Sam Ghandchiسام قندچي چپ عامل فاجعه ی انقلاب پنجاه و هفت و 43 سال بعد از آن

سام قندچی

http://www.ghandchi.com/4222-chap.htm

http://isdmovement.com/2022/0122/011322/011322-Sam-ghandchi-Left-is-responsible.htm

پی نوشت 26 دی ماه 1400: بازهم درباره ی فاجعه آفرینی چپ: فدرالیسم و تجزیه طلبی

پی نوشت 25 دی ماه 1400: آنچه در این مقاله آمده بحث شخصی نیست و برای این مباحث پژوهشهای زیادی انجام و ارائه شده و سالهاست وقتم را با پلمیک تلف نکرده ام و صرف پلمیک نخواهم کرد و خوانندگان می توانند در صورت تمایل، مطالبی را که لینک شده، با دقت مطالعه کنند و موضوع نیز محدود به نقش حزب توده در سالهای پیش از انقلاب 57 نیست! در واقع بعد از 15 خرداد 1342 اساساً چپ ایران به دنبال مشی چریکی رفت چه در شکل تشکیلاتِ کمونیستیِ چریکهای فدایی خلق و چه جریانات چپ اسلامی نظیر مجاهدین خلق که بعداً نیز، شاخه ی مجاهدین م.ل. آن تشکیلات، رسماً خود را مارکسیست لنینیست اعلام کرد و دیرتر به سازمان پیکار و دو تشکیلات دیگر تقسیم شد! گرچه در ماههای آخر انقلاب 57، رهبری چریکهای فدایی خلق به کمیته ی مرکزی حزب توده نزدیک شد و کمی بعد از انقلاب نیز شاخه ی اکثریت چریکها اساساً چندان تفاوتی با حزب توده نداشت، و رهبری مجاهدین نیز زمان انقلاب به آیت الله خمینی نزدیک شدند؛ اما، در 15 سال آخر رژیم شاه آن دو سازمان همه ی فعالیتهایشان کار چریکی بود که بیانی از عصیان نسل جوان بود، و به همین دلیل در میان بسیاری از جوانان آنروز، پایه گرفتند و در کنار جریان اسلامی شریعتی در حسینیه ی ارشاد، این دو جریان کمونیست و اسلامی، بیشترین ضربه را به جریانات سیاسی لیبرال از جمله جبهه ی ملی، وارد آوردند و در برهه ی انقلاب 57، به دلیل همین ضربه خوردن نیروهای لیبرال در جامعه ی ایران، جبهه ملی، چه جناح بختیار و چه جناح سنجابی، به رغم آنکه دو سیاست متضاد را دنبال می کردند، اساساً نیرویی در صحنه ی سیاسی ایران نبودند که بتوانند بر سیر وقایع، تأثیر تعیین کننده ای بگذارند. امروز نیز گرچه سازمانهای کمونیستی در ایران و مشخصاً بازماندگان جریانات چریکی چپِ گذشته، در ادامه ی چرخش 180 درجه ای که در زمان انقلاب 57 آغاز کردند، به جریانات اصلاح طلبی نظیر حزب توده استحاله پیدا کرده اند، اما همزمان در یک دهه ی اخیر، جریانِ چپیِ تازه ای در ایران رشد کرده که بسیار شبیه مشی چریکی در 15 سال آخر رژیم شاه است، یعنی جریان آنارشیستی! همیشه امیدوار بودم این جریان به سکولار دموکراسی آینده نگر برسد و مشی سیاسیکاری را دنبال کند؛ اما اینکه در واقعیت این جریان چگونه در آینده تطور پیدا کند، در حال حاضر قابل پیش بینی نیست. یکبار نتیجه ی مشی چریکی را دیدیم و 60 سال زندگی نسلی تباه شد، امیدوارم این بار، آنارشیسم زندگی نسل دیگری را تباه نکند! شخصاً دیگر این بحثها را دنبال نخواهم کرد و آنچه می توانستم بگویم را چند سالی است که گفته ام و اگر کسی بخواهد در دسترس هست.*

مطالب مرتبط: 1     *     2     3     4     5     6     7     8     9     10     11     12     13     14     15     16     17     18     19     20     21     22     23     24     25     26     27     28     29      30    31     32      33    34

 

chap

 

