Sam Ghandchiسام قندچي در حاشیه ی مقاله ای در مورد انقلابیون مأیوس شده
سام قندچی

http://www.ghandchi.com/3098-former-revolutionaries.htm

مطالب مرتبط: 1    2    3   4   5   6   7   8    9    10    11    12    13   14   15   16   17   18    19   20    21

 

former-revolutionaries

 

ساعتی پیش مقاله ای را در شماره ی جدید سایت جنبش سکولار دموکراسی ایران در مورد سرنوشت شماری از شخصیتهای معاصر انقلابی در جنبش کمونیستی که از نتایج کار مأیوس شده بودند، مطالعه می کردم که اطلاعات درستی ارائه کرده و خواندنی است. اما فقط جنبش کمونستی چنین پدیده ای را در تاریخ معاصر نشان نداده و انقلاب کبیر فرانسه، نمونه ی بسیار خوبی از پدیده ای مشابه آنهم یک و نیم قرن قبل از آن است، که چند سال پیش درباره اش سطور زیر را نوشتم:

 

"ساموئل تیلور کولریج، شاعر و منتقد انگلیسی که بین سال های 1772 و 1834 زندگی می کرد و جنایاتی را که انقلاب فرانسه علیه آنهائی که خود انقلاب کرده بودند به چشم خود دیده بود، منظومه زیبائی تحت عنوان «ترانه دریانورد کهنسال» در قالب داستان کشتن پرنده دریائی خارق العاده ای به رشته تحریر درآورده است و اشعار او بیان احساسات نسلی بود که آن مصیبت ها را با گوشت و پوست خود تجربه کردند، و گوئی همه ی دردها از زبان یکی از انقلابیون بیان می شود که در قامت ملوانی پیر در کنار خیابان تحول اجتماعی ایستاده و به هر کس که در آن راه پای می گذارد داستان کشته شدن «مرغ دریائی آزادی» را بازگو میکند. بسیاری از دوستان کولریج پس از تجربه انقلاب کبیر فرانسه، به محافظه کاران ضدانقلابی تبدیل شدند اما برخی نیز لیبرال باقی ماندند. منظومه کولریج بیان افسوس ها و طلب بخشش از سوی آنهایی است که از زیاده روی های انقلاب بجان آمده و با بیانی زیبا و شاعرانه فغان آنهاست که به نسل های بعد منتقل می شود." *

 

