Sam Ghandchiسام قندچي پلورالیسم و اتمیسم منطقی راسل

سام قندچی

http://www.ghandchi.com/447-RussellPluralism.htm

Pluralism and Russell's Logical Atomism
http://www.ghandchi.com/447-RussellPluralismEng.htm

رساله های مرتبط: 1

 

bertrand-russell

 

"از برتراند راسل، که یک آگنوستیک بود، سوال شده بود که اگر او مرد و مشاهده کرد که زندگی پس از مرگ و خدا وجود دارد، چه کار خواهد کرد. او پاسخ داد که وی از خدا خواهد پرسید که چرا زمانیکه برتراند راسل بر روی کره زمین زندگی میکرد، باندازه کافی برای برتراند راسل شواهد برای باور به وی را مهیا نکرده بود!" *

 

فهرست مطالب

1. پیشینه تاریخی اتمیسم منطقی

2. خصلت جهان

3. ساختار جهان

4. منشأ و آینده جهان

5. جمع بندی

 

یاداشت 1:LK  در سطور زیر منظور کتاب منطق و دانش، مقالات برتراند راسل بین سالهای 1901 تا 1950 است که رابرت چارلز مارش در سال 1956 توسط شرکت مک میلان در نیویورک به زبان انگلیسی منتشر کرده است.

 

یاداشت 2:AT  در سطور زیر منظور کتاب فلسفه قرن بیستم: سنت آنالتیک (تحلیلی) است که پال ادواردز و ریچارد پاپکین در سال 1966 نوسط انتشارات آزاد در نیویورک به زبان انگلیسی منتشر کرده اند.

 

فلسفه اتمیسم منطقی راسل در سخنرانی 1914 وی تحت عنوان "منطق بمثابه جوهر فلسفه" ارائه شد.  این فلسفه بیشتر در سال 1918 در نوشتار وی تحت عنوان "فلسفه اتمیسم منطقی" و نیز در سال 1924 در نوشتار دیگری از وی تحت عنوان "اتمیسم منطقی" بسط داده شده است.  تأثیر ویتگنشتاین در فلسفه اتمیسم منطقی راسل بویژه بخاطر اشارات متعدد وی به ویتگنشتاین در آثار ذکر شده توجیه شده است.  معهذا نفوذ ویتگنشتاین بیشتر در جزئیات زبانشناشی *تئوری های* طرح شده است و نه در *سیستم* ارائه شده توسط راسل.  این ادعا وقتی در بخش بعد، کارهای قبلی راسل را که به ترویج اتمیسم منطقی انجامید توضیح دهم، بیشتر روشن خواهد شد.

 

راسل در کارهای بعدی خود به ترویج اتمیسم منطقی ادامه نداد.  مثلاً در کتاب "تاریخ فلسفه غرب" که در سال 1945 منتشر کرده است،  راسل فلسفه خود را فقط بعنوان فلسفه تحلیل منطقی تعریف میکند و فلسفه اتمیسم منطقی  خود را حتی از نظر تاریخی هم ذکر نمیکند.  برخی از *تئوری های* معرفی شده در اتمیسم منطقی در کارهای فلاسفه آنالتیک بعد از راسل یا رد شدند و یا تعدیل گشتند، و از این لحاظ نظرات فلسفی دوران اولیه کار ویتگنشتاین از راسل پر اهمیت تر است.  برخی فلاسفه آنالتیک بعدی اکثراً یا در چارچوبی فاقد عمومیت و متمرکز بر روی مسائل مشخص محدود ماندند، یا آنکه نظیر ویلیام جیمز میگفتند که "به سبک ذره ذره تکوین فلسفی معتقدند."  دیگران، برخی نظیر "وایت هدWhitehead" وقتی که به طرح سیستم فلسفی پرداختند، کل پلورالیسم را به دور ریختند.  ویتگنشتاین هم در دوره دوم تحول فلسفی اش از سنت فلسفه تحلیلی (آنالتیک) بر گشته و به فنومنولوژی رسید. خود راسل هم، در سالهای متأخر فعالیتش، بیشتر و بیشتر به موضوعات اجتماعی-سیاسی میپرداخت تا به موضوعات صرفاً فلسفی.  بنابراین میشود شک کرد که آیا فلسفه اتمیسم منطقی اهمیتی دارد که بعنوان یک پروژه متداوم به بحث گذاشته شود یا اینکه بایستی بمثابه یک گوشه بی اهمیت از تاریخ گذشته آنرا فراموش کرد، زمانیکه حتی پایه گذار این فلسفه از آن دست کشیده بود.  در این رساله نشان میدهم که چرا هدف اتمیسم منطقی نبایستی بمثابه یک هدف شکست خورده در موزه فلسفه به دور ریخته شود، بلکه به عکس این مساعی و آزمایش های سخت با وجود همه نقصان های آن بایستی بمثابه یک پارادیم برای کوششهای آینده جهت توسعه سیستم های فلسفی نوین پلورالیستی، بکار روند.

 

I. پیشینه تاریخی اتمیسم منطقی

 

راسل به سنتی در فلسفه معاصر متعلق بود که فلسفه آنالتیک یا تحلیل منطقی خوانده میشود.  این سنت بمثابه چالشی در برابر سیستم هگلی که در دانشگاه های بریتانیا و آمریکا در آغاز قرن بیستم سنت فلسفی غالب بود، برخاست.  تحلیل منطقی یک رقیب تجربه گرائی یا امپریسیسم انگلیس جان استوارت میل و پیشینیان وی بود.  فلاسفه آنالتیک خوب میدانستند که شکست امپریسیسم بوسیله سیستم هگلی اساساً بخاطر ناتوانی امپریسیسم محض در پایه گذاری اصول مختص خود است  که بیش از پیش باعث میشد که تجربه گرایان از رئالیسم (واقع گرائی) دور شوند و به سولیپسیسم (نفس گرائی) سقوط کنند (مثلاً دیدگاه اسقف برکلی). در واقع ناهمگونی های  امپریسیسم محض را که قبلاً کانت و هیوم نشان دادند که راه را برای غلبه هگل بر اندیشه فلسفی قرن نوزدهم هموار کرد.

 

دو نقد فلسفی اصلی در قرن نوزدهم در چالش فلسفه هگل ارائه شدند، یکی مارکسیسم و دیگری آنارشیسم.  مارکس ایده آلیسم هگل را نقد کرد، معهذا، وی مونیسم هگلی را حفظ کرد و فقط ماده مطلق را بجای روح مطلق هگل نشاند.  با وجود مونیستی بودن ماتریالیسم دیالکتیک مارکس، قبول پراتیک بمثابه اصل در تئوری شناخت، مارکس را قادر کرد که دیالکتیک هگل را در قالب رئالیستی تری تجدید بنا کند.  از سوی دیگر پیر ژوزف پرودن پدر آنارشیسم در نقد خود از فلسفه هگلی مونیسم آنرا مستقیماً هدف نقد خود قرار میداد.  پرودن مونیسم را به دور ریخته و پلورالیسمی را میپذیرفت که در آن دیدگاه موجویت های مشخص بدون مناسبات لازم قبول میشد.  فلسفه پرودن اساساً یک فلسفه اجتماعی-سیاسی بود، که در آن افراد هیچ مناسباتی را از روی ضرورت با یکدیگر نداشته، و همه مناسبات اجتماعی نظیر دولت، خانواده، مذهب، و غیره اجباری تلقی میشدند.  در نتیجه نقد آنارشیستها از هگل بخاطر بالا بردن درک مناسبات عینی (چه مناسبات خارجی چه درونی) نبود، چرا که آنها ترجیح میدادند که همه این روابط را با هم به دور بریزند، چه در علم چه در جامعه، و نه آنکه آن مناسبات را درک کنند، و بخواهند کمبود های آن را بهبود بخشند.  خود پرودن متعجب شده بود وقتی که خود را در نقش رهبری حزب آنارشیستی دید چرا که ایده داشتن حزب، که خود یک نوع مناسبات و آنهم رابطه ای محکم را تداعی میکند، با اصول بنیانی آموزش های وی در تضاد بود. آنارشیستها شبیه کَلبیون دوران سقوط فلسفه یونان بودند که وقتی قادر به حل معضلات معرفت و جامعه نبودند،  آرزوی کنار نهادن کل جامعه بشری و معرفت را کرده و زندگی کردن نظیر حیوانات را ترویج میکردند.

 

مارکسیسم و آنارشیسم نتوانستند به غلبه هگلیسم بر دانشگاه های اروپائی پایان دهند.  آنها اساساً در محافل بیرون از جمع های رسمی آکادمیک رشد کردند بویزه بخاطر رادیکالیسم شان و نیز بخاطر جهت گیری شان بسوی جنبش های کارگری.  مضافاً آنکه برای تعیین نفوذ این دکترین های رادیکال در میان روشنفکران، دولت های اروپائی و نهادهای متشکل مذهبی از دکترین رقیب، یعنی از خود سیستم هگلی پشتیبانی کردند.  دانشگاه ها و مدارس الهیات توجه بیشتری به کارهای هگل مبذول نمودند و هگل به محافل روشنفکری بریتانیا و آمریکا معرفی شد.  احتمالاً به استثناء ارسطو، هیچ فیلسوفی در تاریخ، به اندازه هگل توسط نهادهای موجود مورد پشتیبانی قرار نگرفته است.  در پرتو این زمینه تاریخی است که در پایان قرن نوزدهم چالش نوینی از سوی سیستم هگلی در دانشگاه های بریتانیا و آمریکا پا به عرصه وجود نهاد.  اگر مارکسیسم در آلمان متولد شد، و پرودنیسم در فرانسه، آلترناتیو تازه در برابر فلسفه هگل در آغاز قرن بیستم توسط فلاسفه بریتانیا و آمریکا در برابر هگلیسم در محاقل آکادمیک این دو کشور پا به عرصه وجود گذاشت.

 

کارهای جیمز استوارت میل که آخرین فیلسوف مهم امپریسیسم بود از نو در محافل آکادمیک دست به دست میشد، معهذا نقد به هگل محدود به تولد مجدد امپریسیسم نبود.  اعتقاد را بر این بود که تجربه گرائی کهن بدون تکمیل شدن بوسیله منطقی پرقدرت نمیتواند با هگل مقابله کند.  درواقع امپریسیسم محض قبلاً در نبرد با هگل یک قرن پیشتر از آنزمان، شکست خورده بود.  به همین سبب تولد تازه امپریسیسم بریتانیا همراه توجه تازه ای به منطق توسعه یافت، گرچه این منطق نه ارسطوئی بود و نه هگلی.  تطور منطق نوین از همان زمان توسط بول Boole، فریگ Freg، و پیانو Peanoشکل گرفته بود و بخوبی توسط منتقدین تازه هگل یعنی توسط فلاسفه تحلیل منطقی، به کار گرفته شد.

 

جی.ئی. مور G.E. Moore و برتراند راسل در میان پیشقراولان نفد جدید سیسم هگلی بودند و از همان ابتدا قلب مونیستی آن را هدف گرفتند.  نقد مور از هگل هم به مونیسم وی بود و هم به کوشش هگل برای سیستم-سازی.  از دیدگاه مور، پلورالیسم به معنی تأمل درباره جهان بشکل عقل سلیم بود، و چی ئی مور سعی در سیستماتیزه کردن آاین برداشت عقل سلیم نداشت.  از سوی دیگر برتراند راسل نیز مونیسم هگلی را قویاً به نقد میکشید ولیکن بر عکس مور، میخواست که یک سیستم فلسفی آلترناتیو (البته یک سیستم پلورالیستی) تکامل دهد.  این امر دلیل توجه ویژه راسل در تاریخ فلسفه به لایبنیتس است که هدف مشابهی را دو و نیم قرن پیش از او دنبال کرده بود.  تفاوت بین مور و راسل در ارتباط با پلورالیسم، حتی در کارهای اولیه آنها آشکار است، گرچه این اختلاف در حوالی سال 1924 به اوج خود رسید، وقتی که راسل نوشتار "اتمیسم منطقی" خود را منتشر کرد، و یک سال بعد مور کتاب "در دفاع از عقل سلیم" را منتشر نمود.  در واقع این دو رساله دو موضع متضاد را بیان میکردند.  تمایل راسل بسوی سیسم-سازی در واقع یک ربع قرن پیش از وی در کار مشترک او با الف.ن. وایت هد A. N. Whitehead تحت عنوان اصول ریاضیات Principia Mathematica آشکار است که حتی عنوان کتاب یاد آور کتاب نیوتون درباره فیزیک مکانیک تحت عنوان  اصول Principia  بود.

 

هم مور و هم راسل بخاطر ضدیتشان با مونیسم با مارکسیستها اختلاف داشتند.  آنها از آنارشیستها نیز بخاطر پذیرش مناسبات پدیده ها متفاوت بودند، گرچه آنها برعکس دیدگاه هگلی اعتقاد به روابط درونی نداشتند اما به وجود روابط بیرونی پدیده ها اذعان داشتند.  آنها هم با مارکسیستها و هم با آنارشیستها بخاطر رد کردن منطق دیالکتیک اختلاف داشتند، منطقی که از نظر آنها به نتایج بی معنی منتج میشد، و آنها منطق نوین آنالتیک را ترجیح میدادند.  هدف آنها زنده کردن دوباره آنگونه اندیشه و دانش فلسفی بود که در کلیت خود از علم بمثابه مقیاس سنجش بهره میجست.  در سیاست، آنها سیستم دموکراتیک پلورالیستی را ارج میگذاشتند و میخواستند که دستاوردهای آنرا بسط دهند و نه آنکه نظیر مارکسیستها آنرا با یک سیسم متمرکز مونیستی جایگزین کنند یا که نظیر آنارشیستها برای بهبود معایب جامعه کل آن را نابود کنند.  گرچه "مور" و راسل پیش کسوتان  پلورالیسم علمی بودند، معهذا راسل معتقد بود که ویلیام جیمز "بزرگترین نقاد مونیسم" بوده است [مراجعه کنید به کتاب جان پاسمور John Passmoreتحت عنوان "یک صد سال فلسفه" منتشر شده در سال 1966].

 

پراگماتیسم ویلیام جیمز آلترناتیو دیگری در برابر مونیسم هگلی بود و فلسفه وی نیز در زمینه روحی ای که فلسفه تحلیل منطقی در آن رشد و نما یافت، رشد کرد.  جیمز با راسل در پلورالیسم اشتراک نظر داشت، ولیکن جیمز هیچگاه نظیر راسل برای منطق و خردگرائی چندان اهمیتی قائل نبود.  نقد جیمز از هگل بیشتر همراه نقد عمومی از راسیونالیسم بطور کلی بود، در صورتیکه راسل از سوی دیگر، نقد منحرف شدن هگل از راسیونالیسم را نقد میکرد، و در واقع نقد راسل از هگل در دفاع از راسیونالیسم بود و نه در نفی آن.  با وجود این اختلاف بسیار مهم بین جیمز و راسل، جیمز بیش از هر فیلسوف دیگری که به این چالش پرداخته است، به معرفی و دفاع پلورالیسم همت کرده است.  نقل قول طولانی زیر از جیمز بیش از هر توضیح دیگری میتواند بما کمک کند که اندیشه پلورالیستی را درک کنیم.  در سال 1907 جیمز مینویسد:

 

"با تفسیر پراگماتیک وار، پلورالیسم یا دکترین آنکه کثرت وجود دارد،  به این معنی است که قطعات گوناگون واقعیت "ممکن است از طریق بیرونی"  مرتبط باشند. هر آنچه شما میتوانید به اندیشه بیاورید، هر چقدر بزرگ ودر برگیرنده،  از نقطه نظر پلورالیستی به یک نوع یا اندازه،  یک محیط حقیقی "خارجی" دارد. همه چیز به طرق گوناکون "با" یکدیگر هستند، ولی هیچ چیز همه چیز را در بر نمیگیرد، یا بر همه چیز غلبه ندارد.  لغت "و"  در دنباله هر جمله ای میاید.   و چیزی همیشه از قلم میافتد. "نه کاملأ" بیان بهترین کوشش ها،  در هر جای گیتی، جهت دستیابی به همه-شمولی بایستی ذکر شود.  جهان پلورالیستی بیشتر به جمهوری فدرال شبیه است تا یک  امپراطوری یا یک پادشاهی [تاکید از من]. معهذا هرچند بسیاری را بتوان با هم جمع  کرد، بسیاری دیگر حضور خود را در مرکز موثر آگاهی و عمل آشکار میسازند یعنی چیز دیگری خود گردان و غایب بوده،  و غیر قابل تقلیل به یگانگی است.

