بعدالتحریر اول ماه اکتبر 2017: اعلام تغییر موضع به مخالفت با هرگونه فدرالیسم برای ایران
http://www.ghandchi.com/1641-etelaieh-federalism.htm
P.S. Oct 1, 2017:Announcing Change of Position to Opposing any form of Federalism for Iran
http://www.ghandchi.com/1641-etelaieh-federalism-english.htm

--------------------------------------------------------------------------------------------------

 

Sam Ghandchiسام قندچيسؤ استفاده از آينده نگري

سام قندچی

http://www.ghandchi.com/382-misusingfuturism.htm

 

سه سال پيش در مصاحبه اي  (http://www.ghandchi.com/377-mosahebeh1357.htm) درباره انقلاب 57،  از من سوأل جالبي شد، به عبارت زير:

 

" افرادي که به ايدئولوژي هاي قديمي هنوز پايبند هستند هرکدام ادعا دارند که آنها هم آينده نگر هستند!!  آيا چگونه ميتوان متوجه شد که گفته هاي ايشان صحت ندارد؟"

 

و پاسخ من بشرح  زير بود:

 

 "موضوع آينده نگري مدرن بازي با لغات نيست.  مثل اين است که يکي به سوسياليستها بگويد که او هم اجتماع گرا است، و در نتيجه سوسياليست است.  آينده نگري مدرن اساسأ بر اين پايه معرفي ميشود که در تمدن بشري شکافي صورت گرفته، که جامعه صنعتي را از جامعه فرا صنعتي جدا ميکند، و در نتيجه موضوع اصلي مورد توجه جنبش آينده نگري، جايگزيني جامعه فراصنتعي به جاي جامعه صنعتي و ماقبل صنعتي است.  نظريات مختلفي درباره عمق اين شکاف هست و مثلأ من در نوشته "ابزار هوشمند شالوده تمدني نوين" ، اين شکاف را از نقطه نظر خودم بيان کرده ام.  وليکن جريانات سوسياليست، موضوع اصلي مبارزه خود را در درون جامعه صنعتي، در مبارزه با جريانات ديگر در جامعه صنعتي ميبينند.  جريانات ليبرالي هم همينطور.  در صورتيکه از نقطه نظر جريان آينده نگر، هدف رفتن فراسوي جامعه صنعتي است، و در نتيجه سوسياليسم و ليبراليسم ديگر کهنه obsolete هستند، هرچند لزومأ ارتجاعي نيستند . برخي از طرفداران آن ها در حال تعديل نظرات خود و آوردن اين تحول به درون ديدگاه خود هستند، که به هر حال پيشروي به جلو است، هر چند هنوز مسائل تازه را در چارچوب هاي کهن مينگرند که برايشان لاينحل مينمايد.  در واقع در حدود دو هزار سال پيش مذاهبي که امروز مذاهب اصلي جهان هستند بوجود آمدند و بسياري از انها هم دستاورد هائي داشته اند.  اکثر ايدئولوژيهاي جامعه صنعتي هم در حدود قرن هجدهم بوجود آمده اند، و دستاوردهائي هم داشته اند.  هدف جنبش آينده نگر، به دور ريختن اين دستاوردها نيست، وليکن هدف آن است که درک کنيم که مسائلي که دنياي فراصنعتي نياز به حل آنها دارد، مسائلي نيستند که اين ايدئولوژيها براي حل آنها بوجود آمده اند، و در حقيقت حتي اين ايدئولوژيها، جلوي درک درست از اين مسائل را نيز مسدود ميکنند، و در جوامع کنوني، به دنبال حل معضلات،  در جاهائي ميگردند که در صد سال پيش درست بود، اما امروز ما را به بيراهه ميکشند."

 

جالب است که آن مصاحبه من درباره انقلاب 57 و علل آن بود،  و اينکه چرا من آن انقلاب را  عقب گرا خوانده ام، با اينکه بسياري از نيروهاي شرکت کننده در انقلاب را مترقي ميدانم، و بحث کرده بودم که چگونه نيروهاي سياسي مترقي ما، به سکوي پرش يک نيروي ارتجاعي يعني روحانيت تبديل شدند، و ادامه داده بودم که امروز نيز همان اشتباه، برخي از نيروهاي مترقي را، به سکوي پرش سلطنت تبديل کرده است.  من نگفتم که روحانيون آنروز حق نداشتند خواهان براندازي سلطنت محمد رضا شاه باشند، و درباره امروز هم ، من نگفتم که سلطنت-طلبان حق ندارند خواهان براندازي جمهوري اسلامي باشند، فقط من گفتم که نيروهاي مترقي نبايستي سکوي پرش رژيم واپس گراي ديگري براي جايگزيني رژيم واپس گراي  موجود بشوند.

