازهای بشر که کانون توجه این کتاب است مرتبط نیست، اما متقابلاً بر نیازهای بشر و چگونگی برآورده کردن آن نیازها، اثر خواهد گذاشت! علم مدرن به دوران دکارت و نیوتون بر می گردد و حتی ارسطو در یونان باستان در مورد دستاوردهای علمی زمان خود، بحث می کند! علم اساساً درباره ی ادعای دانشمندان در مورد *هستی شناسی (اونتالوژی)* نیست، بلکه نظیر دکارت، برخورد عمومی دانشمندان، اپیستمولوژیک (یعنی بر اساس تئوری شناخت) است، یا آنچه را که دکارت از آن بعنوان *متدولوژیِ* علم، مورد بحث قرار می دهد! به عبارت دیگر از زمانی که انسانها، علم را اختراع کردند، درک جهان در سطح «مَکرو» یا «مایکرو» دیگر حدس زدن فلسفی در مورد جهان توسط فلاسفه ای نظیر افلاطون در عصر باستان، یا عرفا در قرون وسطی نیست! در حقیقت گرچه فلاسفه ای نظیر اگزیستانسیالیستها در عصر مدرن، چه در سنت هایدگر و چه در سنت ژان پل سارتر، که همچنان از *اونتالوژی* (هستی شناسی) بعنوان عرصه ای جدا از علم حرف میزدند، اما آنها در مقایسه با آنچه دانشمندان کشف کردند، چیز تازه ای درباره ی واقعیت نگفتند! اندیشه ی فلسفی و مذهبیِ پیش از علم مدرن از همان آغاز قرون وسطی، دانش تازه ای ارائه نکرد. در حقیقت، از اوائل قرن نوزدهم، اندیشمندانی نظیر کارل مارکس و فردریک انگلس، که کارهایشان را بر علم استوار می کردند، تلاشی نمی کردند که یک *اونتالوژی* (هستی شناسی) شکل دهند، و به همین دلیل مارکس در جلد اول کاپیتال می گوید: «سیستم هگل را که بر سر خود ایستاده بود، بر سر پا استوار میکند» و تلاش دارد که *اونتالوژی دیالکتیک* خود را بر ماتریالیسم فوئرباخ متکی کند، برخوردی که توسط فردریک انگلس در کتاب «دیالکتیک طبیعت» ادامه یافت، و انگلس تلاش کرد دیالکتیک هگل را بمثابه *اونتالوژیِ* تازه ای، از نو تدوین کند، و با استفاده از علم زمان خود، و آنرا اینگونه بر اساس آنچه «ماتریالیسم» می خواند، بنا کند، هنگامیکه تلاش می کرد نسخه ی مارکیستی آنچه را هگل در فلسفه ی طبیعت خود ارائه کرده، خلق کند! با این وجود، فردریک انگلس مدتی بعد، در مقدمه ی کتاب آنتی-دورینگ، کاملاً نیاز به استقلال فلسفه را بر این اساس که علوم مختلف قادرند مسائل گوناگون دانش را بدون نیاز به هرگونه فلسفه ای برای دربرگرفتن همه چیز حل کنند، رد می کند؛ به عبارت دیگر، او در واقعیت، برخوردی پوزیتویستی را برگزیده بود وقتی می گفت هر عرصه ی علم، حقایق مربوط به خود را کشف می کند و نیازی به تأملی فلسفی نخواهد بود که بخواهد بعنوان تلاشی جداگانه برای درک «همه چیزی که هست» (یعنی برای یک *اونتالوژی*)، تلاش کند! بنابراین انگلس در پایان، برخوردی پوزیتویستی دارد، نقطه ی مقابل آنچه در زمان نوشتن «دیالکتیک طبیعت» تلاش می ورزید! به عبارت دیگر، انگلس در پایان عمر از تلاشی فلسفی برای ساختن «اونتالوژی» (هستی شناسی)، اجتناب کرد، و آنچه برای مارکسیستها باقی ماند، اپیستمولوژی یعنی تئوری شناخت بود، گرچه دوباره بعدها در میان برخی ماکسیستها، جزم اندیشی مارکسیسم، یعنی ماتریالیسم دیالکتیک: سحرآمیزی مارکسیستی جهان بینی علمی، به نوعی شبه اونتالوژی، تبدیل شد، و با انجام این کار، تا آنجا که به فلسفه مربوط می شود، مارکسیستها، از یکسو، بحث در مورد اونتالوژی را به کنار گذاشتند و فقط بر اپیستمولوژی (تئوری شناخت)، کانون توجه خود را قرار دادند، گرچه در عین حال، از *دیالکتیک* بعنوان نوعی اونتالوژی مذهبی، حرف می زدند، که گویی دیدگاهی را از کلیت جهان