 

"مونیسم، از سوی دیگر، تکیه دارد که وقتی ما به واقعیت توجه میکنیم،  یعنی واقعیتِ  واقعیات، همه چیز پیش روی *همه چیز* دیگر در یک همزمانی  بزرگ کاملیت حضور دارند، که هیچ چیز یه هیچ معنی کاری  یا اساسی، نمیتواند از بقیه چیز ها جدا باشد، و همه چیز در یکدیگر، در یک تلاقی عظیم، درهم ادغام میشوند."

 

(مراجعه کنید به کتاب ویلیام جیمز تحت عنوان "یک جهان پلورالیستیA Pluralistic Universe"، متن هاروارد، صفحه 45، چاپ 1977)

 

ویلیامز جیمز میکوشید که سیستم پلورالیستی ای را بسط دهد.  او میدانست جامعه ای که حقوق فردی را برسمیت بشناسد میتواند از پاره پاره شدن بوسیله تدوین یک سیستم غیر متضاد از قوانین که روابط انسانها را معین کند، به پرهیزد.  اگر فلسفه میخواست که پلورالیسم را بپذیرد، احتیاج داشت علاوه بر اشیاء مشخص و روابط آنها، به دنبال یک سیستم پلورالیستی در جهان هم باشد. ویلیام جیمز هیچگاه به چنین هدفی دست نیافت شاید به این خاطر که دیدگاه فلسفی وی ضد خردگرائی بود  و معتقد بود تکوین فلسفی را بایستی به " سبک ذره ذرهpiece-meal fashion" دنبال کرد.

 

راسل در سعی برای ارائه یک سیستم فلسفی پلورالیستی یعنی اتمیسم منطقی، با موانع دیگری مواجه شد. متأسفانه اتمیسم منطقی در دستیابی به اهداف دور دست خود موفق نبود و تنها عناصر تکه تکه شده ای از جزئیات منطقی-زبانشناسی آن باقی مانده است.  فلاسفه بعدی سنت آنالتیک اکثراً از هر گونه کوششی برای ساختن یک سیستم پلورالیستی دست شستند و شاید این امر دلیل توجه آنها به کارهای فاقد جهانشمولی ad hoc-ness در تأمل فلسفی است.  از سوی دیگر شاید دشمنی اکثر فلاسفه آنالتیک با سیستم سازی بتواند عدم جذابیت نظرات فلسفی آنها را در میان مردم عادی، توضیح دهد.  امروز غیر قابل انکار است که بسیاری روشنفکران غرب نوعی مونیسم موسوم به فنومنولوژی را که در راستای نئو-هگلیسم مرلوپونتی و هایدگر است، به فلسفه آنالتیک ترجیح میدهند.  بنظر میرسد که با نوعی طنز تاریخ روبرو هستیم که بازگشت به آنچیزی اتفاق افتاده است که همه مأموریت فلسفه آنالتیک بخاطر تقبیح آن بود، یعنی رد کردن مونیسم!

 

هدف کوشش های راسل برای خلق یک سیستم پلورالیستی امروز پس از این سالها بیشتر قابل درک است و ناکامی های کوشش پیشگامانه وی میتواند سرمشق خوبی برای تأمل های فلسفی زمان حاضر باشد.

 

از اینجا ببعد در این رساله هدفم بررسی فلسفه اتمیسم منطقی راسل در ارتباط با محتمل بودن تئوری های مشخص ارائه شده از سوی وی نیست، بلکه میخواهم توجه خود را برروی مسائلی که ساختن سیستم پلورالیستی از سوی او میخواست به آنها پاسخ بدهد، متمرکز کنم.  امروزه ساختن یک سیستم پلورالیستی از نظر اکثر فلاسفه آنالتیک بنظر مانند کیمیاگری مینماید و چنین هدفی بمثابه موضوعی برای یک برهه تاریخی معین نگریسته میشود و نه یک موضوع  مثمر ثمر اندیشه فلسفی.  همانگونه که اشاره کردم طور دیگری فکر میکنم و از از این منظر کوششهای راسل را بسیار جالب و شایسته تأمل اندیشمندانه میدانم حتی اگر که به همه اهداف خود نرسیدند.

 

در سطور زیر سیستم فلسفی اتمیسم منطقی را در ارتباط با سه مسأله بحث میکنم:

 

1-     خصلت جهان یعنی که آیا جهان از بسیاری چیزهای عینی بنیانی تشکیل شده است (پلورالیسم) و یا آنکه فقط از یکی (یعنی مونیسم).

2-       ساختمان جهان، یعنی اینکه عناصر اصلی تشکیل دهنده جهان چیستند و چگونه با هم مرتبط هستند.

3-       منشأ و آینده جهان.

 

در بحث مبحث اول کوشش خواهم کرد که توجه مان را به اهمیت متافیزیک در فلسفه اتمیسم منطقی معطوف کنم.  در بررسی  مبحث دوم اهمیت کاتگوری ها (طبقه بندی های فلسفی) را مورد توجه قرار میدهم.  در ارتباط با موضوع سوم در کار راسل حرف زیادی زده نشده است ولیکن میخواهم اهمیت آن را برای هر تأمل فلسفی در آینده، بررسی کنم.

 

 

II. خصلت جهان

 

راسل پیش فرض های متافیزیکی را بعنوان پیش شرطی برای دکترین منطقی خود نمیدید.  اولین جائی که اتمیسم منطقی را طرح میکند میگوید "من سعی میکنم که ...نوع معینی دکترین منطقی را ارائه کنم و بر مبنای آن نوع معینی از متافیزیک را تعریف کنم [اورمسون Urmson, J. 0 ، تحلیل فلسفی Philosophical Analysis ، 1958، صفحه 6].  راسل این برخورد به متافیزیک را در آخرین کار مهم خود درباره این گفتمان تحت عنوان "اتمیسم منطقی"  در سال 1924 به این شرح تعمیم میدهد: ".. منطق آن چیزی است که در فلسفه بنیانی است، و اینکه مکاتیب فلسفی بایستی بوسیله منطق آنها مشخص شوند و نه بوسیله متافیزیک آنها [برتراند راسل، اتمیسم منطقی Logical Atomism ، L & K،  ص 323]." معهذا پس از بررسی کار راسل درباره اتمیسم منطقی، ما میتوانیم متافیزیک بنیانی آنرا (یعنی پلورالیسم را) پیدا کنیم که به منطق آن تقدم دارد.  اگر اینچنین باشد، این امر ممکن است نشان دهنده اهمیت متافیزیک در فرموله کردن یک سیستم پلورالیستی باشد.

 

از راسل در ابتدای سخنرانی خود در سال 1918 تحت عنوان "فلسفه اتمیسم منطقی" درباره اثبات پلورالیسم در سیستم وی سؤال میشود و وی کوشش میکند که آنرا بر مبنای تجربی و نه بشکل یک پیش فرض اپریوری a priori  (از پیش) ارائه دهد.  وی میگوید:

 

"یک انسان تجربه کننده بطور طبیعی میگوید که چیزهای بسیاری هستند و اثبات ضد آن که ارائه شود اپریوری (از پیش) است.  پیشنهاد من رد آن استدلالات اپریوری است...[برتراند راسل، فلسفه اتمیسم منطقی، LK، ص 323]."

 

برتراند راسل در سال 1924 در رساله "اتمیسم منطقی" حتی صریح تر از این موضع دفاع میکند و مینویسد:

 

 "..اگر من درست بگویم در آنصورت چیزی در منطق نیست که بتواند بما کمک کند که بین مونیسم و پلورالیسم را انتخاب کنیم، یا بین دیدگاهی که معتقد است حقایق خردمندانه نهائی وجود دارند و دیدگاهی که فکر میکند چنین حقایقی وجود ندارند.  تصمیم خود من برای ترجیح پلورالیسم و روابط پدیده ها بر مبنای زمینه های تجربی گرفته شده است، پس از آنکه خود را قانع کرده ام که استدلالات اپریوری در تقابل با آن ها، معتبر نیستند [برتراند راسل، اتمیسم منطقی، LK، ص 338-339]."

 

بنابراین به اذعان خود راسل بنیانی ترین پیش فرض (یعنی پلورالیسم) نمیتواند از طریق منطق تبیین شود و این خود در تضاد با ادعای راسل است که منطق بنیان فلسفه است.  مضافاً آنکه وی نمیخواهد این نگرش را برمبنای متافیزیکی هم بپذیرد. وی مبانی تجربی را بعنوان دلیل گزینش خود ذکر میکند.  معهذا پذیرش این اصل اساسی بر مبنای زمینه های تجربی کم درد سر تر نیست.

 

 در آغاز نوشتار "منطق بمثابه اساس فلسفه"  راسل نشان میدهد که استقراء نمیشود بر مبنای تجربی پذیرفته شود و نیازمند یک اصل منطقی اپریوری است [برتراند راسل، منطق بمثابه فلسفه، AT، ص 128-129].  اگر استقراء درباره یک رابطه علت و معلولی در جهان است، پلورالیسم درباره همه چیزها و روابط  در جهان است، گذشته و آینده، و بنابراین از استقراء بسیار عمومی تر است.  چگونه میتوان با همان استدلال، پذیرش پلورالیسم را بر مبنای زمینه های تجربی قبول کرد؟ راسل آگاه است که وی نمیتواند بگوید پلورالیسم بر مبنای منطق پذیرفته شده است، چرا که چنین استدلالی  دایره وار است، چرا که منطق او از قبل پلورالیسم را پیش فرض خود دارد. 

 

مضافاً آنکه ادعای آنکه پلورالیسم میتواند بر مبنای تجربی پذیرفته شود، در آثار وی در مورد اتمیسم منطقی برایش استدلالی نمیشود، و بمثابه یک حقیقت بدیهی طرح میگردد.  نتیجه میگیرم که پلورالیسم برای راسل یک اعتقاد متافیزیکی است که هم از طریق حقائق تجربی میتواند تبیین شود و هم بوسیله استدلال های منطقی درباره موضع متقابل آن یعنی مونیسم.  به عبارت دیگر ادعاهای وی که "منطق در فلسفه بنیادی است" و اشتقاق "متافیزیک از منطق،" حتی با استدلالات خود وی هم در تطابق نیستند.

 

بیشتر اینکه برای اثبات متافیزیک ضمنی خود، راسل بیشتر نگران نتایج *عملی* این اعتقاد (پلورالیسم) است تا استدلالات فرضی برای تبیین آن بصورت پیشفرضانه  (اپریوری). این موضوع بیشتر آشکار میشود وقتی که وی کار خود را در نوشتار دیگرش "فلسفه اتمیسم منطقی" به این شرح خلاصه میکند:

 

"یک هدف که نظیر شریانی در میان هر آنچه من گفته ام  جریان یافته است ،مستدل کردن این تحلیل بوده است، یعنی مستدل کردن اتمیسم منطقی، دیدگاهی که  که میتوان در تئوری به منبع آن رجوع کرد، اگر نه در عمل، به نهایت غائی بسیط، که از آن جهان ساخته شده است، و آنکه آن عناصر ساده یک واقعیتی دارند که به هیچ چیز دیگری تعلق ندارد [برتراند راسل، فلسفه اتمیسم منطقی، LK، ص 270]."

 

بنابراین راسل فکر میکند که پلورالیسم را در کارهای خود مستدل کرده است.  معهذا اگر این یک حقیقت بدیهی بود و نه یک اعتقاد متافیزیکی، هیچ دلیلی نداشت که کل کار او بمثابه استدلالاتی برای اثبات این دیدگاه در نظر گرفته شوند.  این تصور غیر قابل اجتناب است که پلورالیسم، متافیزیک اتمیسم منطقی راسل  است . در واقع این برخورد، متدولوژی یک فیلسوف آنالتیک را برای بنیانگذاری یک اعتقاد متافیزیکی برجسته میکند، در مقایسه با فیلسوفانی که به اندیشه منطقی تعلقی ندارند.  بنابراین برعکس ادعای راسل، متافیزیک و نه منطق بنیانی است، حتی برای توصیف فلسفه اتمیسم منطقی خود او، اگر نه برای مکاتیب دیگر فلسفی. 

 

از مورد راسل میتوان آموخت که دور ریختن شفاهی متافیزیک باز پس گرفتن آن از در پشت است.  مارکسیستها  به همین سان دیالکتیک را در جهان بمثابه یک حقیقت بدیهی و نه یک اعتقاد متافیزیکی تلقی میکردند.  به همین شکل پوزیتویستها اعتقاد به تجربه مستقیم را بمثابه حقیقت بدیهی تلقی میکردند و نه بمثابه یک اعتقاد متافیزیکی.  آنان هر دو ادعا میکردند که از متافیزیک خود را خلاص کرده اند، ولیکن اگر واقعاً متافیزیک را به دور ریخته بودند، چرا همیشه مجبور بودند حقایق عینی را تعدیل کنند، تا که در طرح های باصطلاح "حقایق بدیهی"  آنها بگنجند!؟  صریح بودن درباره پیشفرض های متافیزیکی، و مطالعه همگونی آنها با حقایق علمی، بهتر است تا ادعاهای شبه علمی که گوئی متافیزیک را به دور میریزد.  این موضوع ممکن است که برای کوشش های آینده جهت توسعه سیستم پلورالیستی بسیار قابل تأمل باشد.

 

دیدیم که خصلت جهان در فلسفه اتمیسم منطقی پلورالیستی است و نه مونیستی.  اعتقاد به پلورالیسم بی ارزش است مگر آنکه بتواند توصیف بهتری از حقیقت در جهان به بار آورد و پیش بینی های بیشتری از آینده را در عرصه های مختلف زندگی ممکن کند.   بنابراین برای تبیین پلورالیسم بایستی نشان داد که تفاوت آن با مونیسم در ارتباط با تفکر درباره موضوع تحقیق عرصه های مختلف علمی چیست.  همانطور که مفصلاً در رساله "آینده نگری و پلورالیسم ارسطو[http://www.ghandchi.com/440-Aristotle.htm]" نشان دادم، وقتی ارسطو پلورالیسم خود را طرح میکند آنرا با فلسفه های مونیستی زمان خود مقایسه میکند و نیز موضوعات مختلف مورد توجه علوم مختلف را با دیدگاه فلسفی خود مورد ارزیابی قرار میدهد.  بعبارت دیگر وی معنی دار بودن پلورالیسم خود را در مقایسه با دیدگاه آلترناتیو در مطالعه جهان تبیین میکند.  این برخوردی است که در متون فلسفه اتمیسم منطقی غایب است.  در این مورد بیشتر در بخش چهارم این نوشتار توضیح خواهم داد.