 

در واقع بحث من در رابطه با آينده نگري و انقلاب 57 ، و اينکه نيروهاي اپوزيسيون جمهوري اسلامي،  برخي مترقي و برخي واپس گرا هستند، امروزه ديگر بسيار روشن است و نيازي به تکرار ندارد.  اما تحريف هاي گوناگون انجام ميشود،  و عده اي هم به من حمله شخصي ميکنند چون با نظراتم مخالفند.  با اينکه من هميشه سعي ميکنم از پلميک بپرهيزم و به موضوعات تئوريک بپردازم، مختصرأ مجبورم به چند نکته در اين رابطه اشاره کنم. مثلأ يکي نوشته که گوئي حرف من درباره "جمهوري مترقي" مسخره است.  اگر پس از 26 سال جمهوري اسلامي،  نويسنده نميداند جمهوري مترقي و واپسگرا متفاوت است،  بهتر است که به خود بخندد.  در رابطه با القاب گوناگون هم که به من ميدهند، در گذشته يک عده که با مواضع من درباره لزوم همکاري با تکنوکراتهاي زمان شاه مخالف بودند،  من را سلطنت-طلب ميخواندند.  عده ديگري از مخالفين که با لابي ايست ها همکاري داشتند، بخاطر اختلاف سياسي با من درباره گذاشتن شرايط حقوق بشر براي رابطه با ايران، من را مجاهد خطاب ميکردند.  حتي نميخواستند دقيق موضع من را بخوانند که اصلأ درباره ايجاد تحريم  نبود و درباره شرط حقوق بشر براي برداشتن تحريم ها بود (http://www.ghandchi.com/319-IRISanctions.htm).  و عده اي ديگر هم من را عامل جمهوري اسلامي  يا تجزيه طلب ميخواندند.  حالا مخالفين جديد مواضع من، دوست دارند من را کمونيست خطاب کنند.  من بيش از هر کس در نقد از کمونيسم در 24 سال گذشته نوشته ام و مقالاتم (http://www.ghandchi.com/index-Page13.html)  در دسترس عموم است اگر علاقه مند به مطالعه آنها باشند،  و حتي 30 سال پيش هم که طرفدار چپ بودم، بيشتر منقد و علم گرا بودم تا خشکمغز مبلغ ديکتاتوري پرولتاريا. گوئي اين افراد نظرات گذشته خود را به من نسبت ميدهند،  بدون اينکه مواضع سياسي من در فعاليت سياسي 35 سال را بشناسند و هر چه من مينويسم را هم ميگويند "از کجا که آن موضع را داشتم که نوشته ام". جواب اين است:

 

حملات آنها به من bigotry نظير مکارتيسم است که هر مخالف سياسي را اينگونه ميناميدند، و نظير توده اي هائي است که با ساواک همکاري ميکردند،  و هر کسي که مخالف بود را کمونيست ميديدند. بله من حتي در زمان بحبوحه  دفاع چپ از خميني، ضد خميني حرف زدم و دماغم را حزب اللهي ها قبل از انقلاب شکستند،  و از آينده نگري در سال 1360 دفاع کردم و مارکسيسم را کوبيدم، و حتي يک گروه چپ در آنسال، من را به مرگ تهديد کرد.  اين ها براي فعالين سياسي روشن است و کساني که بعد از بحث من دوباره تکرار ميکنند و بيشتر ميپرسند معلوم نيست در خدمت که هستند، وگرنه فعالين واقعي سياسي، برعکس عوامل ساواک و ساواما، ميدانند که کي سوالات شخصي نکنند. وقتي مينويسند از کجا ميدانيم جواب در مورد موضعم درست است، بايستي بگويم که آنها که در جنبش سياسي ايران بوده اند،  ميدانند مواضع ديگران در زمان هاي مختلف چه بوده،  و خوشبختانه هنوز با وجود کشتن بسياري بدست ساواک و ساواما، برخي از دوران مبارزه با هردو رژيم هنوز در قيد  حياتند، و چه مخالف نظرات سياسي من باشند يا موافق،  به اين ها خواهند گفت که اين وصله ها به من نمي چسبد. در نتيجه با اين روشها من از ميدان بدر نميروم و اگر پاسخ نميدهم براي آن است که نميخواهم وقتم را با پلميک تلف کنم و هم و کوشش خود را براي کار برروي مسائل اساسي جنبش سياسي ايران گذاشته ام ، و استقلال خود را حفظ کردم،  اگر چه بقيمت فشار بر خود و خانواده ام طي اين سالها بوده،  و منتي هم بر کسي نيست. هر چه کردم علاقه خودم بوده است.  اما اجازه نميدهم از آينده نگري براي سکوي پرش جريان واپس گراي سلطنت استفاده شود.