در واقع نه تنها عصر وحشت در انقلاب کبیر فرانسه چنین تأثیری در میان کسانی نظیر کولرِیج و دوستانش در بریتانیا گذاشت، بلکه بسیاری از انقلابیون آمریکا که 14 سال پیش از انقلاب کبیر فرانسه، خود انقلابی حتی مسلحانه کرده بودند و هیچگاه به چنان عصر وحشتی منجر نشده و موفق بود، با اینحال انقلابیونی نظیر پاتریک هنری بعدها با مشاهده ی وضعیت فرانسه بعد از انقلاب خونین آن کشور، دچار تردید در مورد هرگونه تلاشهای انقلابی شدند با اینکه در تجربه ی آمریکا، موفق به برپایی دموکراسی شده بودند. منظور اینکه چنین واکنشی به رویدادهای عظیمی نظیر عصر وحشت بعد از انقلاب کبیر فرانسه، یا دوران گولاگ استالین و برژنف در شوروی و جنایات انقلاب فرهنگی در چین و قتل عام مردم توسط خمرسرخ در کامبوج، قابل درک است و واقعاً جنبش چپ باید به این واقعیات تاریخی، توجه کند. پژوهشهای تاریخی مرتبط با کمونیسم در ابتدا جمعبندی هایی نظیر لوکاش بود که دلیل ماجرا را اوتوپیسم کمونیستی یا آرمانشهری ارزیابی می کردند، ولی در واقعیت حتی «لیبرالیسمِ جامعِ» کانت نیز نوعی اتوپیسم است،  اما انقلاب آمریکا که دیدگاه های جان لاک و کانت را به علاوه ی کامنتهای لایبنیتس درباره پیگرد شادی، سرمشق خود قرار داد، هیچگاه به چنان سرنوشتی نظیر انقلابهای کمونیستی دچار نشد با اینکه انقلابی مسلحانه بود. در حقیقت پیش از لوکاش نیز، از روزهای اول انقلاب اکتبر وقتی برتراند راسل با لنین دیدار کرد، بر موضوع دیکتاتوری در رژیم شوروی انگشت گذاشت و دلیلش را نیز ایدئولوژی مارکسیستی اعلام کرد، که به مذاهب ابراهیمی در همان زمان تشبیه کرده است. بعد از راسل و لوکاش، فیلسوف و مورخ معروف پوپر، دلیل استبداد را در کشورهای کمونیستی فقدان تلاش برای ایجاد «جامعه ی باز» ارزیابی کرد. کتاب دانیل بل تحت عنوان «پایان ایدئولوژی»، 20 سال بعد از «جامعه ی باز و دشمنان آن» پوپر منتشر شده است و در واقع بعد از آن ما شاهد جنبشهای ایدئولوژیک دیگری نظیر فمینیسم و مائوئیسم بودیم که اولی به استبدادی ختم نشد، و شاید چون برایش کسب قدرت سیاسی برای زنان در هیچ کشوری مطرح نبود و موضوع کار آنها حقوق زنان در جامعه بود، اما دومی یعنی مائوئیسم دستکمی از استالینیسم نداشت گرچه تصویر دروغینی حزب کمونیست چین از مائوئیسم درست کرد که هم اکنون نیز تحت عنوان «اندیشه ی شی جین پینگ» ادامه دارد. در میان پژوهشگران بعد از پوپر و دانیل بل، سه جلد کتاب کولاکوفسکی در مورد مارکسیسم شاید بهترین تحقیقات در این عرصه است. کولاکوفسکی نظرش خیلی شبیه نویسنده ی مقاله ی مورد اشاره در اول این نوشته بود که فکر می کرد سرمایه داری بر اساس غرایز طبیعی در جامعه است در حالیکه از نظر او هرگونه طرحی با برنامه، به چنان سرنوشتی نظیر کمونیسم دچار خواهد شد. همانطور که ذکر شد در واقع طرح لیبرالیسمِ جان لاک و کانت را که در انقلاب آمریکا پیاده شد نیز می شود کاری با برنامه خواند و موفق هم بود و محصولش دیکتاتوری نبود و حتی پوپر تا پایان عمر بهترین نماد دولت دموکراتیک را در جهان، آمریکا می دانست. البته فیلسوفانی نظیر فیرِباند نیز که شاخه ای از اندیشه ی پوپر را ادامه دادند اساساً آنارشیست بودند در حالیکه واقعاً پوپر تا پایان عمر اساساً لیبرالی بود که در تاریخ فلسفه با ارسطو و کانت سمتگیری داشت. به هر حال در نوشتاری تحت عنوان «مارکسیسم و آینده نگری» دقیقاً به این موضوع پرداخته شده است و در واقع هم دانیل بل و هم کوکلاکوفسکی بسیار به پوپر نزدیک بودند و می شود هردو را هوادار فلسفه ی کانت و پوپر دانست. شخصاً نه تنها مارکسیسم را در عرصه های گوناگون به چالش کشیده و حتی رد کرده ام، اما دلیل اصلی استبداد در کشورهای کمونیستی را خطای مارکس در اتخاذ تئوری دیکتاتوری پرولتاریا و گزینش سرمایه داری دولتی می دانم که هردوِ این مبانی، توسط لنین، به اصول کشورهای کمونیستی تبدیل شدند. اما آینده نگریِ درست، نظیر آنچه بنیانگذاران انقلاب آمریکا بر اساس لیبرالیسم کانت انجام دادند، نه تنها به استبداد ختم نمی شود بلکه می تواند از بازتولید استبداد جلوگیری کند؛ همانطور که آینده نگریِ جفرسون و مدیسون در ارتباط با سلطنت که باعث کشمکشهای زیاد آنها با برخی بنیانگذاران ایالات متحده در تدوین قانون اساسی شد، به پایه گذاری درست دموکراسی