 

خلاصه کنم استتار اهمیت متافیزیک و ارائه تجریدی  پلورالیسم بدون آنکه اختلاف آن با مونیسم بطور مشخص در عرصه های مختلف زندگی توضیح داده شود، میتوانند دو علت مهم شکست توسعه سیستم در فلسفه اتمیسم منطقی تلقی شوند.  بیشتر آنکه هر گونه کوشش های در آینده برای توسعه سیستم پلورالیستی ممکن است که نیاز به چیره شدن بر موانع مشابهی را در نظر بگیرد.

 

 

III. ساختار جهان

 

در پی تبیین پلورالیسم بمثابه دیدگاه عمومی از خصلت جهان، گام بعدی برای یک سیسم فلسفی کشف ساختار جهان است.  اینکه اتمیسم منطقی چگونه با این مسأله دست و پنجه نرم کرده است، موضوع این بخش رساله است.

 

طبق نظریه اتمیسم منطقی، بنیانی ترین عناصر جهان عبارتند از اشیاء، مناسبات، کیفیات و فاکتهای اتمی (حقایق مسلم). راسل منظور خود از حقایق را اینگونه توضیح میدهد: "اشیاء در جهان خواص مختلفی دارند و در برابر یکدیگر در مناسبات متفاوتی قرار دارند.  اینکه این خواص و مناسبات را دارند *فاکتها* facts است و اشیاء و کیفیات یا روابط آنها به روشنی به یک معنی یا معنای دیگر اجزاء این فاکتها که دارای این کیفیات و روابط هستند، محسوب میشوند ...[همانجا، ص 192]." مضافاً آنکه وی فکر میکند که "فاکتها به جهان عینی تعلق دارند [همانجا، ص 197]."

 

گرچه فاکتها مرکب هستند ولیکن همانها نهائی تلقی میشوند [برتراند راسل، اتمیسم منطقی، LK، ص 338-339] و نمیـتوانند به اجزاء ساده تری تقسیم شوند.  وی مینویسد:

 

"...بسیط ها، همانگونه که سعی کردم توضیح دهم، تعداد بینهایتی هستند.  آنها شامل مشخص ها و کیفیات و روابط در درجات مختلف میشوند، یک سلسله مراتب (هیرارشی) کامل از بسیط های گوناگون، اما همه آنها، اگر ما درست بگوئیم، به طرق گوناگونشان یک شکلی از واقعیت را در خود دارند که به هیچ چیز دیگری متعلق نیستند.  تنها نوع عینیت دیگری که در جهان پیدا میکنید آن چیزی است که ما آن را *فاکتها* مینامیم  و فاکتها آن نوع چیزهائی هستند که از طریق عبارات منطقی بیان یا نفی میشوند، و به شکل متعارف به همان معنائی که اجزاء  آنها وجود دارند،  ابداً وجود ندارند.  آنهم از طریق این واقعیت نشان داده میشود که نمیتوانید بر آنها نامی بگذارید.  فقط میتوانید آنها را نفی یا بیان کنید یا در نظر بگیرید ولیکن نمیتوانید به آنها نامی گذارید چرا که آنها در جائی نیستند که نامیده شوند، هر چند بمعنای دیگری این درست است که شما نمیتوانید جهان را بشناسید مگر آنکه فاکت هائی که تشکیل دهنده حقایق جهان هستند را بشناسید. [برتراند راسل، فلسفه اتمیسم منطقی، LK، ص 270]." [تأکیدات از من است]

 

به عبارت دیگر، تصور ذهنی از حقیقت به اینگونه عینیت مییابد وقتی که راسل مدعی میشود حقیقت جهان قابل تقلیل به "فاکتهائی است که تشکیل دهنده *حقایق* truths جهان هستند." این ادعا خیلی شبیه مونادولوژی لایبنیتس است که در آن تصور ذهنی از تفکر توسط موناد ها *عینیت* مییابند [رجوع کنید به توضیحاتم درباره مونودولوژی لایبنیتسhttp://www.ghandchi.com/394-MonadsCPH.htm]. طبق فلسفه اتمیسم منطقی، اتمهای مرتبط به حقیقت در جهان عینی چیزهای مشخص یا روابط یا کیفیت ها نیستند، بلکه یک یگانگی ویژه آنها است که در تطابق با حقیقت میباشد، یعنی در تطابق با فاکتهای اتمی.  بنابراین این فاکتهای اتمی هرچند مرکب هستند، قابل تقلیل به اجزاء خود نیستند، گوئی که عینیت یافتن حقیقت، مثل روحی است که از گسستن آنها ممانعت میکند.

 

اگر یگانگی های غیر قابل تقلیل فاکتهای اتمی بشکل بالا پذیرفته شوند، در آنصورت دیگر دلیلی برای ترجیح در نظر گرفتن روابط بمثابه روابط خارجی بین اشیاء، بجای روابط درونی فاکتهای اتمی نیست.  در واقع دومی مناسب تر است، چرا که حقیقت و روابط را از هم جدا نمیکند.  مضافاً آنکه نیازی نیست که مشخص ها را جدا از فاکتهای اتمی موضوع شناخت بدانیم ،چرا که حقیقت آنها نمیتواند مستقل از فاکتهای اتمی تبیین شود.  به عبارت دیگر به این طریق، فقط فاکتهای اتمی نهائی تلقی شده و اشیاء، روابط، و کیفیات جنبه هائی از فاکتها خواهند بود.  راسل چنین نتیجه ای را از تشبیه خود نمیگیرد، معهذا برادلی Bradley (نظریه پرداز هگلی آنزمان که نقد راسل و مور از هگل بر روی نظرات وی متمرکز است)، سریعاً این نکته را در نظریه راسل خاطر نشان میکند:

 

"موضع اصلی آقای راسل برای من غیر قابل درک است.  از یکسو این درک القاء میشود که ایشان از پلورالیسم صریح دفاع میکنند، که برایش هیچ چیزی فراسوی عبارات ساده و روابط خارجی قابل قبول نیست.  از سوی دیگر، آقای راسل بنظر میرسد در همه جا با تأکید بیان  از عقایدی دفاع میکنند که چنین پلورالیسمی بایستی منکر آن عقاید باشد.  این دو موضع بنظر من غیر قابل سازش هستند، چرا که آنگونه که من میفهمم دومی با اولی در تضاد کامل است [برتراند راسل، اتمیسم منطقی، LK، ص 336]."

 

راسل به نقد بالا اینگونه پاسخ میدهد که وی "بسیط ها و مرکب ها را همیشه دو رستهtype مختلف فرض میکند.[همانجا، ص 336]." معهذا حتی اگر ما تئوری رسته ها types را بپذیریم، ما کماکان با مسأله تطابق عینی حقیقت و مرکب های نهائی روبرو خواهیم بود و نه بسیط ها، و بسیط ها نیز کماکان از حقیقت تهی خواهند بود.  به این طریق ساده ها نظیر مفهوم کانتی شیئی در خود در خواهند آمد، با این تفاوت که برای کانت بسیط های نهائی قابل شناخت نبودند، در صورتیکه برای راسل حقیقت عینی نمیتواند تصدیق شود مگر در مرکب ها. بنابراین آقای برادلی میتوانست کماکان انتقاد خود را توجیه کند، حتی پس از آنکه راسل تئوری رسته ها Theory of types را ارائه میکند.  تئوری رسته ها فقط اذعان بسیط ها بعنوان رسته ای از اشیاء هستند که حقیقت آنها نمیتواند مستقل از مرکب ها تبیین شود.  بنابراین در مورد عجیب فاکتهای اتمی و نقدم در بالا، ارائه تئوری رسته ها تغییری بوجود نمیآورد. مفاهیم زیر را برای روشن کردن مسأله پیشنهاد میکنم:

 

هشت تا ده طبقه بندی ارسطو برای موضوعات تفکر و مطالعات ارسطو درباره روابط آنها با یکدیگر مفاهیم بهتری را برای کشف ساختمان جهان برای یک پلورالیست مهیا میکند تا طبقه بندی های راسل.  در واقع راسل فقط سه طبقه بندی را ذکر میکند، یعنی اشیاء، روابط، و کیفیت ها، و بنظر نویسنده این سطور، برایش سخت است که بتواند با آنها سیستمی بسازد که با جهان واقعی در تطابق باشد، و در نتیجه طبقه بندی جدیدی از موضوعات فکر اضافه میکند که همان  فاکتهای اتمی است که نوعی عینیت یافتن حقیقت است تا که جای خالی را برای توضیح جهان واقعی پر کند.  در واقع، فقط این طبقه بندی آخر کافی است و حتی سه طبقه بندی دیگر وی تکرار اضافی redundant هستند، چرا که فاکتهای اتمی همه عناصر اولیه را برای تبیین حقیقت در جهان مهیا میکنند. ولیکن به این طریق وی از پلورالیسم بسیار دور میشود، البته بدون آنکه متوجه شود.  در دام این اشتباه افتادن بخاطر سهو راسل در ندیدن اهمیت طبقه بندی موضوعات فکر در هر سیستم فلسفی است.  وی به این اشتباه خود حتی سالها بعد نیز، پس از آنکه فلسفه اتمیسم منطقی را رها کرده بود، ادامه داد و تا آنجا که میدانم هیچ یک از منتقدین هم به این موضوع توجه نکرده اند.  در سال 1945 در کتاب "یک تاریخ فلسفه غرب"، راسل مینویسد:

 

"آنچه که دقیقاً از عبارت "طبقه بندیcategory" در ارسطو یا در کانت و هگل درک میشود، من بایستی اذعان کنم که هیچوقت قادر نبوده ام که بفهمم.  من خود اعتقادی به اصطلاح "طبقه بندی" به هیچ شکل مفیدی که نشانگر ایده روشنی در فلسفه باشد، ندارم [برتراند راسل، یک تاریخ فلسفه غرب، 1945، ص 199-200]."

 

برعکس نظر راسل، طبقه بندی ها بر ساختار سیستم های فلسفی اثر دارند و به این خاطر است که فلاسفه جامع پردازی نظیر ارسطو و هگل بسیار بر روی روشن کردن طبقه بندی های موضوعات فکر در فلسفه خود بذل توجه کرده اند.  شفافیت درباره طبقه بندی های مورد قبول میتواند از اینکه طبقه بندی هائی بدون توجیه براحتی وارد یک سیستم فلسفی شوند جلوگیری شود.  در واقع راسل خود یک طبقه بندی جدید ارائه کرده است وقتی که فاکتهای اتمی را بدیهی فرض میکند و اگر وی این کار را آگاهانه کرده بود، شاید تشخیص داده بود که از نظر دسته بندی هیچ اختلاف اساسی بین عبارات اتمی وی وجود نداشت که باصطلاح منعکس کننده فاکتهای اتمی هستند و خود فاکتهای اتمی چیزی بجز یک طبقه بندی تازه بیان نظیر رابطه، جوهر، کیفیت، و غیره نبودند.  همچنین نداشتن طبقه بندی هائی نظیر زمان و مکان در اتمیسم منطقی راسل از نظر های دیگر مشکل ساز  بودند (این موضوع را در بخش بعدی بحث خواهم کرد).

 

ناروشنی درباره طبقه بندی کمک میکند که سوبژکتیویسم طبقه بندی جدید "فاکتهای اتمی" ، از نظر دور بماند.  از آنجا که فاکتهای اتمی "عینی" هستند و عبارات اتمی ذهنی هستند، نمیشد که ظن به سوبژکتیویسم برد.  این نظیر آن بود که فرض کنیم یک شیئی به کابوس مرتبط است و بعد فکر کنیم سخن گفتن از کابوس میتواند هم ذهنی و هم عینی باشد.  ما میـتوانیم تصور مشابهی را در اتمیسم منطقی بیابیم.  راسل عبارات را بمثابه عکس هائی را فاکتها تصور میکند.  اما فاکتهائی نظیر کابوس  تا آنجا که با حقیقت در ارتباطند، مفاهیم ذهنی هستند، و آنها را عینی نامیدن هیچ چیزی را عوض نمیکند.  مضافاً آنکه مرکب بودن فاکت ها "با مرکب بودن عبارات نظیر انعکاس در آینه است [برتراند راسل، فلسفه اتمیسم منطقی، LK ، ص 197]."  فلسفه اتمیسم منطقی سپس به مطالعه عبارات منطقی میپردازد و نه فاکتها.  راسل مینویسد: "خصلت هر شیئی به این معنی همه عبارات حقیقی که در آن شیئی مورد نظر ذکر شده است، خواهد بود. [همانجا، ص 204]"

 

اتمیسم منطقی به این شکل به پیش رفت یعنی در جهت پوزیتویسم زبانشناسی.  و به این طریق مطالعه منطق و زبان جایگزین مطالعه جهان شد.  این مدل جدید تأمل فلسفی، فلاسفه آنالتیک را با ریزه بینی های زبانشناسی آن، شیفته خود کرد، و دیگر مسائل واقعی درباره جهان و جامعه برای این مدل درک جهان، غیر لازم مینمودند!  این سرنوشت شاید نتیجه اشتباه "عینیت دادن " یک مفهوم ذهنی حقیقت بمثابه فاکتهای اتمی که منعکس کننده عبارات اتمی فرض میشدند، بود. اما در واقع تفاوتی بین آن عینیت و مفهوم ذهنی نبود.  تفاوت واقعی بین طبقه بندی های بیان و موضوعات سخن بود که همیشه ارتباط متقابل با جهان را لازم میکند تا که محتوای این طبقه بندی ها درک شوند.  این طبقه بندی شبه عینی حقیقت راه ساده ای بود که جهان را در کتب زبانشناسی مطالعه کنند.  فاکتهای اتمی در واقع بی مصرف بودند و عبارات اتمی جایگاه افضل را در تأمل فلسفی یافتند.

 

خلاصه کنم تعداد محدود طبقه بندی های موضوعات اندیشه، "عینی کردن" مفهوم حقیقت، در شرایط فقدان شفافیت درباره مهمترین طبقه بندی ها در سیستم فلسفی، کمبود بنیانی طرح راسل برای درک ساختار جهان را باعث شدند.  در نتیجه در متافیزیک وی، پلورالیسم بوسیله یگانگی های مرکب تحلیل نشده، یعنی به فاکتهای اتمی تنزل کرد.  همچنین در علم شناخت وی، رئالیسم بوسیله عبارات اتمی، که موقعیت افضل را در سیسم فلسفی او کسب کرده بودند، به تحلیل رفت.

 

 

IV. منشاء و آینده جهان

 

مدل راسل از جهان (اتمیسم منطقی) برای موضوعات وابسته به زمان خیلی ضعیف بود.  همانگونه که قبلاً توضیح دادم هیچ ذکری از زمان در طبقه بندی های ارائه شده در سیستم راسل وجود ندارد.  اشیاء در مدل وی برای مدت کوتاهی که درباره آنها حرف زده میشد دوام داشتند.  بنابراین، سیستم او، از موضوعات تجربه فوری جندان فراتر نمیرفت، و از این نظر سولیپسیست (نفس گرا) بود.  وی در "فلسفه اتمیسم منطقی" مینویسد:

 

"...مشخص ها این ویژگی خاص را دارند که در میان آنگونه چیزهائی که بایستی در جهان سیاهه برداری کنید، هرکدم از آنها قائم به ذات هستند و کاملاً خود کفا میباشند.  اینگونه خود کفائی است که قبلاً متعلق به جوهر بود، با این تفاوت که در گذشته تا آنجا که به تجربه ما مربوط میشد در لحظه کوتاهی دوام داشت [همانجا، ص 202]."