 

 من به بسياري از گروه هاي بحث و سايت ها دعوت شدم و شرکت نکردم، يا تصميم گرفتم شرکت نکنم و اصلأ به اين معني نيست که آنها را آدم هاي بدي ميدانم و روابط دوستانه هم بعدأ حفظ کرده ام.  نه آنکه من چيز ويژه اي هستم.  بلکه من وقت براي همه کارهائي که دوست دارم بکنم را ندارم.  حتي گاهي مجبور ميشوم وارد پلميک هاي از اين نوع شوم که آن را هم دوست ندارم و اتلاف وقت ميدانم، دوباره نه به اين خاطر که من آن افراد را بد ميدانم، فقط دليل اين است که من وقت محدود دارم و اميدوارم هر کس در کوشش خود براي بهزيستي ايرانيان موفق باشد.  يک بار بتازگي پلميک ها را مفصل  پاسخ دادم (http://www.ghandchi.com/375-pasokh.htm) ولي باز بحث ها تکرار ميشود و من نميتوانم وقت خود را با اين ها بگذرانم. اگر از ادامه ندادن بحث در بسياري از فوروم ها از سوي من هر کسي ناراحت است، من عذر ميخواهم که زمان محدود است،  و وقت دنبال کردن همه بحث ها را ندارم.

 

هميشه برايم *استقلال* ايران در صدر انديشه ام بود، به همين علت هميشه به مصدق و جبهه ملي احترام گذاشته ام،  هر چند نقد هم از آن نوشته ام، و در عين احترام براي بختيار، از سنجابي هم آموختم،  وقتي که دکتر سنجابي در ملاقاتي اثر اريک هوفر(http://www.ghandchi.com/57-Fanatics.htm) درباره نيروهاي ارتجاع خميني را به من معرفي کرد،  و توضيح داد چگونه جريان شريعتي از يک سو و جريان چريکي از سوي ديگر باعث شدند که اساسأ جبهه ملي و جريان ليبرال در ايران 42-57،  نيروي قابل ملاحظه اي در بامداد انقلاب 57 نباشد، من از وي آموختم.  هر چند امروز خيلي ها دوست دارند همه کاسه کوزه ها را سرجبهه ملي خراب کنند.  بله نقد هم از جبهه کرده ام.  بزرگترين نقد هم در ارتباط با *حفاظت* از دموکراسي است.  دولت مصدق اينگونه بود که نتوانست از دموکراسي *حفاظت* کند (http://www.ghandchi.com/379-Protection.htm) و عاقبت خود اينگونه از بين رفت، هر چند اعتقاد به دموکراسي داشت.

 

اين مسأله حفاظت از دموکراسي است که وقتي شيرين عبادي يا سلمان رشدي به مرگ تهديد ميشوند، بجاي بردن موضوع به سازمان ملل، نگوئيم که ما هم از اين تهديد ها هر روز ميگيريم و آن را بي اهميت جلوه دهيم. در واقع مسأله مردم ايران،  تمرين دموکراسي نيست.  در آمريکا وقت نيروهاي مختلف سياسي،  در درون تشکيلات خود صرف بحث با کوکلاکس کلان نميشود، هر چند از حق کوکلاکس کلان براي داشتن فعاليت سياسي،  و حتي کانديد شدن براي رياست جمهوري دفاع ميشود.  آيا سلطنت طلبان ما که آنقدر از دموکراسي خواهي ما در شکوه اند، حاضرند به ما هم حق دهند که کانديد پادشاه شدن در رژيم آينده باشيم؟ اين بازي هاي پلميک باصطلاح دموکراسي خواهي تکراري و خسته کننده اند.

