Sam Ghandchiسام قندچي یک مشت حرف مفت درباره ی خانواده ی شهبانو فرح پهلوی

سام قندچی

http://www.ghandchi.com/4333-farah-pahlavi.htm

مطالب مرتبط: 1     2     3     4     5     6    7

 

farah-pahlavi-family

 

 

روز گذشته در مقاله ای تحت عنوان «در حاشیه ی مقاله ی سایت آسو درباره ی زنان افغان»، چند خطی در رابطه با سخنان اخیر شهبانو فرح پهلوی نوشتم! چند ساعت پیش در گویانیوز مقاله ای را دیدم تحت عنوان «بی احترامی، فحاشی و دروغگویی خسرو معتضد در ارتباط با فرح پهلوی»! نویسنده ی مقاله ی مورد اشاره را نمی شناسم که عجیب نیست چون خیلی کم با نام نویسندگان و ناشران آشنایی دارم و حتی نمی دانم ناشرین سایت گویا چه کسانی هستند و اینهمه سال نیز از این نگارنده هیچگاه مطلبی منتشر نکردند ودر اوائل انتشار سایت گویا برایشان مقاله می فرستام اما چون هیچوقت منتشر نکردند، دیگر سالهاست برای گویا و در واقع برای هیچ نشریه ای مقاله ای نمی فرستم، و به غیر از درج نوشته هایم در سایت شخصی، مقالاتم را در شبکه های اجتماعی می گذارم و به لیستهایم میفرستم که دیگر سالهاست عضو جدید در هیچ لیستی نمی پذیرم چون وقت این کار را ندارم، و در میان ناشران و ویراستاران مطالبم را برای دوست عزیزم دکتر اسماعیل نوری علا رهبر حزب سکولار دموکرات ایرانیان و جنبش سکولار دموکراسی ایران، ارسال می کنم و واقعاً بسیاری از مقالاتم بدون زحمات ایشان در ویراستاری، شاید قابل خواندن نبودند چون از دوران دبستان و دبیرستان نمره ی خوبی هیچوقت برای انشاء نگرفتم و اصلاً اهل انشاء نوشتن نبودم و بیشتر علاقه ام به فلسفه، ریاضیات و علوم بود و تنها انشایی هم که در دوران دبیرستان معلم خواسته بود بنویسیم و جلوی کلاس بخوانیم، مطلبی انتقادی بود که نوشتم و با تعجب دیدم همه ی شاگردان کلاس برایم کف زدند و معلم ما که برادر زنده یاد فریدون آدمیت بود مرا کشید کنار و گفت هیچوقت این چیزها را ننویس، گفت "دانش آموزی در همین کلاس داشتیم که چنین چیزهایی می نوشت و ساواک بردش و هیچوقت برنگشت" (آنزمان در کلاس ششم دبیرستان البرز بودم یعنی در سال 1348)! در زمان کلاس ششم دبیرستان تجربه های جالبی داشتم، معلم شیمی ما در اولین روز لابراتوار شیمی اولین سؤالی که از من کرد این بود که با احمد قندچیِ شانزدهم آذر نسبتی داشتم؟ گفتم پسر عمویم بود. در پاسخم گفت که او با احمد قندچی همکلاس بوده و ادامه داد که برخی دیگر نیز بعد از درگذشت او به زندان افتادند؛ اما، گفت که اکثراٌ بخاطر سرخوردگی به مواد مخدر روی آوردند! فکر می کنم خودش هم معتاد به تریاک بود. البته برادران و خواهران احمد قندچی به جای انتقامجویی در راه سازندگی ایران گام برداشتند و برادر بزرگ او، اصغر قندچی چند سال پیش درگذشت و هنوز خاطرات شرکت ایران کاوه ی او در نمایشگاه آسیایی و کامیونهای ماک در ایران را که با نوآوری های او برای شرایط جاده ها و آب و هوای ایران همراه بود، خیلی ها به خاطر دارند! به هر حال بعد از پایان کلاس ششم دبیرستان به آمریکا آمدم و در 53 سال گذشته بیشتر زندگی ام در خارج کشور بوده است. از بحث اصلی دور افتادم که اجازه دهید در سطور زیر دنبال کنم.

 