 

راسل حتی در بخش سؤال و جواب سخنرانی خود صریح تر این مطلب را بیان میکند:

 

"...من آن نقطه را گذاشتم و درباره اش لحظه کوتاهی حرف زدم.  منظورم این است که اکثر اوقات خیلی تغییر میکند.  اگر سریع بحث کنید، طولی نمیکشد که تمام شود.  من فکر میکنم که چیزها برای مدت محدودی دوام میاورند، چند ثانیه یا دقیقه یا هر آنقدر که باشد [همانجا، ص 203]."

 

بنابراین اگر چیزها آنقدر سریع عوض میشوند مطمئن ترین ارزیابی جهان، برداشت زبانشناسانه جهان خواهد بود، که دست نخورده میماند، و دوباره ما بر میگردیم به آنچه در بخش قبل دیدیم، هر چند این بار بخاطر "زمان".

 

معضلات راسل با  طبقه بندیcategory زمان، فقط بخاطر سیستم پیشنهادی وی نبودند، بلکه تفسیر های وی از فیزیک مدرن نیز بر اغتشاش مسأله افزوده بودند.  راسل در پایان نوشتار "اتمیسم منطقی " در سال 1924 طبقه بندی های خود را روان تر میکند.  اینجا است که میتوانیم گره خوردگی های سیستم وی با فیزیک مدرن را ببینیم.  تقل قول طولانی زیر لازم است تا که موضوع برایمان آشکار شود.  وی مینویسد:

 

"جهان از یک عدد، شاید محدود، شاید بی نهایت، از چیزهائی که هرکدام با یکدیگر در ارتباط هستند، شاید همچنین با خواص مختلف، تشکیل شده است.  هر کدام از این چیزها را شاید بتوان یک "رویداد" خواند، از نقطه نظر فیزیک قدیمی شده، یک رویداد یک زمان کوچک محدود و یک مقدار کوچک مکان را اشغال میکند، ولی از آنجا که ما زمان و مکان فیزیک قدیمی شده را نداریم، این بیان میتواند فقط در سطح ظاهری پذیرفته شود.  هر رویداد با تعداد معینی رویداد های دیگر مرتبط است که میتواند با آنها "هم زمان وجودی" خوانده شود، از نقطه نظر فیزیک، همه مجموعه رویداد های موجود همزمان یک ناحیه کوچکی از مکان-زمان را اشغال میکنند [همانجا، ص 341]."

 

"این مناطق میتوانند با هم جمع شوند، از طریق قوانین فیزیک، بشکل شیارها یا لوله ها، با امتداد یافتن در یک بُعد مکانی-زمانی تا که در سه بُعد.  چنین لوله ای از نقطه نظر تکه ای از ماده که در بعُدمعینی امتداد یافته میتواند زمان نامیده شود و "تاریخ" آن تکه از ماده را تشکیل دهد، ولیکن فقط زمان خصوصی آن ماده است چرا که در تطابق با بُعد دیگری که تکه دیگری از ماده در آن امتداد یافته نیست ...[همانجا، ص 342]."

 

نقل قول بالا نشان میدهد که بر سر طبفه بندی های راسل چه آمده است.  نفوذ تئوری نسبیت باعث شده است که وی از طبقه بندی های جداگانه زمان و مکان دست بشوید در صورتیکه در زندگی روزمره این طبقه بندی ها غیر قابل چشم پوشی هستند.  فاکتهای اتمی راسل آنچنان چیزهائی هستند که از طریق عبارات اتمیatomic prepositions قابل استناد هستند، آنها اساساً موضوعات اندیشه هستند که برایشان زمان و مکان جداگانه قابل تمیز است.  موضوعات فیزیک در سرعت زیاد، نظیر ذرات زیر اتمی، بوسیله زبان عادی بیان نمیشوند، و فرمول های ریاضی برای توصیف خواص آنها به کار میرود.  در عین حال تئوری نسبیت نشان داده است که برای سرعت های عادی بهتر است که ما طبقه بندی های جداگانه زمان و مکان را حفظ کنیم. 

 

حتی انشتین پس از طرح رویدادهای مکانی-زمانی، در تئوری نسبیت خاص، از طبقه بندی های جداگانه برای توضیح تئوری نسبیت عمومی و مطالعات خود درباره فیزیک کوانتا در کتاب "تکامل فیزیک" استفاده میکند.  این نشان میدهد که این طبقه بندی ها برای مطالعه جهان غیر ضروری نیستند.  چگونه ما میتوانیم از تغییرات زمین شناسی، تکامل، و تغییرات اجتماعی بدون استفاده از مفهوم زمان سخنی بگوئیم.  بهر حال راسل در آنزمان بخاطر قواعد کلی فیزیک نو سردر گم شده است تا حدی که زمان را "زمان خصوصی" یا بمثابه چیزی ذهنی و وابسته به مشاهده کننده فرض میکند که دوباره بسط  فیزیک کوانتا برای اندازه ها و سرعت هائی است که لزوماً معتبر نیستند.

 

آشکار است که سیستم بالا تاریخ را بمثابه تاریخ خصوصی افراد تفسیر میکند، بنابراین این سولیپسیسم نمیتوانست به موضوع منشاء و آینده جهان پاسخی ارائه کند.  بطور خلاصه اتمیسم منطقی بمثابه یک سیستم قادر نبود با اینگونه سؤالات درباره جهان دست و پنجه نرم کند.  یک سیسم فلسفی بدون طبقه بندی های مناسب مکانی و زمانی نمیتواند با موضوعات مهم تفکر فلسفی نظیر تغییر، مواجه شود.  هر سیستم فلسفی پلورالیستی بایستی آنگونه عناصر مکانی و زمانی را ارائه کند که انعطاف کافی برای مطالعه سطوح مختلف علوم و عرصه های مختلف تأمل فلسفی را داشته باشند، تا قادر باشند گذشته را مطالعه کنند، و ارائه پیش بینی را درباره آینده در عرصه های مختلف زندگی، ممکن سازند.

 

 

 V. نتیجه گیری

 

فلسفه اتمیسم منطقی اولین کوشش برای ساختن یک سیسم فلسفی پلورالیستی بر مبنای علم معاصر بود.  جای تعجب نیست که ضعف های زیادی داشت و نتوانست به اهداف خود دست یابد.  فلسفه یونان باستان شاهد شکست دموکریتوس و لوسیپوس بود پیش از آنکه به اوج سیستم فلسفی ارسطوئی نائل آید.  اتمیسم منطقی به همین سان میتواند بمثابه اولین کوششهای قرن بیستم برای بنای یک سیستم فلسفی نو که قادر باشد در پرتو تحولات جدیدعلم، تکنولوژی، و جامعه، جهان را آنگونه که ما امروز میشناسیم، مورد تأمل قرار دهد.  آنچه را فهرست وار از این کوشش جسورانه برای چالش های آینده جهت توسعه سیستم های فلسفی پلورالستی میشود آموخت، شاید به شرح زیر بتوان خلاصه کرد:

 

1. معرفی طرح یک متافیزیک صریح برای سیستمی پلورالیستی که فاصله خود را با سیستم های مختلف مونیستی در عرصه های مختلف اندیشه به روشنی ترسیم کند.

 

2. بکار بردن سیستم فلسفی ارائه شده در عرصه های مختلف علوم و غیره و تبیین ارزش آن برای حل مسائل مختلف.

 

3. تصریح طبقه بندی های جدید برای موضوعات اندیشه که در تطابق با سطح علوم باشند و در عین حال برای پروژه های مختلف مطالعه جهان کفایت کنند.  بویژه نیاز به معرفی طبقه بندی های جدید زمان و مکان که از انعطاف لازم برخوردار بوده و از عهده بر آوردن نیازهای مطالعه در عرصه های علوم مختلف بر آیند.

 

4. برای اجتناب از درهم و برهم شدن مفاهیم ذهنی و عینی، بر عکس تیغ اوخام (نگاه کنید به رساله پلورالیسم ارسطو برای توضیحات درباره تیغ اوخام)، بر تعداد مسائلی که در مقابل خود قرار میدهیم بیافزائیم و نه آنکه از آنها بکاهیم.

 

5. فرم های تازه منطق را که قابل تطابق با دینامیسم و تغییرات زمانی جهان هستند، مطالعه کنیم.  کوششهای بولBoole، فریجFrege، پیانوPeano، و راسلRussell ما را از  محدودیت های مدل موضوع-خبر در منطق آزاد کرد.  گام بعدی چیره شدن بر سکون گرائی (staticism) در منطق از نظر زمانی است.  منطق هگل با وجود همه اشکالات آن، شاید از این نظر استحقاق توجه ما را داشته باشد.

 

توسعه سیستم فلسفی پلورالیستی قادر به پاسخ گوئی به نیازهای تحولات علم و تکنولوژی، یک پروژه سریع نیست، و شاید زمان طولانی بطول انجامد، با بسیار ناامیدی ها، قبل از آنکه به نقطه اوجی نظیر سیستم های ارسطوئی و هگلی فلسفه برسد.


به امید
جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران

سام قندچی، ناشر و سردبیر ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com   
http://www.ghandchi.com   

بیستم تیر ماه 1385

July 11, 2006

 

 

مطالب مرتبط

 

آینده نگری و پلورالیسم ارسطو
http://www.ghandchi.com/440-Aristotle.htm

Futurism and Aristotle's Pluralism
http://www.ghandchi.com/440-AristotleEng.htm

 

سکولاریسم، پلورالیسم، و چند رساله دیگر
http://www.ghandchi.com/600-SecularismPluralism.htm

Sam Ghandchiسام قندچي پلورالیسم در اندیشه غرب، کثرت گرائی

 سام قندچی

http://www.ghandchi.com/301-Pluralism.htm

Pluralism in the Western Thought

http://www.ghandchi.com/301-PluralismEng.htm

رساله های مرتبط: 1

 

rodin

 

پیشگفتار
 

در رساله دیگری درباره یکتاگرائی درفلسفه عصر مدرن و به ویژه مونیسم مارکسیستی که بیشتر در ایران پیرو داشته است بحث کرده ام. در رساله زیر موضوع بحث نقطه مقابل مونیسم، یعنی پلورالیسم یا کثرت گرائی در فلسفه غرب است. شایسته است که کثرت گرائی دراندیشه های فلسفی متداول در ایران نیز مطالعه عمیق شود. هرچند در آن زمینه اشاراتی در نوشته های خود از جمله در این نوشتار دارم، اما موضوع این رساله اساسأ مکاتیب فلسفی کثرت گرا در غرب است.

کارهائی که امروز درباره اندیشه های مدرن در ایران وجود دارند، آثار نویسندگانی نظیر فریدون آدمیت هستند، که اساسأ موضوع تحقیقشان دوران مشروطیت است، که اندیشه های غرب افکار ایران را تحت تأثیر قرار داده بود. امیدوارم کارهای تحقیقاتی جدیدی درباره اندیشه های کثرت گرا و زمینه های آنان، نه تنها از نظر نفوذ اندیشه های غرب، بلکه از زاویه تطور اندیشه فلسفی در کل تاریخ ایران، انجام شود، که البته تبادل افکار با تمدن های دیگر را نیز شامل خواهد شد، گرچه به آن محدود نخواهد بود.

تا آنجا که به نتیجه گیری در سطح گلوبال مربوط میشود، به غیر از ارائه تاریخی موضوع، که هدفم در این نوشته بوده است، ارزیابی نتایج عملی این بحث برای زمان ما حائز اهمیت است، و مطالعه کارهای نویسندگان زیر را در عرصه های مختلف دانش توصیه میکنم:

در عرصه تئوری سیاست، کتاب جان کنت گالبریت John Kenneth Galbraith بنام "کالبد شکافی قدرتAnatomy of Power". در عرصه اقتصاد، مدل ورودی-خروجیInput-Output Model تدوین شده بوسیله Wassily Leontief برنده جایزه نوبل در اقتصاد، و کتاب ظهور جامعه فراصنعتی دنیل بلDaniel Bell. در عرصه فلسفه آثار پاپرPopper، کواینQuine، و دیگرانی که در این رساله ذکر کرده ام. در عرصه جامعه شناسی و فرهنگ، آثار بل و دنیل ینکلوویچDaniel Yankalovich . در عرصه عدالت اجتماعی و حقوق آثار جان رالزJohn Rawls. در عرصه مدیریت آثار پیتر دراکرPeter Drucker و بالاخره در عرصه تحولات گلوبال، آثار تافلرها و جان نیزبیتJohn Naisbitt.

لازم به تذکر است که در عرصه تصمیم گیری اجتماعی ساختارهای جدیدی در دموکراسی غرب شکل گرفته اند، نظیر ابتکار رأیBallot Initiatives در کالیفرنیا که تافلر و نیزبیتNaisbitt آنرا مورد مطالعه قرار داده اند و در آن باره در نوشته دیگری توضیح داده ام. این تغییرات اجتماعی خود بر شکل پلورالیسم اجتماعی زمان ما اثر میگذارد. از ساختارهای نوین دیگر عصر حاضر، می توان از سازمانهای علمی، محیط زیستی، و سازمان ملل نام برد. در واقع موضوعاتی نظیر کنترل و توازنchecks and balances که از زمان جان لاک در فلسفه سیاسی غرب مطرح بوده با گسترش جامعه فراصنعتی ابعاد نوینی گرفته اند، و این شکل کثرت گرایانه تر دموکراسی فراصنعتی است، که آن را در جای دیگری "رقص در آسمان" خوانده ام.

در زمینه وسائل ارتباط جمعی و اهمیت آنها در دموکراسی فراصنعتی، گالبریت نظرات جالبی ارائه کرده که درجای دیگری بحث کرده ام. و در رابطه با تئوری تفکیک سه قوه جان لاک در عصر فراصنعتی، یکی از پایگذاران اصلی فیوچریسم (آینده نگری) در فرانسه، یعنی برترانددوژوونلBertrand de Jouvenel در اواخر عمر، کارهای ارزنده ای ارائه داد، و بویژه اهمیت پیگرد شادی pursuit of happiness که در بیانیه استقلال در دموکراسی آمریکا طرح شده، و در اروپا طرح نشده است را برای جامعه نوین، جهت طرح
مدل جدید دموکراسی در جامعه فراصنعتی، یادآور میشد. در زمینه عدالت اجتماعی  نیزدر باره مولفه های جدید در جای دیگری مفصلأ بحث کرده ام.

در ارتباط با موضوعات تاریخ فلسفه که در این نوشته آمده اند، جهت مطالعه بیشتر به کتاب مفصلی تحت عنوان "یک تاریخ فلسفه" اثرکاپلستونCopeleston مراجعه کنید. وی با آنکه یک کشیش ژزوئیت است، کتاب بی نظیری در تاریخ فلسفه ارائه کرده است، که در کنار "یک تاریخ فلسفه غرب" برتراند راسل، که از دیدگاه فکری غیرمذهبی نوشته شده، هردو ارزشمند و حاوی اطلاعات مهم تاریخی هستند.

 

 

مقدمه

 

" انسان هائی که  فقط به ذات طبیعت توجه دارند، از این اندیشه به دورند  که چیزی

 مفرد  در جهان هست،  چرا که به ندرت فکر میکنند که این جهان در خود مفرد است،

اما هر سیاره، هر ستاره، خود جهانی است نظیر این یکی. آنها دلیل برای

قبول نه تنها کثرت در نوع در این جهان، بلکه حتی برای کثرت جهان ها

می یابند.  خدا، طبیعت، و منطق بر ضد آن متحدند."