 

بگذريم پلميک پايان ندارد،  و در سالهاي 1320-32 ، همه وقت جنبش سياسي ايران در دوران دموکراسي نسبي،  با پلميک هدر رفت،  و امروز اگر به آن دوره نگاه کنيم هيچ اثر تئوريک جدي نميبينيم ، غير از احمد کسروي،  که تازه او هم اصل نوشته هاي محققانه اش،  قبل از سالهاي 20-32 نوشته شده اند.  من خود در 20 سال گذشته تا توانستم از پلميک پرهيز کردم،  حتي وقتي مرتب مورد خطاب شخصي قرار گرفتم نشنيده گرفتم ( ignore کردم).  اصلأ بنظر من همه حرفها درباره تمرين دموکراسي و مناظره ها و گفتگوهاي پلميکي اتلاف وقت است.  البته حق ديگران هم هست که عکس اين فکر کنند و هر کسي براي آنچه درست ميداند وقت ميگذارد.  صرف وقت مثل صرف پول است، و افراد با سليقه مختلف ميتوانند انتخاب کنند و در شرايط آزادي به آنها انتخابي تحميل نميشود. اگر کسي جور ديگر فکر ميکند،  آن فرد ميتواند ديگري را ترغيب کند يا حتي بهتر آنکه آن ها نظرات خود را راجع به موضوعات بحث بنويسند بجاي اتلاف وقت با پلميک،  نه مانند سلمان رشدي که به حقوق فردي اش تجاوز شده و به مرگ تهديدش ميکنند،  چرا که ميخواهند وي نوع ديگري فکر کند، و نويسندگان جمهوري اسلامي درباره متن نوشته هايش بحث ميکنند.  بکسي چه ربطي دارد که او چه نوشته، دوست نداريد، نخوانيد.  البته منظورم به اين دوستان در اين حالت اکستريم نيست،  ولي احترام به حقوق فردي منطور بحثم است، حق هر کس است هرگونه ميخواهد فکر کند، اگر ما نميخواهيم، گوش نکنيم و نظر خود را بنويسيم، ولي حق ديگري را به خاطر تصميم و نظرش تهديد نکنيم. اين گونه در هر دو رژيم ديکتاتوري غالب شد، بخاطر آنکه يک عده مصلحت انديشي بخاطر اين يا آن هدف والا را دليل تجاوز به حقوق فرد براي ابراز نظراتش کردند.

 

***

 

اما اصل بحث سو استفاده از آنيده نگري،  بحث پلميک بالا نيست. اين برنامه عده اي از سلطنت طلبان در چند سال اخير بوده است.  شايد برخي دوستان صادق، خود دارند مورد سؤ استفاده اين جريان قرار ميگيرند، وليکن اين جريان يک جريان واقعي است.  اين جريان از دو بخش تشکيل ميشود، يکي آنهائي هستند که چون طرفدار نوعي وابستگي به آمريکا هستند، سلطنت طلب هستند.  البته بين آنها طيف بزرگي هست که در يک سر آن کساني هستند که بدرستي تماس باز و روشن با آمريکا و دولت هاي ديگر را غلط نميدانند، ولي در عين حال خواهان نوکري هم نيستند،  و  در سوي ديگر اين طيف کساني هستند که حتي با دستگاه هاي جاسوسي آمريکا کار ميکنند.  بخش ديگر آنهائي هستند که سلطنت طلب هستند، و چون فکر ميکنند با پرچم سلطنت نميتوانند مردم را بدور خود بسيج کنند، ميخواهند پوشش نوئي بسازند.  اين جريان در نتيجه بروشني در پي سؤ استفاده از آينده نگري است.  براي يک دهه، جنش سياسي مترقي ما،  توسط عده اي از چپي هاي سابق، به سکوي پرش لابي ايست هاي جمهوري اسلامي بدل شد، که هميشه ادعا ميکردند طرفدار جمهوري سکولار هستند، اما در عمل سکوي پرش جمهوري اسلامي بودند. امروژ نيز عده اي از چپ سابق که به جلونرفته، و به عقب رفته اند، سکوي پرش بازگشت سلطنت شده اند، هرچند اکثرأ طرفدار جمهوري سکولار هستند، اما در عمل در مسير اين جريان سؤ استفاده افتاده اند.  در واقع اين از مشکلات جنبش سياسي ما بوده است که اتکأ بنفس براي گرفتن قدرت توسط نيروهاي مترفي نداشته (http://www.ghandchi.com/367-tudehii.htm)،   و روزي سکوي پرش شوروي يا آمريکا شده، و زماني ديگر سکوي پرش روحاينت و يا سلطنت شده است ، بجاي آنکه نيروي خود را متحد کند،  و حکومتي مترقي و مستقل را در ايران بر سر کار آورد.