در آمریکا یاری رساند؛ منظور اینکه نباید به امید آن نشست که بدون آینده نگری به دموکراسی رسید. البته امروز دیگر با نظرات جان رالز، نیازی نیست که بر اساس لیبرالیسم جامع کانت مبانی دموکراسی را بپذیریم، و جان رالز نشان داده که اینها نظیر تمپلیت هایی هستند که هرکسی چه مذهبی و چه طرفدار هر اندیشه ی ایدئولوژیک، می تواند آنها را بپذیرد یعنی قانون اساسی مدرنی نظیر قانون اساسی آمریکا را، نیازی نیست که بر اساس قبول لیبرالیسم جامع کانت، دفاع کنیم. بهتر است بیشتر ننویسم که دیگر این مقاله، کتاب خواهد شد. فقط یک نکته را اضافه کنم که مقاله ی مورد اشاره در این بررسی، خیلی خوب بسیاری از تاریخ این دیالوگ را ارائه کرده، اما لازم است خاطر نشان کنم کسانی نظیر سیدنی هوک خیلی بیخودی در مباحث نظری معروف شدند در صورتیکه حرفی برای گفتن نداشتند. در واقع در آنزمان، برتراند راسل به همراه سیدنی هوک اولین تلاشهای حقوق بشری در چالش دادگاه های استالینی را انجام داد، یعنی سالها قبل از محاکمه ی بوخارین. و کارشان شبیه فعالیتهای حقوق بشری ایرانیان در امروز بود. اما برتراند راسل از نظر تئوریک در رابطه با نقد کمونیسم حرفی برای گفتن داشت هرچند هنوز بحثها خیلی ضعیف بود و حداکثر راسل به موضوع مارکسیسم بمثابه جریانی نظیر مذاهب ابراهیمی نگاه می کرد، و واقعاً کتاب پوپر اولین نقد جدی کمونیسم بود که تا قبل از پایان جنگ جهانی دوم منتشر نکرد که به جنبش ضدفاشیستی لطمه نزند. با این حال حتی کار پوپر در مقایسه با پژوهشهای کولاکوفسکی که حدود 30 سال بعد انجام شد، هیچ است. پژوهشهای کولاکوفسکی عالی است، گرچه با جمعبندی او در مورد مخالفت با برنامه ریزی و آینده نگری بر اساس بحث تطبیق سرمایه داری بر غریزه ی بشر که سالها بعد از آن کتابهای سه جلدی در مورد مارکسیسم، مطرح کرد، مخالف هستم، و همانطور که در بالا ذکر شد آن نظرات کولاکوفسکی در رساله ی «مارکسیسم و آینده نگری» مورد بحث قرار گرفته، و بعد هم در نوشتار «حزب آینده نگر در پی هدفی که مارکس به آینده دور موکول می کرد»، در طرح ایجاد فراوانی برای تأمین عدالت اجتماعی در جامعه بشری، به کار برده شده و در کتاب «واریانت جدید برای تأمین نیازهای بشر» دورنمای آینده ترسیم شده است. کلاً همه ی برنامه ریزی ها در تاریخ بشر نتیجه شان نظیر کمونیسم نبوده که مارکس و انگلس از همان مانیفست حزب کمونیست در 1848 با تأکید یکجانبه بر مالکیت دولتی و طرح از بین بردن مالکیت خصوصی بر وسائل تولید بعنوان نوشدارو برای رسیدن به عدالت اجتماعی، راه غلطی رفتند. متأسفانه برخی از هوادارن کولاکوفسکی در جنبش سیاسی ایران هرگونه فعالیت انقلابی هدفمند را تخظئه کرده و برابر با نئوکانیسم خواندند و به حامیان اصلاح طلبی اسلامی تبدیل شدند. شخصاً نویسنده ی مقاله ی مورد اشاره در اول این نوشتار را نمی شناسم و آنچه در مورد نتیجه گیری چپی های طرفدار اصلاح طلبان و نظر کولاکوفسکی ذکر شد، منظور ایشان نیست، و فقط بحث موضوعی کلی است که در مورد بخشی از جنبش چپ، حقیقت دارد. همانطور که در ابتدای این مقاله ذکر شد متأسفانه بعد از انقلاب کبیر فرانسه نیز اکثریت دوستان کولریج به لیبرالیسم نرسیدند و به دیدگاه محافظه کارانی ضد انقلابی سقوط کردند. لزوماً همیشه در هر جامعه ای انقلاب کار درستی نیست ولی نباید تصور کرد که هر انقلابی به سرنوشت انقلاب کبیر فرانسه، انقلاب اکتبر روسیه و دیگر انقلابهای کمونیستی دچار می شود و نمونه ی انقلاب آمریکا بهترین برهان این ادعا است. با اینحال شخصاً نظیر کانت ترجیح می دهم که تحول اجتماعی از طریق رفرم به معنی واقعی کلمه که تحولی سکولار است انجام شود، اما در جامعه این موضوع دست کنشگران نیست و از یکسو تصمیم مردم و از سویی دیگر تصمیم رژیمهای حاکم در پایان کار، شکل تحول اجتماعی را رقم می زنند.

 

به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،

 

سام قندچی

IRANSCOPE.COM
http://www.ghandchi.com

هفتم بهمن ماه 1398
January 27, 2020

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

متون برگزیده
http://featured.ghandchi.com

متون برگزیده سام قندچی

 

 

برای حزب جمهوریخواهان سکولار دموکرات و آینده نگر ایران
https://sites.google.com/site/futuristparty

 

 

 

SEARCH