 

از جان دانJohn Donne  س. 1572-1631

 نقل شده توسط استیون دیکSteven J. Dick 

در کتاب کثرت جهان هاPlurality of Worlds  س1982، صفحه 49

 

تاریخ پلورالیسم با "عقل سلیم" آغاز میشود. پس از هزاران سال تسلط افکار مذهبی و فلسفی برذهن بشر، عقل سلیم مردم عادی بدون تعصب و پیشداوری های مذهبی و فلسفی، کثرت گرا ست، یعنی شناخت بی غرضانه طبیعت و جامعه، دنیا را انبوهی از گوناگونی و بی مانندی پدیده های منحصر به فرد میبیند. فعالیت فکری در این شناخت اولیه متوقف نمیشود، و برای فراهم آوردن نیاز های اولیه، در برابر خطرات احتمالی، به جستجو می پردازد. اجتناب از اتفاقات نامطلوب نیاز به توان پیش بینی مسیر آینده پروسه های مختلف دارد. این توان از طریق تشخیص نظم و قاعده در گوناگونی های وقایع جهان حاصل میشود. شکل بدوی این فعالیت دماغی در رفتار حیوانات متفکر بشکل "غریزه" حک شده است، که از طریق ژنتیک منتقل میشود. به همین سان اولین کوشش ها برای آفرینش دانش، از طریق صرفنظر کردن از جزئیات، و چشم پوشی از بی قاعدگی ها، برای دستیابی به قاعده و نظم انجام شد. هراکلید این تلاش ذهنی را جستجو برای "آنچه در همه چیز مشترک است" نامیده است.

در فلسفه، مونیسم بر پلورالیسم تقدم داشته است، چرا که جستجو برای قاعده ها و اشتراک ها منتج به اصول جهانشمول نظیر شبه ماده انتزاعی پلنومplenum طرح شده توسط پارمینیدوس Parmenides، و یا تضاد طرح شده توسط هراکلید انجامید، که در رساله مونیسم مفصلأ بحث کرده ام. در مذاهب، اولین خدایان پلورالیستی بودند، چرا که بیشتر به عقل سلیم مردم عادی نزدیک بودند، و نه به انتزاع فلسفی، و هزاران سال طول کشید تا پلی تئیزم (چند خدائی) جای خود را به مونوتئیسم (یکتاپرستی) داد، که در واقع جمع بست نقاط ا شتراک خدایان مختلف در یک خدای انتزاعی بود. پیشرفت تمدن و علوم، مقارن بود با توسعه اندیشه بشر از پلورالیسم عقل سلیم به مونیسم، و به استثنأ انفصال های مختصر کوتاه مدت، در تاریخ گذشته بشریت، مونیسم غالب بوده است و نه پلورالیسم.

در واقع در عصر حاضراست که توسعه های های جدید علم، عدم تعیّن indeterminism و پلورالیسم را برای علوم طبیعی و پیش بینی آینده تقویت کرده است. پلورایسم امروز اساسأ ادامه کوشش های فلاسفه آنالیتیک در این زمینه، نظیر اندیشه های برتراند راسل در قرن بیستم نیست، هرچند نظرات فلاسفه ای نظیر نلسون گودمن Nelson Goodman نویسنده کتاب راه های گوناگون جهانسازی در سالهای اخیر ادامه آن سنت است. اما در سالهای پایانی قرن بیستم دیدگاه پلورالیستی از طرف دانشمندان و فلاسفه علم و دیگر صاحب نظران اندیشه های نو، با دیدگاههای بسیارمتفاوتی دنبال شده است، اندیشمندانی نظیر کارل پاپر، پریگوژین، دیوید بوهمDavid Bohm ، و یا متفکرینی نظیر کواینW.V. Quine.

 

عهد باستان

 

در یونان باستان امپیدوکلوسEmpedocles اولین فیلسوفی است که به ترویج پلورالیسم می پردازد. در مقایسه با مونیسم هراکلید که آتش رااصل می دانست، امپیدوکلوس ترکیبی ازچهار عنصر تفکر یونان، یعنی زمین، هوا، آتش، و آب را اساسی فرض میکرد و در مقایسه با هراکلید که فقط به ستیز اعتقاد داشت، امپیدوکلوس عشق و ستیز، هر دو را به عنوان توضیح وحدت و جدائی پدیده ها می دانست. ستایش وی از عشق  بمثابه بیان وحدت اولیه،  آرزوی وی برای مونیسم را نشان میداد، هرچند این هرگز به معنی اعتقاد او به این آرزوها بمثابه واقعیت نبود، واقعیتی که وی عکس این نمایلات مونیستی می دید. منطق وی متعینdeterministic  (جبری) نبود و از دیدگاه وی تغییر از طریق هم اتفاق و هم علیت رخ میداد. در اخلاق، عرفان فیثاغورثیان را پذیرفته بود،  و به سبک مذهب اورفیکOrphic دوران ماقبل تمدن یونان باستان،  به معصیت اولیه و تناسخ معتقد بود.

 

امپیدوکلوس درطرح دو مشخصه پلورالیسم نوآور بود، و آنها عبارت بودند از دفاع وی ازعدم تعینindeterminism  (اختیار) و  دموکراسی.  از آنجا که بیشتر نویسنده ای شاعر مسلک بود، نوشته های سیاسی وی  تتبع اسکولاستیک رساله های سیاسی مونیستی نظیر افلاطون و ارسطو، که البته سالها بعد از وی نوشته شده اند را نداشت.  ناگفته نماند که ارسطو که بعد از افلاطون نوشته،  با وجود  تعلقش به پلورالیسم،  در سیاست متأثر از اقلاطون است و نه از امپیدوکلس. معهذا عمل سیاسی و شعر امپیدوکلس، گرایش پلورالیستها را به دموکراسی، از همان بدو تمدن غرب نشان میدهد.

 

پس از امپیدوکلوس،  لوسیپوسLeucippus و دموکریتوسDemocritus قابل ذکرند. آنها سعی کردند که به مصالحه ای میان پلورالیسم و مونیسم دست یابند. مدل آنها از جهان اتمیسم بود. اتمها متفاوت بودند و تعدادشان بی نهایت بود (یعنی گرایشی پلورالیستی)، اما در عین حال جوهر اتمها غیرقابل تقسیم فرض میشد،  و اینکه با یکدیگر از طریق قوانین جبریdeterministic علیت (یعنی گرایشی مونیستی) مربوط میشدند.  این مدل دو هزار سال به عنوان یک تئوری متافیزیکی درباره ساختمان جهان باقی ماند،  تا که علم نو بعد از رنسانس از آن استفاده کرد. 

 

فرضیه اتمهای بی نهایت لوسیپوس و دموکریتوس تقریبأ سلف همه مدل های پلورالیستی جهان بوده است، از مونودولوژیmonadology لایبنیتسLeibniz تا مدل اتمی راترفوردRutherford تا اتمیسم منطقی برتراند راسل. همچنین هرچند لوسیپوس و دموکریتوس جبرگرا determinist بودند، نظرات سیاسی  آنها درتطابق با پلورالیسم بود، یعنی مدافع دموکراسی بودند. در کیهانشناسی آن ها از ایده کثرت جهان ها دفاع میکردند،  که پس از آنها اپیکورEpicurus همراه  دیدگاه اختیارindeterminism  ترویج میکرد.  بعدها ارسطو ایده کثرت جهان های آنها را رد کرده و ایده *جهان واحد* را به جای آن نشاند (جالب است که قرن ها بعد، در قرن نهم میلادی، تئوری احتمال اپیکور و نه تئوری چهار علت ارسطو،  در میان معتزله، یعنی پیروان حسن بصری در الهیات اسلامی، پذیرفته شده است).

 

پیشرفت تمدن یونان مونیسم پارامیندوس را تقویت کرد.  افلاطون به طور سیستماتیک با پلورالیسم امپیدوکلوس و اتمیست ها در افتاد. پس از افلاطون، ارسطو هرچند خود پلورالیست بود، بسیاری از انگاره های مونیستی استاد خود افلاطون را در فلسفه خویش حفظ کرد.  از نظر ارسطو "ترتیب دریافت حسیorder of sense" پلورالیستی بود، اما ترتیب بیانorder of explanation مونیستی بود. به عبارت دیگر وقتی از حس به تئوری میرویم، کثرت نقطه شروع است،  اما وقتی جهان را توضیح میدهیم،  از تئوری توضیحیexplanatory theory مونیستی شروع میکنیم و به واقعیت تجربی میرسیم. ( نگاه کنید به کتاب سوم  متافیزیک ارسطو که وی این تئوری جالب خود را به شیوه بسیار همه جانبه ای توضیح داده است).  پلورالیسم ارسطو  را مفصل تر در جای دیگری بحث کرده ام http://www.ghandchi.com/440-Aristotle.htm.

 

سقوط تمدن یونان

 

تجدید حیات پلورالیسم تا زمان سقوط تمدن یونان اتفاق نیافتاد. پس از قرن سوم میلادی که مسیحیت امپراطوری روم را فتح کرد، پلورالیسم موقتأ در میان مکاتیب فلسفی بدبینانه کلبیونCynics، شکاکیونSceptics، اپیکوریانEpicureans، و افکارعرفانی رواقیونStoics رشد کرد. معهذا اصالت و ابتکاری در این مکاتیب نبوده، و بویژه بیگانگی این مکاتیب فلسفی با علم، بیشتر، آنان را تحولی واپسگرا در پلورالیسم کرد تا پیشرفتی ترقی خواهانه.

کلبیونCynic دستاوردهای تمدن، نظیر دولت، مالکیت خصوصی، ازدواج، و مذاهب را رد میکردند. در واقع آنان را میتوان پیش کسوتان آنارشیستها قلمداد کرد، که در جای دیگر مفصلأ بحث کرده ام http://www.ghandchi.com/35-Anarchism.htm. آنها سعی در تصحیح نقصان های اجتماعی نه از طریق رفرم داشتند، و نه از طریق ارائه آلترناتیو اجتماعی ای که با انقلاب بدست آید. آلترناتیو آنان "بازگشت به طبیعت" و زندگی نظیر حیوانات بود. یکی از چهره های برجسته آنان، دیوژانس، حتی به برادری نسل بشر و حیوانات معتقد بود که البته انساندوستانه بود. خلاصه آنکه رد نظم موجود از طرف اینان ضربه ای بود بر مونیسم، هرچند مکتب فکری شان برای اندیشه و فعالیت فکری کشنده بود.

شکاکیونSceptics با تردید همه چیز، تفاوت دانش و جهل را می ستردند، معهذا برروی برخی اصول مونیسم نیز سایه شک می افکندند. کارنیادCarneads در سال 69 قبل از میلاد، یکی از شکاکیون بود که به ایده احتمالات به مثابه راهنمای عمل رسیده بود. این از اولین کوشش ها برای طرح تئوری تخمینیconjectural theory بر مبنای دیدگاه فلسفی اختیارindeterminism بود. متأسفانه نظرات وی بعد ها از طرف دیگر فلاسفه شکاکیون دنبال نشد، چرا که آنان در پی ارائه آلترناتیو در برابر تفسیر مونیستی حقیقت نبودند، و تنها دلبستگی شان شک درباره همه چیز گذشته بود، و خوشی شان بی اعتبار کردن دست اوردهای علمی بود.

اپیکورEpicurus پایه گذار مکتب اپیکوریان اساسأ موضوع توجهش اخلاق بود. وی لذت را از دیدگاه عرفانی می ستائید، اما برخلاف رواقیون تنها به زندگی اعتقاد داشت. دفاع وی از آزادی ارادهfree will جنبه پلورالیستی فلسفه اخلاق وی است. پس از لوسیپوسLeucippus و دموکریتوسDemocritus، اپیکور اولین فیلسوف پلورالیست در فلسفه طبیعی است. هرچند وی دلبستگی ای به علوم نداشت، ترویج اتمیسم از سوی وی، با تکیه بر شانس و عدم تعیّنindeterminism ، مدلی پلورالیستی از جهان را عرضه میکرد. معهذا ارسطو قبل از وی، برای رد مفهوم دموکریتی کثرت جهان ها و دفاع از اصل *جهان واحد* کوشش وافری کرده بود، و بعدها مدل ارسطوئی نه تنها در قرون وسطی، بلکه کماکان همچنان تا عصر حاضر، با ماست.

رواقیونStoics با ستایش فضائل شخصی و برابری انسانها، به طرف پلورالیسم گرایش داشنتد. پلورالیسم آنها بیشتر به پلورالیسم مذهبی شبیه است، تا به پلورالیسم فلسفی. زینوZeno، پایه گذار این مکتب، خدا را جدا از جهان نمی دانست و در درون ما می دید. این فلسفه دیدگاهی وحدت وجودی ( پانته ئیستیpantheism ) بود که ریشه خود را در مذاهب خاورOriental religions داشت. پانته ئیسم از طرف رواقیون توسعه یافته و از طریق آنان وارد رهبانیتmonasticism مسیحی و عرفانmysticism اسلامی شد. وحدت وجود در رابطه با جلوه های خدا پلورالیستی است، اما در عین حال به خاطر فرض خدای واحد، دیدگاهی مونیستی است. این فلسفه با ارتقأ انسان به مقام شبه خدائی از طریق تذکیه نفس، برای ملت ها و افراد ناامید جاذبه داشته است، یعنی برای آنان که به قول برتراند راسل نمی توانستند به پیشرفت در عمل خود در جهان واقعی امیدی داشته باشند. با این همه، تأکید این تفکر بر روی فرد همواره نوعی پلورالیسم را در میان طرفداران آن باعث شده است.

 

قرون وسطی

 

مسییحیت تمام خدایان مذاهب دیگر را برچید و در نتیجه یکتاپرستی مسیحی جایگزین تمام مذاهب پلورالیستی در اروپا شد. برای بیش از هزار سال، فلسفه به اسکولاستیسم کلیسا محدود شد. همه چیز از آسمان تا زمین کاملأ از طرف خدای قادر مطلق حکمرانی میشدند، و او همه چیز از کوچکترین ذرات تا بزرگترین ستاره ها را تعیین میکرد. پلورالیسم به معنی اخص کلمه در قرون وسطی تحمل نمیشد، اما عناصری از آن در قرون تاریک اندیشی باقی ماندند، و آنهم بیشتر در فلسفه اسلامی.

سه قرن اول اسلام یعنی قرون ششم تا نهم میلادی چیزی بیش از اسکولاستیسم در دنیای اسلام به وجود نیاورد. دین سالاری ( تئوکراسی) اسلامی بنی امیه و بنی عباس نظیر کلیسای کاتولیک استبدادی بود. تنها پژوهشهای نجومی از طرف دین سالاران اسلامی تشویق میشد و آنهم به خاطر مبنای نجومی بسیاری از شعائر عبادتی اسلامی. در واقع پس از سقوط خلافت اسلامی در شاخه شرقی آن (در ایران) و شاخه شمالی آن (در اسپانیا)، با تقلیل نفوذ خلافت مرکزی، و شروع به اصطلاح "رفرمیسم" و "رنسانس" اسلامی در قرن نهم میلادی، در ایران و اسپانیا کارهای علمی و فلسفی شکوفا شدند. ابن سینا، عمر خیام، فارابی، ابوریحان بیرونی، ذکریای رازی در ایران و اورس (ابن رشد و دیگران در اسپانیا) فلاسفه و دانشمندان برجسته این دوران هستند، که بویژه بر افکار راجر بیکن و اسپینوزا در غرب اثر گذاشتند. در واقع بررسی فلسفه شرق خود مبحثی جداگانه و وسیع است. اما فقط نگاهی به فلسفه وحدت وجود، که اساسا در شرق رشد زیادی کرده، و در پلورالیسم غرب اثر گذاشته، در اینجا بی مناسبت نیست.