چند ساعت پیش بکتاش آبتین (*) درگذشت. سایتی بنام حزب چپ که در واقع بخشی از چریکهای اکثریت با نام تازه است، مرتب در این رابطه اطلاعیه صادر می کند! اگر واقعاً از نظر اندیشه، جریانی سیاسی را در ایران کنونی بشود نام برد که به اندیشه های زنده یاد «بکتاش آبتین» نزدیک باشد، باید از آنارشیستها نام برد گرچه این قلم بیشتر منتقد نحله ی فکری آنارشیسم هستم تا که هوادار باشم، اما مطمئناً کار حزب چپ، سوء استفاده از محبوبیت بکتاش آبتین در میان هواداران انسانیت در ایران است! سال گذشته در سالروز انقلاب 57، گفتاری ویدیویی از صاحب این قلم منتشر شد که متأسفانه به بخش دوم آن ویدیو کوتاه کسی توجه نکرد! بحث این بود که کشورهای کمونیستی در یک قرن گذشته در جهان جز استبداد چیزی برای مردم به ارمغان نیاوردند و از عدالت اجتماعی نیز در هیچکدام از آنها از روسیه تا چین، بلوک شرق، جمهوریهای آسیایی شوروی، کوبا، ویتنام، کامبوج، لائوس و کره شمالی، و کشورهای کمونیستی آفریقا نظیر موزامبیک، گینه ی بیسائو و امثالهم، تا حکومتهای شبه کمونیستی بعثی نظیر عراق صدام حسین و سوریه و دهها رژیم مشابه در آفریقا و آسیا ملقب به رهروان راه رشد غیرسرمایه داری که ایران تحت حاکمیت رژیم اسلامی نیز شامل آن می شود، و ونزوئلا و امثالهم در آمریکای لاتین، جملگی نتیجه مشابهی داده اند: استبداد، فقر، فلاکت و بی عدالتی! و همین نیروهای چپ ایران نه تنها از خمینی در انقلاب 57 حمایت کردند بلکه بعد از آنهم در حمایت از گروگانگیری در سفارت آمریکا نقش داشتند و در جنگ ایران و عراق نیز از رژیم اسلامی حمایت کردند، و نیروی شبه چپ مجاهدین نیز در ابتدا از گروگانگیری حمایت کرد و همچنین در جنگ ایران و عراق، پیش از پیوستن به صدام حسین، با رژیم اسلامی همکاری کرد! کلاً این نقش چپ ایران در همه ی 43 سال گذشته بود و حتی در زمانهایی که بخشی از چپ از این خط مشی فاصله گرفت، نظیر دورانی که اتحادیه ی کمونیستهای ایران که از حامیان گروگانگیری در سفارت آمریکا بود، وقتی جریان سربداران آمل را راه اندازی کرد، چریکهای اکثریت در همکاری با سپاه پاسدارن آنها را سرکوب کردند که سالها پیش در نوشتاری تحت عنوان حقایق پنهان دهه ی شصت توضیح داده شد و آن رهبران چریکهای اکثریت که در این رابطه مسؤل بودند هیچگاه پوزش خواهی از جنبش دموکراتیک مردم ایران نکردند و به جایش امثال صاحب این قلم را از نشریاتی نظیر «اخبار روز»، سانسور کردند، و حالا نیز همانها که سربداران آمل را به خون کشیدند، دارند بیانیه ی های این دیگر گروههای عقب مانده ی چپی را، منتشر و آنها را به گرد خود جمع می کنند! برخی از این چپی ها همچنان بدون تغییر در اندیشه های سیاسی خود، وقتی چپ این اندازه بی آبرو شده، خود را با عنوانهای «آینده نگری قلابی» مطرح می کنند؛ اما، همان اندیشه ها را سالهاست در همکاری با اصلاح طلبان اسلامی تبلیغ می کنند، که واپسگرایی است و نه آینده نگری!