 

همه سلطنت طلبان اينگونه نميانديشند، اما اين جريان که بدنبال سؤ استفاده از آينده نگري است،  يک جريان واقعي است.  حتي در زماني اينها خود را طرفدار من مينماياندند، و فکر ميکردند از اين طريق پايه اي در ميان آينده نگر هاي ايران کسب ميکنند.  دوباره تکرار کنم که بقول کريشنا مورتي،  من يک آدم ويژه اي نيستم، اما نميخواهم نظراتم مورد تحريف قرار گيرد، واينکه اينجا خودم را مثال ميزنم، براي هدف روشن شدن بحث است که نميخواهم مورد سؤ استفاده اين جريان، که هدفش آينده نگري نيست،  قرار گيرم. همانطور که گفتم،  جمعي از اين جريان در پي رابطه سالم و باز با آمريکا است،  و در حال زد و بند پشت پرده نيست.  همچنين اين جمع همانطور که نوشتم هنوز سلطنت طلب است،  چون باشتباه فکر ميکند آمريکا سلطنت را در ايران ميخواهد،  و همچنين چون هنوز يک جريان جدي قوي مدرن انديش و جمهوري خواه،  در عرصه سياسي ايران نميبيند، و به همين علت در اين جريان مانده است. اينان بمحض ديدن يک جريان جدي مترقي جمهوريخواه، از بازيگران سلطنت جدا خواهند شد.

 

اما آنها که در پشت استراتژي سؤ استفاده از آينده نگري براي برقراري عکس آن، يعني عقب رفتن به سلطنت هستند،  از هر تاکتيک رکيکي براي رسين به هدف خود ابا ندارند.  حالا هم،  همانطور که نوشتم ، بتازگي شروع کرده اند به حمله به من با برچسب کمونيست.  همانطور که ذکر کردم،  نوشته هاي من در نقد از کمونيسم،  در 24 سال گذشته در معرض عام است ، و هر کسي ميتواند بخواند و شايد هيچ کسي در اين زمينه باندازه من کار نکرده باشد، که بجاي شعار دادن،  کار تحقيقات مفصل ارائه کرده ام (http://www.ghandchi.com/299-Marxism.htm)  .  اي کاش اين دوستان ميخواندند،  تا در نقد يک انديشه،  به انديشه واپسگراي ديگري سقوط نکنند، و سعي نکنند با عاريه گرفتن نام *آينده نگري*، سلطنت را به ايران برگردانند.

 

سلطنت طلبان حق دارند که تشکيلاتهاي خود را بسازند همانگونه که جريانات فکري ديگر ميتوانند تشکيلاتهاي خود را بسازند.  اما اگر عده اي بروند يک تشکيلات حقوق بشر را به جبهه واحد سلطنت طلبان و جمهوريخواهان بدل کنند، يعني  اول اشتباه کرده اند.  اگر با زد و بندهاي پشت پرده بر سر آينده ايران وارد بده بستان شوند، يعني اشتباه را تئوريزه کرده اند.   و اگر بخواهند از آينده نگري براي پوشش اين حرکت واپس گرايانه سؤ استفاده کنند، يعني در پي فريب مردمند. آيا آنها آدم هاي بدي هستند؟ نه.  ابو موسي هم در جنگ صفين آدم بدي نبود،  ولي توان سياست نداشت،  و نميتوانست مذاکرات را درست پيش ببرد، و قرارداد صلح را بضرر طرفي که در جنگ نمايندگي ميکرد، امضأ کرد.  مديريت يک تشکيلات سياسي،  با مديريت يک تشکيلات حقوق بشر متفاوت است،  و ابدأ عدم توان در عرصه اول بمعني آدم بدي بودن نيست، بويژه کساني که از خود گذشته ترين رهبران جنبش حقوق بشر در ايرانند و مورد احترام من.