در گذشته در مقالاتی در منشن شهبانو فرح پهلوی (طباطبایی دیبا) مطالبی نوشته ام و امیدوارم حرفهایم تکراری نباشد ولی یادداشتهای نویسنده ی ذکر شده در بالا در مورد خانواده ی شهبانو بی اساس است؛ و آنچه ایشان نوشته به دورانی مربوط می شود که من در دبستان بودم. قبل از ازدواج شهبانو با محمد رضا شاه از کودکی با خانواده ی طباطبایی دیبا آشنایی داشتم هرچند هیچگاه شهبانو فرح را در همه ی زندگی ام ملاقات نکرده ام؛ با اینحال مادرم، در مراسم ختم مادر بزرگ شهبانو یعنی مادر مرحوم فریده دیبا، دعوت بود و شرکت کرد. دختر دایی من خانم «ماهرخ معتقدی» همسر پسر عمومی شهبانو فرح پهلوی بود و نام ایشان هم بود آقای «باقر طباطبایی دیبا»! ما با خانواده ی آنها خیلی نزدیک بودیم و از جمله مادرم با خواهر آقای باقر طباطبایی دیبا که همسرش تیمسار فکور رییس دانشگاه پدافند بود، همیشه تماس داشت و خیلی آدمهای خوب و مهربانی بودند. در زمان دبستان ما در تقاطع خیابان شاهپور و خیابان مولوی زندگی می کردیم و تابستانها به باغ شمیرانمان برای ییلاق می رفتیم؛ و هنگامیکه کلاس پنجم و ششم دبستان بودم آن باغ را خراب کردیم و از نو ساختیم و دیگر همزمان با ورود به دبیرستان البرز، ییلاق و قشلاق کردن تمام شد و به تجریش اسباب کشی کردیم! در دوران دبستان به دبستان ایران در خانی آباد میرفتم که مدیر آن خانم شوکت ملوک جهانبانی بود و در واقع از آن محل خاطرات زیادی دارم از جمله وقتی که زنده یاد تختی که در خانی آباد زندگی می کرد هنگام زلزله ی بویین زهرا برای زلزله زدگان کمک جمع آوری می کرد و همچنین واقعه ی 15 خرداد را به یاد دارم که دورتر از خانه ی ما در میدان شاه نزدیک بستنی اکبر مشتی در مسجد سید عزیزالله روی داد و آنروز هم با پدرم رفته بودیم باغ شمیران برای کاشتن گل و وقتی به شهر برگشتیم صدای گلوله از مسجد سید عزیزالله شنیدیم و با ماشین چرخی زدیم و برگشتیم خانه و تیراندازی ها ادامه داشت. در آنزمان پدرم در خانه ی ما که هنوز در همان تقاطع شاهپور و مولوی بود، حمامی درست کرده بود. یادم است یک روز حمام منفجر شد و دلیلش هم این بود که آنزمان خیلی از این حمامها که درون ساختمانها می ساختند هنوز دئوترم نداشتند. به هر حال از قضا آن روز دختر دایی ام ماهرخ خانه ی ما بود و درست او در اثر انفجار به حیات خانه پرتاب شد. برای رسیدگی به او همه خانواده ی شوهرش طباطبایی دیبا، هر روز منزل ما بودند و آنها را از نزدیک می دیدم. انسانهایی بسیار متشخص و فهمیده بودند و حتی یک بی احترامی به ما در زمان این حادثه ی ناگوار نکردند و به مجروحین حادثه مشغول بودند. در واقع پسرِ بزرگ همان دختر دایی ام همیشه در حوض همان خانه و تابستانها در حوض باغ شمیران ما بازی می کرد و هم سن و سال میهن بان رضا پهلوی بود و همبازی او نیز بود. اکنون آن دختر دایی و همسرش فوت کرده اند و سالهاست ارتباطم با همه ی آنها از جمله پسرشان، قطع شده است و هیچگاه در همه ی زندگی چه در ایران و چه در آمریکا با میهن بان رضا پهلوی تماسی نداشته و ندارم. فقط خواستم در اینجا در مورد تجربه ی کودکی ام با خانواده ی شهبانو فرح پهلوی بنویسم که با آنچه در مقاله ی ذکر شده در بالا آمده، از زمین تا آسمان متفاوت بود. از اول هم بگویم که خانواده ی شهبانو خیلی افراد متشخص و در عین حال بدون تکبر بودند و هروقت به خانه ی دختر دایی ام میرفتیم از جمله برای عید دیدنی، خاطرات خوشی داشتم. با تمام این احوال، شهبانو فرح پهلوی برای وضع حمل در زمان تولد میهن بان رضا پهلوی، به بیمارستان حمایت مادران در خیابان مولوی رفت. ما خودمان همیشه برای کارهای بیمارستانی به بیمارستان نجمیه میرفتیم که خصوصی بود؛ اما، شهبانو بیمارستان دولتی را انتخاب کرد که افتادگی ایشان را نشان می داد. مدیر آن بیمارستان که آقای شیخ الاسلامی بود از دوستان نزدیک پدرم بود و به همین دلیل همه ی این حرفها را درباره ی رفتن شهبانو فرح پهلوی به بیمارستان حمایت مادران، ما در خانه می شنیدیم! خیلی وقتها دکتر شیخ الاسلامی و دکتر بهزادی مدیر مجله سپید و سیاه که دوستان پدرم بودند به باغ شمیران ما می آمدند و همان نزدیک خانه ما آبگوشت می گرفتند و با پدرم در آنجا صرف می کردند، در نتیجه همه ی این حرفها را ما از بچگی می شنیدیم. رفتار شهبانو فرح پهلوی در همه ی آن دوران تا به آخر همیشه بسیار وارسته و بدون تکبر بود به رغم آنکه از خانواده ای بسیار متشخص بودند. خانه دختر دایی ام و شوهرش در همان منطقه ی نزدیک جماران بود ولی هرچی فکر می کنم اسم خود محل خانه شان یادم نمی آید سربالایی بود و نزدیک دوغ اراج اما شمال تر بطرف کوههای البرز منطقه ی کلک چال. به هر حال سالها از همه ی آن دوران گذشته و متأسفانه نام آن محله ها از یادم رفته است. پدرشوهر دختر دایی ام یعنی پدر آقای باقر طباطبایی دیبا که می شود عموی شهبانو فرح در داخل خانه شان دفن شده بود. در شمیرانات در آن زمان چنین سنتی وجود داشت. به هر حال من در همه ی زندگی ام در آن سالها جز خوبی از خانواده ی طباطبایی دیبا ندیدم و برای شهبانو فرح پهلوی آرزوی عمری طولانی و موفقیتهای بیشتر دارم!

 

به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،

 

سام قندچی

IRANSCOPE
http://www.ghandchi.com

17 شهریور ماه 1401
September 7,
2022

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

متون برگزیده
http://featured.ghandchi.com

متون برگزیده سام قندچی

 

 

برای حزب جمهوریخواهان سکولار دموکرات و آینده نگر ایران
http://www.ghandchi.com/futuristparty/index.html

 

 

 

SEARCH