 

وحدت وجود اسلامی در شرق

 

پانته ئیسم یا فلسفه وحدت وجود، شکلی از عرفان، و ادامه فلسفه رواقیون است که بویژه پس از حمله مغول، در میان اندیشمندان خاور نزدیک رشد کرد. این بینش از یک سو، تلفیقی بود از فلسفه خاور و فلسفه یونان، و از سوی دیگر، ترکیبی بود از اندیشه اسلامی و مسیحی . مروجین آن "صوفی" خوانده میشدند، چرا که نظیر رواقیون برای دنیای مادی ارزشی قائل نبودند. آنها ضد آخوندبازیsacerdotalism بودند و به همه ادیان به یک اندازه احترام می گذاردند، و اعتقادات خود را مذهبی جهان وطن می دیدند، نظیر مانویان قبل از اسلام. آنها مذهب سنتی را تحقیر میکردند، و ایده جستجو برای خدا در دل، و نه در مسجد، را ترویج میکردند. به خاطر ترس از آزار و ایذای اسلامگرایان، نظرات خود را به شکل استعاره در قالب اشعار بیان میکردند http://www.ghandchi.com/354-Sufism.htm.

اشعار صوفیان نمونه هائی از بیان زیبای شاعرانه وحدت وجود است. شاعر برجسته صوفی مسلک ایران مولوی، در اشعار خود، با احترام خاصی از فلاسفه مکاتیب مختلف یونان، از جمله دیوژانس و اتمیستها یاد میکند. در بسیاری از اشعار وی، او خدا را به نور تشبیه میکند، که بوسیله اندیشه بشر به فرقه های مختلف مذهبی انکسار یافته است. این تشبیه شاید بهترین بیان پانته ئیستی توحید، یعنی خدای واحد است، که در عین حال بیان های متعدد دیگر خدا را نیز همراه دارد. هرچند پانته ئیسم یک پلورالیسم استوار نبود، ترویج مفهوم کثرت گرای بیان خدا از طرف آن، باعث رشد گرایش پلورالیستی در مذهب و فلسفه در قرون وسطی در دنیای اسلام شد، و پانته ئیسم حتی بعد ها متفکرین برجسته خردگرای عصر مدرن اروپا، نظیر لایبنیتس .و اسپینوزا را، تحت تأثیر قرار داد. با این وجود ضعف آن در هم وزن دیدن همه انتخاب ها است و عدم نشان دادن راه ترجیح یک آلترناتیو بر دیگری که در جای دیگر بحث کرده ام http://www.ghandchi.com/294-cherApluralism.htm.
 

متفکرین پلورالیست قرون وسطی

 

در اروپا، راجر بیکن (1214-1292) از امپریسیسم برای دفاع از اصل یکایکیindividuation (تشخیص فرد در جمع) ، یعنی تشخیص اینکه اشیأ جداگانه کیفیت های مختلف دارند، استفاده کرد. در نتیجه هرچند راجر بیکن مونیست بود، در فلسفه اش نفوذ پلورالیسم هویدا است.

جالب توجه ترین متفکر پلورالیست قرون وسطی ویلیام اوخامWilliam of Ockhams در (1280-1347) بود، که تکفیر شده و از فرقه فرانسیسکن و کلیسا طرد شد. او ایده کثرت جهان ها را دلیلی برای قدرت خدا می دانست. بزرگترین خدمت وی به فلسفه منطق *تیغ اوخامOckham"s Razor* است. ( به تحقیقات مفصل کارل پاپر درباره اوخام رجوع کنید).

تیغ اوخام که با عبارت "این بیهوده است که با زیادتر انجام دهیم آنچه قابل انجام با کمتر است" بیان شده، متد منطقی بسیار سودمندی برای دیدگاه پلورالیستی است. با استفاده از تیغ اوخام میتوان همان تعداد ازعوامل را که *لازم* هستند، برای هر تحلیل معین برگزید. بنابراین بجای تقلیل پیش گرایانه( اپریوریapriori ) کثرت به یگانگی مونیستی، از این ابزار برای کار کردن با تعدد می توان بهره گرفت. در نتیجه کار عظیم استفاده از عوامل متعدد در تحلیل، با این روش، با حذف عواملی که تاثیر مساوی دارند، به ساده کردن کار می انجامد، به جای آنکه تعدد، باعث نا امیدی از پلورالیسم و پناه بردن به مونیسم شود.

علاوه بر منطق، اوخام گرایش به پلورالیسم را در مسائل اجتماعی زمان خود نیز نشان داد. وی طرفدار جایگزینی کلیسای دموکراتیک به جای نظام سلسله مراتبی در هیرارشی کلیسا بود.
 

عصر مدرن

 

پایان قرون وسطی مقارن است با رفرماسیون و رنسانس. رنسانس همانطور که در رساله مونیسم نوشتم، بیشتر به مونیسم دینامیک گرایش داشت. اما رفرماسیون و ظهور پروتستانیسم در اروپا، به دیدگاه پلورالیستی یاری رساند. از آنجا که پروتستانیسم به قضاوت فردی استناد میکرد، راه های تازه ای به سوی دیدگاه پلورالیستی، حتی در درون مذهب مونیستی مسیحیت گشوده شد. تفرقه مذهبی کلیسا و رقابت فرقه های مذهبی برای سالها ادامه یافت، و پس از جنگهای سی ساله در آلمان، هرجه بیشتر آشکار شد که نه پروتستانیسم، و نه کاتولیسیسم، و نه هیچ دکترین مذهبی دیگری نمیتواند برتری کامل بیابد. این امر باعث شکل گیری بردباری مذهبی از یک سو، و آزادی علم و فلسفه از پیش داوری های مذهبی از سوی دیگر شد. وقتی که دیگر تعدد حقیقت مذهبی بوجود آمد، علم و فلسفه دیگر به قضاوت مذهبی به عنوان معیار حقیقت در تئوری های خود نیازی نداشنتد، و شروع کردند به نگاه در جاهای دیگر برای تأیید اثبات حقیقت در عرصه های گوناگون پژوهش.

بردباری مذهبی باعث تقویت دموکراسی در مسائل مذهبی و جداشدن علم و فلسفه از مذهب شد، و تفکر دانشمندان و فلاسفه را از مکاتیب مسیحیت آزاد کرد، و راسیونالیسم را در اندیشه روشنفکری به پیش برد. این وضع در طلوع عصر مدرن به بهترین شکل بوسیله فرانسیس بیکن (1561-1626) بیان شده که معتقد بود:

فلسفه بایستی ار الهیات جدا نگه داشته شود، چرا که الهیات از طریق ایمان دانسته میشود ولی فلسفه به استدلال بستگی دارد.

نگرش بالا کمابیش اساس نقطه آغازین تمام مکاتیب فلسفی عصر جدید بوده است و باعث نفوذ علم در خردگرائی، تجربه گرائی و دیگر مکاتیب فلسفی شده است.

قابل ذکر است که از دیدگاه ارسطو فلسفه *جستجوی حقیقت* بود. اما برای متفکرین قرون وسطی فلسفه جستجو برای حقیقت الهی یا اراده خداوند بود. پس از آنها، فلسفه برای خردگرایان (راسیونالیستها ) خود *استدلال* بود، یا به عبارت ساده تر *تفسیر* جهان بود. فقط فلاسفه پایان دوران راسیونالیسم نظیر نیچه و مارکس، دیدن فلسفه به عنوان *استدلال* را بی حاصل می دیدند و فلسفه ای را ترویج میکردند که میتوانست *ابزاری* برای تغییر تلقی شود، اما نظر آنان دیگر با آنچه معنای فلسفه از دیدگاه خردگرایان بود متفاوت بود. این است که مارکس از پایان فلسفه گفته و میگوید فلاسفه تا کنون دنیا را تفسیر کرده اند، در صورتیکه مسأله تغییر آن است. این موضوع را در رساله اندیشه مارکسیستی و مونیسم مفصلأ بحث کرده ام.

همانگونه که در رساله مونیسم ذکر کردم، علم مدرن قبل از قرن بیستم (مثلأ مدل نیوتونی از جهان)، بیشتر در سازگاری با مونیسم دینامیک بود تا با پلورالیسم. اما توسعه علوم مدرن و رشد فردگرائی درجوامع اروپا، پیشینه خوبی را برای خیزش مجدد پلورالیسم فراهم آوردند.

مثالی ازحوزه دیدگاه پلورالیستی در پایان قرن شانزدهم را جان دان در مورد بحث کثرت جهان ها نشان داده است. وی که یک شخصیت ادبی انگلیس در آن زمان بوده، به ایده تعدد جهان ها گرایش داشته است. او رابطه این جدل و نتایج دیگر دیدگاه پلورالیستی را در نقل قول زیر، که در ابتدای رساله ذکر شد، به خوبی نشان داده است. در واقع حقیقت ارزیابی وی از کثرت گرائی، درنتایج توسعه پلورالیسم در قرون بعدی در اروپا غیرقابل انکار است، و بی دلیل نبود که کلیسا با آن در ستیز بود. وی مینویسد:

" انسان هائی که فقط به ذات طبیعت توجه دارند، از این اندیشه به دورند که چیزی مفرد در جهان هست، چرا که به ندرت فکر میکنند که این جهان در خود مفرد است، اما هر سیاره، هر ستاره، خود جهانی است نظیر این یکی. آنها دلیل برای قبول نه تنها کثرت هر نوع در این جهان، بلکه حتی برای کثرت جهان ها می یابند. خدا، طبیعت، و منطق بر ضد آن متحدند." ( از جان دانJohn Donne س. 1572-1631 نقل شده توسط استیو دیکSteven J. Dick در کتاب کثرت جهانPlurality of Worlds س1982، صفحه 49.)
 

خردگرایان و علوم طبیعی

 

دکارت جنبشی را در فلسفه شروع کرد که توسط برخی از پیروانش به پلورالیسم رسید. اصل cognito ergo sum وی یعنی "من میاندیشم، پس من هستم"، تنها آغاز سوبژکتیویسم (ذهن گرائی) نبود. در واقع شک دکارتی اجازه همزمان قبول طرق مختلف اندیشه را میدهد. فلسفه وی اساس گرائی را به توضیح تخمینیconjectural explanation مسائل ارجحیت میدهد. درک دترمینیستی (جبری) وی ار قوانین فیزیک، فلسفه او را ناسازگار با آزادی اراده میکند. اما مدل او از جهان نسبت به بعضی از متفکرین بعدی نظیر نیوتون، کمتر مونیستی بود. دوالیسم دکارتی فکر و ماده، راه را هم برای ماتریالیسم مکانیکی، و هم برای ایده الیسم ذهن گرا ( سوبژکتیو) باز کرد. و جنبه های پلورالیستی اندیشه وی بعد ها توسط اسپینوزا و لایبنیتس توسعه یافتند.  بحث ببشتر نظرات دکارت در http://www.ghandchi.com/397-Descartes.htm.

اسپینوزا اساسأ توجهش به اخلاق بود. در زمینه مسائل علم وی دیدگاه دترمینیسم دکارتی را حمایت میکرد. او سعی کرد که مکتب اخلاقی خردگرایانه را توسعه دهد. عشق و خوشحالی در زندگی اصول اخلاقی وی بودند. خدای پانته ئیستی وی در همه چیز جهان نمایان بود. وی از پانته ئیسم ومذاهب گوناگون آموخته بود و این معرفت در رفتار مساوی وی با مذاهب گوناگون هویدا بود. پلورالیسم وی با مونیسم سازگار بود، اما نمی توانست در خدمت الهیات سلسله مراتبی کلیسیای کاتولیک قرار گیرد. در فلسفه وی خدا یکی بود و همه چیز با او در وحدت بود. پلورالیسم اسپینوزا بسیار محدود بود و علاقه وی به وحدت خدا و جهان، در هر سطر آثار وی نمایان است. معهذا این ها در طرد او و محکوم کردن آثار وی توسط کلیسیای کاتولیک تأثیری نگذاشت.  بحث ببشتر نظرات اسپینوزا در http://www.ghandchi.com/406-Spinoza.htm.

لایبنیتس اولین فیلسوف عصر مدرن بود که در عین تعلق به خردگرائی و علوم طبیعی بسیار مدافع پلورالیسم بود. مدل وی از جهان مونودولوژی بود. جهان از نظر وی از مجموعه بی نهایت اجزا فکرگونه ای به نام مونادmonad تشکیل شده است. مونادها عناصر ساده ای هستند که غیر قابل تقسیم و بدون پنجره هستند، یعنی نفوذ متقابلی بین آنها امکان پذیر نیست. مونادها به طور فردی تعریف میشوند و از آزادی اراده برخوردارند، اما حالت اولیه هر موناد هر آنچه در هر زمان برای آن اتفاق افتد را در بر دارد (رجوع کنید به مونودولوژی ترجمه انگلیسیP.H. Hedge ). لایبنیتس خردگرای ثابت قدمی بود و از *تضاد* و "دلیل کافی*، به مثابه اصول پایه ای منطق خود استفاده میکرد. با استفاده از منطق خویش، پلورالیسم وی به جبرگرائی (دترمینیسم) دیگری منتج شد، که در واقع همه تغییرات مونادها را در بر میگرفت، و این در دکترین هارمونی از پیش تعیین شدهpre-established harmony وی بسط یافته است.

برخورد لایبنیتس به سوال وحدت خدا، شباهت و تفاوت وی و اسپینوزا را نشان میدهد. او مینویسد "خدا به تنهائی آن وحدت بدوی است، یا جوهر ساده اولیه ای است که از آن همه مونادهای آفریده یا مشتق شده، تولید شده اند." در نتیجه بر عکس اسپینوزا، مونادهای لایبنیتس فقط نشانهای خصلت الهی نبوده، بلکه محصول آنند. اتحاد را به اینگونه بیان میکند که "در جوهر ساده اولیه بایستی همه خاصیت ها و روابط موجود بوده باشد، هرچند اجزائی نداشته" این نظر مثل اسپینوزاست که نوشته است "خصلت الهی مطلقأ تعداد بی نهایت از خواص را دارد، که هر یک اساس های بی نهایتی را در انواع*sue genre* به نمود میگذارد." در نتیخه مونادهای لایبنیتس از نظر فیزیکی در خود پلورالیستی نیستند و این بیانگر گرایشی مونیستی است، اما از نظر روانشناسی آنها کثرت گرا هستند، اگر که آنها را روح هائی با ادراک حسی و اشتیاق فرض کنیم. با وجود تصویر پانته ئیستی مونادها در رابطه با خدا، خدای لایبنیتس روحی منفرد نیست و دارای کثرت روانشناسی حواس و تعلقات است.