 
کلاً در مورد چپی ها و مشخصاً مارکسیستها، همانطور که در مقاله ای چند روز پیش نوشته ام، دستکم اقلاً از زمان جنگ جهانی دوم، آنهایی که چپی شده اند، افراد عقب مانده ای بودند، و خود صاحب این قلم هم شامل این قاعده هستم! پوپر که آدم پیشرویی بود، و گرچه در ابتدا عضو حزب سکولار دموکرات آلمان بود ولی زود آنرا کنار گذاشت، کتابش را درباره ی مارکسیسم قبل از جنگ جهانی دوم نوشت ولی چون نمی خواست به جنگ ضد فاشیستی لطمه بزند، انتشار آنرا به بعد از پایان جنگ عقب انداخت! حالا ایران، در حقیقت اکثریت روشنفکران سیاسی ایران بعد از مشروطه، چپی شدند و به همین دلیل هم عقب مانده بودند، و یا برعکس چون عقب مانده بودند، چپ شدند، به هر حال این واقعیت فضای سیاسی ایران بود! اتفاقاً در میان روشنفکران غیرسیاسی ما، بسیار افرادی بودند که چپی نبودند و مثلاً کتابهای جورج گاموف را ترجمه می کردند. خود این نگارنده در کلاس 9 وقتی که دبیرستان بودم، کارهای جورج گاموف را می خواندم و همان زمان در فلسفه، دکارت را خواندم و خیلی کتابهای علمی را مطالعه می کردم و یا درباره ی علم خواندم. متأسفانه در خارج کشور وقتی فعال سیاسی شدم، چپی شدم و جبهه ملی هم در واقع یا چپ بود یا عقب مانده تر از آن و حتی پیشروترین جریان سیاسی در خارج در آن سالها که تحت عنوان «کادرها» مطرح شدند، بازهم چپی بودند و در ابتدا مائویست بودند، هرچند بعداً بیشتر به کمونیسم اروپایی تمایل پیدا کردند. با اینحال در داخل کشور در زمان شاه، جریانات روشنفکری غیرچپی هم وجود داشتند نظیر برخی در درون مجله فردوسی، اما کلاً هرقدر به جنبش سیاسی نزدیک می شدیم، جریان جدی غیرچپ اساساً وجود نداشت. اینکه چپی ها بیش از نیم قرن است که اساساً آدمهای عقب مانده ای از نظر فکری بودند و بویژه در زمان حاضر، حقیقتی غیرقابل کتمان است؛ و شوربختانه جنبش سیاسی ایران تحت تسلط چپ بوده و هست! اما بعضی از آنها عقب مانده تر هستند. مثلاً زمانی دوستی از فعالان چپ در خانه اش در تهران استخر داشت. عده ای در جریانی سیاسی که به آن پیوسته بود به او گیر داده بودند و همین موضوع استخر را بهانه کرده بودند و واقعاً می گفتند فعال مدافع زحمتکشان باید در جوی آب لجن شنا کند، یعنی همان حرفی که رجایی در زمان نخست وزیری اش بارها گفت و آن دوست و یکنفر دیگر را به همین دلیل، از آن جریان چپی کنار گذاشتند و گفتند شرط بازگشت آنها به تشکیلات، زندگی در محلاتی نظیر دروازه غار برای چند سال است. شکی نیست که فعالیت اجتماعی در مناطق جنوب شهر تهران نظیر دروازه غار، نه تنها کار غلطی نبود و نیست، بلکه بسیار درست است؛ اما، زاویه ی نگاه آنها، بالا بردن طبقات زحمتکش نبود، بلکه پایین آوردن سطح فکر و خواستهای کسانی بود که از طبقات بالا آمده بودند، و محصولش نیز شد کسانی که از طبقات متوسط بالا آمده بودند اما در آخر آنچه یاد گرفته بودند این بود که نظیر افرادی بسیار عقب مانده غذا می خوردند (مَچ و مَچ)، که بهتر است چیزهای دیگر را نگویم و درباره اش بیشتر ننویسم وقتی آنها به این تنزل، افتخار هم می کردند!