 

چرا آقاي رضا پهلوي و نوه خميني در آمريکا فصل مشترک يافتند؟   بخاطر آنکه الگوي آينده اينان براي ايران،  آنچيزي است که در عراق شاهد آن هستيم.  به سايت هاي سلطنت طلبان برويد،  و ببينيد چقدر از آيت الله سيستاني تمجيد ميکنند،  و جمله معروف "وقتي آيت الله سيستاني حرف ميزند، آمريکا گوش ميدهد" را  تکرار ميکنند.   يعني اين ها دنبال دوراني هستند که امثال آيت الله شريعتمداري با سلطنت و آمريکا قرار و مدار خود را داشت، و قوه قضائيه در دست روحانيون بود و بسياري امتيازات ديگر دولتي و غير دولتي،  نظير دفاتر اسناد رسمي، در دست روحانيون شيعه و وابستگانشان بود، وعوايد آستان قدس رضوي هم از ماليات معاف.  ايران حتي اگر آمريکا هم بخواهد، بعد از اين 26 سال،  هيچ سيستاني اي نميتواند چنين جايگاهي در ايران کسب کند. اين ها تخيلات برخي مشاوران آمريکا است که ايران را نميشناشند. حتي آيت الله منتظري،  با وجود مقاومت هايش در برابر حکومت ملايان، تا که فتواي رقيق شده براي ارتداد و حجاب صادر کرد، غير از سايت هاي سلطنت طلبان، ديگران فتواي منتظري را براي دور نيانداختن کامل حکم قتل مرتد،  و حکم مشابه درباره حجاب، يا محکوم کردند و يا به تمسخر گرفتند.  مردم ايران خيلي از اين حرف ها جلوترند،  و آنها که هنوز در لوس آنجلس سفره ابوالفضل شان ترک نميشود هستند،  که از ايران عقب مانده اند.

 

نه،  اگر ائتلافي از نوع نخست وزير سيا با آيت الله هاي شيعه در عراق،  يعني عراقي که حکومت شيعيان براي 26 سال نداشته است،  عملي است،  در ايران چنين برنامه اي به مضحکه اي تبديل خواهد شد، که يک سرش ملي-مذهبي ها خواهند بود،  و سر ديگرش سلطنت طلبان. و چرا نوه خميني با اينکه حمله آمريکا را در کنفرانس آ ئي آي،  براي رسيدن به هدف خود،  مورد پشتيباني قرار داد، توانست به ايران برگردد. بخاطر اينکه بخشي از حاکميت جمهوري اسلامي، که مرتب پول هايشان را به ونکور کانادا مياورند، از خود سپاه پاسداران وحشت دارند،  و ميترسند بخشي از سپاه،  که از دزدي هاي ملايان ثروتمند آگاه است،  ضد آن بشورد.  اين بخش از هيئت حاکمه ايران،  از طرحي مثل عراق بدش نميآيد،  که امثال آيت الله شريعتمداري هاي رژيم شاه،  در همکاري با سلطنت،  مردم را بچاپند،  و با چهره ليبرال،  در قدرت بشکل غير مستقيم زمان شاه ابقأ شوند، و از تهديد کودتاي سپاه هم آسوده شوند.  البته جزئيات امر هرروز بيشتر روشن ميشود.

 

به هر حال من نظر خودم را نوشتم،  و هر کسي دوست دارد ميتواند بخواند.  اينترنت آزاد است و کسي جلوي کسي را نگرفته که نظر خود را در سايت خود بگذارد.  اگر سايت هاي سلطنت طلبان با همه بودجه مالي عالي که دارند،  خواننده ندارند تقصير من نيست،  و با حمله به من هم جلوي طرح نظرات امثال من را نميشود گرفت.  من يک فرد هستم،  بدون پشتيباني دولتي، چه آمريکا چه جمهوري اسلامي،  و بدون ثروت شخصي.  من در توان خود جلوي جايگزيني يک رژيم واپس گرا،  بجاي رژيم واپس گراي ديگر مي ايستم.  من به سهم خود تا بتوانم وقت خود را با پلميک تلف نخواهم کرد،  و در بحث هاي درباره آينده نگري وقت حود راصرف ميکنم، و به کساني که همه اين سالها صادقانه به تبيين و توسعه انديشه هاي آينده نگري در ايران و خارج همت کرده اند افتخار ميکنم.  اما سؤ استفاده از عنوان يک انديشه سياسي،  براي فريب مردم را فريب کاري ميدانم.