لایبنیتس، دوالیسم دکارتی فکر و بدن را، با رجوع به کشف ثبات مقدار حرکت conservation of momentum در فیزیک پایان داد (وی همچنین پایه گذار منطق ریاضی بود). در مقایسه با ثبات مادهconservation of matter ، این قانون جدید، توضیحی برای اثر متقابل فکر و بدن ارائه میکرد. ماده انکار شده، و مدل شبه روانشناسی جهان، دنیای مادی و غیرمادی را در برمیگرفت. سیستم لایبنیتس از نگاه خواننده عصر حاضر، بنظر خیالپردازی میاید، ولی اگر ما لغت روح را با الکتریسیته تعویض کنیم، دیگر دیدگاه وی آنقدر عجیب هم نیست. هرچند مدل وی آنگونه که هست، آنقدر راضی کننده نیست، اما مدل وی باضافه فیزیک کوانتا، منشأ الهام برای بسیاری از فلاسفه علم در قرن بیستم بوده است (رجوع کنید به مجموعه دانشگاه بوستون درباره فلسفه علم). متأسفانه دوقرن طول کشید تا فلاسفه به مدل فلسفی لایبنیتس توجه کنند.

صرف نظر از کمبودهای مونودولوژی، این مدل لایبنیتس اولین کوشش در عصر مدرن برای فرموله کردن مجدد مدل پلورالیستی جهان پس از یونان باستان بوده است. بویژه تئوری جهان های موازی وی تازه بوسیله متفکرین عصر حاضر دارد بحث میشود. بحث بیشتر مونودولوژی در http://www.ghandchi.com/394-MonadsCPH.htm.

لایبنیتس مشاجرات طولانی ای با نیوتون داشت. تئوری جاذبه نیوتونی جایگزین تئوری حلقه های (ورتکس) دکارتی شد و هارمونی جدیدی را در جهان تصویر کرد. با وجود برخورد تخمینیconjectural نیوتون به حدسیات تئوریک، سیستم وی در برداشت مشهود خود مونیستی است (برای بررسی جامع نیوتون رجوع کنید به کتاب سحر مجدد جهان نوشته موریس برمنMorris Berman) .

برای نیوتون همه چیز به دور مرکز جاذبه میچرخید، و دترمینیسم لاپلاس، نتیجه طبیعی تئوری نیوتون بود، که مدعی شد شیطانی با دانستن شرایط اولیه و قوانین نیوتون، میتواند تمام حرکات آینده را پیش بینی کند. این سیستم با یک خدای جدید کامل شد، نظیر حرکت دهنده بی حرکت در فلسفه ارسطو. این مدل مکانیکی مبنای دینامیسم مونیستی عصر جدید شد، که در رساله مونیسم بحث کردم.

لایبنیتس سیستم نیوتونی را بخاطر ضدیت با هارمونی مذهبی مورد حمله قرار داد. به نظر لایبنیتس، سیستم نیوتون پس از خلق شدن جهان، نیازی به خدا نداشت، و معتقد بود فلسفه وی خداپرستانه تر است. در واقع این اهمیت نیوتون بود که اتفاق گرائی Occasionalism طرفداران دکارت را به دور ریخت، وقتی که هر حرکت جداگانه از طرف خدا شروع میشد.

در میان دانشمندان قرن هفدهم، ما نمیتوانیم هیچ دانشمند اصلی پلورالیست دیگری بیابیم. اما در میان دانشمندانی که به پلورالیسم در برخی زمینه های اندیشه شان گرایش داشته اند، هویگنسC. Huygens شایسته ذکر است. هویگنس برخوردی امپریسیستی به نجوم و فیزیک داشت. جایگاه تئوری احتمالات در اندیشه فلسفی وی برای زمان وی بسیار خارق العاده است. در سال 1698 وی مینویسد:

"من تمی توانم وانمود کنم که هیچ چیزی را به عنوان حقیقت با یقین بیان میکنم (چرا که آن جنون است) ولی فقط حدس محتمل را ارائه میدهم، که حقیقت آن را هر کس آزاد است برای خود ارزیابی کند. در نتیجه از آنجا که به اعتراف خود، من هرگز نمیتوانم به یقین دست یابم، اگر کسی با افسوس به من بگوید که من وقت خود را بیهوده در پرس و جوی باطل و بی ثمری تلف کرده ام، پاسخ من این است که در این صورت وی تمام فلسفه طبیعت را تحقیر کرده است، چرا که موضوع همه آن جستجو درباره خصلت همه چیز است: و دراین چنین مطالعه اصیل و بلند پایه، این افتخار است که به احتمالات دستیابیم، و خود جستجو یاداش مشقت است."

از هویگنس 1698 نقل شده توسط استیو دیکSteven J. Dick
در کتاب کثرت جهانPlurality of Worlds انتشارات کمبریج به انگلیسی، س1982، صفحه 176).

به استثنأ پلورالیسم محدود درتئوری تکامل کانت در قرن هجدهم، و تئوری تکامل داروین در قرن نوزدهم، بیشتر تئوری های علمی و مدلهای فلسفی علوم طبیعی تا قرن بیستم، به پلورالیسم یاری نرساندند، و در راستای مونیسم دینامیک بودند.

 

تجربه گرایان و علوم اعتماعی

 

هرچند در قرن بیستم پلورالیسم در عرصه های علوم طبیعی نظیر فیزیک طرح شده است، اما در قرون17، 18و 19 چنین نبوده وهمانگونه که ذکر کردم، این علوم اساسأ به مونیسم دینامیک گرایش داشتند. اولین ضربات بر مونیسم در عصر مدرن، نه از سوی علوم طبیعی، خردگرایان، و ماتریالیستهای مکانیکی، بلکه از طرف فلاسفه متمایل به تجربه گرائی(امپریسیسم) بوده است، که بیشتر به علوم اجتماعی وسیاسی توجه داشتند.

قبل از دکارت، فرانسیس بیکن (1561-1626) از مشاهدهobservation ، در تئوری شناخت دفاع کرد، و اوست که در منطق خود با قیاس ارسطوئی (صغری و کبری) و استنتاجdeduction مخالفت کرده و از استقرأinduction دفاع میکند. هرچند پلورالیست های برجسته ای نظیر پاپر در عصر ما به استقرا ابدأ معتقد نیسنتد، این نگرش میتوانست نقطه شروع خوبی برای پلورالیسم باشد.

دکارت و پیروان وی دلیل را بر ایمان در علم ترجیح میدادند، اما آنها از امپریسیسم دور بودند و خردگرائی را دنبال میکردند، و بیشتر توجه به تدوین یک تئوری عمومی برای علوم طبیعی داشتند.

سوای فلاسفه علم (فلسفه طبیعت)، در فلسفه سیاست، فیلسوف برجسته جان لاک، اولین فیلسوف مهم بعد از قرون وسطی است، که مبانی برخوردی پلورالیستی به جامعه را تدوین کرده است. از دیدگاه پیروان منطق مونیستی، افکار جان لاک بیشتر متناقض می نمود. وی یک سیستم تمام و کمال نظیر مونیستها نداشت، که در آن همه چیز از یک اصل واحد "منتج" شود. در نتیجه برای مخالفین وی دشوار نبود که فلسفه او را به مثابه اندیشه ای پر هرج و مرج مورد حمله قرار دهند. از سوی دیگر برای پیروان وی آسان بود، که هر چیز در فلسفه خود را بسط ایده های لاک قلمداد کنند. فلسفه لاک نمونه خوبی از ظهور یک مکتب جدید فکری با تمام بیان های نادرست طرفداران و مخالفین آن است.

جان لاک یک امپریسیست بود. جالب ترین جنبه منطق وی استفاده از مفاهیم احتمالات است، که در عین حال علت لیبرالیسم فلسفی وی نیز هستند. گرچه لایبنیتس منطق ارسطوئی را در آثار نشر نشده اش رد کرده است، ولیکن وی یک ثبات کامل منطقی در آثارش دارد که به منطق ریاضی تزدیک است، در عوض برای جان لاک تنها اصل منطق مفهوم احتمالات بود، که تئوری رشد یافته ای در آن زمان نبوده و باعث تناقض در فلسفه لاک میشد. اما منطق لاک باعث عدم برخورد دگماتیک وی در سیاست بود، و او رد رژیم های سلطنت موروثی و رژیم های مطلقه و عشق به دموکراسی را دنبال کرد و بخاطر افکارش عاقبت از انگلستان فرار کرد .

در تئوری شناخت، جان لاک تجربه را افضل میدانست وبا نظریات انتزاعی افلاطون، دکارت، و لایبنیتس مخالفت می ورزید، و این اولین جدائی تجربه گرایان از خردگرایان است. در واقع فرانسیس بیکن به امپریسیسم ار طریق خردگرائی رسیده بود. اما لاک برای حفظ تجربه گرائی، خردگرائی را ترک کرد. این امر به خاطر خصلت مطلق منطق سنتی بود. تئوری های جدید منطق احتمالات در طفولیت بودند، و منطق غیر مونوتونیکnonmonotonic logic ، و سیستم های دیگر منطق هنوز تولد نیافته بودند، و در نتیجه رد هرگونه "ایده های انتزاعی" برای تقویت تجربه گرائی توسط لاک، شگفت آور نیست.

تسلیم لاک به تجربه ، بعدها از طرف برکلی و هیوم، به اکستریم سوبژکتیویسم و آگنوستیسم، و از طرف مارکس و ویلیام جیمز، به انواع ابزارگرائی ادامه یافت. سودمندی گرایان Utilitarians نظیر بنتام و جان استوارت میل، به نظرات اولیه لاک نزدیک ماندند. آنها مبنای قانون لاک را که مشروعیت خود را در اصول کتب مقدس مییافت، تغییر داده، و خوشحالی را به مبنای پذیرش قوانین مبدل کردند.

نفس گرائیsolipsism برکلی، تعبیر مونیستی پلورالیسم تجربی لاک بود، که به کوشش های آتی تجربه گرایان لطمه زد.، هرچند امروز نوعی از اندشه برکلی در میان تئوریسین های فیزیک کوانتا، بمثابه یک تئوری توضیحیexplanatory theory هنوز طرفدار دارد. برکلی واقعیت عینی همه چیز غیر از خدا را نفی کرد. هیوم نظر برکلی را به خدا نیز بسط داد. در نتیجه برعکس هدف بنیانگذار اولیه امپریسیسم فررانسیس بیکن، اگنوستیسم هیوم به "حقیقت دوگانه" رسید. خدا از طریق *ایمان* پذیرفته میشد و همه چیز دیگر از طریق *تجربه* پذیرفته میشدند. در نتیجه یک بار دیگر ایمان به فلسفه باز گشت، و طعنه زمان آنکه ایمان به فلسفه، اینبار از طرف تجربه گرایان بازگشت.

گرایش بالا بعدها از طرف امانوئل کانت ادامه داده شد. سوبژکتیویسم کانت مدعی شد که دانش تجربی از مفاهیم پیش فرض شده اپریوریapriori .ونیز از مفاهیم "شیئی در خود" غیر ممکن است. بحث بیشتر نظرات کانت در .http://www.ghandchi.com/709-ScienceMetaphysics.htm

 

امروزه بعد از دو قرن مفهوم اپریوری کانت از طریق مشخصه های موروثی ژنتیک و حواس حامل تئوریtheory-impregnated sense perception که پاپر در کتاب "خود و مغز او"The Self and its Brain و آرون اسلومن در کتاب فلسفه هوش مصنوعی طرحPhilosophy of Artifical Intelligence کرده اند اهمیت علمی در عرصه هوش مصنوعی یافته اند.

کانت تئوریسین اصلی ترقی خواهی درعصر روشنگری بود، و خود فکر میکرد در آلمان از طریق رفرم به ایده آلهای خود در زمینه آزادی های فردی نایل خواهد شد، واین نقطه نظر را در نوشته های سیاسی اش مفصلأ بحث کرده است. اما فردریک ویلیام دوم، جانشین فردریک کبیر، نگاشتن درباره مذهب را برای وی، پس از نگارش کتاب "مذهب در محدوده فقط خرد" در سال 1793 ، ممنوع کرد، وکانت تا زمانی که فردریک ویلیام دوم زنده بود، در مورد مذهب کتابی منتشر نکرد.

برای کانت مهم ترقی و پیشرفت، حقوق بشر و آزادی های فردی بود، و کوشش او در رفرم، دستیابی یه این *اهداف* بود، و وقتی انقلاب کییر فرانسه اهداف مترقی نظیر آزادِهای فردی را بر گزید، کانت از انقلاب دفاع نمود، نه چون انقلابی بود، که نبود، بلکه چون اهداف انقلاب را مترقی میدید، و از آنزمان تا دو قرن بعد از آن، انقلاب و ترقی مترادف تلقی میشوند، در صورتیکه حتی خود کانت، رفرمیست بود، ولی برای او هدف، ترقی و آزادی های فردی بود. در نتیجه از نظر وی، هم انقلاب و هم رفرم میتوانستند مترادف با ترقی و یا واپسگرائی باشند، و آزادی های فردی سنگ محک بود. این دیدگاه اجتماعی کانت در دفاع از آزادی های فردی، به توسعه پلورالیسم در عصر مدرن کمک کرد، و جالب است که اندیشه های جان لاک و کانت، بعد ها در دموکراسی آمریکا جایگاه خاصی کسب کردند.

بعد ها پلورالیسم محدود عصر مدرن، همانگونه که در رساله مونیسم مفصلأ توضیح دادم، از مونیسم هگلی، در اشکال مارکسیسم و نیچه ایسم، شکست خورد، و دیگر آنکه پلورالیسم جان لاک با نفس گرائی برکلی و آگنوستیسم هیوم مساوی قلمداد شد. ارثیه جان لاک تنها در میان فلاسفه سیاسی سرمایه داری حفظ شد، و آنها نیز دفاع وی از مالکیت خصوصی را تأکید میکردند، و نه محکوم کردن انتقال موروثی قدرت سیاسی، و جانبداری وی از حقوق فردی، دموکراسی سیاسی، و پلورالیسم. کارهای لاک توسط سودمندی گرایانUtilitarians تکامل چندانی نیافت، و آنان اصلیت همه جانبه فلسفه او را رها کرده، و آن را در مناظره با مخالفان خود، به عرصه های فانونی و اقتصادی محدود کردند. مقابله آنها با سوسیالیستها، آنان را بیش از پیش به برداشت محدودی از لیبرالیسم سوق داد، و بیشتر به تئوریسین های قانون انگلیس مبدل شدند. از سوی دیگر سوسیالیستها بیشتر و بیشتر به سوی هگلیسم گرایش یافتند.

تنها گرایش سوسیالیستی که پلورالیسم را ترویج کرد پرودونیسمProudonism بود. پرودن خود را از مونیسم هگل جدا کرد و با پلورالیسم سمت گرفت. اما پلورالیسم وی بسیار کمتر از جان لاک سیستماتیک بود. افراد رابطه ای با یکدیگر نداشتند و روابط اجتماعی نظیر دولت، مالکیت خصوصی، مذهب، و امثالهم همه اجباری تصور میشدند. پرودون تنها از نقصان های جامعه خشمگین نبود. در واقع وی میتواند پیغمبر فردیت بدون جامعه خوانده شود، چه *منزجر* از خود جامعه بود، و نه فقط کمبود های آن. وی پدر آنارشیسم شد، مکتبی که بعد ها توسط انقلابی روس باکونین رشد بیشتر کرد.


علاوه بر سیاست، سنّت جان لاک، سر منشأ کارهای دیگری نیز بوده است. مثلأ هله واتیسHelevetius و کندورسهCondorcet در فرانسه اصول وی را در زمینه اخلاق و آموزش به کار بردند، و سعی در توسعه این عرصه های دانش به علوم مثبت نظیر علوم طبیعی کردند، و یا ولتر در آثار ادبی خود کلیسیای کاتولیک را از زاویه دموکراسی و پلورالیسم به نقد کشید.