یسیاری از دوستانی که سالهاست در چپ ایران فعالیت می کنند گزینه ی دیگری را نمی شناسند و در این چنبره که دستکم یک قرن تنها آلترناتیو جدی سیاسی برای سکولارها در ایران بوده، محصور مانده اند، ولی متاسفانه کلاً بویژه چپ ایران، امروز از کسانی تشکیل می شود که کندذهن و عقب مانده هستند. عده ای از آنها اسم خود را دیگر چپ نمی گذارند، و مدشده که خود را "آینده نگر" می نامند، ولی به همان درد عقب ماندگی و کندذهنی دچار هستند چه از نظر فکری و چه از نظر برنامه ای. دلیل آنکه اسم خودشان را «آینده نگر» گذاشته اند، این نیست که به آینده نگری و سکولار دموکراسی رسیده اند، بلکه به خاطر سقوط شوروی و معلوم شدن واقعیت بهشت خمرسرخ در کامبوج و استبداد در ویتنام و چین و شوروی و کوبا و غیره، دیگر رویشان نمی شود خودشان را با افتخار کمونیست بنامند! تازه در ایران مضافاً اینکه، عبارت «کمونیست»، بعد از تجربه ی حزب توده، مترادف شده با خائن به میهن! همکاری با این دوستان نظیر همکاری با هر جریان سیاسی دیگر، باید از موضع «اتحاد عمل» باشد و انتظار بیش از آن بیهوده است. همین را در مورد بسیاری از جریاناتی که خود را آینده نگر و سکولار دموکرات می خوانند باید گفت که در واقع حتی یک کتاب آینده نگری نخوانده اند ولی صدتا کتاب چپی خوانده اند و خنده دار است که در نوشته هایشان در ایران، از الوین تافلر یک چپی ساخته اند در حالیکه الوین تافلر فقط هوادار نوت گینگریچ نبود، صبح تا شب، تافلر و همسرش، خانه ی گینگریچ بودند و جیک و بوکشان یکی بود و در واقع همسر تافلر که سه سال پیش فوت کرد از خودش و الوین تافلر بعنوان زوج و همکار بیزینسی نام می برد و کار خودشان را تا آخر بعنوان کار بیزینس ذکر می کند و عالم سیاست را کاملاً به نوت گینگریچ محول کرده بودند. مضحک است این عده دیوانه های چپی بیسواد خود را در ایران و خارج، «آینده نگر» می خوانند، و همینها از تافلر، پیغمبر چپی درست کرده اند، و بدون آنکه حتی نوشته هایش را خوانده باشند و بفهمند، کتابی را با عنوان «چکیده ی نظرات تافلر» منتشر کرده اند....وقتی هنوز فرق مائوئیسم و نظرات تافلر را هم نفهمیده اند...آشفته بازاری است...این لغت بازی ها! لازم به تذکر است که شخصاً در عرصه ی آینده نگری هیچگاه با نظرات سیاسی الوین تافلر خود را نزدیک ندیدم هرچند کارهای پژوهشی تافلر و نیزبیت را در رابطه با روندهای اجتماعی در جهان با ارزش می دانم و تا آنجا نیز که به موضوعات تئوریک آینده نگری مربوط می شود نیزبیت و تافلر خود، نظرات دانیل بل را دنبال می کردند، و این امر را صریحاً اولی در کتاب مگاترند و دومی در کتاب موج سوم، بیان کرده اند. این نگارنده اساساً همیشه در میان شخصیتهای جهانی آینده نگر، خود را با دانیل بل و بعد هم با ری کرزوایل نزدیک دیده ام، با اینکه ارزش کار بسیاری از آینده نگرهای دیگر را، از جمله تافلر و نیزبیت، و یا باک مینستر فولر، اوسیپ فلشتایم و برتراند دوژوونل، به کرات خاطر نشان کرده ام.

 

