Sam Ghandchiسام قندچي در حاشیه ی مطلب پژمان اکبرزاده درباره ی «مانی» پیامبر ایرانی
سام قندچی

http://www.ghandchi.com/3043-mani.htm

مطالب مرتبط: 1   2    3    4    5    6    7

 

mani-pejman-akbarzadeh

 

امروز مطلب جالبی را از آقای پژمان اکبرزاده، در خبرنامه گویا تحت عنوان «مانی (216 تا 274 میلادی) پیامبر ایرانی، دینی که ناپدید شد»، به نقل از بی بی سی دیدم. مذهب مانی حتی هم اکنون در هندوستان پیروانی دارد، البته در ایرانِ امروز مذهبی ناشناخته است و در برخی کتب مربوط به تاریخ ساسانیان به مانی و مذهب او، اشاره می شود. در غرب یکی از مانویان معروف، سنت آگوستین در قرن چهارم میلادی بود که بعداً مسیحی شد و از پایه گذاران اصلی اندیشه ی کاتولیک در قرون وسطی به شمار می آید، و البته نظراتش در مسیحیت دستکمی از برخی افراطی ترین آخوندهای ما نداشت؛ از جمله سنت اگوستین به "مسائلی" پاسخ می دهد که امروز در استفتائات و توضیح المسائل آیت الله های شیعه می توان پیدا کرد، مثلاً «مسأله ای» طرح می کند که در آن پرسشگر نگران است که وقتی باکره هایی در روم که در حمله ی اقوام ژرمن، به زور و تجاوز، باکرگی خود را از دست داده اند، آیا آن دختران مرتکب گناه شده اند، و سنت آگوستین پاسخ می دهد که «خیر باکرگی در فکر است و نه در جسم». اما آنچه درباره ی هواداران مانی در 40 سال گذشته در غرب می شود ذکر کرد کتابی است به زبان انگلیسی تحت عنوان «پیپِل آو دِ لایز» که شاید بشود عنوان آنرا به «مردم دروغگو» ترجمه کرد. نویسنده ی کتاب آقای «ام اسکات پک» که روانپزشک، نویسنده و روشنفکری مسیحی بود، 15 سال پیش درگذشت. او کتاب دیگری بعداً تحت عنوان «رود لِس تِرَوِلد» منتشر کرد که در آمریکا کتابِ پرفروش شد و تصور می کنم با عنوان «عشق راه كم‌گذر» به فارسی نیز ترجمه شده است. با اینحال کتاب قدیمی تر او در مورد آدمهای دروغگو چندان شناخته نیست. آقای «ام اسکات پک» در کتاب «مردم دروغ»، به نظریه ی مانی پیامبر ایرانی اشاره می کند که «خوبی» و «بدی» را دو پدیده ی مجزا از هم می دیده؛ به عبارت دیگر برعکس بسیاری از فلاسفه ی عصر خرد نظیر اسپینوزا که بدی و خوبی را بعنوان درجاتی در یک میزان الحراره می دیدند و نه آنکه دو موجودیت مجزا تلقی کنند، مانی به نوعی دوالیسم خیر و شرّ اعتقاد داشته است. در ارتباط با بحث آقای «ام اسکات پک» در این رابطه 15 سال پیش در «فصل 14 قسمت د، بخش اخلاق، جوامع باز و بسته» در کتاب ایران آینده نگر عبارات زیر را نوشته بودم:


"آیا داشتن حس تشخیص درست و غلط به یک کیش عقیدتی نیاز دارد؟ آیا قضاوت اخلاقی بدی و خوبی نیازی به مذهب یا ایدئولوژی بسته ای برای دفاع از خود دارد؟ در مذهب زردشتی بدی و نیکی بطور مبسوطی بحث شده اند. بعدها در مذهب مانی بدی با هویت مجزا تلقی شده و بعنوان فقدان نیکی، نگریسته نشده است. در مقایسه، اسپینوزا و بیشتر فلسفه غرب، بدی را بمثابه نبودن نیکی نگریسته اند. دوالیسم شر و خیر در سنت گناستیک در مسیحیت از طرف سنت آگوستین آورده شد و به فرقه ها و مذاهب پس از اسلام نظیر یزدانیان در ایران و عراق کنونی که ریشه شان در مذاهب ماقبل اسلامی است منتقل شد. تئوری شر قرن ها دست به دست گشته و «ام اسکات پک»، نویسنده مسیحی، در کتاب "مردم دروغ" خود، وسیعأ از این تئوری استقاده کرده است، کتابی که خواندنش را توصیه میکنم. گرچه آقای «ام اسکات پک» یک نویسنده مسیحی است، اما آن کتاب میتوانست درباره صداقت و بی صداقتی توسط یک نویسنده سکولار غیرمذهبی، نوشته شده باشد. او نشان میدهد که چگونه فردی که دروغ میگوید و در بی صداقتی پافشاری میکند، میتواند به توجیه اعمال یک شکنجه گر نازی بیانجامد. نوشتم که انسانهای صادق و ناصادق در هر مذهب و ایدئولوژی یافت میشوند، و هیچ ایدئولوژی نمیتواند مردم را باصداقت کند، و ما دیده ایم که چگونه بسیاری از مردم از ایدئولوژی خود برای توجیه عدم صداقت استفاده میکنند، اساسأ با نگرش "هدف وسیله را توجیه میکند!" درست است آنهائی که نیاز به یک مذهب دارند، اگر مثلأ مذهبی نظیر اسلام در ایران را رها کنند، میتوانند مذهب دیگری نظیر زردشتی را برگزینند، که بیشتر یک هویت فرهنگی و اخلاقی است، و سازمان کنونی اش کالت-وار نیست. اما در جوامع باز، تعلق مذهبی که مردم بخاطر ریشه ی خانوادگی دارند، در مقایسه با جوامع بسته، بیشتر و بیشتر اهمیت خود را از دست میدهد، و مردم اساسأ انقدر مذهبی نیستند، و تصمیم های خود را درباره نیکی و بدی، بیشتر و بیشتر بر مبنای سودمندگرائی اخلاقی و حقوقی اتخاذ میکنند، تا که بر مبنای دگم مذهبی. تئوریسین های لیبرالی نظیر جان رالز نیز حقوق را بدون حتی نیاز به یک سیستم جامع لیبرالیِ دوران روشنگری کانت و جان استوارت میل تعریف میکنند. اما این تنها انتخاب در جامعه ی باز نیست. یک فرد مذهبی نظیر کریشنامورتی همانقدر به جامعه ی باز نزدیک است که یک انسان سکولار نظیر کانت که سیستم جامع اش به استبداد منتهی نشد. در مقایسه، سیستهای غیرمذهبی مارکس و نازی نشان دادند که همانقدر استبدادی هستند که سیستمهای مذهبی مسیحیت و اسلام قرون وسطی. در نتیجه دوباره تفاوت در جامعه باز است و نه آنکه از کیش مذهبی یا لامذهبی پیروی شود. نکته بالا آنچیزی است که کارل پوپر در *جامعه باز* سعی در نشان دادنش دارد. پوپر کمونیسم را بخاطر اتوپیسم آن رها نمیکند، آنگونه که بسیاری ار منقدین پیش از وی کردند. پوپر آنرا رها میکند چرا که کمونیسم، جامعه باز را با جامعه بسته جایگزین میکند. به عبارت دیگر، اشکال کمونیسم این نبود که نوعی اتوپیسم است، و در واقع نقطه نظرات کریشنا مورتی یا دیدگاه های اجتماعی-سیاسی کانت و جان استوارت میل هم میتوانند نوعی اتوپیسم تلقی شوند، اما اینها باعث استبداد نشدند. تفاوت مهم در دفاع از *جامعه باز* در اتوپی مورد توجه آن ها است. در نتیجه پوپر، جمهوریت افلاطون را باندازه ی اتوپی کمونیستی یا نازی محکوم میکند بخاطر ضدیت همه ی آنها با جامعه باز."

 

سه روز پیش نیز در مقاله ای تحت عنوان «سکولاریسم: مشکل اصلی دینداران پیشین خرافات نیست»، به جوانب دیگری از بحث مذهب، ایدئولوژی و اخلاق در عصر مدرن، اشاره شد.

 

به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،

 

سام قندچی

IRANSCOPE.COM
http://www.ghandchi.com

یازدهم دی ماه 1398
January 1, 2020

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

متون برگزیده
http://featured.ghandchi.com

متون برگزیده سام قندچی

 

 

برای حزب جمهوریخواهان سکولار دموکرات و آینده نگر ایران
https://sites.google.com/site/futuristparty

 

 

 

SEARCH