جان لاک از سرزمین خود به خاطر آزار سیاسی در رابطه با عقائدش، به کشورهای اسکاندیناوی فرار کرد. دکترین لاک سیستم قضائی و سیاسی آمریکا را بیش از هر کشور دیگری تحت تأثیر قرار داده است، جائی که مدل تفکیک سه قوه دولت وی، بیش از هر جای دیگر پیاده شده است. اما فلاسفه دیگر، به کارهای وی باز نگشنتد، و کارهای وی تا قرن بیستم تکاملی نیافتند، و در این زمان است که فیلسوفانی نظیرجان رالز، فلسفه لیبرالیسم لاک را به سطح تازه ای ارتقاء داده اند.

این تصور غلطی است که جان لاک را به مثابه تئوریسین سرمایه داری تلقی کنیم. درست است که وی از مالکیت خصوصی به مثابه مبنای دموکراسی دفاع میکند، اما دلیل دفاع وی به خاطردفاع پیگیر وی از دموکراسی است که برای وی اصل است. هرگاه کشورهای سرمایه داری التفات به دموکراسی و صلح داشتند، از اصول لاک حمایت کرده اند و اگر نه، اصول وی را زیر پا گذاشته اند. دموکراسی و پلورالیسم لاک در تئوری سیاست نبایستی محدود به سرمایه داری تصور شود، همانگونه که ایده های دموکراتیک و پلورالیستی امپیدوکلس محدود به جامعه برده داری نبودند. یک جامعه برده داری یا سرمایه داری میتواند دموکراتیک و پلورالیستی باشد یا نباشد. این موضوع شبیه دست آوردهای جنبش سوسیالیستی نظیر حقوق بیکاری است، که محدود به جوامع سوسیالیستی یا سرمایه داری نبوده و به حقوق بشر در دنیای کنونی تبدیل شده اند.
 

عصر حاضر

 
رشد واقعی پلورالیسم در قرن بیستم بوده است، اما نه به معنی اکید مکاتیب فلسفی، بلکه بیشتر در میان دانشمندان و فلاسفه علم. فلسفه آنالیتیک (تحلیل منطقی) که در آغاز قرن بیستم رشد کرد پلورالیستی بود، اما کمتر و کمتر آنرا به معنی اخص کلمه میتوان فلسفه نامید، و بیشتر و بیشتر، پس از ویتگنشتاین، قلسفه آنالیتیک به تئوری زبانشناسی تبدیل شده است. در مقایسه، دانشمندان و فلاسفه علم نظیر دیوید بوهمDavid Bohm، ایلیا پریگوژینIlya Prigogine، و استیون هاکینگStephen Hawking بیشتر به اندیشه فلسفی گرایش یافته اند. در رساله خود تحت عنوان فلسفه علم در قرن بیستم مفصلأ این موضوع را مورد بررسی قرار داده ام.

اما فلسفه های قرن بیستم همه پلورالیستی نبوده اند. در واقع به معنی اخص کلمه، یکی از مهمترین مکاتیب فلسفی قرن بیستم، یعنی اگزیستانسیالیسمExistentialism ، مونیستی بوده است. اگزیستانسیالیسم هم در تعبیر هایدگریHeideggerian آن و هم در تعبیر سارتریSartrian آن بسیار به مونیسم متمایل است تا به پلورالیسم. از کیرکاگاردKirkegaard تا جسپرزJaspers، از هایدگر تا مرلو پونتیMerleau-Ponty، اگزیستانسیالیستها با تکیه بر مفهوم *جوهرهستیBeing*، بیشتر به جستجوگری پارمینیدوس برای پلنوم ماده گونه اش، ویا جستجوی ارسطو برای جهان یگانه اش، شبیه هستند، تا به یک دیدگاه پلورالیستی. اما بایستی قبول کرد که مونیسم اینان بیشتر رنگ و بوی پلورالیسم وحدت وجودی را دارد، تا مونیسم سلسله مراتبی افلاطون، و بی خود نیست که اگزیستانسیالیسم پایه فکری اسلامگرایانی نظیر دکتر شریعتی در ایران شده است، که در جستجوی شکل مدرنی از وحدت وجود بوده اند.

کوششهائی برای ایجاد یک سیستم پلورالیستی در قرن بیستم انجام شدند. مهمترین این کوشش ها را ویلیام جیمز، برتراند راسل، لودویگ ویتگنشتاین، برتلانفیLudwig von Bertalanffy، و لازلوErvin Lazlo کردند. در میان سوسیالیست ها نیز گرامشیGramsci، التوسرAlthusser، استوجانوویچStojanovic، و دیگران به پلورالیسم تمایل داشتند.

برتراند راسل در عبارات زیراین جستجو را به بهترین شکل بیان کرده است:

"شکل دادن به فلسفه ای که قادر باشد حریف انسانهای سرمست از امکان قدرت
بی حد و حصر از یکسو، و پاسخگوی بی علاقگی آنان که بی قدرتند از سوی دیگر،
باشد، وظیفه عاجل زمان ماست."

(برتراند راسل، یک تاریخ فلسفه غرب، 1945، صفحه 729)

شگفتی آور نیست که چنین هدفی زنده بود زمانیکه برتراند راسل فلسفه اتمیسم منطقی خود را طرح کرد http://www.ghandchi.com/447-RussellPluralism.htm، ولیکن این هدف اساسأ در فلسفه آنالیتیک ترک شد و وارثین فلسفه آنالیتیک به سوی پوزیتویسم منطقی، پان سایکیسمpanpsychism ، پاراللیسم زبانیlanguage parallelism، و دکترین های دیگر که بیشتر به زبانشناسی نزدیکند سوق یافته است. حتی درک جدید "سیستم" در تئوری سیبرنتیک راهگشای تحول فلسفی مهمی نشد. اما کوشش های این متفکرین در طرح مقابله مونیسم و پلورالیسم با ثمر بود، به ویژه نقد ویلیام جیمز از هگل نمونه عالی از این راهگشائی برای پلورالیسم است.

***

ویلیام جیمز اولین فیلسوف مهمی است که سوأل تقدم ماده و روح را از فلسفه خود به دور ریخت . آنقدر توجهم به آلترناتیو وی نیست، و موضوع مورد نظرم رها کردن این بحث است که در فلسفه مدرن همانقدر بحث بیهوده را باعث شده بود، که بحث تثلیث در فلسفه قرون وسطی. به دور ریختن این بحث توسط ویلیام جیمز بزرگترین دست آورد فلسفه پس از قرون وسطی بوده است. فلاسفه عصر مدرن هیچگاه گریبان خود را از این مسأله کاذب فلسفه قرون وسطی رها نکرده بودند. این به یک قاعده در همه مکاتیب فلسفی تبدیل شده بود که موضع خود را، قبل از هر بحثی، درباره این سوأل کاذب اعلام کنند. و این بحث در کشورهای سوسیالیستی جایگاهی نظیر تثلیث در تفکر قرون وسطی در قلمرو کلیسا داشت، که مرتدین و بدعت گذاران را مشخص میکرد.

اینگونه ماتریالیست ها و ایده الیستها مشخص میشدند و فلاسفه ای نظیر کانت که در هیچیک از این دو مقوله نمی گنجیدند کماکان بر این مبنی قضاوت میشدند و در دسته اول یا دوم قرار میگرفتند، بر حسب آنکه مفسر کانت از میان بلشویک های روس بود و یا از سوسیال دموکراتهای اروپا.

رد این بحث توسط ویلیام جیمز در رساله آیا "آگاهی" وجود دارد؟Does "Consciousness" Exist در سال 1904 ، شکاف رادیکالی با تمام سنت های فلسفی از قرون وسطی تا آنزمان ایجاد کرد. این شکاف با بنیادگرائی فلسفی، پلورالیسم را در فلسفه وی و بسیاری مکاتیب دیگر فلسفی قرن بیستم تقویت کرد. دیگر خدمات ویلیام جیمز به پلورالیسم نیاز به تحقیقی مفصل دارد. وی در سخنرانی هایش در سال 1907 ، پلورالیسم را بسیار عالی توصیف کرده است. عنوان این سخنرانی ها "یک جهان پلورالیستی" است، که هاروارد منتشر کرده است، و نقل قول پائین از آن کتاب است:

"با تفسیر پراگماتیک وارانه، پلورالیسم یا دکترین آنکه کثرت وجود دارد، به این معنی است که قطعات گوناگون واقعیت "ممکن است بیرونأ" مرتبط باشند. هر آنچه شما میتوانید به اندیشه بیاورید، هر چقدر بزرگ ودر برگیرنده، از نقطه نظر پلورالیستی به یک نوع یا اندازه، یک محیط حقیقی "خارجی" دارد. همه چیز به طرق گوناکون "با" یکدیگر هستند، ولی هیچ چیز همه چیز را در بر نمیگیرد، یا بر همه چیز غلبه ندارد. لغت "و" در دنباله هر جمله ای میاید. و چیزی همیشه از قلم میافتد. "نه کاملأ" بیان بهترین کوشش ها، در هر جای گیتی، جهت دستیابی به همه-شمولی بایستی ذکر شود. جهان پلورالیستی بیشتر به جمهوری فدرال شبیه است تا یک امپراطوری یا یک پادشاهی [تاکید از من]. معهذا هرآنچه بسیار بتوان جمع کرد، بسیاری دیگر حضور خود را در مرکز موثر آگاهی و عمل آشکار میسازند، که چیز دیگری خودگردان و غایب بوده، و غیرقابل تقلیل به یگانگی است.

"مونیسم، از سوی دیگر، تکیه دارد که وقتی ما به واقعیت توجه میکنیم، واقعیتِ واقعیات، همه چیز حاضرند به *همه چیز* دیگر، در یک همزمانی بزرگ جامعیت، که هیچ چیز یه هیچ معنی تبعی functional یا اساسی، نمیتواند از بقیه جدا باشد، و همه چیز در هم، در یک تلاقی بزرگ، درهم ادغام میشوند."


ویلیام جیمز، یک جهان پلورالیستی، متن هاروارد، صفحه 45، چاپ 1977
William James, A Pluralistic Universe, Harvard Edition, Page 45, 1977 print

جیمز در بینش خود تأکید بر پلورالیسم دارد، و همچنین خود را مخالف خردگرائی میداند. از این نظر وی نظیر جان لاک بود. به همین دلیل، شاید از آنجا که وی سعی در خلق یک خردگرائی جدید که با دیدگاه وی همخوانی داشته باشد نکرد، هیچگاه قادر نشد سیستم پلورالیستی را که در مکاتبات خود ذکر میکند، تدوین کند.

و بالاخره مایه شگفتی است که ویلیام جیمز فلسفه برگسون را می ستاید، زمانیکه به ضدیت برگسون با علم و خردگرائی توجه کنیم. برگسون هیچ تئوری منطق غیر از دیالکتیک نداشت، که آنرا هم درست درک نکرده بود، اما سیستم تحریف شده اندیشه هگل که برگسون در تئوری مبارزه زندگی و ماده عرضه میکند، بسیار اشتباه آمیز است. شخصاً هیچگاه تحسین ویلیام جیمز از برگسون را نفهمیدم.

***
برتراند راسل همانگونه که ذکر کردم مدتی تئوری اتمیسم منطقی را ارائه و دنبال کرد. دیدگاه وی بسیار به مونودولوژی لایبنیتس شبیه بود اما اتمهای وی بیشتر منطقی-زبانشناسانه بودند تا شبه روح نظیر مونادهای لایبنیتس. کار راسل بعدأ توسط ویتگنشتاین در اولین اثر وی بنام ترکتاتسTractatus دنبال شد و نتیجه اش بیشتر زبانشناسی بود تا فلسفه. و ویتگنشتاین در پایان عمر در کتاب آبی و کتاب قهوه ای از فلسفه آنالیتیک کاملأ جدا شده و به فنومنولوژیPhenomenology اگزیستانزیالیستی نزدیک میشود، که میگفت آن دوجزوه را بخوانید و به دور بریزید.

پس از ویلیام جیمز، طی بیش از نیم قرن سلطه فلسفه آنالیتیک، پلورالیسم پیشرفتی نکرد. به استثنأ توسعه منطق احتمالات، منطق غیر مونوتونیکnon-monotonic logic، و انواع مختلف منطق ریاضی و تئوری های زبانشناسی که از دستاوردهای فلسفه آنالیتیک در این عرصه های علوم هستند و کارهای علمی کسانی نظیر کارناپ Carnap که خدمات ارزنده ای در پایه ریزی نظری توسعه کامپیوتر در آینده کردند.

تئوری های علوم ذرات زیر اتمی نظیر فیزیک کوانتا، و نیز دست آوردهای ژنتیک، ارتباطات، و کشفیات جدید نجوم و سفرهای فضائی دیدگاه پلورالیستی را در میان دانشمندان عصر حاضر تقویت کرده است. در واقع فیزیسیست های معروفی نظیر دیوید بوهمDavid Bohm و استیون هاوکینگ بیشتر دست آوردهای فلسفی در قرن بیستم ارائه کرده اند تا فلاسفه به معنی اخص کلمه.

کتاب علم، نظم، و خلاقیتScience, Order, and Creativity بوهم در 1989 از بهترین عرضه های فلسفه پلورالیستی در زمان ماست. در میان آثار فلاسفه آنالیتیک در زمان ما، کتاب نلسون گودمن Nelson Goodman به نام "طرق مختلف جهان سازیMany Ways of World-making"، اثری جالب توجه است.

همچنین بسیاری کارهای کمتر شناخته شده، نظیر کتاب "فن معماری فحوا،، بنیان پلورالیسم نو Architectonics of Meaning, Foundations of the New Pluralism نوشته والتز واتسون Walter Watson ، کوششهائی بنیانی برای درک مبانی پلورالیسم در اندیشه فلسفی است.

اندیشه روشنفکری ایران میتوانند از دستاوردهای فلاسفه ای که در زمان ما بیشتر از زاویه نگرش پلورالیستی کار کرده اند، بهره زیادی ببرد. برخی از آنها نظیر جان رالز John Rawls، در زمینه فلسفه و علوم اجتماعی کار کرده اند، وبرخی دیگر نظیر کواین Quine ،دستاورد هایشان بیشتر در زمینه های هستی شناسی ontology، منطق و ریاضیات است.

دستاوردهای پلورالیسم تازه در جامعه فراصنعتی شکوفا میشوند و دلیل این موضوع را در نوشته خود تحت عنوان رقص در آسمان توضیح داده ام. در عصر حاضر که همه ملل جهان بیشتر در رد و بدل همزمان از طریق اینترنت هستند، گوناگونی در جهان بیشتر درک میشود. در واقع آنگونه که در نوشته تأثیر ابزار هوشمند ذکر کردم، تازه جامعه امکان آن را مییابد که نیازهای فرد را بدون تغییر تنوع به یکنواختی، برآورده کند، و فردیت پایگاه اجتماعی پلورالیسم است. اندیشه های نوی فراصنعتی راهگشای تفکر پلورالیستی هستند، که در اقصی نقاط گیتی در حال شکل گیری میباشند.
 

 

به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران

سام قندچی، ناشر و سردبیر ایرانسکوپ
IRANSCOPE 
http://www.ghandchi.com

هجدهم آذرماه 1382

December 9, 2003

 

 

 

مقالات مرتبط

سکولاریسم، پلورالیسم، و چند رساله دیگر

http://www.ghandchi.com/600-SecularismPluralism.htm

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

متون برگزیده
http://featured.ghandchi.com

متون برگزیده سام قندچی

 

 

برای حزب جمهوریخواهان سکولار دموکرات و آینده نگر ایران
http://www.ghandchi.com/futuristparty/index.html

 

 

 

SEARCH