بسیار بحث می شود که روشنفکران ایران در دوران پهلوی، کتابهای خمینی را نخوانده بودند یا در مورد تاریخ اسلام و مشخصاً جریان اسلامی معاصر، بی توجهی کرده بودند و به این طریق جامعه ی ایران در 57 دچار انقلابی اسلامگرا شد و در 43 سال گذشته نیز در دام اسلامگرایان بویژه اصلاح طلبان گرفتار آمد! اگر کسی چنین حرفی را در هر جای دنیا در رابطه با گول خوردن مردم از کمونیسم و فاشیسم بزند قابل فهم است چون آنها جریانات فکری تازه ای در جهان بعد از چند قرن پیروزی سکولاریسم بودند و کسی درباره شان نمی دانست که سره و ناسره را از هم تمیز دهد. اما جریان حکومت اسلامی در قامت بنی امیه و بنی عباس قرنها در خاورمیانه و تا دل خاوردور و اروپا سیطره داشت! بعدها نیز تا آنجا که به ایران مربوط می شود، توسط حکومتهای ایرانی نظیر طاهریان و سامانیان و صفاریان، و ترکهایی که حکومتهای ایرانی غزنویان و سلجوقیان را در ایران گسترش دادند، و بالاخره امثال آل بویه که حتی حاکمیت بنی عباس را برای 100 سال در بغداد هم کنار زدند، آن حکومتهای اسلامی از ایران رانده شدند. و بعد از آنهم مردم در خاورمیانه ی عربی و ایران، رژیمهای اسلامی عثمانی و نیمه اسلامی صفوی را، تجربه کرده بودند! در نتیجه حکومت اسلامی چیز تازه و ناشناخته ای برای مردم خاورمیانه و مشخصاً ایران نبود، که نیازی به مطالعه ی کتاب خمینی باشد تا آنرا کنار گذاشت! آنچه برای مردم ایران باعث اشتباه در زمان انقلاب 57 و بعد از آنهم در 43 سال گذشته بود، چپی بود که لزوماً در آن حزب توده رهبر همه نبود، اما همچنان جملگی، دیدگاههای روشنفکران سیاسی را، در جامعه ی ایران شکل می دادند! چپ حتی سه قرن پیش از جفرسون در آثار توماس مور شناخته شده بود، ولی جفرسون و فعالان سیاسی آمریکا در زمان انقلاب 1775، با جان لاک و لایبنیتس سمتگیری کردند و نه با توماس مور! جفرسون قول بهشت به مردم آمریکا نداد و بعد از انقلاب هم وقتی حزب دموکرات-جمهوریخواه را ایجاد کرد، تأکیدش بر «آینده نگری» بود و نه قول مدینه ی فاضله، و امروز بعد از 250 سال که از روزهای آغازین انقلاب آمریکا می گذرد، همچنان این جامعه ی آمریکا، از دموکراسی سکولار که قول آنرا داده بود، برخوردار است و قادر بوده طی دو قرن و نیم از بازتولید استبداد جلوگیری کند، هرچند مدینه ی فاضله نبوده و نیست و قول آنرا هم هیچوقت نداده بود، و همچنان فعالیت مدنی برای عدالت اجتماعی در آمریکا، در کانون توجه فعالان مدنی و سیاسی این کشور قرار دارد! اما انقلابهای روسیه و چین که در آنها قول بهشت آزادی و عدالت اجتماعی و مدینه ی فاضله داده شد، نظیر نتیجه ی «کن فیکون مارکسیستی 57 در ایران»، در آنها نه از آزادی خبری هست و نه از عدالت اجتماعی! امروز در ایران بهترین شانس ما ایجاد حزب آینده نگر است! قول بهشت نمی دهیم ولی کاری است که می تواند برای ما آینده ای سکولار و دموکراتیک ایجاد کند و «آینده نگرهای واقعی» و دوستان چپ نیز در آن جامعه می توانند آزادانه فعالیتهای خود را برای ارتقاء زندگی زحمتکشان از جمله با ایجاد اتحادیه های کارگری، انجام دهند، همانطور که فعالان چپ نه تنها در آمریکا و اروپا، بلکه در کره جنوبی با موفقیت اینگونه فعالیتها را سازمان می دهند! اکنون بهترین کاری که دوستان چپ می توانند انجام دهند فعالیتهای حقوق بشری با تأکید بر منافع زحمتکشان است، ولی حکومت کمونیستی از جمله حکومتهای شورایی که دنبالش هستند، حتی از تفکیک سه قوه در آنها خبری نیست و قابل توجه اینکه بسیاری از کالتهای کمونیستی در فضای سیاسی اپوزیسیون ایران، تا به امروز، از دیکتاتوری پرولتاریا می گویند و خجالت هم نمی کشند! بس است به اندازه ی کافی «چپ» به ایران ضرر زده است! وقت آن است که روشنفکران ایران از این «ویروس چپ» دوری کنند!

 

سام قندچی

IRANSCOPE
http://www.ghandchi.com

18 دی ماه 1400
January 8,
2022

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

متون برگزیده
http://featured.ghandchi.com

متون برگزیده سام قندچی

 

 

برای حزب جمهوریخواهان سکولار دموکرات و آینده نگر ایران
http://www.ghandchi.com/futuristparty/index.html

 

 

 

SEARCH