 

من هم به سهم خود در اين 20 و چند سال،  قدم کوچکي براي کار تئوريک در زمينه  نظرات آينده نگر برداشته ام (http://www.ghandchi.com/index-Page10.html)،   و همانطور که متذکر شدم ، بحث کار خودم  به اين خاطر نيست که آدم مهمي باشم.  شايد نظرات من هيچ ارزشي نداشته باشد،  و کسي هم نخواند، ولي با سؤ استفاده مخالفم. من مطمئن هستم که اين جريان فريب خوردگان نيروهاي مترقي،  که  توسط برخي از جريانات واپس گراي سلطنت-طلب،  که با استراتژي با برنامه سؤ استفاده از آينده نگري  و تبديل کردن آينده نگرها به يک front در جريان است، به پايان ميرسد،  گرچه اميدوارم بسان 1360 و 1367 به آن قيمت گزاف براي روشنفکران تمام نشود، وقيمت گزافتر 26 سال زندگي تحت حکومت انقلابي ارتجاعي،  که براي بقيه مردم به ارمغان آورد.

 

بايستي بياموزيم که انقلابي،  بخودي خود خوب نيست ، مسأله مترقي بودن است.  تحول ميتواند ارتجاعي باشد،  يا مترقي.  ديگر گفتن اينکه ما انقلابي هستيم،  يا خواهان تغيير و تحول کافي نيست.  بايستي مترقي باشيم،  و در مقابل احيأ رژيم واپس گراي سلطنتي بايستيم، ودرست اکنون که در آخرين مراحل پايان دادن به جمهوري اسلامي هستيم، از اين مهم غافل نشويم.  چه حرکت اصلاح طلبي و چه حرکت انقلابي، اگر مترقي و بسوي جلو باشد، مترقي است، و اگر در پي احيأ رژيمي واپس گرا باشد، واپس گرا است.  انقلاب يا اصلاحات راه هاي مختلف رسيدن به هدف است اما ترقي يا واپس گرائي، خصلت هدف ما را بيان ميکند.  اگر مترقي هستيم، بجاي آنکه خود را انقلابي يا اصلاح طلب بخوانيم، خود را مترقي خطاب کنيم.

 

در پايان دوباره تأکيد ميکنم که من حق هر کسي که بخواهد برود سازمان سلطنت طلبان يا سازمان صوفيان شاه مقصودي  بسازد را رد نميکنم، اما بنظر من يک فرد مترقي در چنان سازماني جاي ندارد،  مگر در لحظه هاي ويژه که سازمان هاي مترقي بر حسب ارزيابي شان، ميتوانند وارد اتحاد هاي تاکتيکي شوند.  من وظيفه جنش مترقي ايران را در شرايط حاضر ايجاد حزب آينده نگر ايران با پلاتفرم آينده نگر (http://www.ghandchi.com/348-HezbeAyandehnegar.htm) ميدانم و نه ساختن اتحاد با نيروهاي واپس گرا، نظير نوه خميني يا سلطنت پهلوي.

 

دوباره متذکر شوم که من هيچ ضديتي با همکاري يک نيروي مستقل با دموکراسي هاي غربي ندارم،  وقتيکه بصورت باز باشد و نه زد و بند هاي پشت پرده، وقتي در زمينه احترام متقابل باشد و نه ارباب و نوکري،  که عاقبتش قرارداد 1919 وثوق الدوله خواهد بود.  يعني رابطه درست،  نظير واکلاو هاول است، که بعنوان يک نيروي مستقل حتي به کنگره آمريکا ميامد، و چنين رابطه اي هيچ اشکالي ندارد. به هر حال در اين مورد در گذشته بسيار نوشته ام  (http://www.ghandchi.com/346-West.htm) و نيازي به تکرار نيست.  همچنين همانطور که در مقاله "جمهوري دوم" نوشتم،  من از رفراندم دفاع ميکنم،  ولي در آن رابطه نيز سؤ استفاده از طرح رفراندوم توسط نيروهاي مشابه را محکوم ميکنم.

 

به اميد جمهوری دوم مبتنی بر مقامات انتخابی و با جدائی کامل مذهب و دولت

 

سام قندچی، ناشر و سردبير

ايرانسکوپ

http://www.iranscope.com

26 بهمن 1383

February 14, 2005

 

 

---------------------------------------------------------- 

مقالات تئوريک

http://www.ghandchi.com

 

فهرست مقالات

http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html

 

 

Web ghandchi.com