ارائه می کنند، وقتی علوم جدیدی نظیر نسبیت و فیزیک کوانتا را نفی می کردند! حدود یک قرن بعد از بنیانگذاران مارکسیست، کارل پوپر و دیگرانی که نظراتی نظیر نظرات هیوم و کانت داشتند، مشکلی نداشتند که حتی اصولی فلسفی، نظیر علیت را زیر سؤال ببرند، گرچه پوزیتویست نبودند! پوپر، کانون توجهش در کتاب «دانش اویژکتیف»، بر *اپیستمولوژی* (دانش شناخت) متمرکز است، و دیدگاهی عمومی-فلسفی را به جهان تحت عنوان تئوری فالسیفیکاسیون مطرح می کند که آن تئوری را بعنوان کاری که دانشمندان انجام می دهند، مورد توجه او است، و به مثابه برخوردی اپیستمولوژیک به واقعیت، مورد بحث قرار می دهد! دیگرانی نظیر توماس کوهن نیز روی فلسفه علم کار کردند وقتی از نگاه او، پارادایمهای جدید، ترقی تفکر علمی را تعیین می کنند! صرفنظر از اینگونه اختلافات در میان فلاسفه ی علم، آنها به نظریه ی مشابهی نظیر آنچه انگلس در پایان عمر مطرح می کرد، یعنی رسیدن به یک اپیستمولوژی (تئوری شناخت)، آنچیزی بود که بعد از خیزش علم مدرن، مطرح می کردند، و هر بحث فلسفی در مورد *اونتالوژیِ* جدا از علم، برایشان بی معنی است! به عبارت دیگر، چه فرد اعتقادی به پاسخهای علوم مختلف درباره ی درک جهان داشته باشد، یا نه، معیار حقیقت درباره ی جهان در سطح مایکرو یا میکرو، حرف علم بود، و مهم نبود که کسی پوزیتویست باشد یا به گونه ای اپیستمولوژیِ فلسفی، معتقد باشد و مدل عمومی تری نظیر فالسیفیکاسیونِ پوپر، برای درک جهان، ارائه کند، با اینحال، این چنین پرسپکتیوهای عمومی، هیچ اونتالوژیِ جدا از حکم علم را نمی پذیرفت. و البته همه ی این دیدگاهها برای اکثر فلاسفه ای حقیقت داشت که اثر علم مدرن را در عرصه ی مورد توجه خود می دیدند، به استثنای فلاسفه ی مذهبی یا عرفانی، که بازمانده ی گذشته بودند، و تلاش می کردند اونتالوژی های خود را با تفسیرهای تازه از علم، توجیه کنند، نه آنکه اندیشه ی فلسفی شان از علم منتج شده باشد! صاحب نظرانی نظیر ویلیس هارمن و موریس برمن نمونه های خوبی از اینگونه اندیشمندان هستند! آنچه ما در دوران علم مدرن آموختیم این بود که اپیستمولوژی برای درک جهان، نقش مرکزی دارد و هرگونه *اونتالوژیِ* جدا از کشفیات اپیستمولوژیک، اساساً اندیشه ی مذهبی و شبه مذهبی است و نه اندیشه ای فلسفی! اکنون با شکل گیری واریانت جدید بشر، این درک علمی می تواند در سیستم فکری واریانت جدید گنجانده شود و نه فقط در جرقه های نبوغِ چند نفری محدود! در حقیقت، گرچه پیش از واریانت جدید، نسل بشر تا آنجا که به ظرفیتهای فکری مربوط می شود، چندان بیش از انسانهای 5 میلیون سال پیش جلو نرفته بود، و در بهترین حالت بیشتر از طریق آموزش، دانش بشر برای نیازهای مشخص، مورد استفاده قرار می گرفت. شاید این است دلیل آنکه اندیشیدن انسانهای عادی درباره ی کلیت جهان هنوز با *اونتالوژیهای* هزاران سال پیش، یعنی دیدگاههای بسیار دور که قبل از اختراع علم رایج بوده، تعیین می شود!

  

به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،

 

سام قندچی

IRANSCOPE
http://www.ghandchi.com

اول اردیبهشت ماه 1400
April 21, 2021

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

متون برگزیده
http://featured.ghandchi.com

متون-برگزیده

 

 

برای حزب جمهوریخواهان سکولار دموکرات و آینده نگر ایران

http://www.ghandchi.com/futuristparty/index.html

 

 

ghandchi-english-articles

 

SEARCH

 

ghandchi-all-articles